رفتن به مطلب

رمان تومور عشقی| fatemeh13 کاربر انجمن نودهشتیا


Fatemeh13
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: تومور عشقی

نام نویسنده: فاطمه یعقوبی مقدم

ژانر: عاشقانه، طنز

خلاصه: ماهور دختری  سیزده ساله‌ی روستایی که تومور مغزی دارد، برای درمان به تهران می‌رود، آنجا عاشق دکتره خود می‌شود، ولی طی اتفاقی ماهور مجبور به ترک آران می‌شود. پس از سه سال که آران به دنبال ماهور می‌گردد، ماهور حافظه‌اش را از دست داده، آران معلمش است و...

مقدمه:

 عطرت
 هوا می‌شود برای نفس
 نامت
 ضرب آهنگ در قلب
 و چشم‌هایت
 آرامش خاطر...
 مگر می‌شود؟!
 کسی یک تنه
 نبض زندگی دیگری شود؟

ویراستار: @ Rozhin

@ ᴀꜱʜᴇɢʜɪ

@Nava0_o

ناظر:  @مُنیع

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
تعویض ویراستار
  • لایک 18
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 71
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 7

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت1

تایپ کردم:
- دوست دارم!
جواب داد:
- من هم دوست دارم!
با خوشحالی تایپ کردم: جدی میگی؟ قسم بخور!
- به قول یکی از همسایه‌هامون، وَقُرآن وَندی.(یعنی به قرآن)
با ذوق و شوق فراوان پیام‌هامون رو خوندم. دوباره تایپ کردم:
- من هم خیلی دوست دارم! ببخشید الان باید برم شام بخورم؛ می‌بینمت.
با کمی مکث ادامه دادم:
- عشقم!
بالای چت‌هامون رو نگاه کردم، نوشته بود در حال نوشتن؛ بعد از چند ثانیه پیامش اومد:
- نوش جونت عزیزم، بای.
دوباره با شوق و ذوق همه‌ی پیام‌هامون رو از اول تا اخر خوندم. 
من ماهور سهیلی، دختری سیزده ساله با موهای مشکی که تا سر شونه‌هام میرسه، با صورتی گرد و کمی تپل و لب‌های کوچیک صورتی. چشم‌هام به قول مامانم اندازه‌ی گردو و مشکی هست و مژه‌های خیلی بلندی دارم، طوری که همه میگن مصنوعیه. 
ابروهام کلفت و اسپرت و هیکلم هم خیلی خوبه، با این‌که سیزده سالم هست، هیکلی هستم و همه میگن سنت به دخترهای شانزده یا هفده ساله می‌خوره! من بچه‌ی اخر خانواده هستم، یه خواهر و یه برادر دارم. اسم خواهرم  مرضیه است و هشت سال هست که ازدواج کرده و یک دختر کوچولوی ناناز به اسم تارا داره، اسم برادرم ماهان هست، اون هم ازدواج کرده. مادر من هم خونه داره هم میره سر کار، پدر هم که... به خاطر همین پدر هست که همه از من بدشون میاد، چون قیافه‌ی من شبیه پدرم هست و اون نامرد به مادرم خیانت کرد!
من از تمام مردها متنفر بودم تا این‌که عاشق امیر شدم؛ پسرخاله‌ی هجده سالم که اون هم الان اعتراف کرد.
دوستام میگن نباید بهش اعتراف می‌کردم ولی عشق که این حرفا حالیش نیست. همون‌طور که با خودم رویا پردازی می‌کردم مامانم واسه شام صدام کرد.
گوشیم رو کنار گذاشتم و از اتاق خارج شدم. شام عدسی داشتیم که من عاشقش بودم، به زور مامانم رو راضی کردم که امشب عدسی درست کنه.
سر سفره نشستم و مامانم برام کمی عدسی ریخت.در هین خوردن مامانم گفت:
- فردا شب عروسی منیژه است. خداروشکر، لباس که داری؟!
با لب و لوچه‌ی آویزون، رو کردم سمت مامانم و گفتم: مرجانه جونم، لباس ندارم. اوم، می‌زاری فردا با دوستام برم بخرم؟ جون من!
مامان با ابروهای گره خورده که هیچ جوره باز نمیشن گفت: اولا مرجانه نه و مامان، دوما برو داخل کمدت رو نگاه کن، پره لباسه! اگر هم ازشون خوشت نمیاد  از مرضیه بگیر.
از کنار سفره بلند شدم و پاها مو زدم به زمین و گفتم: پس من نمیام؛ اگر هم بخوام بیام، لباس میخام!
با داد گفت: باشه!
بعد کمی اروم‌تر گفت: فردا با مرضیه برو بخر، ولی این‌جا که چیزه خوبی پیدا نمیشه! ناسلامتی روستا هست‌ها!
نشستم و در اون حین گفتم: شما غصه‌س اونجاش رو نخور.

***

- بفرما کارت تموم شد عزیزم.
با کنجکاوی و دستپاچگی بلند شدم و خودم رو داخل آینه تماشا کردم. ماشاءالله خوشگل بودم، خوشگل‌تر شدم.
برای سایه‌ی پشت چشم‌هام از ترکیب صورتی و سفید براق استفاده کرده بود. لبام و رژ صورتی خیس زده بود، کلا صورتم رنگش روشن شده بود.
موهام رو هم گفتم یه اتو بزنه و تموم‌.  امیر و امشب می‌کشم با این تیپم!
با یاد امیر، فوراً از روی صندلی بلند شدم و از زهرا خانم (ارایشگر) تشکر کردم و پولشو حساب کردم، واسه این یه ذره ارایش ۶۰ تومن گرفت.
با مرضیه و مامان اینا رفتیم سوار ماشین داییم شدیم و پیش به سوی عروسی...
دیروز به زور مامانم رو راضی کردم تا اجازه بده با دوستام، یعنی مائده و زهرا، برای عروسی منیژه بریم لباس بخریم.
رنگ لباسم قرمز مات بود و با نوارهای مشکی دور دوزی شده و تا زیر زانوهام میرسه، یه ساپورت مشکی و کف‌پوش هم جلوه خاصی بهش میده که پوشیدم.

 

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط ᴀꜱʜᴇɢʜɪ
ویراستاری زهراعاشقی
  • لایک 16
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت2

به محل عروسی رسیدم، از حیاط داییم رد شدم. داخل خونه شدم؛ بلافاصله رفتم تو اتاق و مانتو و شالم رو در اوردم و از اتاق اومدم بیرون و دنبال خاله مژگان گشتم. 

تنهاترین کس تو این جمع فقط من هستم، همش هم به خاطر... بیخیال!

- به-به ببین کی اومده؛ چه خوشگل شدی!

با صدای خاله مژگان ذوق زده برگشتم طرفش و خودم رو تو بغلش پرت کردم، تمام صورتش و تف مالی کردم که صدای اخ و اوخش در اومد.

از بغلش بیرون اومدم که باز شروع کرد به غر-غر کردن:

- اخه این چه وضعشه؟! انگار صد ساله منو ندیده؛ آرایشم و خراب کردی!

خندیدم و دستاش و گرفتم و گفتم: خاله خیلی دلم برات تنگ شده بود!

با مهربونی جوابم و داد:

- من هم همین‌طور عزیزم.

در حین صحبت با خاله، چشم‌هام افتاد به خاله ستاره و مینا؛ طوری با نفرت سر تا پای من رو کنکاش می‌کردند که انگار ارث پدرشون رو می‌خوان!

