رفتن به مطلب

رمان آكروكس | اوپاکاروفیل کاربر انجمن نودهشتیا


اوپاکاروفیل
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • سانسورچی

🌸به نام خالق دنیای فانتزی🌸

 

نام رمان: آكروكس

نام نويسنده: اوپاکاروفیل 

ژانر: فانتزی، تخیلی، معمایی

پارت‌گذاري: هفته‌اي دو بار

هدف: گردش در كهكشان تخيلاتم

 

خلاصه:

با چشم  ستاره مورد علاقه‌اش را شكار كرد.

گويي نداند در آينده‌اي نزديک، در همان ستاره دشمن ديرينه زمين از خواب هزاران ساله‌اش بر مي‌خيزد.

شاخک‌هايش را از بند خاک مي‌رهاند و براي انتقام، زمين را هدف مي‌گيرد.

آنگاه است كه سياره خاكي ترس واقعي را با بند- بند وجود حس مي‌كند.

معرفی و نقد رمان آکروکس

معرفی شخصیت‌های رمان آکروکس

ناظر:  @Fateme Cha

 

ویرایش شده توسط اوپاکاروفیل
  • لایک 18
  • تشکر 2

e453e8736111f5657ddd869497983e6b_rwmp.jp

در آینده؛ از ما به عنوان سرسخت‌ترین‌ها یاد خواهد شد، چون در دل امید را ریشه‌کَن می‌کردیم، اما ادامه می‌دادیم؛ برای روز‌های روشنی که فردایش از امروز تاریک‌تر بود.

داستانی با تکه‌هایِ آبنباتی به طعم دارچین؛

یک قاتل با ذهنی کادو پیچ شده از افکارِ تاریک و مبهم.'

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 9
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی

مقدمه:

در بین میلیاردها کهکشان شاید هیولایی فرا زمینی زندگی می‌کند.

موجودی خون‌خوار که محافظان با جادو، آن را به خوابی هزاران ساله فرو بردند.

اما زمان وحشت فرا رسیده است!

هیولا، شاخک‌هایش را از حصار گل و لای می‌رهاند و نعره‌ انتقامش  کهکشان آکروکس را می‌لرزاند.

زمین آماده باش، نابودی در انتظار توست!

ویرایش شده توسط اوپاکاروفیل
  • لایک 18
  • تشکر 2
  • غمگین 1

e453e8736111f5657ddd869497983e6b_rwmp.jp

در آینده؛ از ما به عنوان سرسخت‌ترین‌ها یاد خواهد شد، چون در دل امید را ریشه‌کَن می‌کردیم، اما ادامه می‌دادیم؛ برای روز‌های روشنی که فردایش از امروز تاریک‌تر بود.

داستانی با تکه‌هایِ آبنباتی به طعم دارچین؛

یک قاتل با ذهنی کادو پیچ شده از افکارِ تاریک و مبهم.'

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی

پارت اول

 

به غروب زيباي آفتاب نگريست، با ديدن پرتقالي در دامن آسمان، چشمانش از ناراحتي سرشار شد.

اشك‌هايش از هم سبقت مي‌گرفتند. دلش از نا‌اميدي در حال انفجار بود، چرا كسي دركش نمي‌كند؟

در هر جايي از جهان براي نقاشي‌هايش مورد تمسخر قرار می‌گرفت، چون در دنيايي پنهان از مغزش به روي كاغذ پرت شده بودند.

با پشت دست اشک حلقه‌زده در چشمانش را پاک کرد، زانوهایش را تکیه‌گاهی برای تن خسته‌اش بر زمین قرار داده و آرام كولي را از شانه  به سطح زمين سُر داد، زيپش را كشيد و برگه‌اي از خلاقيتش را در دست گرفت.

با دقت به هيولا‌ی تک‌چشم خيره شد، پاهای سم مانندش به خوبی بر بالاتنه جای گرفته و دستانش حلقه زد بر کمرش بود.  مشکلی نداشت،  به اندازه کافی ترسناك و البته زيبا! حیف با حرف مردم از شاهکارش متنفر شده بود.  

کاغذ را با انزجار بر زمین رها کرده و زیپ کولی را کشید. برخواست و خاک نشسته بر زانوهایش را تکاند.

كفش‌هايش بر آسفالت ناهموار زمين كشيده مي‌شد و توجه هرفردي را به خود جلب مي‌كرد.

پلک بر هم گذاشت و امروز را دوره کرد.

مانند همیشه با اشتیاق نقاشی را به معلمش خانم بوستیه نشان داد، اما جوابش گره‌ای مابین اَبروانِ باریک او بود.

 مشکلش رفتار و واکنشِ خانم بوستیه نیست، وقتی همسن‌هایش انگشت به سمت او گرفته و کلماتی رقت‌انگیز به زبان می‌آورند، کاخ آرزوهایش فرو می‌ریخت.

