رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان تشنج | Otayehs کاربر انجمن نودهشتیا


Otayehs
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: A

ارسال های توصیه شده

  • کاربر منتخب

Negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%

《به نام او که قلبش را آفرید》

رمان: تشنج
به قلم: otayehs《عطیه حسینی》
ژانر: تراژدی_ معمایی_  اجتماعی
زمان پارت‌گذاری: نامعلوم

خلاصه:

زنی محکوم به سنگسار می‌شود. همان زمانی که قلبش چون ماهیِ از آب پریده در سینه‌اش جست و خیز می‌کند، همان زمانی که گلویش از خوف خشکیده است و نفسش برای دخول و خروج تضرع می‌کند، به سمت گودال کشیده می‌شود. دخترانش، شاهد آخرین آبی اند که او نوش می‌کند؛ پسرش، آن واله‌ی سینه سوخته، کلوخ و سنگ در دست می‌گیرد تا نفس‌بُر مادرش شود و همسرش، شاید او بیش از حد متحمل زجر شده که رحم را به بی‌رحمی می‌فروشد و فواره‌ی خشم از چشمانش زبانه می‌کشد! سرگذشت چگونه گذشت که جوهر قلم زندگی زن، در این نقطه از صفحه خشکید؟ جوهر هفت رنگ دفترچه‌ی حیات سایرین، قرار است چه چیزی را بِنِگارد و چگونه بی‌نم شود؟

مقدمه:

ناگهان جان دادن چیز بدی است؟ ابداً! ضربه‌ای به سرت می‌خورد و دنیا سیاه می‌شود و تو از میان هزاران پرتوی زَرافشان، عروج می‌یابی. گلوله‌ای به قلبت یا به مغز هزارتویت اصابت می‌کند و دَردَم به خواب مرگ سلام می‌گویی. ولی سنگسار...

این مرگ، سطلی از هراس است که به جان گنه‌کار ریخته می‌شود. به مانند سوخته شدن در آتشی جان‌سوز است؛ همان‌قدر دردناک! نه تنها برای بزهکارِ روسیاه، بلکه برای هر کدام از عزیزانش که نظاره‌گر جان کندنش اند. داستان از اینجا شروع می‌شود، از لحظه‌ی جان کندن یک زن...

نقد

ویرایش شده توسط Otayehs
  • لایک 26
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 51
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

卐پارت اول卐

صحرا، در انتهایی‌ترین نقطه از روستا که به جاده می‌رسید، در زمینی که خاشاک و سنگ چیزی در آن نبود، ایستاده بود. چشم‌هایش، خانه‌های کاهگی‌ای که از دور به چشم می‌آمدند را می‌پایید تا ببیند چه زمانی مادرش را از میان آن‌ها عبور می‌دهند و می‌آورند.

سرش را بلند کرد و نگاهِ هراسانش را به آسمانِ بغض کرده و ابری دوخت. قلبش با تپش‌هایی نامنظم، زجه می‌زد و دستِ تمنایش را به سوی خدا دراز کرده بود. تمام وجودش التماس می‌کرد که بلایی نازل شود و ثانیه‌ها را به سنگ‌کوب وا دارد؛ اما چه زمانی همه چیز بر وفق مراد او بوده که این‌بار، بار دوم باشد؟!

چند تاری از موهای فرخورده، خرمایی و پریشانش، با بی‌قراری با نسیم همراه می‌شدند و مدام روی چهره‌ی گندم‌گون و پیشانی کوتاهش می‌نشستند. پاهایش سست و متزلزل بودند، لرز داشتند و قوای ایستادن بر زمین پر خاک آن روستا را از او ستوده بودند. دو دستش را روی شانه‌های خواهرش نهاده بود تا قوتی بر قلب ترسان او شود.

یَرحا، خواهرک پنج ساله‌‌اش، دخترک زیباروی و خوش قلبش، به اجبار پدر در آن ناکجاآباد ایستاده بود تا آخرین ثانیه‌های مادرشان را شاهد باشد. رحم پدر کجا بود؟ همان جایی که آرامششان به آن‌جا کوچ کرده بود!

لحظه‌ای نگاه صحرا به نقطه‌ای دور افتاد و تپش‌های قلبش دو برابر شدند. با دو دستش، یرحا را به سوی خود چرخاند تا نبیند، تا مهربان‌ترینش را، تا عزیزترینش را آن‌گونه کفن پیچ‌شده و حقیر در چشم نبیند. مادرش، بیتایش، سفیدپوش شده، با فشارهای آورده از سوی دو زن دیگر، روی خاک‌های روان آن زمین پست کشیده شد و وارد فضای هلالی‌ای گردید که مردم روستا، با گردهمایی‌شان آن را ایجاد کرده بودند.

مرد‌ها از پیر و عصا به دستشان تا جوان و راست قامتشان، یک طرف آن حلقه را شکل داده بودند و زن‌ها، همگی چادرهای گل‌دار و رنگارنگ بر سر کرده بودند و طرف دیگر حلقه را تشکیل داده بودند. صحرا، رعب را که در نگاه قهوه‌ای رنگ مادرش دید، پریدگی رنگ رخ چون ماهش را که نظلره کرد، هق زد و شانه‌هایش رعشه‌وار بالا و پایین رفت؛ اما چه چیزی باعث شد که بغضش به ناگاه فوران کند و روی گونه‌های زیبا و استخوانی‌اش را تر سازد؟

وضع ظاهری میت مانند مادرش، ترس نگاه مظلومش، یا نگاه تحقیرآمیز و پر ترحم زن‌های چادر به سر روستا بر روی او بود؟ هیچ‌کدام! هیچ‌کدام آن‌قدر او را نسوزاند که لبخند روی لب او درونش را شعله‌ور کرد!

مادرش، بیتایش، الگوی تمام بیست و پنج سال هستی‌اش، همان‌طور که آرام- آرام به سمت گودال عمق‌دار وسط آن اجتماع فرستاده می‌شد، تا نگاهش به لرز شانه‌‌ی او و رنگ پریدگی‌اش افتاد، تا دخترانش را میان آن جمعیت پرترحم، پر تشویش دید، از دور و از آن فاصله، لبخندی آرامش‌بخش بر لبان باریک و زیبایش نشانده بود.

صحرا، از لبخند مادرش که با وجود هراس درونش، سعی می‌کرد آن ‌را به آرامش مزین کند، سوخته بود؛ از نگاهش که بغض داشت اما برای فراغ قلب آن‌ها، باران اشک نباریده بود، آتش گرفته بود.

لحظه‌ای پدرش، مردی که تا آن روز او را کوه می‌دانست و از آن روز بی‌‌رحم و مروت، خط نگاه مادر کفن‌پیچش را گرفت و به دخترانش رسید. یرحا را که پشت به جمعیت و در آغوش گیرنده‌ی زانوان صحرا دید، اخم بر پیشانی اتو نخورده و لک‌دارش نشست.

ده قدم فاصله‌ را طی کرد و از یک طرف حلقه‌ی مردم، به طرف دیگر آن که مکان ایستادن دخترانش بود پا تند کرد و بی‌توجه به خاکی شدن لباس‌های سفیدش، به سرعت روی زمین زانو زد تا هم‌قد با یرحای کوچک شود. او را محکم به سوی خود چرخاند و بی‌اعتنا به لرز کودک خردسالش، غافل از مرگ قلب بی‌قرارش، با صدایی ولوم‌دار و پر خشم رو به او گفت: 

- چشم‌هات رو نمی‌بندی و... 

کمی چرخید و با اشاره‌ی انگشت به همسرش، به بیتایی که به بالای گودال کنده شده رسیده بود و خیره به آن‌ها بود، ادامه داد:

- قشنگ به اون‌جا نگاه می‌کنی!

این‌بار نگاهی کوتاه به صحرای مات از بی‌رحمی‌اش کرد و فریاد زد:

- باید همیشه یادتون بمونه که عاقبت مادر بی ‌همه‌‌چیزتون چی میشه!

و بلافاصله از جای برخاست و به جای قبلی‌اش بازگشت. کنار پسرش یاسر، روحانی و شاهدین آماده‌ی سنگ‌اندازی که کمی جلوتر از حلقه‌ی مردم ایستاده بودند، ایستاد و نفهمید که چگونه دختران شِبه شیشه‌‌اش را در هم شکست.

قطره‌ای اشک از کنار بینی پهن اما استخوانْ صاف صحرا فرو چکید و با دیدن اشک‌های روان از صورت گندمی رنگ یرحا و لرز وجودش، او را دوباره به سوی خود بازگرداند. نشست و زانوهایش را روی خاک‌های قهوه‌ای رنگ و بی‌سنگلاخ نهاد. بر روی موهای باز و ابریشمی دخترک که تا کمرش می‌رسید، دستش را نوازش‌وار قرار داد و با نگاه به چشمان دریایی‌ او، پر محبت گفت:

- اصلاً به حرف بابا گوش نکن، باشه؟!

سطح انگشت‌های کشیده‌اش را روی صورت نرم او کشید و پس از پاک کرده اشک‌های باران‌وارش، دوباره پر مهر گفت:

- می‌خوام یه قولی بهم بدی، که تا زمانی که بهت نگفتم، چشم‌هات رو باز نکنی! باشه؟

لب‌های کوچک و صورتی رنگ یرحا، لرزان، کمی از هم فاصله گرفت اما سخنی از میانشان بیرون نیامد؛ پس ناچاراً به تکان دادن آرام سرش اکتفا کرد. صحرا، دوباره روی دو پا ایستاد و دست روی شانه‌های دخترکی که خواهر نه و دخترش محسوب می‌شد، نهاد. نگاهی به پلک‌ها و مژه‌های فر خورده‌ی او کرد که روی هم نهاده شده بودند تا به قولش عمل کرده باشد.

دیده‌اش دوباره به سوی گودال رفت و نگریست که مادرش را در میان خاک قرار داده بودند. از آن پرمهر، تنها سر و گردنی می‌دید که مظلومانه، تُنگ آبِ سفره‌ی گودال شده بود. بیتا گرفتار گشته بود و دست‌هایش با ذره‌های ریز اما لامتناهیِ خاک اسیر گردیده بود. پاهایش حتی قوت این را نداشت که لحظه‌ای تکان بخورد، چه برسد به آنکه بخواهد با آن‌ جست بزند، قدم پشت قدم بگذارد و از آن مهلکه بگریزد.

باد یاغی شده بود، سرکشی می‌کرد و چند ثانیه‌ یک بار، ذرات خاک را گِردِ هم جمع می‌کرد و با آن‌ها، سیلی‌ای بر صورت رنگ‌پریده‌ی بیتا می‌زد. حتی آن توفنده هم نمی‌خواست بر زن نالان کفن‌پیچ شده رحمی کند. بدنش در آن یک وجب جا می‌لرزید و صدای تپش‌های بی‌مهابای قلبِ نزارش، در سردی خاک خفه می‌شد. اشک‌هایش آرام فرو می‌چکیدند و دست‌هایش وارسته نبودند تا آن قطرات ریز و رَدشان را پاک کنند. هیچ‌کس نمی‌توانست عربده‌ی واهمه‌ای که در جانش کمر راست کرده بود را با گوش‌هایش بشنود.

  • لایک 20
  • تشکر 3
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

卐پارت دوم卐

روحانی خواست چیزی بگوید که ناگهان، صدای ترمز ماشینی، نگاه همگان را به سوی خود معطوف کرد. همه، پشت به گودال و بیتا کرده بودند و چشم‌های کنجکاوشان را به سوی ماشین گردانده بودند. حتی یرحا نیز نتوانست کنجکاوی درونش را کنترل کند، بازنگردد و چشم باز نکند.

نگاه‌ها به زنی میان‌سال و لاغر اندام بود که از تاکسی زرد رنگ بیرون جَست و از روی آسفالتی که امتدادش به ورودی روستا می‌رسید، قدم روی خاک‌ها گذاشت. زن، اشک‌ریزان و دست بر سر کوبان، از میان حلقه‌ی جمعیت عبور کرد و جلو رفت. به صدا زدن‌‌های راننده‌ی جوانِ تاکسی که می‌گفت:

- خانم کرایه‌ی ما رو بده!

توجهی نکرد و مات و مبهوتِ مردمی شد که گِرد هم آمده بودند تا بیتای درمانده‌ای که در مرکز آن فضای هلالی و حلقه‌وار، جان در خاک و تن در گودال بود را عروج دهند.

صدا زدن‌های مکرر راننده سبب شد که یاسر، با اخم‌هایی وحشتناک به آن سو پا تند کند و پس از گذر از کنار آن زن حیران و در حال حرکت، کنار تاکسی بایستد. دست در جیب شلوار جین مشکی رنگش فرو برد دو تراول خارج کرد و روی صندلیِ کنار راننده انداخت و تند و عصبی گفت:

- به سلامت!

و بی‌توجه به نگاه ناراحت راننده، دوباره وارد آن فضای گرد شد و به طرف پدرش رفت. زن بی‌توجه به خاکی شدن لباس‌های سر تا پا مشکی‌اش، روی زمین سرد، چهارزانو نشست و یک دست بر زانو زد و یک دست بر سر.

در اجرای حکم وقفه افتاده بود و شاید همه می‌خواستند بدانند که زن کیست که به ناگاه در آن جمع حاضر شده بود؟! زن، با اشک و هق- هق، صدایش را بالا برد و خطاب به جاوید، همسر بیتای محکوم به مرگ که سنگی متوسط در دست داشت، گفت:

- خجالت نمی‌کشی؟!

اشاره‌ای به بیتا کرد و فریاد زد:

- این زن چند سال زنت بوده؟ دو سال؟ پنج سال؟ ده سال؟ آخه بی‌مروت، سی ساله زنته، یک بار پاش رو کج نذاشته، یک بار خطا ازش ندیدی، چهارتا بچه‌ی قد و نیم قد ازش داری، حالا با مفت‌گویی چهار نفر که معلوم نیست از کجا اومدن، آماده‌ای سنگ بزنی بهش؟ آخ جاوید! دخترم رو داری ازم می‌گیری. به علی قسم که نمی‌بخشمت! به قرآن محّمد قسم، اون روزی که بیای و بگی مانی غلط کردم، مانی اشتباه شده بود، گولم زدن، اون روز نمی‌گذرم ازت! به امام حسین قسم، به روح مادرت که خواهرم بود، عزیزم بود، نمی‌گذرم ازت که داری یرحاش رو یتیم می‌کنی.

سپس لرزان، دست بر زانو کوباند و ناله و شیون‌‌هایش را از سر گرفت. صحرا، لحظه‌ای یرحا را رها کرد و به طرف زن که مادربزرگش بود رفت. کنار او روی زمینِ خاکی نشست، دو دستش را روی شانه‌های لرزان او نهاد و کمی آن‌ها رو مالید. همان‌طور که اشک‌های ریزانش روی مانتوی‌ مشکی رنگ زن می‌ریخت، لب باز کرد و گفت:

- مانی، نکن این کار رو با خودت؛  مانی مامانم داره نگاهت می‌کنه، دلش رو بیشتر از این نلرزون! می‌دونی بی‌گناهه مگه نه؟ می‌دونی مامان من جز بابا جاوید کسی رو نمی‌دید، مگه نه؟ بی‌گناهه و دارن نفسش رو می‌برن اما می‌دونی که خدا حق بی‌گناه رو می‌گیره مگه نه؟

هق- هق‌هایش، ابرهای نشسته در آسمان را به گریه انداخت و نم- نم باران شروع شد. همان‌طور که هم خودش، هم زنی که هنوز با دست ضربه بر زانو و سینه می‌زد، فغان می‌کردند، صدایش را بلند‌تر کرد؛ رو به مردانی که سر به زیر ایستاده بودند، رو به زنانی که چادرهای رنگی‌شان را آن‌قدر جلو کشیده بودند که جز بخش کوچکی از صورت‌های آفتاب‌سوخته‌شان، چیزی از آن‌ها دیده‌ نمی‌شد، رو به چهار شاهدی که سنگ به دست بودند و رو به جاوید و یاسر، گفت:

- می‌دونی که یه روز همه‌ی این آدم‌ها تقاص سنگ زدن به آدم اشتباهی رو پس میدن، مگه نه؟ می‌دونی یه روز اون چهار نفر میان التماس می‌کنن تا ببخشیمشون، مگه نه؟ مانی غصه نخور، مامانم میره بهشت!

دستش را زیر قطره‌‌های بارانی که به موجبشان، خورشید و نور ظهرگاهی از آسمان زدوده شده بودند، گرفت و همان‌طور بلند گفت:

- مامانم پاک‌تر از این قطره‌های بارونه!

جاوید که ابروهای مشکی رنگش روی پیشانی بلند و چروک‌دارش گره خورده بودند، مانند دخترک صدای کلفت و زمختش را بلند کرد و رو به چهار مرد شاهدی که موظّف به زدن اولین سنگ‌ها بودند، با خشم و غضب گفت:

- چرا معطل می‌کنید؟ تمومش کنید این لکه‌ی ننگ رو!

و با دوختن نگاه آبی رنگش به زن که اشک‌ریزان بر دیواره‌ی جسم ضربه می‌زد، پر حرص گفت:

- باشه مانی، من رو نبخش!

اشاره‌ای به بیتای هراسان که آرام اشک می‌ریخت کرد و گفت:

- ولی من اون زن رو که آبروم رو آب کرد و روی زمین ریخت رو نمی‌بخشم. اون زنی که الان روم نمیشه تو میدون و کوچه و خیابون سرم رو به خاطرش بلند کنم رو نمی‌بخشم. من هم ببخشمش، قانون نمی‌بخشتش؛ پس الکی صدات رو ننداز روی سرت و قسم نخور.

نگاهی به صحرا کرد و با تحکم رو به او گفت:

- با تو هم هستم؛  نگاه کن و ببین عاقبت زن خیانت‌کار چی میشه تا یه روز پات سمت خطا نره!

 سپس به سمت روحانی‌ای که عمامه‌اش مشکی و عبایش قهوه‌ای بود و در فاصله‌ی کمی از او ایستاده بود، رو کرد و کلافه گفت:

- حاجی شروع کنید! روحانی زیر لب 《بسم‌الله》گفت و با کشیدن دستی به محاسن سفید رنگش، خطاب به مردم ایستاده و منتظر گفت:

- امروز، به موجب شهادت آقایان محمد کاشانی، حیدر رباحی، مصطفی بیدار و مهدی شهیدی، حکم سنگسار برای خانم بیتا افتخار به اجرا در خواهد آمد. به دستور قاضی، حکم در این روستا اجرا می‌شود‌ تا مردم بر این بزه‌کار سنگ بزنند و عبرتی برای سایرین گردد.

رو به زن میانسال و چادرپوشی که بالای سر بیتا ایستاده بود گفت:

- بهش آب بدید!

و خم شد و سنگی از روی زمین برداشت. بیتا لب‌های خشک شده‌اش  را به لبه‌ی کاسه‌ی فلزیِ پر آب چسباند، اندکی از آن نوش کرد و لب‌های ترک‌خورده‌اش را نرم کرد. اشک‌هایش از گوشه‌ی لب‌هایش به درون دهانش راه باز کرده بودند و برای آخرین بار،‌ طعم شوری را برایش تداعی می‌کردند. پس از آن، روحانی با گفتن《یا علی》رو به آن چهار نفری که دو نفرشان جوان بودند و دو نفر دیگرشان سن‌دار، گفت:

- شروع کنید!

ویرایش شده توسط Otayehs
  • لایک 17
  • تشکر 1
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

卐پارت سوم卐

حرکت قفسه‌ی سینه‌ی صحرا به بیشترین حد خود رسیده بود. پر اضطراب نگاهی به چشمان درشت و آبی رنگ یرحا انداخت. نگاه زوم شده‌ی او به بیتا را که دید، از جایش پرید و به سوی او رفت. او را به طرف خود چرخاند، در آغوشش گرفت و به مادرش نگاه کرد.

سنگ زدن‌ها شروع شده بود و نفس‌های بیتا تند‌تر از هر زمان دیگری جریان‌دار بودند. هر بار که می‌خواست از درد《آخ》بگوید یا صدا از گلو رها کند، نگاهش به چشمان زوم شده‌ی صحرا و گوش‌های گوشواره‌دار یرحا می‌افتاد و منصرف می‌شد. اشک می‌ریخت اما فریاد نمی‌زد تا آن نوای جان‌سوز، آخرین صدایی نباشد که یرحا از مادرش می‌شنود.

خون، لحظه به لحظه، بیش از پیش صورت او را رنگی می‌کرد. صدای زجه‌ها و مویه‌های مادر بیتا، ماندانایی که مانی می‌خواندنش، به مردمی که در خانه‌های کاهگلی‌شان نشسته بودند و برای اجرای حکم نیامده بودند هم می‌رسید. گویا مانی می‌فهمید که دل دختر زاری می‌خواهد و در اجرای آن ناتوان است که خودش به جای او فغان بر پیشگاه خدا می‌فرستاد.

صحرا، نگاه لرزان و اشک‌ریزانش را لحظه‌ای به سوی یاسر و جاوید چرخاند. جاوید، تسبیح در یک دستش بود و با دست دیگر، از فاصله‌ی دور، با تمام توان سنگ به سوی بیتایی که روزی عزیز و معشوقش بود، پرت می‌کرد و یاسر..‌‌.

برادرش خیلی زود حق مادری بیتا را فراموش کرده بود؛ خیلی زود شب‌ بیداری‌های او بر بالین تن بیمارش را در ذهنش محو کرده بود. او خیلی زود همه‌ی خاطرات و روزهای خوبشان را، همه‌ی مهرهایی که از سوی آن زن به سویش روان شده بود را در پستوی ذهنش کشته بود و به سوی او سنگ‌زنان بود. شاید برادرش کپی‌ای از جاوید بود؛ همان‌قدر متعصب و همان‌قدر بی‌رحم.