از نگاه‌های اون‌ها خسته شدم و دست خاله رو گرفتم و بیرون رفتیم. عروس و داماد داشتند می‌اومدند و زنداییم اسفند دود می‌کرد.

عروسی ما روستایی‌ها سنتی برگزار میشه و طوری هست که همه لباس محلی می‌پوشن. لباس محلی ما در یک جلیقه و یک دامن چین دار پفی و یک صندل خلاصه میشه.

محل برگزاری عروسی هم همیشه در فضای باز و خالی هست؛ روی زمین فرش پهن می‌کنن و جایگاهی برای خواننده درست می‌کنن، خیلی جالبه!

در هین دست زدن و هو کشیدن داخل حیاط، یه دختر با صدای بلند، طوری که انگار ناقوص به صدا در اومده باشه، گفت: عروس و دوماد اومدن، عروس دوماد اومدن!

فورا دویدم داخل مِیدان (محل برگزاری عروسی) و نُقل رو از خاله ستاره‌ی عزرائیل جانم، به زور گرفتم و روی ماشین عروس ریختم.

همه دور ماشین می‌رقصیدن و شاباش می‌دادند.

نُقل که تموم شد رفتم و کنار ایستادم. آهی جانسوز از ته دل کشیدم. همه‌ی مردم رو نگاه کردم که با خوشحالی می‌رقصیدند و شاباش می‌دادند.

من همیشه تنها بودم و هستم. از وقتی متولد شدم، تنها هستم. حتی دوست‌هام هم اون‌قدر من رو دوست ندارند. فقط به خاطر موقعیتم با من هستن‌، چون در درس‌ها شاگرد زرنگ هستم.

تا حالا شیطنت نکردم و نمی‌دونم چه حسی داره! لبخند هر یک سال یک بار مهمون لب‌هام میشه، دوباره آهی کشیدم و دخترخاله‌هام رو نگاه کردم که چطور بهشون شاباش می‌دادن و می‌رقصیدند.

خوشحال بودن؟ خب معلومه، خوشحال هستن! همیشه خوشحال هستن! 

اصلا لبخند یعنی چی؟ خوشحالی یعنی چی؟ خانواده و دوست و اشنا یعنی چی؟

به چه امیدی زنده‌ایم و زندگی می‌کنیم؟!

همین‌طور که در افکارم غرق بودم، امیر رو دیدم که با لبخند داشت به من نگاه می‌کرد. چشم هاش برق خاصی داشت، من هم بهش لبخند زدم.

الان جواب این سوال رو می‌دونم؛ این‌که به چه امیدی زنده‌ام و زندگی می‌کنم؟!

من به امید یه عشق که تازه سه روز هست در قلبم ریشه کرده زنده‌ام و زندگی می‌کنم!

 

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط ᴀꜱʜᴇɢʜɪ
ویراستاری زهراعاشقی
  • لایک 13
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت3

یک چشمک با اون چشمای جذابش بهم زد و به سمتم اومد.

دوتا دستام رو گرفت و هینی که نگاهش تو صورتم می‌گشت، گفت: امشب زیباترین دختر این جمع، تویی؛خوشگل من!

از این حرفش ذوق زده لبخندی زدم.
- میشه دستام و ول کنی؟ یکی می‌بینه.

دستم رو کشید و در هینی که از دره ورودی می‌رفتیم بیرون گفت: نچ، به اونا چه؟ من هیچ‌وقت ولت نمی‌کنم!

خواستم دستامرو از دستش بیرون بکشم که محکم‌تر گرفت.

از این که موفق نشدم، پوفی کشیدم و باهاش همراه شدم.

- حالا کجا میریم؟

نیم نگاهی بهم کرد و گفت: می‌ریم یه جایی که به هر دومون خوش بگذره. امشب با این ریخت و قیافه جذابت، نمی‌تونم ازت بگذرم!

بعد چند مین به خونشون رسیدیم.
ابروهام از فرط تعجب بالا پرید و گفتم: جایی که می‌گفتی، خونتون بود؟! اخه...

در خونه رو باز کرد و گفت: اخه ماخه نداره، بهترین جایی که می‌تونیم تنها باشیم، خونه است دیگه!

با این حرفش یهو لرزی به تنم افتاد.

اومدم داخل و به حرفاش سری مثلا بی‌تفاوت تکون دادم.

رفت داخل اتاق و منم رفتم، اشپزخونه تا ابی بخورم و از این دلهره در بیام.
بطری اب سرد رو از یخچال برداشتم و در لیوانی، کمی اب ریختم.
یک قورت خوردم که دیدم خیلی سرده.

رفتم پشت سینگ ظرفشویی، تا داخلش کمی اب ولرم بریزم و از این خنکی زیاد در بیاد.
که یهو از پشت بغلم کرد و به سینک ظرفشویی فشارم داد.

هول شدم و خواستم دستاش و از دورم باز کنم که گفت: فقط چند لحظه!
نفس عمیقی کشید و دوباره گفت: چند لحظه...

تقلایی نکردم که بس کنه.
نفساش و روی گردنم فوت می‌کرد.
حس چندشی داشتم. دیده بودم همه از نفسای عشقشون خوششون میاد ولی من بدم میومد.
چندبار نفسشو فوت کرد و دیگه طاقتم سر رفت و برگشتم طرفش، ولی اون محکم‌تر من رو تو بغلش کرد.

- امیر ول... ولم..‌. کن!

نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم: تو رو خدا ولم کن این کارا گناهه.

عقب کشید و داد زد: چی چیو گناهه؟ بده دارم عشقم رو بغل میکنم؟ تو باید خوشت بیاد، بدتر میگی بدم میاد؟!

دستاش و گرفتم و با لحن ارومی گفتم: مگه دوسم نداری؟

اول کمی نگام کرد و با درنگ سرشو بالا پایین کرد.
ادامه دادم: مگه من دوست ندارم؟

دوباره کمی نگام کرد و با درنگ سرشو بالا پایین کرد.
دیدم اروم شده و گفتم: خب... خب...

نزاشت بقیه‌ی حرفم و بگم که ل*باشو بی وقفه گزاشت رو لب*ام.

از شدت شوک، نمی‌تونستم تکون بخورم. هیچ حرکتی نمی‌کرد، ساکت و ثامن فقط  ایستاده بود!

با صدای بوق ماشین‌هایی که از بیرون میومد، به خودم اومدم و دستام رو گزاشتم رو تخت سینش و محکم به عقب هولش دادم.

با جیغ و داد گفتم: بی‌شرف! پسره آشغال... داری چه غلطی می‌کنی؟ من و برداشتی اوردی اینجا که چیکار؟! این بود ادعای عاشقیت که...

هنوز حرفم تموم نشده بود که یه طرف صورتم سوخت. با بهت نگاش کردم که مثل گاوهای وحشی که هر آن اماده‌ی دریدنن، داره نگام می‌کنه.

- که من آشغالم؟من نمک به حرومم؟!  پس تو چیی هستی؟ که با یه پسر تک و تنها اومدی خونه خالی؟ هان؟!

هان اخرش و با صدای بلندی که فکر کنم گلوش پاره شد و چهار ستون بدنم لرزید گفت.

اون‌قدر که حرفاش برام سنگین تموم شدن که با زانو کفه اشپزخونه افتادم. هق-هقم اوج گرفت و اسم خدا رو از ته دل صدا زدم؛ به خودم لعنت فرستادم به خاطره این‌که عشقم عوضی تو زرد از آب در اومد بود.

