رفتن به مطلب

خاطرات Madi | خون آشام


..ZAHRA..
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

 

gif_ersd.gif

❤𝐖𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐦𝐞𝐦𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬❤

@-Madi-

..اینجا خاطرات یک خون آشام اصیل ثبت خواهد شد..

هشدار و قوانین  ها را جدی بگیرید!

🌟کاربران محترم لطفا از دادن اسپم پرهیز کنید و با واکنش هایتان خون آشام محبوب خود را تشویق کنید🌟

خون آشام عزیز!

🌹🌹این گوی و این میدان🌹🌹

 

صاحب این دفتر: @-Madi-

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«»«»««»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»««»«»«»«»«»«»««»«»«»««»«»«»

خون! 

مایعی که باعث حیات است و درون رگ‌های موجودات زنده می‌جوشد!

لاکن برای برخی موجودات، معجونی است که نبودش، جنون را به رخ جهانیان می‌کشد و اما بودش  به عطششان می‌افزاید.

آری من خونخواری هستم که استشمام عطر این مایع سرخ و لذیذ، بند- بند وجودم را به لرزه می‌اندازد؛  عطشم را دو چندان کرده و به رغبتم می‌افزاید. قلبم در سینه می‌تپد و برای ذره‌ای از آن، هزاران تقلا می‌کند.

آری من یک خون‌آشام هستم، خون قدرتم است و آشامیدنش لذت!

اما اگر کسی جلودارم باشد، آرزویش مرگ خواهد بود و عاقبتش دوزخ!

∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

...........................................................

 

ویرایش شده توسط -Madi-
  • لایک 20
  • هاها 3
  • سردرگم 1
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#خاطرات خوناشام #

#قسمت 1#

آغاز من

رنگ و روم از عصبانیت زیاد سرخ شده بود، رگ گردنم تیک میزد. حس می‌کردم داشت گرمم می‌شد و سردردم رو بیشتر می‌کرد. اخم‌هام رو توی هم جمع کردم و با صدای بلندم فریاد زدم:

- مامان! تو نمی‌تونی برام تعیین تکلیف کنی. تو حتی مادر واقعیم هم نیستی، من با دوست‌هام قرار گذشتم که به این مهمونی برم. به هیچ وجه هم نمی‌تونی جلوم رو بگیری!

مامان پوفی کرد و گفت:

- یک بار من غلط کردم و گفتم که تو رو از پرورشگاه آوردیم! حالا باید هی بکوبی به سرم؟! درسته که ما از قبول کردنت پشیمون شدیم و تو بچه ی واقعیم نیستی، ولی نمی‌ذارم به اون مهمونی بری!

- آره برای همین ازت بدم میاد. شما من رو به فرزندی قبول کردین  ولی وقتی تونستین بچه دار بشین، دیگه دختر واقعی تون لیندا توی قلبتون جا پیدا کرد. اگه قرار بود از آوردنم پشیمون بشین، لازم نبود این کار رو بکنین. شاید الان من جای بهتری بودم. در ضمن چرا لیندا می‌تونه مهمونی بره ولی من نه؟! 

مامان پوفی کرد و گفت:

- چون مهمونی‌هایی که اون میره سالم هستن. ولی تو حق رفتن به جایی رو نداری. لیندا دختر عزیز و حرف گوش کن خودمه ولی تو از من نافرمانی می‌کنی. پس اجازه نداری!

حس کردم اون لحظه خونم به جوش اومد! این حس عصبانیت بی نهایت، به تازگی بهم غلبه کرده بود و نمی‌دونستم چرا برای هرچیز کوچیکی اینقدر عصبی می‌شدم. ولی این حرف‌های مامان خیلی تند بود و کل تنم رو لرزوند. دست‌هام می‌لرزیدن، خونم داشت به جوش میومد، در یک لحظه حس کردم که مثل آتش فشان فوران کردم، جیغ فرا بنفشی زدم و با بستن چشم‌هام، مشتم رو محکم به میز شیشه ای توی آشپزخونه کوبوندم، داشتم نفس- نفس می‌زدم که صدای مامان، من رو از حالت هیستریکم بیرون کشید.

- چی کار کردی دختره ی دیوونه؟!

چشم‌هام رو که باز کردم، با صحنه‌ای مواجه شدم که درک و باورش برای خودم هم سخت بود. کل سطح میز شیشه ای، با مشت من به تیکه های خیلی ریزی تبدیل شده بودن. ولی به دست من هیچ آسیبی نرسیده بود. این چطور ممکن بود؟! مگه من چقدر قدرت داشتم؟! باورم نمیشد.

- دختره‌ی بیشعور!  نمی‌دونم چه طوری، ولی میز به این قشنگیم رو نابود کردی! حالا روی چی غذا بخوریم؟!

- هه! یک وقت نپرسی دستت برید یا نه! 

- دستت به جهنم اه! حالا من چطور این گندکاریت رو تمیز کنم؟! اگه بهت اجازه ندن، باید  چیزی رو بشکونی؟ این‌ها هم عادت‌های جدیدت هستن؟ می‌خوای آخرش دیوونمون کنی؟!

خم شد تا خرده شیشه ها رو از زمین جمع کنه. می‌خواستم جوابش رو بدم که بوی آشنایی به مشامم خورد، تازگی‌ها، بعضی وقت‌ها این بو رو حس می‌کردم ولی حالم رو کاملا دگرگون می کرد. چه اتفاقی داشت برام میفتاد؟! کم- کم داشتم از خودم می‌ترسیدم! چشم‌هام رو بستم و عمیق‌تر نفس کشیدم تا این رایحه‌ی عجیب و اما خوشایند رو استشمام کنم. دهنم داشت آب دهن ترشح می‌کرد، هی زبونم رو به لب‌هام می‌کشیدم یعنی از چی بود؟! توی این ماه چند باری حسش کرده بودم ولی منبعش رو پیدا نمی‌کردم. ولی این بار شدیدتر از همیشه بود، کم- کم لثه‌هام داشتن درد می‌گرفتن. ولی چرا؟! دندون‌هام قفل و به هم ساییده می‌شدن. این رایحه توصیف ناپذیر بود. ترکیبی از تلخ و شیرین که باعث می‌شد دهنم آب بیفته. باید منبعش رو پیدا می‌کردم. اونقدری محو این بو، بودم که  نمی‌تونستم روی غر- غرهای مامان تمرکز کنم و دقیقا بفهمم که چی میگه!  چشم‌هام رو باز کردم. در جستجوی این رایحه، بو می‌کشیدم و همه‌ی هوای اطراف رو وارد بینی‌ام می‌کردم که صدای مامان به گوشم خورد:

- ببین به خاطر تو دستم هم برید، خونش هم بند نمیاد اه!

چشمم به دستش افتاد که خون سرخی ازش جاری بود، حس بویایی‌ام من رو به سمت دست مامان می‌برد. داشتم چی کار می‌کردم؟! یعنی این بو از خون مامان میومد؟! از کی تاحالا حس بویایی من اینقدر قوی شد که می تونم منبعش رو توی چتد ثانیه تشخیص بدم؟ دست‌هام شروع به لرزیدن کردن. لثه‌ام داشت بیشتر درد می‌کرد. انگار کارهام دست خودم نبود و  یک غریزه داشت کنترلم می‌کرد. دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم. گرچه برام عجیب بود ولی به دست مامان حمله‌ور شدم، دهنم رو روی قسمت بریده شده که ازش خون جاری بود، گذاشتم و با تمام توانم مکیدمش. باورم نمی‌شد! این من بودم؟! با هر جرعه‌ای که می‌مکیدم، بوی خون رو حس می‌کردم. حالا می‌فهمیدم که این بویی که بعضی اوقات اینجوری وسوسه‌ام می‌کرد، بوی خون بوده! ولی با تمام جرعت می‌تونستم بگم خون، لذیذترین چیزی بود که تا حالا چشیده بودم! چقدر چشیدنش لذت بخش بود، طعم خاصی داشت که قابل وصف نبود. از مکیدن خون، سیر نمی‌شدم، حس می‌کردم انرژی‌ای بهم می‌داد که تا حالا هیچ یک از نوشیدنی‌های انرژی زا، نداده بود. صدای داد و ناله‌های مامان رو می‌شندیم ولی برام مهم نبود، نه این که دلم می‌خواست، نه! چون نمی‌تونستم جلوی خودم رو بگیرم. جنون بهم دست داده بود!  ولی به نوعی هم داشتم انتقام این همه آزار و اذیتش رو می‌گرفتم.

مامان با تمام زورش می‌خواست  من رو به اون طرف بندازه، ولی من روی زمین خوابوندمش و با اون یکی دستم، روی زمین نگهش داشتم. چقدر زورم زیاد شد بود!  در آخر حس کردم کل خونش رو از بدنش خارج کردم، دهنم رو از روی بریدگی دستش برداشتم، چشمم به صورت سفید و رنگ و رو رفته‌اش افتاد، به سختی دهن باز کرد و با صدایی که انگار از ته چاه درمیومد گفت:

- ت... تو چی...کار کردی؟

 بعد از گفتن این حرف از حال رفت و روی زمین افتاد. یک لحظه به خودم اومدم. این سوال به ذهن خودم هم رسید؛ من چی کار کردم؟! با چشم‌های گرد شده از تعجب به مادر خونده‌ام زل زدم که بی جون روی زمین افتاده بود!  این کار من بود! دستم رو محکم به پیشونی‌ام کوبیدم! نه این درست نبود، چرا باید خون می‌خوردم؟! مگه تا حالا امتحانش کرده‌بودم؟! چرا این قدر بهش رغبت داشتم؟! حتما بیماری خاصی داشتم! این چه وضعش بود؟! از ترس نفسم بند اومد. اگه میومدن و ما رو توی این حال می‌دیدن چی؟! زود به سمتم اتاقم رفتم، چند دست لباس، گوشی و لوازم ضروری‌ام رو توی کوله پشتی‌ام ریختم و از خونه بیرون زدم . با کمال تعجب جلوی در لیندا رو دیدم که نگاه مشکوکی به من انداخت و گفت:

- با این عجله کجا میری؟ از مامان اجازه گرفتی؟ 

بدون توجه به حرفش، دویدم و فرار کردم. این چه اتفاقی بود که برام افتاد؟!

  • لایک 19
  • سردرگم 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#خاطرات خوناشام #

#قسمت 2#

آغاز من

صدای لیندا به گوشم می‌خورد و حس می‌کردم که داشت، پشت سرم می‌اومد. نه! نمی‌تونستم باهاش حرف بزنم، بدون توجه بهش سرعتم رو بیشتر کردم تا ازش دور بشم. ولی به خودم اومدم و متوجه سرعتم شدم. ضربان قلبم افزایش پیدا کرد و چشم‌هام از حدقه دراومد. چطور می‌تونستم با اون سرعت حرکت کنم؟! چشم‌هام حرکت تند پاهام رو باور نمی‌کردن. به قدری تند می‌دویدم که می‌تونستم با این سرعت، توی یک ماراتن شرکت کنم.

سرم رو لحظه‌ای به عقب چرخوندم تا مطمئن بشم که لیندا دنبالم نمی‌کنه، اون از دید خارج شده‌بود و من دیگه توی محله‌ی خودمون نبودم. به قدری تند دویده بودم که به میدون مرکزی شهرمون رسیده بودم. انتظار داشتم که الان دو ساعت نفس- نفس بزنم؛ ولی این انتظارم کاملا اشتباه در اومد و من حتی ریز نفسی هم کم نیاوردم. به وضعیت خودم مشکوک بودم، این چه کاری بود که با مادر خونده کردم؟! چرا بوی خون این همه دگرگونم می‌کرد؟! چطور این همه قدرت و سرعت داشتم؟!  علاوه بر این که سرعتم افزایش پیدا کرده بود، به انرژی‌ای دست یافته بودم که حسش برام جدید و عجیب بود. شاید این انرژی تاثیرات خون بود. نمی‌دونستم، یا به بیماری خاصی مبتلا شده بودم و یا خواب بودم! چرا به فکر خودم نرسید؟! حتما که خواب بودم! چون این اتفاقات عادی نبود که هیچ، بلکه باعث می‌شد خودم از خودم وحشت کنم. سیلی محکمی به صورتم زدم تا بیدار بشم، ولی فایده ای نداشت. دوباره محکمتر به اون طرف صورتم زدم ولی بازهم فایده‌ای نداشت.  نه! متاسفانه این خواب نبود! من خطرناک بودم، نمی‌تونستم بلایی که سر مادر خونده آوردم رو سر دیگران هم بیارم. دیگه کافی بود! باید خودم رو کنترل و به یک پزشک مراجعه می‌کردم، شاید می‌تونستن برای دردم یک دلیلی داشته باشن و درمانم کنن.

وای! مادرخونده رو باید چی کار می کردم؟! با این اتفاقی که افتاد دیگه به من اجازه‌ی ورود به اون خونه رو نمی‌دادن که هیچ، احتمال این  هم بود که قتل عامم کنن!

بیخیال این تفکرات شدم و به راهم که مقصدش ناکجا بود، ادامه دادم؛ بویی آشنا به مشامم رسید، نه! دوباره نه! باز هم بوی خون بود، داشت دیوونه‌ام می‌کرد. دوباره داشتم همون حالات رو تجربه می‌کردم. چشم‌هام به دنبال منبع خون بودن، که به انتهای خیابون رسیدن. مردمک‌هام از فرط تعجب، گشاد شدن. اونجا تصادف شده بود، حس تشنگی عجیبی داشت من رو وسوسه می‌کرد، دوباره لثه‌هام شروع به درد کردن. بوی خون داشت من رو به سمت مجروحی که بی‌جون،  روی کف خیابون افتاده بود و ازش خون جاری بود، می‌کشوند. چند قدم جلوتر رفتم، اختیارم دستم خودم نبود. آب دهنم رو قورت دادم و چند نفس عمیق کشیدم. چشمم به صورت زخمی‌ و خون‌آلودش افتاد، داشت به خودش می‌پیچید و برای کمک تقلا می‌کرد! ولی نفس بی‌رحم و خودخواه من چی؟! نه این کار درست نبود، اون بیچاره چه گناهی داشت که من این کار رو باهاش بکنم؟! سعی کردم به این تشنگی غلبه کنم، گرچه سخت بود ولی من همچین آدمی نبودم با این که مثل یک آهنربا به سمت اون مجروح کشش داشتم، ولی صورتم رو ازش برگردوندم و با سرعت هرچه تمام، مثل  چند دقیقه پیش، از اون خیابون دور شدم.

صدای دینگ گوشی‌ام توجهم رو جلب کرد. از کوله پشتی‌ام خارجش کردم و چشمم که به صفحه‌اش افتاد، پیام دوستم روی نوار اعلانات، ظاهر شد که نوشته بود:

 - هی مهمونی امشب یادت نره! اگه باز هم اجازه‌ی مامانت رو بهونه کنی و نیای، دیگه هیچ وقت بهم زنگ نزن! بای.

زود براش تایپ کردم:

- این بار میام!

خارج شدن از اون خونه، اینجاش خوب بود که حالا می‌تونستم به مهمونی دوستم برم و لازم نبود از اون زن اجازه بگیرم و خودم رو پیش لیندا خورد کنم. شاید هم این مهمونی، سرم رو گرم می کرد و اتفاقات عجیب و غریب امروز رو از ذهنم خارج می‌کرد؛ صفحه ی گوشی رو خاموش کردم و خواستم تا توی کیفم بذارمش ولی همون لحظه صفحه‌اش روشن شد و نشون داد که لیندا داره بهم زنگ میزنه!  استرس وجودم رو گرفت! الان باید بهش چی می‌گفتم؟! تصمیم گرفتم جواب بدم تا ببینم چی میگه. تماس رو وصل کردم و گوشی رو به سمت گوشم بردم، صدای  لیندا که انگار گریه کرده بود، بلند شد:

- هی اینجا چه اتفاقی افتاده بود؟! همه جا پر از خرده شیشه بود و مامان... مامان بی‌جون و رنگ و رو رفته روی زمین افتاده بود.  راستش رو بگو! به خاطر تو این اتفاق‌ها افتاده؟

بدون جواب دادن به سوالش پرسیدم:

- مامان رو بردین بیمارستان؟

- آره بیهوش بود. الان دکترا بهش سرم وصل کردن و میگن که به شدت خونش رو از دست داده! چی شده بود مادی؟ لطفا بهم بگو! راستی کجایی؟ بابا می‌خواد بیاد دنبالت...

وقتی از منتقل شدن مادرخونده به بیمارستان، خیالم راحت شد، بدون هیچ جواب و حرفی تماس رو قطع کردم، مستقیم گوشی رو خاموش کردم و توی کیفم انداختمش. بعد به سمت خونه‌ی دوستم حرکت کردم. دو ساعت به مهمونی مونده بود و این فرصت برام کافی بود.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#خاطرات خوناشام #

#قسمت 3#

آغاز من

بعد از پیمودن راه، به خونه‌ی دوستم تسا رسیدم، وارد خونه شدم، هنوز مهمون‌ها نرسیده بودن و فقط اکیپ ما زودتر اومده بودن. تسا به سمتم اومد، درحالی که طره‌ای از موهاش رو دور انگشتش می‌پیچید، گفت:

- خوش اومدی! ناامیدم نکردی، اگه نمی‌ومدی دیگه دوستیمون خراب می‌شد.

چشمکی زد و گفت:

- خوش بگذره!

سری تکون دادم و لبخندی بهش زدم. به سمت اتاق رفتم تا یکی از لباس‌هایی که توی کوله پشتی‌ام گذاشته بودم رو بپوشم. از بینشون لباس زرشکی کوتاهم رو انتخاب کردم و پوشیدمش. با موهای مشکی و پوست سفیدم تضاد خوبی رو به وجود میاورد. نگاهی به خودم توی آینه انداختم، چشم‌های قهوه‌ای روشنم می‌درخشیدند. از بچگی رنگ چشم‌هام مشکی بود ولی هر چقدر سنم بیشتر می‌شد، رنگش بی دلیل، تغییر می کرد و روشن‌تر می‌شد.  رژ جگری‌ام رو هم زدم و از اتاق خارج شدم. دیگه همه رسیده بودن و صدای بلند آهنگ، فضا رو پر کرده بود، همه داشتن وسط می‌رقصیدن و خوش می گذروندن. حس کردم که صوت خیلی ظریفی از صدای تسا رو پشت سرم شنیدم که می‌گفت:

- واو چقدر رنگ زرشکی به پوست سفیدش میاد!

سرم رو به پشت سرم چرخوندم،  کسی جز تسا اونجا نبود، ولی چرا صداش اینقدر عجیب و غریب به گوشم رسید؟! با حالت مشکوکی ازش پرسیدم:

- تسا چیزی گفتی؟!  

تسا کنارم ایستاد و گفت:

- نه من که حرفی نزدم!

دستم رو روی پیشونی‌ام گذاشتم و گفتم:

- ولی من مطمئنم که صدات رو شنیدم. صدای خودت بود! در مورد لباسم گفتی.

چشم‌هاش گرد شد و با دستپاچگی گفت:

- و... ولی من که این رو... توی دلم...

حرفش رو ادامه نداد، سرش رو به چپ و راست تکون و آب دهنش رو سریع قورت داد. خنده‌ی ساختگی کرد و گفت:

- بیخیال! شاید اشتباه شنیدی من چیزی نگفتم.

 بی خیال شدم و سرم رو به علامت تایید تکون دادم. در ادامه چشمکی زد و گفت: 

- چه جیگری شدی! بدو بریم وسط!

 نگاهی به سرتا پاش انداختم، لباس خیلی کوتاه و کرم رنگِ بازی پوشیده بود. همیشه لباس های باز رو دوست داشت و خیلی هم بهش میومد. تک خندی کردم و گفتم:

- خودت رو ندیدی؟! تو هم خوشگل شدی.

