رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

رمان تشنج | Otayehs کاربر انجمن نودهشتیا


پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: A

ارسال های توصیه شده

卐پارت چهل و نهم卐

روی صندلی ماشین نشسته بود و تکیه زده به پشتی‌اش، روبه‌رو را می‌نگریست. خیابان پهنی که در لاین چپ آن ایستاده بودند، خلوت‌تر از همیشه بود. نگاهی به ساعت مچی روی دستش انداخت و با دیدن ساعت پنج دقیقه به شش، خطاب به حِسان که کنارش نشسته بود، گفت:

- شیشه!

حِسان کلافه دست درون موهای قهوه‌ای و  فِردارش فرو برد و گفت:

- هنوز پنج مین مونده.

گوشه‌ی لب یاسر به نشانه‌ی پوزخند اندکی بالا رفت و ضرب گرفتن‌هایش بر فرمان آغاز شد. با آمدن صدای بوق ماشین از پشت، حِسان نفسی عمیق کشید؛ اما یاسر که با آن صدا آشنایی داشت، گفت:

- حیات با نیسان نمیاد.

در را باز کرد و حین پیاده شدن ادامه داد:

- هاتفه.

رو برگرداند و خواست به طرف نیسان برود که با دیدن صحرا و یوسف درست در کنار هاتف، سر جایش ایستاد. از آن‌جایی که درباره‌ی اتفاقات میان او و حیات، هنوز به آن دو چیزی نگفته بود، اصلاً قرار نبود چیزی راجع‌به عقدشان نیز بدانند. از عمد نبود منتهی فرصت توضیح دادن و شنیدن پیشنهاد نداشت. خانواده‌اش به جایی رسیده بودند که بی‌خبر از هم کارهای فرامهمشان را انجام می‌دادند و بعد خبر کارشان را اعلام می‌کردند؛ این برای خودش جای افسوس داشت، چه برسد به سایرین!

نفسش را عمیق بیرون داد و  به طرف شیشه‌ی سمت هاتف که به سمت خیابان بود، رفت. کف دو دستش را لبه‌ی شیشه‌‌ی پایین رفته  گذاشت و با پایین دادن سرش، رو به صحرا و یوسف آرام سلام کرد. حتی با وجود اینکه آن دو در آن لحظه آنجا حضور داشتند هم نمی‌تواستند بابت نگفتن درباره‌ی این عقد ناگهانی عذرخواهی کند؛ چون از توان و حوصله‌اش خارج بود. هاتف که سرحال نبودن او را دید، ماشین را خاموش کرد و گفت:

- چی شده؟

یاسر نگاهی به چپ‌ و راست انداخت و گفت:

- رفته فکر کنه؛ اگه بخواد، میاد؛ پدربزرگش رو هم میاره.

صحرا که از ظاهر یاسر نیز می‌توانست تشویش درونش را لمس کند، زمزمه‌وار گفت:

- زنگ می‌زنم بهش.

و از آن جایی که یوسف وسط خودش و هاتف نشسته بود و امکان پیاده شدن او راحت بود، بدون مکث در را باز کرد و پیاده شد. یاسر راست ایستاد و خطاب به صحرا گفت:

- نه، دخالت نکن.

در پاسخ نگاه پرسوال صحرا که گوشی به دست آن سوی نیسان ایستاده بود، جدی ادامه داد:

- حالا که نصف این راه رو رفته، بذار تا تهش بره؛ با حرف مجبورش نکن، بذار انتخاب کنه!

صحرا مقنعه‌اش را که اندکی بیش از حد عقب رفته بود، جلو داد و عصبی گفت:

- زنگ می‌زنم بهش و تو هم حق نداری جلوی من رو بگیری.

همان‌‌طور که از نیسان فاصله می‌گرفت و به سمت پیاده‌رو می‌رفت، دوباره گفت:

- حیات فقط به تو بدهکار نیست، منم کم طلبکار نیستم این وسط؛ باید بیاد وگرنه دیگه نه من، نه اون!

یاسر نیسان را دور زد و به او که در حال حرکت بود نزدیک شد. آستینش را گرفت تا از حرکت بازداردش و گفت:

- حرف گوش کن دختر!

صحرا آستین مانتوی مشکی رنگش را از دست او کشید و با صدایی نسبتاً بلند کفت:

- نه تو گوش کن، حیات...

صدای بلند حِسان که اندکی سر از پنجره بیرون داده بود،  سبب شد دست یاسر شل شود و آستین صحرا را رها کند.

- اومد!

صحرا عصبانی بود و نیاز داشت بابت تمام ندانسته‌هایش روزها بر سر دوستش، و در‌واقع تنها دوست حقیقی‌اش فریاد بزند؛ ولی شرایط ایجاب می‌کرد سکوت کند و خوب باشد؛ چون حیات آمده بود. نگاه همگی به دویست و شش سفید رنگی بود که جلوی ماشین یاسر پارک شد. حیات پس از خاموش کردن ماشینش‌، در را باز کرد و پیاده شد؛ حِسان نیز که از ماشین یاسر پیاده شده بود، در جلو و عقب را برای    مادربزرگ و پدربزرگش باز کرد.

پیرمردی قد کوتاه، عصا به دست از صندلی جلو پیاده شد و زنی توپر و سن‌دار از صندلی عقب. گویا برای آن پدربزرگ و همسرش همه‌چیز واقعی‌تر از چیزی که سایرین می‌دیدند، به نظر می‌آمد. خودش کت و شلواری مشکی رنگ با پیراهنی کرم به تن کرده بود و همسرش، مانتویی کرم رنگ و مجلسی پوشیده بود. به نظر می‌آمد هنوز پس از گذشته سال‌ها زندگی، خوش ذوقی‌‌شان از بین نرفته بود و لباس‌هایشان را با هم ست می‌کردند.

حیات برخلاف لحظاتی که پیش از آن با یاسر داشت، این‌بار از لحظه‌ی پیاده شدنش از ماشین، چه بسا از قبل‌تر، چشمان یاسر را می‌نگریست. لبخند نمی‌زد، حرف نمی‌زد و تنها از دور به آن دو گوی پرحرف چشم دوخته بود. صدای هاتف سبب شد سکوتی که برای چندین ثانیه در میان آن‌ جمع پراکنده و نه‌چندان شاد وجود داشت، بشکند و سکونشان نیز از بین رود.

- بفرمایید داخل.

همه پشت سر هم از درگاه اندک بزرگ محضر عبور کردند و وارد شدند. یاسر کمی از بقیه جلو زد و روبه‌روی میزی  سفید و چوبی قرار گرفت. یک دستش را  در جیب شلوارش فرو کرد و خطاب به زنی که پشت میز، روی صندلی‌ای سفید نشسته بود، گفت:

- آهنگر هستم.

زن لبخندی زد و از جای برخاست. اشاره‌ای به چهارچوب دو دری کرد که یکی از درهای سفید رنگش نیمه باز بود؛ سپس گفت:

- تشریف ببرید داخل؛ حاج‌آقا منتظرن.

پس از ورودشان، همه چیز چند دقیقه بیش به طول نینجامید؛ یاسر روی یکی از صندلی‌های سفید و زیبافُرم نشسته بود و حیات روی صندلی‌ای دیگر که کنار و مشابه آن بود؛ عاقد نیز که مردی با سر تاس بود و عینکی با شیشه‌های گرد بر چشم داشت، روی چهارپایه‌ی زیبایی نزدیک به آن دو نشسته بود و خطبه می‌خواند.  بقیه که شاهد عقدشان بودند، روی صندلی‌های ساده‌تری که دو طرف اتاق و سفره‌ی عقد مربعی و سفید قرار داشتند، جای گرفته بودند.  

 عقدشان عقد شادی نبود؛ لباس‌ها سفید و روشن نبودند و لبخندها حقیقتشان کم‌رنگ بود. کسی قند نمی‌سابید و هیچکس شاباش بر روی سر آن دو پرت نمی‌کرد. حتی حیات صبر نکرد خطبه سه بار خوانده شود، همان‌طور که دستش گوشه‌ی قرآن درون دستش را می‌فشرد،     بار اول بی‌مکث، بلند و با نفسی عمیق گفت:

- بله.

و بله‌ای که یاسر آرام بیان کرد، عاملی بود که اشک‌های صحرا را روان ساخت. اشک‌هایش دانه- دانه می‌افتادند از نبود مادرش؛ بیتایی که اگر بود، این عقد به‌هیچ وجه آنقدر سیاه برگزار نمی‌‌شد. آن‌ها حتی نتوانسته بودند بروند و مانی و یرحا را بیاورند؛ چون زمانی برای این کار نداشتند. به درخواست عاقد، حیات و یاسر از روی صندلی‌‌هایشان برخاستند و برای امضا کردن‌های طولانی، جلو رفتند. امضا می‌کردند و صحرا هنوز گوشه‌ای آرام اشک می‌ریخت.

امضا کردن‌ها که تمام شد، یاسر راست ایستاد. همان‌طور که نگاهش روی حیات بود، دست در جیب شلوار جین مشکی رنگش فرو برد و انگشتری درآورد. انگشتر را چند بار محکم فشرد و سپس با گرفتن دست چپ حیات در میان انگشتانش، آرام آن را وارد انگشت حلقه‌ی او کرد. هق- هق صحرا را پشت سرش شنید و نتوانست منکر بغضی شود که لایه‌ای باریک و جدید به سطح چشمانش افزوده بود.

انگشتر، حلقه‌ی مادرش بود؛ حلقه‌ی بیتایی که قریب به یک هفته‌ی قبل تمام شده بود. بی‌توجه به بغضی که غم قلبش را یادآور شده بود، دست حیات را یک بار در دستش فشرد؛ سپس دستش را رها کرد و از او فاصله گرفت. حیات به انگشترش نگاه کرد؛ حلقه‌ای ظریف که نگینی لوزی شکل و زیبا وسط آن جای داشت. این انگشتر را در انگشت بیتا بِخاطر داشت؛ زیبا بود اما...

قطره اشکی که از گوشه‌ی بیرونی چشمش خارج شد را با انگشت گرفت و سر بلند کرد تا یاسر را بیابد. نگاه جدی او را که روی خود دید، لبخندی محو که آغشته به بغض بود بر لب نشاند و حلقه را با دست دیگر آرام‌ لمس کرد.

مادربزرگش از روی صندلی‌اش بلند شد و به او نزدیک شد. دو دستش را قاب صورت گندم‌. حیات کرد، لبخندی  مهربان بر لب نشاند و آرام گفت:

- خوشبخت بشی حیاتم!

حیات نگاهش بر روی چهره‌ی زن سالخورده‌ی مقابلش دوید. موهای رنگ شده و قهوه‌ای او در قاب شالی مشکی و پردار بود و سفیدی صورت گرد و تپل او را بیشتر نشان می‌داد‌. خلوص احساسات و دعای او را که در عمق چشمان قهوه‌ای رنگش حس کرد، بغضش شکست و اشک‌هایش پشت سر هم به پایین  راه باز کردند. هیکل پر او را سفت  در آغوش کشید و آرام کنار گوشش گفت:

- مرسی مامان فروغ؛ مرسی.

***

@melika_sh

ویرایش شده توسط Otayehs
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 67
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

卐پارت پنجاهم卐

حیات از درگاه محضر خارج شد و یاسر با فاصله، پشت سرش قدم برمی‌داشت. همه‌ی کسانی که درون آن اتاق سفیدِ عقد حضور داشتند، جلوی چهارچوب بزرگ در محضر ایستاده بودند و به یاسر و حیات نگاه می‌کردند. شاید انتظار می‌کشیدند که بدانند در ادامه قرار است چه اتفاقی بیفتد! یاسر دست در جیب شلوار جین مشکی رنگش فرو برد و چشم از زمین گرفت. بلند و خطاب به همه گفت:

- شام میریم خونه‌ی ما؛ غذا سفارش میدم!

پدربزرگ حیات، حاج رضا نام، با کمک عصای قهوه‌ای رنگ و کنده‌کاری شده‌اش به یاسر نزدیک شد و گفت:

- مزاحمتون نمیشیم پسرجان!

یاسر دست بر روی دست او نهاد و با نگاه با قامت خمیده‌‌اش، با احترام گفت:

- مراحمید حاج آقا.

پس از آنکه حاج رضا دستش را پایین آورد، از جمعی که هرکدام به سمت ماشینی می‌رفتند فاصله گرفت و به طرف حِسانی رفت که دورتر از همه ایستاده بود و به صفحه‌ی گوشی‌اش نگاه می‌کرد. به او که رسید و در هپروت بودنش را که دید، با دست دو ضربه‌ی ناگهانی به شانه‌‌اش وارد کرد که سبب شد حِسان که لبخند بر لب داشت و چیزی تایپ می‌کرد، به ناگاه از جا بپرد. یاسر، لبخندی محو بر لب نشاند؛ احوال او رابطه‌ای عمیق را نشانگر بود. لبخندش را پاک کرد و با گرفتن سوئیچی به سمت حِسان، جدی گفت:

- فعلاً خداحافظ.

حِسان لبخندی بر لب نشاند و با گرفتن سوئیچ و چرخاندنش میان انگشتانش، ابرو بالا پراند و گفت:

- خوش بگذره!

یاسر ابروهایش را به نشانه‌ی اخمی تصنعی، کمی به هم نزدیک کرد و با پایین دادن آرام سرش، به سوی حیات که تنها کنار ماشینش ایستاده بود رفت. ماشین را دور زد و حین باز کردن در، آرام به او گفت:

- سوار شو!

حیات که خود نیز علت تعللش را نمی‌دانست، آرام در را باز کرد و روی صندلی نشست. همزمان با به راه افتادن ماشین، گوشی یاسر مقابلش قرار گرفت. با نگاه به نیم‌رخ او که در حال رانندگی بود، گوشی را گرفت.

- یه پیام بده به هاتف، بگو دیرتر میایم!

چشم‌هایش موهای مشکی رنگ یاسر را می‌نگریست و قلبش‌ با شنیدن جمله‌ای که او گفت، اندکی بی‌قرار شد. یاسر که مکث و خیرگی او را حس کرد، لحظه‌ای چشم از روبه‌رو گرفت و تماماً او را نگاه کرد. زمزمه‌وار ‌گفت:

- پیام بده!

حیات با دستانی که کمی بر اثر هیجان لرز گرفته بود، صفحه‌ی گوشی را روشن کرد و پیامی کوتاه به هاتف داد. گوشی را که خاموش کرد و روی زانو و زیر دستش گذاشت، آرام گفت:

- کجا میریم؟

یاسر بدون چشم برداشتن از جلو، همان‌قدر آرام گفت:

- کجا بریم؟

حیات همان‌طور که به نیم‌رخ او نگاه می‌کرد، چند ثانیه‌ای فکر کرد و سپس گفت:

- هیچ‌جا، یه گوشه وایسا!

یاسر به چشمان قهوه‌ای رنگ حیات اندکی نگریست، سپس ماشین را گوشه‌ای از خیابان نگه داشت؛ زیر درختی سایه‌دار، کنار جدولی پر از آب. ماشین را که خاموش کرد، کمی صندلی‌اش را خواباند؛ سپس دو دستش را زیر سرش گذاشت و با نگاه به سقف ماشین، آرام و جدی گفت:

- می‌دونستی خیلی لجبازی؟

حیات که با نگاهی سرشار از حس، یک‌وری شده بود و نیم‌‌رخ او را می‌نگریست، تنها سکوت کرد. یاسر که سکوت او را دید، دوباره مثل قبل جدی ادامه داد:

- چرا اومدی؟

حیات با مکث گفت:

- نمی‌دونم!

نگاه مستقیم و منتظر یاسر به چشمانش، سبب شد به پایین بنگرد و آرام‌تر از قبل بگوید:

- نمی‌تونستم نیام.

سنگینی نگاه کماکان منتظر یاسر، باعث شد سر بلند کند. در چشم‌های قهوه‌ای رنگ یاسر غرق شد و زمزمه کرد:

- نمی‌خواستم دوباره تنهات بذارم.

لب‌هایش را تر کرد و محکم‌ اما آرام ادامه داد:

- نمی‌خواستم دوباره خودم رو تنها بذارم.

یاسر، پس از چند ثانیه نگاه در چشمان کشیده‌ی حیات، دست راستش را از زیر سرش بیرون آورد و آرام دست او را گرفت. با انگشتانش، آستین مانتوی مشکی رنگ او را اندکی بالا داد. چشم از گوی‌های پرحرف حیاط گرفت و با اشاره به زخم‌های روی دست او، جدی گفت:

- دیگه نمی‌کنی.

حیات چند بار آرام سرش را بالا و پایین کرد و زمزمه کرد:

- دیگه نمی‌کنم.

یاسر دست حیات را  سمت چپ قفسه‌ی سینه‌اش گذاشت، نفسی عمیق از ریه‌هایش بیرون داد و زمزمه کرد:

- با دست‌هات گوش کن.

با مکث و نگاه به چند تار موی افتاده بر صورت گندم‌. حیات، ادامه داد:

- برای توئه!

حیات که تپش‌های قلب یاسر را زیر دستش حس می‌کرد و گرمای دست او را روی دستش، لبخندی محو بر لب‌های صورتی رنگش نشاند. قطره اشکی که در آن لحظه، گونه‌اش را سرسره‌ای تصور کرد و فرو چکید، اولین اشک شوقی بود که پس از مدت‌ها از چشمانش چکیده بود.

در همان حالت چشمانش را آرام بست و سرش را به صندلی تکیه داد. با دستش به صدای قلب مردی که همسرش شده بود گوش داد و با قلبش، صدای احساس او را شنید. یاسر که بسته شدند چشم‌های او را دید، آرام دست ظریف او را یک بار نوازش کرد و خودش نیز چشم بست؛ چشم بست و پا در خلسه‌ای نهاد که مدت‌ها از آرامشش به دور بود.