اومد سمتم و بازوم رو با شدت گرفت و بلندم کرد. با ضرب کشیدم سمت اتاق ته راه‌رو که فهمیدم می‌خواد چه غلطی بکنه، خواستم بازومو از دستش بکشم بیرون که..‌.

ویرایش شده توسط ᴀꜱʜᴇɢʜɪ
ویراستاری زهراعاشقی
  • لایک 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت4

 من و با یه حرکت بغل کرد و با پاش در اتاق رو باز کرد. اون‌قدر جیغ زدم و بالا پایین پریدم تا از بغلش بیام پایین، که انداختم زمین و فورا روم خیمه زد.

دستام و بالای سرم نگه داشت و با صدای خشداری گفت:

- می‌دونستی خیلی خوشگلی؟! حیفه تو رو بدم به کس دیگه‌ای، پس اول خودم...

خواست با پاهاش قفلم کنه که با سرم محکم به پیشونیش کوبیدم. 
با یه حرکت از روم بلند شد و کنارم قلتی زد و به خودش پیچید.

دستاش روی دهنش بود و خون از لباش جاری می‌شد. از موقعیت استفاده کردم و فورا از اتاق بیرون پریدم.
تا فهمید دَر رفتم همون‌طور که دستاش روی دهنش بود، اومد دنبالم.
عربده کشید:

- وایسا بهت میگم، وایسا! واینسی خونت حلاله ماهور.
از حیاط هم عبور کردم و رفتم تو کوچه. نگاهی به پشته سرم کردم که هنوز دور بود، ولی الانا بود که بهم برسه.

سرکی داخل کوچه کشیدم که با گله‌ای سگ طلایی و مشکی رو به رو شدم.

- حالا چه گلی به سرم بریزم؟ این سگا شرف دارن به اون،  طعمه‌ی اینا بشم بهتر از گیر افتادن دست اون مردک وحشیه!

صدای فریادش رو از پشتم می‌شنیدم. موندن رو جایز ندونستم و قدمام و تندتر برداشتم، که صدای پارس سگا بلند شد و آب از دهنشون چکید.

یه جوری نگام می‌کردن انگار لولو خور خورم. دستامدو بردم بالا و رو بهشون با جیغ گفتم:

- گمشین برین اونور [دستامو حرکت دادم به معنی برید ] نیاین جلو!

بالاخره با هزاران سوره قرآنی، که نمی‌دونم چطوری اینا رو یاد داشتم، خونه‌ی خاله مژگان رسیدم.

در رو باز کردم و تو اتاق ته راهرو پریدم‌‌.  درِ اتاق رو هم برای اطمینان قفل کردم. چسبیدم به دیوار اتاق و با زانو افتادم زمین.
همون‌جا نشستم و زانوهام و بغل کردم.
نگاهی به لباسه نازنینم کردم که چندجاش به خاطره کشیدن، پاره شده بود. به یاد چند مین پیش، چهار ستون بدنم لرزید. 
با خودم فکر کردم من با چه عقلی باهاش رفتم اون‌جا؟ اگه..‌. اگه خدایی نکرده بلائی  که نباید میومد به سرم میومد چی؟!

خیلی ساده‌ام... امیر راست میگه من خیلی-خیلی ساده‌ام. به قول مامانم هنوزه که هنوزه بچه‌ام. باید بزرگ شم، باید! تا کی تحقیر؟ تا کی سکوت؟
چرا من مثل دخترای دیگه نباشم؟ چرا باید ساده و معصوم باشم؟!

به قول دوستم مائده، باید با هر کی مثل خودش رفتار کنی، وگرنه به هیچ جا نمی‌رسی!

با صدای شکم محترمم از فکر و خیال بیرون اومدم، خیلی گشنم بود.
اشکام رو با پشت دستم پاک کردم و همون‌جا دراز کشیدم و مثل یه جنین خودم رو بغل کردم.
نفهمیدم از شدت گشنگی و استرس چطوری چشام گرم شد و خوابم برد.

ویرایش شده توسط ᴀꜱʜᴇɢʜɪ
ویراستاری زهراعاشقی
  • لایک 11
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت5

صبح با سر و صدایی که از بیرون می‌اومد، با کرختی بلند شدم.
کمی به موقعیتم نگاه کردم و فهمیدم دیشب بعد اون اتفاق اومدم اینجا و همون‌جوری با گریه و گشنگی خوابم برده.
کش و قوسی به بدنم دادم و بلندشدم که یه لحظه چشمام سیاهی رفت.
دستام و روی دیوار گرفتم تا مانع افتادنم بشه. همون‌طور به طرف دَر می‌رفتم، قفلش رو باز کردم.
از اتاق بیرون اومدم که دیدم سفره پهن کردن و دارن صبحونه می‌خورن.

- سلام خاله جان، بیا صبحونه.
با صدای خاله مژگان، نگاهی بهش انداختم که داشت دو لپی لقمه‌های عسل رو می‌خورد.
یعنی اصلا اینا نفهمیدن که من نیستم؟! هه، خب معلومه اونا دوست دارن سر به تنم نباشه؛ عجب خواسته‌هایی من دارم!
آهی کشیدم و به حرف خاله سری بی‌تفاوت تکون دادم. نگاهی به لباسه پاره‌ام کردم و دیدم اوضاع خیطه، به خاطر همین دویدم سمت دستشویی تا صورتم و بشورم.
داخل شدم و در رو بستم، شیر آب رو باز کردم و چند تا مشت اب ریختم تا یکم حالم سر جاش بیاد.
نگاهی به اینه کردم که ارایشم پخش شده بود، چشمام کاسه خون شده بود.
دیدم چرا اون‌جوری نگام می‌کردن، دوباره اهی کشیدم و شیر اب رو بستم.

صورتم رو با حوله خشک کردم. بدو-بدو تو اتاق رفتم، به سمت کمد مینو رفتم تا لباسم رو تعویض کنم.
تونیک گلبهی که تا روی زانوهام بود رو پوشیدم. ساپورتم هم خوبه و دیگه چیزی نیاز ندارم؛ از اتاق رفتم بیرون و پیش خاله اینا نشستم.
احساس ضعف داشتم از دیشب چیزی نخورده بودم، لقمه‌ی اول رو خوردم و فهمیدم چقدر گشنم بود.
خاله مژگان رو به جمع که من و مامان، عمو یونس، مینو و محسن بودیم، به زبون خودمون یعنی کرمانجی گفت: سا زویر اَم خَوَر گِرِنَه گِه هَنی مالِع خَنزورِع مَنیژه عِه (واسه ظهر، ما رو  به خونه‌ی پدر شوهر منیژه برای نهار دعوت کردن بریم).

تا اینو شنیدم رو به مامان سریع گفتم: مامان ما نمی‌ریم ها! همین الان به عمو بگو ما رو برسونه روستا خونه خودمون، من اینجا نمی‌مونم.

خاله خواست چیزی بگه که مامان پیش دستی کرد و با چشم غره‌ای که برام رفت، گفت: تو که قبلا از این‌جا جمع نمی‌شدی، چی‌شده که اصرار می‌کنی بریم خونه؟!

با این حرفه مامان، خاله که داشت چایی‌شو سر می‌کشید سری به نشونه اره تکون داد.
مامان ادامه داد: تازه تو نمی‌گفتی هم خونه می‌رفتیم.

به حرفای اولش توجه‌ی نکردم، ولی با حرفای اخرش نفسی اسوده کشیدم و دوباره شروع کردم برای خودم لقمه گرفتن.

