رفتن به مطلب

رمان جِحیم چشمانت| Gh.azal کاربر انجمن نودهشتیا


Gh.azal
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

b612_20211126_132127_516_8dfp.jpg

رمان: جحیم‌چشمانت

  نویسنده:   غزل‌عباسی

ژانر: عاشقانه،پلیسی،جنایی،تراژدی

خلاصه: داستان ما از همان وقتی شروع شد که در عطش نگاه تو غرق شدم. همه چیز  آسان پیش می‌رفت آن‌طور که ما می‌خواستیم اما حقیقت این است که هیچ‌کس از فردای خویش خبر ندارد. فردای که واسطه همه اتفاق‌های تلخ و شیرین بین  من و تو است! 

(خم شدم و همین‌طور که از درد لب‌هام رو به هم فشار می‌دادم، طناب پیچیده دور دست‌هاش رو محکم تر گره زدم جوری که بدنش به سمتم متمایل شد. لب‌هام رو کنار گوشش نزدیک کردم آروم و زمزمه‌وار گفتم:
- می‌خوام زجر زدن‌هات رو ببینم، ببینم که چطوری داری جون میدی! می‌خوام این‌قدر از درد فریاد بزنی که حس کنم صدات با اون همه آدمی که به کشتنشون دادی برابری کنه. خوشحالم که خودتم داری تجربه‌اش می‌کنی. 
صورتم ازش دور کردم و محکم به سمت جلو هلش دادم که بدنش با کف زمین برخورد کرد. حالت مشمئز کننده‌ای که داشتم حالم رو بد می‌کرد و اعصابم خوردتر، دهنم که زیر زبونم مزه خون میداد به بیرون تف کردم سرم رو به سمت چپ و راست تکون دادم که صدای خشک شدن مهره‌های گردنم به گوش رسید. جعبه پر از بنزین با یک حرکت از رو زمین برداشتم همین‌طور که با اون یکی دستم درش رو باز می‌کردم پوزخندی به مرد روبه‌روم زدم و با خیال راحت می‌خواستم شاهد سوختنش باشم. به سرفه کردن افتاد بود در حین سرفه‌های پی‌ درپی‌‌اش نگاهش به من افتاد و بریده- بریده گفت:
- تو..تونمی‌تونی..این کارو بکنی..من‌ دوست داشتم..عوضی! 
تیکه آخر حرفش، صداش رو بالا برد که عین دیوونه‌ها خنده‌‌ای سر دادم و یکهو ساکت شدم. جدی گفتم:
- غرامت دوست داشتن تو رو من نمیدم ولی جواب تک- تک کارهای کثیفی که کردی رو امروز بهت نشون میدم، اگر قرار بر عوضی بودن من هم که باشه تو خودت از همه عوضیا عوضی تری!
در رو کامل باز کردم و بدون هیچ وقت تلف کردنی تمام محتوای بنزین رو روش خالی می‌کردم و اون هم‌چنان تلاش برای آزاده‌‌‌ای نجات جون خودش داشت. وقتی همش خالی شد‌. جعبه رو به یک طرف دیگه پرت کردم و خیره به تلاش‌های بی فایده‌اش شدم، لایه اشکی چشم‌هام رو پوشوند، دیدم رو نسبت بهش تار‌ کرد اما اعتنایی‌ نکردم و دستم رو داخل جیب چرم کتم بردم و فندک طلایی رنگی به دستم گرفتم. لحظه‌ها به شماره افتاده بود و ریتم تپش قلبم بیشتر از هر موقع‌ دیگه‌ای تندتر می‌زد. انگشتم به گوشه فندک کشیدم و فشاری بهش وارد کردم، شعله آتش روشن شد لبخندی رو لب‌هام نشست سرم رو کمی خم کردم و خوب قیافه فرد افتاده بر روی زمین به خاطرم سپردم با تمام تنفری که داشتم گفتم:
- بمیر! 
یک دفعه فندک رو از دستم رها کردم و شعله‌های آتیش به یک باره رویی بدنش بلند شدند فریادهایی از ته گلوش می‌کشید. گریه و خنده‌هام باهم یکسان شده بودن و من هم فریاد زدم و گفتم:
- زندگیم رو به آتیش کشوندی زندگیت رو به آتیش کشیدم.
چند لحظه‌ای شاهد سوختنش‌ بودم و بعد کم- کم قدم به عقب برداشتم و فریادهای اون هم دیگه به گوش نرسید فقط داشت می‌سوخت روم رو ازش گرفتم خواستم هرچه زودتر از اون جایی مخوف فاصله بگیرم که با کمال تعجب دیدم مچ پام رو گرفته و زوزه‌های خفیفی می‌کشه، با حرص پام رو از دستش جدا کردم و همون موقع صدای آژیر پلیس اومد و تونل تاریک یکهو با نور‌های‌ قرمز روشن شد.)

مقدمه: 
اتفاق های کوچک و بزرگ. تلخ و شیرین
که در گذشته رخ دانند در آینده تکرار می‌شوند
میان این همه آشوب، نهالی به وجود میایید
نهالی که ریشه‌هایش از جحیم نگاه من و تو
آغاز شد.

                                                       

  ویرستارا: @.Aryana.

   ♥️صفحه نقد رمان♥️

ویرایش شده توسط Gh.azal
🌼ویراستاری Aryana🌼
  • لایک 17
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 9
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

part...1

دستم زیر چونم بود. چشم‌هام خیره به یک جا نفس عمیقی کشیدم ریه‌هام پر شد از بوی گل‌های نِرین همزمان چشم‌هام رو بستم آروم سرم رو بالا گرفتم. کاش هیچ‌وقت این حسی که تو وجودم جریان داره رو از دستش ندم. کاش هیچ‌وقت این آرامشی که دارم ازم گرفته نشه زندگی من این‌جا است همه‌اش خلاصه میشه تو رهایی آرامش توصیف حال آدم‌هایی که اون لحظه حس خوبی دارن سخته درست مثل حالی که من الان دارم. همه‌اش باید سخت درکش کنم سخت به دستش بیارم چیزی که همیشه دغدغه منه کمی آروم گرفتن کمی دور از آدم‌های زندگیمه هر وقت تنها میشم انگار راهی برای نجات من پنجره‌ای پیدا میشه، پنجره‌ای که هر وقت باز کنم دنیایی تاریک من رو روشن می‌کنه. لبخندی رو لب‌هام نشست یکی از چشم‌هام باز کردم نور خورشید مستقیم به چشمم خورد سرم رو به آرومی آوردم پایین دستم جلو صورتم گرفتم از لایه انگشت‌های کشیدم منظره زیبایی روبه‌‌روم زیر نظر گذروندم از گل‌‌های کنار پنجره فاصله گرفتم روی صندلی که جلو پنجره قرار داشت نشستم تیکه دادم دست‌هام رو همین‌جوری آویزون دراز کردم.

 

با احساس چیزی به دستم خورد رشته افکار بهم ریخت. کمی سرم رو کج کردم برفی داشت دستم لیس می‌زد لبخندی زدم  از رو صندلی فاصله گرفتم زانو زدم جلوش گفتم:

- همین الان باهات بازی کردم، چی‌کار می‌کنی دختر! 

مشغول ناز کردنش شدم، که چیزی از ذهنم خطور کرد به ساعت موچیم نگاهی انداختم وای نه دیر شد! 

برفی رو از خودم دور کردم. فوری رفتم سراغ لباس‌های که از دیشب واسه خودم آماده کرده بودم. بعد از چند دقیقه‌ای تو آینه با دیدن خودم لبخندی زدم کش مو رو از موهام کندم دور شونه‌هام ریختم.

رنگ‌های مورد نظرم رو برداشتم گذاشتم تو کیسه‌ای تخته شاستی، دوباره برگشتم طرف آینه سرم رو تکون دادم با خودم گفتم:

- وقتشه، وقتش شده که هرچی که تو ذهنم تلنبار کردم نشون بدم!

نفس عمیقی کشیدم از جلو آینه فاصله گرفتم 

کیسه تخت شاستی رو بیشتر تو دست‌هام جا دادم خواستم از در اتاق خارج بشم که متوجه نبودن برفی شدم دستم‌ از رو دستگیره در برداشتم  ببینم کجا رفته.

- کجایی برفی؟

چشمم دور اتاق چرخید نیست! کمی جلوتر رفتم خم شدم زیر میز آرایش نگاهی انداختم این‌جام نیست، به طرف زیر تخت رفتم که دیدم با اون چشم‌‌های قندقیش قائم شده‌. خندم گرفت کشیدمش بیرون کیسه رو گذاشتم زمین روبه روی صورتم بالا گرفتمش گفتم:

- الان وقت بازی گوشی نیست، باید هرچه زود تر ببرمت! 