***

@melika_sh

ویرایش شده توسط Otayehs
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

卐پارت پنجاه و یکم卐

مهرداد، پشت فرمان ماشینش نشسته بود و بی‌توجه به گذر زمان، در تاریکی شب خیابان‌ها را متر می‌کرد. با آمدن صدای زنگ گوشی‌اش، آن را از جیب شلوارش خارج کرد و چشم به صفحه‌اش دوخت. نام حریر را که دید، ابرو در هم کشید و با مکث گزینه‌ی سبز را فشرد. صدای حریر بدون فوت وقت در گوشش پیچید.

- یه ربع دیگه اینجایی!

جدیت و تحکم را که در لحن زن پشت خط دید، اندکی از درون هراسید. کم پیش می‌آمد حریر آن‌گونه دستوروار او را مخاطب قرار بدهد؛ مگر در موارد اضطراری. بی‌‌حرف تماس را تمام کرد و با انداختن گوشی بر صندلی کنارش، پایش را روی گاز گذاشت و با بیشترین سرعت به سوی عمارت حریر به پیش رفت.

آنقدر بی‌توجه به جریمه شدن‌هایش توسط دوربین‌های پلیس، از ماشین‌ها سبقت گرفت و تیز راند که ده دقیقه‌ی بعد، ماشینش را جلوی درب بزرگ و سفید رنگ عمارت نگه داشت. در باز شد و او با عبور دادن ماشین از باغ بزرگ و مسیر سنگفرش درونش، آن را در فضای هلالی شکل و کنار سایر ماشین‌ها پارک کرد.

حین پیاده شدن، ابهت خودروی مشکی رنگ، جدید و ناشناسی چشمش را گرفت. آن خودرو را خوب می‌شناخت؛ تسلای ضدگلوله! دیدن راننده‌ای که پشت فرمان بود متقاعدش کرد که پا در عمارت بگذارد تا صاحب خودرو را نیز بشناسد. با قدم‌های سریع، پله‌های پیش رویش را طی کرد و پس از زدن دو تقه به در و باز شدنش، داخل شد.

صدای موزیک بلند و ملایمی که سکوت سالن را شدیداً شکسته بود، اخمی عمیق میان ابروهای صاف و مردانه‌اش ایجاد کرد. آن موزیک را بارها از گرامافون محبوب حریر، در آن عمارت شنیده بود؛ حریر آن را زمانی می‌گذاشت که ذهنش مشوش می‌شد. آرام به طرف سالن مهمان قدم برداشت.

همان‌طور که چشمش به شش محافظ بالای سالن مهمان بود، گرامافون را خاموش کرد. سه محافظ به شیوه‌ای ناآشنا لباس بر تن کرده بودند و بنابراین حفاظت از میهمان ناآشنایشان را بر عهده داشتند.  از دور چهره‌ی حریر را دید که جدی پا روی پا انداخته و فردی را می‌نگرد. نگاهش را به طرف مردی تاب داد که نیم‌رخش بیش از اندازه آشنا می‌زد. 

حدسی که در ذهنش کلید خورد، گره میان ابروهایش را فشرده‌تر ساخت. دست در جیب شلوار جین راسته‌اش فرو برد و پس از پایین رفتن از چند پله‌ی پیش رویش، روی پله‌ی آخر ایستاد. اخمش را محو کرد و با پوزخندی بر لب، بلند ‌گفت:

- سلام مهمونِ ناخونده‌.

مرد که با جامی نیمه پر در دست، حریر را نگاه می‌کرد، سرش را آرام به طرف او چرخاند. نگاه سبز رنگ مهرداد به موها و محاسن سفید رنگ او بود که همراه با پوست برنزه و چشمان آبی رنگش، کمی چهره‌اش را اروپایی جلوه می‌داد. نگاه خریدارانه و ابروهای بالا پریده‌ی مرد را که دید، پله‌ی آخر را پایین رفت و دوباره بلند و با پوزخند گفت:

- خودت رو معرفی نمی‌کنی غریبه؟

مرد مقابلش، با پرستیژ خاص خودش، جام درون دستش را سر کشید. سپس درحالی که به چشمان منتظر مهرداد نگاه می‌کرد، جام خالی و ظریف را بر روی سرامیک‌های سفید زیر پایش انداخت. صدایش را همراه با صدای شکستن جام بلند کرد و سرد، جدی و محکم گفت:

- جمشید!

پوزخند روی لب‌های مهرداد عمیق‌تر شد. به طرف حریر که نگاهش می‌کرد رفت. خم شد و جامی که میان انگشتان او بود را با دستش گرفت. پس از ایستادن، نگاهش را به طرف جمشید کشاند و جام نیمه‌پر را رها کرد. ابرو بالا انداخت و او نیز همراه با صدای شکستن جام، با همان پوزخندِ نشسته بر گوشه‌ی لبش، جدی و اندکی متمسخرانه گفت:

- مهرداد!

سپس بی‌توجه به عصبانیت چشمان آبی رنگ مرد پیش رویش، کنار حریر، روی مبل‌های سفید و هلالی، درست روبه‌روی جمشید نشست. دست بر زانویش نهاد و با تکان آرام سرش، جدی ادامه داد:

- هرچند از دیدنت خوشنود نیستم.

جمشید پوزخندی بر لب نشاند و رو به حریر که خونسرد به پشتی مبل تکیه زده بود و پا روی پا انداخته بود، گفت:

- خب؟

حریر که هنوز کت و شلوار سفید رنگ عصر را به تن داشت، درحالی که با خونسردی به جمشید نگاه می‌کرد، خطاب به مهرداد گفت:

- انوشه پیش ایشونه؛ گروگان ایشونه.

اخم‌های مهرداد به آنی در هم رفت و خشم عامل مشت گره کرده‌اش شد.  حریر بی‌توجه به مهرداد و عصبانیتش، با حالت قبل ابرو بالا داد و گفت:

- البته قراره خیلی زود تحویلش بده.

جمشید خود را اندکی جلو کشید و جدی گفت:

- در ازای؟

حریر پا از روی پا برداشت و با جلو کشیدن خود، محکم گفت:

- در ازای رو نکردن مدارکی که ازت دارم؛ در ازای نابود نکردنت.

دوباره خود را عقب کشید و با تکیه به پشتی مبل و بالا دادن ابروهای باریکش، ادامه داد:

- نباید می‌اومدی ایران!

جمشید دستی به ریش‌های کوتاه و سفید رنگش کشید؛ سپس با تمسخر گفت:.

- تو هم اصل مدارک رو بدون داشتن کپی به من دادی!

حریر لبخندی محو بر لب نشاند و گفت:

- شاید دادم، شایدم نه!

جمشید خونسرد گوشی‌اش را از جیب شلوارش خارج کرد. پس از کمی ور رفتن با آن، روی میز نیم‌دایره‌‌ای مقابلش نهادش. سپس میز را که متحرک بود چرخاند تا گوشی درست مقابل حریر و مهرداد قرار گیرد. مهرداد آرام خم شد و گوشی را در دست گرفت.

با دیدن تصویر درون صفحه‌ی گوشی، نبض زدن‌های رگ‌های کنار شقیقه‌هایش را به وضوح حس کرد. انوشه در خونین‌ترین حالت ممکن، به دیواری سیاه زنجیر شده بود. حریر نیم‌نگاهی به عکس انداخت و اخم بر پیشانی نشاند. ‌جمشید بی‌خیال‌تر از قبل به پشتی مبل تکیه داد و سرد و جدی رو به حریر گفت:

- این برای اینکه بفهمی الان تاس دست کیه.

گوشه چشمی به سوی مهرداد خشمگین انداخت و ادامه داد:

- مدارک مال منه؛ معامله‌اش نمی‌کنم، بعداً می‌گیرمش.

- در ازای؟

جمشید از جایش برخاست. پیراهن خاکستری رنگی که آستین‌هایش تا آرنج تا خورده بود را صاف کرد و همان‌‌طور که پشتش را به آن دو کرد تا از پله‌ها بالا رود، در پاسخ به سوال حریر گفت:

- یه دختر بچه.

پله‌ها را کامل بالا رفت و همان‌طور که مستقیم به طرف در خروج می‌رفت و محافظانش همراهی‌اش می‌کردند، بلند گفت:

- چهل و هشت ساعت وقت داری برام بیاریش، انوشه رو پس بگیری.

به درِ خروج که رسید، بلندتر از قبل گفت:

- یرحا آهنگر!

و صدای  باز و بسته شدن در، آخرین صدایی بود که از دور به گوش آن دو رسید.

@melika_sh

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

卐پارت پنجاه و دوم卐

پس از خروج جمشید و آدم‌هایش، مهرداد خواست چیز بگوید که حریر انگشت اشاره‌اش را روی لب‌هایش گذاشت و به طبقه‌ی بالا اشاره کرد. مهرداد ابرو در هم کشید و آرام از جا برخاست. هر دو هم‌قدم با هم به طرف طبقه‌ی بالا گام برداشتند. در سالن طبقه‌ی دوم، روی مبل‌های ال شکل مشکی رنگ نشستند. مهرداد که روی مبل جاگیر شد، سرش را در میان دستانش گرفت و با اندکی درماندگی گفت:

- بگو که مثل همیشه به حرفم گوش ندادی و فرستادیش اون قبرستونی که می‌گفتی!

حریر نفسش را عمیق بیرون داد و با پشت گوش راندن موهای بلند جوگندمی‌اش، آرام و متفکر گفت:

- فرستادمش بره؛ دقیقاً همون موقع که زدی بیرون.

مهرداد با گوشه چشم، نگاهی طلبکارانه به حریر انداخت و گفت:

- بااینکه کارت خیلی زشت بود ولی مرسی.

حریر از جایش برخاست. با کفش‌های پاشنه بلند سفید رنگش در فضای بازترِ نشیمن طبقه‌ی دوم جلو می‌رفت و متفکر مسیر رفته را بازمی‌گشت. مهرداد سرش را از میان دستانش رها کرد و عصبی گفت:

- انقدر راه نرو! بگو اینجا چه غلطی می‌کرد؟

حریر سر جایش ایستاد؛ با چشمان آبی رنگش به فرش تماماً مشکی کف زمین نگریست و گفت:

- هادی لو رفته. سه ساعت پیش سهیل پیام داد گفت می‌خواسته مدرک جمع کنه ولی تمیز کار نکرده؛ گرفتنش.

سابیدن دندان‌هایش بر روی هم، خونسردی چهره‌اش را از بین برد. با اندکی افسوس ادامه داد:

- شکنجه‌اش کرده، اطلاعات گرفته و تمومش کرده.

مهرداد دوباره همان‌طور که آرنج‌هایش روی زانوهایش جای گرفته بودند، سرش را میان دست‌هایش گرفت و گفت:

- اطلاعات؟

حریر با درد چشم بر هم نهاد ‌و گفت:

- فقط گفته نفوذیِ یه زن به اسم حریرِ درخشانه؛ هویتم، هویت تو و انوش رو رو نکرده. جمشید وقتی انوش رو به عنوان آدم من گرفته شناختتش و حدس می‌زنم داره تمام تلاشش را می‌کنه بفهمه من کی‌ام که شما دوتا رو دارم.

مهرداد از جا برخاست، به طرف نرده‌های مرمرینی که طبقه‌ی پایین را نشان می‌داد رفت و با تکیه‌ی دو کف دست به لبه‌ی نرده، آرام گفت:

- برادر عزیزت حالم رو به هم می‌زنه!

حریر به کنار او رفت و با نگاه به پایین و محلی که جمشید چندین دقیقه‌ی پیش آنجا نشسته بود، گفت:

- شانس آوردی شبیه مامانتی!

مهرداد که محو نقطه‌‌ای دور بود، آرام‌تر از قبل گفت:

- من اون بچه رو به جمشید نمیدم حریر؛ من یه بچه رو نمی‌فرستم تو جهنمی که جمشید اداره‌اش می‌کنه. خوب می‌دونی که هم من و انوش، هم تو انتقاممون رو پنج سال پیش از اون خانواده گرفتیم. الان هم اگه خودی نشون دادیم‌ برای این بود که بدونن چقدر به خونشون تشنه بودیم و یکم اعصابشون رو خط- خطی کنیم.

حریر دستش را از روی بازوی او پایین داد و آرام و جدی گفت:

- ولی من برای پس گرفتن انوش هرکاری می‌کنم.

مهرداد دندان قروچه‌ای کرد و سرش را به طرف حریر چرخاند. به نیم‌رخ جدی و صورت استخوانی او نگریست و محکم گفت:

- تو این کار رو نمی‌کنی حریر! زنگ می‌زنی به همون‌هایی که مدرک‌های جمع کرده‌ات رو می‌فرستادی براشون و میگی اگه جمشید رو می‌خوان، الان وقتشه. انوش هم همون‌طوری پس می‌گیریم نه با قربانی کردن یه بچه.

- خودت خوب می‌دونی اون‌ها جمشید رو نمی‌خوان، اون‌ها هسته‌ی اصلی رو می‌خوان.

مهرداد مشت گره‌ کرده‌‌اش را با حرص به نرده زد و گفت:

- بیشتر از ده ساله شدی نوچه‌‌شون! برای پیدا کردن هسته‌ی اصلی لعنتی، به پنج‌تا باند نزدیک شدی، ازشون مدرک جمع کردی و آخرش همه‌شون رو گرفتن و به هسته‌شون نرسیدن. هدفت چیه از این همکاری مسخره؟

سرش را به گوش حریر نزدیک‌تر کرد و آرام گفت:

- جمشید تیزتر از اون احمق‌هاییه که سرشون رفت بالای دار؛ بفهمه داری برای پلیس کار می‌کنی سرت رو بیخ تا بیخ می‌بره.

- جمشید اگه احمق نبود نمی‌اومد ایران.

سپس از حریر و نرده‌ها فاصله گرفت و با نزدیک شدن به مبل‌ها، ادامه داد:

- من این حرف‌ها حالیم ‌نیست حریر، انوشه رو می‌گیریم اون بچه رو هم نمیدیم. زنگ می‌زنی به رابطت و میگی جمشید ایرانه و بگیرنش.

حریر پشت به نرده‌ها کرد و رو به طرف مهرداد چرخاند. با حرص گفت:

- مهرداد تو در هر صورت باید از اون بچه به عنوان طعمه استفاده کنی؛ باید بگیریش و بیاریش اینجا! همین الانش هم انوش با یه مرده فرقی نداره؛ هر چقدر لفتش بدی احتمال مرگ مادر خودت رو بالا می‌بری. احمق نباش!

مهرداد لگدی به مبل زد که سبب جابه‌جا شدن چند سانتی آن شد؛ سپس با صدایی که کمی بلند شده بود، جدی گفت:

- بچه رو میارم ولی...

- ولی طعمه است، نمیدیمش؛ می‌دونم!

پس از آن جمله‌ی خروجی از دهان حریر، مهرداد خواست به طرف پله‌ها برود و خارج شود که خدمتکاری را در حال بالا آمدن، با جعبه‌ای بزرگ و مشکی رنگ در دست دید. روی پله‌ای بالاتر از محل مکث کردن خدمتکار ایستاد و با اشاره‌ی چشم به جعبه، آرام گفت:

- این چیه؟

خدمتکار که زنی سن‌دار با لباس‌های مرتب و سورمه‌ای رنگ بود، جعبه را به طرف مهرداد گرفت و گفت:

- نمی‌دونم آقا؛ دم در اصلی بود!

مهرداد جعبه را با دست راست گرفت و سپس با علامت سر به زن اشاره کرد که پایین رود. دوباره چند پله‌ای که پایین آمده بود را بالا رفت و همزمان، روبان سرخ و پاپیون شده‌ی دور جعبه رو با دست دیگر باز کرد. نزدیک به حریر قرار گرفت و باوجود تمام حس بدی که نسبت به آن جعبه داشت، درش را به ضرب باز کرد.

چیزی که می‌دید را باور می‌کرد؛ با حقیقت تلخ کثافت‌کاری‌های جمشید از پیش آشنا بود. تنها قلبش اندکی از آن صحنه درد گرفت و خراشیده شد. جعبه را با ابروهای بالا رفته، جلوی پای حریر انداخت و با اشاره به محتویانش، لب زد:

- می‌خوای یه بچه‌ی پنج ساله رو بدی دست این روانیِ سادیسمی؟ که بشه این؟

حریر خم شد و کیف درون جعبه را در دست گرفت. جنس کیف سبب شد با وجود داشتن چهره‌ای خونسرد، اندکی لرز بر دستش بنشیند. آرام دو طرف کیف را از هم فاصله داد و با دیدن کاغذی کاهی رنگ و تا خورده در آن، خارجش کرد. کیف را درون جعبه انداخت و حینی که کاملاً راست می‌ایستاد، تای آن را باز کرد و نوشته‌ی درونش را آرام خواند.

- تقدیم به خانواده‌ی هادی!

کاغذ آرام در دستش جمع و مچاله شد. چشمان آبی رنگ و سردش به جعبه و کیفی بود که از پوست انسان ساخته شده بود و قطره اشکی، از گوشه‌ی چشمش سقوط کرد. از چهره‌اش درد و غم و حرص خوانده نمی‌شد اما از درون، دلش می‌خواست جمشید را، برادری که برایش مرده بود را خود نیست کند.

هیچ‌کدام از سردسته‌های آن پنج باندی که برای نزدیکی با آن‌ها همکاری کرده بودند، سنگدلی برادرش را نداشتند. کارشان قاچاق اعضای بدن بود اما شکنجه در برنامه‌هایشان جای نداشت؛ مرگ راحت را به قربانی‌هایشان می‌دادند؛ حتی به خیانت‌کاران...

@melika_sh

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

卐پارت پنجاه و سوم卐

صحرا همان‌طور که دست یرحا را گرفته بود، عرض خیابان را طی کرد. کنار ایستگاه تاکسی ایستاد و خواست تاکسی بگیرد که صدای زنگ گوشی‌اش بلند شد. با دست آزادش، گوشی‌اش را از جیب مانتوی مشکی و کوتاه پاییزه‌اش خارج کرد و بدون دیدن نام، علامت سبز تماس را فشرد. صدای یاسر در گوشش پیچید.