وسایلم رو خاله با غر-غر که هر دفعه می‌گفت نمی‌خواد برین، جمع کردم. بالاخره با هزاران زور و زحمت که مجبور بودم خودم رو از جمع پنهون کنم، به سمت خونمون راه افتادیم.

در خونه رو باز کردم و رفتم داخل، نگاهی به دور و  بر کردم و نفسی تازه کردم. بدو بدو رفتم سمت اتاقم.
در کمدم رو باز کردم و گوشیم رو از جعبه‌اش اوردم بیرون و روشنش کردم.
نمی‌تونستم ببرمش عروسی، چون خاله ستارم (فرشته‌ی مرگم) می‌گفت: دختر و چه به گوشی داشتن!
بعدش ازم می‌گرفت و ده تا فحش می‌داد که تو چشم سفیدی و اینا‌.
انگار من و مامان یا خانواده نداریم که اینا برامون اقا بالا سر شدن‌.
دختر خودش هم گوشی داره، تازه اینستایی که داداشم بفهمه اسمشو اوردم سرم رو می‌کَنه، اون داره.
ماله من که هیچ برنامه‌ای نداره!

ویرایش شده توسط ᴀꜱʜᴇɢʜɪ
ویراستاری زهراعاشقی
  • لایک 9
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت6

نگاهی به گوشیم کردم که مثل همیشه نه پیامی بود نه زنگی.
دوستام هم‌ انگار نه انگار که وجود دارم، همشون مگس دوره شیرینین.
گوشیم و گزاشتم کنار و  روی زمین  دراز کشیدم.
با فکر این‌که امیر شاید پیام داده باشه سریع نیم خیز شدم و گوشیم و برداشتم.
رفتم پیویش، هه! چندمین پیش انلاین بوده. عکس‌های پروفایلش و باز کردم، عکسه اولی داخل اب بود و می‌خندید.
قطره اشکی از چشمم می‌خواست بیاد که با پشت دست محکم پاکش کردم تا مانع از افتادن بشه.
اون داره به ریش من میخنده،چرا من باید گریه کنم؟! بچه‌گی کردم که عاشق این شدم!
نباید دیگه به یادش بیوفتم، خیلی نامردیه که به ناموست به چشمه یه هوس نگاه کنی.
حالا که فکرش و میکنم زیادم بد نشده! من عاشقش نبودم، چون الان زیادی ناراحت نیستم، بلکه خوشحالم که زودتر فهمیدم عشق نیست.
یاد حرف یکی از دوستام افتادم که همیشه میگفت: عشق وجود نداره اگر هم وجود داشته باشه، هوس زودگذره و زود میگذره!
اره این حس اسمش عشق نبود، هوس زودگذر بود! پروفایلش و بستم و گوشیم و کنار گذاشتم. بلند شدم و با خودم فکر کردم، تا کی غصه؟ تا کی تحقیر؟ باید عوض شم!

لباسام و اماده کردم تا حموم برم.
خاصیتی که من دارم، اینه که وقتی می‌خوام چیزی رو تغییر بدم یا خودم تغییر کنم، اول باید یه حموم درست حسابی برم و عهدی با خودم و خدام ببندم. چیزایی که در مورده اتفاقای بد هست رو دور میندازم تا دیگه به یادش نیوفتم، شما هم امتحان کنین حس خوبیه.

بعد اینکه یه حموم حسابی کردم، غسل هم گرفتم و اومدم بیرون. با حوله خودم و خشک کردم. لباس هایی که اماده کرده بودم رو پوشیدم. حالا بریم مرحله دوم.

تمام وسایلی که منو یاد امیر بندازه رو جمع کردم، رفتم پشت خونه و اتیش درست کردم. یکی-یکی داخل اتیش انداختم.
چیز زیادی هم نبودن، یه روسری زرشکی که طرح‌های مشکی داشت و واسه تولدم گرفته بود، یه سیمکارت ایرانسل، اینو حیفم میاد دور بندازم اخه نتش مجانیه.

به خودم تشر زدم: اگه می‌‌خوای تغییر کنی بندازش!
با هزاران زور و زحمت، دودلی انداختمش و اخرشم دفتر خاطراتی که در مورده عشقی که به امیر داشتم رو داخلش می‌نوشتم هم وسط اتیش انداختمش.

کمی کنار رفتم تا بوی دود نگیرم. همون‌طور که چشمام به اتیش بود که چطوری اون زبون بسته‌ها رو جزغاله می‌شدن، با خودم فکر کردم طی اون اتفاق دیشب حتما افسرده می‌شم، ولی این‌طور نشد! اتفاقا کمی هم خوشحال شدم.

از این خندم میاد که از امیر کمی متشکرم، چون کاری کرد که چشمام و باز کنم، درمورد عشقش که اشتباه بود. خب اونم بچه بود و هیچی نمی‌فهمید! تو این دوره زمونه نباید زود اعتماد کرد.

دنیا خودش وفا داره ولی ادماش نه؛ دنیا رو ادما عوض کردن.  از یه طرف ناراحت شدم، چون بهم به عنوان یه طعمه نگاه می‌کرد نه عشق!

تو افکارم غرق بودم که با صدای مامانم داشت منو صدا میکرد، از این اراجیف دست کشیدم و داخل رفتم.

ویرایش شده توسط ᴀꜱʜᴇɢʜɪ
ویراستاری زهراعاشقی
  • لایک 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت7

یک هفته‌ای میشد که از اتاقم بیرون نرفته بودم. اتاقم شده بود رفیق تنهایی‌هام و غصه‌هام.
غذایی نمی‌خوردم، اشتها نداشتم.
اون‌قدری حالم بد بود که مامانم هم فهمیده بود، ولی به روی خودش نمی‌اورد و فقط تذکر می‌داد که غذا بخور.
همش باهام حرف میزد تا کلامی از دهانم خارج شه و از این حال و هوا دربیام، ولی لام تا کام حرف نمی‌زدم. شده بودم مرده متحرک. هه! مثلا عهد بسته بودم تغییر کنم، ولی هیچی به هیچی! فهمیدم که خیلی ضعیفم.
از تمام مردا ترس دارم، بیرون نمیرم تا مردی رو نبینم. بعد از چند روزی که گذشته بود از اون اتفاق، از مادرم درخواست کردم که چادری برام بگیره.

یه چادر کمربندی مدل قاجاری برای راحتیم گرفت؛ خیلی بهم می‌اومد.
طوری خودم رو گول میزدم، حتی نماز هم می‌خوندم، ولی زیاد طول نکشید که خودم رو باختم!
شدم افسرده‌ای که حتی اون لبخندهایی که هر یه ماه یه بار هم می‌اومد، به روی لب‌هام نمیاد!
از این‌که داداشم هم یه مرده، چهار ستون بدنم لرزید.
خودم با این‌که داداشم یه مرده واقعیه گول میزدم تا ازش نترسم. تا سرم رو گذاشتم روی زانوهام، صدای اذان که برام اهنگه دل انگیزی بیش نبود، صلواتی فرستادم.
یا علی گویان بلند شدم و وضو گرفتم.
سجاده‌ی سبزه‌ام رو پهن کردم و چادر سفیده گلدارم رو سر کردم.
اقامه گفتم و نمازم رو با یه (عَوضِ بِاللهِ مِنَّ الشَیطانِ الرَجیم) شروع کردم.
نمازم که تموم شد، دوباره کنج دیواره اتاقم جنین‌وار خودم رو بغل کردم.