قلاده اش رو که دیشب گوشه ای اتاق گذاشته بودم بستم گرفتمش بغلم دوباره کیسه تخت شاستی رو برداشتم بی صدا از اتاق خارج شدم. سعی داشتم آروم- آروم راه برم که مادربزرگ صدای‌ قدم‌هام نشونه اما با صدای عصاش که به زمین ضربه زد همه رشته‌هام پنبه شد! کلافه نفس حبس شده ام رو دادم بیرون چشم‌‌هام محکم روهم گذاشتم حالا چی‌کار کنم خود کرده را تدبیری نیست! چشم‌هام باز کردم با لبخند دندون نمایی برگشتم سعی کردم ظاهرم رو حفظ کنم. مادر بزرگ روی چند پله‌ای سالن اصلی وایستاده بود با چشم‌های ریز‌ کرده کمی به برفی و بعد من نگاه کرد

مادر بزرگ: فکر کردی منم هم سن سال خودتم که گولم بزنی‌ بچه جون؟ بگو ببینم مگه نگفتم برفی رو نباید بیاری تو خونه! 

دندون به لب گرفتم با قیافه مظلومی نزدیکش شدم و گفتم:

- بخدا دیشب طاقت نیاوردم رفتم آوردمش. گفتم سردش میشه تو ماشین! 

چپ- چپ نگاهش ازم گرفت و نفس عمیقی کشید و گفت:

- از دست تو لنا باشه برو ولی زود بیا، پایین رفتنم از راه‌‌های کوهستانی سخته. به هوای شمالم که نمیشه اعتماد کرد!  

رفتم جلوش بوسه‌ای به گونه‌اش زدم و گفتم:

- آخه من قربونت بشم که همیشه من و درک کردی.

 حرصی شد هم از طرفی  خنده‌اش گرفت و گفت:

- اِ بدم میاد همش لوس می‌کنی خودت رو! این سگتم دورش کن ببینم.

آهسته رفت رو یکی از مبل‌های راحتی خانومه مرتب نشست عصاش گذاشت گوشه‌ای همین جور که عینکش از دور گردنش می‌ذاشت رو چشم‌هاش کتابی از رومیز برداشت و گفت: 

- چیزی برای خوردنم برداشتی؟

چند قدم به عقب برداشتم به سمت در خروجی خونه رفتم و گفتم:

- بله خیالتون راحت خاتون خانوم! 

 مادربزرگ: دختر جون سگ دیگه بی سگ تو این‌خونه.

- برفی! 

مادر بزرگ با لحن بی حوصله‌‌ای گفت: 

- حالا هرچی سگ دیگه.

خندیدم سرم رو تکون دادم یکی آروم زدم بینی برفی و گفتم:

- تو نگران نباش خودت که می‌دونی مادر بزرگ معمولاً از همه حیوانات خوشش نمیاد فقط تو نیستی!

به طرف ماشین رفتم دستی به جیب‌های شلوار کشیدم‌، سوییچ از یکی جیب‌هام درآوردم بیرون صدای دزد گیرش دراومد در ماشین عقب باز کردم برفی بردم پشت صندلی، کیسه تخته شاستی و رنگ‌ها رو هم صندوق عقب گذاشتم تابرفی خرابشون‌نکنه.

خب بزن که بریم.

دستم کشیده شد سمت ظبط ماشین تا دکمه‌اش زدم یکهو صدای بلندی اومد که برای یک لحظه نفسم حبس شد زود کمش کردم نفس‌ای که تو سینم حبس شده بود دادم یادم افتاد وقتی به خونه مادر بزرگ رسیدم صدای ظبط تا آخر بود خندم گرفت سرم رو تکون دادم سرم رو چرخوندم سمت برفی که اونم حالش دست کمی از من نداشت. 

- ببخشید! 

تا سرم به روبه روم دادم . یکهو صدای گیر کردن لاستیک‌های ماشین توی چاله بلند شد و ماشین به طرز وحشتناکی، بالا و پایین شد. 

هینی کشیدم یکی از چشم‌هام‌ رو بستم لبم رو به دندون گرفتم‌ای خدا این همه چاله چوله موقعه برگشتنم حالا چیکار کنم راه فرعی همین میشه دیگه بخاطر زود رسیدن ببین از کجا اومدم.

دیگه تمام سعیم رو می‌کردم که نگاهم به جلو باشه تا باز تو چاله ای گیر نکنم! 

اینقدر غرق آهنگی که از ماشین پخش می شود بودم،که نفهمیدم چقدر طول کشید تا به لب دریا رسیدم هنوز آهنگی که تو ماشین شده پخش بود زیر لبم زمزمه می کردم در ماشین باز کردم دستی به صورتم کشیدم گردنم رو که گرفته بود به سمت و چپ تکون دادم.

بلافاصله در عقب واسه برفی باز کردم که خودش از ذوقی که داشت پرید پایین دم‌اش رو تکون داد. خندیدم رفتم سراغ صندوق عقب کیسه تخته شاستی رنگ رو آروم آوردم پایین رو به برفی گفتم:

- خب، دختر خوبی باش زیاد از من دور نشو! 

در ماشین جلو و عقب بستم کمی نزدیک آب شدم تخت شاستی رو جایی خوبی قرار دادم‌ وقتی که از جاش مطمئن شدم لبخندی رو لب‌هام نشست نگاهم دادم سمت دریا چشم‌هام روی هم بستم تا کمی از حسی که دریا بهم منتقل می‌کرد استفاده کنم. با هر موجش نسیمی به صورتم می‌خورد. خم شدم کفش‌هام درآوردم وقتی زیر کف پام‌هام ماسه‌های خیس لمس کرد لبخندم پر رنگ تر شد. قلم رو برداشتم به دریا خیره شدم، همین جوری دلبری تا منم نقاشیت بکشم! 

قلم رو تو دستم بیشتر جا دادم کشیدمش به صفحه سفید جلوم.

تقریبا تایک جایی از نقاشی پیش رفتم که گرمم‌شد به دور بر اطراف نگاهی انداختم کسی نیست، پس می تونم شالم رو واسه چند لحظه‌ای دربیارم. برگشتم به طرف ماشین شالم رو، روی کاپوت ماشین گذاشتم کثیف نشه و دوباره به سمت نقاشیم کشیده شدم. صدای برفی توجه‌ام رو به خودش جلب کرد‌‌ برای یک لحظه نگاهی بهش انداختم دوباره روی کارم تمرکز کردم.

- بد داری اذیتم می‌کنی برفی آروم بگیر!  

همزمان با صدای پارس‌های برفی از دور صدای موتوری به گوشم رسید. با یک نگاه کلی به نقاشی نیمه کارم سرم رو به طرف صدا چرخوندم نفس عمیقی کشیدم موتوری که به این سمت میومد زیاد نزدیک نبود همین باعث شد‌ که کمی چشم‌هام ریز کنم با بی خیالی سرم رو به سمت برفی کج کردم گفتم:

- بی‌خیال، اون با ما کاری نداره! 

دوباره، با لذت مشغول کشیدن نقاشیم شدم دیگه اجازه ای نمیدم هیچ صدای مزاحم حس کاری که انجام میدم بشه. اما صدای گاز موتور که هر لحظه نزدیک ترم می‌شود وادارم کرد که لحظه‌ای قلم رو کنار بذارم قبل از این‌که متوجه چیزی بشم صدای ترمز وحشناکی تو گوشم پچید و بعد صدای شکستن چیزی بلند شد.

ویراستار: @Aryana

ویرایش شده توسط Aryaana
🌼ویراستاری Aryana🌼
  • لایک 14
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