- کجایید؟

دست یرحا را محکم‌تر فشرد و گفت:

- یرحا رو آورده بودم دکتر، دارم تاکسی می‌گیرم بیام.

- زود بیاید؛ بابا رو آوردم خونه.

چند قدم به سمت تاکسی‌ای زرد رنگ رفت و همزمان گفت:

- باشه.

و با خداحافظی‌ای تماس را پایان داد. نگاهی به ساعت روی دستش انداخت که عدد ده صبح را نشان می‌داد. پیش از آنکه سرش را به شیشه‌ی تاکسی نزدیک کند و مقصدش را به راننده‌ی تاکسی بگوید، ماشینی در نزدیکی‌اش ایستاد و صدای بوق‌های ریتم‌دار و پشت سر همش، توجهش را جلب کرد. صاف ایستاد و دقیق به ماشین نگاه انداخت. مرد درون ماشین بیش از اندازه برایش آشنا می‌زد اما او را نمی‌شناخت.

مرد که عینک آفتابی روی صورتش را برداشت، اخم‌هایش در هم رفت. خواست سر خم کند و با راننده‌ی تاکسی حرف بزند که صدای بوق‌های پشت سر هم و تیز ماشین مشکی رنگ مهرداد افزایش یافت. صحرا که نگاه‌های سایرین را روی خود دید، معذب و با حرص یرحا را با خود همراه ساخت و به طرف ماشین رفت. نزدیک آن که ایستاد، عصبی گفت:

- چرا مزاحم میشی آقا؟

مهرداد ابرو در هم کشید و جدی گفت:

- باید حرف بزنیم!

صحرا نیز جدی گفت:

- ما حرفی با هم نداریم.

و خواست عقب بکشد که مهرداد همان‌طور که روبه‌رو را می‌نگریست، دستش را دوباره با ریتم روی بوق گذاشت. بازگشت نگاه‌ها به سمت صحرا سبب شد با حرص دندان‌هایش را بر هم بسابد و چشمانش را روی هم بنهد. رویش را دوباره کامل به طرف مهرداد چرخاند، جلوتر رفت و گفت:

- هر حرفی دارید همین‌جا سریع بگید من کار دارم.

مهرداد بدون نگاه به او، ابرو بالا انداخت و نوچی کرد؛ سپس جدی گفت:

- مهمه و طولانی، نمیشه این‌جوری بگم.

صحرا زیر لب آرام گفت:

- به درک!

و رو برگرداند تا به طرف تاکسی برود که بار دیگر صدای بوق‌های ریتم‌دار ماشین مهرداد بلند شد. با عصبانیت و به سرعت سرِ جایش برگشت و با خشم گفت:

- شعور داشته باش!

مهرداد چشم از روبه‌رو گرفت. با نگاه به صحرا، گوشه‌ی لبش را با خونسردی بالا داد و گفت:

- راجع‌به مامانته و اِهم اوهوم.

چهره‌ی خشمگین صحرا به آنی غمگین گشت. چند ثانیه به چشمان سبز رنگ مهرداد نگریست و سپس با مکث درِ جلو را باز کرد. اول خودش نشست و سپس یرحا را روی پایش نشاند و در را آرام بست. مهرداد پس از بسته شدن در، پایش را روی گاز گذاشت و ماشینش را به حرکت وا داشت. چند دقیقه‌ای در سکوت دست به فرمان راند، تااینکه صحرا کلافه به نیم‌رخش چشم دوخت و گفت:

- خب؟

مهرداد با یک حرکت سریع ماشین را گوشه‌ی خیابان نگه داشت و آن را خاموش کرد.  صحرا یک دستش را به قسمت جلویش تکیه داد تا خودش و یرحا به دلیل این ایست ناگهانی ضربه نخورند و سپس با اخم گفت:

- آروم!

مهرداد نگاه مستقیم و آبی رنگ یرحا را که روی خود دید، از جیبش شکلاتی آبنباتی خارج کرد و با لبخندی محو به سمتش گرفت. یرحا نیم‌نگاهی به صحرا که هنوز اخم داشت کرد. تایید او را که با تکان دادن سرش دید، شکلات را گرفت و پس از باز کردنش، در دهان قرار داد.

صحرا نگاهش را در چند ثانیه به لباس‌های مرد کنارش کشانید. تیشرت خاکستری‌ای همراه با شلوار جینِ یخی و آزادی به تن داشت و ساعت بند مشکی و مارکش، بی‌اندازه در چشم بود. مهرداد همان‌‌طور که به یرحا و آبنبات درون دهانش نگاه می‌کرد، آرام گفت:

- انوشه بهتون گفت اتفاقی که برای مامانت افتاد زیر سر جمشید بود؛ نه؟

صحرا آرام و جدی یک بار سرش را بالا و پایین کرد. مهرداد نگاهش را از یرحا گرفت و با نگریستن در چشمان قهوه‌ای رنگ و درشت صحرا، گفت:

- گفت جمشید ایران نیست؟

صحرا بار دیگر سرش را یک بار به نشانه‌ی مثبت بالا و پایین کرد. مهرداد نگاهش را دوباره به یرحا داد. چشمان روی هم افتاده‌ی او را که دید، لبخندی تصنعی زد و گفت:

- جمشید اومده ایران!

سپس با حرکتی ناگهانی و غیرقابل پیش‌بینی برای صحرا، دستمالی را محکم جلوی دهان او قرار داد. تقلاهای صحرا  برای جدا کردن دست مهرداد از جلوی دهانش بی‌فایده بود و پس از چندین ثانیه بالاخره بی‌حرکت شد. مهرداد کمی دیگر دستمال را جلوی دهان صحرا نگاه داشت و سپس آن را برداشت و در فاصله‌ی بین دو صندلی گذاشت.

از ماشین پیاده شد و آن را دور زد. روی جدول ایستاد و پس از باز کردن درِ ماشین، گوشی صحرا را از جیبِ مانتویش در آورد و خاموش کرد. گوشی را پیش دستمال، میان دو صندلی گذاشت؛ سپس یرحا را در آغوش کشید و روی صندلی عقب خواباند. کارش که تمام شد، در را بست و سر جایش بازگشت.

ماشین را روشن کرد و به طرف عمارت حرکت داد. ضربه‌ای به صفحه‌ی گوشی‌اش که به هولدر مشکی رنگی متصل بود، زد و شماره‌ای گرفت. صدای سلامِ حریر که در فضای ساکت ماشین پخش شد، بی‌سلام گفت:

- دختره پیشمه، بگو ساعت و مکان بده؛ فقط...

نگاهی به صحرا که کنارش روی صندلی بود کرد و گفت:

- اون یکی دخترشون رو هم دارم متاسفانه؛ میارمش عمارت.

و منتظر حرفی از جانب حریر نماند و تماس را با ضربه‌ای پایان داد. لبخندی پهن بر لب زد و  به صحرا که موهای فردار قهوه‌ای‌اش از زیر شال مشکی رنگش خارج شده بودند و   روی صورتش افتاده بودند, نگاه کرد. با همان لبخند زیر لب زمزمه کرد:

- داداش‌هات دهن من رو سرویس می‌کنن هانی!

لبخندش را جمع کرد و نگاهی از آینده‌ی جلو به ماشین‌های پشت سرش انداخت. ماشینی آشنا و مشکوک را که دید، لب زد:

- و به نظر میاد عموی عزیزت بپا گذاشته واسه‌ام!

بار دیگر  با نگاه به نیم‌رخ صحرا که بر شانه‌اش افتاده بود، لبخندی مسخره زد و گفت:

- یکم قراره سریع بریم؛ ممکنه سرت اوف شه.

و به ناگاه لبخندش را خورد، اخم‌هایش را در هم فرو برد و پایش را محکم روی گاز فشار داد.

***

@melika_sh

ویرایش شده توسط Otayehs
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

卐پارت پنجاه و چهارم卐

یاسر جاوید را آرام روی تخت دونفره‌ی درون اتاقش گذاشت و سپس زیر بازویش را رها کرد. جاوید کمی خودش را بالاتر کشید و دستش را روی بازوی یاسر گذاشت. با چشمان آبی رنگش به نیم‌رخ یاسر نگاه کرد و گفت:

- خوبی بابا؟ خبری نبود این چند روز؟

یاسر آن چند روز را در چند ثانیه در ذهنش مرور کرد. آنقدر اتفاق افتاده بود که در یک صفحه جا نمی‌شدند. گوشه‌ی لبش را به نشانه‌ی لبخند کمی بالا داد و گفت:

- خوبم. چیزی نشده؛ نگران نباش.

صاف شد و از تخت فاصله گرفت. همان‌طور که به طرف در می‌رفت تا خارج شود، گفت:

- استراحت کن؛ بچه‌ها زود میان.

در اتاق را پشت سرش بست و خواست به طرف پله‌ها برود که مانی را جلوی درب اتاق صحرا و یرحا، تکیه زده به دیوار دید. جلو رفت و به او نزدیک شد. دست اندک چروکیده‌ی او را در دست گرفت و آرام گفت:

- خوبی مانی؟

مانی با بغضی که چانه‌اش را می‌لرزاند، آرام گفت:

- نباید بهش بگم چجوری بدبختمون کرد؟ چجوری نوه‌هام رو با بی‌فکریش بی‌مادر کرد؟ باید ساکت باشم؟

یاسر اندکی به سرِ به زیر افتاده و کمر خم شده‌ی‌ او نگاه کرد. طوری که صدایش به طرف اتاق جاوید نرود، با مکث گفت:

- فعلاً تازه مرخص شده؛ بهش بگی دوباره باید برش گردونم جایی که بود.

قطره اشکی که از چشم مانی بر گونه‌ی چروکیده و گندمی رنگش چکید، سرِ یاسر را به طرفی نامشخص هدایت کرد. او نیز در نبود مادرش بی‌تقصیر نبود و حال شرم داشت در چشمان مانی نگاه بیندازد. دست مانی را یک بار دلگرم‌کننده فشرد و رها کرد. به سمت راه‌پله رفت و در حالی که پشتش را به مانی کرده بود، آرام گفت:

- ببخش مانی!

سپس پله‌ها را به سرعت طی کرد و پایین رفت. گوشی‌اش که زنگ خورد، به طرف نشیمن رفت و آن را از روی میز میان مبل‌ها برداشت. با دیدن نام هاتف، علامت سبز تماس را فشرد و گوشی را کنار گوشش گذاشت.

- یاسر بیا میدون؛ تعزیرات اومده.

و سپس تماس پایان یافت. صداهای زیادی که در آن سوی خط پخش شده بود، در هم فرو رفتن اخم‌هایش را مسبب گشت. به سرعت سوئیچ را از روی مبل برداشت و به سمت بیرون رفت. از در حیاط خارج شد و با نشستن پشت زانتیای سفید رنگش، پا روی گاز گذاشت.

نیم ساعت با بیشترین سرعت ممکن ماشین را راند تا بالاخره به میدان رسید. ماشین را که پارک کرد، پیاده شد و با نگاه به تجمع جلوی حجره‌شان، دوان- دوان جلو رفت. از میان کارگران عبور کرد و به جلوی درگاه حجره رسید.

می‌دانست که به احتمال قریب قرار است جریمه شوند اما مهم‌تر از آن برایش آبرویی بود که خودش و جاوید سال‌ها جمع کرده بودند و در طی چند روز به راحتی بر زمین ریخته بود. جلوتر رفت و کمی آن سوی ورودی حجره، دو مرد را دید که با هاتف آرام گفت‌و‌گو می‌کردند.

سلامی بلند کرد که توجه آن‌ها به سویش جلب شد‌. هاتف سری به نشانه‌ی سلام برایش تکان داد و دو مرد که لباس‌هایشان رسمی بود،  بلند پاسخش را دادند. یکی از مردها نگاهی دقیق به چهره‌‌ی او انداخت و گفت:

- آقای آهنگر؟

یاسر به موهای کوتاه و تقریباً تراشیده‌ی مرد جوان مقابلش نگاه کرد و گفت:

- بله.

مرد دفتری که در دستش بود را باز کرد و همزمان گفت:

- برای دومین بار از شما شکایت شده جناب؛ بنابراین به دلیل تکرار تخلف باید جریمه بپردازید و در پرونده‌ی واحد صنفتون هم  درج میشه. 

یاسر نگاهی به هاتف کرد و هاتف سری از روی تاسف تکان داد.  مرد دفتر را با خودکاری آبی به سمت یاسر گرفت و دوباره گفت:

- لطفاً این پایین رو امضا کنید.

یاسر دفتر بزرگی که جلدی قهوه‌ای رنگ داشت را از دست مرد گرفت و جایی که باید را  امضا کرد. سپس دفتر را به دست مرد بازگرداند و رو به هاتف گفت:

- دسته چک من رو میاری؟

هاتف سری به نشانه‌ی مثبت تکان داد و به طرف اتاق انتهای حجره رفت. پس از چند دقیقه با دسته چکی بازگشت و آن را به طرف یاسر گرفت. یاسر که حین امضا کردن، مقدار جریمه را دیده بود، برگه‌ای از چک را با نوشتن  سه میلیون تومان تکمیل کرد و به طرف مرد گرفت. مرد با گرفتن چک و نگاه انداختن به آن، سری تکان داد. اشاره‌ا‌ی به همراهش کرد و با گفتن:

- روزخوش!

بیرون رفت و به سمت ماشین تعزیرات  قدم برداشت.

هاتف پس از رفتنشان، به طرف بیرون حجره رفت. روبه‌روی افرادی که بیش از نصفشان کارگرهای حجره بودند ایستاد و بلند گفت:

- لطفاً فقط کسایی که اینجا کار می‌کنن بمونن!

جمله‌اش که تمام شد، حدود شش- هفت نفر جمع را ترک کردند. هاتف میان افرادی که اکثراً خسته و دست به سینه ایستاده بودند، چشم چرخاند تا فرد مورد نظرش را بیابد؛ او را که ندید، بلند گفت:

- مرتضی کجاست؟

پاسخی که دریافت نکرد، بار دیگر گفت:

- کسی امروز دیدتش؟

و پاسخش دوباره سکوت و نگاه‌هایی بود که میان افراد رد و بدل می‌شد. دستش را بر صورتش کشید و آرام‌تر از قبل گفت:

- برگردید سر کارتون!

خودش نیز رو برگرداند و به طرف یاسری رفت که روی چهارپایه نشسته بود و دست به سینه نظاره‌گر گفت و شنود مقابلش بود. جلوی او که ایستاد، یاسر  لب‌هایش را به هم فشرد و با تکان دادن سرش گفت:

- نوذر نیست؟

هاتف ابرویی بالا داد و گفت:

- حالِ مادرش خوب نبود؛ فرستادمش بره!

سپس با مکث ادامه داد:

-‌ برو؛ جاویدخان تازه مرخص شده!

یاسر به مانند هاتف ابرو بالا انداخت و با کشیدن نفسی عمیق گفت: 

- نه؛ بهتره بمونم! 

سپس ار جا برخاست و با زدن دستی بر شانه‌ی هاتف، به طرف اتاق انتهای حجره رفت و میان راه، طبق عادت گاه- گاهی‌اش، سبدی خالی را به طرفی شوت کرد.

***

@melika_sh

ویرایش شده توسط Otayehs
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

卐پارت پنجاه و پنجم卐

مهرداد درب ماشین را باز کرد و پیاده شد. ماشین را دور زد و با باز کردن درِ طرفِ صحرا، چند ثانیه‌ای دستش را به آن تکیه داد و به دخترک نگریست. اندکی ابرو در هم کشید؛ دردسرهایش داشت زیاد می‌شد و او نمی‌خواست مابین مشکلاتش، به کسی آسیب برساند؛ اما دقیقاً داشت همان مسیر را می‌رفت.

بالاخره از صورت افتاده بر صندلی صحرا چشم برداشت، او را با یک حرکت سریع بر روی دستانش بلند کرد و به طرف عمارت رفت. شال مشکی رنگ صحرا با باد همراه شد و بر روی پله‌ها افتاد. مهرداد همان‌طور که جلو می‌رفت، نگاهی گذرا به شال کرد و بی‌توجه راهش را پیش گرفت.

به جلوی درب سفید رنگ که رسید، مطابق همیشه دو تقه به در زد تا باز شود. سپس وارد شد و به طرف پله‌های مارپیچ داخل قدم برداشت. پیش از بالا رفتن از اولین پله، حریر را در چند قدمی خودش، دست در جیب دید. خیرگی او را که نگریست، سرش را به طرفین تکان داد و گفت:

- هوم؟

حریر چند قدم نزدیکش شد و به اشاره‌ی چشم به پایین، گفت:

-‌ ببرش پایین!

مهرداد چشم‌هایش را در حدقه چرخاند و به سوی جایی پشت پله‌ها و سالن نشیمن حرکت کرد. روبه‌روی دیوار ایستاد و  با پا دو ضربه به نقطه‌ای از پایین آن وارد کرد. با کنار رفتن دیوار و به چشم آمدن آسانسور مخفی عمارت که درش باز شده بود، وارد شد و زیر لب گفت:

- یکی از ‌این‌ها رو برای یک به دو می‌زدی خوشحال می‌شدیم.

سپس همان‌طور که سنگینی صحرا کم- کم داشت خسته‌اش می‌کرد، دکمه‌ای قرمز رنگ را با آرنج دست چپش فشرد. پیش از بسته شدنِ در، حریر با آرامش وارد شد و خونسرد گفت:

- جدیداً خیلی غر می‌زنی!

نمی‌توانست بفهمد چطور حریر صدایش را شنیده. پوفی کرد و با تکیه‌ی سرش به بدنه‌ی فلزی و داخلی آسانسور، بی‌توجه به حریر و نگاهش، چشم بست. پس‌ از چندین ثانیه پایین رفتن، آسانسور ایستاد. با باز شدن در، پلک‌هایش را از فاصله داد و به فضای تیره‌ی مقابلش چشم‌ داد. همان‌طور که پشت سر حریر وارد می‌شد، گفت:

- کی قراره افتخار دیدن  زندانی‌هات نصیبم بشه؟

حریر که به مانند همیشه کت و شلواری پارچه‌ای و البته این‌بار مشکی به تن کرده بود و جلوتر راه می‌رفت، گفت:

- فکر کنم هیچ‌وقت!