مادرم تقه‌ای به در زد و وارد اتاق شد.
تا منو در اون حالت دید سری از تاسف تکون داد.
- پاشو عزیزم، یکم بادمجون سیاه واسه خواهرت ببر. منو کشت اون‌قدر زنگ زد واسه بادمجونا، پاشو ببر هم تو یه حال و هوایی عوض می‌کنی، هم اون به بادمجوناش می‌رسه.

اومد سمتم و زیره بغلم رو گرفت، بلندم کرد و از اتاق بیرون رفت. از داخل کمدم تونیک خاکستری برداشتم و روی تابم پوشیدم.
روسری سرمه ای هم مدل لبنانی بستم.
اخرشم چادره قاجاریم رو کمربندش و بستم.
نگاهی به اینه به خودم کردم. این منم؟ زیر چشمام گود افتاده بود، لبای همیشه صورتیم بدجور تو ذوق می‌زد، اصلا رنگی نداشت! چشمام بیشتر از هر موقع معصوم‌تر شده بود.

دستم رو انالیزه‌وار روی صورتم کشیدم و کیسه‌ی بادمجون ها رو از مادرن گرفتم.
کفش‌هام رو پام کردم و دستی به روسریم کشیدم و گیرش رو محکم‌تر کردم‌. خونه‌ی مرضیه‌شون زیاد از خونه‌مون دور نبود، فقط دو کوچه پایین‌تر بود، اونم تو همین محل زندگی می‌کرد.

در هین راه نگاهی به دو رو برم میکردم تا مراقب باشم مردی نباشه. از تمامشون می‌ترسم.
بدو-بدو رفتم به سمت خونه‌ی مرضیه شون،   بالاخره رسیدم و چند تقه به در زدم. مرضیه در رو باز کرد، تا منو دید اومد بغلم کرد و گفت: سلام اجی خوشگله خوش اومدی (با دست اشاره کرد به داخل) بیا تو.

بوسه‌ای رو لپش زدم و کیسه بادمجون ها رو بهش دادم. رفتم داخل و گفتم: مرسی. لبخندی زد و منم داخل خونه شدم.
تا تارا منو دید بدو-بدو اومد سمتم.
بغلش کردم و لپای گل انداختش و گازی گرفتم.

ویرایش شده توسط ᴀꜱʜᴇɢʜɪ
ویراستاری زهراعاشقی
  • لایک 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت8

- عشق خاله چطوره؟!

با لحن بچه گونه‌ای که من دلم براش ضعف رفت، گفت: خوفم آله. آله خیلی دلم بلات دَنگ شده بود.

گازه دوباره‌ی از لپش گرفتم و گذاشتمش زمین. دستم و گرفت که با خودش ببره تو اتاقش تا باهاش بازی کنم، ولی یه دفعه چشام سیاهی رفت و با زانو افتادم زمین، دستی به دماغم کشیدم که دستم خونی شد.
خون دماغ شده بودم و سرم بدجور تیرمیکشید. تا تارا دید افتادم زمین و دماغم خونی شده. بدو-بدو رفت تو اشپزخونه و جیغ کشید.
+مامان مامان... آله حالس بده مامان!

مرضیه بدو-بدو نگران از اشپزخونه اومد بیرون و تا منو دید چنگی به لپش زد و زیر بغلم رو گرفت.
بردتم داخل دستشویی، چند مشت اب زد به صورتم تا از این بی‌حالی در بیام.

اشک می‌ریختم از سر درد، ولی اشکام با قطره‌های اب قاطی می‌شدن و دیده نمی‌شدن.

- هی بهش میگم یه چیزی بخور هی نه و نچ می‌کنه، نچ پ-نچ نگاه کن ببین با خودش چیکار کرده.

صورتم و با چند تا دستمال کاغذی پاک کرد و یه دونه گذاشت داخل بینیم. هنوز داشتم گریه می‌کردم.
مرضیه با دلسوزی نگام می‌کرد. دستم و گرفت و به طرف در رفت و منو روی زمین نشوند.
- اینجا بشین، برم برات یه چیزی بیارم ضعف کردی.

به خاطره اینکه بیشتر از این نگران نشه لبخندی زدم و گفتم: هیچی نیست ابجی، به خاطره گرمازدگیه.

نچ-نچی کرد و به طرف  آشپزخونه رفت. نگاهی به تارا کردم که مظلوم سر پا ایستاده بود، هر آن ممکن بود بغضش بشکنه و گریه کنه.

لبخندی بهش زدم و دستام و باز کردم به معنی بیا بغلم، بدو-بدو اومد بغلم و سفت بغلم کرد که بغضش شکست.

- عه-عه چرا گریه می‌کنی خاله؟!
صورتش و با دستام قاب گرفتم و با شستم اشکاش و پاک کردم.

دماغش و کشید بالا و با صدای خشداری گفت: همس کاله من بود، اگ... اگه من نمی‌گفتم بیاین بازی و دستات و نمی‌گلفتم اینجولی نمیسد.

لبخند ذوق زده‌ای از این نگرانیش زدم و سفت بغلش کردم. چونه‌مو گذاشتم روی سرش و با صدای ارومی گفتم: عزیزم این فقط به خاطره گرمازدگی بود، شما که کاری نکردی، حالا عشق خاله گریه نکن!

سرش و اورد بالا و با لحن کنجکاوی گفت: اله گلمازدگی یعنی چی؟

بی‌حال خندیدم که سرم یک‌باره تیر کشید ولی اهمیتی ندادم و گفتم: خوشگلم، گلمازدگی نه و گرمازدگی... یعنی اون قدر هوا گرم بوده، منم گرما خوردم.

بعدش خندیدم.
- مثل سرما خوردگی؟!
- اره عشق من.

مرضیه از اشپزخونه بیرون اومد و تا دید تارا روی پاهای من نشسته با تشر رو بهش گفت: بیا پایین، نمیبینی حال خاله بده؟!

تارا با لبو لوچه های اویزون از بغلم بیرون اومد.

- چیزی نشده که، حالم خوبه یه خون دماغ بود!

کنارم نشست و لیوان اب قند رو به لبام نزدیک کرد.
- این همه لفتش دادی تا یه اب قند درست کنی؟!

خندید و گفت: انقدر دست و پام می‌لرزید که نمی‌دونستم قندا کجان! نیم ساعت بود داشتم  دنبالشون میگشتم، هوش از سرم بردی تو!

لبخندی زدم و اب قند رو تا قطره اخرش خوردم. تا شب اتفاقی نیفتاد، با تارا کمی بازی کردم و قصد رفتن کردم.

مرضیه هی اصرار می‌کرد نرم و امشب اینجا بمونم. ولی مخالفت میکردم که مامان تنهاست.

دوهفته ای می‌گذشت که هر روزش یا خون دماغ می‌شدم یا سرم گیج میرفت. به مامانم هم گفتم، ولی می‌گفت عادیه.

اخه هر روز خون دماغ شی عادیه؟خودمون و با این که گرما زده شدم گول میزدم. چند روزی بود از لاک خودم بیرون اومده بودم.
داشتم ظرف می‌شستم که صدای در زدن اومد.

دستام و با حوله خشک کردم، رفتم سمت در که یهو سرفه‌ام گرفت.
اون‌قدر سرفه کردم که احساس خیسی روی دستم کردم. نگاهی به دستم کردم که پره خون بود. قطره اشکی از چشمم چکید، خون دماغ عادیه، ولی این خون عادی نیست!