چشمانش را باز کرد و به مسیر کوتاهش نگریست. دو قدم باقي مانده را طي كرده و بر نوک پاهايش ايستاد. زنگ را فشرد، اما در اوج عصبانيت با صدای زنگ بلبلي، لبخندي بر صورتش نقش بست.

آرام در را باز كرد و اولین قدم را به راهروی نمور گذاشت.  به محض ورود، مادرش را  جلوي درب يافت، با ديدن صورت مهربان و زيباي او غم‌هايش را فراموش كرده و خود را در آغوشش پرت کرد.

مادر لبخندي زد و با كمال ميل دستانش را دور بدن ظريف دختركش حلقه كرد.

- سلام دخترم‌! مدرسه خوب بود؟

با اسم مدرسه هاله‌اي از اشك چشمانش را در بر گرفته و بغض راه گلويش را سد كرد. با دست پيراهن مادرش را به چنگ زد و صورتش را در موهاي پريشان او پنهان كرد.

با صدايي گرفته نجوا كرد:

- مثل هميشه عالي بود!

مادرش دست  بر سر او كشيد و آهسته کلمات را به زبان آورد:

- احساس می‌کنم به تنهایی نیاز داری، برو استراحت کن!

همين جمله كافي بود تا از آغوشش خارج شود و به سمت اتاق پا تند كند.

جلوي در چوبی ايستاد، آرام دست بر چشمانش كشيده و داخل شد.

اما با بستن درب،  سد چشمان قهوه‌ایش شكست و اشك‌هايش مثل مرواريدهايي درخشان، فرو ريخت.

ویرایش شده توسط اوپاکاروفیل
  • لایک 17
  • تشکر 1
  • غمگین 5

e453e8736111f5657ddd869497983e6b_rwmp.jp

در آینده؛ از ما به عنوان سرسخت‌ترین‌ها یاد خواهد شد، چون در دل امید را ریشه‌کَن می‌کردیم، اما ادامه می‌دادیم؛ برای روز‌های روشنی که فردایش از امروز تاریک‌تر بود.

داستانی با تکه‌هایِ آبنباتی به طعم دارچین؛

یک قاتل با ذهنی کادو پیچ شده از افکارِ تاریک و مبهم.'

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • سانسورچی

پارت دوم

 

با پشت‌ دست، چشمان خيسش را پاك كرده و به سمت کمد چوبی در انتهای اتاق قدم برداشت. کشو را کشیده و عروسک مو مشکیش را چنگ زد،   میان اشک‌هایش خنده‌ای کرد و در آغوشش کشید.

حتی در شانزده سالگی‌هم  ماننده دوران طفولیت، عروسکش را دوست داشت.

چراغ‌قوه قدیمی را از روی میز چنگ زده و به زیر پتو پناه برد.

   چراغ را روشن کرد و در دهانش گرفت، نوك مداد را بر سفيدي دفتر گذاشت و مرز خيالات را در هم شكست.

هر شب بر وصف احوالاتش هيولاي فراطبيعي خلق مي‌كرد، اما الان نياز به دوستاني براي همدردي داشت.

قلم را بر كاغذ گذاشت و موهايي پرتغالی كشيد، چشماني جنگلي با شمشيري آتشين بر دست!

مداد را محكم‌تر بر دست گرفت و دختري با موهاي آلبالويي دست در دست پسرك كشيد؛ شکلاتی در چشمانش  آب کرد و بر شانه‌اش كماني چوبي گذاشت.

 حال نوبت اوست!

خود را با موهايي به سفیدی برف ميانشان جا داد، دریایی آبی در چشمانش لغزاند، لباس رزم به تن كرد و قلم سحرآميزش را به دهان گرفت.

لبخندي زد، آرام انگشت اشاره‌اش را نوازش‌وار بر اثرش كشيد و زمزمه كرد:

- مايكل و ليندا، دوستان خيالي، به دنيايم خوش اومدين!

كاغذ را در حصار بازوان كوچكش گرفت، پلك بر هم گذاشت و خواب  مهمان چشمانش شد.

***

با تابش پرتوهای نور بر صورتش، پلک گشود؛ اما با درد شدیدی که در چشمانش پیچید دست بر سرش گذاشت و آخی زیر لب زمزمه کرد.

آرام-آرام پرده سیاه چشمانش را کنار زده و بدون نگاه به اطراف، تختش را به مقصد آشپزخانه ترک کرد.

پاهایش بر زمین کشیده می‌شد و چشمان نیمه بازش سعی در دیدن اطراف داشت.  با برخورش به مانعی، هوشیار شد و به آن نگریست.