مهرداد ابرویی بالا انداخت و گوشه‌ی لبش بالا رفت. از راهروی باریکی که به آسانسور می‌رسید عبور کرد و وارد فضای نسبتاً بزرگ و مربعی شد. سیاه بودن دیوارها، سیاه بودن هر چه در آن زیرزمین مدرن بود سبب می‌شد با وجود اندک لامپ‌هایی که حسگر داشتند و با حضورشان روشن شده بودند، هنوز تاریکی را حس کند.

نگاهش را اطراف فضای بزرگ و مربعی و خالی از وسیله گرداند و به درهایی سیاه و فلزی‌ای که دور تا دور آن فضا وجود داشتند، نگریست. چشمش به در مورد نظرش که رسید، به طرف آن رفت و همزمان بلند گفت:

- چطورید اهلِ زیرزمین؟

حریر از حرکت مهرداد پوزخندی بر لب نشاند و نگاهش را روی درها که ده تا بودند، یک دور چرخاند. مهرداد با نگاه به شماره‌ی قرمز رنگِ روی در که عدد پنج انگلیسی بود، به سختی خم شد و گفت:

- رمز؟

حریر با آرامش گفت:

- ۸۲۷۸۸۷۲۸!

با انگشتانش اعداد را در صفحه‌ی هوشمند کنار اتاق وارد کرد و با نیش‌خندی ناشی از شنیدن رمز، گفت:

- عجب ذهن خلاقی!

با باز شدن در راست ایستاد و با لحن جدی‌ای که شوخ‌طبعی‌ای اندکی به همراه داشت، گفت:

- مرسی که در رو برام باز کردی حریر؛ زحمت شد!

سپس‌ پا در اتاق گذاشت و با رفتن به سوی تخت مشکی رنگ درونش، صحرا را بی‌لطافت بر روی تشک نرم و هم‌رنگ با تخت انداخت. دست به کمر گرفت و با چشم چرخاندن در فضای سیاه اتاق، گفت:

- همچین بدم نیست اینجا؛ فقط یکم کوچیکه!

صدای بسته شدن در باعث شد با شوک سرش را بچرخاند. دهانش از تحیر باز مانده بود و مغزش از عصبانیت سوت می‌کشید. زیر لب گفت:

- حتماً داری شوخی می‌کنی با من!

سپس با گام‌های بلندی به طرف در رفت و با زدن چند ضربه‌ی محکم به بدنه‌ی فلزی آن، بلند گفت:

- حریر بلایی سر اون بچه بیاری اینجا رو سر خودم و خودت خراب می‌کنم.

صدای آرام و خونسرد حریر را که از پشت در شنید، خون خونش را خورد.

- نترس؛ قول دادم سالم بمونه! تو یکم زیادی صدا میدی؛ اینجا باش تا همه چی تموم شه!

با به یاد آوردن چیزی ‌خونسرد شد. صدایش را بی‌نهایت بلند کرد تا حریر کلامش را بشنود و ریلکس گفت:

- اوکی هانی!

حریر که از صدای بلند و همراه با آرامش او اندکی متعجب شد، ابرو در هم کشید. با فکر به اینکه مهرداد کاری برخلاف میل او انجام داده، با همان اخم‌ها عقب- عقب رفت و به طرف آسانسور قدم برداشت. صدای تق- تق کفش‌های پاشنه بلند مشکی‌اش، صدایی آشنا در آن فضای خفه و تاریک تلقی می‌شد.

مهرداد که از رفتن او آگاه شد، آرامش ساختگی‌اش را باخت و با حرص ضربه‌ای محکم به دیوار مشکی رنگ اتاقک وارد کرد. سختی دیوارها و شدت ضربه سبب شد زخمی بر روی دستش بنشیند و قطرات خونش، بر زمین سرد و سیاهِ کف اتاق بیفتند. بی‌توجه به دستش و زخم شکافته‌ی بر آن، سرش را دور تا دور اتاق چرخاند.

تنها چیزهایی که در آن چهاردیواری کوچک به چشم می‌خوردند، سیستم تهویه‌ای متصل به دیوار، تختی که صحرا بر رویش خوابیده بود، دیواری به اندازه‌ی اتاق پرو که احتمالا دوش حمام و دست‌شویی فرنگی در آن بود و در نهایت یخچالی کوچک بود. حریر سوییتی کوچک اما کامل و مجهز به آنان داده بود؛ باید  شاکر هم می‌بود.

پوزخندی بر لب نشاند، به طرف یخچال رفت و محکم درش را باز کرد. خب به نظر می‌رسید عمه‌ی نامحترمش، برای اهلِ زیرزمین کردنش برنامه داشته و حداقل یخچال را برایش پر کرده بود. بطری آب کوچکی از درون یخچال برداشت و با نگاه به نقطه‌ای بالای در، آن را سر کشید. سپس زوم به آن نقطه، لب زد:

- دارم برات!

دوربینی کوچک و مخفی که حریر برای اطلاع از هر آسیب زندانیان عزیزش به خودشان در اتاق‌ها گذاشته بود و زندانیانش آنقدر با اهمیت بودند که هر یک ساعت یک‌بار با ساعت هوشمندش آن‌ها را چک می‌کرد.

به طرف نقطه‌ی مقابل تخت رفت. نزدیک به دیوار دستشویی و حمامِ فراخِ اتاق، روی زمین و تکیه به دیوار نشست و خیره به صحرا که موهای بافته شده و بلندش از لبه‌ی تخت آویزان شده بود، آرام گفت:

- شانس آوردی که رابطش رو کشف کردم و زودتر خبر دادم بهش.

با مکث و نگاه بر زمین، ادامه داد:

- وگرنه اون کوچولو روز آخرش بود!

سپس چشم‌هایش را بست و سعی کرد به اینکه چه قرار است رخ دهد، نیندیشد.

***

@melika_sh

ویرایش شده توسط Otayehs
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

卐پارت پنجاه و ششم卐

یک ساعتی از حضورش در آن اتاق گذشته بود؛ یک ساعتی که تکیه‌اش را به دیوار داده بود و با نگاه به زمین، فکر می‌کرد. صدای آرام فنر تخت سبب شد جهت نگاه سبز رنگش را تغییر دهد و به صحرا بکشاند.

صحرا اندکی لای پلک‌هایش را باز کرده بود و گنگ به سقف اتاق نگاه می‌کرد. پس از چند ثانیه خیرگی، به ناگاه از جا پرید و روی تخت نشست. درحالی که دست‌هایش لرزشی خفیف داشتند، به اطراف چشم چرخاند و زیر لب با همان بهت و گنگی، نام یرحا را چندین بار زمزمه کرد.

نگاهش که به مهرداد افتاد، چشم‌های قهوه‌ای رنگش گرد شدند و خشم و بغض در آن‌ها جای گرفت. درحالی که کاسه‌ی چشمانش لبریز بود، از میان دندان‌های کلید شده‌اش کلمات را عبور داد و گفت:

- چی‌کارش کردی آشغال؟

مهرداد که بی‌حالت و با خونسردی او را نگاه می‌کرد، یک گوشه‌ی لبش را کمی بالا داد و با تاسف گفت:

- کاریش نکردم!

صحرا که پاسخ دلخواهش را نگرفته بود، از تخت پایین پرید و به سمت مهرداد یورش برد. خم شد و با گرفتن یقه‌ی تیشرت خاکستری رنگ او، بار دیگر صدایش را بلند کرد و با همان بغض که هنوز نشکسته بود، گفت:

- بهت میگم چی‌کارش کردی؟

مهرداد این‌بار در سکوت و جدی به چشمان ترسیده‌ی صحرا نگاه کرد؛ چشمانی که در آن نزدیکی، عمق دردشان را بیشتر از قبل حس می‌کرد. صحرا که سکوتش را دید، بی‌حال در همان نزدیکی بر زمین نشست و به سرامیک‌های مشکیِ کفِ اتاق چشم دوخت.  در حالی که بغض صدایش را به لرز انداخته بود، آرام‌تر از قبل گفت:

- چرا شماها انقدر عوضی‌اید؟ چرا انقدر عقده‌ای‌اید؟ چرا دست از سر ما برنمی‌دارید؟

دستش را محکم بر کف زمین زد و با حرص و درحالی که اشک‌هایش روان شده بود، آرام‌تر از قبل گفت:

- چرا کینه‌تون خفه نمیشه بره پی کارش؟

مهرداد هنوز در سکوت به نیم‌رخ او نگاه می‌کرد و چیزی نمی‌گفت. صحرا نگاه از زمین گرفت و بار دیگر با عجز و آرام، خیره در نگاه سبز رنگ مهرداد گفت:

- بگو چی‌کارش کردی؛ خواهش می‌کنم!

مهرداد ثانیه‌ای نگاهش را به روبه‌رو داد؛ سپس بطری آبی که کنار دستش افتاده بود و به یخچال برش نگردانده بود را به سمت صحرا قل داد و جدی گفت:

- جمشید ایرانه و خواهرت رو می‌خواد.

صحرا با دهان باز و تک خنده‌ای عصبی گفت:

- چی؟

نگاه مستقیم و ساکت مهرداد را که بار دیگر دید، با خشمی هیستریک نیم‌خیز شد و دوباره به سمتش یورش برد. با دو دست یقه‌اش را محکم کشید و با صدایی بهت‌زده گفت:

- نگو که می‌خوای بدیش بهش!

مهرداد که با گرفته شدن یقه‌اش از جا تکان نخورده بود؛ زمزمه کرد:

- نمی‌خواستم.

صحرا که فعل گذشته را شنید، بی‌حال‌تر شد. دستپاچه از جا برخاست و با نگاه به جایی که درش بود، به سمت در رفت. بلند و لرزان گفت:

- اصلاً من با توی عوضی تو این خراب شده چه غلطی می‌کنم؟

ضربه‌ای محکمی با دست ظریفش به در وارد کرد و با نگاه به مهرداد فریاد زد:

- بیا این در رو باز کن!

مهرداد آرام گفت:

- من نبستمش که بخوای بازش کنم!

سپس اشاره‌ای به نقطه‌ای در بالای در کرد و ادامه داد:

- از اون بخواه!

صحرا ضربه‌‌ی محکم دیگری به در زد و بی‌توجه به سرخ شدن دستش و اشاره‌ی مهرداد، داد زد:

- اون دیگه کدوم خریه؟

ضربه‌هایش به در را محکم‌ و پی‌درپی وارد کرد و با بغض فریاد زد:

- باز کن لعنتی؛ باز کن!

مهرداد به تلاش‌های او چشم ‌دوخت و با نگاه به دوربین کوچک بالای در، سری از روی افسوس به چپ و راست تکان داد. سپس به ناگاه چیزی را بیاد آورد و لبخندی عصبی و شیطنت‌دار بر لب زد. همان‌طور که به دوربین  نگاه می‌کرد، از جا برخاست. به صحرا نزدیک شد اما هنوز نگاهش به دوربین بود و لبخند عصبی‌اش بر گوشه‌ی لبش جای داشت. بدون گرفتن نگاهش، بلند خطاب به صحرا و شاید خطاب به حریر نیز، گفت:

- می‌خوای بدونی داری از کی می‌خوای در رو باز کنه؟

جمله‌ای که گفت سبب شد دست صحرا از حرکت بایستد و نگاهش به سمت مهرداد که در چند قدمی‌اش بود، بازگردد. رد دیدِ او را گرفت و به دوربین خیلی کوچکی رسید. دوباره به مهرداد نگریست و نگاه عجیب و عصبی‌اش را که تماشا کرد، ساکت شد. مهرداد از دوربین چشم گرفت و جدی گفت:

-   عمه‌مون؛ حریر!

سپس ابرو بالا پراند، یک دستش را مشت کرد و با دست دیگر عدد یک را نشان داد؛ بلافاصله با دو دست عدد یک را به نمایش گذاشت؛ به معنای یک هیچی که به یک، یک تبدیل شد. صحرا سوالی نگاهش را میان مهرداد و دوربین رد و بدل کرد و با شَک گفت:

- من عمه ندارم!

مهرداد پوزخندی زد و گفت:

- تا همین چند وقت پیش خاله هم نداشتی؛ ولی الان فهمیدی داشتی و نمی‌دونستی.

صحرا مشتش را گره کرد و با حرص ضربه‌ای به در وارد نمایید. سپس با صدایی بلند و عصبی گفت:

- حتماً اونم دلش می‌خواد سر به تن ما نباشه؟

مهرداد لبخندی نمادین زد و حین عقب‌گرد کردنش، گفت:

- دقیقاً.

به تخت رسید و خودش را روی آن انداخت و بی‌توجه به صحرا که هنوز ذهنش پر از سوال بود، ساعدش را روی چشمانش نهاد و پا روی پا گذاشت. صحرا که خونسردی او را دید، ضربه‌ای محکم‌تر از‌ قبل به در وارد کرد و گفت:

- چرا خوابیدی؟ بگو عمه‌ات چی می‌خواد از جون ما؟

مهرداد درحالی که هنوز‌ ساعدش روی چشمانش بود، بی‌توجه به جمله‌‌ی سوالی صحرا،   با صدای بلند گفت:

- حریر پنج دقیقه بهت وقت میدم بیای در رو باز کنی؛ وگرنه خودت می‌دونی قراره چی بشه.

سپس با انگشت‌های دست دیگرش چند ضربه به دیوار کنار تخت زد و با ریتم ادامه داد:

- دهن من رو باز نکن هانی! اوه داره میاد؛ یه دختری هست که اسمش هست چی؟ یاس! حالا کیه؟

صحرا که چیزی از چرندیات مهرداد نمی‌فهمید، با قیافه‌ای متعجب و صامت به او می‌نگریست. پس‌ از چند ثانیه صدای باز شدن در، سبب شد صحرا به ناگاه رو به آن سو گرداند؛ اما مهرداد ریلکس دست از روی صورتش برداشت و از جایش بلند شد. خود را به کنار صحرا رساند و آرام و با نهایت جدیتی که صحرا از او ندیده بود، گفت:

- اگر می‌خوای خواهرت سالم برگرده پیشت، باید چند ساعت همین‌جا بمونی.

صحرا سریع و با تندی گفت:

- نه، من...

مهرداد میان حرفش پرید، دست در جیب شلوارش فرو کرد با نگاه به در که دقیقاً جلویش بود، گفت:

- تکرار می‌کنم؛ اگر سالم می‌خوایش باید بمونی. جمشید مثل خودتون معمولی نیست؛ عوض شده؛ عوضی شده!

دستش را به در نیمه‌باز گرفت و پیش از خروج، با نگاه به رد اشک‌های خشک شده‌ی روی گونه‌های صحرا و چشم‌های درمانده‌اش، جدی زمزمه کرد:

- به نفع خواهرته که اینجا بمونی.

و در مقابل چشمان ترسان، غمگین و پرسوال صحرا، از اتاق خارج شد و در را بست. صحرا کمرش را به دیوارِ کنار در چسباند و به سمت پایین سُر خورد. زانوهایش را بغل کرد و بالاخره هق- هق‌هایش در فضای کم‌نور اتاق پخش شد. آنقدر بیچاره شده بود که برای نجات خواهرش از دست یه عوضی، به عوضی‌ای دیگر اعتماد می‌کرد؛ همان عوضی‌ای که  خودش و خواهرش را دزدیده بود.

***

@melika_sh

ویرایش شده توسط Otayehs
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

卐پارت پنجاه و هفتم卐

مهرداد پس از بسته شدن در، تیشرت خاکستری رنگش را صاف کرد و سرش را به طرف حریر گرفت. حریر دست به سینه مقابلش ایستاده بود و با اخم‌هایی که سرمای چشمان آبی رنگش را ملموس‌تر می‌کرد، به مهرداد خیره شده بود.

مهرداد که چهره‌اش هنوز جدی بود، به حریر نزدیک شد و سینه‌به‌سینه‌اش ایستاد. سرش را به گوش او نزدیک کرد و در حالی که نفس‌های داغش به گوش حریر برخورد می‌کرد، آرام و جدی گفت:

- من آدم تو نیستم که برام تعیین تکلیف کنی؛ این رو یادت باشه.

سپس سر تا پای حریرِ لاغراندام و خوش‌پوش را عمیق نگریست و جلوتر از او با گام‌های بلند به طرف آسانسور به راه افتاد. چند ثانیه پس از ورودش به آسانسور، حریر نیز کنارش ایستاد و دکمه‌ی قرمز را فشرد. مهرداد دو دستش را در جین یخی رنگش فرو کرد، تکیه‌اش را به دیواره‌ی بدون آیینه‌ی آسانسور سپرد و چشم‌های سبز رنگش را به زیر پایش داد.

بوی عطر تلخ و سرد زن کنارش در مغزش می‌پیچید و سرش را به درد می‌آورد. حریر که برخلاف مهردادِ سربه‌زیر، به چهره‌ی برادرزاده‌اش نگاه می‌کرد، آرام گفت:

- من نمی‌خوام و نمی‌تونم به اون بچه آسیبی برسونم و خودت می‌دونی چرا؛ ولی این رو هم خوب می‌دونی اگر مجبور بشم برای نجات جون انوشه این بچه رو تحویلِ جمشید بدم، این‌کار رو می‌کنم.

نفسی عمیق کشید و زمزمه کرد:

- انوشه برای من باارزشه؛ خیلی زیاد!

مهرداد که ابروهایش دوباره به هم نزدیک شده بودند، همزمان با باز شدن درب آسانسور و خارج شدنش، در چشمان حریر نگاه کرد و زمزمه‌وار اما محکم گفت:

- انوش مادر منه و هیچکس به اندازه‌ی من بهش اهمیت نمیده؛ با این حال به هیچ وجه حاضر نیستم جون یه بچه، دقت کن به حرفم، جونِ یه بچه رو بخاطرش به خطر بندازم.