باز صدای در اومد... تلو-تلو خوران به سمت در رفتم که باز سرم تیر کشید و با زانوهای سست شده روی زمین افتادم و نفهمیدم چی‌شد که به چشمام سیاهی مطلق رفت.

ویرایش شده توسط ᴀꜱʜᴇɢʜɪ
ویراستاری زهراعاشقی
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت9

با احساس کرختی چشم‌هام رو باز کردم.
 بوی الکل به مشامم رسید، نگاهی به اطرف کردم و فهمیدم توی بیمارستانم.
 از روی تخت نیم خیز شدم، که احساس کردم دستم سوخت.
 نگاهی به دستم کردم، سرمش کنده شده بود. 
بی خیال سوزش دستم شدم و از روی تخت پایین اومدم.
اصلا من اینجا چیکار می‌کنم؟! آخرین بار یادم بود داخل حیاط بودم!
خواستم از اتاق برم بیرون، که در باز شد و پرستاری داخل شد و تا من رو تو اون وضعیت دید جیغی کشید و گفت: کی گفته از جات پاشی؟!
بعد دست‌هام رو گرفت و روی تخت نشوندم.

با بی‌خیالی پوفی کشیدم، اون هم دستم رو پانسمان کرد. در همون هین که داشت پانسمان می‌کرد، رو بهش گفتم: کی من رو آورده اینجا؟!
کار پانسمان که تموم شد رو بهم گفت: پسر جوونی که می‌گفت پسر خالته، آوردتت. اون‌قدر هول بود که نگو! فکر کنم خیلی دوست داره.
لبخندی زد، از حرف‌هاش لرزی به تنم افتاد. نکنه امیر من و آورده؟!
 رو بهش گفتم: ببخشید اسمش رو نگفت؟!
سری تکون داد.
- نه، نگفت.
کمی مکث کرد و داخل دفترش چیزی نوشت و دوباره گفت: فشارتون افتاده بود، لطفا علائمی که این روزها داشتین رو بگین.
سری تکون دادم و گفتم: یک ماهی می‌شه خون دماغ میشم، بی‌خیال بودم، چون می‌گفتم حتما به خاطر گرمازدگیه، ولی امروز از گلوم هم خون اومد، سرگیجه هم دارم.
سری تکون داد و گفت باید سریع‌تر یه آزمایش بدم.

دوباره داخل دفترش چیزی نوشت.
خواست چیزی بگه، که در باز شد و امیر با کیسه‌ای که داخلش پره کمپوت بود، وارد اتاق شد.

تا من رو دید سرش رو پایین انداخت و جلو اومد.  بدون اینکه نگاهم کنه، با لحن بسیار سردی که از سردیش یخ زدم پرسید: خوبی؟
همین؟ خوبی؟ این همه بلا سرم اومده، بعد آقا فقط می‌پرسه خوبی؟!
 اصلا این چرا من رو آورده اینجا؟ چطوری آورده؟
زیر لب زمزمه کردم:
- آره! 
پرستار لبخندی زد و از تخت کمی فاصله گرفت.
- خب کارهای ترخیصتون رو پسرخاله‌تون انجام میده، شما هم سریع‌تر و بدون درنگ، یه آزمایش بدین.
 و از اتاق بیرون رفت. وای! حالا من تنها با این تو این اتاق چیکار کنم؟! ازش می‌ترسم! وقتی سکوت و جو سنگین رو دید، سرفه‌ی کرد و کیسه کمپوت‌ها رو توی یخچال گذاشت.
رو به من گفت: میرم کارهای ترخیصت رو انجام بدم.
بدون اینکه جوابی از جانب من بشنوه رفت. از اینکه دوباره برگرده و تنها بشیم، لرزی تو تنم افتاد.
سریع لباس‌هام رو پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم. دوان-دوان به سمت درب خروجی رفتم و از بیمارستان خارج شدم. 
با سردرگمی نگاهی به اطراف انداختم.
من کجام؟ اینجا کجاست؟ حالا چیکار کنم؟
من که جایی رو بلدنیستم، پولی ندارم!
نگاهی به پاهام انداختم، دمپایی‌های بندانگشتیم پام بود.
 یه تونیک قرمز جیغ که خیلی تو ذوق میزد و تنگ‌ بود، با یه شلوار گشاد تنم بود.
 روسری بلند شیار داری هم سرم بود، که موهام ازش زده بود بیرون، شدم مثل گداهای سر چهار راه!
پوفی کشیدم که ناگهان دستم خورد به جیب لباسم. دستم رو داخل جیبم‌ کردم که موبایلم ازش در اومد. با خوشحالی بالا و پایین پریدم.
سریع شماره حنانه دختر داییم رو گرفتم، چون اونا هم تو همین محله ها می‌شینن!
با اولین بوقی که خورد صداش توی گوشی پیچید: الو؟
- الو، حنانه کجایی؟! بیا دنبالم، من نمی‌دونم کجام!
تعجب کرده بود.
- وا! ماهور، حالت خوبه؟ الان کجایی؟ آدرست رو بده.
آدرس اینجا رو بلد نبودم، اسم بیمارستان رو بهش گفتم که گفت چند دقیقه صبر کنم و هیچ جا نرم، تا سریع بیاد دنبالم.
داشتم با دمپایی‌هام روی کف خیابون خط‌های فرضی می‌کشیدم، که ناگهان صدایی از عقب اومد...

 

ویرایش شده توسط ᴀꜱʜᴇɢʜɪ
ویراستاری زهراعاشقی
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت10

برنگشتم، چون می‌دونستم امیره که داره صدام می‌زنه.
دوان-دوان به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم. مردم یه جوری نگاهم می‌کردن، که شک کردم لباس تنم هست یا نه!
پشت اتوبوس قایم شدم.
کمی صبر کردم و وقتی دیدم خبری نیست، از پشت اتوبوس بیرون اومدم.
گوشیم شروع کرد به زنگ خوردن.
نگاهی بهش انداختم، حنانه بود.
جواب دادم که گفت دو تا خیابون بالاتر منتظرمه.

***

برگه‌ی آزمایشم رو گرفتم.  وقتی دکتر بهم گفت که تومور مغزی دارم، انگار دنیا روی سرم خراب شد.
نفسم برای چند لحظه رفت، تاوان کدوم گناه رو دارم پس میدم؟

اولین قطره‌ی اشکم رو برای خیانت پدرم ریختم، که همه من رو مقصرش می‌دونستن. دومین قطره، برای عشقی که از روی هوس من رو می‌خواست. سومین قطره، برای زنده نموندنم.
و همین‌طور چهارمین و پنجمین و...
 ادامه داشت.
از تمام آدم‌های حریص این دنیا می‌ترسم.  برای فرار از همشون به رفیق تنهایی‌هام پناه آوردم. (اتاقم)
تقه‌ای به در خورد و مادرم با کمری خمیده وارد شد.
کنارم نشست و با دست‌های زُمُختِش، دستی به سرم کشید.
با صدایی که اثر بغض توش بود گفت: گریه نکن مادر! تقدیرت این بوده...
نذاشتم حرفش تموم بشه و سریع گفتم: اون‌وقت تقدیر میگه که باید بمیرم؟ چرا مامان؟ چرا همه چیز رو به تقدیر ربط میدی؟ اصلا به دنیا اومدن من از همون اول اشتباه بود!
با شنیدن صدای مادرم از خواب بیدار شدم. کمی به دور برم نگاه کردم، داخل قطار بودم. خمیازه ای کشیدم و با صدایی که به خاطر خواب خشدار شده بود از مادرم پرسیدم: رسیدیم؟
نگاهی بهم انداخت.
- نه هنوز، یه کم دیگه می‌رسیم.
سری تکون دادم و کیفم رو تو بغلم گرفتم. خدمه‌های قطار یکی-یکی به واگن‌ها میومدن و اعلام می‌کردن که بالاخره رسیدیم.
مادرم ساکم رو برداشت و یه تاکسی گرفتیم تا به خونه‌ی داییم بریم.