تاریکی اطراف اجازه درک موجود را به او نمی‌داد‌؛ درستش را تکان داده و با لمس کلید آن‌را فشار داد. با روشن کردن چراغ چشمش به برادر ناتنی و دختری  با موهای آلبالویی دست در دست او افتاد.

ویرایش شده توسط اوپاکاروفیل
  • لایک 16
  • سردرگم 1
  • غمگین 2

e453e8736111f5657ddd869497983e6b_rwmp.jp

در آینده؛ از ما به عنوان سرسخت‌ترین‌ها یاد خواهد شد، چون در دل امید را ریشه‌کَن می‌کردیم، اما ادامه می‌دادیم؛ برای روز‌های روشنی که فردایش از امروز تاریک‌تر بود.

داستانی با تکه‌هایِ آبنباتی به طعم دارچین؛

یک قاتل با ذهنی کادو پیچ شده از افکارِ تاریک و مبهم.'

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی


پارت سوم

 

تعجب در چشمان جفتشان هویدا بود، اما آن دخترک مو قرمز بی‌توجه به آن‌ها با شوق به اطراف می‌نگرید.

چشم از آن دختر مشکوک گرفته و دستش را نامحسوس به میز پشت سرش رساند، اولین شیء تیزی که لمس کرد را چنگ زده و بدون نگاه کردن به سمت پسر مو نارنجی  گرفت.

- جناب نارنگی! تو خونه  من چه غلطی می‌کنی؟

پسرک خواست دهان بگشاید و حیرانی خود را به زبان آورد که او   انگشت اشاره  را به نشانه سکوت بر لبش گذاشته و با دست به دخترک مشتاق  و بی‌حواس اشاره کرد.

- با این همکار داشتنت ایول داری،  انگار از عصر حجر اومده!

چشمان دریایش را ریز کرد و تهدیدوار ادامه داد.

- نکنه لالی؟ 

کلافه دست در موهای نارنجی رنگش فرو کرده و بدون آنکه اجازه حرفی را به او دهد دهان گشود.

- اگه اجازه بدی حرفم می‌زنم!

بعد دست خود را از حصار انگشتان دخترک مو قرمز با انزجار رهاند و ادامه داد.

- این دختره رو هم نمی‌شناسم.

به ناگاه چشمانش را ریز کرده و به او نگریست.

- نکنه تو دزدی؟

بی آن‌که به کلارا اجازه دهد و در حرکتی سریع شیء را از میز چنگ زده و سمت او گرفت، حال مانند دو دشمن به هم می‌نگرند.

- من؟! این‌جا خونمه بعد من دزدم؟

- خونه منم این‌جاست! 

چشمان دریاییش را  بر صورت پسرک زوم کرد و با دیدن خالکوبی سلیب مانند بر گردنش آرام زمزمه کرد:

- ادوارد! چرا این شکلی شدی‌؟

- اسم من رو از کجا می‌دونی؟

موهای یخیش را به پشت گوش هدایت کرده و با دست به خالکوبی مشترکشان اشاره کرد.

ادوارد با تعجب به گردنش نگریست و بعد سری به طرفین تکان داد.

- امکان نداره کلارا باشی، تو رنگ مو و حتی چشم‌هات با اون متفاوته!

پوفی کشید و کلافه از زیر دندان‌های قفل شده‌اش غرید.

-  به جز من  کدوم خری  این خالکوبی رو باهات مشترک  زده؟!

خبیث به او خیره شد.

- من و کلارا یک شعرِ مشترک با هم نوشتیم، اگر بخونی باور می‌کنم!

ویرایش شده توسط اوپاکاروفیل
  • لایک 12
  • هاها 1
  • سردرگم 1
  • غمگین 2

e453e8736111f5657ddd869497983e6b_rwmp.jp

در آینده؛ از ما به عنوان سرسخت‌ترین‌ها یاد خواهد شد، چون در دل امید را ریشه‌کَن می‌کردیم، اما ادامه می‌دادیم؛ برای روز‌های روشنی که فردایش از امروز تاریک‌تر بود.

داستانی با تکه‌هایِ آبنباتی به طعم دارچین؛

یک قاتل با ذهنی کادو پیچ شده از افکارِ تاریک و مبهم.'

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...
  • سانسورچی

پارت چهارم

 

چشمان درشتش را گرد کرده و به او  نگریست، حرس‌آلود دست در هوا تکان داد و پرده بر مردمک یخیش کشید.

- ترجیح میدم باور نکنی!

ادوارد دیدگانش را با غرور به او سوق داده و  خواست دهان بگشاید که با صدای جیغ نامادریش، مردمک   او و آن دختر مو ژولیده‌ای که خود را کلارا می‌نامید،  ترسیده به پله‌ها دوخته شد.  فریاد مادر توجه دختر مو آلبالویی مشتاق را نیز به خود جلب کرد. 

