رفتن به مطلب

دختر اقیانوس


ساناز
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: دختر اقیانوس 

اسم نویسنده: ساناز فصیحی 

ژانر: تخیلی عاشقانه 

خلاصه رمان(نوادختری زیباست که از هویت واقعی خود خبر ندارد و همواره به خاطر نشانی که روی دست دارد مورد تحقیر و ازار خانواده خود قرار میگیرد تا اینکه طاقت نوا به پول زیادی فروخته میشود به مردی که در کودکی محافظ او بود......)

_سارا بدو زود باش تورو خدا الان زن عمومیره خونه اگه ببینه خونه کثیفه و غذا اماده نیست تا یک هفته نغ میزنه خودت که میدونی چه ادمیه 

_نوا وایسا چند لحظه کار دارم بزارکارم درست شع چشم میریم! 

هوفی کشیدم بعد کار سارا خانم راه افتادیم ازش خداحافظی کردم و به سمت خونه رفتم سریع شروع کردم به تمیز کردن خونه، خونه چون بزرگ بود ‌تا تمیز شدنش کمرم شکست بعد دستمال کشی به سمت اشپز خونه رفتم سمت یخچال رفتم سبزی و گوشتو..... در اوردم خورشت سبزی درست کردم بعد تموم کارام به اتاق مشترک منو ساغر رفتم ساغر دختر عموم بود برخلاف زنعمو دختر خوبی بود

خیلی مهربون بود. به سمت لباسام رفتم لباسام که عرض کنم لباسایه کهنه ساغر! زن عمو میگه باید اینکارو کنم اما ساغر هر موقع که میخاد لباس میخره ولی من الان چند ساله که بیرون نرفتم واسه لباس خریدن و چیزیایه دیگه من حتی یه لباس گرم نداشتم که باهاش برم مدرسه

شاید اگه پدر مادرمو داشتم اینطور نمیشد من وقتی کوچیک بودم مردن تصادف کردن

_کجای تو دخترگلوم خشک شد انقدر صدا زدم 

اشکامو پاک کردم و گفتم   

 

_تو فکر بودم

 

با مهربونی گفت 

 

_اشکال نداره.. 

 

لبخندی زدم خواستم بگم کاری باهام داری که با خوشحالی گفت 

 

_نوا

_ هوووم؟ 

_ اون پسره رو یادته که باهاش حرف میزدم اسمش امیر بود که رفت ترکبه واسه تحصیل

سری تکون دادمو گفتم

_عاره عاره خب بگو چی شده؟ 

با زوق گفت 

امروز تو کوچه دیدمش نواا گفت میخواد بیاد خواستگاریم 

با خوشحالی بغلش کردمو گفتم ایشاا... خشبخت بشی خواهری

و بوسیدمش اونم منو بوسید و گفت

_ ایشالا واس خدتم

خواستم حرفی بزنم که صدایه زنعمو اومد 

_دختره خیره سر کجای بیا دیگه غذا بکش تا بخوریم 

گفتم

_ الان میام 

و رفتم به کار مشغول شدم

با صدایه در از فکر بیرون اومدم رفتم سمت در بازش کردم عمو بود 

_ سلام

  _سلام

زنعمو اومد و گفت بویع چیه میاد که یاده غذا افتادم بدون هیچ حرفی سریع دوباره مشغول شدم به اشپزی نمیخوایتم بهانه بدم دستش

شانس باهام یار بود که نسوخت اگه میسوخت یه کتک مفصل میخوردم 

البته اینا وظيفه من نبود مال زنعمو یا ساغر

غذا بردم رو میز همه شروع کردن به خوردن بعد خوردن غذا ظرفا رو مثل همیشه بردمو شستم خونه رو تمیز کردم رفتم اتاقم تاشاید تونستم یکم درس بخونم سریع پاتند کردم به اتاقم البته اتاقم چون من از تاریکی میترسیدم اتاقمون مشترک بود کتابو باز کردم و تند تند شروع کردم خوندن

............................... 