part...2


جیغ بلندی کشیدم. همزمان با افتادن موتور منم افتادم زمین، از دردی که ناحیه پام احساس کردم‌ چنگی به زمین زدم اشکی تو چشم‌هام جمع شد وقتی بستمشون جاری بر صورتم شد‌ به سختی ریه‌هام نفس می کشیدنفسم بند اومد بود نمی تونستم هیچ تکونی به خودم بدم پام رو‌که به شدت درد‌ می کرد آوردم‌ بالا ناله‌‌ای سر دادم. وای خدا اصلا نمی تونم از جام بلند بشم تو همون حال به این فکر افتادم‌ این دیگه بود؟ 
 تصمیم گرفتم بلند بشم آروم دستم‌هام رو زمین گذاشتم اما تا میومدم بلند بشم مدام همه‌اش نمی تونستم پام جابه جا کنم.نفس‌ عمیقی کشیدم بالاخره با اعصبانیت دردی که داشتم از رو زمین فاصله گرفتم آب دهنم رو قورت دادم اخمی کردم سرم رو کمی چرخوندم و نگاهم رفت سمت همون فردی که اون موتور سوار شده بود داشت از جاش بلند می شود لباس‌هاشم تمام شن و ماسه‌ای بود‌ لب‌های خشک شده ام رو تر کردم  تلو- تلو خوران‌ نزدیکش شدم و دندون به لب گرفتم‌ تا دردی که داشتم با فشار دادن لبام کاسته شه با صدای که از خودم بعید می‌دونستم گفتم:
- مگه مجبوری وقتی بوی از موتور سوار شدن نبردی بشینی پشتش! 
کلاه کاسکتی که رو سرش بود باعث می‌شد صورتش مشخص نباشه  همین‌‌جوری داشتم فحشش می‌دادم که دستش رو گذاشت رو کلاهش از سرش جدا کرد حرف تو دهنم ماسید! 
و من با دوتا چشم عسلی که نور آفتاب مستقیم بهش می‌خورد روبه‌رو شدم. از همان نگاه اولت داستان ما آغاز شد 
نگاهی که زیر نور آفتاب چشمان من‌را 
به آتش‌کشاند و قلب‌مرا با دیدن‌تو لرزاند 
نمی‌دونم چقدر طول کشید که نگاهم رو به زو گرفتم به تخته شاستیم.
ابرو‌هام از تعجب رفت بالا دهنم باز موند دستی به پیشونیم کشیدم ببین‌ تورخدا باورم نمی شود همه زحمتم به هدر رفت یعنی! عصبی نفس رو به بیرون هدایت کردم دوباره با اعصبانیت  به اون مردی که جذابیت زیادیش بیشتر حرصیم می‌کرد نگاه انداختم.  گنگ و گیج نه حرفی می‌زد نه عکس العملی نشون میداد چشم‌هاش محکم بست و باز کرد کمی که به خودش اومد تک سرفه ای و‌گفت:
- من واقعا معذرت می‌خوام خانم یک لحظه کنترول موتور از دست دادم، اومدم از کنار شما رد بشم که پیچید سمت شما. 
خواستم چیزی بگم که برفی اومد رو پام اخمی کردم صدای آخم بالا رفت. متعجب به‌ پام نگاه کرد دستی به گردنش کشید که انگار گردن اونم آسیب دیده بود اشاره کرد به پام گفت:
- باید بریم دکتر شاید جدی باشه! 
سرتاپاشو زیر نظر گذروندم چند بار دهنم باز کردم تا چیزی بارش کنم که فقط این و تونستم بگم.
- لازم نکرده خودم می‌‌تونم راه برم
یک قدم برنداشته بودم که باز خواستم  با زانوم بخورم زمین. از درد گوشه‌ای از لبم گرفتم  تا صدام در نیاد‌. اگه شکسته باشه چی! 
وای نه خدا لعنتت کنه بلای آسمونی بودی تو یا چی‌. دستی که موچ دستم رو گرفته بود دور کردم صورتم رو برگردوندم طرفش گفتم:
- لطفا ولم کنید! 
نفسش داد بیرون و گفت: 
- من که ازتون معذرت خواهی کردم، با کی دارین لج می‌کنید؟   بزارید حداقل ببرمتون دکتر.
- زدین  ناکارم  کردین  طلبکارم  هستین؟ مردم مریض شدن  بخدا!
 نگاهی به اطراف کرد لبخند صدا داری زد و گفت:
-حالا  که این‌قدر  مطمئن  هستین  بفرمایید! باشه  خودتون  راه  برید. 
دستش رو به نشونه برو تکون داد نگاه منتظرش رو داد بهم. این مرد کی بود؟ 
اوف!  واسه ضایع  کردن  اینم  که  شده باید راه برم. سرم رو برگردوندم که همزمان حس کردم موهای بلندم به چیزی برخورد کرد. برگشتم دیدم داره با دست‌هاش چشم‌هاش رو مالش میده. تازه متوجه این شدم تو این مدت موهام باز بود وقتی که برگشتم خورد صورتش چشم‌هام جمع شدم ای وای.
سعی کردم سریع تر خودم رو به ماشین برسونم. تا شالم رو سرکنم از این ورم صدای خنده‌های آرومش پشت سرم شنیدم. چشم غره‌‌ای رفتم اما چون پشت سرم بود ندید. شالم رو انداختم رو سرم نفس عمیقی کشیدم خیلی خب حالا اتفاقی نیوفتاده که. برگشتم طرفش که به تخته شاستی نگاهی کرد زیر چشمی من و  هم  زیر نظرش گذروند و گفت:
- هنرمندین؟ 
به ماشین تیکه دادم دست به سینه بهش زل زدم. تاجایی که می‌دونستم این‌جور آدم‌ها  حداقل تو ایران منقرض شده باشه.  
پرفی دوباره اومد پیشم این دفعه فهمیده بود پام آسیب دیده‌‌.  لبخند خسته‌ای زدم سرم رو پایین بردم.
- نکن برفی چیزی نیست، خوب میشم.
باید می‌دیدم پام چقدر آسیب دیده پسره بی شعور، نفهم! زده چلاقم کرده بعد منتظرنگاه می کنه چطوری زمین می‌خورم! اومدجلوم قبل از اینکه بزاره در ماشین باز کنم خودش  باز کرد. با تردید نشستم تو ماشین ولی پام بیرون از ماشین گذاشتم. پام آوردم بالا اما باز دردش بیشتر شد خواستم خم بشم که زانو زد روبه روم لبخندی زد و چشم‌هاش ریز کرد 
هربار که نفس می‌کشیدم بوی عطر خوبش رو حس می‌کردم چقدر بوی خوشی داشت. چشم‌های عسلیش خیره شد بهم به پای چپم که ضربه دیده بود اشاره‌ای کرد و گفت:
- اگه اجازه بدین کمکتون کنم؟ 
محو  شیرینی  چشم‌هاش بودم که سرم رو به طرف دریا بردم به معنی باشه تکون دادم.
 وقتی کفشم‌  رو درآورد سرم‌ رو برگردوندم با چیزی که دیدم شاخ در آوردم چقدر مچ پام کبود شده بود!   با حرص به خودش غرید و گفت:
- نمی‌خواستم این‌جوری بشه فکر می‌کردم سطحی باشه!

ویراستار: @Aryana

ویرایش شده توسط Aryaana
🌼ویراستاری Aryana🌼
  • لایک 11
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