لبخندی زد، دستم رو گرفت و من رو  پشت سرش کشوند تا این که به وسط سالن رسیدیم، همه داشتن می‌رقصیدن. من و تسا هم با خنده شروع به رقص و مسخره بازی کردیم. 

چند آهنگ متعدد عوض شد ولی من و تسا هنوز وسط بودیم. یکهو حس کردم که فضای داخل سالن خیلی گرم شد، از بچگی وقتی گرمایی حس می‌کردم، سردرد می‌گرفتم و حس و حالم خراب می‌شد. باید از این کوره‌ی آتیش بیرون می‌رفتم وگرنه مریض می‌شدم. تسا رو از وضعیتم باخبر کردم و اون قبول کرد، پیشنهاد داد که از اینجا خارج بشم و به حیاط برم. سری تکون دادم و خودم رو بیرون از سالن انداختم.

 فضای حیاط پشتی خنک بود، باد خنکی که به پوستم می‌خورد، سرزنده‌ام می‌کرد و روحم رو جلا می‌داد، چقدر سرما رو دوست داشتم، از گرما متنفر بودم چون مریضم می‌کرد.  برعکس هر فرد دیگه‌ای همیشه از آفتاب هم بدم میومد، دوست داشتم روزها هوا ابری باشه. چون به نور آفتاب حساسیت داشتم، هر وقت نور آفتاب به پوستم می‌تابید، بدنم می‌سوخت و باید کلی کرِم و دارو‌های حساسیت می‌زدم تا خوب بشه. اما با این حال، عاشقِ شب و مخصوصا ماه بودم. نور مهتاب بهم آرامش می‌داد. شب‌ها مثل خیلی از هم سن و سال‌هام نمی‌ترسیدم و حتی راضی به این بودم که شب ها بیشتر از روزها بیرون برم. در کل من دختر متفاوتی بودم که خیلی ها درکم نمی کردن.

با شنیدن صدایی سرم رو به سمت راست چرخوندم.

- من هم مثل تو عاشق سرمام. 

نگاهم بهش افتاد، پسری با پوست سفید و موهای قهوه ای خوش فرم با لبخندی مرموز نگاهم می‌کرد، اخم کردم؛ اون از کجا می‌دونست که من سرما رو دوست دارم؟! چون این حرف‌ها رو توی دلم می‌زدم. با جدیت رو بهش گفتم:

- تو کی هستی؟! اینجا چی می‌خوای؟!

چند قدم نزدیک تر شد و گفت:

- هی من کاریت ندارم. مگه اینجا مهمونی نیست؟! من هم اینجا دعوت بودم.

دوباره اخم کردم و پرسیدم:

- تسا تو رو فرستاد؟ از کجا می‌دونی من عاشق سرمام؟!

سرش رو بالا برد و خندید:

- چرا حس می‌کنم که ازم می ترسی؟! من که لولو خرخره نیستم. دوستت چیزی بهم نگفته! این‌ها رومی‌دونم چون درکت میکنم. من هم مثل توام!

همونطور مشکوک نگاهش می‌کردم که تزدیک‌تر شد و با لبخند روی لبش، دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت:

- فکر کنم درست آشنا نشدیم، من هِنری‌ام.

به دستش نگاه کرده و سپس نیمچه لبخند ساختگی‌ای زدم، درحالی که دستم رو به دستش نزدیک‌تر می‌کردم، به قصد معرفی کردن خودم، گفتم:

- مادینا! 

 با کمال تعجب، وقتی که دستم رو فشرد، انگشت‌هام به خاطر سرمای دستش یخ زد. چرا دست هاش اینقدر یخ بودن؟!

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#خاطرات خوناشام#

#قسمت 4#

آغاز من

 در حالی که دستک بین انگشت‌های کشیده‌اش حبس شده بود، به چشم‌هاش زل زدم و با حالت مشکوکی پرسیدم:

- چرا دست‌هات اینقدر یخه؟!

لبخندی زد و گفت :

- عجله نکن! اون رو هم میفهمی!

توی اون لحظه، حس کردم که دارم توی چشم هاش غرق میشم، مردمک‌هاش می‌چرخیدن و می‌چرخیدن و گودالی توی حدقه‌اش ایجاد می‌کردن. این دیگه چی بود؟! چرا امروز از زندگی‌ام اینقدر عجیب رقم خورد؟! ترسیدم ولی هر کاری کردم نتونستم ارتباط چشمی رو قطع کنم. این دیگه چی بود؟! چه اتفاقی داشت میفتاد؟! چشم‌هاش سرخ می‌شدن و مثل گردباد، من رو داخلش می‌کشوندن. دیگه محو و غرق شده بودم و راه چاره‌ای نبود که یکهو، چشم‌هام بسته شدن و تصویر جلوی روم از بین رفت!

***

چشم‌هام رو مالیدم و به سختی بازشون کردم،  همه جا تار بود، ولی بعد از چند ثانیه، تونستم همه جارو ببینم! سرم رو چرخوندم و دور تا دورم رو از نظر گذروندم. اینجا دیگه کدوم جهنم دره‌ای بود؟! روی یک تخت ساده، توی یک اتاق خیلی تاریک، دراز کشیده بودم که همه جا پر از تابلو نقاشی‌های عجیب غریب و عظیم بود. حس می‌کردم که همشون نوعی تصویر از انسان‌های عجیب غریب و ترسناک بودن. سمت راست تخت، پنجره‌ای وجود داشت که با پرده‌ای زخیم پوشونده شده بود و ذره‌ای نور رو از خودش عبور نمی‌داد. مشکلم با تاریکی اونجا نبود مشکلم این بود که کجا بودم. اصلا من اونجا چی‌کار می‌کردم؟! از تخت بیرون پریدم و دوتا دستم‌هام رو به شقیقه‌هام فشردم تا به یاد بیارم چطور از اینجا سردرآوردم. کمی  فکر کردم تا آخرین خاطراتم رو مرور کنم و یادم بیفته. آخرین بار من توی مهمونی تسا بودم، هوا گرم شد، توی حیاط پشتی نشستم که یک پسر اومد! آهان آره و همون لحظه به یاد آوردم!

اون پسر چطور تونست اون کار رو بکنه؟! جادوگر بود؟! یا چی بود؟! خدایا چرا من رو اینجا آورده بود؟! نکنه می‌خواست من رو بدزده تا پولی به جیب بزنه؟! ای کاش به اون مهمونی لعنتی نمی‌رفتم!  اصلا ساعت چند بود؟! 

به سمت پنجره رفتم تا با کشیدن کناره‌ی  پرده، بفهمم روزه یا شب! پرده‌ی ضخیم اون جا رو کمی هل دادم و متوجه شدم که روز بود، پس الان به احتمال زیاد، تسا و خانواده‌ی دروغی‌ام، نگرانم شده بودن. می‌خواستم پرده رو به حالت قبلش برگردونم که  چیزی نظرم رو جلب کرد!

خدای من! واقعا اینجا کجا بود؟! پنجره از زمین خیلی فاصله داشت و روی زمین چیزی به جز دار و درخت نبود، همه جا پر از درخت‌های خوفناک، تیره و بلند بود.

 برای لحظه‌ای ترس وجودم رو گرفت، پرده رو رها کردم، باید ته و توی این ماجرا رو در می‌آوردم. راهم رو به سمت در اتاق کج کردم و آروم- آروم قدم برداشتم تا از اتاق خارج بشم. بیرون از اتاق، راهروی طویل و عریضی وجود داشت که پر از درهایی بود که به اتاق ها یا جاهای دیگه‌ای راه داشتند. اونجا هم مثل همون اتاق قبلی تاریک بود و روی دیوارهاش تابلوهای بزرگ و ترسناک وجود داشت. 

کمی جلو تر رفتم و با پله‌ی عریضی مواجه شدم که راهرو رو به طبقه‌ی پایین وصل می‌کرد، از پله‌های سرتاسری پایین رفتم وقتی به طبقه‌ی پایین رسیدم، متعجب شدم! وارد سالنی بسیار بزرگ، تاریک و هولناک، شده بودم‌ که دور تا دور اون، در‌ها و راهرو‌های متعدی وجود داشتند. واقعا اینجا کجا بود؟! دور خودم چرخی زدم، با این حال که هیبت و تجملش کشنده بود، سر و صدایی وجود نداشت. اونجا مثل یک کاخ می‌موند، یک کاخ سلطنتی ولی ترسناک و تاریک! همه‌ی پنجره‌های دور تا دور، با پرده‌های ضخیم، پوشونده شده‌بودن و مانع از ورود ذره‌ای نور به داخل می‌شدن. همونطور با دهن باز به هیبت کاخ زل زده بودم که به خودم نهیب زدم. باید از دلیل بودن خودم توی این کاخ، سر در می‌آوردم. 

 دوتا دست هام رو دو طرف دهنم گذاشتم و با صدای بلند داد زدم: 

- آهای! کسی اینجا نیست؟!

بعد از داد زدنم، یکهو یکی از درهای بزرگِ توی اون سالن باز شد و چند تا دختر و پسر از داخلش، بیرون پریدن و با چهره‌های پریشون و پر از استرس، نگاهم کردن.  با کمی دقت، متوجه یک چهره‌ی آشنا شدم، آره! خودِ خودش بود، وقتی شناختمش، اخم‌هام جمع شد و عصبی شدم، خونم به جوش اومد، اون همون پسری بود که توی مهمونی دستم رو گرفت، آره اون هنری بود. این روزها وقتی خیلی عصبی می‌شدم، کنترل کارهام از دستم خارج می‌شد. دندون‌هام توی فکم به هم ساییده می‌شدن. ناگهان مثل آتش فشان فوران کردم و به سرعت به سمت هنری، هجوم بردم. با دستم مشت محکمی نثار صورتش کردم، ولی اتفاقی افتاد که اصلا انتظارش رو نداشتم. با چشم‌های متعجب به هنری زل زدم که به خاطر مشت من، چند متر اونور تر افتاده بود. درسته که این مشت رو از قصد زدم و حقش بود، ولی انتظار این رو نداشتم که مشت من این قدر قوی و محکم باشه که هنری رو به چند متر اون طرف‌تر پرتاب کنه، همه‌ی حضار اونجا، دستشون رو از تعجب روی دهنشون گذاشته بودن و داشتن این منظره رو تماشا می‌کردن. من هم دهنم باز مونده بود و به این فکر می‌کردم که شاید همین افزایش قدرت هم به خاطر بیماری اخیری بود که باعث شد خون مادر خونده‌ام رو بخورم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#خاطرات خوناشام#

#قسمت 5#

من خوناشام هستم

هنری درحالی که دستش رو روی کبودی کم رنگ صورتش که دلیلش مشت من بود، می‌ذاشت، با عصبانیت از جاش بلند شد، برام چشم غره رفت و با ساییدن دندون‌هاش به روی هم و تن صدای نسبتا بلندی گفت:

- با چه حقی اینکار رو کردی؟ اصلا می‌دونی من کی‌ام؟

با تمام عصبانیتم جوابش رو دادم:

- آره می‌دونم! تو یک دزد بی همه چیزی! بزار بهت بگم من هیچ پولی ندارم، خانواده‌ای هم ندارم که بخوای به خاطر من، ازشون باج بگیری. پس بهتره ولم کنی تا برم. 

کف دستش رو با حرص روی صورتش کشید و دست به کمر شد، پوزخندی زد و گفت:

- هه! دزد؟! من صد سال سیاه هم به خاطر پول، دیوونه‌ای مثل تو رو نمی‌دزدم! 

نفس عمیقی کشیدم و شمرده- شمرده، در حالی که تن صدام رو بالا می‌بردم پرسیدم:

- پس... من... چرا... توی... این... جهنم دره‌ام؟! و توی عوضی باهام چی کار داری؟!

چهره‌اش سرخ و پره‌های دماغش گشاد شد. می‌خواست به سمتم بیاد و سرم داد بکشه که یکی از دخترها بازوش رو گرفت و گفت:

- هنری! کافیه! چرا از دستش عصبانی میشی در حالی که از هیچ چیز خبر نداره؟! اگه کاری باهاش بکنی، اصیل دیوونه میشه! می‌دونی که چقدر زحمت کشیدیم تا پیداش کنیم! من چندین ساله که دارم با گروهم تلاش می‌کنم تا ردیابیش کنم. حالا می‌خوای سرش داد بکشی که چی؟! لازم هم نیست به خاطر اون مشتی که خوردی ناراحت بشی، چون همه‌مون می‌دونیم اون کیه و چرا این قدر قدرت داره!

با بهت بهشون زل زدم، این دختر چی داشت می‌گفت؟! منظورش از این که داشتن ردیابی‌ام می‌کردن و من قدرتمندم، چی بود؟! 

هنری دستی به موهای پرپشت و خوش حالتش کشید، بازدم عمیقی کرد و گفت:

- راست میگی! باید خونسرد باشم، عصبی شدنم بی‌جا و بی‌مورد بود! ولی باید بهش بگیم که جریان چیه، اون حق داره بدونه! 

دختر کمی به صورت هنری زل زد و گفت:

- مطمئنی که لازم نیست برای اومدن اصیل صبر کنیم؟!

کلافه شدم و با صدای بلند داد زدم:

- کلافه‌ام کردین! چرا دیوونم می‌کنین؟! چی رو باید بدونم؟! 

همون لحظه صدای بم و پر ابهتی از پشت سرم، به گوشم خورد:

- این که تو دختر منی! و یک خوناشامی!

چی؟! این کی بود و چی داشت می‌گفت؟! چهره‌ی دختر و پسرهای روبه‌روم که به فرد پشت سرم زل زده بودن، پر از ترس و تعجب بود، من هم چیزی از اون ها کم نداشتم! فقط دلم می‌خواست که منظورش رو بفهمم!

آب دهنم رو قورت داده و آروم به پشت سرم چرخیدم! نگاهم که بهش افتاد، جذب چهر‌ه‌اش شدم! حس می‌کردم که کششی به اون مرد بزرگ داشتم. چشم های آبی تیره و موهای به شدت مشکی  داشت، پوستش مثل پوستِ بقیه ی حضار جمع و من، سفید بود.  چشم‌هاش که به من افتاد، لبخند مهربونی روی صورتش نقش بست. نمی‌دونم چرا، ولی محبت رو توی اون لبخند حس کردم که به دلم سرازیر شد! بی‌اختیار لبخندی زدم ولی بعد از چند ثانیه متوجه اون وضعیت شدم، لبخند از روی صورتم محو شد و جاش رو به اخم داد. با لحن جدی پرسیدم:

- ببخشید... ولی منظورتون رو نفهمیدم!

دوباره لبخند زد و گفت:

- من چیزی نگفتم که نتونی درک کنی. تو دختر منی و یک خوناشامی! شاید نمی‌دونستی ولی من آگاهت می‌کنم.

چند ثانیه به همون شکل به اون مرد زل زدم و بعد یکهویی زدم زیر خنده! همونطور بلند- بلند داشتم به حرفش می‌خندیدم. خوناشام؟! دختر؟!

بقیه با ترس و استرس، پشت سرهم به من و اون مرد نگاه می‌کردن و آب دهنشون رو قورت می‌دادن! ولی خودش با همون لبخندی که روی صورتش حفظ کرده بود، خیلی ریلکس، به خندیدنم خیره شده بود! 

چند تا سرفه کردم و کم- کم به خندیدنم پایان دادم، درحالی که اثرات کمرنگی از خنده روی صورتم باقی مونده بود گلوم رو صاف کردم و پرسیدم:

- خب... جوک خیلی بامزه‌ای بود! حالا میشه دلیل اصلی اینجا بودنم رو بهم بگین؟!

تک خندی کرد و گفت: 

- برای بار سوم میگم... تو دختر منی و خوناشامی!

دیگه این بار عصبی شدم! این چه شوخی بی مزه‌ای بود؟! اخم کردم و گفتم: 

- آقای محترم... لطف کنید واضح حرف بزنید! مگه من مسخره‌ی دست شمام که هی دارین باهام شوخی می کنید و چرند می‌بافید؟! من بچه نیستم می‌دونم به خاطر یک چیزی من رو دزدیدین و بهتره که هر چه زودتر بگین که جریان چیه! وگرنه...

همه به چشم‌های گرد شده بهم زل زده‌بودن که هنری حرفم رو قطع کرد و در حالی که بهم نزدیک می‌شد، گفت:

- وگرنه چی؟!

- وگرنه از همون مشت‌های چند دقیقه پیشم رو نثارت می‌کنم! 

انگشت اشاره‌اش رو به سمتم گرفت و تهدیدوار گفت:

- اولا، چشم‌هات رو باز کن و حقیقت رو ببین! تو یک خوناشامی! دوما من دیوونه بشم هیچی جلو دارم نیست این رو بدون! پس عصبی‌ام نکن! چون اگه عصبی بشم، بد جور...

اون مرد، سخنش رو قطع کرد و حرف توی دهن هنری ماسید.

- کافیه هنری! اون دختر منه و رهبر آیندتون! باید به دخترم احترام بذاری!

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#خاطرات خوناشام#

#قسمت 6#

من خوناشام هستم

هنری ابرویی بالا انداخت و به علامت مثبت، سری تکون داد و نفس عمیقی کشید.

پوفی کردم و گفتم:

- مگه خوناشام ها توی فیلم‌ها نیستن؟ الان دارین من رو مسخره می‌کنین؟ توی این دنیا چیزی به نام خوناشام وجود نداره!

هنری عاقل اندر سفیهانه گفت:

- ببین... حق داری! هیچی رو نمی‌دونی!  ولی باید آگاه بشی، ما خوناشام هستیم. یادته چطوری تو رو از توی مهمونی آوردم اینجا؟ به کمک یکی از قدرت‌هام این کار رو کردم... می‌تونم بهت نشونش بدم!

آره راست می‌گفت، اون با چیزی شبیه به جادو، چشم‌هام رو تسخیر کرد و من رو اینجا آورد. کنجکاو شدم که چطور می‌خواست بهم ثابت کنه!

جلوی روم ایستاد و به چشم‌هاش اشاره کرد تا نگاهشون کنم، به چشم‌هاش زل زدم، در کمال تعجب و ناباوری، مشاهده کردم که مردمک‌هش، باز داشتن می‌چرخیدن و رنگشون به سرخ تغییر می‌کرد. چطور ممکن بود؟! پس اینطوری کنترلم کرد! ترسیدم که باز هیبنوتیزم بشم برای همین پلک‌هام رو بستم و سرم به اون طرف چرخوندم، صدای تک‌خند‌ه‌اش توجهم رو جلب کرد و گفت:

- نترس کنترلت نمی‌کنم! فقط دارم رنگش رو تغییر میدم تا نشونت بدم و تو باورمون کنی! حالا دیدی که راست می‌گیم؟!

نفس عمیقی کشیدم و دوباره چشم‌هام رو بهش دوختم، این چه اتفاقی بود که داشت میفتاد؟! من فیلم‌های زیادی در مورد خوناشام‌ها و دیگر موجودات دیده بودم ولی نمی‌دونستم که واقعیت دارن. اما چرا به من می‌گفتن که خوناشامم؟ چه ربطی به من داشت؟ هنوز بهشون مشکوک بودم، هنری که تردید رو توی چشم‌هام دید، گفت:

- اگه باور نداری می‌تونم طور دیگه‌ای هم بهت ثابت کنم... حالا توی ذهنت  چیزی بگو! هرچیزی می‌تونه باشه... من می‌تونم ذهنت رو بخونم و بهت بگم تا باور کنی!

چشم‌هام از تعجب گرد شد!

- مگه خوناشام‌ها همچین کارهایی هم می‌تونن بکنن؟!

- البته که می‌تونن. تو هم می‌تونی! به زودی با قابلیت‌های دیگه‌ات هم آشنا میشی... حالا توی فکرت چیزی بگو!

انگشتم رو روی چونه‌ام گذاشتم و توی فکرم گفتم:

- خیلی خری هنری!