چقدر طول کشید تا نفس‌های گرم بیتا در قفس مرگ حبس شود؟ ده دقیقه؟ یک ساعت؟ یک ماه؟ یک سال؟ هیچ‌کدام! برای هر خوبه فرق می‌کرد! برای هر فرد به اندازه‌ی زمانی که با بیتای خوش‌رو گذرانده بود، بستگی داشت! به پهنای خاطراتی که در کنار او در دیوار ذهن حک کرده بود و به طول بازه‌ای که لبخندی‌هایی پر مهر از سوی او به سمتش سوق داده شده بود، بستگی داشت! برای هر خوبه متفاوت بود!

بیتا آن‌قدر در قلب و جان صحرایش، یرحایش و مانی‌ای که مادرش بود، رسوخ کرده بود و تونل محبت حفر کرده بود که آن پانزده دقیقه، برایشان به مانند یک عمر گذشته بود. همیشه تحمل رفتن‌ها به همین بستگی دارد؛ این‌که اویی که رفت، چقدر در قلبت رسوخ کرده باشد.

و تمام شد، پرده‌ی سیاهی بر آسمان زندگی‌شان کشیده شد و زهر درد، در سلول به سلول قلب‌هایشان نفوذ کرد. یاسر، یاسری که پانزده دقیقه‌ی تمام به مادرش سنگ زده بود، یاسری که یک ربع ساعت، کمرش راست و دستانش جنبنده بود، پس از خفتن ابدیِ بیتا آرام روی زمین خاکی نشست.

در ذهنش یک تصویر مدام جلو و عقب می‌رفت؛ تصویری که می‌دانست تا این جهان با جهان دیگر یکی بشود و قیامت سر برسد، آن را فراموش نخواهد کرد. کدام تصویر؟ ترسیم مادرش، زمانی که با آخرین رمقش، به قامت رعنای او نگریست و لبش به لبخندی بی‌جان کج شد. آن لبخند، آن نگاه اشک‌ریزان و آن چهره‌ی خون‌آلودِ ثانیه‌های آخر سنگ‌اندازی، کمر او را خم کرده بود.

یک زانویش دقیقاً روی سطح زمین نهاده شده بود. زانوی دیگر اما کمی از سطح زمین فاصله داشت و تکیه‌گاه آرنج و ساعد دست موافقش گشته بود. شانه‌های مردانه‌اش، برای کشیدن نفس‌هایی عمیق و دزدیدن هوایی تازه از آن خاکستان خفقان‌آور، بالا می‌رفت و به پایین بازمی‌گشت.

در میان حلقه‌ی اجتماع آن روستانشینان سنگ‌انداز، نه اشک ریخت و نه هق- هق کرد، نه بغض کرد و نه فریاد زد؛ تنها یک بار و فقط یک بار، با دست بر ران پایی که زانویش به زمین چسبیده بود، ضربه کوبید. سپس با نگاهی میخ‌کوب به سرِ خم شده و خون‌آلود بیتا که دیگر خبری از آن چهره‌ی ریماه و رعنایش نبود، زیر لب زمزمه کرد:

- آخ!

احساساتی نشد فقط کمرش خم و زانویش تا گشت. بالاخره پسر بود؛ تا آن لحظه می‌خواست خود را متعصب و غیرتمند نشان دهد اما مگر نمی‌گویند پسرها شیفته‌وار مادرهایشان را می‌پرستند و مادرها، تکه‌ای از قلبشان را در سینه‌ی پسرانشان نشانده‌اند؟ او هم پسر بود و از این قاعده‌ی شیرین اما تلخ مستثنی نبود.

جاوید اما هنوز همان‌طور محکم ایستاده بود و خبری از غم یا حسرت در نگاهش دیده نمی‌شد. شاید آن‌قدر بار آن خیانت برایش سنگین بود که حسرت و غم در برابرشان ناچیز و کم‌رنگ به نظر می‌آمدند.

روحانی سری به نشانه‌ی افسوس و تأسف تکان داد. به خورشید ظهرگاهیِ پنهان شده پشت ابرها نگریست و در میان مویه‌های صحرا و مانی، رو به دو زن چادرپوشی که خاک در گودال بیتا ریخته بودند کرد و گفت:

- درش بیارید! تا بارون تند نشده، باید نماز رو بخونیم و خاکش کنیم.

و سپس، با جمله‌ای که به یاسر گفت، سبب شد که آن مرد دوباره تای زانوهایش را باز کند و صاف بایستد؛ آستین‌های پیراهن مردانه‌ی مشکی‌‌اش را تا آرنج بالا بزند و جلو برود.

- پسرجان، برو کمکشون کن! اون دو زن توانش رو ندارن.

***

  • لایک 16
  • تشکر 1
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

卐پارت چهارم卐

کنار تل خاکی که پارچه‌ی سبز و مشکی‌ای رویش قرار داشت، نشسته بود. چشمانش از کلمه‌ی 《یا علی‌》که در وسط آن پارچه‌ی برزنتی، نگاشته شده بود، برداشته نمی‌شد. نه به مانی می‌نگریست که روبه‌رویش و آن طرف قبر، بی‌جان و رنگ پریده، تنش را جلو و عقب می‌کشاند؛ نه به یاسر نگاه می‌کرد که با فاصله‌ای کوتاه از آن‌ها، روی یکی از سنگ قبر‌های سفید و مرتفع، سنگین نشسته بود و دود سیگارش را در هوا رها می‌کرد. شاید تنها چیزی که باعث می‌شد از آن مسخ‌شدگی دست بکشد این بود که به او می‌گفتند:

- یرحا از خواب پریده و داره بی‌قراره می‌کنه!

آری! تنها بیداری یرحایی که در ماشین یاسر به خواب رفته بود می‌توانست او را از آن خلسه خارج کند. یاسر، فک چهارگوش و کلید شده‌اش را چند ثانیه یک بار باز می‌کرد تا پُکی عمیق از سیگارش بکشد. نگاهِ به رنگ قهوه‌اش از روی مانیِ سیاه‌پوش به سوی صحرا می‌‌رفت و از صحرا‌ی خمیده، خاکی و رنگ پریده، به سوی ماشین می‌دوید  تا مبادا یرحا دور از چشمش بیدار شود و ترس به دلش راه یابد.

و جاوید، آن مرد سنگ شده، تسبیح زمردی رنگش را در دست راستش گرفته بود؛ در دم- دمه‌های غروب آفتاب و سیاه و روشن آسمان، از میان قبرهای قبرستانی که فاصله‌ای زیاد با محل سنگسار داشتند، گذر می‌کرد. قبرستانی که قبرنشینانش همسایگان بیتای خاموش شده محسوب می‌شدند، برخلاف فضای بیابان مانند و بی‌در و پیکر آن برهوت، درختان کاج و سروِ سر و گردن‌دار داشت.

آن مقره‌آباد، از علف‌های میانِ قبرها و درختانِ سایه‌بانِ مزارها پر بود و از انسان‌های نفرت‌انگیز روستا پوچ بود. تنها صداهایی که گوش‌هایشان را می‌نواخت، نوای قدم‌رو رفتن‌های جاوید ریش سفید، صدای کام گرفتن‌های پر شدت یاسر از سیگار و ندای جیر- جیرک‌های بیدار شده از خواب سکوت بود. جاوید، به طرف قبر پا تند کرد و خونسرد گفت:

- بلند شید بریم! داره شب میشه.

هیچ نگاه و توجهی که از آن‌ها و حتی یاسر ندید، تک خنده‌ی عصبی‌ای کرد و همان‌طور که مهره‌های تسبیح را در دست می‌چرخاند، کلمات را از میان لب‌های باریکش عبور داد و این‌بار محکم‌تر از قبل گفت:

- با شماهام، گفتم پاشید بریم!

صحرا، همان‌طور که خمیده و بی‌حال نشسته بود و موهای فرخورده و قهوه‌ای رنگش، از گوشه و کنار شال مشکی‌اش بیرون زده بودند، لب‌های باریک و خشک شده‌اش را کمی فاصله داد؛ سپس با صدایی ضعیف و تحلیل رفته گفت:

- من نمیام! هوا داره تاریک میشه، مامانم تنها اینجا می‌ترسه!

جاوید، دو قدمِ سریع به سمت جلو برداشت و با صدایی که ولومش بیشتر شده بود، رو به او گفت:

- به درک که می‌ترسه!

یاسر که نگاهش به زمین بود، عصبی سرش را یک بار به چپ و راست تکان داد و با گفتن 《استغفرالله》 زیر لب‌هایش، پس از آن‌که سیگارش را پر حرص بر زمین انداخت، خشمگین دست به زانو زد و از جای برخاست. دقیقاً نقطه‌‌ی مقابل جاوید را سد کرد و مانع از ادامه‌ی نگاه او به صحرای نشسته بر زمین شد. با چشم‌‌های قهوه‌‌ای رنگش، پر خشم به نگاه آبی رنگ پدرش خیره شد و با زدن دستی به سینه‌‌ی او، گفت:

- دیگه داری زیاده‌روی می‌کنی حاجی! احترام خودت رو نگه دار! بیتا مرد و تقاص کارش رو با مرگش پس داد و از الان که نیست، احدی حق نداره پشت سرش بیراه بگه! حتی شما که بزرگ منی   و یه  عمر نوکریت رو کردم!

جاوید که با تک ضربه‌‌ی آرام یاسر بر سینه‌اش، یک قدم به عقب رفته بود، بی‌حرف تنها در چشمان پسرش و در حرف‌های درون آن غرق گشت. همه می‌دانستند که چقدر یاسر عزیز کرده‌اش بود‌ و حرف‌هایش نزد او برو و بیا داشت. یاسری که همیشه پشت پدرش می‌ایستاد و پشتیبان او بود، این‌بار روبه‌رویش ایستاده بود و    ضربه به سینه‌ی او می‌زد‌.

 این کمی برای مرد ریش سفید آن جمع سنگین تمام شد؛ اینکه یاسر برخلافش ایستاده و جلویش قد علم کرده بود، برایش به مانند نهادن وزنه بر قلبش می‌ماند. چند بار آرام سرش را خم و راست کرد سپس سر به زیر و بی‌‌حرف، عقب کشید و به طرف ماشین یاسر رفت. شاید غمگین شد، شاید شرمسار گشت و شاید هزاران شاید دیگر پشت آن عقب کشیدن بود.

***

ساعت از دوازده شب گذشته بود و ماه با تلألویش نورافشانی می‌کرد. جاوید در ماشین، در کنار یرحای از خواب بیدار شده، مسکوت و تسبیح به دست نشسته بود و بی‌توجه به دخترک معصومش، مناجات بر زیر لب روان می‌کرد. مانی، رنگ بر رو نداشت و صحرا، هنوز مات همان کلمه‌ی نگاشته شده بر پارچه‌ی برزنتی بود.

یاسر نیز هنوز سیگارکشان، روی همان سنگ قبر سنگی و سفید رنگ نشسته بود. با صدای بوق ماشین، مانی بی‌جان لرزید و قرآن کوچکش، از دستش رها شد و صحرا نیز با قلب تپش‌دارش، به منبع صدا نگریست. جاوید، خسته از آن‌جا بودنشان، دستش را روی بوق پرخراش زانتیای سفید رنگ یاسر گذاشته بود تا بار دیگر از آنان بخواهد که آن قبرستان را ترک کنند.

یاسر، با اخم‌های گره کرده، نگاهی کوتاه به آن سو کرد؛ از جای برخاست و چقد قدم فاصله‌اش را تا قبر بیتا طی کرد. با دو انگشت شست و اشاره، سیگار را به میان لب‌های بزرگش منتقل کرد و آخرین پک از چندمین سیگار آن شبش را عمیق کشید. سپس، آن را زیر پا انداخت و با نوک کفش مشکی رنگش خاموشش کرد. روی یک زانو نشست و با نگاه به مانی‌ای که موهای نیم سفید و نیم قهوه‌ای‌اش از زیر شال مشکی‌اش فرار کرده بودند، آرام اما جدی گفت:

- ساعت از دوازده گذشته! بریم مانی؟

مانی، چشم‌های قهوه‌ای رنگ و ریز شده‌اش را از کلمات قرآنی که دوباره آن را درون دستش نهاده بود، گرفت و نگاه ماتم‌زده‌اش را به صحرا دوخت. صحرا، سکوت آن دو را که دید، نگاه قهوه‌ای‌اش را از آن پارچه‌ی سبز و مشکی گرفت و سرش را بلند کرد.

  • لایک 15
  • تشکر 1
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

卐پارت پنجم卐

چشمانش را از نگاه منتظر مانی، به نگاه چشم به راه برادرش داد. در دیده‌های دل‌مرده‌اش سوالی بود که یاسر توانست آن را بخواند و با نفسی عمیق و نگاه به سطح ناصاف و برآمده‌ی قبر، زمزمه کرد:

- هروقت خواستی دوباره میارمت!

صحرا با شنیدن آن جمله از برادر سر به زیرش، لب‌های خشک و به هم چسبیده‌اش را آرام از هم جدا کرد و آهی کوتاه و جان‌سوز کشید. دست بر زانو گذاشت تا بلند شود اما ناتوان ماند. یاسر که حال او را دید، زیر لب 《یا علی》گفت و از جایش برخاست‌.

بالای سر خواهرش که ایستاد، دست پایین برد تا زیر کتف و دست او را بگیرد و بلندش کند که صحرا خود را عقب کشید. با نگاهی کوتاه و پرحرف به چشمان قهوه‌ای رنگ برادرش، به هر سختی‌ای که بود از جایش بلند شد، قبر را دور زد و با کمک به مادربزرگ میان‌سالش، او را نیز بلند کرد.

یاسر، دست دراز شده‌اش را عقب کشید و انگشتان مردانه‌اش را مشت کرد. دست دیگرش را بلند کرد و همان‌طور که به ناکجاآباد نگاهی عصبی می‌کرد، آن را به روی ریش‌های بلند شده و مشکی رنگش کشید. صبر کرد تا آن دو، جلوتر به طرف ماشین حرکت کنند و خودش، پس از نگاهی عمیق به قبری که صاحب مهربانش قرار بود تنها بماند، پشت سر آن‌ها به راه افتاد.

با رسیدن به ماشین، صحرا و مانی در کنار یرحا، روی صندلی‌های عقب زانتیای سفید رنگ یاسر جای گرفتند و یاسر، پشت فرمان در کنار جاوید نشست. جاوید که مسیر سنگ‌‌دار و خاکی قبرستان تا جاده‌ی آسفالت شده را از شیشه‌ی جلوی ماشین نگاه می‌کرد، با ورود آن‌ها، نگاهی از آینه‌ی جلو نثارشان کرد.

نگاهش به صحرایی بود که با دیدن یرحای بیدار، او را در آغوش کشیده بود و بوسه‌ای بی‌جان بر پیشانی‌اش نهاده بود. با صدای استارت زدن و روشن شدن ماشین، نگاهش را از پشت گرفت و به یاسری داد که از زمان خارج کردن مادرش از آن گودال، هنوز آستین‌هایش پایین آورده نشده بود.

جاوید در تمام مدت نگاه کردن‌هایش، انگشتان چروکیده‌اش، روی مهره‌های زمردی تسبیح حرکت می‌کرد و لب‌های باریکش، به ذکر باز و بسته می‌شد.

***

با دیدن تابلوی بزرگی که رویش《پلیس راه تهران》نوشته شده بود، نگاهی کوتاه به ساعت چشمک‌زن و قرمز رنگ ماشین کرد. ساعت نزدیک به یک و نیم شب بود و بالاخره پس از یک روز هولناک، داشتند به شهر و خانه‌ای که دیگر ستون نداشت، بازمی‌گشتند.

یاسر، در آینه‌ به مانی‌ای نگاه کرد که از پنجره‌ی دودیِ ماشین بیرون را رصد می‌‌نمود. صحرا را دید که او نیز از پنجره‌ی دیگر، تاریکی شب‌هنگام را می‌نگرید و یرحا روی شانه‌اش دوباره به خواب رفته بود. نگاه به جلو داد و دستی در میان موهای مشکی رنگش کشید که به ناگاه گوشی‌اش زنگ خورد.

جاوید، گوشی را از فاصله‌ی میان دو صندلی جلو و کنار دنده برداشت و نگاهی به نام تماس‌گیرنده کرد.‌ پس از زیر لب خواندن نام آن، متعجب رو به سوی یاسر کرد و گفت:

- نوذره!

یاسر ابرو در هم کشید و همان‌طور که نیمی از حواسش به جاده بود، با اشاره‌ی سر به گوشی، خطاب به پدرش گفت:

- جواب بده، بزن رو اسپیکر!

جاوید، انگشتش را روی صفحه حرکت داد و بلافاصله، صدای مضطرب مردی در فضای بسته‌ی ماشین پیچید.

- الو، آقا یاسر!

یاسر، لب‌هایش را تر کرد و با نگاهی کوتاه به جاوید اخم کرده، با صدایی محکم پاسخ داد:

- چی شده نوذر؟

صداهایی که از آن طرف خط می‌آمد این را نوید می‌داد که مرد تماس‌گیرنده، در جایی شلوغ و پرسر و صدا به سر می‌برد؛ اما در ساعت نزدیک به دو شب، چه جایی می‌توانست آن‌قدر پرازدحام باشد؟ مرد، صدایش را روی سرش انداخت تا در میان شلوغی‌ها، آن را به یاسر برساند.

- باید بیای این‌جا! تعزیرات... 

قطع شدن تماس مانع از آن شد که یاسر و جاوید، ادامه‌ی صحبت‌های مرد را بشنوند. یاسر، عصبی از وضعی که در آن بود، فرمان ماشین را به سوی گوشه‌ی بزرگراه سوق داد و ماشین را نگه داشت.

گوشی را با اخم‌های فشرده شده از میان دستان جاوید ستود تا دوباره با مرد تماس برقرار کند. شماره را که ‌گرفت، این‌بار گوشی را دم گوشش گذاشت تا با مردی که نوذر نام داشت حرف بزند که با صدای جاوید، دوباره تماس را روی اسپیکر گذاشت.

- بذار رو بلندگو پسر!

پس از چند بار بوق خوردن، صدای خسته و عصبی مرد برای بار دوم در فضای خفه‌ی ماشین پیچید.

- مجدداً سلام یاسر خان!

یاسر، همان‌طور که در دست راستش گوشی را بالا گرفته بود و آرنج چپش را به لبه‌ی پنجره‌ی ماشین تکیه داده بود، این‌بار سریع‌تر و بی‌حوصله‌تر از قبل خطاب به پسر گفت:

- چی شده نوذر؟ تعزیرات چی؟

پسر که گویا از آن مکان شلوغ فاصله گرفته بود، با صدایی نرمال‌تر از بار قبل گفت:

- تعزیرات ریخته تو میدون!

گره‌ی ابروهای مشکی رنگ و صاف یاسر به بیشترین حد خود رسید. کف دست چپش را به روی ریش‌های مشکی رنگش کشید و کلافه گفت:

- خب به ما چه؟ ما کاری نمی‌کنیم که نامربوط بشنویم!

مرد پشت خط، با تته- پته گفت:

- راستش... راستش یاسر خان، چجوری بگم؟!

یاسر با خشم دستی که روی ریش‌هایش بود را به درون موهای مشکی رنگش فرو برد و با صدایی که ناخودآگاه بالا رفته بود،گفت:

- یه کلام بگو چی شده نوذر!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

卐پارت ششم卐

نوذر با شنیدن صدای بلند و خشمگین او، نفسی عمیق کشید و گفت:

- یکی از بچه‌ها، بیشتر از پولی که روی فاکتورها می‌نوشته از مغازه‌دارها پول ‌می‌گرفته؛ اول قیمت می‌گفته و مغازه‌دار که قبول می‌کرده و پول رو می‌داده، یه فاکتور با درج نرخ کمتر بهش می‌داده‌ و یه فا‌کتور هم با همون نرخ برای خودمون کنار می‌ذاشته. انگار یکی از همون مغازه‌دار‌ها رفته شکایت کرده و تعزیرات نصف شبی برای سرکشی ریخته تو میدون. حالا هم صاحب حجره رو می‌خوان آقا!

یاسر با چهره‌ای قرمز شده به جاویدی نگریست که او نیز دست‌کمی از خودش نداشت. دندان‌هایش را محکم روی هم سابید و با عبور دادن کلمات از میان قفل دهانش، غرید:

- پس تو داری اون‌جا چه غلطی می‌کنی نوذر؟! دکور حجره که نیستی؛ ناظری، ناظر!

سکوت او سبب شد که با مکث و آرام‌تر ادامه دهد:

- خودم رو می‌رسونم!

و درجا تماس را قطع کرد و بلافاصله شماره‌ی دیگری را گرفت و گوشی را روی گوشش قرار داد. تماس که برقرار شد، صدای خواب‌آلود مردی در گوشش پیچید.

- الو یاسر!

تند و سریع گفت:

- تا یه ربع دیگه خودت رو برسون میدون! و تماس را قطع کرد و با انداختن گوشی در جای قبلی‌اش و کنار دنده، پایش را روی گاز گذاشت. نگاهش لحظه‌ای به آینه‌ی جلو خورد و دید که خواهر و مادربزرگش، هنوز به بیرون خیره‌اند و یرحا هنوز خواب است.

***

ماشین که به جلوی دروازه‌ای بزرگ رسید، از آن گذر کرد.  دستش را سمت گوشی برد و حین رانندگی‌اش در آن محیطی که از فرط بزرگی، به مانند شهرک بود، با کسی تماس برقرار کرد. صدای《بله؟》که در گوشش پخش شد، آرام‌ گفت:

- کجایی؟

مرد که این‌بار صدایش خواب‌آلود نبود، گفت:

- چند دقیقه‌ی دیگه می‌رسم!