از کنار حریر عبور کرد و پس از خروج از آسانسور، اندکی بلندتر از قبل ادامه داد:

- همیشه یه راه دوم وجود داره حریر ولی تو هر دفعه میری سراغ آسون‌ترین و سریع ترین راه.

و به راهش ادامه داد و به کنار پله‌ها رسید. صدای تق- تق کفش‌های پاشنه بلند حریر را که پشت سرش شنید، بلند گفت:

- بچه کجاست؟

حریر نیز مانند خودش بلند گفت:

- آشپزخونه!

مهرداد با اندکی تعجب از کنار پله‌ها به طرف چپ و جایی در امتداد و روبه‌روی دیوار مخفی و آسانسور رفت. به اپن طول‌دارِ آشپزخانه که‌ رسید، یرحا را نشسته بر صندلی بدون پشتی و پایه بلند پشت اپن و در حال خوردن بستنی دید.

دخترک فارغ از جهانی بود که بزرگتر‌هایش در آن برای زنده بودن، زندگی کردن و قرار داشتن به هر دری می‌زدند. فارغ از سرنوشت نامعلومش، بستنی‌اش را لیس می‌زد و در انتظار تمام شدنش بود تا به سراغ دیگر خوراکی‌های روی اپن برود.

مهرداد به نیم‌رخ صورت استخوانی حریر که کنارش ایستاده بود نگاهی کرد و نفسی عمیق کشید. ته دلش توقع این پذیرانی گرم را از طعمه‌شان داشت؛ آن دختربچه برای حریر خاص بود و علت این ویژه بودن برایش کاملاً عیان بود.

جلوتر رفت و با تکیه‌ی کف دو دستش بر سطح اپن سفید رنگ، توجه یرحا را به خود جلب کرد. چشمان دخترک، مانند چشم حریر بود؛ مانند چشمان پدر و عمویش بود. آبی‌ای که برخلاف تمام چشم‌‌های دیگر، معصومیت داشت؛ هنوز مظلوم بود. یرحا در سکوت و اندکی با ترس نگاهش کرد. مهرداد برای آنکه هراس او را از بین ببرد، لبخندی کم‌رنگ زد و گفت:

- خوش‌مزه است؟

یرحا پشت دستش را کودکانه بر لپ سفید و سرخش کشید و سرش را یک بار بالا و پایین کرد. مهرداد نگاهی به موهای بلند، صاف و قهوه‌ای رنگ دخترک کرد که کِش قرمز رنگ دور آن شل شده بود. برای اینکه ترس دخترک به کمترین مقدار ممکن برساند، آرام با همان لبخند کم‌رنگ، بار دیگر گفت:

- از خوراکی‌هات به منم میدی؟

یرحا چند ثانیه با تردید به مهرداد نگاه کرد و چیزی نگفت. سپس سرش را خم کرد و چشمانش را میان داشته‌هایش که در پلاستیکی بی‌رنگ بود، چرخاند. دوباره نگاهی‌ به مهرداد کرد و بالاخره، یکی از دو آبنبات درون پلاستیک که شکلی رنگین‌کمانی داشت را با دست آزادش برداشت و به طرف مهرداد گرفت.

مهرداد که از محبت دخترک قلبش اندکی به درد آمده بود، لبخندش جمع شد. دستش را آرام از اپن جدا کرد و جلو برد. آبنبات را از میان انگشتان کوچک و لطیفِ یرحا گرفت و درحالی که مغزش پروژه‌ی فکر کردن را به راه انداخته بود، نیم‌خندِ یک ثانیه‌ای‌ای‌ تحویل دخترک داد.

چوب آبنبات را محکم در دست فشرد و به سمت حریر که کنارش دست به سینه و مانند همیشه خونسرد ایستاده بود بازگشت. با اشاره‌‌ی سر، به طرفی دور از محل ایستادنشان اشاره کرد و به همان سو راه افتاد. حریر به خدمتکار زنی که به دلیل حضور آن‌ دو، در نقطه‌ای درون آشپزخانه و دور ایستاده بود، با سر اشاره کرد که حواسش به یرحا باشد؛ سپس خودش پشت سر مهرداد به راه افتاد.

مهرداد آرنج یک دستش را به نرده‌ی مرمرین پله‌ها تکیه داده بود و پلاستیک دور آبنبات را باز می‌کرد. کارش که تمام شد، پلاستیک را در جیب شلوارش گذاشت و یک سمت آبنبات را در دهانش فرو کرد. پس از چند ثانیه آبنبات را از لب‌هایش فاصله داد و با نگریستن به حریر گفت:

- مکان و زمان؟

حریر سری از روی تاسف برای مرد سی ساله‌ی مقابلش که خود داشت پدر می‌شد، تکان داد و گفت:

- پنج عصر، پارک جمشیدیه؛ جای شلوغ و تایم شلوغ قرار گذاشته!

مهرداد ابرو بالا داد و با تک‌خنده‌ای مسخره گفت:

- می‌خوایم بریم جمشیدیه دیدن جمشید!

سپس دوباره آبنبات را به دهانش نزدیک کرد و چشم‌هایش را به طرف یرحایی کشاند که  او نیز با نگاه به مهرداد، در حال خوردن آبنباتی مشابه بود. حریر با نفسی عمیق گفت:

- به لطف جنابعالی پلیس در جریانه و گفتن می‌‌گیرنش.

مهرداد که هنوز چشمش به یرحا بود، گفت:

- اوکی!

سپس دستی برای یرحا از دور تکان داد و رو برگرداند که به طرف طبقه‌ی بالا برود. صدای بلند حریر سبب شد روی پله‌ی دوم مکث کند.

- یادت باشه بخاطر سرتق بودن تو داریم روش آسون و سریع من رو دور می‌زنیم؛ پس اگه بلایی سر انوشه اومد من از چشم تو می‌بینم.

جمله‌‌ی حریر  که تمام شد، راهش را به بالا ادامه داد. لحظه‌ای نگاهش را به دست خونی‌اش داد؛ شانس آورده بود که توجه یرحا به طرف دستش جلب نشده؛ وگرنه قطعاً ترس برش می‌داشت و در شرایط بدبینانه، شاید کنترلش هم سخت می‌شد. بار دیگر آبنبات را به لب و زبانش نزدیک کرد و با کشیدن نفسی عمیق کشید، باقی راهش را طی کرد.

***

@melika_sh

ویرایش شده توسط Otayehs
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

卐پارت پنجاه و هشتم卐

یاسر در فضای اتاق راه می‌رفت و شماره می‌گرفت؛ اما هر بار با بی‌پاسخ ماندن تماسش، نگرانی‌اش افزایش می‌یافت. هاتف نیز بر روی مبل نشسته بود و درحالی که آرنج‌هایش‌ روی زانوهایش بودند، گردنش را میان دستانش گرفته بود. از صدای برخورد کفش‌های یاسر با زمین که عصبی شد، از جایش برخاست و گفت:

- پاشو بریم اون اطراف!

یاسر ایستاد، دستی به موهایش کشید و کلافه گفت:

- ساعت دو ظهره؛ الان پشه پر نمی‌زنه که بخوایم بپرسیم دیدنشون یا نه!

هاتف راه خروج را پیش گرفت و با کشیدن نفسی عمیق، گفت:

- چه ربطی داره؟ بیا بریم!

یاسر سوئیچ ماشینش را از روی میز چنگ زد و با قدم‌های بلند پشت سر هاتف روانه شد. پنج دقیقه‌ی بعد هر دو در ماشین بودند و هاتف پشت فرمان جای داشت و رانندگی می‌کرد. بیش از چهل دقیقه را در سکوت، تنها به صدای بوق ماشین‌های مانده در ترافیک گوش سپردند و آسفالت خیابان را نگریستند؛ تااینکه بالاخره به مطب دکتری که حیات به صحرا معرفی کرده بود رسیدند.

هاتف ماشین را آن سوی خیابان نگه داشت و یاسر، نگاهی به اطراف کرد. مغازه‌های اطراف ساختمان همگی بسته بودند و جز ‌چند نفری عابر که از پیاده‌رو عبور می‌کردند، کسی دیده نمی‌شد. یاسر دستی به گردنش ‌کشید و گفت:

- بفرما!

هاتف ماشین را خاموش کرد و بی‌توجه به یاسر از ماشین پیاده شد. نگاهش را به دو انتهای خیابان چرخاند و با دیدن ایستگاه تاکسی که با فاصله‌ی نسبتاً زیادی از محل ایستادنش بود، نزدیک ماشین شد و سرش را مماس با چهارچاپ شیشه‌ی ماشین داخل برد. خطاب به یاسر گفت:

- گفتی گفته می‌خوام تاکسی بگیرم؟

یاسر سری به علامت مثبت تکان داد و سپس جهت تغییر رفته‌ی نگاه هاتف را دنبال کرد و به ایستگاه تاکسی رسید.

- بشین بریم جلو!

هاتف جاگیر شد و با روشن کردن ماشین، آن را جلوتر و تا ایستگاه برد. یاسر زودتر از هاتف پیاده شد و جلو رفت. به هر دو- سه تاکسی‌ای که در آن تایم هنوز آنجا بودند نزدیک شد تا پرس‌و‌جویش را کند. هاتف نیز همزمان روبه‌روی ایستگاه را نگریست و بانکی دید که بسته بود. پس از چند دقیقه یاسر دوباره بر صندلی‌اش نشست و با تفکر و نگرانی‌ای که در قالب اخم به چهره‌اش سرایت کرده بود، گفت:

- یکیشون میگه طرف‌های صبح دیدتشون. گفت یه بنز مشکی سوارشون کرده؛ ولی چیزی از راننده نمی‌دونست.

هاتف در سکوت به دوربین جلوی بانک نگاه کرد و با اشاره‌ی سر به آن سو، آرام گفت:

- بانک دوربین داره ولی بسته است و اگه نبود هم به ما نشون نمی‌دادن. باید بریم کلانتری؛ بااینکه فکر نکنم تا فردا صبح بشه کاریش کرد!

یاسر دستش را مشت کرد و عصبی گفت:

- فعلاً برو!

ماشین که دوباره روشن شد، کمی فکر کرد و پرسید:

- محسن رو یادته؟ کوچه بغلی اراک که...

هاتف سرش را یک بار بالا و پایین کرد و درحالی که نگاهش به روبه‌رو بود، آرام گفت:

- رفت افسری؛ شماره‌اش رو دارم.

یاسر دستی به صورتش کشید و گفت:

- تا عصر باید پیداشون کنم؛ پیام بده بهش شاید کمک کرد.

تاکیدی که یاسر بر کلمه‌ی《باید》کرد و جدیت چهره‌اش، نشان داد که به هیچ‌ وجه نمی‌گذراد خواهرهایش یک شب را در ناکجاآباد و با نااهلش سپری کنند. هاتف با نیم‌‌نگاهی به یاسر، گوشی‌اش را از جیبش خارج کرد و به سمت او گرفت. فرمان را در چهارراه مقابلش به راست چرخاند و گفت:

- خاکپور سیوش کردم.

یاسر گوشی را گرفت و با همان تشویشی که تلاش می‌کرد خفه نگاهش دارد، شماره را پیدا کرد و با آن تماس گرفت. با خوردن بوق پایان، پیامی با مضمون: 《در جلسه هستم؛ با شما تماس می‌گیرم.》برایش فرستاده شد. یاسر سری تکان داد و گوشی را روی پایش گذاشت. هاتف نگاهی به گوشی پایین رفته کرد و گفت:

- زود زنگ می‌زنه.

یاسر تنها شیشه‌ی پنجره را پایین داد تا کمی هوا به مغزش بخورد و التهابش کم شود.

***

مانی گوشه‌ای از مبل دو نفره نشسته بود و به دیوار سفید روبه‌رویش نگاه می‌کرد. با صدای برخورد در حیاط از جا پرید و با تصور اینکه صحرا و یرحا آمده‌اند، به آن سو دوید. یوسف را دید که پاکتی در دست دارد و با نگاه به پشت آن، آرام به طرف خانه می‌آید. دستش که به چهارچوب در خانه بند شده بود را دو طرفش رها کرد و گفت:

- سلام مادر!

یوسف که هنوز پشت و روی نامه را نگاه می‌کرد، سرش را بلند کرد. از چند پله‌ی‌ جلوی خانه بالا رفت و با نگاه به مانی که بلوز و شلواری گشاد و راحت به تن کرده بود و موهای سفید و قهوه‌اش ساده پشت سرش بسته شده بودند، گفت:

- سلام مانی.

مانی از وسط چهارچوب کنار رفت تا او داخل شود. یوسف کفش‌هایش را در آورد و پس از ورود، با نگاه به پله‌هایی که به بالا راه داشت، خطاب به مانی گفت:

- بابا بیداره؟

مانی آرام گفت:

- نمی‌دونم!

یوسف سری تکان داد و خواست بالا برود که مانی گفت:

- می‌خوای بری پیشش؟

یوسف که سری به نشانه‌ی مثبت تکان داد، مانی دوباره گفت:

- یه لحظه وایستا!

و با قدم‌های بلند به طرف آشپزخانه رفت. پس از
چند ثانیه با لیوانی آب و چندین ورق قرص بازگشت و آن‌ها را به دست یوسف داد.

- این‌ها رو بهش بده بخوره.

یوسف چند ثانیه به چهره‌ی چروک‌دار مانی نگریست؛ هیچ‌کس به اندازه‌ی مادربزرگش، در آن هفت- هشت روز شکسته نشده بود و اطمینان داشت که حتی اگر خودش و خواهر و برادرش، پدرشان را می‌بخشیدند، مانی هیچ‌گاه او را نخواهد بخشید.
نگاه از مانی گرفت و بشقاب به دست، پله‌ها را بالا رفت.

《سلام به هرکی که می‌خونه. چند پارت قبل بنا به دلایلی تغییر کرد و هیچ مرگی اتفاق نیفتاد؛ تنها یاسر به جرم تکرار تخلف ناچار به پرداخت جریمه‌ی نقدی شد.》

ناظر🧡🔆@melika_sh

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

卐پارت پنجاه و نهم卐

به اتاق که رسید، آرام در را باز کرد و وارد شد. جاوید را مدت‌ها ندیده بود؛ از همان‌ روزی که کنار حوض، حقیقت مرگ مادرش را از زبان صحرا شنید. اعتراف می‌کرد باوجود دلگیر بودنش، باوجود غمی که داشت، نمی‌توانست ببیند پدرش بیمار است؛ نمی‌توانست روزی را ببیند که پدرش مانند مادرش دیگر نیست. آرام به جلو قدم برداشت و کنار تخت ایستاد. جاوید با همان چشم‌های بسته، لب زد:

- یوسف بابا تویی؟

یوسف بشقاب سفید رنگی که قرص‌ها و لیوان آب درشان بود را روی میز کنار تخت گذاشت. سپس نامه‌ای که در دستش بود را بار دیگر چرخاند و به طرف جاوید گرفت.

- این رو از زیر در انداخته بودن داخل! روش نوشته:《برای جاوید!》

جاوید چشم باز کرد و پاکت را گرفت. به باد پاکت قبلی‌ای افتاد که نفهمید فرستنده‌اش که بود. با نگاه به پاکت، آرام آن را باز کرد و برگه‌ای از آن خارج نمود. خواست برگه را بخواند که یوسف سریع گفت:

- میشه من اول بخونمش؟

جاوید مشکوک به چهره‌ی معلومی یوسف نگاه کرد؛ سپس با مکث گفت:

- بخون باباجان!

یوسف برگه را پس گرفت و شروع کرد با چشمی آن را خواندن.

《سلام داداش، جمشیدم. زن من و دو تا بچه‌‌هام بخاطر خانواده‌ی تو و بی‌مسئولیتیشون دیگه نیستن؛ زن تو هم دیگه نیست و بدون که من خواستم نباشه. می‌خوای بدونی چجوری؟

راحت بود؛ یه مهمونی ترتیب دادم و مهمون‌هام دکترهای محترم بیمارستان و خانواده‌‌هاشون بودن و از شانس من، نه تنها دکتر بیتا افتخارِ عزیز قدم رنجه فرمود و اومدن تو اون مهمونی رو پذیرفت، بلکه تو و یاسر همراهیش رو رد نکردید.

بعدش چی شد؟ فقط کافی بود یه سری آدم رو بخرم. یه زن که گولش بزنه و به بهانه‌ی نشون دادن بچه‌ی نازش ببرتش تو یه اتاق، یه مرد که تو اتاق با داروی بیهوشی منتظر باشه و چهارتا مرد دیگه که تو بالکن مشترک اتاق با اتاقِ بغلی، درحال خوش‌گذونی‌ باشن و بطور تصادفی همه چی رو ببینن.

دیدی چه راحت بود؟ در آخر زنی که مسئول گول زدن بیتا بود باید یه حرکت خفن می‌زد و تو و یاسر رو که دنبال بیتا بودید، می‌برد به اون اتاق. و بیتایی که تازه اثر داروی بیهوشی‌ای که بهش خورونده شده بود، از بین رفته بود، با وضعیت ظاهری‌ای که داشت، انکارهاش برای تو و یاسر اصلاً باورپذیر نبود.

حالا وقتشه با عذابِ وجدان بسوزی آقا جاوید. تا من میرم انتقام نبود بچه‌هام رو ازت بگیرم، وقتشه تو باز هم عذاب بکشی.》

یوسف با دیدن امضای زیر برگه، چشم‌هایش را با درد بست و سرش را چند بار با تاسف به چپ و راست تکان داد. جاوید که به اشک‌های روان بر چهره‌‌ی او نگاه کرد، خواست برگه را بگیرد که یوسف دستش را عقب کشید. جاوید آرام و با تردید گفت:

- چی نوشته؟

یوسف تنها با همان حال قبل، سرش را به معنی نفی چند بار به چپ و راست تکان داد و عقب- عقب رفت. به در اتاق که رسید، آخرین نگاه را به جاویدِ نیم‌خیز شده انداخت و دردمند لب زد:

- قرص‌هات رو بخور بابا؛ از هر کدوم یکی!