چهره‌اش پوکر فیس شد و گفت :

- یعنی تنها چیزی که همین الان می‌تونی بهش فکر کنی، این بود؟! دختره‌ی روانی!

با حرفش خنده‌ام گرفت، بقیه هم لبخند محوی داشتن و کنجکاو بودن که من به چی فکر کردم، ریز- ریز خندیدم و پرسیدم:

- یعنی واقعا شنیدی؟! بگو‌ ببینم، چی گفتم؟!

- من رو به یک موجود نجیب تشبیه کردی! 

باز هم خنده‌ام گرفت   ولی یکهو لبخند از روی صورتم محو شد! پس راست می‌گفتن، خوناشام‌ها وجود داشتن! دستم رو روی دهن بازم گذاشتم و عقب- عقب رفتم. چطور ممکن بود؟! خاطراتی از چند روز پیش به ذهنم هجوم آوردن، تمایل به خوردن خون، حس بویایی، بینایی و شنوایی دقیق، قدرت و سرعت زیاد! نکنه من واقعا خوناشام بودم؟! وای حتی توی مهمونی وقتی حس کردم تسا پشت سرم، از لباسم تعریف کرد، نکنه من اون لحظه ذهنش رو خوندم؟! حتی خواست بگه که اون حرف رو توی دلش گفته ولی حرفش ناتموم موند. حالا دیگه داشتم باور می‌کردم! همه‌ی علائم خوناشام بودن، در من وجود داشت و بیماری خاصی نداشتم. ولی اگه خوناشام‌ها واقعیت داشتن، چرا من یکی از اون‌ها بودم؟! تا اونجایی که یادم میومد، توی فیلم‌ها دیده بودم که یک خوناشام باید یک انسان رو گاز می‌گرفت و اون تبدیل میشد، ولی کسی که من رو گاز نگرفته بود! چرا این مرد می‌گفت من دخترشم در حالی که من یتیمی بیش نبودم! همه‌ی این افکار داشتن مغزم رو منفجر می‌کردن. باید همه‌چی رو می‌فهمیدم، همه‌ی جریانات رو! ولی حالا با کمال تعجب و تأسف، در حالی که خیلی مسخره به نظر میومد، خوناشام‌ها رو باور داشتم و می‌دونستم که یکی از اون‌ها هستم.

اون مرد نگاهی بهم انداخت و گفت:

- خب مادینا؟!

سریع به سمتش چرخیدم و با تعجب پرسیدم:

- شما اسم من رو از کجا می‌دونید؟!

- چون خودم این اسم رو برات گذاشتم!

شوک زده شدم، دیگه این همه تعجب و شوک زدگی، برای سلامتی‌ام خوب نبود!

آب دهنم قورت دادم و گفتم:

- چرا فکر می‌کنین که پدر من هستین؟! من از اول یتیم بودم!  یادم نمیاد پدر و مادری داشته باشم. فقط پدرخونده و مادر خونده دارم که ازشون بدم میاد و فکر کنم اون‌ها هم حالا ازم متنفر باشن!

چهره‌ام لحظه‌ای غمگین شد، من خوناشام بودم و برای همه‌ی اطرفیانم عامل خطر بودم. اون‌ها کنارم امنیت نداشتن!

- ببین دخترم... تو پیش من نبودی چون یکی از دشمن‌هام تو رو از من دزدید! من سال هاست که دارم دنبال تو می‌گردم. ولی نگران نباش، می‌تونم بهت ثابت کنم که دختر من هستی! فقط لازمه که صبور باشی،  بهت ثابت می‌کنم.

با تردید سری تکون دادم، اگه واقعیت بود چی؟! همیشه در حسرت داشتن و شناختن پدر و مادر واقعی‌ام، اشک می‌ریختم. اگه اون پدرم بود، می‌تونستم خوشبخت‌ترین دختر دنیا باشم! ولی مادرم کجا بود؟! باید صبر می‌کردم که بهم ثابت کنه پدرمه و بهم همه‌ی اتفاقات رو توضیح بده! دوباره ادامه داد:

- فقط دخترم، می‌خوام بدونم که  چرا الان اون خانواده‌ی دروغی‌ات، باید ازت متنفر باشن؟ اون ها حق ندارن که به دخترم آسیب برسونن!

خیلی خونسرد گفتم:

- ازم متنفر میشن، چون آخرین بار که پیش مادر خوند‌ه‌ام بودم، همه‌ی خونی که توی بدنش در جریان بود رو مکیدم و خوردم!

در یک آن، چشم‌های همشون از تعجب گشاد شد و دهن هاشون باز موند!

هنری لبخندی زد و گفت:

- و این نشون دهنده‌ی چیه؟!

با لحن مطمئنی گفتم:

- این که من یک خوناشام هستم!

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 ماه بعد...

#خاطرات خوناشام#

#قسمت 7#

دوستان جدید

لبخندی روی صورت همه‌ی حضار در اونجا ظاهر شد، هنری با خوشرویی گفت:

- مادینا به جمعمون خوش اومدی!

بعد از هنری، بقیه هم یکی یکی بهم تبریک و خوشامد گفتن و من هم به روی همشون، لبخند زدم و تشکر کردم. هنری، رو به مردی که اصیل صداش می کردن، گفت: 

- سرورم... من باید با گروه برم بیرون! بهم خبر رسید که توی قسمت شرقی مشکلی پیش اومده باید برم و با گروه رسیدگی کنم.

اون هم سری تکون داد و اجازه ی رفتن رو بهشون داد، هنری جلوی چشم های متعجب و گیجم، چشمکی بهم زد و از اونجا خارج شد، همه ی افرادی که اونجا بودن، به جز یک دختر که دست به سینه ایستاده بود، دنبالش کردن و بیرون رفتن! 

اون اصیل که خودش رو پدر من می دونست، بهم نزدیک تر شد، دو تا دستش رو روی شونه هام گذاشت و با لبخند گفت:

- حالا وقتشه که بهت ثابت بشه من پدرتم، بعدش هم می خوام کل زندگیت رو با اتفاقاتی که برامون افتاده، برات تعریف کنم، تو نمی دونی که چقدر از دیدینت خوشحالم، از اینکه چقدر بزرگ و زیبا شدی! من از دیدن بچگیت محروم شدم، به خاطر گناهانی که انجام دادم تورو از من گرفتن، امیدوارم که هم تو و  هم مادرت، من رو ببخشین! چون نتونستم پیش خودم نگهت دارم و مثل یک خوناشام بزرگت کنم! مجبور شدی کلی سختی بکشی، توی پروشگاه و بین خانواده قلابی، عذاب بکشی! واقعا ازت معزرت می خوام که نتونستم زودتر پیدات کنم!

می تونستم حس کنم که تمامی کلماتش واقعیت بودن، چون می تونستم محبت و غم رو پشت چشم ها و چهرش ببینم، قطره ی اشکی از چشمم چکید، خواستم در مورد مادرم بپرسم، اما حرفش باعث شد که سوالم رو برای یه وقت دیگه نگه دارم.

- خب... ما به سختی تونستیم پیدات کنیم، تورو به کمک طلسمِ یک ساحره ی قدرتمند، توی دنیای انسان ها پنهان کرده بودند تا من نتونم پیدات کنم. اما من با تحقیقات فراوان، تونستم کلوپی رو پیدا کنم که ساحره های خیلی ماهری داشت، با رهبر و مدیرشون صحبت کردم، اون ها بهم قول دادن که تورو برام پیدا کنن و من در عوض بهترین پاداش هارو بهشون خواهم داد.  حالا اون ها پیدات کردن و من از خوشحالی توی پوست خودم نمی گنجم! می خوام بیان و خودشون رو بهت معرفی کنن! رهبرشون اینه! لطفا بیا اینجا...

همزمان که داشت این رو می گفت، با دستش رهبر رو نشونم داد، سرم رو به سویی که با دستش نشون داد، کج کردم، و به همون دختری رسیدم که دست به سینه به ما نگاه می کرد، اون دختر به طرفم اومد و بهم نزدیک تر شد. این دختر یا  رهبر همون دختری بود که وقتی هنری خواست به سمتم هجوم بیاره، توجیهش کرد و از من دفاع کرد، همونی که می گفت خیلی برای پیدا کردنم تلاش کرده! 

چهرش مهربون و زیبا بود، موها و چشم های قهوه ای داشت، موهاش رو آزادانه دورش ریخته بود و تاج گل ظریف و قشنگی رو روی سرش گذاشته بود، رو به روم ایستاد و لبخند مهربونی رو روی لبش ظاهر کرد، با لحن قشنگی گفت:

- خب فکر کنم وقتشه تا با خوناشام  اصیل زادمون که این همه دنبالش گشتیم، آشنا بشم. من اسمم زارا هست... رهبر کلوپ ماورا! خوشحالم که بالاخره تونستیم مسئولیتمون رو به پایان برسونیم و پیدات کنیم!

- خوشوقتم... من هم مادینا هستم!

تک خندی کرد و گفت:

- می دونم! منم خوشوقتم مادینا! راستی چند نفر دیگه هم هستن که باید باهاشون آشنا بشی. مدیر کلوپ ماورا و ساحره هایی که با ما اینجا اومدن تا طلسم اون جادوگر نفرت انگیز که تورو دزدیده بود رو بشکنن و ردیابیت کنن! و آخرش موفق شدن! 

اون لحظه چشمکی زد و گفت:

- همیشه ساحره های کلوپ من ماهر تر از هر جادوگر دیگه ان! 

خندم گرفت،دختر خیلی باحال و بامزه ای بود! 

اصیل رو به زارا گفت:

- راستی پس ساحره ها و مدیرتون کجاست؟ میخوام بیان طلسم پدر و فرزند رو اجرا کنن تا مادینا مطمئن بشه که من پدرشم.

زارا دستش رو روی پیشونیش کوبید و رو بهش گفت:

- هوف! ریچارد نمی دونی که من از دست این ها چی میکشم! فکر کردن که مادینا تا شب قراره بخوابه... رفتن بیرون برای گردش! گفتن ما از وقتی به این عمارت اومدیم، داریم طلسم اجرا می کنیم و کار می کنیم، تا حالا نرفتیم تا جنگل و اطراف اینجا هارو بگردیم، می ترسیدن وقتی کارمون تموم شد از اینجا بریم و نتونن کمی هم خوش بگزرونن! میهو هم با اون ها رفته. ولی نگران نباشی ها... فکر کنم بعد از چند دقیقه برسن!

پس اسمش ریچارد بود، این اسم، هم به ابهت و هم به مهربونیش میومد!  ریچارد گفت:

- به نظرم مشکلی نداره! شما خیلی زحمت کشیدین...   میتونین چند هفته بمونین، هر جایی که دلتون می خواد، برید و توی شهر ما خوش بگزرونید!

زاره با چشم های ذوق زده و متعجب، پرسید :

- یعنی ما می تونیم توی عمارت بمونیم و هر روز بدون هیچ کاری بریم بگردیم؟!

ریچارد خندید و گفت:

- البته که می تونید! 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#خاطرات خوناشام#

#قسمت 8#

دوستان جدید

زارا دستاش رو کوبید به هم و باخنده و ذوق و شوق گفت:

وای! خیلی ممنون ریچارد! 

- فقط یادتون باشه زیاد توی قسمت های جنوبی پرسه نزنید، چون اونجا نژاد ها ی اسنیک پایرز  وجود دارن و می دونی که اونا زیاد مثل ما مهربون نیستن... درسته که اینجا من رهبر و پادشاهم، ولی امکان داره به سرشون بزنه. باز هم خواستم یه اخطاری بهتون بدم.

- باشه حتما یادم می مونه!

کنجکاو شدم و روبه زارا پرسیدم:

- شما هم خوناشامی؟!

خندید و گفت :

- البته که نه! مگه نمی بینی دندون نیش ندارم و مثل شما هم رنگ و رو پریده نیستم؟!

- پس چی هستی؟

- من رهبر هستم...

- رهبر یعنی چی؟ اصلا کلوپ شما کجاست و چجور جاییه که هی در موردش میگی؟ 

- بزار برات توضیح بدم عزیزم... ما توی شهر نود هشتیا که کمی از این شهر و منطقه ی خوناشام ها دوره، یه کلوپ داریم، به اسم کلوپ ماورا! این کلوپ رو من و میهو اداره می کنیم که من رهبرم و اون مدیر! ما توی این. کلوپ یه منطقه داریم به اسم هاگوارتز! توی هاگوارتز،  بعضی از خوناشام، ساحره، گرگینه ها والبته ارواح، زندگی می کنن! این رو هم می تونم بگم که همشون بهترینن! یه روز ریچارد، چند نفر از یارانش رو دنبال ما فرستاد، اون روز ما از ترس و تعجب کم مونده بود سکته کنیم! که یک اصیل و رهبر همه ی خوناشام ها چرا باید دنبال ما باشه؟ بعد که باهامون حرف زد، متوجه شدیم که به کمک ساحره های ما نیاز داره! ما قول دادیم که دخترش رو براش پیدا کنیم، اون هم قول داد که کلوپ مارو مجهز به هرچیزی بکنه و البته اسم کلوپ مارو توی لیست بهترین گردشگاه ها ثبت می کنه، اینطوری همیشه کلوپ ما محبوب و مشهور خواهد بود... 

با دهن باز بهش گوش می کردم، چه کلوپ باحالی داشتن، خیلی دوست داشتم که برم و یک روز از نزدیک اونجا رو ببینم، روبه زارا گفتم:

- واو! چقدر باحاله! ولی مگه گرگینه و ارواح هم وجود دارن؟! فکر می کردم اینا هم توی فیلم ها هستن.خیلی دوست دارم بقیه ی اعضاتون رو ببینم!

خندید و جواب داد:

- آره وجود دارن! البته فور نکنم با گرگینه ها رابطه ی خوبی داشته باشین...اگه کمی صبر کنی اون هایی که با من اینجان رو می بینی. عاشقشون میشی! البته اگه یک ذره خل وچل تشریف داشتن، تعجب نکن ها! این مدلشونه!

دوباره به حرفش خندیم!

ریچارد گفت:

- تازه یک سورپرایز دیگه هم براتون دارم!

زارا ذوق زده، پرسید:

- چه سورپرایزی؟!

- قراره با مدیر کلوپ های نودهشتیا صحبت کنم که شمارو کلوپ برتر اعلام کنه!

چشم های زارا از تعجب برق زدن، باخوشحالی جیغ زد:

- ریچارد! تو بهترینی!

وقتی ذوق می کرد خیلی بامزه میشد. ریچارد مارو به اتاق جادو راهنمایی کرد تا وقتی که ساحره ها می رسن، بیان اونجا و جادو رو انجام بدن. وارد که شدم از تعجب کم مونده بود که با خاک یکسان بشم. اونجا پر بود از دیگ، پودر، اکثیر و انواع و اقسام لوازم جادویی! زارا به تعجبم لبخند زد و گفت:

- می دونی ما چندین سال صبر کردیم تا تو به بالغ بشی و بعد از این که فهمیدیم بالغ شدی، چندین ماهذاینجا تلاش کردیم که طلسم پنهان کردنت رو بشکنیم، طلسم ردیابی درست کنیم و از دنیای انسان ها بیرون بکشیمت! البته من فقط رهبرم! همش کار ساحره ها بود! اون ها خیلی زحمت کشیدن!

- ولی من که دو سه یال پیش به بلوغ رسیدم!

ریچارد روی حرفم پرید و گفت:

- بلوغ خوناشامی! تو انسان نیستی و این روز ها داری به بلوغ می رسی!

- هان؟! چه ربطی داره؟!

دوباره گفت:

-  عجول نباش دخترم! بعد از این که باور کنی من پدرتم، همه چی رو از سیر تا پیاز برات تعریف می کنم! 

باشه ای گفتم و بعد سراغ لوازم جادویی رفتم تا نگاهی بهشون بندازم... خیلی باحال بودن.

صدای چند نفر که داشتن توی راهرو صحبت می کردن، توجهمون رو جلب کرد، صدای سه تا دختر بود، هنوز وارد نشده بودن و معلوم بود که دارن می خندن! یکی شون که صدای نازکی داشت، گفت:

- وای الان بریم تو، اون پیری بهمون چی میگه؟! وای نکنه اون دندون های خوناشامیش رو فرو کنه تو گردنمون و بگه این همه وقت رو کجا بودین؟ 

صدای دیگه ای که کمی کلفت تر بود، در جوابش گفت:

- هی به اون نگو پیری! خیلی هم جذابه! اون رئیس خوناشام هاست و اصیله اما به نظرم خیلی جنتلمنه!

و این بار صدای خنده ی پر سر و صدای دونفر بعدی بلند شد! بعد صدای دیگه ای که خیلی مهربون به نظر می رسید، گفت :

- وای میهو یادم رفته بود روش کراش داری! 

چشمم به ریچارد افتاد و دیدم که عاقل اندر سفیهانه به دیگ جادویی زل زده بود و داشت با دستش چونش رو می خاروند... اون دختر ها داشتن در مورد ریچارد حرف میزدن، بعد نگاهی به زارا انداختم که عرق سرد، روی پیشونیش نقش بسته بود در حالی که چشم هاش قلمبه شده بود، دست هاش رو دو طرف صورتش گزاشته بود و لبش رو محکم گاز گرفته بود. از دیدن این وضعیتشون خندم گرفت ولی سعی کردم صدام بالا نره.

 

ویرایش شده توسط -Madi-
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#خاطرات خوناشام#

#قسمت 9#

دوستان جدید

دوباره صدای قهقهه دختر ها بلند شد، یکی از اون ها داشت وارد اتاق میشد ولی سرش به عقب بود، مارو نمی دید و داشت به فرد پشت سرش می گفت:

- کی از اون بهتر خوشتیپ نیست، که هست! اصیل نیست که هست! دیگه چی میخوای؟ 

- خفه شین دخترا! من مدیرتونم ها! خجالت هم نمی کشین!

که همون لحظه دختری که داشت به پشتش نگاه می کرد، سرش رو به سمت ما چرخوند، وقتی مارو دید، به نوبت نگاهی به هرسه تامون انداخت، چشم هاش مثل پرتقال گرد شدن و دهنش باز موند! دستش رو محکم به کله اش کوبید و زمزمه کرد:

- وای بدبخت شدیم رفت! 

چون اون دختر به صورت ناگهانی ایستاد، اون هایی که داشتن با سرعت وارد می شدن، یکهویی بهش برخورد کردن و نتیجش این شد که همشون با شدت به زمین خوردن!

با دیدن این صحنه از خنده قهقهه زدم، خیلی صحنه خنده داری بود! ریچارد لبخند محوی روی صورتش بود، انگار اون هم از این اوضاع خندش گرفته بود ولی زیاد آشکار نمی کرد. زارا که داشت از استرس می مرد، لبخند مصنوعی رو به ریچارد زد و به سمت اون سه تایی که روی زمین افتاده بودن، رفت و با همون لبخند مصنوعی و خجالت زده، از لای دندوناش با حرص گفت:

- پا شین دیگه آبرومون رو بردین بیشعورا! کراش چیه دیگه؟! 

با همون لبخند داشت بهشون چشم غره می رفت و معلوم بود که داشت به شدت حرص می خورد. همشون با ترس به ریچارد زل زده بودن، سوتی شون خیلی باحال و بامزه بود، یعنی مدیرشون واقعا از ریچارد خوشش میومد؟! 

زارا به صورت ناگهانی به سمت ریچارد برگشت و گفت :

- راستش درست کردن این طلسم پدر و فرزندی کمی زمان می بره، ماهم وقتتون رو نگیریم شما برین. ما تا ظهر درستش می کنیم و صداتون می کنیم.

ریچارد که معلوم بود دلیل این درخواست رو فهمیده،  سری تکون داد و گفت : 

- باشه من تا ظهر منتظرم... مادینا، تو می خوای باهام بیای؟

در واقعیت دلم می خواست توی اون اتاق بمونم و با اون سه نفر که خیلی بامزه بودن، آشنا بشم. از این رو گفتم:

- نه میخوام این جا بمونم!