صبح با صدایه دادو بیداد زنعمو بلند شدم سریع فرم مدرسه مو پوشیدم 

_سلام 

_سلامو کوفت من باید پاشم صبحانه درست کنم

_ تکرار نمیشه

_ دفعه بعد تنبیع میشی 

_باشه 

سریع خوردمو به راه افتادم نباید دیر میرسیدم چون مدیرمون مص زنعمو بود بدو بدو به سمت دانشگاه رفتم به مدرسع که رسیدم سارا رو دیدم.. 

_هی دختر یواش ارامش داشته باش

_هوووف ترکیدم تا اینجا بدو بدو کردم 

-خاک تو گورت. 

-خدت میمون 

سری به تاسف تکون دادو رفت داخل، منم پشت سرش رفتم..

...........

بعد اتمام دانشگاه به راه افتادم سمت خونه 

_هی نوا 

_هوم 

_نوا  

_هووووم

_میمون با توعم 

داد زدم گفتم 

_چته حیوونکی 

_ نگاه اونادارن میان سمت ما. 

برگشتم دیدم ۳تا پسر دارن میان اینطرف 

_نوا توروخدا من میترسم بیا بریم 

_سارا ساکت تو هیچی نگو خدم درستش میکنم

_اگه دعوا بشع چی بزننمون

_ نترس حریفشونم

هیچی نگف

از ترس میلرزید بعدچند مین اومدن جلورومون واسادن 

یکیشون که چشمایه ابی واشت و موهاش رنگ کرده بود اومد نزدیک و گفت 

_بع خانومایه گل 

سریع توپیدم بهش و گفتم 

_هوووی چتع چی میخای 

_با تو کاری ندارم با اون دوستت کار دارم 

_زود تر بزن به چاک تا نکشتمت

_عووو جوجه امون خشنه بزن ببینم چقدر زور داری جوجو

سارا از ترس کم مونده بود شلوارشو خیس کنه نگام کرد خنده ملیحی زدمو برگشتم سمتش دستامو مشت کردمو زدم تو دماغ خوش فرمش. و این شد اغاز دعوایه ما بعد چند مین هم میزدم هم میخوردم بی انصافی بود سه نفر به یکی  محکم میزدن دردم میومد با مشت زد تو دلم پامو بلند کردم زدم بین پاهاش که افتاد رو زمین پامو گذاشتم سمت گردنش و گفتم

_ببین دیگه نبینمت اینورا اگه ببینمت بهت قول میدم  مامانتو به عزایه پسر لوسش بنشونم

 اون دو نفر افتاده بودن یه گوشه

و رو کردم به سارا و گفتم 

_بریم عزیزم 

اروم با چشمایی که مص غورباقه شد بود نگام کردو راه افتاد

از دست هق هقش کلافه شدم

کلافه زدم تو سر خودم و داد زدم گفتم 

_سارا بس کن چرا الکی گریه میکنی چیزی نشده 

_ چیزی نشده دماغتو ببین خون میاد، اگه لج کن چی اگه همیشه بیان دم دانشگاه چی چـ.... ادامع نداد و زد زیر گریه 

دستشو گرفتم و بردمش یه گوشه بغلش کردم گفتم

_ من به قربون اون چشایه غورباغه ایه تو چیزی نشده من به کتک خوردنو زدن عادن دارم بعدشم نگران نباش اگه هروزم بیان دم دانشگاه  میزنمشون یه خورده هیجان خوبه واسه بعد درس و خندیدم 

_ چش غورباقه ای خودتی 

 خندیدمو گفتم

_ من که مثل تو آبغوره نمیگیرم بزنم زیر گریه 

 پشت چشمی نازک کردو گفت 

_ من تورو نداشتم چیکار میکردم 

خندیدمو بغلش کردم 

_ خب نوا من برم دیرم شد 

_ برو چش غورباغه ای 

حرسی نگام کرد و رفت 

منم به راه افتادم 

حواسم رفت سمت ماشین مشکی که داشت پا به پایه من میومد از اول دعوا بودش تا الان

کجکاو شدم بدون هیچ ترسی جلو رفتم زدم به شیشع اش 

_هیی اقا پسر 

مردی چارشونه شیشه رو پایین اورد جذاب بود اگه هر دختری میدیدش قطعا مخشو میزد ولی خب به من چه 