part...3


- حالا بیا رانندگی کن. خیلی خوب عالی شد
دستی به پیشونیم کشیدم زیر لب ادامه دادم:
- جواب مادر بزرگ چی بدم! 
انگار فهمید چی زیر لب زمزمه کردم اخمی به صورتش دادکمی فکر کرد و گفت:
- اگه نمی‌تونید رانندگی کنید اجازه بدین من برسمتون؟ 
پوزخندی بهش زدم با سر اشاره ای به کوه های دور از دریا کردم و گفتم:
- فکر نکنم بتونی من‌و تا اونجا برسونی! 
آروم سرم رو آوردم پایین و گفتم:
- میشه پام رو بزارید پایین؟
یک نیم چه لبخندی زد و  زیر لب معذرت خواست. کمی بعد سوالی که همون اول خواستم ازش بپرسم رو به زبون آوردم.
- جدی چرا؟ 
همین‌جور که داشت لباس‌هاش رو از شن ماسه تکون می‌داد نگاهی بهم انداخت و گفت:
- چی چرا؟
نفس عمیقی کشیدم با چشم‌های ریز کرده گفتم:
- چرا وقتی موتور سواری بلد نیستین.اونم این جا لب دریایی که ماسه‌ای سوار موتور شدین!؟ 
دست از تکون داد لباس‌‌های سرتاپا مشکیش کشید رو به دریا نگاه کرد، همین طور من‌ رو هم زیر نظر گذروند لبخند تلخی زد و گفت:
- حالا میشه منم یک چیزی بگم!؟  
شونه‌ای بالا انداختم‌. کفشم رو که خم شده بودم سعی می کردم دوباره بپوشمش در همون حالت بهش گفتم:
- بفرمایید
دستی به لبش کشید و گفت:
- شما هم وقتی نمی‌دونید با کی حرف می‌زنید قضاوت‌های بی جا نکنید.
موهام رو که از شال زده بودن بیرون مرتب کردمش خنده عصبی سر دادم. از جام به سختی بلند شدم. اومد طرفم خواست دستم رو بگیره که دستم رو کشیدم طرف خودم با این کارم کلافه نفس عمیقی کشید و گفت:
- چی‌کار می‌کنید! 
اخمی به صورتم دادم و گفتم:
- آها‌ پس قضاوت بی جا آره؟ 
وقتی به‌تخته شاستی، پای داغونم اشاره کردم. دست از نگاه کردن به چشم‌هام برداشت و لبخندی رو لباش نشست و گفت:
- متاسفم این اتفاق فرق داره،با این موضوع...
دستش رو به نشونه تایید تکون داد ادامه داد:
- خیلی خب باشه شما حق دارین. ولی باور کنید وقتی من‌ شما رو از دور دیدم فکر نمی‌کردم آدم باشید! 
از حرص دستام‌ مشت کردم لبام رو بهم فشار دادم، چند بار دِم باز دِم انجام دادم تا بی ادبی بهش نکنم مرتیکه‌ای.. ای خدا چرا دهن من‌و باز می کنی اونم وقتی این حالتم رو دید صورتش رو به طرف دیگه‌ای برد تا نفهمم مثلا خنده‌اش گرفته! 
- که من آدم نیستم، بعد واقعا از دور متوجه نشدین دارین به یک نفر نزدیک میشن! 
دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه‌ و خندید. 
و این کارش من رو بیشتر از هر موقعه‌ای عصبی تر می‌کرد. سرش رو به نشونه نه تکون داد و گفت:
- نه شما چرا منظور من‌رو بد متوجه میشی، خب چی بگم خانوم فکر کردم تخته سنگی چوبی که جدیداً این‌جا می‌ذارن‌ هستین. گفتم شاید شد از کنارتون رد بشم. 
به خنده‌ای که میون حرفاش می کرد پایان داد به لبخند تبدیل شد و ادامه داد: 
- که دیدم شمایید نتونستم موتور کنترول کنم.
ابروی انداختم بالا و زیر لب با خودم گفتم:
- پس مشکل از موتور سواریت نیست، کور تشریف داری! 
 خنده‌ای بلندی کرد که چشم‌هام گرد شد. وا من که آروم گفتم چطوری شنید برعکس چشم‌هاش گوش‌های تیزی داره پس‌. عصبی سرتاپاشو نگاهی کردم و دیگه بهش اهمیت ندادم به طرف تخته شاستی بی‌چارم رفتم که نقاشی قشنگم رنگ‌هاش پخش و از وسط پاره شده بود. نفسم رو با حسرت دادم بیرون و گفتم:
- خیلی داشتم خوب پیش می رفتم، قرار بود به میسیو جان نشونش بدم! 
صدای آروم‌اش رو پشت سرم شنیدم که گفت:
- واقعا نمی دونم چی‌ بگم،اما اجازه بدین برسونمتون با این اتفاقیم که افتاد... قبل از این‌که هوا تاریک بشه. 
برگشتم طرفش نسیمی که از طرف دریا میزد موهای بلندش که داده بود بالا تکون می‌داد. اون خودش رو معرفی نکرده بود شناختی هم ازش نداشتم یعنی این اجازه رو بهش بدم!؟ 
اصلاً کی بود که من احساس راحتی باهاش می کردم. کامل برگشتم طرفش رفتم جلو نزدیک‌اش شدم. و گفتم:
- من رو برسونید، وقتی هنوز نمی‌دونم کی هستید؟
بدون اینکه اون لحظه جوابی بهم بده به سمت موتورش رفت و داشت بلندش می کرد تو همون حالت گفت:
- من رو ببخشید که خودم رو معرفی نکردم‌. 
به وضعیتمون  اشاره‌ای کرد و گفت:
- پاک یادم رفت‌ بود... من آرسام کیانی هستم. هرچند که آشنایمون مثل بقیه آدم‌های دیگه نشد. 
جانم آشنایی؟! این با خودش چه فکر کرده. حالا فکر کرده خوشگله دوبار بهش رو دادم خبریه؟ چشم غرقه‌ای بهش رفتم همین جور که به‌سمت ماشین می رفتم خم شدم و برفی بغل گرفتم. با این رفتارم کمی جا خورد ابرو‌هاش داد بالا اخمی کرد که رو بهش گفتم:
- من و شما آشنایی باهم نداریم. شما که بنده رو برسونید شاید کمی از خسارتی که به من زدین جبران کنید. آها راستی بی زحمت اون تخت شاستی منم بیارید
از قصد این رو به آخر حرفم با لحن کنایه آمیزی اضافه کردم و گفتم:
- البته دیگه به لطف شما به دردم نمی خوره، ولی خب شاید تونستم یک کاریش بکنم. 

دستی به موهاش کشیدو بی حوصله گفت:
- دختره لجباز!
داشتم می شستم تو ماشین که سرم رو بیرون آوردم و گفتم:
- بله؟ چیزی فرمودید!؟ 
لبخند مصنوعی زد و گفت:
- نه،نه راحت باشید. 
 لبخند درازی تحویلش دادم و گفتم:
- بله راحتم، پس لطفا زودتر بیاید، اما موتورتون چی میشه؟ 
کمی‌فکر کرد و گفت:
- پشت همون تخته چوب‌ها می‌ذارم چندبار این کارو کردم دید زیادی نداره.
سری تکون دادم کامل نشستم، وقتی داشت موتورش رو جابه‌جا می کرد خیره بهش شدم به این فکر افتادم از حق نگذریم هیچ ایرادی از قیافه هیکلش و نمی تونستم‌ بگیرم.

ویراستار:  @Aryana

ویرایش شده توسط Aryaana
🌼ویراستاری Aryana🌼
  • لایک 11
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