سری تکون داد و لبخند مهربونی زد و به سمت در رفت، به اون سه تا که باهم روی زمین افتاده بودن، نگاه عاقل اندر سفیهانه ای انداخت، سرش رو از تاسف براشون تکون داد واز  اتاق خارج شد.

دوباره به این حالت خندم گرفت! زارا دستش رو به کلش کوبید و رو به من گفت:

- مادینا این هم از ساحره های خل و چل من! 

- وای پس این ها ساحرن؟! یه جورایی می.گفتی جادوگر که فکر می کردم قراره لباس بلند بپوشن و با جارو دستی پرواز کنن! این ها که از من هم اسپرت ترن! 

زارا خندید و سرش رو به علامت منفی تکون داد! اون دختر با مزه ای که صدای نازک داشت و باعث شد بقیه هم زمین بخورن، با غرغر گفت:

- هی تن لشتون رو از روم بردارین! هرکول نیستم که این همه وزن رو تحمل کنم ها! 

اون یکی که انگار همون مدیر بود، گفت:

- همش تقصیر توئه دیگه! تو باعث شدی که این همه سوتی بدیم! اصلا چرا جلوی در ایستادی غزل؟ مگه ندیدی داشتیم با سرعت می اومدیم توی اتاق چرا ترمز گرفتی؟! 

پس اسمش غزل بود. چه اسم عجیبی داشت! تا به حال اسم غزل رو نشنیده بودم. دختر ها از روی غزل کنار رفتن و همشون تونستن از جاشون پا بشن. دختری که اسمش غزل بود گفت:

- فقط همه چی رو بنداز گردن من ها! اولش ساحارا  گفت ریچارد کراشته! 

پس اسم اون یکی هم ساحارا بود... 

- هی! به من نگو ساحارا! من افسونگرم. چند بار بگم افسونگر صدام کنید؟ من سرگروه ساحره هام می خوام با لقبم صدام کنید! 

زارا با صدای بلند جیغ زد:

- بس کنید دیگه ! 

با صدای زارا همشون ساکت شدن، دست از جر و بحث برداشتن  و به ما نگاه کردن. زارا نفس عمیقی کشید و این بار با خونسردی گفت:

- بچه ها کمی آروم باشید هوف! این مادی هست. همونی که این همه تلاش کردیم تا پیداش کنیم! بالاخره موفق شدیم. خودتون رو بهش معرفی کنید، دوست داره شما رو بشناسه! 

غزل با ذوق گفت:

- وای! بالاخره پیدات کردیم! هورا! 

ساحارا باحالت مغرورانه ای موهاش رو با پشت دستش به عقب داد، دست به سینه شد و گفت:

-  چی فکر کردین؟ امکان داره من توی یک گروه سرگروه باشم و نتونم یک طلسم ردیابی اجرا کنم؟! 

میهو و غزل چشم هاشون رو توی کاسه چرخوندن و میهو گفت:

- اولا هر دوتون با همکاری هم تونستین موفق بشین! دوما مدیرتون منم برا همین موفق شدین! 

زارا با کلافگی گفت:

- من سرم رو کجا بکوبم از دست این خودشیفته ها؟! 

می تونستم بگم که همشون خیلی با مزه بودن، شروع کردم به بلند بلند خندیدن! غزل کمی چهرش و کج و معکوج کرد، سرش رو به سمت میهو و ساحارا کج کرد و با صدای نسبتا آرومی گفت:

- میگم ها این طلسم های ما اشتباه کار نکرده باشن؟ آخه بچه مثل خل ها و دیوونه ها خود به خود داره میخنده! 

میهو در جواب گفت:

- نه بابا فکر نکنم! خودت که از اون خل تری!

ساحارا پوفی کرد و بی خیال حرف های غزل شد، به سمتم اومد و با خوش رویی گفت:

- سلام... من ساحارا هستم، سرگروه ساحره ها ی هاگوارتز، ملقب به افسونگر! 

این رو که گفت لبخند پر از افتخاری زد، فکر کنم لقبش رو تیلی دوست داشت. نگاهی از سر تا پایینش انداختم، دختری قدبلند بود با موهای بلوندی که به یک طرف شونش ریخته بود و با چشم های درشت طوسیش بهم زل زده بود.

رو بهش گفتم: 

سلام... از آشناییت خوشوقتم افسونگر! 

دوباره لبخندی زد و روبه روی هم با فاصله قرار داد و انگشت هاش رو آروم تکون داد،که لای انگشت هاش نور های بنفش به وجود اومد، همون لحظه، دست هاش رو از هم باز کرد و گفت :

بی بی دی... با بی دی... بوم! 

بعد از گفتن اون چیز که شبیه ورد بود، نور های بنفش مثل ستاره های خیلی کوچولو، به حالت خیلی زیبا و خیره کننده ای از بالا به روی هممون باریدن. خیلی زیبا بود، شگفت زده گفتم:

- این دیگه چی بود؟

- به این میگن وردِ جشن آشنایی! خوشت اومد؟! 

-  وای محشر بود! 

 

 

 

ویرایش شده توسط -Madi-
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#خاطرات خوناشام#

#قسمت 10#

دوستان جدید

ساحارا می خواست حالت مغرورانه ای به خودش بگیره که غزل در حالی که مثل اردک ها به سمتمون قدم برمی داشت و دست هاش رو توی هوا تکون می داد، گفت:

- ایش... بابا یه ورده دیگه! خانم افسونگر زیاد بزرگش نکن ما کار های بزرگتر از این هم انجام دادیم.

- این هارو تو دیدی مادی که ندیده بود! برای تو باحال نباشه برای اون جالبه!

و بعد چشم هاش رو توی کاسه چرخوند. تک خندی کردم، غزل بازوش رو روی شونه ی افسونگر و دست دیگه اش رو روی سینه اش گزاشت و با لبخند گشادش رو به من گفت:

- خب من هم چاکر شما غزل خانوم ام. یه ساحره ی جذاب و تو دل برو!

موهای فرفری و مشکیش رو از بالا به حالت دم اسبی بسته و صورتش کشیده و زیبا شده بود، دختر ریزه میزه و شیطونی بود، چشمکی زد و با همون لبخند گشادش گفت:

- خوشگلم آره؟ کم دید بزن! 

تک خندی کردم و گفتم :

- تو چرا اسمت اینقدر عجیبه؟ تاحالا اسم غزل رو نشنیده بودم. 

- ببین این اسم من یک اسم فارسی هست. آخه من اصالتا فارسی هستم برای همین.

متفکر گفتم:

- ولی اسم کاسندرا بیشتر بهت میاد نمی دونم چرا!

زود تغییر حالت داد. دوتا دست هاش رو روی کمرش گزاشت، در حالی که یک ابروش رو بالاتر می برد،گفت:

- خیلی هم اسمم قشنگه! با اسم من شوخی کردی نکردی ها! مگه اسم غزل چشه؟ ایش چه اسمیه کاساندرا؟! خیلی زشته که!  برو اسم کاسندرا رو روی عمت بزار! 

میهو روی حرفش پرید و با حالت خونسردی ، گفت:

- ریچاردِ من خواهر نداره!

چشم های هممون از تعجب گشاد شد و با دهن باز به میهو نگاه کردیم! ریچاردِ من دیگه چی بود؟!

میهو که متوجه شد چه سوتی داده، به هممون نگاهی کرد و گفت:

- عا... فرض کنید چیزی نگفتم!

بعد دستش رو برد سمت دهنش و حرکتی انجام داد که مثلا زیپ دهنش رو بست. چند لحظه با سکوت به هم زل زدیم و بعد همه شروع به خندیدن کردیم. ولی میهو چنان نگاه آتشینی بهمون انداخت که لال مونی گرفتیم. برای این که بحث رو عوض کنم گفتم:

- ولی من هنوز هم این عقیده رو دارم که کاساندرا اسم قشنگیه.

- نخیر... اصلا هم قشنگ نیست. خب اصلا بگو ببینم تو چرا اسمت پسرونه هست؟ توی زبان فارسی مهدی اسم پسره! نه دختر... چرا اسمت رو پسرونه گزاشتن؟! 

همه عاقل اندر سفیهانه نگاهش کردن. گوشه لبم رو بالا بردم  و چینی به بینی ام انداختم و گفتم: 

- چی میزنی تو؟ من مادینا هستم ملقب به مادی! مهدی چیه دیگه؟! 

- آ... فکر می گردم اسمت مهدی هست!

همون لحظه زیر خنده زد، زبونش رو در آورد و گفت:

- ولی من از این به بعد بهت میگم مهدی! تو مهدی منی! 

چشم هام رو توی کاسه چرخوندم و گفتم:

- پس من هم بهت میگم اردک، چون مثل اردک ها راه میری! 

لب هاش رو جمع کرد و گفت:

- اصلا هر چی میخوای صدام بزن.مهدی من!

و دوباره بعد از این حرف خندید، کار هاش خیلی بامزه بود. میهو با همون استایلی که به دیوار لم داده بود، دست به سینه گفت:

- هی، گلکم... من هم میهو ام! مدیر هاگوارتز!

بقیه بچه ها لبخند محکی زدن که من دلیلش رو نفهمیدم، خیلی با جذبه به نظر می رسید، با اینکه دختر بود، موهای مشکی داشت که مدل پسرونه زده بود. و کت شلوار اسپرت مشکی، تیپش رو باحال تر کرده بود. 

- از آشنایی همتون خوشوقتم دوستان جدید. به نظر میرسه که گروه خیلی باحالی باشید.

زارا با ذوق، خبر پاداش های ریچارد و چند هفته اقامت در کاخ خوناشام رو به بچه ها داد و اون خیلی خوشحال شدن. میهو بیشتر از بقیه ذوق زده شد، شاید هم به خاطر این بود که از ریچارد خوشش می اومد. بعد از اینکه کلی حرف زدیم و آشنا شدیم، زارا از اون ها خواست که طلسم پدر و فرزندی رو درست کنن. ساحارا و غزل، کتاب غول پیکر و قدیمی رو روی میز گذاشته بودن، پشت سر هم به کتاب نگاه می کردن و اکثیر ها و پودر های عجیب غریبی رو توی دیگ جادویی می ریختن، پشت سرهم همش می زدن. کتاب قدیمی، نوعی دستور و العمل بود.با شگفتی به کارهاشون زل زده بودم، کار های جادویی شون خیل برام جالب بود.

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#خاطرات خوناشام #

#قسمت 11#

سوتی غزل

 

ساحارا دستی به پیشونیش کشید و گفت:

- هوف! بالاخره تموم شد.

غزل چهرش رو کج و کوله کرد و گفت:

- نمی دونستم این طلسم این قدر کار داره، خسته شدم.

زارا چشم هاش رو توی کاسه چرخوند و گفت:

- غزل غر نزن! عوضش قراره هر چقدر خواستیم اینجا بمونیم و از منطقه ی خوناشام ها دیدن کنیم.

چشم های غزل برق زدن و نیشش شل شد، زارا ادامه داد :

- خب برم ریچارد رو صدا کنم...

میهو روی حرفش پرید و گفت:

- لازم نیست گلکم، خودم میرم صداش می کنم.

لبخند محوی روی صورت هممون نشست، عکس العمل های میهو نسبت به ریچارد خیلی بامزه بود. زارا با همونولبخند محوش، سری تکون داد و میهو با لبخند گشادش به خارج از اتاق قدم گذاشت، وقتی خارج شد همه زدیم زیر خنده! ساحارا سری تکون داد و روبه من گفت:

- می بینی مادی، تو پدرت رو نشناخته، داری از دستش میدی. انگار میهو می خواد تصاحبش کنه!

باز هم همه خندیدیم. غزل در حالی که داشت می خندید، گفت:

- وای فکر کنم با اون سوتی که یکم پیش دادیم، ریچارد هم جریان رو فهمید! چه زوج باحالی میشن، 

 غزل از جاش پا شد، پشتش رو به در و روش رو به سمت ما کرد، می خواست ادای ریچارد رو در بیاره، از این رو  گفت: 

- فرض کن ریچارد هم از میهو خوشش بیاد، اون وقت میگه، اهم اهم... 

چند لحظه مکث کرد و مثل ریچارد با ژست خاصی ایستاد، در حالی که صداش رو کلفت تر می کرد، گفت:

- دخترم، دیگه من برای تو حوصله ندارم، من عشقم میهو رو پیدا کردم... بهتره اون رو به عنوان زن بابات قبول کنی...

همون لحظه که داشتیم به ادا های غزل نگاه می کردیم و می خندیدم، چهره ریچارد رو که دست به سینه، توی چارچوب در ایستاده بود، دیدیم، میهو هم کنارش بود و به خاطر حرف ها و کار های غزل لبش رو محکم گاز گرفته بود، عرق سرد روی پیشونیش نقش بسته بود، من، ساحارا و زارا، نظاره گر ریچارد و میهو، پشت غزل بودیم، ساحارا هی ابرو هاش رو می داد بالا تا غزل حرف هاش رو ادامه نده که غزل گفت:

- ساحارا چرا ابروهات رو میدی بالا؟! نکنه باهام موافق نیستی که ریچارد اینجوری حرف میزنه؟! اتفاقا صداش اینجوری کلفت و رو مخه! 

زارا به غزل چشم غره رفت و انگشتش رو به معنای سکوت روی لبش گذشت،تا غزل ادامه نده، غزل باز گفت:

- چیه زارا؟ این ادا ها دیگه چیه؟ اصلا چرا انگشتت رو روی لبت می زاری و نگاه آتشین می کن...

همون لحظه مکث کرد و حرفش رو ادامه نداد، آب دهنش رو قورت داد و گفت:

- آ... ریچارد پشتمه مگه نه؟! 

ساحارا و زارا سرشون رو به معنی مثبت تکون دادن و غزل دستش رو روی کله اش کوبید و با عجز گفت:

- دو ساعته چرا نمی گین بهم؟! من که زبون لال هارو بلد نیستم.

من هم هیچ چیز برام مهم نبود، فقط به کارهاشون و سوتی غزل، می خندیدم، غزل آروم به سمت ریچارد و میهو چرخید و روبه ریچارد گفت:

- امم... ب...ببخشید... م...منظوری نداشتم! 

میهو با اخم های گره خورده و در حالی که انگشت اشاره اش رو به طرف غزل گرفته بود، بی صدا لب زد :

- مگه این که دستم بهت برسه! 

ریچارد سرش رو از تاسف تکون داد و بدون هیچ حرفی به سمت من اومد، معلوم بود که خودش هم خندش گرفته بود، ولی نمی خواست بروز بده. رو به زارا گفت:

- خب تونستین طلسم رو حاضر کنین؟ 

- بله ریچارد، حاضره! فقط باید ساحرا و سحر براتون انجامش بدن. 

- پس زودتر انجامش بدین، چون می خوام به دختر عزیز تر از جونم همه چی رو تعریف کنم، می خوام بدونه که چه اتفاقاتی افتاده و با خوناشام درونش آشنا بشه. بعدش برای آموزش های بیشتر باید به هنری بسپرمت!  اون کمکت می کنه تا با همه نیروهات آشنا بشی، پیشرفت کنی و به خواناشام قدرتمندی تبدیل بشی! 

دست به سینه شدم و چشم هام رو توی کاسه چرخوندم و گفتم:

- من از اون قدرتمند ترم! حتی جلوی همه شکستش دادم! 

ریچارد خندید و گفت:

- این رفتار و غرورت به مادرت رفته! اون هم مثل تو نمی زاشت کسی خودش رو قدرتمند نشون بده! حتی اولین بار می خواست باهام مبارزه کنه ولی ازمن شکست خورد، بعدش عاشق هم شدیم...

خندش تبدیل به لبخند تلخی شد و آه عمیقی کشید. بعد دوباره ادامه داد:

- بله تو از هنری قدرتمند تری! البته هنری هم مثل تو یک اصیل زاده هست، اون پسر یکی از دوستامه، ولی من اصیل رهبر هستم، یعنی خیلی قدتمندم، تو هم دختر منی. پس تو هم مثل من قدرتمند تر از بقیه خواهش بود!

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 خاطرات خوناشام

#قسمت 12#

آشنایی با پدر

 

افسونگر معجونی رو از قفسه برداشت و داخل دیگه ریخت، رو به ما گفت:

- خب... کار تمومه. دستور العمل این طلسم اینه که یک تار مو از هرکدومتون رو باید توی دیگه بندازم، بعدش آشکار میشه که آیا شما پدر و دخترین یا نه! 

میهو سریع به سمت ریچارد رفت و یکی از تار موهای مشکیش رو محکم کشید، که باعث شد ریچارد آخ ضعیفی بگه و دستش رو روی سرش بزاره! میهو با ذوق به تار موی توی دستش نگاه کرد و گفت:

- این از موی ریچارد! زحمتش رو کشیدم.

- می تونستی آروم تر بکشیش، دردم اومد!

میهو ریز خنده ای کرد و تار مو رو به ساحارا داد، به ساحارا زل زده بودم که ببینم می خواد چی کار کنه، ناگهان دردی رو در قسمت پشتی سرم حس کردم، جیغ ریزی زدم، به پشت سرم چرخیدم و لبخند گشاد غزل در حالی که تار موی من رو لای انگشت هاش گرفته بود، جلوی روم نمایان شد. 

- این هم از موی مهدی!

چشم غره ای رفتم ولی چیزی نگفتم. غزل موی من رو هم به ساحارا داد، با دقت نظاره گر کارهای ساحارا بودم که موها رو داخل دیگ انداخت، بعد از چند ثانیه، صدایی مهیبی مثل صدای فوران آتش فشان از داخل دیگ اومد. دود های سیاهی ازش بالا می رفتن و کل محوطه ی اتاق رو پر می کردن. بعد از این که دود ها محو شدن، ساحارا و غزل با داخل دیگ زل زدن. من و ریچارد جلو تر رفتیم تا داخل دیگ رو ببینیم. داخلش یک مایع قرمز رنگ بود و بوی عجیب و غریبی می داد. غزل سرش رو تکون داد و گفت:

- هعی... متاسفم شما هیچ نسبتی باهم ندارین!

چشم های ریچارد به یک آن بهت زده و چهرش سراسیمه شد، دستیدبه داخل موهای پرپشتش کرد و آروم زمزمه کرد:

- نه این امکان نداره! 

ضربان قلبم افزایش پیدا کرد، حس ترس و پریشونی عجیبی، در وجودم رخنه کرد. انگار دلم نمی خواست که این رو بشنوم. دوست داشتم اون پدرم باشه، امروز امید پیدا کرده بودم که پدرم رو پیدا کردم، ناخودآگاه چشم هام خیس شدن و غم توی دلم جا کرد.

ساحارا اخم هاش رو توی هم کرد و به غزل چشم غره رفت و گفت:

- خجالت بکش غزل! چرا ناراحتشون می کنی؟! چرا بهشون دروغ گفتی؟! 

 من و ریچارد، با تعجب به ساحارا و غزل نگاه کردیم که غزل یکهو زد زیر خنده! دستش رو روی شکمش گذاشته بود و  داشت قهقه می زد،پاش رو  روی زمین می کوبید. بعد از این که خندش تموم شد، چهره های هممون رو یکی به یکی رصد کرد و وقتی دید همه با اخم و کفری نگاهش می کنیم، تک سرفه ای کرد و آثار خنده از صورتش پاک شد،  در حالی که لبش رو تر می کرد گفت:

- ام... می دونم شوخی بی مزه ای بود! غلط کردم! 

ساحارا چشم غره ی غلیظی به غزل کرد و رو به ما گفت:

- این یکی از شوخی های بی مزه و خنک غزل بود. نگران نباشید. اگه رنگ معجون داخل دیگ، سیاه یا سفید می شد، به معنی این بود که شما هیچ نسبتی باهم ندارین! ولی رنگ سرخ یعنی این که شما پدر و فرزند واقعی هستین. الان معلوم شد که مادی دخترته رچارد!