باشه‌ای گفت و باز هم خیلی‌ زود تماسش با آن مرد را تمام کرد. هر چه جلوتر می‌رفتند، صداها بیشتر می‌شد و وانت‌بارها و کامیون‌های حامل میوه بیشتر به چشم می‌آمد. با دیدن سمند سفید و سبزی که رویش بزرگ《گشت مشترک تعزیرات حکومتی》نوشته شده بود، ماشین را گوشه‌ای نگه داشت و رو به جاوید گفت:

- شما لطفاً تو ماشین بمون!

جاوید، اخم کرد و با جلو دادن دستی که تسبیح در آن می‌چرخید، گفت:

- حجره، حجره‌ی منه اون‌وقت من تو ماشین بمونم؟

یاسر کلافه و عصبی، با اشاره‌ی دست به عقب گفت:

- یه زن، یه دختر جوون و یه دختر بچه رو آوردیم وسط این همه مرد؛ می‌خواید همین‌جوری بذاریمشون این‌جا و دوتایی بلند بشیم و بریم دم حجره؟ مگه شما نگفتی حجره‌ات رو سپردی دست من؟ خب نوکرتم، ده دقیقه تو ماشین بشین تا من برم و رسم امانت‌داریم رو به جا بیارم و بیام.

جاوید با چرخش کمرش و نگاه به پشت ماشین، حواسش به وجود آن سه جمع شد. پس از چند ثانیه فکر کردن، با همان اخم خطاب به او گفت:

- برو!

یاسر، دستی به نشانه‌ی تشکر بر روی شانه‌ی پدرش گذاشت، به سرعت از ماشین پیاده شد و میان کارگرها و وانت‌بارها دوید تا خودش را به حجره برساند. با دیدن نوذر که به مانند همیشه کتی چرم و قدیمی بر روی پیراهنش پوشیده بود، ایستاد. نگاه به موهای بلندِ آشفته‌ی او و سبیل پشت لبش انداخت و با گذاشتن دستش بر روی شانه‌ی او، گفت:

- کجان؟

نوذر که کمی جلوتر از حجره‌ها ایستاده بود، به سمت حجره‌ای که به دلیل شلوغی و جمعیت کارگرها از آن فاصله دیده نمی‌شد اشاره کرد و گفت:

- یکی رو گذاشتن تا شما برسی.

هر دو از میان کارگرهایی که لباس‌هایشان گویای کارکرد زیادشان در آن شب‌های اول پاییز بود و بوی عرق خستگی‌شان به مشام می‌رسید، عبور کردند. به جلوی چهارچوبی بسیار بزرگ رسیدند که بالای آن با خط نستعلیق و زیبا، 《حجره و ‌بارفروشی آهنگر》 نوشته شده بود‌.

از میان سبدهای خالی و پر از میوه‌های مختلف، گذشتند و وارد حجره شدند. به کنار زنی رسیدند که مانتو و شلواری رسمی پوشیده بود، مقنعه به سر داشت، روی چهارپایه‌ای بلند و فلزی نشسته بود و با تلفن همراهش مشغول بود. با اخم به دختری نگاه کرد که بخشی از موهای ابریشمی و حنایی رنگش از زیر مقنعه‌ی مشکی‌اش خارج شده بودند.

او از پدرش خواسته بود در ماشین بماند تا کسی در میان صدها مرد خسته و از خود بی‌خود، حواسش به ناموسش باشد و حال دختری را می‌دید که بی‌ترس و با آرامش، روی چهارپایه‌ای زنگ‌زده نشسته بود و با نگاه به صفحه‌ی گوشی‌اش لبخند می‌زد. عصبی از وضعی که گذرانده بود و قرار بود بگذراند، صدایش را صاف کرد و جدی و محکم گفت:

- سلام.

دختر با شنیدن صدای او، سرش را بلند کرد و با خاموش کردن صفحه‌ی گوشی ساده‌اش، آن را در جیب مانتویش گذاشت و از جایش برخاست. دفتر بزرگی که روی پایش بود را روی چهارپایه‌ی فلزی گذاشت و با نگاهی به سر تا پای یاسر و نگاهی کوتاه به نوذری که کنارش ایستاده بود، گفت:

- سلام.

کمی روی چهره‌ی خسته اما جدی یاسر زوم کرد و با مکث ادامه داد:

- آقای آهنگر؟

یاسر، نفسی عمیق کشید و با تر کردن لب‌های باریکش گفت:

- بله،‌ آهنگر هستم.

دختر، گوشه‌ی مقنعه‌اش را صاف کرد و به او با لحنی که اندکی طلب‌کاری در آن موج می‌زد گفت:

- خب من منتظرم که شما من رو بابت این اتفاق قانع کنید.

یاسر با شنیدن جمله‌ی دختر چیزی را به یاد آورد‌. رو به نوذر کرد و با نگریستن به چشم‌های مشکی رنگ و ابروهای باریک او، مخاطب قرارش داد و گفت:

- کار کی بوده؟

ویرایش شده توسط Otayehs
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

卐پارت هفتم卐

نوذر، نگاهی به فضای بیرون از حجره و کارگرانی که به داخل نگاه می‌کردند کرد؛ با دیدن فرد مورد نظرش، رو به سوی یاسر سوق داد و پاسخ داد:

- مرتضی!

یاسر نیز نگاهش را به فضای جلوی حجره و حجم کارگران داد و با دیدن فردی که مرتضی نامیده می‌شد، به نوذر گفت:

- برو بهش بگو بیاد!

نوذر زیر لب گفت:

- چشم آقا!

سپس با گام‌های بلند، از میان سبد‌های خالی و پر میوه گذر کرد و به جلوی در رسید؛ به مرتضی چیزی گفت و او را با خود به سمت یاسر و دختر هم‌قدم کرد. مرتضی که مردی میانسال با موهای فر درشت و مشکی رنگ بود، سر به زیر در آن جمع قرار گرفت. یاسر، دستی به ریش‌‌های مشکی رنگش کشید و با لحنی ملامت‌گر خطاب به او گفت:

- آقا مرتضی، من به شما گفتم که نرخ رو روی فاکتورها کم بنویسی و میوه رو با قیمت بیشتر بدی دست مغازه‌دارها؟

چشمان مشکی رنگ مرتضی به کفش‌های کهنه‌اش بود و لب‌هایش را از شرم محکم به هم فشار می‌داد. یاسر که سکوت او را دید، دوباره و این‌بار با صدایی بلندتر گفت:

- دِ حرف بزن مرتضی! من بهت گفتم؟ این بود رسمش؟

سپس رویش را سمت دختر کرد و با نگاه به صورت سفید  و چشم‌های قهوه‌ای روشن او، ادامه داد:

- ببین خانم، فکر نکن من دلالم و کارم اینه که صبح تا شب حق کشاورز و مردم رو بخورم و یه آب هم روش. این‌ حجره الان نزدیک به   بیست ساله که داره پیر و جوون رو نون میده و یک بار یک نفر شاکی نبوده از اهلش!

نگاهی سرزنش‌آمیز به نوذر کرد و ادامه داد:

- این از نظارت ضعیف بوده که دیگه اتفاق نمی‌افته.

دختر جوان، لحظه‌ای نگاهش را به شلوار خاکی او و آستین‌های بالای لباسش داد و با دیدن آشفتگی ظاهری او، جدی گفت:

- باید تعهد بدید جناب!

یاسر، خسته و کلافه دست در میان موهایش کرد و گفت:

- چی‌کار باید بکنم؟

دختر، کمی چهره‌اش را جمع کرد و با قرار دادن دست ظریفش در جیب مانتوی مشکی‌اش، تأکیدی گفت:

- گفتم باید تعهد بدید!

یاسر سعی کرد آرامشش را حفظ کند. نفسی عمیق کشید و با لبخندی مسخره و کمی عصبی، دوباره خطاب به دختر گفت:

- متوجه شدم خانم محترم؛ برای تعهد دادن باید چی‌کار کنم؟ اگر قراره چیزی رو امضا کنم، لطفاً سریع‌تر بدید تا امضاش کنم.

دختر‌ که جلوی چند مرد ضایع و شرمسار شده بود، ابروهای باریک و هشتی‌اش را در هم فرو برد و لب‌های خوش فرم و رژ نخورده‌اش را در میان دندان‌هایش قرار داد. پشتش را به سایرین کرد و با برداشتن دفتری که همراهش بود، برگه‌ای از میان آن خارج کرد و آن را رو یه یاسر گرفت و گفت:

- لطفاً مطالعه کنید و زیرش رو امضا کنید.

یاسر برگه را در دستش گرفت و پس از باز کردن تای آن، شروع به خواندن کلمات درونش کرد. به انتها که رسید، رو به سمت نوذری که سر به زیر کف کفشش را روی زمین می‌کشید کرد و گفت:

- خودکار داری؟

نوذر دو دستش را روی کتش کشید تا برجستگی خودکار را حس کند و پس از آن‌که به نتیجه‌ای مورد پسند نرسید، با شرمندگی سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت:

- نه آقا!

با گرفته شدن خودکاری در مقابلش، سرش را بلند کرد. به مرتضی نگاه کرد که هنوز با شرمندگی، موزاییک‌های روشن کف حجره را می‌نگریست و دستش به سوی او دراز بود. خودکار را آرام از دست او گرفت و زیر لب تشکری کرد. سپس به طرف چهارپایه رفت، برگه را روی سطح آن گذاشت و پایین آن را امضا کرد.

در خودکار را با یک دست بست و برگه‌ی امضا شده را به طرف دختر گرفت. دختر، برگه را از دست او گرفت و پس از دوباره تا کردنش و قرار دادنش در دفتر بزرگش، تشکر کرد. رو برگرداند تا برود که صدای یاسر سبب شد مکث کند و نگاهش را به آن مرد خسته و خاکی بیندازد.

- خوب نیست نصفه شب بیای همچین جاهایی!

دختر، چند ثانیه‌ای عمیقاً به چشمان جدی او نگریست؛ سپس بی‌حرف، پا تند کرد و پس از خروج از حجره، از میان کارگرها عبور کرد و رفت. یاسر روی لبه‌‌ی چهارپایه نشست و با نشان دادن راهی که دختر رفته بود، رو به نوذر گفت:

- برو دنبالش و مطمئن شو که بی‌مشکل می‌رسه به ماشینِ گشت.

نوذر سری تکان    داد و به سرعت راه رفته‌ی دختر را دنبال کرد. یاسر، با کف یک دست مچ دست دیگرش را در بر گرفت و چشمان مشکی رنگش را به مرتضی داد که هنوز سر به زیر، همان‌جا ایستاده بود. نگاهی دقیق به لباس‌های کهنه و لجنی رنگ او کرد و آرام گفت:

- با تو باید چه کنیم به نظرت؟

مرتضی، دستی به صورت سه‌تیغ شده‌اش کشید و همان‌طور سر به زیر، آرام گفت:

- شرمندتم آقا یاسر!

آمدن فردی، دوان- دوان به داخل حجره و صدای کارگرها که یک به یک می‌گفتند:

- سلام آقا هاتف!

نگاه هر دو را به آن سو کشاند. هاتف، مرتب لباس پوشیده بود؛ لبه‌‌های پایینی پیراهن سفید رنگش، روی شلوار کتان مشکی‌اش آزادانه افتاده بود و در حین تند- تند راه رفتنش، جلو و عقب می‌رفت. به آن‌ها که رسید، جلو رفت و یک دستش را روی سمت چپ سینه‌اش گذاشت و گفت:

-  چی شده؟

و خواست حرفش را ادامه دهد که یک لحظه نگاهش به تجمع کارگرها، از لبه‌ی چهارچوب عظیم حجره تا بیرون آن افتاد.

ویرایش شده توسط Otayehs
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

卐پارت هشتم卐

آن‌قدر عجله‌ی رسیدن به آن جا را داشت که متوجه عبور از میان ده- پانزده کارگری که بی‌کار ایستاده بودند، نشده بود. پشتش را به یاسر کرد، چند قدم جلو رفت و با بلند کردن صدایش، فریاد زد:

- شماها چرا بی‌کارید؟ یالا بجنبید میوه‌ها رو بار بزنید! یالا! 

و نگاهی به زمین انداخت که کاه زیر میوه‌ها، به صورت پراکنده روی موزاییک‌هایش را پوشانده بود. رو برگرداند و دوباره خود را به یاسری که به لبه‌ی چهارپایه‌ی بلند تکیه داده بود، نزدیک کرد. یاسر، با نگاهی کوتاه به مرتضی، رو به هاتف گفت:

- از امشب، هرشب هم تو و هم نوذر بالای سر بچه‌ها می‌مونید و بچه‌ها فقط حق بار زدن دارن. به هیچ عنوان فاکتورها رو کسی جز خودت و نوذر نمی‌پیچه و دست مغازه‌دار نمیده؛ فهمیدی؟

سپس رویش را سوی مرتضی کرد و گفت:

- و تو مرتضی، امشب بار می‌زنی تا فردا تکلیفت رو روشن کنم؛ حالا برو!

مرتضی، بااجازه‌ای گفت، عقب‌گرد کرد و با عبور از میان سبد‌های رنگیِ میوه، به سمت بیرون حجره و یکی از نیسان‌‌های آبی رفت. هاتف، کمی خودش را کمی جلو کشاند و پس از گذاشتن دستش بر روی شانه‌ی مردانه‌ی یاسر، آرام گفت:

- ردیفی؟

یاسر، به ته‌ریش و سبیل قهوه‌ای رنگ روی صورت او نگریست و خسته گفت:

- ردیفم هاتف!

تکیه‌اش را از لبه‌ی چهارپایه‌ی فلزی گرفت و صاف ایستاد. دست پشت گردنش گذاشت و آن را پر درد چرخاند. دست دیگرش را در جیب شلوار مشکی رنگش فرو کرد و با نگاه به چشمان ریز و قهوه‌ای هاتف گفت:

- باید برم! حواست بهشون باشه، مخصوصاً به مرتضی.

هاتف با نگاهی عمیق به او، سر تکان داد و او که تنشی تازه را از سر گذرانده بود، آرام- آرام به سوی جلو حرکت کرد. سبد خالی و سبزی که جلوی پایش بود را با لگد به کناری پرت کرد و از حجره خارج شد. پس از مدتی راه رفتن، نگاهش به ماشین گشت تعزیرات افتاد که دختر، روی صندلی عقب آن نشسته بود و با دقت چیزی را در دفترش می‌نوشت.

رو برگرداند و مسیرش را ادامه داد و پس از رسیدن به زانتیای سفید رنگش، کنار جاویدِ تسبیح به دست جای گرفت و با روشن کردن ماشین، دور زد تا از آن میدان شهرک مانند خارج شود. و چه کسی باور می‌کرد که آن مرد، پیش‌تر  از شش- هفت ساعت قبل، مادرش را از دست داده؟ به راستی او خونسرد و لاقید بود یا تودار و گنده‌دل؟

***

یاسر، در بزرگ و مشکی رنگ حیاط را با ریموت باز کرد و ماشین را داخل برد. پس از نگه داشتن ماشین، نگاهش را به پشت داد و یرحا را هنوز غرق در خواب دید. دخترک بیش از حد خوابیده بود و این کمی غیر معقول و غیر معمول بود. با جاوید همزمان درهای جلو را باز کردند و پیاده شدند.

جاوید در میان تاریکی، هنوز زیر لب ذکر می‌گفت و به دیوارهای آجری حیاط و حوض گرد و بزرگ وسط آن نگاه می‌کرد. یاسر، ابتدا در را برای مانی باز کرد و پس از پیاده شدن او، یرحا که به صحرا تکیه داده بود را بیرون کشید و در آغوش گرفت تا خواهرش بتواند پیاده شود.

پس از خروج همگی، ماشین را قفل کرد و لحظه‌ای در تاریکی، نگاهش به صحرا افتاد. صحرایی که از کنار جاوید عبور کرده بود، بی‌حرف و بی‌نگاه به جایی، جلو می‌رفت تا چند پله‌ی ورودی را بالا رود و وارد خانه شود.

پشت سر مانی آرام قدم برداشت و پله‌ها را طی کرد؛ سپس مکث کرد تا جاوید با کلید، قفل در ورودی‌ای که از شیشه‌ و چوب بود را باز نماید. در باز شد و جاوید منتظر ماند تا ابتدا صحرا و مانی وارد شوند. صحرا وارد شد اما مانی ناگهان بی‌جان شد و خواست بیفتد که یاسرِ یرحا به بغل، صدایش را بلند کرد و گفت:

- بابا بگیرش!

جاوید دست زیر شانه‌ی مانی گذاشت تا مانع از افتادن آن زنِ سست شده گردد  اما مانی، با وجود بی‌جانی و ناتوانی، دستش را مشت کرد، بر سینه و شانه‌ی پهن جاوید ضربه وارد کرد و با صدایی گرفته و خش‌دار گفت:

- به من دست نزن! به من دست نزن شیر ناپاک خورده! آخ خدا! آخ خدا من چجوری پا بذارم تو این خونه؟ آخ خدا چه کنم من؟ به من دست نزن خیر ندیده!

روی زمین نشسته بود و با یک دست سعی در پس زدن جاوید داشت و با دست دیگر، بر سینه‌اش ضربه می‌زد. صحرا که حال او را دید، از تهی بودن دست کشید و دوان- دوان، آن‌جا را برای آوردن آب، به قصد آشپزخانه ترک کرد. یرحا با شنیدن صدای نیمه‌بلند و اضطراب‌آور مادربزرگش، در بغل یاسر چشم باز کرده بود و دندان‌هایش از هول و هراس بر روی هم کلید شده بود. یاسر، سر او را به سینه و پیراهن مشکی رنگش فشرد و زمزمه کرد:

- شیش، آروم!    چیزی نیست!

و بلافاصله از کنار مانی‌ای که نشسته بود و جاویدی که سعی در آرام کردنش داشت گذشت تا وارد خانه شود. یرحا را روی مبل دو نفره‌ای که در سالن نشیمن بود نشاند و همزمان با خروج صحرا از آشپزخانه، هم‌قدم با او دوباره به طرف در رفت. زیر لب جاوید را صدا زد تا او از جایش برخیزد و خودش جلو رفت و زیر شانه‌ی مانی را گرفت تا او را بلند کند. مانی که هنوز دست بر سینه می‌کوبید، به کمک یاسر برخاست و زیر لب خطاب به او گفت:

- به تو چی بگم؟ به تو چی بگم آخه پسر؟ بهت چی بگم که این قلب آروم بگیره؟ با من چه کردید شما دو تا مرد؟ با ما چه کردید شما دو نفر؟

و همان‌طور که حرف می‌زد و زاری می‌کرد، همراه با یاسر داخل رفت و روی مبل سه نفره‌ای که روبه‌روی یرحا بود، نشست. صحرا که خود ناخوش بود، با دست لرزان، آب را جلوی دهان او گرفت و به زحمت، چند جرعه‌ای از آن به او خوراند. سپس لیوان را روی میز گرد میان مبل‌ها گذاشت و به طرف پله‌های گوشه‌ی خانه و طبقه‌ی بالا پا تند کرد.

یاسر، بالشتک مبل خاکستری رنگ را به صورت مایل در کنار دسته‌‌ی آن گذاشت و مانی را با فشار دست و به سختی مجبور به دراز کشیدن روی آن کرد. صحرا، با پتوی مسافرتی زرد و قهوه‌ای‌ای بازگشت و او را روی مادربزرگش پهن کرد. سپس آرام و زمزمه‌وار، بدون نگاه کردن به یاسر، خطاب به او گفت:

- میشه امشب حواست به یرحا باشه؟ من پیش مانی می‌مونم!

یاسر رو برگرداند و با دیدن نگاه خیره و مات یرحای کوچک و مظلوم، لبخندی کم‌جان نثارش کرد و زمزمه کرد:

- باشه!

و پس از در آغوش کشیدن او، به سوی طبقه‌ی بالا حرکت کرد. و جاوید چه؟ گویا آن مرد پر تعصب در آن شب، نقشی بی‌‌رنگ در برقراری آرامش خانه داشت. لیوان به دست، به کابینت تکیه زده بود و همان‌‌طور که آب می‌نوشید، از فضای بالای اپن، بی‌افسوس و غم به مانی و صحرا می‌نگریست.

***

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

卐پارت نهم卐

با صدای بلند مانی، پلک‌هایش را از هم گشود. تابش نور آفتاب از پنجره‌‌‌ی بزرگی که در یک ضلع اتاق بود، سبب شد که حین باز کردن پلک‌هایش، کنار چشم‌هایش چین‌دار شود. نگاهی به یرحا کرد که کنارش روی تخت خوابیده بود. موهای بلند و قهوه‌ای رنگ دخترک دورش ریخته بودند و بازوهای نحیف و بی‌پوشش را ‌پوشانده بود.

آرام و طوری که با ایجاد صدا    او را بیدار نکند، از جایش برخاست. نگاهی به وضعیتش انداخت و با دیدن همان لباس‌های خاکی دیشب که به دلیل خوابیدنش چروک شده بود، چینی میان ابروهای پرپشت و مشکی‌اش ایجاد شد. قدم‌هایش را از روی فرش مربعی و قهوه‌ای رنگ کف اتاق، به روی سرامیک‌های کرم رنگ انتقال داد و پس از خروج از درب چوبی، از راه‌پله‌ها پایین رفت.

به پایین پله‌ها که رسید، مانی را دید که مُصِر بر رفتن به طرف درب خروج و حیاط بود و پدرش سعی داشت او را منصرف کند. به ساعت دیواری گِردی که روی دیوار سفید رنگ به چشم می‌خورد، نگریست و پس از دیدن ساعت هشت صبح، جلو رفت و گفت:

- چه خبره؟ مانی، نگاهی به قامت رشید او کرد و با همان رنگ پریده و چشمانی که هنوز پف‌دار بود، با حالی زار گفت:

- چرا نمی‌ذارید من برم؟ ولم کنید! می‌خوام برم ترمینال، بلیط بگیرم و برگردم اراک! می‌خوام برگردم خونه‌ام، چرا ولم نمی‌کنید شماها؟

جاوید، دستی میان موهای جو گندمی‌اش فرو برد و با نگاه به یاسری که دستش را به نرده‌های راه‌پله تکیه داده بود، گفت:

- مانی‌جان، خاله، چرا گوش نمیدی به حرف من؟ دارم بهت میگم امروز اتوبوس نیست که ببرتت اراک. صبر کن خودم فردا یا پس فردا می‌برمت!