_سلام بفرماید 

 

_چیزی گم کردی همش دنبال منی

 

_من؟ منچیکار شما دارم 

 

پوزخنی زدم و گفتم 

 

_ خر خدتی اقا

و به راه افتادم 

  بعد چند مین تو ماشین داد زد 

_ وایسا 

م_چته؟ 

_سوار شو 

م_نشم؟؟ 

دستمو گرفت و میخواست سوارم کنه 

عصبی شدم با مشت زدم تو دماغش

سرشو بالا گرفت با دیدن صورت برزخیش وحشت کردم ولی نشون ندادم 

درسته مردن واسم محم نیست ولی خب دخترم دختر هرچی سرسخت باشه بازم میترسه. خون دماغشو پاک کرد و احترامی گزاشتو رفت

چشمام چارتاشداین چرا احترام گذاشت؟ 

شونه ای بالا انداختمو به راهم ادامه دادم

اصلا نمدونم اون جرعتو از کجا اوردم زدم تو دماغ اون غول بیابونی سریع به خونه رفتم از طبقه ها بالا رفتم..... 

<اتام>

از درد داشتم میترکیدم به سمت بیمارستان پیش رفیقم محسن رفتم که ببینه دماغم شکسته یا نه قدرتش داره تقدیت میشع و تلسم داره کم کم از بین میره

_محسن داداش سریع دماغم چک کن 

_اتام مگه چطور دعوا کردی که اینطور شد؟؟ 

_دعوا نکردم اصلا 

_پس چی این دماغت واس چیع 

_اخ.. اخ..بابا یه دختر زد.

خشک زدع بهم گف 

_دختررررر؟؟؟

_عاره دختر، دستش خیلی سنگین بود

 _ـیعنی تو... 

پریدم وسط حرفش

_محسن بعدا توضیح میدم الان دیرم شده 

_باشع داداش

_ممنون

اجازه ندادم حرفی بزنه و خارج شدم 

 از اینه ماشین بع چسب زخمی که رو دماغم بود نگاهی انداختم و راه افتادم 

دم خونه علی کسی که ازش پول میخاستم رفتم

_ بفرمایید 

_منم اتام 

_یه لحظه صبر کنید

اقا علی با خوشرویی اومد نزدیک 

_س.. سلام اقا اتام بفرماید داخل

_ممنون مزاحم نمیشم 

_ نه این چه حرفیه بفرماید شما مراحمی سری تکون دادم واردشدم 

به سمت اتاقی راهنماییم کرد 

وارد شدم و نشستم رو صندلی

............. 

_اقا اتام ما پولی نداریم ولـ...

_ولی چی؟ 

_دخترمونو بچاش میدیم 

از حرفش جا خوردم 

_دختر خودت؟

_نه عموشم ولی بجای پول میدمش 

بهتون 

_اگه قبول نکنم؟ 

_خ.. خب اقا میفروشمش بعد پولتون میدم 

سری تکون دادم و تو فکر فرو رفتم.

 

{نوا} 

با صدایه جیغ جیغویی زنعمو وارد اشپز خونه شدم 

_کجای دختره چش سفید بیا ببینم این سینیو بگیر ببر طبقه بالا 

قلبم شکس برایه هزارمین باررر ولی واس کسی مهم نیست!