و سپس خارج شد. پله‌ها را دو تا یکی پایین رفت و با در آوردن گوشی‌اش، شماره‌‌ی یاسر را گرفت. پاسخی که دریافت نکرد، بلافاصله شماره‌ی هاتف را گرفت. هاتف پس از چند ثانیه پاسخش را داد و گفت:

- سلام یوسف.

یوسف بی‌توجه به مانی از در خارج شد و گفت:

- می‌دونم دست کی‌ان! کجایید شما؟

- کی؟ ما کلانتری‌ایم!

یوسف از حیاط و حوض درونش نیز عبور کرد و با ورود به کوچه، درحالی‌که نفس- نفس می‌زد، گفت:

- دستِ جمشیدن؛ دستِ جمشیدن هاتف!

سکوت هاتف سبب شد تنها بگوید:

- آدرس بفرست!

و بی‌خداحافظی قطع کند. لرزش دست‌هایش، گنگی مغزش، همه و همه باعث می‌شد خودش هم درست نداند چه‌کار باید انجام دهد. تنها به سختی و به سرعت خود را به انتهای کوچه و خیابان اصلی رساند تا تاکسی بگیرد.

***

مهرداد درحالی که یرحا را در آغوش کشیده بود، در سبزه‌های پارک جلو می‌رفت و حریر و چندین محافظشان همراهی‌اش می‌کردند. می‌دانست زمانی که پلیس بیاید، نیروهای خودشان حق دخالت ندارند؛ بنابراین به همان سه مرد کت و شلواری قناعت کرده بودند. البته بعید می‌دانست حریر آدم‌هایش را در گوشه و کنار پارک به صورت پنهانی، آماده باش قرار نداده باشد.

نگاهی به چهره‌ی کودک درون دستش انداخت؛ موهای بلند و باز دخترک روی دست او افتاده بود و باعث می‌شد که با یادآواری ظرافت او، تنگ‌تر بفشاردش. دخترک را با شکلاتی دیگر به خواب برده بودند تا تنشی حس نکند.  همان‌طور که به روبه‌‌رو نگاه می‌کرد، خطاب به حریر که سیاهپوش آمده بود، گفت:

- ساعت چنده؟

حریر لب باز کرد و گفت:

- دو مین مونده.

جمله‌ی حریر که پایان یافت، جمشید را با تعداد محافظی مشابه و بدون انوشه دید که از دور می‌آمدند. درهم رفتن اخم‌هایش را صدای حریر مسبب گشت.

- انوشه نیست.

هنوز ته دلش امیدوار بود که انوشه سالم و سرحال باشد و جمشید بخواهد مانند آدمیزاد معاوضه‌ای که وعده‌اش را داده بود را به سرانجام برساند؛ ولی در ظاهر هیچ‌چیز مایه‌ی تصدیق تفکرش نبود.

@melika_sh

ویرایش شده توسط Otayehs
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

卐پارت شصتم卐

یرحا را محکم‌تر به خود فشرد و اخم‌هایش را بیشتر درهم کرد. جمشید که در چندین قدمی‌شان قرار گرفت، بلند گفت:

- انوشه کجاست؟

جمشید پوزخندی زد و ابرو بالا انداخت. دستش را به طرف عقب و رو به یکی از افرادش گرفت و به جلو اشاره کرد. محافظ بی‌حرف چند قدم به جلو برداشت، برگه‌ای را به طرف حریر گرفت و سپس عقب‌گرد کرد. حریر برگه را باز کردم و پس از نگاهی به آن، چشمانش را روی جمشید زوم کرد و سرد گفت:

- آدرسه!

مهرداد نیشخندی زد و گفت:

- ددی، برخلاف تو من خر نیستم. هر وقت انوشه کنارم ایستاد، بچه میاد تو بغل جنابعالی.

جمشید ابرو بالا انداخت و خواست چیزی بگوید که با صدای بلندی ناچار به سکوت شد.

- اسلحه‌هاتون رو بندازید زمان و دست‌هاتون رو ببرید بالا!

جمشید پوزخندی بر لب زد و با نگاه آبی رنگش مهرداد را نگریست. پوزخندش سرد بود؛ سردی‌ای که همراه با یخ‌زدگی چشمانش، ترس را القا می‌کرد. قرارشان این نبود؛ اینکه پیش از گرفتن انوشه و آنقدر زود نیروها واردعمل شوند. برخلاف تصور مهرداد، حریر و حتی پلیس، جمشید بدون مقاومت، با دست اشاره‌ای به افرادش کرد و آنان بی‌حرف اسلحه‌هایشان را بر زمین انداختند و دست‌هایشان را پشت گردنشان گذاشتند.

در میان بهت و حیرت مهرداد و حتی حریر، درست زمانی که نیروهای سیاهپوش پلیس درحال نزدیک شدن بودند، جمشید که نیم‌‌خیز شده بود تا مانند افرادش بر زمین بنشیند، با سرعتی فوق‌العاده زیاد کلتی کوچک از کنار ساق پایش برداشت و به سمت مهرداد نه، بلکه کودک در آغوش او شلیک نماید. گلوله‌ی دیگری که صدای شلیکش در پارک خلوت شده پیچید، توسط یکی از سیاهپوشان به ساعد دست جمشید برخورد کرد و کلتش را بر زمین انداخت.

حریر که سردی نگاه آبی رنگش لرز پیدا کرده بود، با لرزش اندکی که در ظاهر دست‌هایش نمایان بود، چشم به طرف مهرداد گرداند. با دیدن او که پشت به جمشید و آدم‌هایش، زانو بر زمین گذاشته بود و  نشسته بود، جلویش رفت و روبه‌رویش دو زانو نشست. دو دستش را بر شانه‌های او گذاشت تا سرش که پایین بود را بالا بیاورد.

با حس خیسی یک دستش، آن را بالا گرفت و به خونی که تمام کف دستش را رنگ داده بود نگریست. مهرداد سرش را بالا گرفت و با نگاهی پرحرف به چشم‌های لرز گرفته و صورت بی‌حس حریر، دوباره به پایین نگاه کرد. این‌بار یرحا را دقیق نگاه کرد تا از سلامت او اطمینان یابد. خیالش که راحت شد، یرحا را روی چمن‌های سبزِ پارک، میان خو‌دش و حریر گذاشت و  برخاست.

بی‌توجه به خونی که از شانه‌اش سرریز می‌کرد و تیشرت خاکستری رنگش را قرمز کرده بود، رو برگرداند تا بار دیگر پدرش را ببیند. جمشید را نگریست که دستبند بر دستش بود اما هنوز نیش‌خندی بر لبش جای داشت؛ گویا به هیچ وجه نه خودش و نه افرادش، هراسی از دستگیر شدن و عاقبتشان نداشتند؛ چهره‌ی همگی‌شان همین را نشان می‌داد. و این بی‌‌پروایی جمشید، او را به طرز وحشتناکی می‌ترساند.

دردی که لحظه‌ای در شانه‌اش پیچید، سبب شد ابروهایش به هم نزدیک شوند و دستش را بر زخمش بگذارد. تا زمانی که هنوز به جمشید دید داشت، آرامشِ شیطنت‌دار نگاه او را صامتاً از نظر می‌گذراند. فردی که کنارش قرار گرفت، مسبب تغییر جهت نگاهش بود. به مرد نگاه کرد که مانند تمام نیروها لباس‌هایش سیاه بود ولی برخلاف آنان، صورتش را نپوشانده بود. مرد با نگاهی جدی به مهرداد و شانه‌اش، گفت:

- آمبولانس پایینه!

مهرداد که ذهنش از زمان عقب بود، جدی و بی‌حس به چهره‌ی سبزه‌ی مرد مقابلش نگریست و سری به نشانه‌ی تفهیم تکان داد. مرد بار دیگر با نگاه به چشم‌های سبز رنگ مهرداد گفت:

- گزارش بچه رو دادن، تحویلش می‌دید؟

مهرداد سری به نشانه‌ی نفی تکان داد و آرام گفت:

- خودم می‌برمشون؛ خواهرش اینجا نیست.

مرد چیزی نگفت و با تکان دادن سرش برای حریر که هنوز روی زمین و جلوی یرحا نشسته بود، دور شد. حریر که رفتن او را نگریست، به سرعت از جا برخاست و پشت سرش روان شد. برخلاف خانه‌اش که همواره کت و شلوار و کفش پاشنه بلند می‌پوشید، این‌بار همانند جوان‌ها لباس به تن کرده بود.

شلواری چسبان و چرم به همراه تونیکی کوتاه و اسپرت به تن داشت؛ کلاه بافت ظریفش به همراه پوتین‌های ساق‌کوتاه چرمش، تکمیل‌کننده‌ی تیپش بودند. به مرد که رسید، با زدن ضربه‌ای محو و آرام به بازوی او، نگاهش داشت و توجهش را جلب کرد.

مهرداد از دور دید که حریر کاغذی حاوی آدرس را جلوی مرد گرفت و چیزهایی را آرام بیان کرد. مرد نیز با دیدن نوشته‌ی روز کاغذ، سرش را یک بار بالا و پایین کرد و از حریر فاصله گرفت. حریر مسیر رفته را بازگشت و جلوی مهرداد قرار گرفت. دست او را در دست گرفت و گفت:

- برو گلوله رو در بیارن بعد بچه رو بردار برگرد عمارت؛ من میرم دنبال انوشه.

مهرداد بی‌حرف و تاییدی، دستش را آرام بیرون کشید و رویش را بازگرداند.‌ نگاهی به سه محافظی که جلویش بودند کرد و سپس روی زمین نشست. یرحا را با دست سالمش به سختی بلند کرد و بی‌توجه به دردی که اخم بر پیشانی‌اش نشانده بود، از جا برخاست.

دست آسیب دیده‌اش که اندکی از قطرات خون تا انگشتان آن رسیده بود را روی موهای دخترک گذاشت و نوازش‌وار کشید؛ سپس راهش را به سمت ماشینش پیش گرفت و محافظ‌ها پشتش روان شدند.

***

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

卐پارت شصت و یکم卐

محافظ که ماشین را نگه داشت، در را باز کرد و پیاده شد. در عقب را گشود و یرحایی که روی صندلی خوابیده بود را باز هم با دست سالمش بلند کرد و به سمت در ورودی عمارتشان رفت. دخترک کم- کم می‌بایست از خواب بیدار می‌شد و مهرداد می‌خواست قبل از بیدار شدنش و دیدن خونی که لباسش‌ را سرخ کرده بود از او دور شود. در که برایش باز شد، داخل رفت و راه به سمت نشیمن پیش برد. یرحا را روی مبل هلالی خواباند و به زنِ خدمتکاری که در نزدیکی‌اش بود، گفت:

- تا میام حواست باشه بهش!

سپس به سمت پله‌ها رفت و وارد اولین اتاق از راست شد؛ اتاقی که متعلق به جانا بود. درب سفید رنگ آن را باز کرد و به سمت کمد بزرگ و دو دری که در ضلع سمت چپ اتاق بود، رفت. آن را باز کرد و از یک کشوی آن لباس‌های تمیز برای خود خارج کرد. از زمان رفتنش از آن خانه، تنها چند تکه لباس در آن به جا گذاشه بود که آن‌ها را در اتاق جانا نگه می‌داشت.

حتی اتاقش را هم کاملاً خالی کرده بود تا تنها به عنوان خانه‌ای که عمه‌اش، مادرش و نامزدش در آن زندگی می‌کردند، داخلش شود و مالکیتی از آنِ خودش نباشد. شاید چون زندگی‌ای عادی و به دور تنش‌های دورشان را ترجیح می‌داد. در عرض پنج دقیقه خون خشک شده بر دستش را شست و لباس‌های جدیش را بر تن کرد؛ سپس دوباره به پایین بازگشت.

یرحا را دید که بر روی مبل نشسته بود و آرام اشک می‌ریخت. صحبت‌های همراه با ملایمت زن خدمتکار هم در قرار گرفتنش اثر نداشت. جلو رفت و با رسیدن به مبل، روی زانوهایش خم شد و جلوی یرحل نشست. موهای باز شده‌ی دخترک را پشت گوش داد و گفت:

- چرا گریه می‌کنی؟

سکوت و ترس یرحا را که دید، بار دیگر با همان جدیت که اندکی ملایمت ترکیبش شده بود، گفت:

- می‌خوام برم خواهرت رو بیارم ولی باید قول بدی دیگه گریه نکنی؛ باشه؟

یرحا با چشمان آبی رنگ و مظلومش، به مهرداد نگریست. بالاخره افسار اشک‌های کوچکش را کشید و سرش را یک بار کودکانه بالا و پایین کرد. مهرداد که بند آمدن باران نگاه او را دید، از جا برخاست و به سمت پشت راه‌پله رفت. با فشردن پایینِ دیوار، آن را به کنار برد و وارد آسانسور شد. رسیدنش به پایین و جلوی اتاقک شماره‌ی پنج، سه- چهار دقیقه بیشتر به طول نینجامید.

رمز در را که وارد کرد، قفل آن با صدای تیکی باز شد. در را کامل باز کرد و در یک سمتِ چهارچوبش قرار گرفت. با نگاه به صحرایی که با شنیدن صدای در، از جا پریده بود و ترسیده وسط اتاقک ایستاده بود، با سر اشاره‌ای به بیرون کرد. صحرا با تردید از جلوی او گذر کرد و وارد فضای چهارگوش زیرزمین شد.

آن همه سیاهی مبهوتش کرده بود و ده اتاق‌ عجیب و شماره‌های رویشان، کنجکاوی‌اش را به شدت برانگیخته بود. مهرداد که دوباره در را بست، بی‌توجه به او که هنوز ایستاده بود و اطرافش را می‌پایید، به سمت راهرو و آسانسور انتهایش رفت. صحرا که رفتن او را دید، به خودش آمد و ناچاراً به دنبالش روان شد. وارد آسانسور که شدند، مهرداد تکیه به دیواره‌ی فلزی آن زد و چشمانش را بست و صحرا، به موهای‌ پریشان و مشکی رنگ او چشم دوخت.

حسی در اعماق وجودش سبب می‌شد دیگر از آن مرد نترسد. نمی‌دانست چرا، نمی‌دانست از کی، فقط آگاه بود که پیش از آن، اگر در چنین فاصله‌ای از او قرار می‌گرفت، با وجود گستاخی‌اش و ظاهرِ به‌ظاهر شجاعش، از او هراس داشت. با ایستادن آسانسور و باز شدن درب آن، مهرداد چشم‌هایش را باز کرد و با اشاره‌ی سر به بیرون، از صحرا خواست خارج شود.

صحرا بی‌حرف از چهارچوب عبور کرد و بیرون رفت. آنقدر ذهنش آشفته بود و ترس از دست دادن عزیزش را داشت که توجهی به نبود شال بر روی موهای بلند و بافته‌ شده‌اش نداشت. به جلوی پله‌ها که رسید و یرحا را که نشسته بر روی مبل دید، با قدم‌های بلند خودش را به آنجا رساند و خواهرش را در آغوش کشید. مهرداد همان‌جا کنار راه‌پله‌ها ایستاد و تکیه‌ی آرنجش را به نرده‌ی آن داد. با دست اشاره‌ای به خدمتکار کرد که بیاید و با حضور او در نزدیکی‌اش، آرام و جدی گفت:

- برو از اتاق جانا براش یه شال بیار!

زن《چشم》ای گفت، از پله‌های بالا رفت و پس از چند دقیقه با شالی مشکی رنگ و پلیسه‌دار بازگشت. مهرداد شالی که به سمتش گرفته شد را از دست زن گرفت و به نشیمن نزدیک شد. درحال نگاه به صحرا که هنوز خواهر کوچکش را در آغوش داشت، خم شد و شال را روی مبل و نزدیک او نهاد و گفت:

- بیرون منتظرم.

و سپس رو برگرداند و بی‌توجه به نگاه خیره‌ی صحرا راه خروج را پیش گرفت. صحرا اشک‌های نشسته بر پوستِ سفیدِ صورتش را با نوک انگشت گرفت و یرحا را از خود جدا کرد. لبخندی کمرنگ بر چهره نشاند و با کنار زدن چتری‌های روی پیشانی یرحا که بلند شده و جلوی چشمش را گرفته بودند، لب زد:

- کسی اذیتت نکرد؟

یرحا سرش را یک بار به نشانه‌ی نفی بالا داد و با لکنت، آرام گفت:

- نه؛ خو... راکی خور... دم، بعد خوا... ا... بیدم!

صحرا که چهره‌ی دخترک را فارغ از ترس دید، نفسی آسوده کشید و با پررنگ کردن لبخندش، دوباره گفت:

- پس بریم خونه.

و سپس از جا برخاست و با سر کردن شالی که روی مبل بود، دست یرحا را در دست گرفت و به طرف دری رفت که مهرداد چند دقیقه‌ی قبل از آن خارج شده بود.   از در که خارج شدند، سرش را به اطراف گرداند؛ باغ بزرگ و راه سنگفرش شده‌ی مقابلش، ماشین‌هایی که در فضای هلالی پیش رویش جای داشتند، همگی تعجب را در چشمانش نشاندند. تصور نمی‌کرد نزدیکان جدیدش آنچنان دارا باشند.

چشم چرخاند و میان ماشین‌های ردیف شده، بنزی مشکی رنگ را دید که مهرداد پشت فرمان نشسته بود و با تکیه‌ی سرش به صندلی آن، چشم بر هم نهاده بود؛ گویا ان مرد بیش از اندازه خسته بود که از هر فرصتی برای بستن چشم‌های سبز رنگش استفاده می‌کرد.

جلو رفت و با رسیدن به ماشین، در جلو را باز کرد و روی آن نشست؛ سپس یرحا را روی پایش نشاند. مهرداد که با باز شدن در ماشین چشم‌هایش را باز کرده بود، به محض بسته شدن آن، پایش را ماشین را روشن کرد و دور زد. راه طویل مانده تا در بزرگ آنجا را طی کرد و سپس ماشین را وارد خیابان اصلی کرد.