مانی، با دستان چروکیده‌اش او را پس زد و با بغض گفت:

- دست از سرم بردار جاوید، من یک لحظه‌ام نمی‌تونم تو رو تحمل کنم! تو الان می‌خوای جشن مرگ دختر من رو بگیری، این‌جا بمونم که چی بشه؟ می‌خوام برم سر خونه و زندگیم.

 جاوید دست پشت گردنش گذاشت و با نگاه دوباره به یاسر گفت:

- تو یه چیزی بگو!

یاسر پیش از گفتن چیزی، سرش را در نشیمن گرداند تا بتواند صحرا را پیدا کند. همان لحظه با شنیدن صدای درب اتاق و پایین آمدن کسی از پله‌ها، رویش را گرداند و صحرا را لباس پوشیده و ساک به دست دید. اخم‌هایش را در هم فرو برد و خیره به چهره‌ی او که رنگ پریده بود، جدی گفت:

- تو کجا؟ صحرا، بی‌تفاوت به سخن او، از کنارش عبور کرد تا به طرف مانی برود که مچ دستش در میان دست مردانه‌ی او قرار گرفت. یاسر، سر تا پای سیاه‌پوش او را از نظر گذراند و دوباره گفت:

- با توام صحرا؟ تو کجا؟ صحرا، این‌بار هم مانند تمام آن یک روز و نصفه‌ای که گذشته بود، بدون نگاه به چهره‌ی برادرش، لب باز کرد و سرد پاسخ داد:

- با مانی میرم اراک!

یاسر، چشم‌های قهوه‌ای رنگش را روی او که سر به زیر بود و تلاشی برای رها کردن دستش نمی‌کرد، زوم کرد. دست آزادش را در موهای مشکی رنگش فرو کرد و این‌بار هم به مانند قبل، محکم گفت:

- یعنی چی میرم اراک؟ مگه تو کار و زندگی نداری؟ مگه خونه و خانواده نداری که می‌خوای جمع کنی بری اراک؟

صحرا برای اولین بار سرش را بالا گرفت، چشم‌های کشیده و قهوه‌ای‌اش را در نگاه برادرش غرق کرد و تهاجمی کرد:

- نه، خانواده ندارم! میرم با مانی زندگی کنم، میرم تا زمانی که یادم بره تو و بابا چه کردید با ما؛ میرم و یرحا رو هم می‌برم؛ مزون رو هم به راحله می‌سپرم.

یاسر، چند ثانیه‌ای عمیق در چشمان بی‌فروغ او نگریست و زمزمه کرد:

- سرخود شدی!

صحرا، دستش را آرام از دست او کشید و ساک نسبتاً بزرگش را روی زمین رها کرد. از کنارش رد شد و همان‌طور که دوباره پله‌ها را به سوی طبقه‌ی بالا طی می‌کرد، گفت:

- آره، سرخود شدم؛تو هر جوری که دوست داری فکر کن!

یاسر، نگاه به مانی و جاوید کرد که جدل چند دقیقه‌ی پیششان را فراموش کرده بودند و به گفت و گوی آنان می‌نگریستند. خطاب به جاوید گفت:

- شما باید تصمیم بگیری که بمونن یا برن؛ پس تصمیم بگیر! جاوید کلافه بود. برای اولین بار در آن مدت، پرده‌ی باریکی از غم، چشمان آبی رنگش را پوشانده بود و توان کشیدن آن پرده را نداشت.

شاید آن غم، برای جمعی بود که داشت از هم پاشیده می‌شد و حق این پاشیده شدن را داشت. غمش به دلیل پشیمانی از اتفاق روی داده نبود و تنها خارج شدن کنترل همه چیز از دستش، او را کلافه و نالان می‌کرد.

رویش را برگرداند، به ساعت روی دیوار نگریست و خیره به عقربه‌های در حال حرکت، به فکر فرو رفت. باید تصمیم می‌گرفت که به دخترانش اجازه‌ و حق رفتن و مدتی دور ماندن را بدهد یا نه! همزمان با پایین رسیدن صحرای یرحا به بغل، آرام گفت:

- فقط یک ماه؛ اجازه دارن یک ماه اراک بمونن!

صحرا، با شنیدن جمله‌ی او، لحظه‌ای در کنار یاسر مکث کرد و از پشت به قامت پدرش نگریست. سرش را با افسوس تکان داد و قطره اشکی از روی گونه‌ی گندم‌گونش سر خورد و درون موهای بازِ یرحا گم شد.

اشک ریخت برای پدری که دیگر نمی‌توانست به او تکیه کند؛ اشک ریخت برای شانه‌هایی که دیگر نمی‌توانست قامت ظریفش را با آرامش به آن تکیه دهد و از صاحبش لبخندی پر مهر هدیه بگیرد؛ اشک ریخت برای روزهای خوبی که خیلی بد رفته بودند؛ خیلی بد!

صدای زنگ در حیاط، لحظه‌ای نگاه‌هایشان را به آن طرف سوق داد. کسی در قلبشان فریاد می‌زد و به آن‌ها خبر می‌داد که چه کسی پشت در است و این عاجزشان‌ می‌کرد. لرزی مخفی، از درون بر جان همه‌شان افتاده بود؛ حتی جاویدی که تا آن لحظه، با افتخار از کاری که کرده بود حرف می‌زد. امتداد صدای زنگ خوردن، بار دیگر قلبشان را تکان داد و سبب شد که یاسر، خودش را برای رفتن و باز کردن در، حرکت دهد.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

卐پارت دهم卐

از چهارچوب در چوبی و شیشه‌دار خانه عبور کرد و پس از خارج شدن، دمپایی‌های جلوی آن را پوشید‌. از پله‌ها پایین رفت و با عبور از کنار حوض گرد وسط حیاط، به در بزرگ ورودی رسید. دستش را به دستگیره‌‌ی دری که در درون درب بزرگ قرار داشت و مخصوص ورود و خروج خودشان بود، بند کرد و با حالی عجیب آن را باز کرد.

چهره‌ی پسر ساک به دست و لبخند بر لبِ پشت در، به او ثابت کرد که درست حدس زده بود. عقب رفت تا پسر وارد شود و گوش‌هایش در همان حین، حرف‌های او را به درون لاله‌های خود فرو می‌بردند.

- سلام! چطوری داش یاسر؟

پسر دست بر شانه‌ی ستبر یاسر زد؛ سپس با انداختن ساک متوسط و قهوه‌ای رنگش بر روی زمین، او را در آغوش کشید و ادامه داد:

- چقدر دلم برای تو و همه تنگ شده بود!

یاسر با درد چشمانش را روی هم فشرد و یک دستش را بلند کرد و پشت کمر او گذاشت. پسر، خودش را عقب کشید و نگاه قهوه‌ای رنگش را در حیاط گرداند. با بستن چشم‌هایش، عطر گل‌های یاس باغچه‌‌ای که گوشه‌ی دیوار حیاط بود را فرو برد و ادامه داد:

- چقدر دلم برای این حیاط و بوی یاس‌هاش تنگ شده بود یاسر!

پلک‌هایش را از هم فاصله داد و نگاهش را به طرف چهره‌ی به دور از نشاط و پرحرف یاسر گرداند. لحظه‌ای نگاهش را به لباس‌های مشکی و خاکی او سپرد و لبخند و حال خوب حین ورودش، پر کشید و مردد گفت:

- اتفاقی افتاده؟

یاسر با یک دست در خانه را بست؛ دست دیگرش را پشت کمر او گذاشت و با اشاره‌ی چشم و ابرو به خانه گفت:

- راه بیفت بریم داخل تا بگم.

پسر، با اضطراب غریبی که به جانش افتاده بود، عمیقاً به چشم‌های یاسر نگریست؛ سپس با تکان آرام سرش، ساکش را دوباره برداشت و با او هم‌قدم شد تا داخل رود. با هر گامی که به سوی جلو بر می‌داشت، چیزی در وجودش می‌ریخت و بنیان جسم و روحش متزلزل می‌گشت.

هر بار که پوتین‌های سبز رنگش را روی موزاییک‌های حیاط می‌نهاد تا قدمی بردارد، نفسش را تنگ‌تر شده‌ حس می‌کرد. به جلوی در که رسید، پوتین‌هایش را از پا خارج کرد و پیش از یاسر وارد خانه شد. مردمک‌های به رنگ قهوه‌اش، لرزش داشتند و روی افرادی که سر پا و در آن وضع ایستاده بودند، می‌چرخیدند.

از جاوید شروع کرد که لباس‌های روشنش در آن همه سیاهی در ذوق می‌زد؛ کمی دلش به این روشنی گرم شد اما با چرخش نگاهش به سوی مانی و دیدن چشم‌های پف کرده‌ی قهوه‌ای رنگ او، با دیدن آشفتگی موهای سفید و قهوه‌ای‌‌اش و بغض نگاهش، امیدش به رِوال بودن همه چیز پر کشید.

دوباره نگاه چرخاند تا به آخرین فردی که آن‌جا ایستاده بود بنگرد. با دیدن صحرایی که یرحای غرق در خواب، در آغوشش بود و ساکش بغلِ پایش، به اوج بهت و حیرت رسید. چیزی در ذهنش اکووار تکرار می‌شد و به دیواره‌های مغزش لگد می‌زد. یک جمله؛ اینکه《مامان کجاست؟》 !

ساکش از دستش رها شد و کف دستان عرق کرده‌اش را هیستریک بر روی پیراهن سبز رنگش کشید. مدام نگاهش را اطراف خانه می‌گرداند تا بیتا را بیابد و هر بار ناکام می‌ماند و چه کسی توان گفتن اتفاق روی داده را داشت؟ چه کسی می‌توانست به آن پسر بگوید که دنبال کسی می‌گردی که زیر خروارها خاک آرمیده؟

هیچ‌کدامشان نمی‌توانستند لب از لب باز نمایند و شرح قصه کنند! چه جاویدی که به کارش افتخار می‌کرد و به خود حق می‌داد، چه یاسری که همواره محتاطانه و با استدلال پیش می‌رفت و چه صحرا و مانی‌ای که مدام لب برای شیون و زاری باز می‌کردند. همگی نالان و عاجز ایستاده بودند و با سختی آب دهان خشک شده‌شان را فرو می‌دادند.

پسر، لب‌هایش را از هم فاصله می‌داد اما نمی‌توانست کلمات را از میان آن‌ها عبور دهد. مدام لب‌هایش را بالا و پایین می‌کرد تا حرف بزند و هر بار عاجز‌تر می‌شد. در نهایت، با دشواری‌ای بی‌نهایت، پرسوال گفت:

- مامان؟

و پاسخش، بغض مانی بود که سر باز کرد؛ پاسخش، افتادن مادربزرگش بر روی زمین و اشک‌های روان بر روی چهره‌ی گندم‌. صحرا بود. بغض گلویش را چنگ می‌زد و چشمانش اقیانوسی شده بود که تمایل به آبشار شدن داشت تا بر گونه‌هایش روان شود. حس می‌کرد که گوش‌هایش سوت می‌کشد و قلبش در حال جمع شدن است. با همان بغض، به سمت یاسری روی برگرداند که به روبه‌رو و ناکجا آباد خیره بود؛ به سختی گفت:

- یعنی چی؟

و یاسر چه می‌توانست پاسخ دهد؟ می‌گفت مادرمان راه کج رفت و من یکی از بانیان مرگش بودم؟ می‌گفت حدود بیست و چهار ساعت پیش، در میان اهالی روستایی بی‌در و پیکر، نفسش بریده شد تا عبرتی برای سایرین شود؟ چه بلایی سر پسر می‌آمد اگر آن گونه به قلب نزارش می‌تاخت و آن جملات را بر سرش آوار می‌کرد؟ چگونه می‌توانست آن حرف‌ها را به برادری بزند که بیش از همه‌ی فرزندان بیتا، جانش برای او در می‌رفت و نفسش به نفس او بند بود؟

تنها کاری که توانست در آن لحظه انجام دهد، این بود که لب‌هایش را به هم بِفِشارد، دستش را پشت جایی میان سر و گردن او قرار دهد و او را به سمت خود بکشد. نمی‌دانست چرا اما پیشانی پسر که به شانه‌اش چسبید، اشک‌های پسر که پیراهنش را نم‌دار و پوستش را گرم کرد، برای اولین بار در آن بیست و چهار ساعت بغض کرد.

در همان حالی که یک دستش روی موهای نرم و مشکی رنگ پسر بود تا درد او را با شانه‌اش پناه باشد، بوسه‌ای بر سرش زد و لب‌هایش را همان‌جا روی موهای او نگاه داشت. نمی‌دانست چگونه آن قطره اشک از میان محاسبات و پرهیزهایش در رفت و در میان موهای او گم شد. نمی‌فهمید که چگونه لحظه‌ای دردی عظیم، سد شد و راه گلویش را قُرُق کرد. آن لحظه هیچ چیز نمی‌فهمید، تنها درد را می‌فهمید و حس می‌کرد. همین...

  • لایک 16
  • تشکر 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

卐پارت یازدهم卐

جاوید به پسرانش می‌نگریست. از دید صحرا و مانی، آن مرد قلب در سینه نداشت اما او تنها، مردی بود که خیانت دیده بود و نمی‌توانست ببخشد. او هنوز فقیر از احساس نشده بود؛ هنوز درد پسرانش می‌توانست در جانش رسوخ کند و او را از پای در آورد و هنوز بی‌مهری دخترانش می‌توانست قلب او را فشرده کند و نفْسش را بی‌نَفَس سازد.

چشمان آبی رنگش به پیشانی تکیه داده‌ی پسرش یوسف بر شانه‌ی یاسر خیره بود و با هر هقی که یوسف می‌زد، چیزی در درونش می‌ریخت. یوسف تنها عزیز کرده‌ی بیتا نبود؛ آن دو، مهری متفاوت نسبت به آن پسر داشتند. پس از چند دقیقه، یاسر لب‌هایش را از روی موهای مشکی رنگ یوسف جدا کرد و دو دستش را قاب صورت او کرد.

سر او را از روی شانه‌اش برداشت و مستقیم در چشمان قهوه‌ای رنگ و بارانی‌اش نگریست. دو انگشت شستش را روی گونه‌های برادرش کشید و پس از گرفتن اندکی از نم آن‌ها، با یکی از دست‌هایش ضربه‌ای آرام بر یک طرف گونه‌اش زد و زمزمه کرد:

- محکم باش!

یوسف، دست‌هایش را روی دستان برادرش گذاشت و آرام پایینشان کشید. در میان نفس‌های منقطع و اشک‌های ریزانش، به سختی نفسی عمیق کشید و نگاهش را یک بار دیگر بر روی همه چرخاند. می‌خواست بپرسد که چگونه مادرم که دردی کوچک در تن نداشت، حال نیست شده بود اما بیش از آن کنجکاو بود بداند خواهرش، صحرایش، به چه دلیل بار و بندیل بسته و عزم رفتن کرده!

همه چیز بیش از اندازه برایش عجیب و غیرقابل باور بود. در مخیله‌اش نمی‌گنجید که روزی‌، هیچ کدام از آن چهره‌ها را آن‌‌گونه پر حرف و پر درد ببیند. نگاهش را عمیقاً معطوف جاوید کرد؛ موهای جوگندمی او شلخته و شانه نشده بود، چشمان آسمانی‌اش چیزی ناآشنا کم داشت، ریش‌های سفیدش بلندتر از همیشه بر روی صورت پر چروکش نقش بسته بودند و لباس‌هایش سفید بود!

ذهنش همین‌جا قفل شد. چرا همه سیاه پوشیده بودند و او سفیدپوش ایستاده بود؟ لب باز کرد و آرام اما پرسؤال رو به پدرش گفت:

- یعنی چی؟

گویا آن خودِ غمگین وجودش وحشی شده بود و قصد دریدن همه چیز و همه خوبه را داشت که ناخواسته به صدایش عرج داد و فریاد زد:

- یکی به من بگه تو این سه ماهی که من نبودم، تو این خراب‌شده چی شده که شماها این شکلی‌اید؟

مانی که روی زمین نشسته بود، شیون‌هایش را از سر گرفت و زیر لب نالید:

- آی بیتام! آی دخترکم!

در آن جمع چه کسی می‌توانست سخن از چیزی به میان آورد که یوسف حتی ثانیه‌ای به آن نیندیشیده بود؟ صحرا، همان‌طور که اشک از چشمان به رنگ قهوه‌اش روان بود، جلو رفت و یرحای از خواب پریده و ترسان به مانند همیشه را به آغوش یاسر سپرد. مچ دست یوسف را اسیر انگشتان کشیده‌اش کرد و با کشیدن او به طرف درب خروج، خسته، عصبی و پر حرص گفت:

- بیا بریم تا بهت بگم!

یوسف مات به دنبال او روان شد و یاسر با درد پلک بر هم نهاد. منتظر بودند تا ببیند صحرا چگونه می‌تواند آن تلخ ماجرا را برای برادرشان بازگو کند. از پشت شیشه‌ی قرمز رنگِ در چوبی خانه می‌دیدند که صحرا، یوسف را جلو برد و لب حوض پر آب و پر از ماهی‌های قرمز نشاند. جلویش روی زمین زانو زد و پس از گذاشتن کف دو دستش روی زانوهای برادرش، شروع کرد به گفتن و گفتن و اشک ریختن.

آن‌قدر گفت که در انتها صدای فریادهایش به داخل می‌رسید و هر لحظه بر تحیر یوسف افزوده می‌شد. دهانش باز مانده بود و اشک‌هایش بی‌اختیار می‌ریختند. عصبی می‌خندید و چند ثانیه یک بار به طرف خانه و درونش نگاه می‌کرد و در نهایت چه شد؟ صحرا سرش را روی زانوهای بی‌جان برادرش نهاد و یوسف، یوسفی که نفسش به سختی به بیرون می‌جهید، از همان شیشه‌ی کوچک، مربعی و قرمز رنگِ درب، خیره‌ی چشمان برادری شد که دقایقی پیش‌تر، بر شانه‌ی او تکیه داده بود.

و آخرین صحنه از آن سکانس مهیج اما پر درد، با کنار زده شدن صحرا، برخاستن یوسف و بیرون رفتنش از خانه پایان یافت. صحرا این‌بار به جای زانوهای برادرش، سرش را بر لبه‌ی حوض آبی رنگ نهاده بود و شانه‌هایش می‌لرزید. یاسر، یرحا را به طرف آشپزخانه برد تا چیزی برای خوردن به او دهد و دخترک را از آن تشنجی که درش دست و پا می‌زد، کمی دور نگاه دارد.

یرحا مانند برادر بزرگش، هنوز لباس‌های روز گذشته یعنی جوراب شلواری و پیراهنی بلند و مشکی رنگ به تن داشت. چتری‌های قهوه‌ای رنگ و روشنش، از پیشانی گندمی رنگش عبور کرده بود، بر روی چشمان اقیانوسی‌اش پرده می‌افکند و کلافه‌اش می‌کرد.

جاوید، پر درد، دستی بر صورتش کشید و سپس با چند گام خود را به مانی‌ای رساند که روی فرش مربعی و کرم- قهوه‌ایِ کف نشیمن، چهارزانو نشسته بود و پشت سر هم آه می‌کشید. خم شد، دست زیر شانه‌‌ی او نهاد، او را بلند کرد و آرام به طرف مبل‌های قهوه‌‌ای رنگی که در وسط نشیمن بود برد و مانی، جانی برای مقاوت در برابرش نداشت.

***

  • لایک 16
  • تشکر 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

卐پارت دوازدهم卐

یاسر، ماشین را گوشه‌ای از آن میدان بزرگ و وسیع پارک کرد و پیاده شد. قدم که روی آسفالت گذاشت، گوش‌هایش از همهمه‌ی همیشگیِ آن زمین‌ عریض و طویل سوت کشید. آن‌جا همیشه همان‌گونه بود؛ پر جمعیت و خالی از ذره‌ای فضای خالی و سکوتِ جاری!

آرام از کنار نیسان‌های آبی‌ای که هر کدام از یک نوع میوه یا سبزیجات پر شده بودند، عبور کرد و در جواب سرهایی که برایش تکان می‌دادند، سرش را خم و راست می‌کرد. خودش و جاوید تمام سعیشان را کرده بودند که تومار زندگی‌شان در وسط آن میدان پهن نشود و از داستان پر پیچ آن روزهایشان، کسی جز هاتف و نوذر خبردار نشوند اما نمی‌دانست که چقدر در آن راه موفق عمل کردند.

نگاهی گذرا به لباس‌های مرتب و سراپا مشکی‌اش انداخت و با به یاد آوردن دوشی که گرفته بود، نفسی عمیق از سبک‌باری‌اش کشید. از چهارچوب بزرگ حجره که رد شد و پا روی موزاییک‌های کف آن گذاشت، نوذر و هاتف را دید. نوذر سرِ پا بود، به عددهای روی باسکول پر از میوه می‌نگریست و آن‌ها را یادداشت می‌کرد و هاتف، دست به سینه، تکیه به دیوار زده بود و سبدهای خالی‌ روی هم قرار گرفته را خیره- خیره نگاه می‌کرد.