part...4


انگشتم رو گذاشتم کنار ابروم دستم رو تیکه دادم به صندلی. همین جوری که چشم ازش برنمیداشت با خودم گفتم:
- اما یک چیزی درست نبود...وقیحه! 
وقتی دیدم داره میاد سمت ماشین برفی رو گذاشتم پشت صندلی و یکم جمع و جور تر نشستم‌. در ماشین و باز کرد به آرومی کنار صندلی ماشین نشست برفی چون معمولا هروقت اولین بار غریبه‌ای رو میبنه مدام پارس می کنه‌ این دفعه هم همین کار رو کرد با غضب برگشتم طرفش چشم‌هام رو گرد کردم که ساکت شد. نفس رو به بیرون هدایت کردم و سرم‌ رو برگرونندم به سمت شیشه ماشین تک سرفه ای کرد و گفت:
- سگِ خوشگلی دارین! 
زیرچشمی نگاهی بهش انداختم و گفتم:
- ممنون.
 با انگشت‌هام رو پاهام ضربه گرفتم پس  چرا حرکت نمی‌کنه هنوز همین جوری نگاهش به منه چقدر بدم میاد از اینجور آدما! اخمی به صورتم دادم و  با سر اشاره به سویچ ماشین کردم و
 گفتم:
- پس چرا حرکت نمی کنید...سویچ روشه!
به خودش اومد و سریع نگاهش دزدید نفس عمیقی کشید و باز تک سرفه‌ای کرد و گفت:
- معذرت می خوام
ابروی بالا انداختم و ترجیح دادم حرفی نزنم.گوشیم از تو داشبرد ماشین درآوردم و سعی داشتم از تو لیست شماره ها، اسم سیو شده عمو رجب(یکی از کارکنان مادر بزرگ)پیدا کنم. کمی بالا و پایین بین مخاطب‌‌هام گشتم که چشمم خورد به شماره‌اش. اما با دیدن آنتن خالی گوشیم آه از نهادم دراومد بخشکی شانس شاید اگه خاموش روشنش کنم درست بشه همین جوری سرگرم گوشیم بودم که با صدای کیانی تازه متوجه شدم کم- کم از  سواحل داریم دور میشیم و گفت: 
- دقیقا از کجا باید بریم؟ 
زیر لب لعنتی نثار گوشی کردم و نگاهم کشیده شد سمتش اولش متوجه حرفش نشدم یکی از چشم‌هام رو بستم دستی به پیشونیم کشیدم و گفتم:
- ها..امم..راهش تو جاده نیست من از راه فرعی اومدم.
یکی از ابروهاش رو داد بالا و دستی به چونش کشید و گفت:
- چطور از راه فرعی اومدین پایین یا بالا رفتن از این کوه‌ها خطرناکه البته نه از جاده اصلی! 
لبخندی زدم بااعتماد به نفس کامل گفتم:
- نه برای کسی که راه بلده و رانندگی خوبی داره! 
سری تکون داد خندید و گفت:
- پس آفرین به شما! 
همین طور که به نیم رخ صورتش خیره بودم به این فکر افتادم، از کجا می‌دونستم وقتی امروز از خواب بیدار میشم روزم این‌جوری رقم بخوره. اونم الان، این لحظه تو ماشینم مردی کنارم نشسته که هیچ شناختی ازش ندارم اما باورش کردم.
اشتباه من این بود که تو را 
مانند رهگذری دیدم، رهگذری که برای امروز و فردا نیست، شاید آماده بود که باشد.  
دستی جلوی صورتم تکون خورد که چشم‌هام روی هم گذاشت. و گفت:
- می‌شنید چی میگم؟! 
نفس عمیقی کشیدم و چشم‌هام‌ رو باز کردم خواستم چیزی بگم که نگاهش از رو جاده به من داد با شک و تردید گفت:
- به چی نگاه می کردین؟! 
با لبخندی که سعی بر حفظ ظاهر خودم بود سری تکون دادم و گفتم:
- هیچ..هیچی.
دوباره‌نگاهم رو به طرف شیشه ماشین دادم اه لعنتی موچ من و گرفت،حالا فکر می کنه کیه که نگاهش می‌کردم. حالا واقعا‌کیه؟ 
با لحن شیطنت آمیزی و گفت: 
- آها گفتم که شاید بدونم کدوم راه رو می‌گید. 
همین لحنش حدسم‌ رو به یقین تبدیل کرد. بعد با دستش بالایی کوهی که تقریباً خونه مادر بزرگ هم اون‌جا بود نشون داد و گفت:
- فقط یک‌ روستا اینجا وجود داره، همون‌جا هست درسته!؟ 
ولی من هنوز تو فکر خودم بودم و شناختن آدمی که کنارم نشسته.‌ بعضی ها رو نمیشه از همون نگاه اول شناخت برای شناختشون شاید زمان زیادی لازم باشه.چرا همچین می کنی دختربه خودت بیا چند بار پشت سرهم پلک زدم و به کوه‌های که اشاره کرد نگاه کردم و گفتم:
- آره، دقیقا پشت همون کوه‌ها.
بعد‌همین جور که نگاهم رو سمتش می‌دادم گفتم: 
- شما از کجا می شناسین؟! 
کمی انگار موند که چی بگه. چرا حس می کنم این مرد مشکوکه ولی برخلاف حسم بهش خیلی خونسرد خندید و گفت:
- خب من قبلا اون‌جا کلبه داشتم. وقتی که می‌خواستم کمی دور باشم از اطرافیان...
نفس عمیقی کشید‌و لبخندی زد ادامه داد:
- می دونید عواطف انسان خیلی پیچیده هست، برای همین گاهی نیاز به تنها بودن دارم.
سرم رو به نشونه تایید حرفاش تکون دادم و گفتم:
- خب..بهتون حق میدم
به دو راهی فرعی که رسیدیم پچید و گفت:
- دارم درست میرم دیگه آره؟
برگشتم و نگاهی به پشت سرمون کردم با دیدن جاده‌ای که ازش اومده بودم خیالم راحت شد و گفتم:
- بله، از همین‌جا.
با اخم ساختگی گفت:
- شما این‌جا زندگی می‌کنید؟! 
من هنوز خودم‌ رو معرفی نکردم برای چی دوباره این سوال ها رو می‌پرسه. شایدم من خیلی بدبینم خب بدبخت مگه چی پرسید نگفت که قصد ازدواج داری یا نه!
دوباره گوشیم رو برداشتم روشنش کرد و گفتم:
- راستش...نه من هم مثل شما کمی از اطرافیانم می‌خوام دور باشم، برای همین میام جایی که با طبعیت ارتباط داشته باشم و...آروم بشم.
ابرو‌ی بالا انداخت و گفت: 
- هوم..چه تفاهی پس شما متولد فروردینی! 
چشم‌هام گرد شد از کجا می‌دونست؟ با سکوت طولانیم سرش رو برگردونند و تا قیافم دید خندید و گفت:
- من شخصاً علاقه خاصی به طالع بینی دارم...بیشتر کتاب‌هاش رو خوندم.
نگاه جزئی بهش کردم و گفتم:
- بله،چه خوب! 
انگار از چیزی که می خواست بگه تردید داشت اما لبخندی زد و گفت:
- هنوز هم قصد ندارین خودتون معرفی کنید؟! 
خندم گرفت و گفتم:
-والا شما که اگه همین‌جوری پیش برید من رو می‌شناسین، آخرش هم فقط یک اسم می‌مونه دیگه! 
دوباره خندید که فهمیدم خوش خنده‌است. تک سرفه‌ای کردم و گفتم:
- لنا ستوده هستم.
برای یک لحظه به چشم‌هام خیره شد و گفت:
- خوش‌بختم 
نگاهم رو به جاده دادم و گفتم:
- همچنین
این حرفم مساوی بود با رد و برقی که آسمون زد. اخمی کردم و شیشه ماشین دادم پایین سرم رو بالا گرفتم و به آسمون نگاه کردم خورشید دیگه‌ نمایان نبود و هوا ابری شده بود. قطره بارونی به صورتم خورد که با دستم پاکش کردم باورم نمیشه امروز هواشناسی حرفی از اینکه چهارشنبه این منطقه بارون میاد نزده بود. اصلاً چه موقعه بارون اومدن بود. سرم رو به سمت کیانی برگردونندم که دیدم اخمی کرده و سعی داشت زودتر از این سراشیبی که بودیم رد بشیم، سنگینی نگاه‌ام رو حس کرد و بدون اینکه سرش رو برگردونه طرفم گفت:
- میشه شیشه رو بدی بالا! 
نگاهی به برفی انداخت و ادامه داد:
- سگتون داره خیس میشه 
سرم رو پایین بردم که دیدم برفی سرش رو بیرون از پنجره ماشین کرده و بارون داشت خیسش می‌کرد و موهاش رو چشم‌هاش اومده بود.فوری از کنار پنجره دورش کردم و شیشه ماشین دادم بالا زیر لب گفتم:
- ببین با خودت چیکار کردی! 
سعی کردم گرمش کنم. 
به ساعت موچیم نگاهی انداختم که با نشون دادن پنج و شیش دقیقه گفتم فاتحم خونده‌است. گوشیم رو برداشتم شروع کردم دوباره شماره عمو رجب گرفتم اما اصلاً در شبکه موجود نبود. مضطرب رو به کیانی گفتم:
- حتما مادر بزرگم تا حالا هزار بار بهم زنگ زده این‌جام که آنتن نمیده میشه سریع تر برید! 
 سرش به طرفم برگرونند و لب تر کرد تا چیزی بگه که ماشین با صدای خیلی بدی انگار از رو چیزی رد شد و محکم خورد زمین. کم مونده بود با سر برم تو شیشه ماشین که زود دستام روی داشبرد گذاشتم  خودم رو نگهه داشتم هینی بلندی کشیدم و چشم‌هام جمع کردم.

ویراستار: @Aryana

ویرایش شده توسط Gh.azal
  • لایک 11
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

part...5
از ترسی که بهم دست داده بود نفس- نفس میزدم. دستی به موهام کشیدم از جلوی صورتم زدمشون کنار سرم‌ رو که پایین گرفته بودم آوردم بالا آب دهنم قورت دادم. کمی از رو صندلی ماشین فاصله گرفتم بهت زده سرم رو مدام می‌گرفتم بالا تا ببینم جلوی ماشین چیشده از اینجا چیزی مشخص نبود.نگاهم کشیده شد سمت کیانی که با حیرت به روبه رو بعدش به من نگاه کرد اما بعد از چند ثانیه‌ فوری در ماشین باز کرد و پیاده شد. کمی خم شد و روپاهاش نشست حدسم درست از آب دراومد ماشین تو چاله‌ای چیزی گیر کرده بود. اخمی به صورتم دادم با نگرانی گفتم:
- چیشده،چیکار می کنید؟
منتظر جوابی از طرف کیانی بودم که با رعد و برق دیگه‌ای که‌زد یک جیغ خفیفی کشیدم دستم گذاشتم رو قفسه سینم، برفیم که انگار حس ترسم بهش منتقل شده بود  خودش رو پاهام جمع می کرد.