@melika_sh

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

卐پارت شصت و دوم卐

پس از مدتی رفتن، صحرا نگاهش را کوتاه به نیم‌رخ اویی انداخت که تنها با یک دست فرمان را گرفته بود و با انگشتان دست دیگری که روی پایش قرار داشت، پایین فرمان را گهگاهی لمس می‌کرد. مدام می‌خواست زبان باز کند و درباره‌ی جمشید و اتفاقات افتاده بپرسد اما هربار نمی‌توانست و سکوت می‌کرد. در نهایت عزمش را جزم کرد و سکوت ماشین را آرام شکست.

- چی شد؟

مهرداد بدون نگاه به او و درحالی که به مقابلش چشم‌ داشت، جدی گفت:

- چی؟

صحرا کمی یرحا را بالاتر کشید و با نگاه به پایین و دنده‌، دوباره گفت:

- همه چی!

مهرداد با دست راستش که سالم بود، به سرعت دنده عوض کرد و دوباره فرمان را گرفت؛ سپس ابرو بالا داد و همچنان با نگاه به مسیر پیش رویش گفت:

- همه چی که خیلیه؛ بازه‌ی زمانی، مکانی یا موضوعی بده که بگم چی شد.

صحرا نفسی عمیق کشید و گفت:

- چی شد که خواهرم سالم تو بغلمه؟

مهرداد که ماشین را پشت چراغ قرمز نگه داشته بود، نگاهی کوتاه به صحرا کرد و گفت:

- احتمالاً قبلش صدقه دادید بلا ازش دور شده.

صحرا که از بازگشت حس شوخ‌طبعی مسخره‌ی او هم حرصی شده بود هم اندکی خوشحال، کلافه دوباره نفسی عمیق کشید. خوشحال بود چون نرمال نبودن آن مرد از بابِ وجود مشکلی جدید، او را می‌ترساند و حرص می‌خورد چون... چون هرکسی اگر جای او بود حرص می‌خورد.

از آن جایی که حس می‌کرد اگر باز سوالی بپرسد، باز پاسخی دریافت نمی‌کند، دیگر چیزی نگفت و با گذاشتن چانه‌اش بر روی سرِ یرحا، از پنجره بیرون را تماشا کرد. بیست دقیقه‌ی بعد جلوی درب خانه‌شان بودند. مهرداد ماشین را خاموش کرد و خودش زودتر از آن دو پیاده شد. پس از پیاده شدن آن‌ها، به در جلویی ماشین که با فاصله‌ی کمی از دربِ خانه قرار داشت تکیه داد.

صحرا که علت پیاده شدن او را نمی‌دانست، همان‌طور که دست یرحا را در دست داشت، نگاهی سوالی به طرفش روان کرد و زنگ را به صدا در آورد. تا باز شدن در، صحرا نگاهی به آسمان انداخت که خورشید تقریباً در آن محو شده بود و نور نارنجی‌ای که قریب بودن غروب آفتاب را نشان می‌‌داد، بدجور چشمگیر بود.

باز شدن در، با ظاهر شدن چهره‌ی یاسر در درگاه همزمان شد. یرحا با دیدن یاسر دست صحرا را رها کرد و به سمت او دوید و یاسر برای در آغوش کشیدن خواهر کوچکش خم شد و دست‌هایش را از هم باز کرد. یرحا که در آغوشش جای گرفت، بوسه‌های بر روی موهای او زد. پس از چند ثانیه از خود جدایش کرد و گفت:

- برو داخل!

یرحا سری تکان داد و به سرعت محو شد. یاسر نگاهش را به صحرا و پسری داد که به ماشین مدل بالایش تکیه داده بود و جدی نگاهش می‌کرد. مهرداد را تا بحال ندیده بود؛ نه در میدان و نه همراه با انوشه؛ به همین دلیل به ظاهر نمی‌شناختش. با نگاه به صحرا، آرام گفت:

- قضیه چیه؟

صحرا به مانند همیشه برادرش را در شرایط بد، با آرامش دید و این مایه‌ی تسلی‌اش بود. یاسر کم داد می‌زد؛ زیاد عصبانی می‌شد اما صدایش تنها در مواردی بالا می‌رفت که فشار رویش به بیشترین حد ممکن برسد! پیش از آنکه صحرا لب باز کند و چیزی بگوید، مهرداد دستی برای یاسر تکان داد و جدی گفت:

- من دزدیمشون!

سپس دست به سینه به چهره‌ی یاسر نگریست. یاسر در کسری از ثانیه ابروهایش در هم گره خوردند و صحرا از نیم‌جمله‌ای که شنید، چشمانش گرد شد. نمی‌فهمید آن پسر اصلاً برای چه باید آنجا می‌بود و آن حرف را می‌زد؟ می‌توانست آن دو را پیاده کند و برود اما آنجا ایستاده بود و غیرت برادرش را به بازی می‌گرفت.

یاسر از چهارچوب در فاصله گرفت و به مهرداد نزدیک‌تر شد. مهرداد که حالت تهاجمی او را حس کرد، ابرو بالا انداخت و دوباره جدی گفت:

- آشنا نشدیم، نه؟

با همان حالتِ دست به سینه، دستش را کمی بالا داد و با تکان دادن انگشت‌های کشیده‌اش، گفت:

- مهرداد!

یاسر که کم- کم چهره‌اش در حال سرخ شدن بود، رو از مهرداد گرفت و به صحرا نگاه کرد. صورت نگران او را که دید، گفت:

- خوبی؟

صحرا سرش را چند بار به بالا و پایین تکان داد و لب زد:

- خوبم!

یاسر سرتا پای او را یک بار نگریست و دوباره گفت:

- برو تو!

پیش از آنکه صحرا حرفی بزند یا حرکتی بروز دهد، مهرداد پوزخندی بر لب زد و گفت:

- می‌ذاشتی باشه حالا.

یاسر که گویا تحملش بالاخره طاق شد، در حرکتی غافلگیرکننده به سمت مهرداد حمله‌ور شد و با گرفتن یقه‌اش، او را محکم به ماشینش کوباند. مهرداد که به دلیل فشارِ وارد کرده‌ی یاسر به شانه‌اش، لحظه‌ای اخم‌هایش درهم رفت، چشم روی هم گذاشت و ابرو بالا داد. در چشمان قهوه‌ای رنگ یاسر که در چند سانتی چشمانش بود، نگاه کرد و گفت:

- ریلکس پسرِ خاله و عمو، تشکر کن به جای یقه‌ جر دادن!

یاسر فشاری دیگر به شانه‌ی او وارد کرد که اخم‌های  دوباره‌‌اش را مسبب گشت. از میان دندان‌های کلید شده‌اش کلمات را عبور داد و گفت:

- تو تشکر کن که تا حالا خودت رو جرواجر نکردم به جای یقه‌ام.

مهرداد با شنیدن تیکه‌ی یاسر، تک خنده‌ای کرد و با نهادن دستش بر روی دست یاسر که روی شانه‌اش بود، گفت:

- آفرین بابا، بلدی یه چیزهایی!

تلاشش را برای جدا کردن دست او که بی‌فایده دید، یک دستش را از بغل آزاد کرد و بالا برد. دستش را در موهای مشکی رنگ یاسر فرو کرد و لبخندی زد. یاسر که از قرارگیری دست مهرداد در موهایش متعجب و عصبی شده بود، از او فاصله گرفت. مهرداد لبخندش را جمع کرد و جدی گفت:

- متاسفم ولی ول نمی‌کردی.

صحرا که هنوز نظاره‌گر بحث میان آن دو بود، به سختی خودش را کنترل کرد که لبخند نزند. می‌دانست در آن شرایط وحشتناک که هیچ چیزش عادی و نرمال نبود، نباید خنده‌‌اش می‌گرفت اما حرکت مهرداد برایش بیش از اندازه مضحک بود. به معنای حقیقی حس می‌کرد آن مرد چیزی کم دارد و از شرایطی که درش قرار داشتند، آنرمال‌تر است.

@melika_sh

ویرایش شده توسط Otayehs
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

卐پارت شصت و سوم卐

یاسر با خشم سری از روی تاسف تکان داد و خواست چیزی بگوید که نگاهش به شانه‌ی مهرداد افتاد. تیشرت جدید و سبز تیره‌ای که پوشیده بود، خونی و قرمز شده بود. مهرداد رد نگاه یاسر را گرفت و به شانه‌اش رسید. چشمانش را در کاسه چرخاند و با بالا دادن گوشه‌ی لبش، با طعنه گفت:

- نگران نباش، چیزی نیست.

یاسر که گره‌ی ابروهایش باز شده بود، تنها جدی به چشم‌های سبز رنگ مهرداد نگریست. صحرا اما به آن دو نزدیک شد و با ترس گفت:

- پشت موهای یرحا یکم به هم چسبیده بود. چرا خون رو موهاش بود؟ کجا برده بودیش؟

و آن جملات صحرا، دوباره اخم بر پیشانی یاسر نشاند. مهرداد که اوضاع را اندکی خراب دید، لبخندی بی‌هدف زد؛ خواست یاسر را کنار بزند و به طرف درِ راننده برود که یاسر مچ دستش را گرفت و گفت:

- جواب؟!

مهرداد جدی شد. دستش را با فشار از میان انگشتان یاسر بیرون کشید و سرش را به گوش او نزدیک کرد؛ سپس آرام گفت:

- بابام می‌خواست یه گلوله تو مغز خواهر کوچولوت خالی کنه؛ من پتروس شدم پریدم وسط.

سپس به بهت نگاه یاسر، پوزخندی تحویل داد و ماشین را دور زد تا سوار شود. همزمان با راه رفتنش و درحالی که پشتش به یاسر بود، دستش را بالا برد و بلند گفت:

- اومده بودم آشنا بشیم آهنگرِ کوچک ولی خوش نگذشت.

به کنار در که رسید و آن را باز کرد، پیش از سوار شدن ساعدش را روی سقف ماشین گذاشت و جدی خطاب به یاسری که هنوز ناباور بود، گفت:

- ولی به نظرم یه حموم بزن؛ یکم چرب بود.

و دست دیگرش را در موهایش فرو کرد و با چین دادن به صورتش به نشانه‌ی ناخوشایند بودن، روی صندلی نشست و در را بست. یاسر که از تیکه‌ی مهرداد اندکی حرص خورده بود، دستی عصبی در موهایش کشید؛ سپس بطور ناخودآگاه به دستش نگاه کرد تا اثری از چیزی که مهرداد به زبان آورده بود بیابد.

خودش هم می‌دانست مرد مضخرفی که چند دقیقه‌ی پیش مقابلش بود، تنها برای حرص دادن او آن جمله را به زبان آورده بود؛ از آن‌جایی که صبح همان روز، نیم ساعتی را زیر دوش آب به سر برد. نفسی عمیق برای کسب آرامشش کشید و رو به سوی صحرا کرد. صحرا که هنوز نگران بود، آرام گفت:

- چی گفت بهت؟

یاسر به یاد چند جمله‌ای که مهرداد بر زبان آورده بود افتاد و از درون اندکی لرز بر قلبش نشست. حرفِ کمی نبود؛ خواهر کوچکش چرا می‌بایست هدف گلوله قرار می‌گرفت؟ خواهر کوچکش و خانواده‌ی از هم پاشیده‌اش چقدر گناه مرتکب شده بودند  که تاوانش انقدر خطرناک بود؟ دلش می‌خواست مشت گره کرده‌اش را بر دیوار بکوبد اما تنها به صحرا گفت:

- بریم داخل.

صحرا که باز هم پاسخی نگرفته بود، عصبانی رو برگرداند و داخل شد و یاسر که فکرش درگیرتر از همیشه بود، پشت سرش به راه افتاد. هیچ‌جوره ماجرایی که به وقوع پیوسته بود در کتش نمی‌رفت و آن همه ندانستن اذیتش می‌کرد.

***

مهرداد همان‌طور که ماشینش را با دست سالمش به جلو می‌راند، با دستی که شانه‌اش زخمی شده بود، تیشرتش را کمی جلو داد و نگاهی کوتاه به پانسمان تماماً خونی‌اش انداخت. نفسی عمیق کشید و زیر لب با جدیت خطاب به خودش گفت:

- واقعاً جِرِت داد!

دستش را پایین آورد و روی پایش گذاشت. صدای زنگ خوردن گوشی‌اش سبب شد ناچار شود ماشین را گوشه‌ای نگه داد. یک دست سالم داشت و با آن نمی‌توانست هم فرمان و دنده را بگیرد و هم پاسخگوی گوشی باشد. ماشین را که نگه داشت، گوشی‌اش را از جیبش خارج کرد.

نامِ حریر را که دید، به تاریکی شب نگریست و انگشتش را روی گزینه‌ی سبز تماس کشید. گوشی را روی هولدر متصل به جلوی ماشین نهاد و آن را روی اسپیکر گذاشت. صدای حریر چنان عجیب و متفاوت بود که لرز به جانش نشاند.

- مهرداد لعنت بهت؛ لعنت بهت!

با فکر به اینکه حریر به دنبال انوشه رفته بود، نفسش را با لرزش بیرون فرستاد و به سختی گفت:

- چی شده؟

صدای حریر نشان می‌داد آن زن سردمزاج و تلخ، گونه‌هایش خیس از اشک‌های بیگانه شده‌اند.

- چی شده؟ می‌خوای بدونی چی شده؟ هیچی؛ فقط بجای انوش، یه جسدِ جزغاله شده‌ که حتی نمیشه شناساییش کرد پیدا کردم.

دندان‌های مهرداد به شدت به هم فشرده شدند؛ طوری که حس می‌کرد چیزی تا شکستنشان نمانده. دو طرف لب‌هایش مدام به صورت هیستریک، عصبی و تیک‌دار به دو سمت کشیده می‌شدند و به جای اصلی‌شان بازمی‌گشتند. فرمان را به دستش می‌‌فشرد و دستش ثانیه‌‌به‌ثانیه قرمزتر می‌شد. حریر جمله‌ای دیگر گفت و سپس بوق پایان نشانگر قطع تماس توسط او بود.

- لعنت‌ بهت مهرداد!

نفس‌هایش سنگین خارج می‌شدند. انوشه تنها مادرش نبود؛ انوشه تنها فردی بود که او در تمام زندگی‌اش داشت. انوشه برخلاف پدرش، فرزندی او را انکار نکرده بود و او را به تنهایی به جایی که رسیده بود، کشانده بود. انوشه...

مشتش را گره کرد و با همان دستِ آسیب دیده، ضربه‌ای که ناشی از خفقانش بود را به فرمان کوبید. ضربه‌ای دیگر با همان دست بر جای قبلی وارد کرد و  ضربات بعد پشت سر هم فرمان را هدف قرار گرفتند. آنقدر ادامه داد که خون‌مردگی زیر پوستش، دیگر نتوانست فشار را تحمل کند و متوقفش کرد.

می‌دانست که جمشیدِ عوضی، پدر بی‌شرفش رحم ندارد؛ می‌دانست در هیچ صورتی به او اعتباری نیست و ممکن است هر بلایی بر سر مادرش بیاید؛ منتهی مدام می‌خواست آن مرد را از حداکثر کثیف بودن، بی‌رحم بودن و هزاران صفت گند دیگر، پایین‌تر بیاورد و امید داشته باشد؛ افسوس که امیدش واهی از آب درآمد!

***

@melika_sh

ویرایش شده توسط Otayehs
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

卐پارت شصت و چهارم卐

یاسر جلوی درب خانه‌ای که آدرسش را از صحرا گرفته بود، ایستاد. برای روشن شدن حقایقی که نمی‌دانست، برای اطمینان از اینکه خانواده‌اش از آن پس قرار بود در آرامش روزهایشان را بگذرانند، ناچار بود روانه‌ی خانه‌ی پسری شود که اصلاً از او خوشش نمی‌آمد؛ با اینکه آن پسر مدعی نجات خواهرش بود.

زنگ را زد و منتظر ماند در باز شود. به ساعت مچی‌اش نگاه کرد؛ ساعت یازده صبح کسی خواب نبود و به آن پسری که دیده بود نمی‌آمد اهل صبح تا شب سخت کار کردن باشد؛ بیشتر تمرین مزه‌پرانی‌ای روزانه و منسجم به او می‌خورد.

پس از چند دقیقه و دو بارِ دیگر زنگ زدن، بالاخره در باز شد اما چیزی که پیش رویش دید، دقیقاً همانی نبود که انتظارش را داشت. مهرداد تنها شلوارکی مشکی رنگ به تن داشت و سیگاری که دستش بود، چند لحظه یکبار کنار لبش قرار می‌گرفت. بیشتر به معتادهای کارتن‌خواب شباهت داشت تا پسری که شب پیش سوار بر بنز کوچه‌شان را ترک کرد. مهرداد که از نگاه خیره‌ی او بر روی خودش عصبی شده بود، گفت:

- هوم؟

یاسر نگاه از سر و وضع او گرفت و به چشمانِ سبز و خسته‌اش داد. جدی و آرام گفت:

- اومدم حرف بزنیم.

مهرداد گوشه‌ی لبش را بالا داد و گفت:

- حوصله ندارم!

و خواست داخل رود و در را ببندد که یاسر پایش را لای در گذاشت و گفت:

- گفتم اومدم حرف بزنیم.

مهرداد نوک سیگارش را به سطح داخلی در فشرد و عصبانی گفت:

- منم گفتم حوصله ندارم! اوکی عسلم؟ حالا هِری!

یاسر نگاهش به جای زخمی کشیده شد که روی شانه‌ی مهرداد جاخوش کرده بود. دوباره سرش را بالا گرفت و درحالی که بی‌توجه به جمله‌ی مهرداد، از موضعش پایین نیامده بود، جدی گفت:

- باید حرف بزنیم!

مهرداد زیرلب با حرص زمزمه کرد:

- زبون‌نفهم!