نوذر لحظه‌ای کار را رها کرد و سرش را برگرداند. با دیدن یاسر، دفتر و دستَکَش را روی میوه‌های انباشته شده بر باسکول رها کرد و به مقابل او رفت. با لحن خدمت‌گزارانه‌‌‌ی همیشگی‌اش، به صدایش عروج داد و گفت:

- سلام آقا؛ خوبی؟! خانواده خوبن؟

نوذر حال خانواده‌اش را پرسیده بود؛ می‌توانست پاسخ آن سؤال را با فراغ دهد و مانند هر خوبه دیگری بگوید 《سلام می‌رسونن‌.》؟! قطعاً نمی‌توانست چون حتی جاویدی که خود را به بی‌خیالی می‌زد هم حال خوشی نداشت!

می‌دانست نوذر از آشفتگی‌های آن چند ماه خانواده‌‌شان باخبر بود و این سؤال را برحسب عادت پرسیده بود. چیزی که آن پسر    با سبیل‌های یغور پشت لبش نمی‌دانست این بود که منبع آن آشفتگی‌ها، مادرش بیتا، دیروز تمام شده بود. لبش را به نشانه‌ی لبخند، بسیار تصنعی کج کرد و گفت:

- سلام نوذر، خسته نباشی! خوبن؛ فرشته خوبه؟

هاتف که صدایشان را شنید، تکیه‌اش را از دیوار گرفت و با پا نهادن بر روی کاه‌های نشسته بر موزاییک‌ها، جلو رفت و کنار یاسر ایستاد. همزمان با رسیدن او، نوذر لب باز کرد و با تواضع گفت:

- اونم خوبه! سلام‌رسون شما و حاج آقاست.

- خداروشکر؛ سلام برسون بهش!

نوذر با لبخندی کم‌رنگ، سر تکان داد. هاتف پس از تکمیل مکالمه‌ی آن دو، برخلاف نوذر، کمی صمیمانه‌تر احوالپرسی‌اش را کرد. دست بر روی شانه‌ی یاسر گذاشت و به مانند نیمه‌شب گذشته، آرام گفت:

- ردیفی؟

یاسر، دست او را فشرد و با پایین آوردنش، او نیز به مانند شب گذشته گفت:

- ردیفم هاتف!

و این مکالمه‌ی کوتاه، بارها میانشان جریان‌دار شده بود. آن دو سبک گفتاری‌ای متفاوت    برای احوال‌پرسی‌هایشان داشتند.   نوذر با نگاهی به باسکول و میوه‌های رویش،《با اجازه》 گفت و دوباره دفترش را برداشت تا شروع به نوشتن اعداد و ارقامش کند؛ سپس صدایش را روی سرش انداخت و گفت:

- حسین، بیا بار جدید رو بذاریم رو باسکول؛ بدو پسر!

همزمان با رفتن پسری سبزه‌رو و مایل به سیاه به سوی نوذر، هاتف یاسر را عقب کشید و به گوشه‌ی دیوار کشاند. این‌بار هر دو روبه‌روی سبدهای مرتفع شده، به دیوار کاهی رنگ حجره تکیه داده بودند و دست در جیب داشتند. هاتف، دستی به ریش و سبیل قهوه‌ای‌اش کشید و مردد زمزمه کرد:

- یاسر، یه خبری شده!

یاسر، ابروهای پرپشتش را در هم گره کرد و خیره به او، چشمانش را ریز کرد و گفت:

- چی؟!

هاتف، لحظه‌ای نگاهش را کاملاً به دم در حجره و کارگرانی داد که در حال صحبت با مغازه‌دارها بودند و قیمت بارها را رد و بدل می‌کردند. به یاسر نگریست، دوباره دستی به ریش کوتاه و سبیل بلندترش کشید و با نگاهی زیر چشمی به طرف بیرون حجره، خطاب به او گفت:

- خبر رسوندن که جمشیدخان می‌خواد  بساط جمع کنه و بره!

یاسر، گره‌ی میان ابروانش را محکم‌تر کرد، تکیه‌اش را از دیوار گرفت و با حائل قرار دادن یک دستش نسبت به آن، با هاتف چشم در چشم شد. کنجکاو و پر تعجب گفت:

- یعنی چی که می‌خواد بره؟ 

هاتف دست در جیب شلوارش کرد و سیگاری از درون پاکتی سفید رنگ خارج کرد و گفت:

- میگن یکی بالای قیمت، حجره و بارهاش رو ازش خریده. امروز هم روز آخر اینجا بودنشه!

و پس از گفتن آخرین جمله‌اش، بدون روشن کردن سیگار آن را مماس لب‌هایش قرار داد. یاسر، تکیه‌ی دستش را از دیوار کاهی رنگ گرفت و همان‌طور که مانند هاتف، نگاه متفکرش به رفت و آمد‌های جلوی چهارچوب حجره بود، فندک زیپوی نقره‌فامش را در آورد.

با فشاری درش را باز کرد و پس از آتش کردنش، سیگاری که میان لب‌های هاتف بود را روشن ساخت.    هاتف، سیگار را با دو انگشت شست و اشاره گرفت و با دور کردن آن از میان لب‌هایش، همان‌طور خیره به بیرون، دودش را رها کرد و گفت:

- جمشید می‌گفت ناحسابی نیست!

همسایه‌ی بیست ساله‌‌ی حجره‌‌شان، به ناگاه قصد عزیمت داشت و تنها دارایی‌اش را بی‌دلیل، بیش از قیمت میلیاردی آن فروخته بود. از نظر او این هم‌جوار جدیدشان به هیچ‌وجه حسابی به نظر نمی‌رسید. هاتف، پُکی از سیگارش کشید و پس از خارج کردن دود آن، رو به سمت یاسری کرد که نگاه قهوه‌ای رنگش به بیرون بود و گفت:

- یاسر!

یاسر، نگاه به او داد و انتظار کشید تا حرفش را به زبان آورد. هاتف، لحظه‌ای چشمان ریزش را روی هم فشرد و با مکث گفت:

- همه چی خوبه؟

همه چیز خوب بود؟ منظور هاتف را خوب می‌فهمید! هاتف با آن جمله پرسیده بود:

- بیتا خوبه؟ هنوز داره نفس می‌کشه؟ اوضاع این ماجرا به کجا رسیده؟!

تکیه‌ی یک شانه‌اش را به دیوار کاهی رنگ داد، به زمین نگریست و با نوک کفش چرم مردانه‌اش، روی موزاییک‌های کف حجره و کاه‌های رویش، طرح‌های ناموزون کشید. با نگاهی کوتاه به چشمان منتظر هاتف، زمزمه کرد:

- دیروز تموم شد!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

卐پارت سیزدهم卐

ابروهای هاتف به شدت در هم گره خورد و چین‌هایی بزرگ و کوچک بر پیشانی‌اش نقش نهادند. تکیه‌اش را از دیوار گرفت و با همان غضبی که در چشمانش عصیان می‌کرد، خواست سیگارش را روی زمین بیندازد که یاسر، همان‌‌طور سر به زیر، با اشاره‌ی دست به زمین و کاه‌های پراکنده‌ی رویش، گفت:

- ننداز!

هاتف، عصبی رو برگرداند و دستی که سیگار را با آن نگرفته بود را روی سرش گذاشت. مدام دستش را از روی موهای حجیمش  که بغل‌هایش بسیار کوتاه بود، عقب و جلو می‌کرد و عمیق نفس می‌کشید. به ناگاه دستش را پایین آورد و با بازگشتن به سمت یاسری که این‌بار به جای زمین، به پشت شانه‌‌های او خیره بود، با صدایی که طلب‌کار بود و مغموم، گفت:

- این رسمش نبود یاسر!

و خواست راه کج کند و با گذر از کنار او، به طرف نوذرِ دفتر به دست برود که گرفته شدن مچ دستش توسط یاسر، مانعش شد. یاسر که دوباره تکیه از دیوار‌ گرفته بود، سیگاری که به نظر می‌رسید در دست او سنگینی می‌کند را از میان انگشتانش ربود، مچ دستش را رها کرد و با نگاه به بیرون از حجره، گفت:

- بفهم هاتف؛ سخت بود گفتنش!

و سپس خیره به نوک خاکستر شده‌ی سیگار، آن را میان لب‌هایش گذاشت و دود وارد شده به ریه‌هایش را با آه قلبش، به بیرون فرستاد. هاتف، نگاهی به سیاهی لباس‌هایش، به خمیدگی شانه‌های او و به چشم‌هایش که از نیم‌رخ هم هنوز محکم اما بی‌فروغ بود، کرد و با نهادن دست بر شانه‌ی او گفت:

- هر   جا سخت بود هستم!

و سپس به طرف انتهای حجره که به دری فلزی ختم می‌شد رفت.

*** 

صحرا جلوی تلویزیون و روی زمین نشسته بود،‌ هر چند دقیقه یک بار غذا در دهان یرحا می‌گذاشت و در حالی که ذهنش در جهانی دیگر پرسه می‌زد، محو صفحه‌ی رنگی آن جعبه‌ی عریض، باریک و برنامه‌ی کودک درونش بود. مانی در گوشه‌ای پشت مبل‌ها، رکوع و سجود می‌رفت و نماز ظهرش را می‌خواند و جاوید، خانه را به مقصد مسجد ترک کرده بود. با صدای زنگ خوردن درب حیاط، الله اکبر گفتن‌های مانی بلند شد و ولوله در جان صحرا نشست.

یاسر دیرتر از آن ساعت به خانه می‌‌آمد و جاوید خیلی وقت نبود که از درب حیاط بیرون زده بود و بنابراین، جز یوسف کسی نمی‌توانست پشت در باشد. قاشق پر برنج را در دهان یرحا گذاشت و سپس آن را در بشقاب چینی رها کرد. همان‌طور که هول شده از جای برمی‌خاست و به طرف در می‌رفت، خطاب به یرحا گفت:

- خودت بقیه‌‌‌اش رو بخور تا من بیام!

چادر افتاده روی مبل را برداشت و دمپایی پوشیده و نپوشیده، به حیاط رفت و پس از طی کردن عرضش به در رسید. پس از باز کردن در، به جای یوسف، زنی را دید که چادر مشکی رنگش، قاب صورت تپل و سفیدش شده بود. نگاهش کنجکاو بود تا بداند او کیست که ظهر هنگام پشت در خانه‌شان سبز شده بود که خود زن، لبخندی کم‌رنگ زد و به حرف آمد.

- تو باید صحرا باشی! چقدر بزرگ شدی دخترجان!

سوالات جوانه زده در ذهنش بیشتر شد. زن او را می‌شناخت در حالی که او قیافه‌ی پیش رویش را به یاد نداشت. زمزمه‌وار لب‌هایش را از هم‌ فاصله داد و گفت:

- سلام؛ ببخشید شما...

زن در میان کلامش پرید و با همان لبخند محوی که بر صورت تپل و مهتاب‌گونش نشسته بود، گفت:

- جواهرم؛ مادر هاتف!

یادش آمد! نام هاتف را که شنید، خاطرات زیادی به ذهنش قدم گذاشت. نمی‌دانست چرا اما دلش می‌خواست بغض کند و به آغوش آن زنِ جواهر نام پناه ببرد. چه می‌شد کرد؟ بیتا را دیگر نداشت و به هر که می‌رسید، قصد ربودن مهر مادری‌اش را داشت.

خواست افکار مزاحمش را بقچه‌پیچ کند و با لبخند او را به داخل دعوت کند که با جمله‌ای که با صدایی لرزان در لاله‌های گوش‌هایش تاب خورد، لایه‌ای دیدگانش را تار کرد و سیبک گلویش را لغزان.

- بیا بغلم دختر!

جواهر، یک دستش را باز کرده بود تا آن دخترک بیست و پنج ساله را مهمان آغوشش کند و صحرا، در آن زمان چیزی فراتر می‌خواست؟ قطع به یقین نه! بنابراین با مکث جلو رفت و سرش را روی شانه‌ی زن چادرپوش و مهربان نهاد.

اشک‌های او مظلومانه می‌ریخت و چادر جواهر را در زیر آفتاب ظهرگاهی، تر از باران چشمانش می‌‌نمود اما جواهر، لبخندش به باد رفته بود و آرام هق- هق می‌کرد. پس از چند دقیقه، جواهر او را از خود جدا کرد و با زدن بوسه بر پیشانی‌اش، لبخندی بغض‌دار زد و گفت:

- من رو به خونه‌تون راه میدی دخترجان؟

***

دسته‌های سینی فلزی چایی را در دست گرفت و از آشپزخانه خارج شد. جواهر در کنار مانی روی مبل‌ دو نفره‌ی قهوه‌ای‌ای در نشیمن نشسته بود؛ گوشش با بی‌تابی‌های مانی و درد و دل‌هایش بود و چشمش از سوز آن حرف‌ها می‌جوشید. جلو رفت و پس از خم شدن، سینی چایی را جلوی جواهر گرفت و گفت:

- بفرمایید!

جواهر، استکان‌ کریستالی درون سینی را برداشت و با نگاهی به چادری که هنوز روی سر صحرا بود، با همان صورتی که تپل بود و تر از اشک، لبخند زد و گفت:

- راحت باش عزیزم!

صحرا، لبخندی کم‌رنگ ضمیمه‌ی چهره‌‌ی بی‌فروغش کرد و با نهادن سینی، روی میز گرد جلوی مبل‌ها《با اجازه》‌ای گفت و به طرف پله‌ها و طبقه‌ی بالا رفت. از راهروی کوچک طبقه‌ی بالا گذر کرد و وارد اتاقی شد که دیوارهای بنفش ملیحش، دخترانگی را القا می‌کرد.

پس از بستن درب چوبی اتاق، کمرش را از داخل به آن تکیه داد و با کشیدن چند نفس عمیق، بغضش را قورت داد. چند دقیقه که گذشت، به طرف کمد دیواری‌ای که هم‌تراز با درب اتاق بود، رفت؛ مانتوی مشکی، کوتاه و جلو بازی برداشت و آن‌ را روی تاپ یقه باز مشکی‌اش پوشید.

به دلیل جلو باز بودن مانتو، شالی مشکی رنگ برداشت، آن را دور گردنش انداخت و جلوی آن ‌را طوری تنظیم کرد که فاصله‌ی‌ دو لبه‌ی مانتو را بپوشاند. سپس گوشی‌اش را از روی میز دراور چنگ زد و همان‌طور که در آینه‌ی گرد روی میز به خود می‌نگریست، شماره‌ای را گرفت.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

卐پارت چهاردهم卐

زمانی که از پاسخ داده شدن تماس ناامید شد، دستش را پایین آورد تا به تماس پایان دهد که صدای گرفته‌‌‌ی یوسف، آرام و بی‌رمق گفت:

- سلام.

از شنیدن آن صدای همیشه خندان و همیشه پرشور، قطره اشکی آرام سُر خورد و روی گونه‌اش نشست. حتی او نیز یوسف را طور دیگری دوست داشت. یوسف در کنار یرحا، برایش نورهای خانه بودند و یاسر ستون بود؛ ستونی که از درون ترک می‌خورد اما هیچ‌گاه نمی‌ریخت.

همان‌طور که نگاهش از درون سطح خاک گرفته‌ی آینه، به مژگان بلند، تر و به هم چسبیده‌‌اش خیره بود، لب‌های ترک خورده و خشکیده‌اش را از هم فاصله داد و زمزمه کرد:

- نمی‌خوای بیای خونه؟

یوسف، لرز صدایش را خورد و گفت:

- چرا به من زنگ نزدید تا خودم رو برسونم صحرا؟

لب‌هایش را گاز گرفت و با به یاد آوردن آن سه ماهی که به دنبال راهی برای تماس با او بودند، قطره اشک دیگری از چشمه‌ی چشمش جوشید و بر گونه‌ی گندم‌گونش فرو چکید و گفت:

- از همون روزهای اول، هر روز زنگ می‌زدم به گوشیت اما جواب نمی‌دادی!

با مکث و لرز ادامه داد:

- یاسر، یاسر هم چند باری رفت به پایگاهی که به واسطه‌اش اعزام شده بودی اما هر بار گفتن که... گفتن که توی عملیاتی و امکان برقراری ارتباط باهات نیست.

آه عمیقی که از سینه‌ی سوخته‌ی یوسف بیرون جَست، قلبش را داغ کرد. برادر پردردش، پس از سکوتی عمیق، آرام گفت:

- حس می‌کنم خدا می‌خواد امتحانم کنه صحرا؛ می‌خواد ببینه اون سه ماهی که نیت کردم و رفتم، چقدر حق بوده! ولی من می‌دونم که توان رو سفید بیرون اومدن از امتحانش رو ندارم.

و بلافاصله به تماس پایان داد. صحرا با دستی لرزان، گوشی را از میان انگشتان کشیده‌اش، روی میز رها کرد و دندان‌هایش را محکم به روی هم کشیدن. پس از اینکه پشت دستش را محکم بر صورتش کشید و نفسی عمیق از سینه بیرون داد، خواست پا تند کند و به پایین بازگردد که صدای اعلان گوشی، سبب شد دوباره آن را در دست بگیرد. با دیدن یک پیام از طرف یوسف، آن را باز کرد و تک کلمه‌ی آن را زیر لب جاری کرد.

- آدرس؟!

برادرش می‌خواست تنها به آن ماتمکده برود و او توان مانع شدن نداشت. لرزان، نام روستا و مسیر تقریبی‌اش را تایپ کرد و در انتهای پیامش با مکث نوشت:

- مواظب خودت باش!

پیام دیگری که دریافت نکرد، گوشی را خاموش کرد و آه‌کشان، به طرف راهرو و پله‌ها رفت. به پایین که رسید، با دیدن یرحا که جلوی تلویزیون به خواب رفته بود، اخم‌ بر پیشانی‌اش نشست. خواهرکش در آن چند روز، بیش از حد‌ می‌خوابید و کمتر از همیشه حرف می‌زد و این برایش نگران‌کننده بود.

با لبخندی به جواهر، جلو رفت و پس ‌از خاموش‌کردن ال سی دی، یکی از بالشتک‌های مبل را برداشت و زیر سر یرحا نهاد؛ سپس رفت و روی مبل روبه‌روی‌‌‌ مانی و جواهر نشست. جواهر، نگاهی نامحسوس به سر تا پای او کرد و گفت:

- چطوری دخترم؟ از وقتی که حاج آقا جاوید و بیتای خدابیامرز دیگه همسایه‌ی دیوار به دیوارمون نبودن و از اراک کوچ کردن تهران، من دیگه تو رو ندیدم.   ماشالله، چقدر بزرگ و خانوم شدی!

کلمه‌ی 《بیتای خدابیامرز》چند بار در ذهنش اکو شد. اولین بار بود که کسی چنین پسوندی را تَنگ اسم مادرش می‌گذاشت. با تلاش، درد درونش را درونش خفه کرد و با لبخندی کم‌جان گفت:

- کم سعادتی من بوده جواهر‌‌خانوم! شرمنده‌ام که هر بار ما... مامان این‌ها می‌اومدن اراک و می‌دیدنتون، من مشغول بودم و فرصت نشد که بیام. حاج آقا بهتره؟

جواهر، آهی کشید و همان‌طور که لبه‌ی افتاده‌ی چادر بر روی شانه‌هایش را مرتب می‌کرد و بالا می‌کشید، گفت:

- اون هم خوبه شکر خدا! هادی پسرم دکتر شده؛ اون پیشش بود که من تونستم با خیال راحت بیام این‌جا. تا هاتف زنگ زد و گفت که چجوری مصیبت‌زده شدید و داغ به دلتون نشسته، یه لحظه هم صبر نکردم، یه سواری گرفتم و سه ساعته خودم‌ رو رسوندم. سپس با بغض و نفس‌هایی منقطع گفت:

- صحرا، این‌هایی که میگم رو همیشه یادت باشه! مامانت خانوم بود و از خانومی چیزی کم نداشت. از پونزده سالگی که شد عروس خونه‌ی آقا جاوید، یک بار با قهر و غضب بابات رو نگاه نکرد و یک بار ما از خونه‌ی شما صدای داد و بیداد نشنیدیم.

هق- هق کرد و با چند بار زدن دست بر زانوش، ادامه داد:

- یک سال بعد یاسر گیرش اومد، دوباره یک سال بعدش یوسف رو خدا بهش داد و دو سال بعدش تو مهمون خونه‌شون شدی. با وجود بچه بودنش، از مادری برای شما سه تا چیزی کم نذاشت. مادرت خانوم بود صحرا؛ اون زن پاک بود!

بغض گلویش که در میان گریه‌های مانی و جواهر بیشتر می‌‌گشت، بر تشنج اعصابش افزوده می‌شد. دلش سکوت می‌خواست؛ دلش فراموشی مطلق را تمنا می‌کرد و قرار نبود این فراموشی و سکوت سهم او شود.

***

هاتف، کلید را در قفل چرخاند و در چوبی و قهوه‌ای رنگ خانه را آرام گشود. خاموشی و تاریکی، نگاهش را به سمت پرده‌هایی کشاند که کشیده شده بودند و درزی برای ورود نور نداشتند. در را بست و پلاستیک‌های خریدی که در دستش بود را همان‌جا رها کرد. کلید را به جیب شلوار کتانش وارد کرد و آرام به آن سوی نشیمن قدم برداشت.

دستگیره را فشرد و با باز کردن در، وارد تک اتاق خانه شد. یوسف را در میان سیاهی اتاق دید که روی زمین و تکیه بر تخت نشسته بود و به عکس سه در چهار در میان انگشتانش می‌نگریست. بدون روشن کردن اتاق، جلو رفت و روی تخت یک نفره، دقیقاً پشت سر او نشست. زمزمه کرد:

- ترک دنیا کردی!

یوسف، همان‌طور که خط نگاهش به عکسی بود که فردِ در آن، جز‌ بیتا نمی‌توانست باشد، همان‌قدر آرام زمزمه کرد:

- خسته‌ام هاتف؛ خیلی خسته‌ام!