از شیشه‌ی ماشین نگاهی به آسمون کردم. ابرهای سیاه کل آسمون رو گرفته بود،دوباره سرم رو به طرف کیانی برگردونندم  که حالا داشت ماشین رو هول می‌داد و سعی داشت چرخ ماشین رو از تو چاله دربیاره. نگاهی به اطرف انداختم؛ متوجه شدم درست ‌تو سرا شیبی گیر کرده بودیم مشخصه که حالا- حالاها هم درنمیاد.کاش از همون جاده اصلی می رفتیم  راه فرعی رو نمی‌اومدیم! 
دستی به صورتم کشیدم کمی خودم رو به سمت در راننده خم کردم بخاطر بارون مجبور بودم کمی صدام رو بالا ببرم و به کیانی گفتم:
- ولش کنید بیایید داخل این بارون فکر نکنم حالا، حالا‌هاهم بند بیاد! 
نگاهی به اوضاع‌‌ای که توش گیر کرده بودیم انداختم‌ و با ناراحتی گفتم:
- فکر نمی‌کردم روزم اینجوری رقم بخوره.
عصبی سرم‌رو تکون دادم عجولانه  با پا ضربه‌ای به کف ماشین زدم و دوباره با تن صدای بالا که بشنوه گفتم:
- بیایید دیگه! 
 دست از هول دادن ماشین کشید چون می‌دونم بی فایده بود فقط باید فعلا تو ماشین باشیم تا این بارون بند بیاد.  
 منتظر نگاهش می کردم که با پشت دستش دستی به پیشونیش کشید و اومد طرف در من. در و باز کرد که تعجب کردم از کارش و گفتم: 
-چیکار می‌کنید؟! از اینجا که نمی‌تونید بیاید! 
احساس کردم یکهو ماشین داره خودش دنده عقب میره. سرم دور ماشین چرخوندم با ترس گفتم:
- ماشین چرا داره دنده عقب میره!؟  
کیانی که کل هیکلش خیس شده بود. فریاد زد و گفت:
 - منتظره چی پیاده شو! 
قبل از اینکه خودم از ماشین پیاده شم مهلت نداد و دستم رو کشید و با اون یکی دستم برفی گرفتم از ماشین پیاده‌ام کرد. بارون تو این فاصله خیلی شدید تر شده بود رعد و برقی که می‌زد باعث لرزش تنم می‌شود. کم- کم گریم گرفت و با ناباوری به صحنه روبه روم نگاه می کردم ماشین همین جوری به عقب حرکت می کرد اما بعد به درختی خورد و راهش کج کرد و یک راست داشت می رفت بیوفته تو پرتگاهی که پایین راه سراشیبی بود. با روبه رو شدن این صحنه یاد اینکه تازه خریده بودمش افتادم و گفتم:
- نه..نه! 
 چند قدم به جلو و برداشتم و بعدش سرعت قدهام رو بیشتر کردم و به لبه پرتگاه رسیدم.

و حالا‌ با عجز شوکه زده به ماشینی نگاه می کردم که جلوی چشم‌هام داشت غلط می‌زد. دست‌هام رو از سرمایی که بدنم رسوخ کرده بود مشت کردم و از لبه پرتگاه فاصله می گرفتم ولی با غرش های پی درپی آسمون لحظه‌ای هول کردم و پام لیز خورد جیغ بلندی کشیدم. اینقدر تمام وجودم رو ترس برداشته بود که رو به موت بودم از حال داشتم می رفتم. گفتم الان‌ها‌است که بیوفتم هزار تیکه بشم حتی از وحشتی که وجودم رخنه کرده بود  دیگه صدام درنیاوردم. فقط حس کردم دوتا دست شونه‌هام رو گرفت و چشم‌هام چیزی جز سیاهی مطلق ندید.

***********             
صدای قطره‌های که از شاخه درخت میوفتادن به گوشم می رسید اما هیچ رمقی برای باز کردن چشم‌هام نداشتم. قطره‌‌های آبی که رو صورتم فرو می ریختن باعث شد با چشم‌های بسته چندبار پلک بزنم و چشم‌هام رو باز کنم اما نتونستم زیاد بازشون‌ نگهه دارم و دوباره روی هم گذاشتم. حس می‌کردم رو یک چیز نرم بودم سرم رو کمی بالا گرفتم چشم‌هام باز کردم و کم- کم وقتی دیدم واضح تر شد چهره کیانی دیدم.

با اخمی که صورتش داشت چشم‌هاش  بسته بود.بلافاصله خواستم تکونی به خودم بدم که دستم روی زمین گِلی سر خورد‌ ناله خفیفی سر دادم. تمام تنم درد می کرد.
چه اتفاقی افتاده گیج و منگ همون حالت به اطراف نگاه می کردم هنوز همون‌جایی بودیم که ماشین گیر کرده بود دوباره دست‌هام روی زمین خیس گذاشتم این‌بار سعی کردم دست‌هام سر نخوره از کیانی فاصله گرفتم.  

کمی که بیشتر دقت کردم دیدم بالایی شونه سمت راست لباسش پاره و زخمی شده سر تیز یک تیکه  چوب تو شونه‌اش فرو رفته بود. یهو چشم‌هام از ترس بستم  جرعت نداشتم بار دیگه چشمم به زخمش بیوفته. سعی کردم‌ زیاد نگاهی به زخم‌اش نکنم،ترسیدم نکنه چیزیش شده باشه. دست‌ مردونه‌اش رو لمس کردم که با حس کردن نبض‌اش زیر دستم نفس آسود‌ای کشیدم نه دمای بدنش انقدرهام سرد نبود نبض‌اشم درست میزد. چندبار تکونش دادم  گفتم:
- آ..آقایی کیانی، آقایی کیانی! 
 جوابی نمی‌داد وای یعنی چی که جواب نمیده پاشو ببینم دوباره پشت سرم تکونش میدادم گفتم:
- تورخدا بیدار بشید، من می‌ترسم چیزیتون شده باشه. یا..یا جونوری گرگی بیاد.
با سردی هوا یک لحظه بدنم مور- مور شد یخ زدم. تا حالا همچین اتفاقا ترسناکی برام نیوفتاده بود خیلی خسته بودم تنها چیزی که الان همه وجودم داد میزد درد بود.این چرا بیدار نمیشه اخه با صدای که می لرزید گفتم:
- بیدار شید دیگه، من الان جز شما کسی رو ندارم! 
سرم انداختم پایین اشک هام دست خودم نبود همین جوری راهی صورتم می شود چند دقیقه ای همه‌ اش صداش می‌کردم که بالاخره صدای ناله شو شنیدم  فوری سرم بالا گرفتم صورتم پاک کردم‌. گفتم:
- وای خو..خوبید آقایی کیانی؟! 
صدام  می لرزید ترس همه وجودم برداشته بود. چندبار سرفه‌ای پشت سر هم کرد آروم لایه چشم‌هاش باز کرد و  کمی سرش رو بالا گرفت گیج و گنگ به دور ور نگاه می کرد منم هرجا که اون نگاه کرد با چشم دنبال می کردم و گفتم:
- شما حالتون خوبه؟ خوبید دیگه نه؟! 
 با صدای من نگاهی بهم انداخت محکم چشم‌هاش بست  و آروم گفت: 
- وای 
چشمم افتاد به زخم‌اش با نگرانی گفتم:
- شونتون زخمی شده، جایی دیگه تونم آسیب دیده؟ اصلاً می‌تونید از جاتون تکون بخورید؟! 
چشم‌هاش باز کرد آرنج دستش و گذاشت زمین تا خواست تکونی به خودش بده صورتش مچاله شد.حق داره بیچاره زخم‌اش به نظر خیلی عمیق می رسید‌. لباش می بلعید تا صداش درنیاد گوشه‌ای از لباسش گرفتم سعی کردم بلندش کنم اونم با هر درد و سختی که بود تونست کمی بلند بشه.
 با اخمی که صورتش داشت دوباره نگاهی بهم انداخت گفت:
- نه جایم زیاد درد نمی‌کنه البته اگه شما از رو پای من بلند بشید!
به خودم اومدم و نگاهی به خودم کردم که زود ازش فاصله گرفتم اصلاً حواسم نبود رو پاش نشسته بودم. این دفعه کامل دست‌هاش رو زمین گذاشت همچنان سعی می‌کرد ازجاش بلند بشه. منم کمک‌اش کردم  رو پاهاش بیستده.البته حال روز خودم هم بدتر از اون بود پام که همین جوری لنگ می‌زد احساس می‌کرد دردش بیشتر شده، فقط خداکنه ضربه جدی نخورده باشه،داشتم کمک اش  می‌کردم که دست اش رو شونه ام گذاشت من رو به سمت خودش برگردوند درحالی از درد اخم غلظی رو صورتش بود گفت:
- خودت چی، چیزیتون نشده؟ آسیبی که ندیدی؟

ویراستار: @Aryana

ویرایش شده توسط Gh.azal
  • لایک 10
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

part...6

کمی جا خوردم از این رفتارش ولی زیاد بهش فکر نکردم و درگیرش نشدم تو اون شرایط هرکس دیگه‌ای هم بود نگران و ناراحت 

میشد.دهن باز کردم و به صورت نگرانی که اجزایی صورتم‌رو زیرنظرش میگذروند گفتم:

- نه من خوبم...

حواسم نبود و با فشار آوردن پای چپم روی زمین نفس تو سینه‌ام‌ حبس شد و دندون به لب گرفتم دردپام امون بریده بود اما نه من می‌خواستم خودم و ضعیف نشون بدم نه قصد داشتم تسلیم این درد بشم‌ فقط می‌خوام تحملش کنم‌ مثل وضعیتی که الان توی این راه گِلی گیر کردم.

ابرو‌هاش بیشتر توهم برد و سوالی سرش تکون داد و گفت:

- خوبی؟!

کمی ازش فاصله گرفتم و همه وزنم رو اون یکی پام انداختم به آرومی سرم تکون دادم سعی کردم زیاد صدام‌لرزه گفتم:

- گفتم که من خوبم، فقط...فقط یکم همون پام درد می کنه.‌ بیشتر نگران شما هستم آخه...