حرف های ساحارا باعث شد که من ک ریچارد نفس عمیقی از آسودگی بکشیم. دوباره دلگرم شدم، پس ریچارد پدر واقعیم بود. بعدا حساب غزل رو به خاطر شوخیش می رسیدم. ریچارد رو به زارا گفت:

- بهتره که این دوسته ساحره تو رو تنبیه کنید تا دیگه نخواد خوناشامِ اصیلِ رهبر رو دست بندازه. امیدوارم آخرین بارش باشه. وگرنه دفعه ی بعد خودم به روش خودم تنبیهش می کنم. 

چهره غزل مظلوم شد، مثل بچه کوچولو هایی که از کار بدشون پشیمون می شدن. دست هاش رو پشتش، به هم دیگه قفل کرد و گفت:

- ببخشید ریچارد... خواستم فقط شوخی کنم.

زارا گفت:

- ریچارد به خاطر کار غزل عذر میخوام، اون فقط زیادی شوخی می کنه.

- عذرتون رو می پذیرم. فقط بهتره که آخرین بارتون باشه!

بعد لبخندی رو به من زد  و گفت:

- خب حالا مطمئن شدی که من پدرتم! نمی خوای بیای و بابات رو بغل کنی!

حس شادی بیش از حد به قلبم سرازیر شد! در آخر پدرم رو پیدا کردم. لبخندی از ذوق و خوشحالی زدم و با تمام توان به آغوش باز شده ی پدرم هجوم بردم. محکم من رو توی بغلش فشرد و بوسه ای روی موهام کاشت. اشک شوق از چشم هام جاری شد. ریچارد پدرم بود و دوست داشتم که به عنوان دخترش پیشش باشم. به عنوان یک خوناشام! با صدای لرزون و پر از شادی گفت:

- از آشناییت خوشحالم بابا! خیلی خوشحالم که پیدام کردی. ممنون که پیدام.کردی و من رو از اون جهنمِ انسان ها بیرون کشیدی!

من رک بیشتر به خودش فشرد و گفت:

- نگران نباش! دیگه همیشه پیشمی عزیزم! تو قدرتمندی و می تونی هر کاری که دوست داری بکنی.  دیگه هیچ کس نمی تونه تورو ازم بگیره. هرکی بخواد چپ نگاهت کنه، سرش رو از بدنش جدا می کنم و خونش رو تا آخرین جرعه می خورم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 ماه بعد...

خاطرات خوناشام

#قسمت 13#

داستان زندگی من

 

توی بغل پدرم بودم که صدای میهو در اومد:

- ایح ایح... بس کنید دیگه این فیلم هندی باز هاتون رو! گلکای من، یکم سنگین باشید دیگه!

از پدرم جدا شدم به میهو نگاه کردم که کمی چهرش رو کج و معکوج کرده بود، زیاد نتونسته بودم باهاش آشنا بشم چون خیلی حرف نمی زد. اما دختر باحالی به نظر می رسید.

پدر رو به من گفت:

- خب حالا می خوام داستان زندگیت رو برات تعریف کنم تا بفهمی چطور به اینجا رسیدی.

سری تکون دادم، میهو رو به ریچارد گفت:

-  گلکم من هم می خوام بشنوم.

زارا رو به میهو چشم ابرویی کرد و گفت:

- میهو شاید حرف خصوصی داشته باشن. عه!

میهو آتیشی نگاهش کرد و در حالی که بهش چشم غره می رفت گفت:

- عبخی!

معنی اون کلمه رو نفهمیدم ولی غزل بعد از شنیدن اون کلمه، دستش رو روی صورتش گزاشت و خنده ی بی صدایی کرد.

برخلاف تصورم ریچارد تک خندی کرد، رو به میهو لبخندی زد و گفت:

- نه موردی نداره. شما هم می تونید بشنوید.

نیش میهو باز شد و گفت :

- ممنون گلکم. می دونستم به حرف این عبخی ها گوش نمیدی.

حس می کردم میهو علاقه ی شدیدی به کلمه ی گلکم داشت. چون همه رو با اون لقب صدا می زد.

پدر لبخندی زد و دستم رو توی دستش گرفت و شروع به گفتن داستان زندگیم کرد.

- هعی... برای این که همه چی رو متوجه بشی، باید از همون اول داستان شروع کنم، چند قرن پیش، زمانی که من جوونتر بودم و تازه به رهبری رسیده بودم،  اخلاق وحشی گرانه ای داشتم، فکر می کردم چون اصیل رهبرم، باید همه ازم بترسن و حتی جرعت آوردن اسمم رو هم نداشته باشن. همیشه دوست داشتم ترس رو توی چشم های اطرافیانم ببینم. به خودم مغرور شده بودم. و از همه مهمتر اون زمان ها انسان دشمن اصلی من محسوب میشد. از انسان ها متنفر بودم، فکر می کردم که اون ها لیاقت این دنیا رو ندارن و هر انسانی رو می دیدم همون جا به قتل می رسوندمش. خون انسان ها برام نوش و گوارا بود، از جایی که رهبر بودم، قانونی برای قلمرو خوناشام ها گزاشتم که هر انسانی توی منطقه ی ما دیده بشه، خوناشام ها به قتلش برسونن و خونش رو تا آخرین جرعه بخورن. حتی خیلی وقت ها به قلمرو انسان ها می رفتیم و شکارشون می کردیم.

اون لحظه نگاهی به میهو، زارا ، غزل و ساحارا انداختم که کنار هم نشسته بودن و داشتن با چشم های گرد شده و کمی ترسیده به ریچارد نگاه می کردن. آب دهنشون رو قورت دادن، ریچارد که ری اکشنشون رو دید با صدای بلند خندید و گفت:

- نترسین! این خاطره ها برای خیلی وقت پیشه. الان اینجوری نیستم.

میهو نفس عمیفی کشید و گفت:

-می دونم بابا تو گلک خودمی. اگه یک نفر بخواد هم نوعای مارو بکشه من که بهش نمی گم گلکم! درسته گلکای من؟

بقیه با لبخند محو، سرشون رو به علامت مثبت، به سمت بالا و پایین تکون دادن. ریچارد دوباره تک خندی کرد و ادامه داد:

-خب می گفتم... من دشمن واقعی انسان ها بودم، تا اینکه یک روز اعصابم داغون بود و تصمیم گرفتم که  تنهایی به سمت جنگل های غربی برم تا شکار درست حسابی بکنم. همیشه شکار باعث می شد فکرم آزاد بشه.  توی جنگل دنبال شکار می گشتم که بوی موجود زنده ای رو حس کردم، گرمای وجودش من رو به سمت خودش می کشوند و مطمئنا اون بو متعلق به یک حیوون نبود! بوی انسان زنده می اومد، لبخند شیطانی رو لبم اومد و سرخوش شدم، کم پیش میومد که انسانی به منطقه ی ما بیاد چون شایعه پخش شده بود و انسان ها از اومدن به قلمرو ما می ترسیدن. بوش رو استشمام کرده و به طرف اون انسان رفتم، در نتیجه به پسر ده ساله ای رسیدم، معلوم بود که از کنجکاوی این طرف ها اومده بود تا ببینه ما واقعا وجود داریم یا نه. چه بهتر! خون بچه انسان گوارا تر بود، دندون های نیشم رو با لبخندی شیطانی به نمایش گذاشتم و به پسرک نزدیک تر شدم، از صدای خش-خش برگ ها به طرف چرخید، با دیدن من، رنگ و روش پرید، ترس سرتاسر وجودش رو گرفت، در حالی که داشت نفس-نفس می کرد، گفت:  " عمو، تورو خدا من رو نخور! ببخشید دیگه قول میدم این طرف ها نیام، دیگه به حرف مامان بابام گوش میدم، التماست می کنم من رو نخور!"  عاشق همین حس ترس توی چشم های بقیه بودم، بعد از این که حرفش رو تموم کرد، مستانه قهقهه زدم! فکر می کرد با این التماس های بچگونه، دست از سرش بر می دارم، برام مهم نبود که طرف یک بچه بود، به هر حال اون یک انسان بود. سریع دستم رو به سمت گلوش بردم و به درخت چسبوندمش، داشت برای زنده موندن، با زاری، التماس و تقلا می کرد. دوباره دندون های نیشم رو به نمایش گزاشتم، چیزی به اسم دلرحمی برام معنی نداشت. داشتم دندون های نیشم رو به سمت گردنش می بردم که ناگهان به سمت عقب پرت شدم، انگار که کسی من رو هل داد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خاطرات خوناشام

#قسمت 14#

داستان زندگی من

عصبی شدم و دندون هام رو توی فکم به هم دیگه ساییدم، کسی جز یک خوناشام نمی تونست من رو هل بده، اما نکته ی مهم این بود که چه کسی جرعت هل دادن من رو پیدا کرده بود، قطعا که از جونش سیر شده بود چون من بهش رحم نمی کردم! سریع به حالت پرش وار از روی زمین پریدم و روی پاهام ایستادم. از دیدن اون صحنه شوکه شدم! دختر زیبایی جلوی روم ایستاده و گارد گرفته و پسرک رو پشت سرش پنهون کرده بود. پسر بچه پشت پاهای دختر پناه گرفته و مثل بید می لرزید.

چشمم به اون دختر افتاد که تیله های عسلیش رو با خشم به صورتم دوخته بود، می تونستم بگم که زیبایی خیره کنندش، باعث شد که چند دقیقه بی صدا بهش زل بزنم. اون از این زمان استفاده کرد و سریع سرش رو به سمت پسرک چرخوند و داد زد: " فرار کن! پشت سرت رو هم نگاه نکن" سرم رو به چپ و راست تکون دادم و دست از خیره شدن بهش برداشتم، امکان نداشت یک شکار از دست من فرار کنه، خواستم به طرف پسرک که با تمام سرعت به سمت سرزمین خودشون می دوید، برم و بگیرمش، اما اون دختر جلوم ایستاد و گفت : " مگه این که از روی نأش من رد بشی! اون بچه هیج گناهی نداره!  اگه دوست داری بیا و با هم قدهای خودت بجنگ" از گستاخیش متعجب شدم، بار اول بود که یکی جلوم ایستاده و اینطوری باهام حرف زده بود. پوزخندی زدم و بعد از اون پوزخند، به حالت هیستریک قهقهه زدم و گفتم: " تو می خوای جلوی من رو بگیری؟! اصلا می دونی من کی ام؟! " اخم کرد و گفت: " ببین من و خانوادم تازه اومدیم اینجا و در مورد قتل و بی رحمی های این سرزمین و رهبرش زیاد شندیم، من نمی شناسمت ولی اجازه هم نمیدم شما ها به بی گناه هایی مثل اون بچه آسیب برسونید. این رو بدون که خیلی قدرتمندم و اگه بخوام هر کسی رو شکست می دم! پس بهتره بری پی کارت! "

دوباره هیسترکی قهقهه زدم. فکر می کرد می تونست من رو شکست بده. ولی نمی دونست رهبر من بودم. اما باید بهش می فهموندم که کسی نمی تونه باهام اینطور رفتار کنه و هیچ کس نمی تونه من رو شکست بده، از این رو، بهش گفتم: " پس بیا جلو ببینم چطور می خوای من رو شکست بدی!"  اخم هاش رو توی هم کرد و گارد گرفت، مشتش رو محکم به طرف صورتم آورد ولی مشتش رو توی هوا گرفتم و دستش رو پیچوندم، فکر می کرد سرعتش از من بیشتره! با پاش به شکمم زد و من مشتش رو رها کردم.حالا نوبت حمله من بود، در یک چشم به هم زدن پشت سرش ظاهر شدم و از پشت بهش مشت زدم و سریع گردنش رو گرفتم و از جلو به درخت چسبوندمش. سرش رو کج کردم، داشتم به چشم هاش نگاه می کردم که با آرنجش محکم به شکمم که پشت سرش بود زد و این باعث شد که من عقب تر برم، با سرعت زیاد به طرفم هجوم آورد و با زانوش به پا ها و شکمم ضربه زد، می تونستم بگم خیلی قوی و قدرتمند بود و مبارزه رو پیش یک استاد حرفه ای یاد گرفته بود ولی هیچ یک از این ها نمی تونست من رو شکست بده و برای من جواب نمی داد، بالاخره عصبانیم کرد، با سرعت خوناشامیم به سمتش هجوم بردم و دوباره به درخت چسبوندمش اما این بار صورتش به سمت من بود و روبه روی من قرار گرفته بود. بدون اینکه مجالی بهش بدم پشت سر هم مشت های محکمم رو روونه ی صورتش کردم، یکی از راست یکی از چپ! در آخر یک ضربه ی فنی روی شکمش انجام دادم و اون لحظه، دختر مقاومتش رو از دست داد و با صورت خونی روی زمین افتاد، نای بلند شدن و حرکت کردن رو نداشت. یک لحظه چشمم به صورت خون آلودش افتاد،  چهره ی زیبا و جذابش زیر کبودی هایی که من به وجود آورده بودم، پنهون شده بود. ناگهان دلم لرزید و با تردید عجیبی از کارم پشیمون شدم. ولی چرا؟! من که قاتل بی رحمی بیش نبودم، چرا حس پشیمونی و عذاب  وجدان در عرض یک لحظه توی دلم رخنه کرد؟! تا به حال هزاران نفر چه خوناشام و چه انسان رو به بدترین شکل به قتل رسوندم ولی یک بار هم حس عذاب وجدان بهم دست نداد! اما چرا حالا با دیدن چهره ی زخمی دختری گستاخ دلم می لرزید؟! حس کردم به خاطر تماشای بلایی که سرش آورده بودم قطره اشکی از چشمم چکید! به حال خودم تعحب کردم. من از زمان نوزادی با اشک هام خداحافظی کرده بودم به جز یک بار که بچه بودم و مادر  مهربونم رو یک انسان با چوبی که توی قلبش فرو کرد کشت. از اون زمان به یک هیولا تبدیل شدم. درست از اون روز دیگه حتی یک بار هم گریه نکرده بودم ولی چرا به خاطر اون دختر یک قطره اشک از چشمم چکید؟! نمی تونستم اونجا رهاش کنم، تا بمیره. اما... اما دلم تاب نیاورد. باید به قصر می بردمش تا مداوا بشه! دیگه از حال رفته بود، برای همین از روی زمین برش داشتم و توی بغلم گرفتمش و سریع به قصر رسوندم. همه ی نگهبان های جلوی قصر و کارکن ها با تعجب بهم نگاه می کردند. براشون عجیب بود که من به یک زخمی کمک کنم!

من و دخترها داشتیم به بابا گوش می دادیم که اون اتفاقات رو با آب و تاب تعریف می کرد، میون حرفش پرسیدم:

- بابا اون دختره کی بود؟!

خندید و گفت:

- صبور باش دخترم... به اونجای داستان هم می رسیم.

میهو  اخمی کرد و با کنجکاوی و البته با لحن جدی رو به عصبی پرسید:

- گلکم، اون دختر هنوز هم اینجاست؟!

چهره ی بابا کمی غمگین شد و گفت:

- نه متاسفانه دیگه نیست.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خاطرات خوناشام

#قسمت15#

‌داستان زندگی من

غزل در حالی که دستش رو زیر چونش گزاشته بود، گفت :

- ریچارد میشه ادامه داستان رو بگی؟

بابا به روش لبخندی زد و ادامه داد:

- به چند تا کارکن سپردم که ازش پرستاری کنن، اون ها خیلی خوب بهش می رسیدن تا مداوا بشه. فردای اون روز فهمیدم که به هوش اومده و بیدار شده، به سمت اتاقش رفتم، متوجه شدم که داره با پرستارش حرف می‌زنه، گوش وایسادم و فهمیدم که داشت به من بد و بیراه می‌گفت. درمورد پسری با مشخصات من حرف می‌زد که پرستارش جیغ ضعیفی کشید و بهش گفت که من رهبرم و بهش هشدار داد که در مورد من اونطوری حرف نزنه وگرنه من می کشمش! اولش که دختر تعجب کرد و حرف بعدیش شوکه ام کرد! « اگه رهبر خوناشام ها هم باشه، من ازش نمی‌ترسم. اگه بازهم بخواد مظلومی رو آزار بده، بازهم من جلوش می ایستم و باهاش می جنگم!» پس ازم نمی ترسید. توی عمرم همچین دختر شجاع و نترسی ندیده بودم، اون جونش رو به خاطر یک بچه ی انسان به خطر انداخت! می تونستم اعتراف کنم که از  جسارتش خوشم اومده بود.  فکری به سرم زد، می تونستم توی قصرم نگهش دارم، نمی دونم چرا نمی خواستم از اینجا بره. وقتی به داخل اتاقش رفتم، چهرش متعجب و سپس اخم آلود شد. به پرستار گفتم که می‌تونه بره. اون هم با ترس زود از اتاق خارج شد. اول اسمش رو پرسیدم که اون بهم چشم غره رفت و گفت بهم مربوط نمیشه. اما من ذهنش رو خوندم و فهمیدم که اسمش مایا هست. زود بهش گفتم:« اسم زیبایی داری مایا!»  معلوم بود که از اینکه ذهنش رو خوندم کفری شده بود. دیگه این یک دندنگی و گستاخیش عصبیم نمی کرد. برعکس بیشتر من رو فکر فرو می برد و برام جالب و جذاب بود. بعدش بهش گفتم که باید توی قصرم بمونه و به مبارزهای حرفه ایم بپیونده. اولش قبول نکرد ولی کم کم بعد از کلی تحمیل و با زور من، پذیرفت. البته ذهنش رو خوندم و به این پی بردم که دلیل قبول کردنش دفاع از بی گناه ها بود. که اگه سپاه من به بی گناه ها حمله کنن، این جلوشون رو بگیره. ولی نمی دونی چی شد، همه چی عوض شد، اتفاقاتی افتاد که دور از انتظاراتم بود. در پایان هردومون یک دل نه صد دل عاشق هم شدیم. روز به روز، آهسته-آهسته، عاشق مایا می‌شدم و اون هم من رو توی دلش جا می‌داد. مایا من رو عوض کرد! با عشقش من رو از دیو به یک فرشته تبدیل کرد. دیگه قاتل و ‌بی‌رحم نبودم. برعکس گذشته، به مهربون ترین خوناشام سرزمین ها تبدیل شدم! خنده داره نه؟!  انگار که مایا با جادوی زیباس درونش من رو سر و ته کرد و وقتی که دید من واقعا دارم عوض میشم ، اون هم من رو توی دلش جا داد. بعدش من و مایا با یک عروسی پر شکوه ازدواج کردیم. آره مادینا، مایا مادرت بود.

با لذت به حرف های بابا گوش فرا داده بودم، چشمم اشک آلود شد. این برام خیلی لذت بخش بود که می شنیدم بابام اینقدر مادرم رو دوست داشت.

غزل با لبخند گفت:

- وای! مثل کارتون دیو و دلبر... ریچارد چه هیولایی بودی ها!

زارا زود روی حرفش پرید و گفت:

- نه... منظورش اینه که الان شخص مهربونی هستی!

میهو رو به زارا گفت:

- نه گلکم، ریچارد یک هیولای به تمام معنا بوده. بی رحم و بی درک و فهم!

- الان عوض شدم میهو! حالا مهربونم.

میهو آروم گفت:

_ آره می‌بینم...

بعدش هم زیر لب زمزمه کرد:

-عبخی!