هاتف، با همان چشمان ریز و همیشه جدی‌اش، به انگشتر یاقوت کبودی نگاه دوخت که در انگشت حلقه‌ی یوسف خودنمایی می‌کرد و گفت:

- الان ساعت دو ظهره و من دارم میرم اراک تا مادرم رو برگردونم؛ تا شب که برمی‌گردم فرصت داری به این فکر کنی که می‌خوای چی‌کار کنی؛ بشینی این‌جا و حاج آقا و یاسر رو تو ذهنت بکوبی یا بلند بشی و به خاطر شادی مادرت زندگی کنی؟

هاتف   از جایش برخاست و    به سوی در اتاق رفت.    پیش از خروج، رو به یوسف کرد و گفت:

-   یادت باشه،   برام مثل یاسری؛ همون‌جوری پشتتم!

و سپس از اتاق خارج شد و پس از نهادن پلاستیک‌های روی زمین در آشپزخانه، دوباره به طرف در قدم برداشت و بیرون رفت.

***

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

卐پارت پانزدهم卐

نیسان آبی رنگ را وارد کوچه کرد و جلوی درب بزرگ خانه نگه داشت. خواست به گوشی جواهر زنگ بزند تا خبر از آمدنش دهد و عزم رفتن به اراک کنند که با دیدن شارژ دو درصدی گوشی، منصرف شد و با باز کردن در، از روی صندلی کرم رنگ، کمی کثیف و پاره شده‌ی ماشین بلند شد.

در را بست و جلو رفت. جاوید را که از دور دید، مکثی کرد تا او برسد و بعد زنگ در را بفشارد. جاوید، با دیدنش، لبخندی بر لب نشاند و با رسیدن به او، لب‌هایش از ذکرگویی ایستاد و دستانش از تکان دادن مهره‌های تسبیح متوقف شد. دستش را برای دست دادن با او جلو برد و گفت:

- سلام پسرم؛ شما کجا، این‌جا کجا؟!

هاتف گرم با او دست داد، لبخندی که تحویل گرفته بود را کم‌رنگ‌تر پس داد و گفت:

- سلام حاجی؛ مادرم اومده بود خونه‌ی شما سر بزنه، اومدم برش گردونم اراک!

جاوید، رویش را بازتر کرد و همان‌طور که کلید را از جیبش در می‌آورد تا در را باز کند، گفت:

- پس جواهر خانوم این‌جاست!

در که باز شد، کمی عقب رفت و با اشاره به داخل گفت:

- بیا یه توک پا بریم داخل پسر جان؛ زشته بعد از سالیانی که اومدی این‌جا، داخل نیای و چای نخورده بری! بفرما تو!

هاتف خواست مخالفت کند که جاوید دست روی شانه‌اش گذاشت و با ایجاد فشاری نرم، گفت:

- تعارف نداریم؛ برو داخل!

ناچاراً وارد حیاط شد و به محض ورود، بوی یاس‌های کاشته شده در باغچه، بینی‌اش را نواخت. چشمش را روی موزاییک‌های روشن حیاط زوم کرد و پس از بسته شدن در، هم‌قدم با جاوید جلو رفت و با عبور از کنار حوض گرد، از پله‌های منتهی به خانه بالا رفت. جاوید، به کفش‌های مشکی و چرمی‌اش نگریست و با زدن چند تقه به درب چوبی خانه، بلند گفت:

- یا الله!

پس از چند دقیقه که صدای بفرمایید صحرا بلند شد، کفش در آوردند و سر به زیر داخل رفتند. صحرا که قامت هاتف را از پشت پنجره‌ی کوچک و قرمز در دیده بود، چادر سر کرده بود و مانی که از صبح لباس‌هایش را به تن داشت، تنها روسری‌اش را روی سر مرتب گردانیده بود. جواهر با دیدن جاوید از جای برخاست و همان‌طور که با دست، دو طرف چادرش را زیر صورت تپل و سفیدش نگه می‌داشت، گفت:

- سلام حاج آقا؛ خوب هستید؟

جاوید، دستی که نگهدارنده‌ی تسبیح زمردینش بود را روی سینه نهاد و با احترام گفت:

- سلام حاج خانوم؛ زحمت کشیدید تشریف آوردید. احوال رفیق ما چطوره؟

جواهر، آهی کشید و با نگاه به هاتفِ سر به زیر، گفت:

- شکر خدا خوبه؛ هادی پسرم مواظبشه!

گویا جواهر، بیش از اندازه به پسرش هادی که شب و روز سینه چاک پدر شیمیایی‌اش بود، افتخار می‌کرد. جاوید، زیر لب گفت:

- خداراشکر!

سپس به طرف مبل‌ها رفت و هاتف که حین ورود سلامی همگانی و بلند داده بود نیز هم‌گام با او شد. لحظه‌‌ی نشستن، هاتف سرش را بلند کرد و نگاهش، در دیدگان صحرایی قفل شد که زیر پله‌ها ایستاده بود و به آن‌ها می‌نگریست. صورت گندم‌. او را که در قاب چادر دید، تپش‌های قلبش را عمیق‌تر از هر زمان دیگری حس کرد.

نگاه از او گرفت و نشست اما نبض زدن رگ‌های کبود رنگش از کنار شقیقه، تازه آغاز شده بود و عرق سرد در آن روزهای نیمه‌ خنک پاییزی، بر روی مهره‌های کمرش راه گرفته بود. صحرا، قدم به طرف آشپزخانه برداشت تا چای بیاورد و جاوید، دست بر زانوی هاتف گذاشت و گفت:

- یاسر نیومد؟ قرار بود برای مغازه بار بیاره؛ از فردا باید بازش کنیم!

هاتف، لحظه‌ای به مانی نگاه کرد که با شانه‌هایی افتاده و رنگی پریده، چشمش به میز گرد وسط نشیمن خیره بود؛ سپس رو به سمت جاوید کرد و با نگاه درون چشمان آبی رنگ او گفت:

- چون من می‌خوام برم و مادر رو برسونم، تا عصر حجره می‌مونه. قرار شد عصر که حجره بسته شد، نوذر یکی از وانت‌ها رو بار بزنه و بیاره دم مغازه. گفت خبر میده بهتون!

جاوید سری به نشانه‌ی تفهیم تکان داد. دستی به محاسن سفید رنگش کشید و انگار که چیزی به یادش آمده باشد، دوباره لب باز کرد و گفت:

- راستی، چرا داری با نیسان میری؟

همان‌ زمان، صحرا سینی به دست از آشپزخانه خارج شد و دوباره به ضربان آرام گرفته‌ی قلب هاتف اوج داد. سینی که جلویش قرار گرفته شد، سر به زیر استکانی برداشت و با گفتن《تشکر》خطاب به جاوید گفت:

- چند روز دیگه شهادته و...

جاوید به میان حرفش پرید و همان‌طور که او نیز چایی از سینی برمی‌داشت، گفت:

- آهان؛ برای اونه!

و با این جمله، مهر سکوت بر لب‌های هاتف و خودش زد و بساط چای‌خوری را به پا کرد.

***

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

卐پارت شانزدهم卐

آفتاب عصرگاهی، ملایم‌تر از صبح و ظهر می‌تابید. جاوید به طرف در حیاط رفت تا از آن خارج شود و راه مغازه را پیش بگیرد. دستی به لباس‌های مشکی رنگش کشید تا صاف‌تر بایستند و کج و معوج نباشند. پیش از باز کردن درب حیاط، پاکت کاهی رنگی که روی موزاییک‌های حیاط افتاده بود، توجهش را جلب کرد.

خواست خم شود و پاکت را بردارد که صدای یرحا باعث شد سرش را به سمت پشت بازگرداند. دخترک، در حالی که موهای بلند قهوه‌ای رنگش، آزادانه در هوا تاب می‌خوردند، به طرف او گام برداشت اما پیش از رسیدن، پایش پیچ خورد و با چانه به زمین فرود آمد.

جاوید، ابرو در هم کشید و شتابان خود را به او رساند؛ روی دو زانو نشست و او را نیز نشاند. به چهره‌ی بغض کرده‌ی کوچک‌ترین فرزندش نگریست و دلش از معصومیت او لرزید. لبخند بر لب نشاند و با پشت گوش راندن موهای او، آرام گفت:

- چیزی نیست باباجان؛ گریه نکن!

یرحا کف دست‌های خاکی‌اش را به هم کوبید تا کمی تمیز شوند و سپس دستی به چانه‌ی دردمندش کشید. حرکات کودکانه و معصومانه‌اش، قلب پدرش را تکان می‌داد. پس از چند لحظه، کمی معذب و با ترس به جاوید نگاه کرد و لب‌هایش را از هم فاصله داد اما صدایی از حنجره‌اش خارج نشد.

تلاش‌های بی‌نتیجه‌اش، دوباره اخم‌های جاوید را در هم فرو برد. به نظر می‌رسید لکنت ضعیف یرحا، قوت گرفته و وخیم شده بود. لحظه‌ای ذهنش زمانی را به یاد آورد که در آن روستای پر خاک و کلوخ، سر دخترش فریاد کشیده بود و از او خواسته بود که به تماشای مرگ هولناک مادرش بایستد.

چند ثانیه‌ای پلک‌هایش را با درد روی هم نهاد و به حال خود افسوس خورد که نتوانسته بود خودش را در آن شرایط پر تشویش کنترل کند. سپس دوباره چشم باز کرد و دریای چشمانش را به آسمان نگاه دخترک که دوباره داشت ابری می‌شد داد. دو دستش را دو طرف صورت او گذاشت و با لبخند زمزمه کرد:

- چیزی‌ می‌خوای برات بخرم؟

این جمله را با یادآوری روزهایی زد که پیش از خروج از خانه، یرحا دوان- دوان پشت سرش روان می‌شد و توماری از خواسته‌هایش را ردیف می‌کرد. یرحا، بغضش را به فراموشی سپرد و با کمی‌ اضطراب، سرش را چند بار به نشانه‌ی تأیید بالا و پایین کرد.

جاوید بار دیگر از اضطرابی که در چشمان معصوم و آبی رنگ یرحا بود، به خود لرزید. سال‌ها تلاش کرده بود که دل پیر و جوان، همسایه و هم‌صحبتانش را به عمد نشکند و حال دخترک پنج‌ ساله‌اش، از اون ترسان و دل‌شکسته بود! لبخندش را عمیق‌تر کرد و گفت:

- خوراکی و دفتر نقاشی برات می‌خرم؛ خوبه؟

اضطراب و ترس چشمان یرحا را که خاموش شده دید، لبخندِ روی لبانّ کوچکش و بالا و پایین شدن سرش را که دید، نفسی عمیق کشید و بوسه‌ای بر پیشانی او نشاند. همان‌طور که بلند می‌شد و او را نیز بلند می‌کرد، ملایم گفت:

- دیگه برو داخل!

یرحا را برگرداند، دوان- دوان از کنار حوض رد شد و با پشت سر نهادن پله‌هایی کوچک، وارد خانه شد. جاوید، لحظه‌ای به دور تا دور حیاط نگریست. دیوار سمت راست حیاط، از تحمل درختان انگورِ پر شاخ و برگ، سنگین شده بود.

در کنار دیوار سمت چپ، باغچه‌ای بزرگ قرار داشت که یک درخت خرمالو، در آن قد کشیده بود و یاس‌های خوش طراوت آن، همسایه‌های آن درخت بودند. نگاه آخرش را از حوض گرد و پر از ماهی قرمز وسط حیاط، به زیرزمینی داد که درش نزدیک به درخت خرمالو بود و چهار قفله شده بود.

در نهایت رو برگرداند تا از خانه خارج شود که دوباره پاکت افتاد نظرش را معطوف کرد و منصرف شد. جلو رفت و آرام پاکت را از روی زمین برداشت. نمی‌دانست چرا اما دلهره‌ای غریب به جانش نشسته بود و هراسی عجیب، قلبش را می‌آزرد. آرام پاکت را باز کرد و برگه‌ای کاهی رنگ از درون آن خارج کرد. تای برگه را باز کرد و یک خط نوشته شده در آن را زیر لب زمزمه کرد.

- سلام حاج‌آقا جاوید بزرگ. من برگشتم؛ مواظب زندگیت باش!

فشار انگشتانش روی کاغذ، به بیش‌ترین حد ممکن رسیده بود. دانه‌های تسبیح زمردی رنگش، از فرط فشار دست دیگرش بر آن، کم مانده بود از هم جدا شوند و بر زمین پخش گردند. در ذهنش به دنبال کسی می‌گشت که او را مورد ستم قرار داده باشد و هیچ چیز به یاد نمی‌آورد.

شیطنت آن جمله و قوت نویسنده‌اش آن‌قدر برایش ملموس بود که یک‌آن بیتا را به خاطر آورد و لرزش، به فشار دستانش افزوده شد. حس می‌کرد ثانیه‌ای نمانده تا کمرش خم شود و زانوانش تا گردد. به سختی تکیه‌اش را به دیوار کنار در داد، برگه را به پاکتش بازگرداند و آن را در جیب شلوار مشکی رنگش نهاد.

با زنگ خوردن گوشی‌اش، با دستی لرزان آن را از جیب دیگر شلوارش خارج کرد. با نگاه به نام یاسر، انگشتش را روی گزینه‌ی سبز حرکت داد. همان‌طور که یک شانه‌اش را به دیوار تکیه داده بود، با لرزی که نمی‌توانست آن را از صدایش دور کند، گفت:

- پانزده دقیقه‌ی دیگه میام پسر!

و بدون منتظر ماندن برای شنیدن پاسخی، به تماس پایان داد و گوشی را به درون جیبش بازگرداند. لحظه‌ای نگاهش به خانه خورد و دید که صحرا، پرده‌ی پنجره‌ی بزرگ مجاور در را کنار زده و به او نگاه می‌کند. نگاه صحرا باعث شد که به سختی تکیه از دیوار بگیرد و با باز کردن در، پا در کوچه بگذارد و به طرف مغازه برود.

***

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

卐پارت هفدهم卐

به مغازه که نزدیک شد، نیسان آبی رنگ حجره را جلوی پیاده‌رو دید. نوذر به بغل نیسان تکیه زده بود و با لبخند به صفحه‌ی گوشی‌اش نگاه می‌کرد؛ یاسر نیز کمی جلوتر، در زانتیای سفید رنگش منتظر نشسته بود و آرنجش را لبه‌ی پنجره‌ی پایینِ ماشین نهاده بود.

جاوید کمی جلوتر رفت و با رسیدن به مغازه، خم شد تا قفل آن را باز نماید. خواست صدایش را بلند کند و خبر از حضورش دهد که با شنیدن ضرب بسته‌ شدن درب ماشین و پیاده شدن یاسر، منصرف شد. یاسر، همان‌طور که به طرف جاوید گام برمی‌داشت، بشکنی زد و خطاب به نوذر گفت:

- نوذر، در رو باز کن!

نوذر با شنیدن صدای یاسر، گوشی را در جیب کت مشکی رنگش نهاد و صاف ایستاد. جاوید را که در کنار کرکره‌ی سفید و نیمه‌باز مغازه دید، سلامی بلند کرد؛ سپس زنجیری را از حلقه‌اش خارج ساخت تا درِ کوچک پشت نیسان باز شود.

همان‌طور که جاوید سر پا ایستاده بود و دستانش را بر هم می‌زد تا خاکشان را بزداید، یاسر به او رسید و خواست دهان باز کند تا حرفی بزند که صدای بلند و کشیده‌ی زنی مانعش شد.

- چه عجب؛ دو ساعته اون پشت منتظرم تشریف فرما بشی جاویدخان!

زن، با انگشت به پشت درختی که آن سوی خیابان پهن بود اشاره کرد؛ سپس آستین هودی بلند زرشکی رنگش را روی صورتش نهاد و با امتداد دادنش، بینی‌اش را با صدا بالا کشید. یاسر با اخم‌هایی در هم به پوست آفتاب سوخته‌ی زن و لک‌های روی صورتش نگریست و جاوید، لحظه‌ای لرز به جانش نشست.

از زمانی که محتوای آن نامه را خوانده بود، با هر صدای ناگهانی‌ای از جا می‌پرید و به هر آدمی به دیده‌ی شک و تردید نگاه می‌کرد. زن که چشمان آبی جاوید و نگاه قهوه‌ای رنگِ یاسر را خیره بر خود و منتظر دید، لب‌های ترک خورده و زخمی‌اش را از هم فاصله داد و گفت:

- من رو نمی‌شناسی؟ معلومه که نمی‌شناسی! کی زنی که بیست و اندی سال پیش، یه بار به چشم دیده را یادش می‌مونه؟

یاسر با دیدن دندان‌های زرد رنگ و یکی در میان شکسته‌ی زن، چینی به بینی‌اش داد و پس از تکان دادن سرش به نشانه‌ی تأسف، دستش را در جیب شلوار کتان مشکی رنگش فرو کرد. جاوید این‌بار به مانند پسرش، اخم بر پیشانی چروک‌دارش نشاند و محتاطانه اما طلبکارانه گفت:

- کی هستی خانم؟

زن با دو دستش، لبه‌ای کلاه مشکی رنگی که روی سرش بود را تا بالای ابروهای باریکش کشید. تک خنده‌ای از باب تمسخر کرد و با نگاه به سر تا پای جاوید، با همان لحن کشیده‌ای که نشان از اعتیادش داشت، گفت:

- من لاله‌ام؛ خواهر لیلا! به جا آوردید حاج آقا؟

الف آخر 《حاج آقا》را محکم کشید و دست‌هایش را در جیب‌های هودی‌اش فرو برد. شنیدن این جمله کمی برای جاوید سنگین بود. حتی چهره‌‌ی یاسر نیز از مرور آن روزها و اتفاقات افتاده در کودکی‌اش، در هم رفت؛ اما هنوز صامت و دست در جیب ایستاده بود تا پدرش حرف بزند. جاوید، آب دهان نداشته‌اش را فرو داد، پاهایش را روی موزاییک‌های سنگی و روشن پیاده‌رو جا‌به‌جا کرد و پس از کشیدن نفسی عمیق‌‌، لرزان گفت:

- لاله؟!

زنِ لاله نام که چشمان یاسر را خیره به لباس‌هایش دید، به شلوار شش جیب و کتان سبز رنگ و پوتین‌ها رنگ‌پریده و کثیفش نگریست؛ سپس سرش را بلند کرد و با نگاهی کوتاه و بی‌تفاوت به یاسر، رو به جاوید گفت:

- یس حاجی؛ لاله‌ام، لاله! اومدم دنبال خواهرم؛ اومدم دنبال پسرم! بگو کجان؟ ‌اون جمشید گور به گور شده که معلوم نیست کدوم جهنمیه!

چشم‌های آبی رنگ جاوید گرد شد و دستش برای نگاه داشتن تسبیح بی‌رمق گشت. با نگاهی متعجب و حیران به یاسری که دست‌کمی از خودش نداشت، با صدایی بلند و ناباور خطاب به لاله گفت:

- پسرت؟

لاله کلافه سنگ جلوی پایش را محکم لگد کرد و با چین دادن به صورت آفتاب سوخته‌اش و در هم کشیدن ابروهای باریکش، عصبی گفت:

- آره پسرم؛ آزاد شدم و اومدم دنبال مهیار! پسرم کجاست؟

یاسر کلافه پشت به آن‌ها کرد، یک دستش را پشت گردن دردمند از خستگی‌اش آویز کرد و دست دیگرش را روی ریش‌های مشکی رنگش نهاد. جاوید با نگاهی کوتاه به نوذری که به نیسان آبی رنگ تکیه داده بود و دوباره سر در گوشی فرو برده بود، دست بر سینه گذاشت و گفت:

- مهیار پسر تو بود؟

لاله نگاهی مشکوک حواله‌ی کلافگی و حالات عجیب آن دو کرد و دست‌هایش را از جیب‌های هودی‌اش بیرون کشید. یک دستش را در هوا چرخاند و با پایین راندن گوشه‌ای لب‌هایش به نشانه‌ی تعجب، خطاب به جاوید گفت:

- مهیار پسر من بود چرا؟ مهیار پسر من هست! چرا هول برتون داشته؟ نکنه بلا ملا سر پسرم آوردید؟ اصلاً جمشید کدوم گوریه؟

یاسر دوباره رو به سوی آن‌ها برگرداند و جلو رفت. حال ناخوش پدرش را که دید، پیش از او، خودش محکم‌ و بی‌تردید خطاب به لاله گفت:

- ببین خانم، جمشید و لیلا هجده- نوزده سال پیش از ایران رفتن. اگه ما گنگ داریم به شما نگاه می‌کنیم به خاطر اینه که لیلا نگفته بود مهیار پسر شماست. خودش و جمشید بعد از مدت‌ها اومدن دیدنِ ما و گفتن این پسرمونه؛ اسمش هم مهیاره؛ والسلام!

لاله نگاهی عجیب حواله‌ی آن دو کرد؛ نگاهی که حرف‌‌هایش توسط آنان خوانده نمی‌شد. بلافاصله خشم و طلبکاری را زمینه‌‌ی چهره‌اش کرد و با صدایی که بلندایش، نگاه عابران پیاده‌رو را جلب می‌کرد، خطاب به هر دو گفت:

- خب یعنی چی؟ الان من پسرم رو بخوام باید چی‌کار ‌کنم؟ زنگ بزن جمشید، بگو بیاد ایران!

یاسر، این‌بار هم مانند قبل محکم گفت:

- ما هیچ شماره‌ای نه از جمشید داریم، نه از لیلا. از اون سالی که رفتن نه باهاشون حرف زدیم نه دیدیمشون. شرمنده که نمی‌تونیم کمکی بکنیم!

و سپس خواست از کنار لاله رد شود و به سمت نوذر برود که آستین پیراهن مشکی‌اش توسط لاله گرفته شد و صدای بلند و عصبی او در گوشش پیچید.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

卐پارت هجدهم卐

- هوی، وایسا ببینم؛ راهت رو کشیدی و داری میری؟!