بازم چشمم افتاد به زخم‌اش ناخداگاه صورتم و جمع کردم با اشاره‌ای به شونه‌اش ادامه دادم:

- به نظر خیلی عمیق می رسه اگه عفونت کنه چی؟!

گیج و گنگ هنوز من و نگاه می‌کرد بعد سرش کشیده شد طرف شونه اش.وقتی زخم‌اش رو دید ابروهاش رفت بالا از تعجب، عجیبه یعنی متوجه زخم‌اش نشده بود تا الان! ولی با این بدن ورزیداش مشخص بود که قویه. من بودم درجا از دیدنش حالم بد می شود هرچند که الانم شده .گوشه لباسش زد کنار که دست‌اش خورد به زخم‌اش از دردی که داشت چشم‌هاش بست و لباش محکم به هم فشار داد. کاش میشود بهش بگم راحت باش داد بزن ای خدا چی دارم. دندون به لب گرفتم آب دهنم قورت دادم مچ دست‌اش گرفتم گفتم: 

- نه بهش دست نزن همین جوری هم می‌خواد عفونت کنه!‌ 

دست نگهه داشت با همون ابرو‌های گره خورده از درد، نگاهش داد به من البته کمی هم‌ متعجب بودن توچشم‌هاش دیدم خودمم تعجب کردم‌از رفتارم شاید بخاطر شرایطی که‌پیش اومد و از همه مهم تر هرچی باشه منم انسانم‌‌‌. خجالت زده آروم نگاهم ازش گرفتم و به راه دراز کوهستانی که مهه آلود بود دادم نفسم و به بیرون هدایت کردم که از سردی هوا بخار شد. سرم کمی به طرفش کج کردم اما همچنان با درموندگی چشم از کوه‌ها برنمیداشتم و گفتم:

- معلوم نیست تا الان مادر بزرگم چه فکرایی که نکرده،حتما آدم فرستاده بیاد دنبالم!

هنوز از درد ابروهاش توهم برده بود رد نگاهم گرفت و به راه درازی که درپیش داشتیم خیره شد نفسش داد بیرون که منم کامل سرم برگردونندم طرفش و به بخار جلوی صورتش نگاه کردم گفت:

- دقیقا خونه مادر بزرگتون کجاست؟! 

با پای لنگ، لنگون چند قدم به جلو برداشتم و گفتم: 

- ارتفاع اش زیاده محاله با پای پیاده بتونیم بریم بالا!  

 کیانی با شرمندگی که حالا تو صورتش پیدا بود سرش انداخت پایین و دوباره نیم نگاهی بهم انداخت و گفت: 

- باور کنید نمی‌خواستم این جوری بشه.

بعد انگار که با خودش داره زمزمه می کنه ادامه داد:

- یعنی اصلاً قرارنبود که اینطوری بشه! 

 منظورش از قرار نبود نفهمیدم برای همین ابروی بالا انداختم و گفتم:

- قرار نبود، متوجه منظورتون نمیشم؟! 

سریع سرش بالا گرفت و چند بار دهنش باز و بسته کرد منم سوالی سرم تکون دادم تا حرفشو بزنه

 

بعضی وقتا تو دوراهی میمونی، تو دوراهی بین دروغ و واقعیت کاش میشد آدما بفهمن با انتخاب هرکدوم از اینا میتونی کل مسیر زندگیت تغییر بدی حالا چه کوچیک باشه چه بزرگ مهم اینکه کدوم راه انتخاب کنی و سرنوشت خودت و رقم بزنی.

بازوی دستی که شونه‌اش زخمی شده بود با اون یکی دستش گرفت و لبش تر کرد نفس عمیقی کشید و دوباره خونسرد شد و گفت:

- منظورم اینکه قرار بود شما رو سالم برسونم خونتون.. 

بعد به پام که همه وزنم انداخته بودم رو اون یکی پام با سر اشاره کرد و ادامه داد:

- نه اینکه بدترش کنم! 

نگاه خیره ام رو که رو خودش دید گوشه‌ای از لبش بلعید دوباره سرش انداخت پایین‌. 

باخودم فکر کردم درسته ضربه‌ای که به پام خورد تقصیر اونه اما نمی تونم افتادن ماشین تو پرتگاه یا وضعیت حالمون اون مقصر بودنم 

هرچی باشی مطمئنم که از قصد این کار رو نکرده یا کلا چه دلیلی داره درصورتی که جون خودشم در خطر بوده!

دستم به نشونه نه تکون دادم و گفتم:

- اصلاً این طور نیست، شما از کجا می دونستید بارون میاد و همچین اتفاقی میوفته...

بعد به نقطه نامعلومی خیره شدم و با صدای آروم تری ادامه دادم:

- الان هم که هردومون زنده ایم باید خداروشکر کنیم! 

لبخند ماتی رو لباش نشست سرش رو تکون داد منم نگاهم دادم به اون لبخندی کوتاه زدم.فوری حالت صورتش جدی شد و اخمی به صورت داد و چند قدم اومد جلو و گفت:

- ولی ما باید هرچه زودتر از اینجا بریم.

تک خنده‌ای کردم و کمی با تعجب گفتم: 

- محاله! 

بدون توجه به حرفم نزدیکم شد و دستش به طرفم دراز کرد و همین جور که به پام نگاه می کرد گفت:

- کمکتون می کنم تا بتونی راه بیای! 

حرکتی انجام ندادم که کلافه نفسش داد بیرون و آروم گوشه‌ای از آستین لباسم به دنبال خودش کشید. ناخواسته یک قدم همراهش برداشتم که مقاومت کردم و ایستادم لباسم از دستش کشیدم وگفتم:

- دیونه شدین گفتم محاله از اینجا رد بشیم من...من نمی تونم! 

 کاملا مشخص بود که ترسیدم اما دیگه مهم نبود میدونم که هرکس دیگه ای هم جایی من بود می ترسید   

تاحالا هم همچین چیزی برا پیش نیومده بود که برام عادی باشه. کامل برگشت طرفم و اخم‌هاش بیشتر توهم کشید که منم چشم غرقه ای رفتم به طرف دیگه ای نگاه کردم

یکهو رو‌صورتم‌خم شد که جا خوردم و صورتم رو عقب کشیدم.

 لبخند حرص دراری زد و گفت:

- باشه پس دوتا راه بیشتر نداریم. یک اینکه اینجا می مونیم طعمه گرگ ها میشیم.

بدون اینکه چشم برداره ازم با دست به راه جنگلی اشاره کرد و گفت: 

- یا باهم این مسیر رو میریم تا بالاخره به جایی برسیم.

مشکافانه بهم خیره شد و منتظر بود تا چیزی بهش بگم. چی تو نگاهش بود که می تونستم به حرفش اعتماد کنم بیشتر از این نتونستم زیر نگاهش دوم بیارم و سرم انداختم پایین، من که تنها نبودم اونم همراهم بود اما مشکل اینجاست اونی که الان همراهمه خودش یک غریبه ست! 

ازم فاصله گرفت و سرم گرفتم بالا انگاری با تردید میخواست چیزی بهم بگه. کمی من-من کرد و گفت:

- از چی می ترسید...خب باشه ببین هرجا نتونستی بیای کولت می کنم.

یکهو چشم‌هام  گرد شد حس

 کردم بدنم تو اون سرمایی که جریان داشت داغ کرد با لکنت گفتم:

- مو...موضوع این نیست فقط من کمی...