***

دست‌هام رو سایه‌بون صورتم کردم.
- میگم مامان، مطمئنی آدرس درسته؟!
سر تکون داد.
- آره دیگه مادر، خودش دیشب زنگ زد آدرس داد.

سری تکون دادم و متفکر به پلاک خونه نگاه کردم.دبسم الله گفتم و زنگ رو فشار دادم. صدای ظریفی تو آیفون پیچید.
- بله؟!

سرفه‌ای کردم و گفتم: ببخشید، منزل حمید آسایش؟!
کمی مکث کرد و با صدای ذوق زده‌ای گفت: تویی ماهور جان؟ بفرمایید داخل، بفرمایید!
در با صدای تیکی باز شد و همراه مامان داخل رفتیم. زنی که فکر کنم زنداییم بود به طرفمون اومد و تا من رو دید بغلم کرد و زار زد.

ویرایش شده توسط ᴀꜱʜᴇɢʜɪ
ویراستاری زهراعاشقی
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت11

- چقدر دلم می‌خواست شما رو ببینم!
بعد رفت سمت مامانم و اون رو هم بغل کرد. لبخندی به توجه‌اش زدم، معلوم بود آدم خوبیه.
پدربزرگم، دایی کوچیکم رو از خانواده طرد کرد، چون اون عاشق این زن شده بود و پدربزرگم هم که مرد تعصبی بود قبولش نداشت، ولی داییم اون‌قدر زنداییم رو دوست داشت که حاضر شد از خانواده طرد شه ولی این زن رو از دست نده!
به انتخاب داییم افتخار می‌کنم، که همچنین زن مهربونی داره، با دستش داخل خونه رو نشون داد.
- بفرمایید، خیلی وقته منتظرتونیم.
دوباره لبخندی زدم و زیر لب تشکر کردم. 
تا داخل خونه شدم دهنم عین چی باز موند. اینجا خونه‌ست یا عمارت؟!
تم خونه از رنگ سفید استفاده شده بود. همه جا یا سفید بود، یا رنگ‌های شاد.
ایول به دایی!
زندایی که حالا می‌دونستم اسمش سوگله، اتاقمون رو بهمون نشون داد.
تا داخل اتاقم شدم، دو تا بشکن رو هوا زدم و خوندم: من و این همه خوش بختی محاله، محاله!
ریز خندیدم که یاد کلمه خوشبختی افتادم.
نچ! من اصلا خوشبخت نیستم.  اگه خوشبخت بودم این همه بلا سرم نمی‌اومد!
با یاد آوری این‌که زیاد زنده نمی‌مونم ، آهی کشیدم و روی تخت صورتی، که پارچه‌اش از ابریشم بود، نشستم.
تقه‌ای به در خورد و زندایی وارد شد.

- عزیزم راحتی؟ کم و کسری چیزی نداری؟!

لبخندی زدم و گفتم: نه زندایی جون! همه چیز عالیه، به زحمت افتادین.
به خاطر این‌که زندایی صداش کردم، لبخنده ذوق زده‌ای زد و گفت: نه عزیزم، مزاحم چیه؟ شما مراحمین! قربونت برم. حمید الان زنگ زد گفت تو راهه، دل تو دلش نیست تا شما رو ببینه.
سری تکون دادم‌. 
 یاد مامان افتادم و گفتم: مامانم کجاست؟
مهربون نگاهم کرد و گفت: مادرت خیلی خسته بود بنده خدا، اتاقش رو که نشونش دادم خوابید.
دوباره سری تکون دادم. اومد کنارم نشست و من رو توی بغلش گرفت.
- عزیزم اصلا نباید روحیه‌ات رو ببازی، یه عمل ساده‌ست، زود تموم میشه، باشه قربونت برم؟ اصلا ناراحت نباش و غصه هم نخور، ما همه کنارتیم.
با چشمای پر اشک نگاهش کردم. 
دست‌هاش رو قاب صورتم کرد.
- عه عه! نبینم گریه کنی کوچولو، همین الان گفتم قوی باش!
محکم بغلش کردم، بغضم شکست. ببین این زن با این‌که اصلا ما رو نمی‌شناسه و تا حالا من رو ندیده، چطوری دلداریم میده، مادرم هم اینجوری من رو دلداری نداده بود! اما این زن...
از بغلش بیرون اومدم. دستی به سرم کشید و من رو روی تخت خوابوند.
- یه کم بخواب، خسته‌ای.
پتو رو روی تنم کشید، پیشونیم رو بوسید و از اتاق خارج شد.

 

ویرایش شده توسط ᴀꜱʜᴇɢʜɪ
ویراستاری زهراعاشقی
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت12 

با احساس این‌که کسی داره موهام رو نوازش میکنه، از خواب بیدار شدم.
کمی چشمام و ریز کردم تا راحت‌تر ببینم.
مردی خوش رو داشت با لبخند نگام می‌کرد. کمی با خیرگی نگاش کردم و یهو نیم خیز شدم تو بغلش پریدم.
با جیغ-جیغ گفتم: چطوری داییی جونم.
تک خنده مردونه ای کرد، اخ قربونش برم، من و از خودش جدا کرد.
- دختر یواش، ببینمت!
با دستاش صورتم رو قاب گرفت.
با بوسه‌ای که به پیشونیم زد، پیشونیم از داغی حرم نفساش سوخت.
- چطوری دایی جون؟ چقدر بزرگ شدی!
خنده‌ی پر نازی کردم.
_میخواستی کوچیک بمونم؟
با این حرفم قهقه‌ای زد و سفت من و بغل کرد، با دستاش پشتم و نوازش کرد.
یهو به خودش اومد و گفت: پاشو دایی جون، باید بریم پایین شام بخوریم، نهار هم نخوردی ضعف می‌کنی، بریم پایین مفصل حرف می‌زنیم.
باشه‌ای گفتم که از روی تخت بلندم کرد. یهو وسط اتاق ایستادم.
رو کردم سمت دایی و متعجب گفتم: شام؟ مگه ساعت چنده؟!
- بله شام عزیزه دایی (دستی به سرم کشید)شما خواب بودین منم از ظهر که اومدم دارم نوازشت می‌کنم تا بلند شی، ولی انگار نه انگار، خیلی خسته بودی!

دستم رو گرفت، راهیه سرویس بهداشتی کرد. داخل دستشویی شدم و  اب روشویی رو باز کردم، چند مشت اب خنک  ریختم رو صورتم تا خواب ازم بپره.

***

دست دایی رو محکم گرفتم و همراه مامانم وارد بیمارستان شدیم.
در طول راه، نگاهی به داخل محوطه‌ی بیمارستان کردم. تمام پرستارا در حال جنب و جوش بودن، ولی زیاد شلوغ نبود.