نوذر از صدای بلند لاله و طرز صحبت کردنش، به سرعت سر بلند کرد و خواست جلو برود که یاسر با دست آزادش، به او اشاره کرد بایستد؛ سپس با اخم‌هایی گره کرده و به ضرب، آستینش را از میان انگشتان لاله بیرون کشید و گفت:

- چته خانم؟ دارم بهت میگم لیلا و جمشید ایران نیستن و ما خبری ازشون نداریم؛ چرا ول کن نیستی؟ اصلاً شما چجوری آدرس ما رو پیدا کردی؟

لاله کمی حول شد اما از تک و تا نیفتاد. نگاهی به جاوید ساکت و صامت انداخت و رو به یاسر عصبی، طلب‌کار گفت:

- به بدبختی! ول کن هم نیستم چون نمی‌تونم.

سپس رو سمت جاوید کرد و با همان حالت خاص خودش، دستش را در هوا تکان داد و گفت:

- جمشید برادرته حاجی؛ پس وظیفه‌‌‌ی تو اینه که پیداش کنی و بچه‌ی من رو بهم پس بدی! شیرفهمه؟

یاسر لبخندی عصبی زد و پر حرص زیر لب گفت:

- لااله‌الله!

سپس با چشمانی که وحشی‌تر از همیشه آماده‌ی دریدن بود، به چشمان سیاه رنگ لاله زل زد و گفت:

- نری زنگ می‌زنم مأمور بیاد؛ حالا دیگه خوددانی!

لاله دماغش را با صدا بالا کشید، تک‌خندی کرد و با لحنی که سعی داشت مشابه حالت بیان یاسر باشد، گفت:

- حالا خوددانی!

بیانش را عادی کرد و با تمسخر ادامه داد:

- برو پسر حاجی؛ برو این بدون و ندون‌ها رو واسه یکی دیگه ردیف کن! من بیست سال تَنگ دل این مأمورها خسبیدم و شکم سیر کردم؛ من رو از کی می‌ترسونی آخه!

یاسر با حالتی عصبی خطاب به نوذری که آماده‌باش بود، گفت:

- نوذر زنگ بزن...

پیش از آنکه جمله‌اش را کامل کند، لاله آرام عقب- عقب رفت و همزمان بلند و با بغضی ناگهانی گفت:

- میرم نه چون ترسید‌م ها، نه؛ چون اگه دوباره برم اون تو، دیگه مهیار هوتوتو! باید بشینم تا ببینم کی می‌ذارن هوا به کله‌‌‌م بخوره و بیام دنبال بچه‌م. ولی یادت باشه، من بی‌خیالتون نمیشم آقا پسر!

سپس پشت به آن‌ها کرد، دوان- دوان بر روی موزاییک‌های روشن قدم گذاشت و وارد اولین کوچه شد. اشک‌هایش بی‌مهابا بر روی پوست چروک‌دار و لک‌دارش فرو می‌چکیدند و صورتش را تر می‌ساختند. نفس‌هایش به سختی به بیرون راه می‌یافتند و قدم‌هایش کم- کم رو به زوال و ایست کردن می‌رفتند.

پس از دور شدن از سر کوچه، ایستاد و دست بر دیوار سیمانی خانه‌ای قرار داد. نای سر پا ماندن را نداشت، بنابراین کمرش را به سردی دیوار سپرد، سُر خورد و تکیه زده بر آن، چهارزانو نشست. نگاه پر افسوس و حاوی تمسخر عابران برایش اهمیتی نداشت.

لرزان، گوشی نوکیای زوار در رفته‌‌اش را از جیب هودی‌اش در آورد. انگشتانش یخ‌کرده‌اش را روی دکمه‌های عدددار گوشی فشرد و شماره‌ای را گرفت. گوشی را به زیر کلاه مشکی رنگش و بر روی گوشش نهاد و همزمان با اشک‌ ریختن‌هایش، به بوق‌های ممتد تماس گوش سپرد.

ناامید از پاسخ داده شدن تماسش، دستش را پایین آورد به آن پایان داد. گوشی را روی پاهایش انداخت و دو دستش را بر صورت تر شده با اشک‌هایش نهاد. هق- هق‌هایش، دل‌ریش‌کننده بود و حال زارش، ترحم‌برانگیز! به ناگاه پشت دستانش را محکم روی صورتش کشید تا رد اشک‌هایش را پاک کند.

دندان‌های زرد و لب‌پَرش را با حرص روی هم فشرد و پس از گذاشتن گوشی در جیب هودی زرشکی‌اش، به ضرب از جای برخاست. با قدم‌های گیجی که سعی می‌کرد استوار نگاهشان دارد، به طرف انتهای کوچه حرکت کرد.

***

از تاکسی زرد رنگ پیاده شد و پا بر روی خاک و کلوخ روی زمین‌ نهاد. در جواب راننده که گفت:

- آقا من برم یا بمونم؟

با نفس‌های لرزدار، آرام گفت:

- برو آقا! 

دور زدن ماشین و خاکی‌ که بلند شد، سببِ چند سرفه‌ی پشت سر هم او گردید. به سوی جلو گام برداشت و مشتش را باز و بسته کرد تا شاید بتواند بی‌حسی‌اش را خاموش کند. نمی‌دانست میان آن همه قبر‌ و خفته‌های در قبر، باید به کدامین سو سوق یابد تا مادرش را بیابد.

راه می‌رفت، نام‌های روی سنگ‌ها را می‌خواند و خسته که می‌شد، تکیه‌ای به یکی از درختان سر به فلک کشیده‌ی آن‌جا می‌داد و پس از تازه کردن نفس، دوباره به جست و جو می‌پرداخت. نگاهش از دور، به پارچه‌ای سبز و مشکی خورد که بزرگ روی آن، کلمه‌ی《یا علی》نوشته شده بود.

تازه به یاد آورد که مادر تازه خاک شده‌اش، سنگ قبری نداشته و او تا به حال در آسمان، به دنبال ماهی می‌گشت. دَم‌هایش عمق داشت و بازدم‌هایش طولی نداشت؛ و این‌ها همه به سبب بغضی بود که در گلویش ثانیه به ثانیه بزرگتر می‌شد.

کف دستان عرق کرده‌ی‌اش را به پیراهن چروک و مشکی رنگش کشید؛ پیراهنی ‌که از کمد لباس‌های هاتف غضب کرده بود تا حرمت مادر از دست رفته‌اش را نگاه دارد. جلو می‌رفت و قلبش به مانند تمام ساعاتی که گذرانده بود، می‌گفت:

- دروغه؛ همه چی دروغه!

به کنار قبر که رسید، اشک‌ها از چشمه‌ی مشکی رنگ چشمانش راه باز ‌کردند و زمزمه‌ی 《دروغه!》از قلبش بر زبانش جاری گشت. روی دو زانو افتاد و با دست‌هایی که کف آن‌ها عرق کرده بود و استخوان‌هایشان متزلزل و لرزان، پارچه‌‌ی برزنتی را بلند کرد و به صورت تر شده‌اش نزدیک گرداند.

به ثانیه‌ای خودش را رها کرد و فریاد جانش را، غم‌های لانه‌ کرده در قلب زارش را، خفه شده رها کرد. چگونه خفه شده؟ آن‌قدر فریادش عمیق و بلند بود که صدا نداشت؛ که گوش برای شنیدنش عنصری کم داشت.

با چشم اگر به آن پسر روی زانو نشسته می‌نگریستند هم نمی‌فهمیدند که دریای جانش در حال خروش است؛ چون آن پارچه‌ی مزین شده با نام علی، دیگر روی خاکِ برآمده‌ی زمین نبود و به صورت تر شده‌اش چسبیده بود. فریادش را فقط قلب‌ها می‌شنیدند، آن هم نه هر قلبی؛ تنها سرخ‌های سیاه شده از درد توان این امر ‌را داشتند. و وای بر آن قلب‌های علیل و ناخوش! وای!

***

  • لایک 12
  • تشکر 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

卐پارت نوزدهم卐

یاسر با شنیدن صدای به هم خوردن ظرف‌ها و شیر آب، بی‌هدف پا در آشپزخانه گذاشت. به قسمت داخلی اپن تکیه‌ داد و نگاه به صحرایی دوخت که پشت به او در حال ظرف شستن بود. تقریباً سه روزی می‌شد که حرف نزده بودند مگر به اجبار! چشمانش خیره به صحرا که نه، بلکه به لباس‌هایی بود که حتی در خانه‌ هم رنگ مشکی‌شان را نمی‌باختند!

لب‌هایش را با زبان تر کرد تا حرف بزند اما پیش از سخن گفتنش، صحرا آخرین ظرف را روی جاظرفی استیل کنار سینک گذاشت، شیر آب را بست و دست‌کش‌های صورتی رنگ ظرف‌شویی را درآورد.

موهای باز و فردار خواهرش، عجیب قلبش را به درد می‌آورد؛ شاید چون او را به شدت به یاد آن ابریشم‌های لطیف و همواره باز مادرشان می‌انداخت! و این دردمندی عجیب به نظر می‌آید؟ نه؛ بالاخره او نیز پسری بود    که عزیزکرده‌ی مادرش بود و مادرش عزیزش!

صحرا در کابینت زیر سینک را باز کرد و سطل کرم رنگ را از درونش بیرون کشید. بینی‌اش را از بوی تیز آشغال‌ها چین داد و زور زد تا سر آن را گره بزند اما پلاستیک سطل آن‌قدر از زباله پر شده بود که توان او را زیر سؤال می‌برد. یاسر که تقلا و ناتوانی او را دید، تکیه از اپن گرفت و جلو رفت.

در تمام مدت حضور یاسر، ابروهای کمانی صحرا از فهمیدن بوی عطر تلخ او، یکدیگر را ریز در آغوش گرفته بودند؛ اما این احساس حضور برادرش را به روی خودش نیاورده بود. یاسر که به کنار او رسید، دست جلو برد تا لبه‌ی سطل را به طرف خود بکشد که صحرا با عقب کشیدن سطل و دستش، ممانعت کرد.

یاسر نگاهی عمیق به نیم‌رخ گندم‌. خواهرش حواله کرد، دستان بزرگش را روی دست ظریف او نهاد و خواست حرفی بزند که صحرا دستش را از زیر دست او کشید و به سرعت از آشپزخانه خارج شد. برای ثانیه‌ای، ابروهای پرپشت یاسر در هم فرو رفت و پلک‌هایش روی هم قرار گرفت اما نه از روی خشم، نه از روی حرصِ پس زده شدن توسط خواهرش؛ بلکه از حسی به مانند شرمساری و دردمندی! زیر لب زمزمه کرد:

- لعنت به من!

و پس از چند لحظه مکث، به سختی پلاستیک بزرگ و مشکی رنگ را گره زد، سطل را در یک دست گرفت و از آشپزخانه خارج شد. چشمش لحظه‌ای به مانی خورد که در همان جای همیشگی‌اش نماز می‌خواند و یرحا، مشغول پایین و بالا کردن مهره‌های تسبیحش بود. از در خانه خارج شد و با قدم گذاشتن در حیاط، سوز شب‌هنگامِ پاییزی را حس کرد. 

آسمان تاریک بود و ستاره‌ها، بدجور چشمک می‌زدند و برای ماه و شبهِ ‌ماه‌ها دلبری می‌کردند. به طرف درب بزرگ حیاط رفت و پس از باز کردن درب کوچک درون آن، وارد کوچه شد تا پلاستیک زباله را به سطل فلزی و سربی رنگی که کمی دورتر از خانه بود، برساند؛ اما با دیدن چیزی، قدم‌هایش جلوی در ثابت ماند.

لاله در ساعتی از شب که به سمت دوازده میل می‌کرد، در کنار در خانه‌شان چهارزانو نشسته بود و همان‌طور که به دیوار آجری و سفید رنگ تکیه زده بود، به خود می‌لرزید. نمی‌دانست باید نسبت به دیدن آن صحنه چه واکنشی نشان دهد؛ عصبانی باشد که آن زن هنوز دست از سرشان بر نداشته بود و می‌خواست پاپیچشان شود، یا متأسف و اندوهگین شود که به آن روز افتاده بود.

در نهایت، زمانی که عکس‌العملی از سوی لاله نسبت به حضورش ندید، به‌طرف سطل درون کوچه رفت و با گذاشتن کیسه‌ی زباله در آن، با سطل خالی به سمت خانه بازگشت. به لاله که کلاه هودی زرشکی‌اش، نور چراغ پایه‌دار درون کوچه را پس می‌زد و روی نیمی از صورتش سایه انداخته بود، نگاهی دیگر کرد. مردد لب گشود اما جدی گفت:

- چرا این‌جا نشستی؟

لاله کف دست‌هایش را به هم سابید و به سمت آن هو کرد؛ سپس بدون نگاه کردن به یاسرِ ایستاده، لب باز کرد و گفت:

 - چون جا ندارم!

یاسر یک دستش را در جیب شلوار راحتی و خاکستری رنگش فرو کرد، کلافه چشم در کاسه‌ چرخاند و با نگاه به حرکات لاله، گفت:

- چه ربطی داره؟

لاله، حرکت دستانش را متوقف ساخت، تیز سرش را بلند کرد و با نگاه به او گفت:

- اصلاً دلم می‌خواد! جای تو رو تنگ کردم مگه؟ زمین، زمینِ خداست و من هم روش تمرگیدم!

یاسر اخم‌ کرد و با نیش‌خندی ریز و اشاره‌ای به مکان نشستن لاله، گفت:

- به دیوار خونه‌ی ما تکیه دادی!

لاله پر حرص به او نگریست؛ سپس همان‌طور نشسته جستی زد و خودش را کمی جلوتر برد. چینی ریز به بینی‌اش داد و با حالتی که حسی مانند انزجار را نشان می‌داد، در چشمان قهوه‌ای رنگ یاسر نگریست و گفت:

- الان چطور؟ نکنه آسفالت کوچه رو هم قاطیِ خونه‌تون حساب می‌کنی؟

یاسر چند لحظه‌ای به چهره‌ی آفتاب‌سوخته و لک‌دار او نگریست و سپس بی‌حرف وارد خانه شد و در را پشت سرش بست. لاله بعد از بسته شدن در، دوباره خودش را عقب کشید و پس از اینکه تکیه‌اش را به دیوار داد، زیر لب با حرص و تمسخر ادای یاسر را در آورد و گفت:

- به دیوار خونه‌ی ما...

خودش حرف خودش را قطع کرد، دستش را در هوا تکان داد و با بغضی که به مانند عصر، ناگهان به گلویش چنگ زده بود، گفت:

- پسره‌ی مسخره‌ی تک ماده‌ای!

و دوباره با حرص مشغول سابیدن کف دستانش به هم و هو کردن به طرفشان‌ شد. یاسر که پس از بستن در حیاط، همان‌جا پشت درب بسته شده ایستاده بود، با شنیدن صدای بغض‌دار او، حسی شبیه به عذاب وجدان در وجودش شکل گرفت.

آرام شروع به راه رفتن کرد و همان‌طور که چشمش به سطل کرم رنگی بود که در دستش جلو و عقب می‌شد، فکر می‌کرد. داخل رفت و پس از قرار دادن سطل در جای اولیه‌اش، به دنبال جاوید به طرف طبقه‌ی بالا رفت.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

卐پارت بیستم卐

پله‌ها را که طی کرد، جاوید سربه‌زیر از درون نزدیک‌‌‌ترین اتاق به پله‌ها، خارج شد. یاسر صدایش را بلند کرد و خطاب به او بی‌مقدمه گفت:

- این زنه، لاله، دم در نشسته!

جاوید سر بلند کرد و از حرکت ایستاد. ابروهایش در هم گره خورد و متعجب گفت:

- چی؟

یاسر یک دستش را به میله‌ی پله‌ها تکیه داد و تنه‌اش را روی آن انداخت. نفسش را عمیق بیرون فرستاد و ادامه داد:

- میگه جا نداره!

جاوید با مکث و سؤالی گفت:

- داری میگی بذاریم بیاد تو؛ نه؟!

یاسر در سکوت به چشمان آبی رنگ و کلافه‌ی پدرش نگریست و منتظر ماند او تصمیم بگیرد. وجدانش او را مسؤول کرده بود تا چنین پیشنهادی را بدهد اما حرف آخر، چیزی بود که پدرش بر زبان جاری می‌ساخت. جاوید مردد به نقطه‌ای نامعلوم می‌نگریست.

انسان‌دوستی‌اش اجازه نمی‌داد زنی بی‌پناه شبش را در سرمای خیابان سر کند، اما ترسی عمیق در وجودش جنبان بود. ذهنش به دنبال ارتباطی میان آن نامه‌ی کاهی رنگ از راه رسیده و لاله بود و همین امر در تصمیم‌گیری‌اش تردید ایجاد می‌کرد.

در نهایت مغلوب نفْسِ خیرخواه درونش شد و با کشیدن آهی عمیق، به چشمان قهوه‌ای رنگ و منتظر یاسر نگریست. لب‌های باریکش را از هم فاصله داد و آرام گفت:

- زیرزمین رو مرتب می‌کنم؛ بگو بیاد تو!‌

یاسر چند لحظه‌ای به تشویش کمرنگی که درون چشمان آسمانی پدرش بود، نگاه دوخت؛ این حال او برایش عجیب که نه، بلکه جدید بود. سری به نشانه‌ی تأیید تکان داد و رو برگرداند تا به طرف پایین برود. راهی که رفته و برگشته بود را برای بار سوم طی کرد و به در حیاط رسید.

آرام آن را گشود و به لاله‌ای نگاه کرد که بیشتر در خود فرو رفته بود. لاله همان‌طور که چهارزانو تکیه به دیوار سپرده بود، دست‌هایش را تَنگ در آغوش می‌فشرد و سرش جایی میان یقه و کلاه هودی زرشکی‌اش جای داشت. یاسر برای آن زنی که بی‌پناه بود و پناهگاهی نداشت، دل می‌سوزاند.

لاله هم‌سن و سال بیتای نیست شده، بود؛ یک مادر آشفته و دور مانده از فرزند! همین‌ دو جمله ذغال شده بود و مدام ترحمش را شعله‌ور می‌کرد. چند تقه به در فلزی زد تا حواس لاله را جمع کند و سپس با صدایی که نه خیلی آرام بود و نه بیش از حد بلند، گفت:

- خانوم؛ بلند شو...

لاله پیش از آنکه او جمله‌اش را کامل کند، سر از گریبان خارج کرد و با لرز و فین- فین گفت:

- بابا به پیر، به پیغمبر دیوار خونه‌تون رو هپلی هاپولی نمی‌کنم!

ابروهای یاسر به هم نزدیک شد؛ نه به نشانه‌ی اخم و خشم بلکه از تعجب شنیدن جفت کلمه‌ی《هپلی هاپولی》! لب باز کرد و دوباره گفت:

- بلند شو...

بلند شدن عصبی و ناگهانی لاله، مانع از آن شد که ادامه‌ی جمله‌اش را بر زبان جاری سازد. لاله دست‌های خشک شده از سرمایش را در جیب‌های هودی‌اش فرو کرد و با حرصی مضاعف شده، خطاب به یاسر گفت:

- بیا بلند شدم!

سپس رو به سمت آسمان ابر گرفته و سیاه دوخت و با تکان دادن سرش و اشاره‌ای ریز به یاسر، گفت:

- خدایا ببین برای یه دیوار داره چی به روز من میاره! احساس حرص و عصبانیت به درون یاسر نیز نفوذ کرد. از اینکه لاله مدام میان کلامش می‌پرید و اجازه‌ی صحبت به او نمی‌داد، کلافه شده بود و اخم‌ بر پیشانی‌اش نقش بسته بود. این‌بار تقه‌ای محکم‌تر به در زد و با صدایی که ولومش بلندتر از قبل بود، خطاب به لاله گفت:

- بذار من حرفم رو بزنم خانوم؛ اِ!

لاله که با ضربه‌ی ناگهانی و صدای بلند او در جایش تکانی خورده بود، با چشمان شب‌رنگ و ترسیده‌اش به اخم روی پیشانی یاسر نگریست و آرام‌تر و بی‌جبهه‌گیریِ قبل، گفت:

- خیلی‌خب آروم؛ چه خبرته؟!

یاسر لحظه‌ای نگاهش را به عابری داد که خیره به آن‌ها از وسط کوچه می‌گذشت؛ سپس خسته و سریع رو به لاله گفت:

- می‌تونی امشب این‌جا بمونی!

و بی‌آنکه در انتظار شنیدن پاسخی از سوی لاله‌ بماند، بدون بستن در داخل رفت.‌ لاله لب‌های خشک شده‌اش را با زبان تر کرد، نگاهی به کوچه‌ی تاریک و آسفالتِ رنگ پریده‌اش انداخت و آرام به درون حیاط قدم برداشت. بوی عطر یاس‌ها بینی‌اش را قلقلک داد و باعث شد نگاهش را به سمت منبع آن عطر دل‌انگیز سوق دهد.

چراغ روشن زیرزمینی که گوشه‌ی سمت چپ حیاط بود، مانع از آن شد که به بوته‌های گل توجه زیادی کند. در را بست و خواست به آن سمت برود که صدای یاسر باعث شد به طرف ساختمانِ خانه سر بچرخاند. یاسر در حالی که بالای پله‌ها و جلوی در چوبی خانه ایستاده بود، طوری که او بشنود گفت:

- ‌خانوم!

چشمانش در پی نور زرد رنگ زیرزمین بود اما به سبب صدا زده شدنش، به جلو گام برداشت و با بالا رفتن از چند پله‌‌ای که مقابلش جای داشت، پشت سر یاسر وارد خانه شد. گرمایی که به صورت یخ‌بسته و قرمز شده‌اش خورد، سبب شد چشمانش را ثانیه‌ای ببندد و نفسی عمیق بیرون دهد.

- برو به آبجی صحرا بگو مهمون داریم!