هممون زدیم زیر خنده! ولی فکر کنم ریچارد اون کلمه رو نشنید. و بعد ادامه داد:

- چندین سال گذشت و من و مادرت با عشق زندگی و با عدالت به سرزمینمون حکومت می‌کردیم. که بعدش تو به دنیا اومدی دخترم، خیلی شبیه مادرت بودی و من به اندازه ی کل دنیا دوستت داشتم. اسمت رو مادینا گزاشتیم. مادینایی که مثل یک جواهر می درخشید و دل از همه می ربود.  اما یک هفته بعد از به دنیا اومدنت که خبرش همه جا پخش شد، اتفاق خیلی بدی افتاد. اتفاقی که همیشه داغش توی دلم می‌مونه! اون پسر بچه رو یادته که گفتم که مادرت نجاتش داد؟ همون پسر بزرگ شده بود و کل زندگیش رو توی یک مدرسه ی جادوگری آموزش دیده به یک ساحره ی قدرتمند تبدیل شده بود. در جنگل های جنوبی قلمرو بودم که انگار یک خبر بهم الهام شد. سریع خودم رو به قصر رسوندم. به اتاق مایا رفتم ولی از دیدن صحنه ی جلوی روم، بدنم به لرزه افتاد، از خشم و عصبانیت خونم به جوش اومد! و از تعجب گلوم خشک شد. مردی رو دیدم که چوبی رو توی قلب عشقم فرو کرده و اون رو کشته بود! تن بی‌جون مایا روی زمین افتاده بود، جثه ی کوچولوی تو هم توی دست های کثیف اون مرد بود، تا خواستم به سمتش هجوم ببرم و تیکه پارش کنم، با جادوی خاصی از اونجا غیب شد، ولی کاغذی روی زمین بود که شبیه یک نامه به نظر می رسید، توی اون نامه نوشته شده بود: « اگه داری این نامه رو می خونی، یعنی من بالاخره انتقام چندین سالم رو ازت گرفتم، الان می‌دونم که یادت نمیاد من کی ام، پس بزار بهت بگم. من همون پسر بچه ایم که چندین سال پیش می خواستی توی جنگل بکشیش ولی همسرت نجاتم داد!  اون زمان به خاطر کنجکاویم توی جنگل شما نبودم، بلکه به خاطر انتقام اومده بودم. تو جلوی چشم هام پدر و مادرم رو کشتی و خونشون رو خوردی، من بچه ی کوچیک و بی‌گناهی بودم که بی خانمانم کردی! نمی‌دونی که چه کابوس ها که نمی‌دیدم، اما از همون بچگیم قسم خوردم که انتقامم رو ازت بگیرم، ده ساله شدم، عقل نداشتم و فکر می کردم می‌تونم بکشمت! اما وقتی توی جنگل گیرم انداختی، فهمیدم که در اشتباهم، شروع کردم به التماس، ولی تو گوش نمی‌دادی! زنت که نجاتم داد، فرار کردم و از همون روز توی یک مدرسه ی شبانه روزی جادو ثبت نام کردم، با قدرت جادوگری شاید می تونستم ازت انتقام بگیرم، بالاخره حرفه ای شدم. تبدیل به بهترین جادوگر مدرسمون شدم. دیگه انواع و اقسام نقشه ها برات داشتم،  اما یک هفته پیش شنیدم که بچه دار شدی، این بهترین نوع انتقام بود. باید بچه ات هم مثل من بدون پدر و مادر بزرگ می شد. و حالا من همسرت رو به قتل رسوندم و دخترت رو هم با  یک طلسم خیلی قوی توی سرزمین انسان ها مخفی می‌کنم و این رو بدون هیچ وقت نمی‌تونی پیداش کنی. اون بی‌خانمان خواهد بود. و شما هیچ وقت هم رو نمی‌بینید! تو هم برای همیشه در حسرت عزیزانت می‌سوزی مثل من! ... دشمنت: لوگان!     

از خشم نامه رو با چشمم سوزوندم و‌ پودرش کردم. همه چیزم رفته بود، عشقم و دختر عزیزتر از جونم! با چشم های سرخ و به خون نشسته کنار جسد مادرت نشستم و دست هاش رو توی دست هام گرفتم، یاد یک خاطره ی تلخ قدیمی افتادم، صحنه ی کشته شدن مادرم به دست انسان ها! اون اتفاق من رو به یک قاتل بی رحم تبدیل کرد، اما اینبار نباید این اتفاق می‌افتاد، چون از مایا یاد گرفته بودم انتقام همه چیز رو بدتر می‌کنه!  باید تو و اون جادوگر رو پیدا می‌کردم، مطمئنا که جادوگر رو زنده نمی‌زاشتم،  تو تموم وجودم بودی، تک دخترم و تنها یادگاری از مادرت بودی! کنار جسد مادرت نشستم و با تمام توان برای عزیزترینم، ضبحه زدم. اشک هام مثل سیل جاری بود،  تنها دلیلم برای زندگی فقط تو بودی، وگرنه خیلی دلم می خواست که من هم  در کنار مایا باشم. اما این برام آشکار بود  که یک جای دنیا، زیر همین آسمون نفس می‌کشی و باید پیدات می‌کردم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خاطرات خوناشام

#قسمت 16#

داستان زندگی من

متوجه سیل اشک هام روی گونه‌هام شدم،حرف های بابا احساساتیم کرده بود، ولی وقتی نگاهم به بقیه  دختر ها افتاد، میون اشک هام خندم گرفت، شبیه انیمه هایی شده بودن که اشک توی چشمشون برق می‌زد ولی گریه نمی‌کردن.  با صدای لرزون گفتم:

- خب بابا، بعدش چی شد؟

لبخند تلخی زد و گفت:

-می دونستی سال ها منتظر این بودم که دخترم بهم بگه بابا؟! 

لبخندی به روش پاشیدم.

-خب بعدش من همه جارو دنبالت گشتم، ولی نبودی، بهترین جادوگر ها رو برای این کار آوردم، ولی گفتن این طلسم به این راحتی شکسته نمیشه! هیچ وقت نا امید نشدم، همیشه در حال جست و جو بودم که دو سال پیش هنری، پسر صمیمی ترین دوستم، پیشم اومد. از بچگی مثل پسر خودم دوستش داشتم،  بهش مقام فرمانده ی مبارز هارو دادم، چون مثل پدرش هم قدرتمند بود ، هم شایسته و هم دلیر. علاوه بر سرگروه مبارز ها، دست راستم شد، توی هر کاری کمکم می کرد. وقتی آشفتگی من رو دید، بهم یک پیشنهاد داد، گفت که شهری به اسم نودهشتیا وجود داره که درش کلوپ ماورا هست. گفت اونجا دوست هایی داره و می‌دونه که ساحره های قدرتمندی اونجا هستن و شاید بتونن طلسم رو بشکنن. من از معرفی کردن هنری کلی خوشحال و امیدوار شدم.  و اینطور شد  که کارمون رو باهم شروع کردیم و ساحره ها دست به کارشدن. دوساله که ساحره ها دارن تلاش می‌کنن و بالاخره پیدات کردن.

سرم رو به طرف دختر ها چرخوندم، با تقدیر نگاهشون کردم و گفتم:

-  ممنونم که دو سال برای پیدا کردنم زحمت کشیدین! این زندگی رو به شما مدیونم.

ساحارا لبخندی زد و گفت:

- وای، نمی‌دونی یک هفته پیش که تونستیم طلسم رو بشکنیم، چقدر خوش حال شدیم بال در آوردیم. درسته که لوگان همون جادوگر شرور خیلی قوی بوده،  ولی من و غزل هردومون با نمره ی (A) از مدرسه ی جادو فارغ التحصیل شدیم. یعنی بالاترین نمره! درسته خیلی برای این طلسم تلاش کردیم، ولی نتیجه اش خیلی لذت بخش شد. البته خیلی هم در ضمینه ی جادو  پیشرفت کردیم.

- خب حالا چرا هنری دنبالم اومده بود؟!

غزل تکونی به خودش داد و با ذوق گفت :

-  بزار بقیه اش رو من تعریف کنم. خب جریان از این قراره که وقتی ما طلسم رو شکستیم، باید یک طلسم ردیابی می‌ساختیم، که اشک ریچارد براش لازم بود، بعد این خیلی باحال بود که ریچارد هر کاری می‌کرد، گریش نمی گرفت.  می‌گفت الان که اینقدر از پیدا کردن دخترش خوشحاله، اصلا نمی‌تونه گریه کنه. بعد از کلی تلاش با یک جادو تونستم بگریونمش!

بابا پوکر فیس شد و روبه غزل گفت:

- پس او کار تو بود که مثل دیوونه ها دوساعت گریه کردم؟!

غزل لبخند گشادی زد و چشمکی نثار ریچارد کرد و گفت:

- قابلی نداشت، انجام وظیفه کردم. وای ولی خیلی خوب بود! با اون ابهت مثل بچه هایی که جاشون رو خیس کردن گریه می‌کردی!

میهو رو به غزل گفت:

- بی‌تربیت! ابهتش رو زیر سوال بردی!

- ها... ببخشید به کراشـ...

میهو حرف غزل رو قطع کرد و گفت:

- کراش عمته! عبخی! من فقط خدا رو دوست دارم.

غزل آروم گفت:

- عا... حرفی ندارم.

اون لحظه بابا دستی به ریشش کشید و گفت:

- من هم اینجا برگ چغندر تشریف دارم، می‌برین و می‌دوزین. فکر کردم با گفتن خاطراتم از این به بعد ازم می‌ترسید!

هممون زدیم زیر خنده! غزل در حالی که می‌خندید و دستش رو به زانوش می‌کوبید، گفت:

-  رک می‌گم وقتی یاد خاطره ی گریه کردنت افتادم، کل ابهتت ریخت!

باز هممون خندیدیم، زارا هم برای اینکه معلوم نباشه، خنده هاش رو زیر دستش که روی صورتش گزاشته بود، پنهون می‌کرد.

غزل ادامه داد:

- لای حرفم پارازیت نندازین بزارین بچه ی مردم رو آگاه کنم، بله و این شد که ریچارد گریه کرد و اشکش رو برداشتیم به همراه یکی از لباس های بچگیت، یک طلسم ردیاب ساختیم. ریچارد قرار بود که یک نفر رو برای پیدا کردنت به سرزمین انسان ها بفرسته که هنری خودش داوطلب شد، خیلی دوست داشت که خودش پیدات کنه! و کی بهتر از هنری؟!  دست راست ریچارد!  بابات که خیلی خوشحال شد و از این ماجرا کاملا راضی بود،  یک تیکه از ناخون های هنری رو هم توی دیگ انداختیم، اکسیر رو مخلوط کردیم و طلسم کاملا آماده شد! 

- چرا ناخون هنری؟!

- برای اینکه فقط اون بتونه راه رو ببینه!  معجون رو روی تیکه چوبی ریختیم و به دست هنری دادیم.  ساحارا وردش رو خوند و وقتی هنری چشمش رو باز کرد، گفت که نور قرمزی از چوب خارج میشه و راهی رو بهش نشون میده،  همین شدکه هنری به سرزمین انسان ها اومد.

زارا در ادامه ی حرف غزل ادامه داد:

- هنری وقتی برگشت، همه چیز رو بهمون تعریف کرد. اون یک هفته تورو تعقیب می‌کرده و تحت نظرت داشته، تا این که فهمیده بود وقتش رسیده. از یک طرف هم حس کرده بود که تو با خانواده ی دروغیت دعوات شده. از این رو توی مهمونی اومد پیشت...  و بقیه ی ماجرا رو هم که خودت می‌دونی.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خاطرات خوناشام

#قسمت 17#

داستان زندگی من

متفکر گفتم:

- آهان الان همه چی رو متوجه شدم، حالا می‌دونم که دلیل اون حالت هام چی بوده، حالا می‌دونم که یک خوناشام هستم... ولی یک سوال، چرا توی این هفته های اخیر علائم خوناشامیم خودش رو نشون داد؟! چرا از بچگی این حس هارو نداشتم؟! البته من از اول از آفتاب و سیر و این چیزا بیزار بودم! ولی حس عطش به خون، سرعت، قدرت و حتی خوندن ذهن رو  برای اولین بار توی این هفته ها تجربه کردم. دلیلش چیه؟

زارا لبخند ظریفی زد و گفت:

- خب دلیلش اینه که داری یک خوناشام بالغ میشی و داری به بلوغ خوناشامی می‌رسی.

خندیدم و گفتم :

- ولی من که خیلی وقت پیش به بلوغ رسیدم!

بابا دستش رو روی شونم گذاشت و گفت:

- بلوغ خوناشامی با انسان ها فرق داره، توی بلوغ خوناشامی علائم خوناشام بودن و گرایش به خون رو حس می‌کنی و این توی صد و هشت سالگی هر خوناشام اتفاق میفته!  تو هم داری خوناشام بالغ میشی!

چشم هام از تعجب گرد شدن و گلوم خشک شد!  با صدای بلند گفتم:

- صد و هشت سالگی؟! یعنی من... نه!  نمی‌تونه واقعیت داشته باشه!

دخترها به قیافم نگاه کردن و خندشون گرفت، غزل با خنده گفت:

- می‌بینی چقدر سن داری مامان بزرگ؟!

-و... ولی این چطور ممکنه؟!

-  دخترم سن انسان ها با خوناشام ها فرق داره! خود هنری دویست و یک سالشه!  من هم که زیادی سن بالام!

دهنم از تعجب باز مونده بود، چطور امکان داشت؟ ولی واقعی بود.مات و مبهوت بودم و باید تمامی این هارو می‌پذیرفتم! بابا رو به بچه ها گفت:

- خب دیگه کارمون با شما تموم شد، حالا می‌تونین برین استراحت کنین  و از اقامتتون توی سرزمینمون لذت ببرین. بازهم ازتون متشکرم، من مدیونتونم.

زارا و بقیه لبخندی زدن،  زود پرسیدم:

- هنوز که نمیرین؟!

غزل گفت:

- نه فعلا برای تعطیلات اینجاییم!  تا آترس کله ی تورو کچل نکنه نمیره که!

- آترس کیه دیگه؟

میهو گفت:

- آترس لقب جادوگری غزله!  همونطور که به ساحارا میگن افسونگر!

- آها حالا فهمیدم!

بچه ها از اتاق خارج شدن تا به اتاق استراحتشون برن، بابا هم من رو تا اتاق جدیدم همراهی کرد، این یکی با صفا تر و قشنگتر از اونی بود ک توش از خواب بیدار شدم. تخت بزرگ و شاهانه، پنجره ی روبه طبیعت و البته با پرده ی زخیم، کمد بزرگ و تابلو های وهم آور.

نگاهی به کمدم انداختم، درش رو باز کردم و با دیدن اون همه لباس داخلش ذوق زده شدم.  انگار که قبل از اومدنم اینجارو آماده کرده بودن، بابا نزدیک تر شد، از پشت، سرم رو بوسید و گفت:

- نمی‌دونی که من و مادرت با چه ذوقی این اتاق رو برات آماده کرده بودیم،  البته اون زمان ها تم اینجا بچگونه تر بود ولی وقتی فهمیدم قراره بیای نسبت به سن خودت درستش کردم، امیدوارم که از رنگ بنفش تیره خوشت بیاد چون اینجارو پر از این رنگ کردیم.

-  نه مشکلی نداره... آم... بابا... خیلی هم خوشگل شده ممنون. سلیقت حرف نداره.

من رو به سمت خودش برگردوند، دست هاش رو روی شونه هام گزاشت و با لبخندی که به خاطر شنیدن کلمه ی بابا بود، گفت:

- خوشحالم که دخترکم از اینجا خوشش اومده! خب... ولی باید یک چیزی بهت بدم.

با کنجکاوی نگاهش کردم که دستش رو به جیبش برد و انگشتری رو درآورد. نگاهم به انگشتر افتاد که سنگی زیبا بهش وصل بود و بسیار می درخشید.  گفت:

- خب این انگشتر متعلق به مادرته!

با چشمانی غمناک و پر از حسرت به انگشتر خیره شد و ادامه داد:

- و این سنگی داره که باعث میشه بتونی مثل انسان زیر نور آفتاب قدم بزنی و چیزیت نشه، از اونجایی که تو داری بالغ میشی از این به بعد نمی‌توی زیر آفتاب بمونی!  پس این رو دستت کن! 

با خوشحالی بغلش کردم و گفتم:

- ممنون بابا!

بعد بلافاصله انگشتر مادرم رو بوسیدم و دستم کردم. خیلی دوستش داشتم چون مال مامانم بود.

- خب دیگه برو استراحت کن از فردا هنری کمکت می‌کنه که نیروهات رو یاد بگیری.

چشمی گفتم و اون از اتاق خارج شد. خودم رو روی تخت انداختم و دستم رو نوازش وار به انگشترم کشیدم و لبخندی به خاطر این همه اتفاق زدم. اتفاقاتی که زندگیم رو دگرگون کردن و من رو صاحب خانواده و بهترین دوست ها کردن.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خاطرات خوناشام

#قسمت 18#

کلکل با هنری

رو به جمعیتی که پایین تر از ما توی حیاط ایستاده بودن، زل زده بودم، همشون با تعجب و متفکر نگاهم می‌کردن، امروز صبح که از خواب پا شدم، بابا بهم گفت که می‌خواد قبل از هر چیزی من رو به اهالی قصر و مبارز ها معرفی کنه. لباس مخصوص و بلند قرمز رنگی رو پوشیدم و در شأن دختر ریچارد حاضر شدم، در آخر پدرم ورودم رو اعلام کرد و این بود که حالا اینجا بودم. بابا روبه همه معرفیم کرد و بقیه بهم خوشامد گفتن. دوستان نودهشتیم هم کمی اونطرف تر نشسته بودن، کنجکاو بودم که چرا هنری رو بین اون جمع نمی‌دیدم، از این رو از بابا پرسیدم و اون جواب داد که هنری  پیش پدرش رفته ولی الان می‌رسه. سری تکون دادم.  ولی همون لحظه هنری کنارم ظاهر شد و زهرم رو ترکوند! همونطور که نفس-نفس می زدم، اخم کردم و انگشت اشارم رو به سمتش گرفتم و گفتم:

- هی این چه وضع اومدنه؟!

لبخند گشادی زد و با تک خندی گفت:

- می‌بینم که به این زودی دلتنگم شدی!

با همون لحن و تک خند گفتم:

- به من باشه که می‌خوام سر به تنت نباشه!

دستی به چونش کشید و متفکر گفت:

- چرا؟! من که خیلی دوست داشتنی ام.

بلند خندیدم و گفتم:

- نه تو فقط اعتماد به سقف که نه... اعتماد به عرش داری.

- باید هم داشته باشم، خوناشام به این خوشتیپی، پر قدرت، پر ابهت، موقشنگ!

با صدای بلند خندیدم و مسخرش کردم:

- مو قشنگ؟!  ابهتت ریخت دیگه فکر کنم. پررو!

چهرش پوکر شد، می‌خواست چیزی بگه که بابا بهمون نزدیک تر شد و رو به هنری گفت:

- پس اومدی هنری! خوشحالم که زود رسیدی، مراسم معرفی دیگه تموم شد، همه دارن متفرق میشن. به نظرم بهتره آموزش ها و تمرین هات رو با مادینا شروع کنی. می‌خوام هرچه زودتر به همه چی مسلط بشه.

- من بلدم بابا.

- می‌دونم بلدی عزیزم، ولی این آموزش ها لازمه، می‌خوام مثل هنری زرنگ ترین و شایسته ترین باشی.

حق به جانب گفتم:

- من از اون بهترم بابا.

هنری چینی به بینیش داد و گفت:

- خوبه تازه دیروز فهمیدی خوناشامی ها، چقدر جو تورو می‌گیره!

همون لحظه ژست من رو گرفت و با صداش ادام رو درآورد:

- من از اون بهترم بابا!

دست به کمر شدم و با اخم به بابا گفتم:

- ببین بابا، این ادای من رو در آورد!

هنری چشم هاش رو توی کاسه چرخوند و گفت:

- این به درخت میگن!

ریچارد همونطور که به ما زل زده بود، زیر خنده زد و گفت:

- فقط در عجبم که چطور شما قراره باهم تمرین کنید.

دوست های نودهشیم با دیدن خنده ی ریچارد بهمون نزدیک تر شدن، غزل چشمکی زد و گفت:

- چی شده؟! کیفتون کوکه.  ریچارد هم که انگار شنگوله!

