رفتن به مطلب

رمان غرور افسار گسیخته|Bahar( بهاره عمرانی) کاربر انجمن نودهشتیا


ارغوان
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

بسم رب العشق
نام نویسنده:_Bahar_(بهاره عمرانی)
هدف: علاقه به نوشتن
ساعت پارت گذاری نامعلوم

ژانرعاشقانه.تراژدی

مقدمه:
می رفتی

می رفتی

و من رفتنت را به نظاره نشسته بودم

از پشت پنجره های غرور

ناله های شعر سکوتم را

در دفترم سرودم

با رفتنت ای ساحل آرامیده

من این چنین بیخودانه

سیلی خور امواج تنهایی ها...

دیروز بودن هایمان از خاطرم گذشت

شکوه عشق

در وداعی تلخ با همسر جنون

رفتی

رفتی و من از پشت پنجره های غرور

هنوز

هنوز به انتظار لبخندت می کنم مرور...

تو...

من...چقدر صبور

عشق...

غرور...

این همه از هم دور

دور....

دور...
                        
خلاصه : 

آهای مرد ، صبر کن.

او تند قدم برمیداشت و من بی محابا و با عجله در پشت سرش می دویدم و او را دعوت میکردم تا بایستد و بگوید آن لعل قرمز رنگ که بر گردنم آویخت چه بود.

لحظه ای فاصله ی بین من و او کم شد و من چنگ زدم به گوشه پالتوی مشکی رنگش و در همان حین محکم برخورد کردم به زمین.

 _صبر کن کجا میری؟

-بر گشت و نگاهم کرد و من لحظه ای توی اون دو گوی مشکی رنگ ، برق اشک رو دیدم .

- خودت خواستی. یادت نیست؟

- بمون. لطفا

و هق زدم و روی آسفالت خیس ، همون طور که گوشه پالتوشو چنگ زده بودم ، توی خودم جمع شدم و دوباره خواهشم را حقیرانه به زبون آوردم.

از خواب پریدم. از پیشونی ام عرق میریخت. همه بودن ، جز اون که باید می بود. جز پدرم که دوسال پیش از دستش دادم و مادری که تحقیر آمیز ولم کرد و همه اونایی که تنها دلیل موندن شون من نبودم پول بود و پول!


پارت اول:
کفش های پاشنه بلند مشکی رنگمو روی زمین گذاشتم و از ماشین اومدم پایین.
یه باغ ، سرتاسر درخت و یه جاده شنی که بین همه درخت های سمت راست و چپ فاصله ایجاد کرده بود.
چشم از بلندی درختها که سر به فلک کشیده بودن گرفتم و دوختم به همه اونایی که با یونیفرم مشکی رنگشون بهم تعظیم کرده بودن. سوییچ رو از حلقه، بین دو انگشت شست و اشاره ام گرفتم و دراز کردم سمتشون.
و بدون حرف راه افتادم سمت عمارت ، سه پله مقابلم رو بی توجه به صدای پاشنه های کفشم طی کردم و ثانیه ای صبر کافی بود تا در چوبی بزرگ عمارت باز بشه.
وارد سالن نسبتا بزرگ عمارت شدم و کفش مشکی رنگمو با دمپایی های صندل سفید عوض کردم و به کمک ثمین راه افتادم سمت پذیرایی. در کمتر از چند دقیقه ، شکوه و عظمت عمارت جلوی چشمم به تصویر کشیده شد. سرامیک هایی سفید ، چند دست مبل که جای جای پذیرایی چیده شده بودن و عتیقه ها و دکوری های که اکثرا خرید خود بابا از کشورهای مختلف بود.
بی توجه به همه چیز هایی که در نگاه اول هر کسی رو خیره خودش میکرد از مجسمه تمام اسکلت گوزن گرفته تا لوستر و تلویزون و چیزهای دیگه ، راه افتادم سمت اتاقم..
-خانم نهار آماده ست.
نگاهی گذرا به چهره ثمین انداختم. چشم و ابروی درشت حنایی رنگ داشت با لب و دهنی متناسب و پوستی سفید. در کل چهره ای نمکین داشت.همون طور که راه اتاق رو در پیش میگرفتم ، گفتم :
- برمیگردم.
سالن طبقه دوم ، تشکیل شده از 12 درب چوبی قهوه ای رنگ که هر کدوم متصل میشد به یک اتاق . اتاق ابتدای سالن متعلق به من و اتاق مجاور اتاق من ، متعلق به ساحل و یکی دیگه از اتاق ها هم به نام سهیل بود و بقیه معمولا خوابگاهی موقت بود برای مهمون هایی که شبی یا شبهایی مهمان بودند.
بی توجه به کسی که در حال تمیز کردن پنجره بزرگ و طویل ته راهرو بود وارد اتاقم شدم.
بعد ورود همه اصول و قواعد دایه رو از یاد برده و خودمو پرت کردم روی تخت یک و نیم نفره یشمی رنگ که دور تا دورش حریری سفید رنگ کشیده شده بود.
بعد از اینکه فکر کردم خستگی ام تا حدودی از تنم در رفته ، مانتوی مشکی رنگ کوتاه و کرپ جنس مو از تن کندم و با بلیز و شلواری سورمه ای رنگ تعویض کردم. مقنعه مو از سر کشیدم و موهایی که بلندی شان تا گودی کمرم میرسید رو دوباره بستم و به پایین رفتم.
صدای دایه که از راهرو به گوش میرسید منو روی پله های تقریبا زیاد که تعدادشون به 16 تایی میرسید ، متوقف کرد.
-آتاناز
بدون حرف برگشتم و پله پشت سرمو طی کردم تا قدمی به دایه نزدیک شم.
-آقای شفیع تماس گرفت و گفت آخر هفته باید برای یک قرار داد کاری بری برایتون.
سری تکون دادم.
-بگو ویلای برایتون و آماده کنن.
-پیش آقای رسام حتما برو ، بنده خدا دلتنگته!
- به فکرش هستم.

 

ویراستار: @Z sadghinjad

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
  • لایک 3
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...