با صدای یاسر، چشم باز کرد تا کنجکاوی‌اش را خاموش کند. دخترک کوچکی که موهای قهوه‌ای رنگ و بلندش باز بود و دروش ریخته بود، توجهش را جلب کرد. نگاهش به شدت عجیب، به راه رفتن یرحا و بالا رفتنش از پله‌ها خیره بود. حسی که در چشمانش بود، چیز زیبا و قابل درکی نبود؛ احساسی که فقط خودش می‌دانست از کجا نشأت می‌گرفت.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

卐پارت بیست و یکم卐

یاسر که خیرگی لاله را دید، گفت:

- یه اتاق توی زیرزمین هست که برای شما مرتبش می‌کنیم تا راحت باشید. سرویس بهداشتی و حمام هم پایین هست. خواست حرف دیگری بزند که با پایین آمدن صحرا از پله‌ها، مکث کرد. همان‌طور که به سوی خواهرش می‌رفت، با اشاره به مبل‌ها، کوتاه و جدی خطاب به لاله گفت:

- شما یه چند لحظه بشینید!

به کنار صحرا که رسید، بی‌مقدمه، بی‌توجه به خشکی نگاه او، زمزمه کرد:

- این زن خواهر لیلاست!    اومده بود دم در و جا نداشت؛ ناچار شدیم بگیم بیاد داخل.

کنجکاوی سبب شد که صحرا برای زمانی کوتاه، کینه و حرصی که از برادرش در دل نشانده بود را فراموش کند. متعجب اما به مانند یاسر آرام گفت:

- خواهر لیلا این‌‌جا چی‌کار‌ می‌کنه؟

یاسر، دستش را به نرده‌ی انتهایی پله‌ها تکیه داد و با نگاهی ریز به لاله‌ای که روی مبلی تک‌نفره نشسته بود و به جوراب‌هایش می‌نگریست، گفت:

- میگه اومده دنبال پسرش...

با مکث ادامه داد:

- مهیار!

چشمان ‌کشیده‌ی صحرا گرد شد و نگاهش به طرف لاله‌ی خیره به زمین سوق یافت. صدای یاسر دوباره حواس او را جلب کرد.

- بهش غذا بده؛ فکر کنم چیزی نخورده!

صحرا لب‌های برجسته‌اش را گزید و با تکان سرش، رو گرداند تا به طرف لاله گام بردارد که یاسر گفت:

- مانی کجاست؟

در حالی که دوباره در پوسته‌ی قبلی‌اش فرو رفته بود، بدون نگاه به برادرش، آرام گفت:

- خسته بود؛ رفت بالا بخوابه!

***

هاتف، در تاریکی شب فرمان را چرخاند و بی‌توجه به خط‌کشی جاده و ممنوع بودن سبقت، از ماشین نفتکش بزرگ‌جثه‌ای جلو زد. دستی به چشمانش کشید و سپس آرنجش را لبه‌ی پنجره نهاد و به راه ادامه داد که با علامت فردی که تابلو در یک دست داشت و چراغی چشمک‌زن در دستی دیگر، ناچار شد ماشین را به کنار هدایت کند و آن را نگه دارد.

نفسش را عمیق بیرون داد و با چرخاندن سوئیچ در جایش، ماشین را خاموش کرد. به سمت داشبرد دست برد تا مدارک را بردارد اما تنها چیزی که در تاریکی شب در آن فضای کوچک دید، چند پلاستیک، کاغذ و تعدادی وسیله‌ی خرده‌ریز بود.

همزمان با رسیدن مأمور سبزپوش به جلوی پنجره‌ی پایین ماشین، دو دستش را با کلافگی روی صورتش کشید و به طرف مرد جلوی در رو چرخاند. مرد دستش را به لبه‌ی پنجره‌ی نیسان آبی رنگ تکیه داد و با نگاهی ریز به عقب نیسان، گفت:

- سبقت غیرمجاز گرفتی آقا! مدارک ماشین؟

هاتف یک دستش را پشت گردن دردمندش نهاد و با استیصالی که در چهره‌ی همیشه جدی‌اش بود، گفت:

- مدارک همراهم نیست!

مرد دستی به ریش‌های بلند مشکی رنگش کشید و با برداشتن تکیه‌اش از لبه‌ی پنجره، گفت:

- ماشین می‌خوابه!

هاتف زیر لب کلافه نوچی کرد، در ماشین را باز کرد و با صاف کردن پیراهن مشکی رنگش، پیاده شود. مأمور به سمت پشت نیسان رفت و با زدن چند تقه به یخچال بزرگ و بدنه‌ سفیدِ پشت آن، رو به هاتف گفت:

- این پشت چی داری؟

هاتف یک دستش را در جیب شلوار کتان مشکی رنگش فرو کرد و گفت:

- گوشت!

مرد، عقب رفت و با کشیدن دستش در لابه‌لای موهای جوگندمی‌اش، سر پایین انداخت و گفت:

 - باز کن!

هاتف جلو رفت و با بالا کشیدن دو قفل میله‌ای و باز کردن در، خطاب به مأمور گفت:

-  الان باید چی‌کار‌ کنیم؟

مرد سرکی به داخل یخچال کشید و با نگاهی به گوشت‌های یخ‌زده و پوشیده شده با پلاستیک، گفت:

- باید یه ماشین پیدا کنی و بری!

هاتف دوباره نوچی کلافه کرد و با برگرداندن رویش به پشت، دو دستش را در حجم موهای قهوه‌ای رنگش فرو برد. چشمان خسته‌اش را فشرد و با گفتن جمله‌ای، آخرین تلاشش را برای توقیف نشدن ماشین   کرد.

- آقا این گوشت‌ها برای نذریه؛ باید به موقع برسه تهران!

مرد همان‌طور که به طرف ماشین خودشان می‌رفت، گفت:

- این دیگه مشکل شماست.

هاتف پشت سرش حرکت کرد و برای اینکه در میان صدای تردد ماشین‌ها، صدایش به گوش او برسد، بلند گفت:

- اگه زنگ بزنم مدارک بیارن می‌‌تونم ماشین رو ببرم؟

مرد ایستاد، عمیقاً به چهره‌ی پر استیصال هاتف نگریست و با مکثی چندین ثانیه‌ای، گفت:

- جریمه میشی ولی آره میشه. 

هاتف نفسی عمیق سر داد، گوشی‌اش را از جیب شلوارش خارج کرد و شماره‌ی یوسف را گرفت.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

卐پارت بیست و دوم卐

بعد از بوق‌هایی متوالی، صدای گرفته و خسته‌ی یوسف در گوشش پیچید.

- جان؟

ابروهای هاتف از گرفتگی بیش از حد معمول صدای او، لحظه‌ای در هم شد اما بدون جویا شدن علت، گفت:

- یوسف من حدوداً ده کیلومتری تهرانم؛ خلاف رفتم پلیس ماشین رو نگه داشته. مدارک رو جا گذاشتم؛ می‌خوان ماشین رو بخوابونن ولی بارم گوشت‌های نذری فرداست و باید برسونم خونه‌تون. می‌تونی سوئیچ ماشین من رو برداری و مدارک رو بیاری؟ یک‌کم‌ قبل از پلیس‌راه تهران وایستادم.

سکوت یوسف باعث شد با تردید بگوید:

- یوسف!

یوسف با همان صدای گرفته‌اش گفت: 

- خونه نیستم هاتف!

هاتف، دستش را پشت گردنش نهاد و پرسؤال و نگران پرسید:

- کجایی پس؟

یوسف با مکثی طولانی، آهی عمیق کشید و گفت:

- سر خاک مامان!

اخم بر پیشانی صاف و نسبتاً بلند هاتف نشست. به ساعت مچی روی دستش نگاه کرد و با جدیتی که چاشنی‌اش سرزنش بود، گفت:

- ساعت نزدیک چهار صبحه؛ پا شدی تک و تنها رفتی اون‌جا که چی بشه؟! اصلاً تو از کی اون‌جایی؟‌

یوسف با صدایی که تحلیل رفته بود، گفت:

- بچه نیستم که!

هاتف سرش را با تأسف، اندوه‌وار تکان داد و با گفتن:

- برام آدرس بفرست!

بی‌خداحافظی به تماس پایان داد و به نوذر زنگ زد. صدای خواب‌آلود نوذر که در گوشش پیچید، با شرمندگی‌ای که در چهره‌اش نمایان نبود، گفت:

- نوذر داداش یه زحمت برات دارم!

و راه رفت و گفته‌هایش به یوسف را دوباره برای نوذر بازگو کرد. از طرفی عذاب وجدان داشت که نوذر را نیمه‌شب زابراه می‌کرد و از طرف دیگر‌، چاره‌ای جز توسل به او نداشت. تماس را که قطع کرد و به سمت ماشین رفت.

در را باز گذاشت، روی صندلی راننده نشست و با اعصابی که ویران شده بود، سیگاری از داشبورد خارج کرد. آن را روشن کرد و با خارج شدن اولین دسته‌ی دود از میان لب‌های باریکش، انتظار کشیدن برایش آغاز شد. در دلش خدا را شکر می‌کرد که از کلید خانه‌اش، یکی برای نوذر هم زده بود تا در چنین شرایطی لنگ نماند.

***

به صندلی‌اش تکیه سپرده بود و بدون نگاه به یوسفی که با لباس‌های خاکی شده در کنارش نشسته بود، انگشت‌هایش را به ضرب روی فرمانِ ماشینِ بی‌حرکت می‌زد. احتمالاً هیچ‌گاه آن صحنه‌ای که چندین دقیقه‌ی پیش با چشم نگریسته بود را فراموش نمی‌کرد؛ زمانی که یوسف را دراز کشیده در کنار قبر مادرش دید.

باید تلاش می‌کرد او رو دوباره به زندگی بازگرداند؛ به پاس تمام زمان‌هایی که کم آورده بود و یاسر زیر بال و پرش را گرفته بود. نگاهش را از روبه‌رو و آفتابی که داشت از ناکجاآباد برمی‌خاست، گرفت و به انگشتانش سکون را تحمیل کرد. به پریشانی چهره‌ی یوسف و موها و محاسن کم‌پشت و نامرتبش نگریست و گفت:

- کی می‌خوای مطبت رو باز کنی؟

یوسف، بدون نگاه به چشمان سرزنشگر و مشکی رنگ هاتف، همان‌طور که تکیه‌‌ی بازویش به لبه‌ی پنجره بود و تکیه‌ی سرش به کف دستش، بی‌حس گفت:

- امروز که تعطیله؛ دیروز عصر زنگ زدم به منشی و گفتم از فردا بیاد!

هاتف، کف دو دستش را به صورتش و روی چشمان پف کرده از خستگی‌اش کشید؛ سپس آینه‌ی جلوی ماشین را تنظیم کرد و سوئیچ را در جایش چرخاند. همزمان با به صدا در آمدن موتور ماشین، خطاب به یوسف گفت:

- میری خونه؟

یوسف به دلیل دست‌انداز‌های نیسان روی کلوخ‌های ابتدای جاده‌ی قبرستان، بازو و آرنجش را پایین آورد و روی زانویش گذاشت. در تاریکی ماشین و روشنی اندک سپیده‌‌ی صبح، به نیم‌رخ مردانه‌ی هاتف نگریست و گفت:

- اگه مزاحمم آره!

هاتف دنده را عوض کرد و با حرصی که از پشت مردمک‌های قهوه‌ایِ مایل به مشکی‌اش دیده می‌شد، نگاهی کوتاه به یوسف حواله ساخت و گفت:

- چرا چرت میگی؟ الان من باید ناراحت بشم؛ می‌دونستی؟

یوسف، آهی کشید و به ابروهای پرپشت و در هم گره کرده‌ی هاتف نگریست. می‌دانست حرفی که زد نابجا بوده و هاتف همیشه علاوه بر خانواده‌ی خودش، خود را وقف خانواده‌ی آن‌ها و مشکلاتشان می‌کرد. لحن خسته و تهاجمی‌اش را خاموش کرد و آرام گفت:

- نمی‌تونم یاسر و بابا رو ببینم.

هاتف باز هم نگاهی کوتاه به چهره‌ی درهم یوسف کرد. می‌فهمید که آن پسر کم آورده بود و نقطه‌‌های مثبت ادامه دادنش، دیگر به چشمش نمی‌آمدند. این نقطه‌ها، صحرا، یرحا و مانی‌ای بودند که یوسف می‌بایست خود را وقف آرامششان می‌کرد؛ اما آن پسر آنقدر در تاریکی عمل برادر و پدرش گرفتار شده بود که توجه به آنان، از خاطرش می‌گریخت. اشاره‌ای به زیر پای یوسف کرد و گفت:

- یه بطری آب اون پایینه؛ فعلاً اون رو بده به من!

یوسف خم شد، بطری کوچکی که کمی آب گرم در آن بود را برداشت و به طرف هاتف گرفت. هاتف با یک دست درب کوچک بطری را باز کرد و پس از تعارف به یوسف و نفی او، آب درونش را سر کشید و گفت:

- بچه نیستی که باهات بحث کنم‌؛ فقط به بقیه هم فکر کن!

بطری را کنار دنده ‌گذاشت و دستی به پشت گردن دردمندش کشید. یوسف تصمیمیش را گرفته بود؛ می‌خواست جلو برود و ادامه دهد تا خودش را ثابت کند. نمی‌خواست صحرا را در آن خانه تنها و شاید بی ‌هم‌صحبت بگذارد.

باید فکر می‌کرد که چه موقع پیله‌‌‌اش را، مانع دور شدنش را بشکافد و دوباره با برادر و پدرش رخ در رخ شود. با فکر به چیزی، رو به هاتف کرد و با نگاه به ته‌ریش کوتاه روی صورت او، گفت:

- نوذر برات مدارک رو آورد؟

با دیدن سری که هاتف به نشانه‌ی تأیید تکان داد، با اندکی تعجب که تنها در چشمانش جای داشت، پرسید:

- پس کی بالای سر بچه‌ها بود؟

هاتف همان‌طور که این‌بار به صورت مجاز از ماشینی سبقت می‌گرفت، گفت:

- انگار یاسر مرخصش کرده و خودش امشب جاش رفته میدون!

یوسف به آسمانی که نور ملایم خورشید، ظلمت آن را گرفته بود و پرندگان، دسته‌ای، از یک طرف به طرف دیگرش می‌رفتند، نگریست و دوباره پرسید:

- تو مگه قرار نبود ظهر امروز بیای؟

و خاموش‌کننده‌ی گفت و گوی میانشان، آخرین جمله‌ای بود که هاتف بر زبان آورد.

- یاسر گفت می‌خوان نذری رو برای ظهر بار بزنن؛ شبونه اومدم که گوشت‌ها رو برسونم!

***

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

卐پارت بیست و سوم卐

با صدای خرخری که به گوشش رسید، ناگهان   با ترس چشم باز کرد. با دیدن زنی که بالای سرش ایستاده بود و سایه‌ای که روی دیوار نیمه روشن افتاده بود، به ناگاه  سر جایش نشست و سعی کرد موقعیتش را تجزیه و تحلیل کند.

زمانی که متوجه شد چه اتفاقی در حال رخ دادن است، دهانش باز شد و شعاع مردمک‌های قهوه‌ای رنگش تا آخرین حد ممکن گشاد گشت. زنی که روی یرحا چمبره زده بود و دست‌هایش را دور گردن او چفت کرده بود را محکم هل داد و با بلندترین صدای ممکن جیغ زد و گفت:

- یاسر! بابا!

چشم‌‌های آبی رنگ و معصوم یرحا را که باز و گرد شده دید، پوست سفید رنگ او را که سرخ گشته نگریست، بغضی ناگهانی به گلویش چنگ انداخت و به سرعت اشک شد. بالاخره بعد از تلاش‌های تمام‌نشدنی‌اش، همان‌‌زمانی که جاوید سراسیمه به داخل اتاق جهید، توانست زنی که جز لاله نبود را از خواهر کوچکش جدا کند و با هل محکمی به زمین بیندازد. یرحا را به آغوش کشید و پشتش را ماساژ ‌داد تا نفس‌‌های پر از اتصالی او را مانند اول عمیق گرداند. مدام می‌گفت:

- نفس بکش قشنگ من؛ نفس بکش!

بغض یرحا نیز به مانند صحرا شکست و در حالی که به سختی نفس می‌کشید، اشک از چشمانش فرو ‌چکید. افسوس که دخترک زبانی برای حرف زدن نداشت تا حال بدش را صدا کند و هق- هق‌هایش را در اتاق بچرخاند. جاوید با دیدن حال دخترانش و لاله‌ای که روی فرش اتاق افتاده بود و بازویش را می‌مالاند، بهتش به اخم و خشم تبدیل شد.

زمانی که لاله چاقویی از جیب هودی زرشکی رنگش خارج کرد و خواست دوباره به سوی یرحای بی‌نفس جست بزند، جاوید به سکونش پایان داد و جلو رفت. چاقوی دسته چوبی‌ای که قرار بود با ضربه‌ی لاله، به گونه‌‌ای از صحرا رد شود و یرحا را زخمی کند، به پهلوی جاوید اصابت کرد.

لاله دسته‌ی چاقو را رها کرد و مات به جاویدی نگریست که دست خونی‌اش را روی چاقوی فرو رفته در پهلویش نهاده بود. صحرا دست‌های لرزانش را از دور یرحای ترسیده و نشسته بر تخت باز کرد و با حیرت به پدرش نگریست. هق- هق‌کنان، مات خونی شد که لباس پدرش را خیس می‌‌کرد و لب زد:

- بابا!

***

یاسر، نفس- نفس‌زنان در راهروی بیمارستان می‌دوید. با دیدن صحرا که روی صندلی‌های کاربنی رنگ بیمارستان نشسته بود و سر در میان دست داشت، از سرعت قدم‌هایش کاست. ترس دونده‌ای شده بود و زمینِ دلش را بالا و پایین می‌کرد.

خودش را مقصر وضعی که درش بودند می‌دانست چون او  پیشنهاد ماندن لاله در خانه‌شان را به جاوید داده بود. به بالای سر صحرا که رسید، با صدایی که کمی لرز در بطنش حس می‌شد اما هنوز محکم بود، گفت:

- حالش چطوره؟

صحرا که صدای او را شنید، سر بلند کرد‌. پشت دستش را بر روی گونه‌های تر از اشکش کشید و از جا برخاست.  نگاهی به سر تا پای یاسرِ سیاهپوش کرد؛ این مشکی پوشیدن‌های برادرش، دلش را به این گرم می‌کرد که یاسر در عمق قلبش مادرش را درست شناخته و برایش ارزش قائل است؛ اما این موضوع نمی‌توانست به سردی روابطش با یاسر، رنگ و بوی گرمای گذشته را بدهد.  لب‌های برجسته‌ و صورتی رنگش را تر کرد و با صدایی گرفته و سرد گفت:

- اتاق عمله؛ کبد و روده‌هاش آسیب دیده!

یاسر، یک دستش را در جیب شلوار پارچه‌‌ای‌اش نهاد و دست دیگر را با افسوس و کلافگی، در موهای مشکی  رنگش فرو برد. نگاهش را میخ چشمان کشیده و زیبای خواهرش کرد؛ در عمق آن دو تیله‌ی قهوه‌ای رنگ، دنیایی از درد خشکیده و جا خوش کرده بود. دستش را روی صورت و ریش‌های کوتاهش کشید و دوباره پرسید:

- اون زن...

صحرا در میان کلامش پرید و با عصبانیتی که در صدایش عیان بود، گفت:

- فرار کرد؛ تا من حواسم گرم چاقویی که زد و برو و بیای نفسِ یرحا شد، رفت!

یاسر نگاه کوتاهی به دیوارهای سفید بیمارستان و برانکاردی که بیماری را به سرعت حمل می‌کرد، حواله ساخت.  بینی‌اش را از بوی الکل پیچیده در آن محیط استریل، چینی ریز داد و گفت:

- مگه پشت تلفن نگفتی جیغ زدی؟ مانی چرا نیومد طرفتون؟

صحرا ابروهای پهن و دخترانه‌اش را در هم گره کرد. عصبانی اما با ولوم صدایی آرام، پاسخ داد:

- دستشویی  بوده؛ وقتی زنه رفت تازه اومد بالا ببینه چی شده! داری بازجویی می‌کنی؟

یاسر سکوت کرد و دقایقی بعد، آرام گفت:

- بریم؛ می‌رسونمت برمی‌گردم!

 

سپس بدون انتظار برای شنیدن پاسخی از سوی صحرا، پشت به او کرد و به طرف راهرویی که به در ورودی ختم می‌شد‌، رفت. از درب اتوماتیک، شیشه‌ای و دودی رنگ بیمارستان گذر کرد و پا در محوطه‌ی درختکاری  شده‌ی آن گذاشت.  همان‌طور که چشمانش  زیر تیغ نورِ تازه سر برآورده‌ی خورشید، ریز شده بود، دو فرد آشنا را دید و  به سمتشان راه کج کرد.

احتمال می‌داد که زمانی ‌که هاتف برای رساندن بار نذری به خانه‌شان رفته بود،  مانی اتفاقِ افتاده را برایش شرح داده اما دقیق نمی‌دانست که یوسف چگونه بر ماجرا واقف شده بود. از همان دو روز پیش که یوسف رفت،  احتمال می‌داد که نزد  هاتف رفته  باشد اما پس از اینکه در این رابطه از هاتف سؤال پرسید،  جز سکوت نصیبش نشد.

می‌دانست هاتف زمانی راه خروج کلمات نقاشی  شده در ذهنش‌ را در مقابل او می‌بندد که پای خواهش یا قسمی وسط باشد. البته نه هر زمانی؛  تنها وقتی که کسی هم‌رده یا عزیزتر از یاسر در قلبش، از اون خواهش می‌کرد. 

ویرایش شده توسط Otayehs
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری


×
×
  • اضافه کردن...