سپس وارد خانه شد و در را باز گذاشت. یاسر که این حرکت را با دو کلمه‌ی《بیا تو!》همسان دید، با کفش وارد شد و در را پشت سرش بست. نگاهش را در خانه‌ی بزرگ و دوبلکس مقابلش چرخ داد و با چشم‌ دید که مهرداد، به‌واقع حوصله ندارد.

تقریباً چیز سالمی در خانه دیده نمی‌شد. ظرف‌های شکسته به گونه‌ای بر زمین نشسته بودند که گویا برای فرش کردن سطح از آن‌ها استفاده کرده بود. مبل‌ها تقارنشان را از دست داده بودند و پوست تخمه و بطری‌های خالی، روی میز جلوی مبل‌ها قرار داشت.

آرام جلو رفت و کم- کم، صدای جابه‌جا شدن خرده شیشه‌ها را زیر کفش‌هایش شنید. نگاهش را چرخاند تا مهردادی که بر اثر محو‌شدگی بر وضع خانه گم کرده بود را بیابد؛ در نهایت او را نشسته بر پله‌ای از پله‌های شیک و خاکستری انتهای خانه دید. جلوتر رفت و خود را به اپن آشپزخانه رساند. کمرش را به اپن تکیه داد و با نگاه به مهرداد که سیگارش را دود می‌کرد، طلبکارانه پرسید:

- دیروز چرا صحرا و اون بچه رو بردی؟ کجا بردیشون؟ و کی به خواهر پنج ساله‌ی من می‌خواست شلیک کنه؟

مهرداد همان‌طور که سیگارکشان به انگشتان پایش که روی دو پله پایین‌تر بودند، می‌نگریست، آرام و عصبی گفت:

- چون جمشید می‌خواست، پیشِ جمشید، جمشید! اوکی؟ حالا برو بیرون!

یاسر ابرو درهم کشید و گفت:

- مثل آدم حرف بزن!

مهرداد به‌ضرب از جا برخاست. سیگارش را به گوشه‌ای از زمین پرت کرد و به سوی یاسر یورش برد. یقه‌ی‌ کت مشکی رنگ او را در دست فشرد و پرحرص غرید:

- گم میشی از خونه‌ی من یا نه؟

یاسر سعی کرد دست او را از یقه‌ی کتش جدا کند اما ناموفق بود.

- نه؛ نمیرم تا نگی چرا دستت با اون عوضی تو یه کاسه است!

مهرداد فشارش روی یاسر را بیشتر کرد و کمر او را به اپن پشت سرش فشرد. با نگاه خسته‌ی سبز رنگش، محکم‌ و با انزجار در چشمان قهوه‌ای رنگ یاسر نگریست و لب زد:

- من با آشغالی که خاکستر انوشه رو برام کادوپیچ کرد فرستاد هیچ صنمی ندارم؛ پس دهنت رو ببند و گورت رو گم کن!

یاسر از شنیدن《خاکستر انوشه》ابروهایش در هم رفت. نمی‌دانست باید چه واکنشی نشان دهد. با چهره‌ای ناراحت مرگ خاله‌ی نوظهورش را به پسرخاله‌‌اش تسلیت می‌گفت، یا... قطعاً از نبود آن زن خوشحال نمی‌شد چون کسی نبود که راضی به مرگ دیگری باشد؛ مخصوصاً آنکه مانی اگر می‌فهمید، اگر برای بار دوم خبر مرگ دختر دیگرش به گوشش می‌رسید نابود می‌‌شد و او نمی‌دانست برای پیشگیری از آن وضعیت چه باید بکند.

تنها توانست مهرداد را که فشار دستش کم شده بود، از خود جدا کند، آرام رو برگرداند و به طرف در خروج برود. بالاخره به آن نتیجه رسیده بود که مهرداد حوصله نداشت حرف بزند؛ بالاخره باور کرده بود که این تنها یک بهانه برای در رفتن از زیر بار گفتمان نیست.

***

@melika_sh

ویرایش شده توسط Otayehs
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

卐پارت شصت و پنجم卐

پس از گذشت پنج ساعت از رفتن یاسر، روی زمین و تکیه زده بر اپن نشسته بود و سیگار می‌کشید. حس می‌کرد ریه‌هایش دیگر توان پذیرش دود ندارند اما نمی‌توانست آن مخدر مثلاً آرامش‌آور را رها کند. تنها تغییری که در ظاهرش ایجاد شده بود، سویشرتی که جلو باز بر تن کرده بود، به حساب می‌آمد که آن هم سرمای خانه برای پوشیدنش‌ به اجبار واداشته بودش.

البته دمپایی‌هایی که شیشه‌های پراکنده‌ی روی زمین ناچارش کرده بودند بپوشد، تغییر قابل توجه دیگری برای ظاهرش به حساب می‌آمد. صدای آمدن زنگِ در سبب شد نگاهش را بی‌حوصله به آن سو بکشاند‌. آن مدل زنگ زدن برایش آشنا بود؛ صبح نیز زنگ در همان‌گونه به صدا در آمده بود. زیر لب با حرص لب زد:

- سمجِ زبون نفهم!

و سپس با عصبانیت سیگارش را در جاسیگاری سرامیکی کنار دستش انداخت و دست بر زمین گذاشت تا بلند شود که فرو رفتن شیشه‌‌ای در کف دستش، اخم‌هایش را بیش از پیش در هم فرو برد. سر پا که ایستاد، نگاهی به شیشه‌ی چند سانتی‌ای که پوست کف دستش را شکافته بود انداخت و عصبانیت و حرصِ وجودش سبب شد بی‌توجه به دردی که حس می‌کرد، شیشه را به شدت بیرون بکشد‌.

صدای زنگ که ممتد شد، فحشی زیر لب نثار یاسر کرد و با قدم‌های بلند به آن سو رفت. با حواس‌پرتی، با همان دستی که قطرات خون از آن چکه می‌کرد، دستگیره را محکم کشید که چهره‌اش جمع شد. دست دیگرش را کلافه بالا آورد و در را باز کرد. دهان باز کرد تا سیل عظیمی از الفاظ رکیکش را روانه‌ی مرد پشت در کند که با دیدن زنی در کنار او، منصرف شد و دهان بست.

زنِ پیش‌رویش را قبلاً از نزدیک ندیده بود اما با عکسی که انوش از اون نشانش داده بود، می‌توانست بشناسدش. با همان ابروهای درهم نگاهی عصبی به یاسری که خونسرد و دست در جیب ایستاده بود انداخت و سپس دوباره به مانی چشم دوخت.

مانی درحالی که اشک‌های روی گونه‌‌هایش خشک نشده، اشک‌های جدیدش روان شده بودند، به نوه‌ای نگریست که پیش از آن ندیده بودش؛ نوه‌ای که با بیرون کردن انوشه از خانه، راه دیدنش را بر خود و خانواده‌اش بسته بود. دست لرزانش را جلو برد تا روی صورت مهرداد بگذراد که مهرداد با همان نگاه خسته و عصبی خود را عقب کشید. مانی که شدت ریزش اشک‌هایش بیشتر شده بود، آرام گفت:

- سلام پسر!

مهرداد درحالی که در چشمان قهوه‌ای رنگ مانی زوم بود، پوزخندی زد. پس از مکثی کوتاه، خواست با لحنی متمسخرانه، مانند همیشه تیکه بپراند و بگوید:

- سلام مادر!

اما نفهمید که چه باعث شد قفل سکوت بر لب‌هایش بزند. نگاهِ پرحرفش را عمیقاً به چشم‌های مانی تقدیم کرد و عقب رفت تا در را ببندد که مانی دستش را آرام بر روی در گذاشت. برخلاف یاسر که دست و پایش مانعی قَدَر به حساب می‌آمد، دست مانی برای نگه داشتن در ضعف داشت.

با این‌حال مهرداد به جای وارد کردن فشار اندکی به در و بستنش، آن رو دوباره به عقب بازگرداند. نگاهش را به چهره‌‌ی آشفته‌ی مانی داد و با تکان دادن سرش بطور دردداری، لبخندی عجیب پرحرف‌تر از چشمانش بر لب نشاند و زمزمه کرد:

- هوم؟!

مانی قلبش درد گرفته بود از سه حرفی که کنایه‌ها درش به خواب رفته بود. نگاهش به دست مهرداد افتاد که خون هنوز از آن می‌چکید؛ کمتر و آرام‌تر از قبل اما هنوز می‌چکید. یک قدم فاصله تا در و مهرداد را طی کرد و با قرار گرفتن دقیقاً در مقابلش، دست او را در یک دستش گرفت و با دست دیگر نوازش‌وار بر پشت آن کشید.

مهرداد که هنوز همان نگاه و لبخند را داشت، چشم بست و با تکان دادن سرش از روی تاسف، دستش را آرام از میان دستان مانی بیرون کشید؛ سپس به مانند قبل آرام گفت:

- دیگه دیره؛ هم برای من، هم برای انوش دیگه خیلی دیره!

و سپس نگاهی پایانی به یاسر انداخت و پس از داخل رفتنش، در را پشت سرش بست. این‌بار مانی دیگر مانع نشد؛ تنها صدای هق- هق‌های آرامَش در فضای ساکت راهروی ساختمان پیچید. یاسر که متفکر بود، دست بر شانه‌ی مانی گذاشت و آرام گفت:

- بریم مانی!

و فشاری آرام به شانه‌ی مادربزرگش، آن زن را به حرکت وا داشت. و مهرداد در همان ثانیه، تکیه‌اش را به در داد و مشت خونی‌اش روی پیشانی‌اش جای گرفت. بغض جای گرفته در گلویش، با تکان دادن سرش به طرفین و لبخند پرحرف روی لب‌هایش، اندکی شکسته شد و فرود قطره اشکی را مسبب گشت.

به سرعت کف دستش را روی صورتش کشید و رد آن قطره‌‌ی ضعف را با خون پاک کرد. تکیه از در گرفت و قدم‌های آرام و سنگینش را به سمت اپن برداشت. چشمش به گردنبندی افتاد که صبح پیکی از سوی حریر برایش آورده بود؛ گردنبندی که بر گردن سوخته‌ی انوش یافته بودندش.  دست جلو برد و گردنبندی که زنجیری ظریف و طلایی رنگ داشت را در میان انگشتانش گرفت. چشمانش به سنگ یشم بزرگ مربعی‌ای خیره بود که رنگی مشابه چشمان انوشه داشت. 

انوشه گفته بود آن گردنبند را مانی در نوجوانی به گردنش انداخته و مادرش باوجود ظلمی که در حقش شدن بود، باوجود سردی دیدن از مانی در قرمزترین نقطه‌ از زندگی‌اش، همواره آن گردنبند را بر گردنش می‌انداخت. گردنبند را محکم فشرد و بار دیگر با درد چشم بست؛ با دردی که تنها خودش می‌دانست چگونه از درون درحال از پا در آوردنش است.

***

@melika_sh

ویرایش شده توسط Otayehs
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

卐پارت شصت و ششم卐

با درد گردنش را تکانی اندک داد و چشم‌هایش را گشود. از آن‌جایی که بر روی پهلو خوابیده بود، خواست دست‌هایش تکان دهد با  جابه‌جا شدن به پشت بخوابد که درد و سوزشی غیرقابل تحمل در بدنش پیچید. حس کرد اگر دوباره حتی برای یک سانت از حالتی که درش قرار دارد، فاصله بگیرد و تغییر موضع دهد، تمام وجودش غرق در درد غیرقابل تحملی می‌شود که چند لحظه‌ی پیش احساسش کرد.

نمی‌دانست کجاست؛ نمی‌دانست چرا حالش آن‌گونه نابسامان است. چشم‌های خمار و نیمه‌بازش را آرام حرکت داد تا اطراف را ببیند اما جز سیاهی چیزی ازآنش نشد. لب‌هایش را آرام از هم فاصله داد و حینی که حس می‌کرد پوست اطراف لبش را نمی‌تواند بیش از یک حدی بکشد تا حرف بزند، به سختی گفت:

- کمک!

اما صدایش به گوش‌های خودش هم نرسید. تشک تختی که رویش بود را از فرط ماندن بر آن، چون سنگی سخت تلقی می کرد و رهایی از آن را خواستار بود. درحالی که بغض گلویش را می‌فشرد، قطره‌ اشکی از کناره‌ی چشمش سقوط کرد و بر روی بالشت زیر سرش فرود آمد. صدای به هم خوردن در که آمد، نفسی کوتاه از روی شوق کشید و منتظر ماند کمک‌دهنده‌اش ظهور کند.

صدای قدم‌های فرد از پشت سرش نزدیک شد و همزمان، نور ضعیفی در فضای تاریک اتاق پیچید. نور سبب شد صندلی راک و به‌ظاهر  راحتی را درست جلوی تخت و مقابلش ببیند. کماکان منتظر بود صدایی که از پشت به گوشش می‌رسد، به جلویش برسد و بتواند چهره‌ی صاحب صدای کفش‌ها را ببیند.

و بالاخره انتظارش پایان یافت. مردی که موهایش را تراشیده بود و فقط ردی از موهای سفید بر سرش جای داشت، روی صندلی مقابلش نشست. آن مرد هر چقدر هم که می‌خواست در خود تغییر ایجاد کند تا شناخته نشود، او می‌شناختش. با انزجار لب زد:

- جمشید!

جمشید که با نشستنش روی صندلی، مسبب جلو و عقب رفتن آن شده بود، با نگاهی جدی به انوشه، گفت:

- سلام انوش!

انوشه پلک‌هایش را با درد روی هم نهاد و سپس، پس از دوباره باز کردنشان، لب زد:

- من کجام؟

جمشید دستش را در جیب شلوارش فرو برد و پاکت و فندکی نقره‌فام از آن خارج کرد. سیگاری از پاکت خارج کرد و پیش از نهادنش بر گوشه‌ی لبش، گفت:

- صربستان.

سپس سیگار را جاگیر کرد و با بالا دادن سرِ فندن، آن را روشن ساخت. انوشه که چشمانش گرد شده بود، بار دیگر بی‌جان لب زد:

- یعنی چی؟ من اینجا چه غلطی می‌کنم؟ چرا نمی‌تونم تکون بخورم؟

جمشید سیگارش را میان انگشتان شصت و اشاره‌اش گرفت و از لبش دور کرد. چشم‌هایی که لنزهای مشکی، رنگ حقیقی‌شان رو پوشانده بودند را به پانسمان‌های روی دست، صورت و پشت ساق پای انوشه داد و گفت:

- اینجایی چون دزدیدمت.

پکی دیگر از سیگارش کشید و جدی گفت:

- چون بدنت زخمه!

انوشه لب باز کرد و با حرص گفت:

- می‌دونم زخمه عوضی؛ چرا؟ چرا دزدیدیم؟ چرا پانسمان را دستمه؟ چرا نمی‌تونم تکون بخورم؟

جمشید گوشه‌ی لبش را بالا داد و گفت:

- انوش اینجا منم، آدم‌های منن و تو؛ پس از کلمات خوب استفاده کن!

سپس پاهایش را بلند کرد و روی لبه‌ی تختی که انوشه به پهلو بر آن دراز کشیده بود، آن‌ها را روی هم گذاشت.  دو دستش را به دسته‌های صندلی تکیه داد و گفت:

- نگران نباش! قرار نیست از چیزی جا بمونی؛ همه چی رو بهت میگم.

به چشمان بغض‌دار و خیره‌ی انوشه نگریست و ادامه داد:

- از پوستت برای گرافْت استفاده کردیم. گرافت چیه؟ پیوند پوست. این جواب سوال اول و سوم و چهارمت.

بُهت به معنای حقیقی در چشمان انوشه لانه کرد. دریغ که نمی‌توانست لب‌هایش را کش بدهد و فریادی از سر درد به میان آورد! جمشید کامی دیگر از سیگارش گرفت و با لبخندی خونسرد ادامه داد:

-  اینجا بودنت داستانش طولانیه. باید خداروشکر کنی که برای تعریف کردن شاهکارهام، برات تایم خالی کردم!

پاهایش را از روی تخت برداشت و از جا برخاست؛ در پاسخ به نگاه حیران و پرحرف انوشه، با همان لبخند ادامه داد:

- البته حیف که الان تایمش نیست.

و بی‌توجه به《جمشید》هایی که انوشه آرام زیر لب بر زبان می‌آورد، دور شد. خاموش شدن چراغ همزمان بود با محو شدن کورسوی امید در قلب انوشه؛ امیدی که برای رهایی و دانستن داشت. حتی نفهمیده بود که جمشید دقیقاً چه گفت. گرافت؟ تابه‌حال حتی به گوشش هم نخورده بود. چرا باید از پوستش برای پیوند پوست استفاده می‌کردند؟ مگر کار آنان قاچاق اعضای بدن نبود؟

البته این هم خیلی با قاچاق تفاوتی نداشت؛ پوستش عضوی فرااصلی از بدنش بود که بی‌اجازه برداشته شده بود و هنوز باورش نمی‌شد چنین چیزی را شنیده و چنین امری برایش اتفاق افتاده. تفاوت عمل آن مرد کثیف با چیزی که خودش و حریر درباره‌ی آن گمان می‌کردند این بود که او را مانند بقیه انگاشته بودند. یادشان رفته بود که جمشید همیشه ذهنی خلاق داشته و به دنبال تمایزی درخشان میان خود و هم‌کیشانش بوده.

اشک‌هایش بی‌مکث و دانه به دانه از یک چشمش به روی تیغه‌ی بینی‌اش می‌افتادند و از چشم دیگر بر روی بالشت. هراس روزهای آینده از سویی او را ملتهب ساخته بود، دردی که در جانش بود از سویی دیگر. مهم‌تر و بدتر از آن این بود که نمی‌دانست چند روز از آخریت باری که هشیار بوده، گذشته و در نبودش، چه بر سر خانواده‌ی عجیب و غریبش آمده. آهی آرام کشید و با چشم بست؛ اما بستن چشمان سبز رنگش هم تاثیری در ریزش اشک‌هایش نداشت.

***

@melika_sh

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...