ویراستار: @Aryana

ویرایش شده توسط Gh.azal
  • لایک 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

part...7

 سرش‌ رو انداخت پایین و دستش گذاشت جلو صورتش. ادامه حرفم رو خوردم کمی سرم رو خم کردم که متوجه خنده‌های ریزش شدم ابروی بالا انداختم نفس عمیقی کشیدم و دوباره صاف ایستادم. یک آدم چقدر میتونه بی‌شعور باشه که ندونه تو شرایط‌های مختلف چه واکنشی باید نشون بده زبونم این حرفا رو نمی‌زد اما فکر کنم از تو چشم‌هام کاملا پیدا بود که تک سرفه‌ای کرد به خنده‌هاش پایان داد. کلافه روم رو ازش گرفتم و درمونده به اطراف خیره شدم نمی‌دونم چقدر خیره به اون چاله چوله‌های راه گِلی روبه روم بودم که من‌‌و با صداش از شبهه کردن اون چاله‌ها به گودال‌های زندگیم کشید بیرون. انگار از حرفی که می‌خواست بزنه تردید داشت این‌و از هربار باز کردن دهنش و بسته شدن صدای نفس‌هاش فهمیدم.اما بالاخره گفت:
- من اعتماد کن لطفا!
نفس عمیقی کشید و اومد روبه روم وایستا ادامه داد:
- یعنی به نظر تو اینجایی که ما  وایستادیم خیلی جایی امنی‌ای!
با سر اشاره‌ای به پرتگاه پایین سربالایی کرد و با پوزخندی ادامه داد:
- اونم سربالایی،  کناره دره.
سکوت کردم وچیزی نگفتم که با یک نگاه کلی بهم ازم فاصله گرفت، منم با تردید صورتم گرفتم به طرف دیگه‌ای. همین جور که به بالایی تپه‌ها نگاه می‌کرد گفت:
- اگه الان با من بیایی شاید بتونیم حداقل خودمون تا جایی برسونیم.
سعی کردم خونسردی خودم حفظ کنم دیگه ترسی تو دلم راه ندم. یک جواریی انگار حرف‌هاش برام قانع کننده بود. خم شدم و قلاده دور گردن برفی رو دستم گرفتم. با اطمینانی که نمی‌دونم ازچی سرچشمه میگیرفت سرم رو‌تکون دادم گفتم:
- باشه میام.
کیانی لبخندی رو لباش نشست که سرم انداخت پایین دستش رو به طرفم دراز کرد اول نگاهی بهش انداختم که این دفعه اون سرش انداخت پایین. آروم دستم رو گذاشتم روی دستش که وقتی دستم باهاش تماس پیدا کرد چیزی دورنم رد شد مثل نوری تو تاریکی ناامیدی هام اینکه یکی کنارمه الان تنها نیستم‌. اما اگه همه این‌ها رو دلیل برای به وجود اومدنه اون نور بیارم پس این وسط تپ قلب تندم چی می‌گفت؟!
قرار نبود حلقه دستانت با من گره بخورد
 اما حالا دارم آغوش  گرم دست‌های تو را 
 حس می‌کنم. چه می‌شود چه خواهد شد این را دیگر سرنوشت رقم می‌زند.
***
زمان از دستم در رفته بود نمی‌دونستیم ساعت چنده، نمی‌دونستیم چند دقیقه است که داریم راه می‌ریم مسیر تو تاریکی هوا اصلاً مشخص نبود اولش فقط آدم احساس ترس و خوف میکنه اما بعد که کمی‌چشم‌هام به تاریکی عادت کرد تونستم از کیانی فاصله بگیرم. در طول راه اسرار می‌کردم بهش تا اون نوک تیز چوب رو از شونه‌اش دربیارم اما یا می گفت یکم جلوتر بریم بعد یا تظاهر می‌کرد حواسش به حرفم نیست! هرچی جلوتر می‌رفتم حس‌می‌کردم بیشتر داریم دورخودمون می‌چرخیم. دیگه نفس کم آوردم از طرفی دردپام باعث می‌شد همش از کیانی جا بمونم چند قدم دورتر ازش وایستادم اون‌هم انگاری نفسش به شماره افتاده بود اما مقاومت می‌کرد با دست اشاره کرد که بیام ولی من دیگه‌تحمل نداشتم همون‌جا تکیه دادم به تنه درختی که پشت سرم بود. برفی هم مشخص که خسته شده آخه مگه اون پاهای کوچولوش چقدر توان راه رفتن داره حسابی کثیف شده بود گرفتم‌اش بغلم کیانی هم دید قصد ادامه دادن ندارم نزدیکمون شد گفت:
- به این زودی خسته شدی؟!
سرم رو گرفتم بالا با خستگی گفتم:
- وای بخدا دیگه نا ندارم پام هم دردش بیشتر شده نمی‌تونم تند، تند بیام که!
سرم رو برگردوندم به پشت سرمون گاهی انداختم گفتم:
- من اصلاً احساس می‌کنم راه داریم اشتباهی میریم مگه چند دقیقه پیش این‌جا نبودیم!
کیانی‌ کلافه نفسش داد بیرون دستی به موهاش کشید که اون چندتارمو رو پیشونیش رفت بالا گفت:
- منم متوجه شدم. اگه هوا روشن تر بود بهتر می‌شد شرق و غرب تشخیص داد
همین‌جوری که تکیه داده بودم به تنه درخت سرخوردم نشستم زمین، پام رو دراز کردم دندون به لب گرفتم با دست کمی پام رو ماساژ دادم شاید از دردش کمترشه. کیانی هم کنارم زانو زد که چشمم خورد به زخمش از ظاهرش معلوم بود که بدجور داره جرک جمع می‌کنه ناخودآگاه دستم رفت سمت زخمش تا دستم بهش خورد چشم‌هاش بست شونش از دستم دور کرد معلومه دردش گرفت منم با عکس العمل اون صورتم جمع کردم فوری دستم کشیدم کنار. لبام رو که خشک شده بود تر کردم گفتم:
- مغدرت می‌خوام دردت گرفت گفتم که بزار درش بیارم!
چشم‌هاش باز کرد بااخمی که انگار از همون زخمش بود گفت:
- مهم نیست باید بریم من می‌دونم که تو می‌تونی لنا...
نمی‌دونم چطوری بهش نگاه کردم که با کمی مکث ادامه داد:
- خانم!
سرم رو پایین انداختم اشاره به پام لبخند تلخی زدم گفتم:
- کاش می‌شد اما پایی منم ضربه دیده!
چند لحظه‌ای سکوت کرده بود که یهو بلند شد روی پاهاش وایستاد دستم منم جوری گرفت که مجبور شدم برفی بزارم زمین و روبه روش وایستم دستم از دستش کشیدم بیرون با تعجب گفتم:
- چیکار می‌کنید؟!
دوباره دستم گرفت من و کنارش مقابل طرف سمت راست بدنش نگهه داشت گفت:
- تو به من تکیه بده منم به تو این‌جوری راحت تر می‌تونیم راهمون ادامه بدیم...
سرش انداخت پایین ادامه داد:
- البته برخلاف میل باطنمون..خب با این حالی که ما داریم فقط با کمک هم می‌تونیم به روستایی خونه‌ای یا جایی برسیم.
اخمی به صورتم دادم و به فکر فرو رفتم کاش همین الان راهی پیدا می‌شد تا هرچه زودتر از این جنگل رد می‌شدیم کاش اصلاً امروز به دریا نیومدم. هرچی بیشتر فکر می‌کردم بیشتر به کاش‌هام اضافه‌ می‌شد یکهو چیزی یادم افتادم‌ گفتم:
- وای‌گوشیم
با تعجب بی حوصله گفت:
- چی؟
دستم تکون داد با ناراحتی گفتم:
- گوشیم میگم تو ماشین بود حواسم نبود برش دارم وگرنه الان از نورش استفاده می‌کردیم!
اولش طوری سرتاپام رو نگاهم کرد که انگار داره چیز جدیدی کشف می‌کنه. اخمی کردم که نفسش داد بیرون ابروی بالا انداخت پشت به من برگشت چشم‌هام ریز کردم و از لرزش شونه‌هاش فهمیدم داره می‌خنده چشم‌غرقه رفتم سرم رو به نشونه تاسف تکون دادم.
تک سرفه‌ای کرد و دستی به چونه‌اش کشید و برگشت با اخم غلیظی که کرده بود گفت:
- خدایا، من چی میگم شما کجایید مطمئنم کسی حاضر نمیشه باشما هم سفر بشه.
یکی از ابروهام بردم بالا سرم رو باعصبانیت تکون دادم پس تو این شرایطم می‌خواست با من بحث کنه انگار یادش رفته مسبب همه این اتفاقا سر کی بوده. پوزخندی زدم گفتم:
- نه بابا! اما من فکر می کنم شرایط شما بدتر از منه‌ها چون تو سفر خوب بلدین از خجالت طرف دربیاین‌
به پام اشاره کردم کردم که نفس عمیقی کشید و سرش گرفت بالا از همین الان خودرای بودنش رو داره نشون میده پس نباید بزارم یک طرفه به قاضی بره، دست به سینه شدم و چندقدم بهش نزدیک شدم.
چندبار پشت سرهم پلک زد و گفت:
- ببینید، یک بار گفتم اون کار من ازقصد نبود اگه شما اینقدر طولش تا الان رسیده بودیم، تو تاریکی جنگلم گیر نمی‌کردیم!
از حرص دندون‌هام بهم فشار دادم. انگار دوتامون فراموش کرده بودیم کجا هستیم، تو چه شرایطی داریم بحث می‌کنیم. خنده عصبی سر دادم گفتم:
- واقعا احمقی یا خودتو زدی به خریت اگه شما با اون موتور سواری مسخرت، نیومدی پایی من و  داغون کنی. تا الان من رسیده بودم. چه بسا که نقاشیمم خراب نمی شود فردا راهی تهران بودم! 

ویراستار:  @Aryaana

ویرایش شده توسط Gh.azal
  • لایک 5
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...