دستم رو روی پیشونیم گزاشتم و گفتم:

- هیچی... بابا ریچارد به جای اینکه هنری رو تنبیه کنه داره به دعوای ما می‌خنده!

- خب  دخترم داره باهات شوخی می‌کنه.

هنری سرش رو به چپ و راست تکون داد و نوچ ونچی کرد و گفت:

-بی‌جنبه!

میهو اخم هاش رو تو هم کرد و رو به من و هنری گفت:

- دعوا نکنید گلکانم! اگه کسی توی کلوپ ما اینجوری دعوا کنه خودم چشم هاش رو از حدقه در میارم و گوش هاش رو از بیخ می‌برم!

هنری چینی به بینیش داد و رو به میهو گفت:

- آ... می‌گم این حجم از خشونت برای خانم متشخصی مثل تو زیاد نیست؟!

همه بچه ها خندیدن ولی ریچارد با لبخند کمرنگی گفت:

- نه اتفاقا یک مدیر لایق و شایسته باید با خشونت کارهاش رو پیش ببره! من افراد با جذبه رو دوست دارم.

هممون با چشم های گشاد شده به ریچارد نگاه کردیم اون به صورت غیر مستقیم به میهو ابراز علاقه کرد، ولی میهو برخلاف فکرمون جوگیر نشد و در جواب فقط لبخند کمرنگی تحویلمون داد. ریچارد گفت:

- خب من دیگه میرم،  هنری دخترم رو به تو می‌سپرم.

این رو که گفت، ازمون دور شد و من با اخم گفتم:

- هوف چرا من رو به این می‌سپره!

- یک بار دیگه هم میگم این به درخت میگن.

می‌خواستم جوابش رو بدم که میهو مثل کارته کار ها که آماده ی حمله‌ان به طرفمون ژست گرفت ولی توی دستش یک چیزی بود که اون لحظه از زیر کتش درآورده بود، با تعجب و چشم های گشاد بهش زل زدیم که هنری مثل قبل دوباره چینی به بینیش داد و شوک زده گفت:

- چی کار داری می‌کنی دیوونه؟!

میهو به همون شکل گفت:

- یا دعوا رو تموم می‌کنید یا با شاه پسند متفرقتون می‌کنم.

چشم هامون از تعجب گشاد شد، زارا با خنده گفت:

- دست بردار میهو!

ساحارا با تعجب گفت:

- مگه شاهپسند هات رو اینجا هم آوردی؟!

غزل خندید و گفت:

- چی فکر کردی؟! میهو به یک جایی پر از خوناشام بیاد و شاهپسند نیاره! اون ها یار دیرینه ی میهو هستن.

میهو آروم از ژستش در اومد و اون چیز بسته بندی شده رو توی کتش گذاشت و گفت:

- استفادش نمی‌کنم ولی محظ احتیاط آوردم. خوبه که شما هم دعوا رو تموم کردین.

با گیجی گفتم:

- حالا این شاهپسند چیه؟!

هنری رو به من گفت:

- یک گیاهیه که نیروی خوناشام هارو ضعیف می‌کنه. این درس یک!

متفکر سری تکون دادم، پس حتما میهو اینطوری در مقابل خوناشام های شهرشون از خودش دفاع می‌کرد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خاطرات خوناشام

#قسمت  19#

دیدار مادر

به چهره ی حق به جانب و مفتخر هنری که کنار بابا ایستاده بود، زل زدم. یک دستش رو به جیب کرد و دست دیگه اش رو به موهای خوشحالتش کشید، سپس گفت:

- ریچارد ببین چی ساختم، بعد از این دو هفته آموزش و تمرین مطمئن باش که مادینا مثل خودم حرفه ای شده.

پدر لبخند پر افتخاری زده و گفت:

- پس همه چی رو بهش یاد دادی؟!

- همه چی رو کامل یاد گرفته، فقط امروز مرحله ی نهایی هست. کل این دو هفته رو کباب کوبیده، جوجه، پیتزا و از این غذا های معمولی خورده، ولی امروز قراره که باهم بریم به شکار! از امروز به بعد باید خون بخوره!

با این حرف آب دهنم رو با صدا قورت دادم، هنری راست می‌گفت، دوهفته گذشت و توی این دو هفته، من تحت آموزش هنری بودم. درسته که فکر می‌کردم من بهتر از اونم ولی باید حقیقت رو می‌پذیرفتم، هنری بهترین بود، برای همین لجبازی رو کنار گذاشته و تصمیم گرفتم که به عنوان استادم بپذیرمش. اون هم با کمال حوصله همه چی رو بهم آموزش داد، چطور از سرعت زیادم استفاده کنم، ذهن هارو بخونم و پاک کنم یا تغییرشون بدم، هیبنوتیزم و یا پرواز کنم و تمامی نیرو های خوناشامی رو بهم یاد داد. علاوه بر این کمکم کرد تا به طور کامل به قدرت بدنیم دست پیدا کنم و تبدیل به یک جنگجوی ماهر و حرفه ای مثل خودش، بشم و البته که این توی خونم بود، در واقع از پدر و مادرم به ارث برده بودم.

ولی به قول خودش مرحله ی اصلی و نهایی مونده بود، یعنی شکار در جنگل و آشامیدن خون!  من تا حالا طعم لذیذ خون رو چشیده بودم، خون مادرخوانده ام رو. ولی شکار فرق داشت. درسته که استرس داشتم ولی خیلی برای این کار مشتاق بودم، دوست داشتم که از نیرو هام توی شکار استفاده کنم و واقعیتش دلم برای طعم لذیذ خون تنگ شده بود. توی این دو هفته با دوست های نودهشتیم صمیمی تر شدیم طوری که اون هارو مثل اعضای خانواده ی نداشتم می‌دونستم. هر روز با هم دیگه بساط کباب می‌زاشتیم و کیف می‌کردیم. اون ها برای پیشرفت نیرو هام خیلی کمکم کردن. و واقعا از تک تکشون به قدر یک دنیا ممنون بودم.

بابا دستش رو روی شونه ی هنری گذاشت و با قدردانی گفت:

- واقعا ممنوم ازت! مثل همیشه سربلندم کردی. امروز من هم باهاتون میام شکار تا ببینم دخترم چطور قراره از نیروهاش استفاده کنه.

دست به سینه شدم و روبه ریچارد گفتم:

- بابا باز هم که داری از هنری تعریف می‌کنی! من قراره سربلندت کنم... من!

هنری قیافه ی آویزونی به خودش گرفت و چرخید و رو به بچه های نود هشتی گفت:

- آقا... شما که شاهدین من برای این چقدر زحمت کشیدم! واقعا دلیل حسادتش چیه به نظرتون؟! 

پوزخندی زده و با لحن همیشگی خودش گفتم:

- این به درخت میگن!

- دزد تکیه کلام!

میهو لبخند ژکوندی زده و با دو انگشتش بشکنی زد و همون انگشتش رو به سمت ساحارا گرفت. رو بهش گفت:

- خانم افسونگر چرا جواب سوال هنری رو نشونش نمیدی؟!

افسونگر لبخندی زد و از کیفش حلقه ای به اندازه ی کف دست در آورد و به سمت هنری برد، جلوی صورتش نگه داشت. با دستش جادوی بنفشی رو به داخل حلقه فرستاد.  نور بنفش داخل حلقه چرخید و چرخید و جلوی چشم های متعجبمون، مثل تلوزیون صحنه ای رو داخل حلقه نشون داد. همه ی صحنه هایی که ریچارد از هنری تعریف می‌کرد رو پشت سرهم با صدا، داخلش پخش کرد. ساحارا گفت:

- حالا دیدی چرا مادی حسودی می‌کنه؟! چون ریچارد همیشه از قدرت های تو تعریف می‌کنه.

هنری دستی به گردنش کشید و لبخند دندون نمایی از رضایت زد. با تعجب گفتم:

- این دیگه چه کوفتی بود؟! دوربین جادوگری؟! چرا من هر روز چیزهای عجیب تر از دیروز می‌بینم؟!

غزل با لبخند نمکینی گفت:

- نه مادی، این اسمش کوفت نیست! بهش میگن حلقه ی خاطره ها! یک جادوگر می‌تونه خاطراتش رو توی حلقه ظاهر کنه یا حتی خاطرات فرد دیگه رو!

- جل الخالق!  به حق چیزای ندیده و نشنیده!

زارا با حالتی که چیزی یادش افتاده باشه، گفت:

- هی مادی دوست داری اولین دیدارت با مادرت رو ببینی؟!

با چشم های باز و ذوق زده گفتم:

- البته که می‌خوام!

زارا با ذوق از جاش پا شد اول دست غزل و بعد دست ساحارا رو گرفت و به سمت من کشوندشون. اون لحظه گفت:

- خب جادوگرای خوشگلم، ببینم چیکار می‌کنید. می‌تونید مادرش رو از خاطراتش پیدا کنید؟!

ساحارا مثل عادت همیشگیش با پشت دستش طره ای از موهاش رو از شونش به عقب پرت کرد و گفت:

- مگه امکان داره کاری از دست افسونگر برنیاد؟!

غزل با لبخند دندون نما گفت:

- جای خوبی اومدی داداچ!

من هم کم مونده بود از ذوق غش کنم، حلقه رو جلوی روم گرفتن و با نور ها و جادو هایی که به داخل حلقه وارد می‌کردن، صحنه ای رو توی حلقه ظاهر کردن، با ذوق به اون صحنه زل زدم و قطره اشک سمجی از چشمم چکید. مادرم دقیقا شبیه من بود حس می‌کردم که یک کپی متفاوت از خودم رو اونجا می‌دیدم، نوزاد کوچولویی رو توی بغلش گرفته بود و ریچارد هم کنارش ایستاده و هردو با کلی عشق بهم زل زده بودن، بابای من از اون زمان هیچ‌ فرقی نکرده و قیافش همون بود، اون لحظه اسمم رو مادینا گزاشتن. دیدن این خاطرات قدیمی لذت خاصی رو بهم می‌داد. حس کردم ریچارد از پشت، دستش رو روی شونم گزاشت و سرم رو بوسید. خاطراتش دوباره زنده شده بودن.  کم کم نور های داخل حلقه ناواضح شدن و حلقه خالی از خاطراتم شد. نگاه قدردانی به دوست های عزیزم انداخته و با اشک های توی چشم هام و کلی عشق گفتم:

- واقعا ممنونم ازتون. خیلی دوستتون دارم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خاطرات خوناشام

#قسمت 20#

شکار

در حالی که ریچارد بهمون زل زده بود، نیم خیز شده پشت سر هنری راه افتاده بودم، می‌گفتن جنگل های غربی همیشه بهترین جا برای شکاره . هنری در حالی که نیم خیز شده داشت رو به جلو حرکت می‌کرد، پچ پچ وار به منی که پشت سرش بودم، گفت:

- ما دونوع خون می‌خوریم، یک، خون حیوان و دو، خون انسان! این طرف ها ریچارد قانونی گذاشته که همه خون حیوان بخورن و برن شکار! ولی خیلی ها این قانون رو می‌شکنن و بعضی وقت ها از خون انسان تغذیه می‌کنن، چون هیچ چیز مثل خون انسان، خوناشام هارو قدرتمند تر نمی‌کنه. طعمش هم لذیذ تره!

درحالی که با دقت داشتم به حرف هاش گوش می‌کردم آب دهنی قورت داده و پشت گوشش پچ پچ وار گفتم:

- من هم خون انسان خوردم خیلی خوشمزه بود.

- آره می‌دونم من هنوز هم می‌خورم.

با تعجب و ابرو های بالا رفته سرجام ایستادم گفتم:

- چی؟! آدم های بی‌گناه رو می‌کشی؟!

سریع سرش رو به طرفم چرخوند و با اخم پچ زد:

- هیس! شکار هارو فراری میدی! بعضی وقتا می‌خورم  ولی این دلیل نمیشه که بکشمشون! فقط مقداری از خونشون رو می‌خورم و بعد حافظشون رو پاک می‌کنم. و یا...

مکثی کرد و من با گیجی پرسیدم:

- و یا چی؟!

دوباره سرش رو به سمتم چرخوند، با لبخند دندون نمایی گفت:

- از بخش اهدای خون  بیمارستان ها کش می‌رم.

دوباره به همون حالت برگشت و به راهش ادامه داد!

با تک خندی گفتم:

- تو دیگه کی هستی!

هنری دستش رو به معنی سکوت بالا گرفت و آروم گفت:

- درس امروز، هیچ وقت موقع شکار سر و صدا نکن! چون از دستت میره‌! داریم نزدیک میشیم.

بویی مشامم رو پر کرد و با نفس عمیقی گفتم:

- هوم، بوی موجود زنده به مشامم میرسه!

- آفرین از حس بویاییت کمک بگیر!

کمی دیگه همونطور نیم‌خیز به راهمون ادامه دادیم که گاو بزرگی رو در حال چریدن دیدم، هنری با ابرو هاش به گاو اشاره کرد تا بهش حمله کنم، انتظار داشت چیز هایی که بهم آموزش داده بود رو کامل یاد گرفته باشم و الان ازش استفاده کنم. سری تکون دادم و جلوتر رفتم.

آروم و بی صدا به سمت گاو قدم برمی‌داشتم، از قدرتم استفاده می کردم و قدم هام مثل پری سبک به روی زمین فرود میومدن. همین که به پشت سر گاو رسیدم، با تردید نگاهش کردم. دلم میومد یک موجود زنده رو بکشم؟! منی که حتی آزارم به مورچه هم نمی‌رسید. الان که بوی خون نمیومد تا وادارم کنه، داشتم از قصد جون یک حیوون زنده رو می‌گرفتم. به خاطر تردیدم، نگاهی به پشت سرم انداختم و چهره ی اخموی هنری رو دیدم که داشت با دستش به گاو اشاره می‌کرد تا حمله کنم. از یک طرف هم بابا از دوردست ها بهم چشم دوخته بود. نفس عمیقی کشیدم و چشم هام رو بستم و توی دلم گفتم:

- تو می‌تونی! تو می‌تونی دختر!

وقتی چشم هام رو گشودم، متوجه شدم که گاو داره به سمت رودخونه میره تا آب بخوره، دلم به رحم اومد، حداقل می‌تونستم بزارم که برای آخرین بار آبش رو بخوره و بعد از اون بکشمش. از این رو به همون آرومی  پشت سرش راه افتادم.  به رودخونه رسید و با سر و صدا کلی آب نوشید، انگار می‌دونست این آخرین بار بود که مزه ی آب رو می‌چشه.

ولی دیگه کافی بود، الان نوبت من بود که سیراب بشم. سیراب از خونش! بهش نزدیک تر شدم و بعد با تمام قدرتم روی زمین هلش دادم و گلوش بین دست من و چمن روی زمین اسیر شد. صدای بلندش کل جنگل رو گرفت داشت به روش خودش تقلا می‌کرد تا ولش کنم، اما دیگه وقت رحم کردن نبود، من دیگه خوناشام بودم بی رحم ترین موجود! باید از یک جاش زخمیش می‌کردم تا خونش رو بخورم! چون هنوز دندون نیشم در نیومده بود. خنجرم رو به سرعت از روی کمربند چرمیم بیرون کشیدم و از گلوش بریدم. خونش از گردنش جوشید، و رایحه ی خون، مشامم رو پر کرد. با لذت استشمامش کردم. مثل اون روز بدنم شروع به لرزیدن کرد، فکم داشت قفل می‌شد و دندون هام همدیگه رو می‌ساییدن. تشنه ی خون بودم، چند وقتی بود که خون نخورده بودم و قرار بود از امروز شروع به خوردنش کنم، دیگه صبر نکردم و مستقیم دهنم رو به روی بریدگیش گذاشتم، شروع به مکیدن خون تازه و داغش کردم. وای که چه حس خوبی داشت! از قطره-قطره ی خونش لذت می‌بردم. درسته که مزه ی خون مادرخوندم یا همون انسان رو نمی‌داد ولی باز هم تشنگیم رو رفع می‌کرد. بعد از مکیدن کل خونش، بی جون کنار رودخونه رهاش کردم. دور لبم رو با زبونم پاک کردم تا ذره ای خون نمونه و ساعدم رو به دهنم کشیدم. انگار که تازه متولد شدم بدنم شارژ شده بود، صدای قدم های هنری و ریچارد رو پشت سرم شنیدم که به طرفم میومدن. به سمتشون چرخیدم، هنری دسته به سینه شد و با بالا بردن ابرو هاش گفت:

- آفرین تو تونستی!

ریچارد دستش رو روی شونم گذاشت و با لبخند پر افتخاری گفت:

- آفرین دخترم تو از پسش بر اومدی!

لبخندی زدم و نگاهی به گاو انداختم، یکهو چشمم به چهره ی خودم توی رودخونه افتاد و با تعجب به رود خونه نزدیک شدم، دوباره نگاهی به آب انداختم، باورم نمی‌شد چشم هام مثل خون، سرخ شده بود. صدای هنری از پشت به گوشم رسید که گفت:

- اگه به چشم هات نگاه می‌کنی، باید بگم که وقتی از نیرو های خوناشامیت استفاده کنی یا خون بخوری چشم هات سرخ میشن. سری تکون دادم، که دوباره هنری گفت:

-چشم های سرخت، خیلی به موهای مشکیت میان.

سریع به سمتش چرخیدم و مشکوک نگاهش کردم، که  با لبخند خجلی دستش رو به گردنش کشید. اولین بار بود که اینطور می‌دیدمش و به این شکل ازم تعریف می‌کرد. همونطور با لبخند به هم زل زده بودیم که ریچارد سرفه ای کرد، بعد از این که ارتباط چشمی من و هنری رو قطع کرد و ما بهش خیره شدیم، با تکخندی گفت:

- خب من دیگه برم، حالا مطمئن شدم که مادی می‌تونه به خوبی شکار کنه. آفرین هنری آموزشت حرف نداشت. شما اگه دوست دارین توی جنگل بگردین! توی قصر می‌بینمتون. سری تکون دادیم و اون با چشم به هم زدنی غیب شد. دوباره به هنری چشم دوختم و با لبخند زیرکانه ای گفتم:

- پس چشم های سرخ بهم میاد؟!

ارتباط چشمی رو قطع کرد و رو به جلو حرکت کرد. من هم کنارش راه افتادم و شروع به قدم زدن کردیم، هنری همینطور که راه می‌رفت در جواب حرفم گفت:

- خب، آره کلا رنگ قرمز بهت میاد، همونطور که توی مهمونی قرمز پوشیده بودی.

باورم نمیشد، هنری داشت ازم تعریف می‌کرد حتی یادش بود چه رنگی پوشیده بودم. لبخندی زدم و می‌خواستم که جوابش رو بدم اما بویی رو حس کردم و سرجام خشکم زد!

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خاطرات خوناشام

#قسمت 21#

شکار

این بو خیلی برام آشنا بود، داشت دیوونم می‌کرد، بازهم همون حس و همون بو بود. آره این رایحه ی خون بود، خون تازه و گرم. ولی این خون متعلق به یک حیوون نبود، دیگه می‌تونستم بوی خون ها و تفاوتشون رو تشخیص بدم، می‌تونستم تشخیص بدم که این خون انسانه. خون انسان تاثیرش بیشتر از خون حیوان بود، بدنم به لرزه افتاد، دندون‌هام توی فکم به هم ساییده می شدند. دوباره دهنم خشک خشک بود.

صدای هنری تند- تند توی گوشم پیچید که با نگرونی می گفت:

- ببین باید به این چیزا عادت کنی، باید سعی کنی که جلوی خودت رو بگیری، ببین من هم می‌تونم بوی خون انسان رو این طرف ها حس کنم، ولی می‌تونم خودم رو کنترل کنم. سعی کن نفس عمیق بکشی که هم بتونی تمرکز کنی و هم سرخی چشم هات کمتر بشه.