کلارا، کلمه (مامان) را زیر لب زمزمه کرده و با شتاب به سمت پله‌های شیشه‌ای دوید. 

با حرکت او، ادوارد نیز به خود آمده و به سمت نامادری‌اش که از مادر حقیقی خود  بیشتر او را دوست می‌داشت، دوید.

و حال آن خواهر و برادر عجیب، پذیرایی را خالی کرده   و دخترک مو آلبالویی تنها به سر می‌برد. بی‌هدف به دور خود چرخید، شانه‌ای بالا انداخت و بی‌آنکه بداند در صدمتری او هیولایی هوا را می‌بلعد، به سمت یخچال حرکت کرد.

در چند قدمی او دستان کلارا لرزان بر دستگیره طلایی درب فرود آمده و با حرکتی آن را به پایین کشید. با باز شدن درب، چهره آشنای هیولا نمایان شد،  نفسش در سینه حبس و در دستانش عرق نشست. 

آب دهانش را به سختی  قورت داده و زیر لب کلمه (مان) را زمزمید.

آن موجود بر قفسه‌سینه مادرش نشسته و دندان‌های زرد رنگش را به نمایش گذاشته بود‌.

در ذهن  به دنبال راه نابودی هیولای بی‌رحم که نتیجه شبی طوفانی بر کاغذ بود، می‌گشت. اما، با داد ادوارد تمام ذهنیاتش در هم شکست.

ادوارد با مردمک‌هایی لرزان به چشمان سرخ هیولا می‌نگریست، در همان حالت دهان گشود.

- مامان!

با خور- خور آن موجود سیه رنگ، نفسش در سینه حبس شده و رشته کلامش بریده شد.

موجود دهانش را با آرامش باز کرده و بذاق سبز رنگش جاری شد. مادر همان طور که برای رهایی می‌کوشید با ریخت قطراتی از بزاق دهان هیولا بر صورت رنگ پریده‌اش عکقی زده و با پا بر سینه موجود کوبید.

 

 

ناظر: @Fateme Cha

ویرایش شده توسط اوپاکاروفیل
  • لایک 7
  • غمگین 2

e453e8736111f5657ddd869497983e6b_rwmp.jp

در آینده؛ از ما به عنوان سرسخت‌ترین‌ها یاد خواهد شد، چون در دل امید را ریشه‌کَن می‌کردیم، اما ادامه می‌دادیم؛ برای روز‌های روشنی که فردایش از امروز تاریک‌تر بود.

داستانی با تکه‌هایِ آبنباتی به طعم دارچین؛

یک قاتل با ذهنی کادو پیچ شده از افکارِ تاریک و مبهم.'

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...
  • سانسورچی

لطفا به متروکه انتقال بدین🌸

@مدیر انتقال

  • لایک 1

e453e8736111f5657ddd869497983e6b_rwmp.jp

در آینده؛ از ما به عنوان سرسخت‌ترین‌ها یاد خواهد شد، چون در دل امید را ریشه‌کَن می‌کردیم، اما ادامه می‌دادیم؛ برای روز‌های روشنی که فردایش از امروز تاریک‌تر بود.

داستانی با تکه‌هایِ آبنباتی به طعم دارچین؛

یک قاتل با ذهنی کادو پیچ شده از افکارِ تاریک و مبهم.'

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 6 ماه بعد...
  • سانسورچی
12 دقیقه قبل، SADAT.82 گفته است:

وقتی می بینم هنوز این رمان اوی متروکست می خوام خودم رو بکشم😑

@ اوپاکاروفیل

بوخودا دارچین تموم بشه اینو ادامه میدم🤡

e453e8736111f5657ddd869497983e6b_rwmp.jp

در آینده؛ از ما به عنوان سرسخت‌ترین‌ها یاد خواهد شد، چون در دل امید را ریشه‌کَن می‌کردیم، اما ادامه می‌دادیم؛ برای روز‌های روشنی که فردایش از امروز تاریک‌تر بود.

داستانی با تکه‌هایِ آبنباتی به طعم دارچین؛

یک قاتل با ذهنی کادو پیچ شده از افکارِ تاریک و مبهم.'

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی
9 ساعت قبل، SADAT.82 گفته است:

کی تموم میشه؟

تا آخر تابستون میخوام تمومش کنم، اگه تنبل بازی در نیارم..🤡

e453e8736111f5657ddd869497983e6b_rwmp.jp

در آینده؛ از ما به عنوان سرسخت‌ترین‌ها یاد خواهد شد، چون در دل امید را ریشه‌کَن می‌کردیم، اما ادامه می‌دادیم؛ برای روز‌های روشنی که فردایش از امروز تاریک‌تر بود.

داستانی با تکه‌هایِ آبنباتی به طعم دارچین؛

یک قاتل با ذهنی کادو پیچ شده از افکارِ تاریک و مبهم.'

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...