_باشه

سرمو بالا گرفتم و وارد اتاق شدم با دیدن همون اقا جا خوردم نکنه اومده تلافی کارم واییی من حوصله کتک خوردن ندارم 

خوردمو جمع کردم و با صدایه خوانا سلامی دادم که همون اقا سرشو بلند کرد 

بلند شد احتران گزاشت و سلامی رسمی داد 

این به جون خودم یع چیزیش هست 

عمو _سلام نوا جان بیا اینجااینم دخترم کع گفته بودم من هنوز پایه حرفم هستم

ترسیدم ولی به روی خودم نیوردم 

چایو گذاشتم رو میز خواستم برگردم که عمو گفت 

_دخترم وایسا همین جا 

سری تکون دادم و با کمال پرویی نشستم رو صندلی جلوم 

که عمو با تشر گفت

_دختره خیره سر گفتم بشین ؟

منم تون صدامو بردم بالا و گفتم

_چیه نکنه میخای نشینم.. هوم؟؟ 

_وایسا ادمت میکنم زبونت باز دراز شد که 

پوزخندی زدمو گفتم

_واییی خداجون ترسیدم و خنده حرص دراری کردم که دستشو بالا اورد نزدیکی  صورتم گرفتمش انقدر فشارش دادم که کبود شد  

اون یابو هم با دهن باز وایساده بود تماشایه ما. دستشو انداختم پایین 

ارتام_ باشه قبول میکنم

سرمو بلند کردم عمو از خوشحالی داشت سکته میکرد گفت باشه میتونید ببریدش. 

ابروهامو بالا بردم و گفتم 

_چیو؟

عمو _ ترو دخترم  

پوزخندی زدم و رفتم جلو گوششو گفتم 

_هه باشه  من میرم ولی انتقاممو ازت میگیرم 

و برگشتم سمت یابو 

یابو بلند شد و گفت

_ باشع ما رفتیم 

عمو گفت

_ اقا دماغتون چی شده 

یابو هم خیرع شد به منو گفت

_ از ایشون بپرسین 

عمو _ نوا باز کتک کاری کردی 

_  من فقط دفاع کردم از خودم 

محلشون ندادم بع سمت اتاق رفتم روسریمو درست کردم  و کتابو کیف و چند دست لباس گزاشتم تو کیف

و راه افتادیم وبه پایین عمو و زنعمو پایین وایساده بودن

ساغر با بغض گفت 

_دلم واست تنگ میشه 

سری تکون دادم و راه افتادم

هوفی کشیدم

مصل یه جوجه اردک پشت سرش راه میرفتم. تو یه فکرو خیال خدم بودم که با دماغ رفتم تو دیوار سرمو بلند کردم دیدم دیوار نیست اون یابوعه دستمو گزاشتم رو دماغمو شروع کردم نغ زدن

_پسره غول بیابونی دماغمو شکست اوخ دماغ نازنینم یابوووو.... 

با صدایی کع خنده توش موج میزد گفت 

_ ببخشیدخبی؟ 

 

_بنظرت خبم؟! 

 

خواست نزدیکم شه قدمی عقب بردم 

 

_وایسین ببینم دماغتون چش شده

_نه خبم نمیخاد دس بزنی 

سری تکون داد و راه افتاد به ماشینی لوکس رسید از زیباییش کف کردم ولی سری به خودم اومدم خواستم در عقبو باز کنم

_عقب نشینین

کلافه پوفی کشیدم و نشستم جلو ماشینو دور زدو نشست پشت فرمون روشنش کردو راه افتاد. تو راه هیچ کدوممون حرفی نزدیم سرمو برگردوندمو زل زدم بهش خدایی جذاب بود هیکلی ولی خب به من چه؟!

هوووف

حرفی نزدمو سرمو تکیه دادم به صندلی و چشمامو بستم.نمیدونم چقد گذشت کع رسیدم به یه خونه خیلی بزرگ سفید مصل کاخ بود کیف کردم

حیاط پر از گل های رز زیباییشو چند برابر کردع بود...

وارد عمارت شدیم سه تا پسر به همراه 2 زنو یک دختر  نشسته بودن بحث میکردن با صدایه این یابو همه با تعجب نگامون کردن

_بیا به اتاقم

سری تکون دادم دوباره مثله بچه اردک افتادم دنبالش و وارد اتاقش شدم.

_خب دختر از این به بعد اینجا زندگی میکنی کسی کاری به کارت نداره ولی دوتاقانون داره.....

ویرایش شده توسط ساناز
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...