انگار که این حرف هارو داشت به سنگ می‌زد. چون حرف‌هاش برام مهم نبود، فقط دلم می‌خواست اون انسان رو پیدا کنم و خونش رو بنوشم. به سمت عطر خون چرخیدم تا دنبالش کنم، هنری جلوی روم ایستاد، سرم داد زد و گفت:

- تو کور شدی؟! یا کر؟! میگم باید خودت رو کنترل کنی. اگه یکی از دوستات بود چی بازم بهش حمله می‌کردی؟!

طوری حرف میزد که انگار دستم خودم بود! من نمی‌تونستم جلوی خودم رو بگیرم، انگار که اون رایحه مثل آهنربا من رو به سمت خودش می‌کشید. دیگه حرف هایی که هنری داشت پشت سرهم سرم آوار می‌کرد برام ناواضح شد، انگار که فقط یک حس از حواس پنجگانم رو می‌فهمیدم که اون هم بویایی بود. جلو تر رفتم تا به اون شخص برسم، که مرد تقریبا شصت ساله ای رو که نشسته و به درختی تکیه داده بود، دیدم. با دیدن ما خوشحال شد و سعی کرد به کمک درخت سرجاش بایسته. ناگهان چشمم به زخم خون آلود روی دستش افتاد، می‌خواستم بهش حمله کنم که هنری دستم رو به محکم ترین حالت ممکن گرفت و از طریق ذهنش به کمک نیروی ذهن خوانی باهام حرف زد:

- از جات تکون نخور! فهمیدی؟! اون پیرمرد هیچ گناهی نداره!

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم به اون مرد نگاه نکنم. کنترل کردن خودم خیلی سخت بود، متعجب بودم که چطور هنری بهش حمله نمی‌کرد و انگار که خون ندیده بود.

پیرمرد لبخندی به روی هنری زد و گفت:

- وای بالاخره یک نفر توی این جنگل پیدا شد.

هنری هم مثل خودش لبخندی زد و گفت:

- بله، این طرف ها بیشتر وقت ها خالیه، چون خطرناکه! شما اینجا چیکار می‌کنید؟

پلک هام رو محکم به هم فشار داده و سرم رو نود درجه به اونطرف خم کرده بودم که بتونم جلوی وسوسم رو بگیرم ولی مگه می‌شد؟! خیلی سخت بود، بوی خون رو احساس می‌کردم ولی انگار که داشتم با هیولای داخل خودم می‌جنگیدم‌.

چشم های پیرمرد در جواب هنری غمگین شد و گفت:

- راستش من این طرف ها غریبم، با گاوم از یک روستای دور به اینجا اومده بودم، می‌خواستم بفروشمش، چون به پول نیاز داشتم، ولی توی این جنگل گم شدیم، از طرفی هم گاوم با دیدن چیزی رم کردم و ازم فرار کرد، من هم دنبالش دویدم که بگیرمش، اما امان از دست پیری! افتادم روی زمین و دستم زخمی شد، گاو هم رفت. شما ندیدینش؟ رنگش سفید بود و خال های قهوه ای داشت.

هنری خجالت زده دستی به گردنش کشید و توی ذهنش بهم گفت:

- هم گاوش رو کشتی! و هم می‌خوای خودش رو بکشی؟!

بعد رو به پیرمرد گفت:

- متاسفام آقا! فکر کنم اون طرف تر دیدمش، یک موجود شکارش کرده بود، اون مرده!

با این که چهرش رو نمی‌دیدم ولی اه عمیق و سپس صدای غم زده‌اش به گوشم خورد:

- وای چه بد! اون تنها دارایی‌ام بود، حالا با این زخم چیکار کنم؟!

هنری سریع گفت:

- نه نه! آقا لطفا زخم رو باز نکن.

که ناگهان بویی چند برابر قبلی، وادارم کرد که سرم رو به سمتش بچرخونم و چشم های سرخم رو توی دیدش بزارم. لثه هام شروع به درد و سوزش کردن. اینبار بیشتر ازز همیشه درد می‌کرد، با شنیدن صدای پیر مرد چشمم به خودش سپس به زخم خون آلودش  افتاد:

- پسرم این دختر چرا چشم هاش قرمزه و اینجوری نگاهم می‌کنه؟ وای خونریزی دستم زیاد شد!

- آقا لطفا خونسردیت رو حفظ کن و لطفا پاشو از اینجا برو!

- ولی پسر جون من دستم درد می‌کنه، خونریزی شدیدی داره، نمی‌تونین کمکم کنید؟

وقتی دوباره چشمم به بازوی خون آلودش افتاد، درد شدیدی توی لثه هام حس کردم و جیغ بلندی سر دادم، اون لحظه تعجب هم به چشم پیرمرد و هم به چهره ی هنری هجوم آورد. و بعد متوجه شدم که بلاخره دندون های نیشم در اومد. لبخندی شیطانی توی چهرم نقش بست، دیگه کنترل خودم، دستم نبود. از در اومدن دندون های نیشم به شدت خوشحال بودن و دوست داشتم برای اولین بار روی یک انسان امتحانش کنم.

همین شد که با تمام قدرتم دستم رو ‌کشیده و از زندان مشت هنری آزاد کردم، خیلی سریع گلوی پیرمرد رو گرفته و به درخت چسبوندمش، با لبخندی شیطانی، دندون های نیش تازه دراومده‌ام رو براش به نمایش گذاشتم، ترس توی چشم هاش غلغل میزد، با صدایی که به سختی از حنجرش در می‌اومد از هنری طلب کمک می‌کرد، دیگه تقلا کافی بود، سریع دندون های نیشم رو توی گردنش فرو کردم، صدای داد و فریادش کل جنگل رو برداشته بود، ولی من داشتم با تمام لذت خون لذیذ و نابش رو به داخل بدنم می‌فرستادم، بعد از دقیقه ای که فکر کنم ربع خون بدنش رو خورده بودم، هنری با شدت من رو از اون مرد جدا کرد. پیرمرد بی‌حال و رنگ و رو رفته کنار درخت افتاد و هنری یا خشم سرم فریاد زد:

- بسه! کم موند بدبخت رو بکشیش! اینطوری می‌خوای مثل مادرت باشی آره؟! این طوری می‌خوای اون بهت افتخار کنه؟! با کشتن یک بدبخت بیچاره که تمام داراییش رو کشتی؟! اون چه گناهی داره؟! الان اگه یکی از خوناشام های منطقه تورو توی این حالت ببینه چی میگه؟! میگه که دختر رهبرمون نیومده داره قانون های پدرش رو ‌می‌شکنه، این چطور پادشاهیه که دخترش اجازه داره ولی بقیه نه؟! این میشه که اون ها هم قانون شکنی می‌کنن. همه جا میشه هرج و مرج!

نفس نفس زنان سرم رو پایین انداختم و با اخم به زمین نگاه کردم. حرف هاش کاملا منطقی بود ولی برای این که جوابی بهش داده باشم گفتم:

- خب خودت هم قانون شکنی کردی! مگه نگفتی تو هم بعضی وقت ها خون انسان می‌خوری؟!

با همون تن صدای زیاد ادامه داد:

- آره می‌خورم ولی خون آدم های بی‌گناه رو نمی‌ریزم. آدم های بد رو با این کار مجازات می‌کنم فهمیدی؟!

این بار جوابی نداشتم که بهش بدم. حرف حق رو داشت به زبون می‌آورد. برای همین دوباره  سرم رو پایین انداختم و گفتم:

- ببخشید. دست خودم نبود! حالا چی کار  باید بکنیم؟!

 دستی به پیشونیش کشید، پوفی کرد و گفت:

- تو ذهن اون بدبخت رو پاک کن، هنوز نمرده! می‌برمیش قصر، مدواش می‌کنیم بعد می‌فرستیم بره.

با ناراحتی سری تکون دادم، واقعا من چی کار کردم؟! داشتم تبدیل به یک قاتل جانی می‌شدم که به هیچ کس رحم نمی‌کرد. باید روی خودم کار می‌کردم تا جلوی وسوسه هام رو بگیرم، چون این خیلی بی‌انصافی بود.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 ماه بعد...

خاطرات خوناشام

#قسمت ۲۲#

من خودم را کنترل می‌کنم

هنری دستی به موهاش کشید و مرتبش کرد، پوفی کرد و گفت:

- ریچارد مطمئن باش، اون دیگه به کسی حمله نمی‌کنه، این چند روز بهش آموزش دادیم، دیگه می‌تونه خودش رو کنترل کنه!

دست به سینه شدم و گفتم:

- بابا خب اون اولین بار بود که دندون های نیشم در اومد، نمی‌تونستم خودم رو کنترل کنم، اما دیگه می‌تونم چون خیلی تمرین کردم، هنری و دوست هام خیلی کمکم کردن.

همون لحظه نگاهی به چهره ی دوست هام انداختم، خاطره ای از کمک کردنشون رو به یاد آوردم، اول هاش هنری نمی‌تونست آموزشم بده و من طمعم به خون انسان به قدری بود که نمی‌شد ازش جلو گیری کرد. آخرش میهو کلافه شد و به هنری توپید و گفت:« عرضه ی آموزش دادن هم نداری! می‌دونی من و زارا  چند تا از خوناشام هارو توی هاگوارتز آموزش دادیم تا از خون انسان دوری کنن؟! بزار بهت نشون بدم چطور یک خوناشام رو ادب می‌کنن!»  و همون روز و همون لحظه بود که میهو جلوی چشم های متعجب من و بقیه، دستش رو با چاقو برید، همون شد که آب دهنم راه افتاد، داشتم با خودم مقابله می‌کردم که بهش حمله نکنم، ولی خونش خیلی خوشمزه به نظر می‌رسید. در یک آن به سمتش حمله کردم ولی اون سیلی زد که یک طرف صورتم سوخت. با اخم هایی که روی صورتش داشت، شاهپسندهاش رو درآورد و با اون قشنگ دهنم رو سرویس کرد، چنان کنترلم کرد که دیگه خواب خون انسان رو هم نبینم. از اون روز به بعد به کمک دوست هام و هنری تمرین کردم و دیگه تونستم خودم رو کنترل کنم!

ریچارد با انگشتش پیشونیش رو خاروند و گفت:

- از کجا مطمئن بشم که دیگه به یک آدم بی‌گناه حمله نمی‌کنی؟! مثل اون پیرمرد بیچاره!

با این حرف اون پیرمردی رو که بهش حمله کرده بودم، به یاد آوردم. اون بیچاره تر و بی‌گناه تر از هرکسی بود، اولش که حافظش رو پاک کردم، بعد به قصر آوردیمش. ریچارد با دیدن اون صحنه اخم کرد و از من ناراحت شد. کلی عذر خواهی کردم تا من رو ببخشه. ما اون پیرمرد رو مداوا کردیم و بهش گفتیم که توی جنگل بی حال پیداش کردیم. اون هم باور کرد، بعد از این که حالش خوب شد، هنری براش یک گاو جور کرد تا بره و به زندگیش برسه. پیرمرد با کلی تشکر روانه ی خونش شد. 

غزل با این حرف بابا از جاش پا شد و به سمتمون اومد. رو به بابا ریچارد گفت:

- من اونقدری به دوستم اطمینان دارم که می‌تونم نشونتون بدم.

همون لحظه با چاقو دستش رو برید، دستم به خون روی دستش افتاد، درسته که سخت بود ولی عادت کرده بودم. بازهم گلوم خشک می‌شد ولی می‌تونستم خودم رو کنترل کنم. لبخند ژکوندی زده و رو به ریچارد گفتم: 

- دیدی بابا؟ می‌تونم عطشم رو کنترل کنم.

این بار چهره ی ریچارد بشاش شد و از این که می‌تونستم جلوی خودم رو بگیرم خوشحال شد. و اینطوری بهم اجازه ی خارج شدن از خونه و رفتن به جنگل رو داد.  

ریچارد به میهو خیره شد و گفت:

- می‌تونم باهات حرف بزنم میهو؟!  خصوصی!

همه ی ما داشتیم با چشم های گشاد نگاهش می‌کردیم. یعنی با میهو چه حرفی داشت؟  میهو چشم هاش رو توی کاسه چرخوند و گفت:

- چی کارم داری؟! اینجا بگو!

- نمیشه باید با خودت حرف بزنم. میای بیرون زیر درخت ها قدم بزنیم و من حرفم رو بهت بگم؟

میهو با جدیت گفت:

- اگه خیلی مهمه باشه میام. 

بعد ریچارد به همراه میهو از اونجا خارج شدن! غزل خندید و شروع به خوندن کرد، به همراه خوندن حرکات موزونی هم انجام می‌داد.

- بادا بادا مبارک بادا ایشالا مبارک بادا! لی لی لی ! لی لی لی! 

به حرکات غزل خندیدیم. رو بهشون گفتم: 

- بچه ها شاید هم رفتن در مورد پاداشتون حرف بزنن هرچی باشه مدیرتونه!

غزل چشم هاش رو توش کاسه چرخوند، بهم توپید و گفت:

- نخیر اونوقت زارا رو هم با خودش می‌برد! تو داری دختر شوهر بازی در میاری!

با کنجکاوی پرسیدم:

- دختر شوهر دیگه چیه؟!

- دختر شوهر یعنی اینکه شوهرت یک دختر داشته باشه که بین شوهر و زن دعوا راه بندازه! 

جیغ زدم:

- غزل! 

اون فرار کرد و من هم دنبالش کردم، داشتیم دور تا دور سالن رو با غزل می‌دویدیم و گرگم به هوا بازی می‌کردیم. زارا داد زد:

- بچه ها! یک لحظه هیس شین ببینم! فضولیم گل کرده می‌خوام ببینم دارن چی میگن شما هم هی ور ور ور! 

غزل متفکر پرسید: 

- از کجا می‌خوای بشنوی؟!

زارا پوکر نگاهش کرد و گفت: 

- از قبر شوهر عمم! تو هم که پنجره ی به این گندگی رو جلوی روم نمی‌بینی!

- ولی اون ها که پرده دارن!

زهرا دست هاش رو به آسمون گرفت و گفت:

- هعی خدایا عقل عنایت فرما! پرده رو نمی‌تونم بدم کنار آیا؟! الان می‌تونم میهو و ریچارد رو ببینم عقل کل! 

همه خندیدیم و هنری که از اول نشسته و به کار های ما زل زده بود و داشت می‌خندید، به حرف اومد:

- کم از رئیس من غیبت کنین ها! میرم بهش می‌گم.

بهش چشم غره رفتم و گفتم: 

- تو غلط می‌کنی!اونوقت من هم اون راز رو بهش میگم!

-کدوم راز؟!

از طریق ذهنم بهش گفتم:

- همون که از بیمارستان ها خون کش میری! 

بلند گفت: 

-داری من رو با این می‌ترسونی؟! چقدر هم راز نگه دار هستی تو!

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خاطرات خوناشام 

#قسمت ۲۳#

فضولی

غزل دست به کمر شد و گفت: 

- نگین خنگم ها! فهمیدم توی ذهنتون حرف زدین. بی ادبا! 

من و هنری لبخند دندون نمایی زدیم که غزل گفت:

- ایح! نیشتون رو ببندین! زشتا! 

این بار قیافمون پوکر شد و غزل خندید و گفت:

- آفرین که نیشتون رو بستین!

هنری ابرو هاش رو بالا برد، چینی به بینیش داد و  گفت:

- وقتی به ریچارد لوتون دادم می‌فهمید!

غزل هم ادای هنری رو در آورد و چینی به بینیش داد و گفت:

- وقتی به سوسک تبدیلت کردم می‌فهمی! 

خندیدم، با دستم به زانوم کوبیدم  و گفتم :

- این رو باهات موافقم غزل! فرض کن این بشه سوسک!

هنری مثل همیشه از تکیه کلامش استفاده کرد و گفت:

- این به درخت میگن! 

بعد در حالی که به چهره های خندونمون خیره بود رو به غزل گفت:

- دلت میاد پسری به این خوشتیپی رو به سوسک تبدیل کنی؟! موهای به این قشنگی رو از بین ببری؟! 

این بار خندمون شدت گرفت! مخصوصا از این که هنری به خودش می‌گفت موقشنگ!

صدایی از پشت سرمون توجهمون رو جلب کرد:

- ای بمیرید که نمی‌زارید آدم با خیال راحت کپه ی مرگش رو بزاره! 

به سمت صدا چرخیدم که متوجه شدم اون ساحارا هست. راست می‌گفت، اون خیلی به خوابش حساس بود ولی ما هر روز از صبح شروع به وراجی کرده و بیدارش می‌کردیم. ساحارا با خودش گفت:

- هوف! واقعا جای پلیس های انجمن خالی! 

و همینطور غرغر کنان به سمت دستشویی رفت! با اون موهای به هم ریخته و چهره ی خواب آلود خیلی بامزه شده بود. غزل صداش رو بلند کرد و رو به زارا گفت:

- هی خانم شرلوک! فضولی چطور پیش میره؟!

زارا که گوش هاش رو به پنجره چسبونده بود، انگشت اشارش رو روی لبش گذاشت و گفت:

- هیس شو!  

بعد سرش رو بلند کرد، پوفی کرد و با حالت غر غر گفت:

- بابا اینجا پنجره ها جنسشون از چیه؟! اصلا ازش صدا رد و بدل نمیشه! از طرفی هم که شما ور ور ور حرف می‌زنید هیچی نمی‌فهمم!

غزل دهنش رو کج کرد و گفت:

- آخه خیلی واجبه که حرفاشون رو بشنوی؟! بزار مرغ عشق ها راحت باشن! 

ساحارا از دستشویی بیرون اومد و پرسید: 

- جریان امروز چیه بچه ها؟! 

غزل با سرعت همه چی رو بهش توضیح داد و ساحارا شروع به خندیدن کرد و گفت:

- بچه ها برای فضولی پایه این؟!

زارا با شنیدن این حرف از جاش پرید و گفت:

-  آره چجورم! ولی چطور؟!

ساحارا لبخند شیطانی زد و رو به هممون که با ذوق و کنجکاوی بهش زل زده بودیم گفت:

- با روش های افسونگر! 

همه به جز هنری لبخند زدیم و هنری گفت:

- من هنوز هم مخالفم! و احتمال داره که به ریچارد بگم! 

روبهش چشم غره رفتم و گفتم:

- چقدر عسلی تو مربای خودشیرین! اگه بگی من رازت رو به ریچارد می‌گم غزل هم به سوسک تبدیلت می‌کنه و دیگه باید موهای قشنگت رو تو خواب ببینی فهمیدی؟!

دست هاش رو برد بالا و گفت :

- آقا من تسلیم! 

لبخند رضایتی زده و کنجکاو به ساحارا خیره شدیم که گفت:

- یک جادویی دارم که می‌تونیم صداشون رو بشنویم!

نزدیک پنجره شد، هممون که  ذوق زده بودیم، بهش نزدیک شدیم. مثل همیشه از دست هاش نور بنفش ساطع کرد، چشم هاش رو بست و زیر لبش ورذی زمزمه کرد، چند لحظه بدون حرکت و با چشم های بسته توی همون حالت موند، ولی بعدش گفت:

- لعنتی! پودر ضد جادو استفاده کرده! یادم رفته بود که میهو دائم از این پودر ها داره! 

غزل گفت: 

- زرنگ تر از این حرف هاست! 

با کنجکاوی پرسیدم: اون پودر دیگه چیه؟!

زارا رو به من گفت:

- اون پودر باعث میشه که هیچ جادوگری نتونه روت طلسم ایجاد کنه یا در کل جادوش رو روی تو نمی‌تونه استفاده کنه! فقط باید از اون پودر روی خودت بپاشی! من هم ازش دارم! همینطور که جلوی خوناشام هارو با شاهپسند می‌گیریم، این پود هم نقطه ضعف جادوگراست.

آهانی گفتم و ساحارا با نا امیدی گفت:

- حیف شد واقعا!

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...