خواستیم وارد اسانسور بشیم که مامانم با صدای هول شده‌ای گفت: نه، واستین(نفس عمیقی کشید) بهتره از پله‌ها بریم.
داییم با نگرانی گفت: اخه خواهره من دیر میشه، وقت ملاقات رو هم بزور گرفتم، مشکلی هست؟ چرا با اسانسور نریم اخه، این‌طوری زودتر میرسیم و راحت تره!
+نا-نا حمید اَز پَ اسانسوره ناگُم ، اَدِرسِم (نه نه حمید من با اسانسور نمیتونم می‌ترسم !)
داییم پوفی کشید و گفت: خا عَه پله ها هَنیم (باشه از پله ها بریم.)

منم مثل جغد مکالمشون رو گوش می‌دادم که دایی دستم  و محکم‌تر گرفت و با خودش سمت پله‌ها کشید.
بی‌حرف دنبالشون رفتم، انگار اصلا من نیستم و فقط یه وسیلم!

***
نفس عمیقی کشیدم و رو به دایی گفتم: در بزن دایی.
باشه‌ای گفت و چند تقه به در زد. خداکنه قبولم کنه، اخه خیلی دکتره خوبیه و اصلا مریض قبول نمی‌کنه.
با بفرماییدی که گفت، وارد اتاق شدیم.

تا وارد اتاق شدیم، دستمو از دست دایی کشیدم بیرون و محو اتاق شدم.
چقدر اینجا قشنگه!
تم‌اش از ابی کار شده بود، متراژم خوب نیست که بگم چند متره، کلا اتاق بزرگی بود.
میز بزرگی وسط اتاق بود که فکر کنم واسه جلسه‌ای چیزی باشه، دور تا دورش صندلی‌های چرخ داره مشکی چرم بود، خود میز هم عسلی مخملی.
نگام از سر میز کشیده شد تا رسیدم به دو تیله ابی که داشت خیره نگام  می کرد، غرق شدم تو چشاش.
انقدر خیره نگاش کردم که گفت: اهم دید زدنتون تموم شد؟
با این حرفش به خودم اومدم. من از کی انقدر بی‌حیا شدم؟!
نگاهی به مامان و دایی کردم که داشتن برام چشم غره میرفتن. پاک اینا رو فراموش کرده بودم. گلومو صاف کردم.
- امم... ببخشید.
با دستاش صندلی‌های کناره میز اصلی رو نشون داد.
بی‌حرف نشستم، که...

ویرایش شده توسط ᴀꜱʜᴇɢʜɪ
ویراستاری زهراعاشقی
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت13

- لطفا پرونده‌ی پزشکیشون رو بدین، تا نگاهی بندازم.
بعد نگاهی به من کرد؛ از شدت شرم خودم رو داخل صندلی فرو کردم.
نیم نگاهی بهش کردم، عینک طبی زده بود و با دقت داشت پروندم رو می‌خوند.
از فرصت استفاده کردم و صورتش رو انالیز کردم.
فک زاویه دار، چشماش آبی مات که ادم رو خیره خودش می‌کرد، لب‌های گوشتی و صورتی که لبای من انقدر صورتی نیست، نکنه رژ می‌زنه؟
ته ریشش خیلی جذابش کرده بود، نگاهه دوباره‌ی به لباش کردم، یهو دلم لرزید.
با کنار کشیدن صندلیش که داشت بلند می‌شد دست از انالیزش کشیدم.

***

دستام و بردم بالا و با صدای بلندی گفتم: خدایا شکرت.
دایی تک خنده‌ی کرد و گفت: بالاخره قبولت  کرد، منم از اولش از اون هیبتش ترسیدم، این دکتره یا مدلینگ؟! 
-وا، دایی جون کجاش ترسناک بود؟ پسر به اون جذابی!
با لحن مرموزی که داشت بهم نزدیک می‌شد گفت: که جذاب اره؟
با صدای لرزونی که از اثر خنده بود گفتم: اره چط...
نذاشت حرفم رو کامل کنم و دستاش کناره پهلوهام گذاشت و قلقلکم داد.
می‌دونست خیلی قلقلکیم.
با جیغ-جیغ خواستم از خودم دورش کنم، ولی بدتر من رو انداخت رو تخت و دستامدو تو یه دستش گرفت.
دوباره شروع کرد به قلقلک دادنم. در همون هین گفت: که جذابه اره؟ ای پدر سوخته، تو رفتی اونجا پسر مردم و دید بزنی  یا درمان بشی، ها؟!
خواستم جوابش رو بدم، ولی از شدت خنده و دلپیچه نمی‌تونستم یه کلمه بگم.

لقمه‌ام رو با ارامش قورت دادم، رو به زندایی گفتم: زندایی جون!
قاشق چنگالش رو داخل بشقابش گذاشت  و با مهربونی گفت: جانم عزیزم.
_بعدا باهاتون یه کار واجب دارم، می‌تونیم تنهایی صحبت کنیم؟
چشمکی زد.
- اره عزیزم، چرا که نه! منم باهات حرف دارم.
داییم اهم اهمی کرد که بفهمونه اونا هم تو جمع هستن، خنده ریزی کردم  و دوباره مشغول خوردن غذام شدم.

***

- بگو عزیزم .
دستامو گرفت، روی تخت نشوندم. نگاهی به صورتش کردم، صورت گردی داشت، ولی تپل نبود. لپاش رو خیلی دوست دارم انگار ژل زده و لبای معمولیه خوبی داشت.
چشای گربه‌ای سبز، حقا که خوده انجلینا جولی لقب خودشه!
با لب‌های خندون سری به عنوان چیه تکون داد که خنده ای کردم.
- وایی زندایی خیلی خوشگلی! داشتم تو صورتت دنبال ایراد می‌گشتم، ولی اصلا یه لک هم نیست.
قهقه‌اش به هوا رفت.
- دختر تو چه شیرینی!
دستی به گونه‌ام کشید که با خجالت سرم رو پایین انداختم.
- خب حالا نمی‌خواد خجالت بکشی، انگار واسش خاستگاری اومدن.(باتعجب و خجالت نگاش کردم) نکن اونجوری می‌خورمت‌ها!
چشمام از این گردتر نمیشد، این زندایی بود؟ تازه دو روزه می‌شناسمش، اون اون‌قدر با من گرم گرفته و شوخی می‌کنه.
- خب گلم میخواستی در مورد چی حرف بزنی؟!

ویرایش شده توسط ᴀꜱʜᴇɢʜɪ
ویراستاری زهراعاشقی
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت14

لحنش جدی بود، یعنی شوخی بسه.
- هر چی از دایی پرسیدم اون دکتره من رو چرا و چطور قبول کرده چیزی نگفت، می‌خواستم ببینم به شما چیزی نگفته؟ یا اصلا برین از زیره زبونش بکشید بیرون؟
با ناراحتی نگام کرد.
- نه عزیزم چیزی نگفته به من، نمی‌تونم ازش بخوام که بهم بگه، چون اگه می‌گفت همون اول با من در میون می‌ذاشت.
مطمعنم چیزی میدونه ، ولی به من نمیگه.
سرگردون نگاهی به داخل اتاق انداختم، هر وقت استرس می‌گرفتم باید چشام در چرخش باشه.
دستی به شونه‌ام کشید.
- حالا اینا رو ولش کن عزیزم، مهم اینه که تو رو قبول کرده، می‌دونی که بهترین دکتره و هیچ بیماری رو ویزیت نمیکنه، اما تو رو قبول کرد.
- سوال منم همین جاست زندایی! من موندم چرا من و قبول کرده، دایی گفت اون‌قدر سرش شلوغه وقت ملاقات رو هم بزور گرفته! ادم از نگاهاش میترسه، دایی راست میگه، اون با اون ابهت و جذابیش باید می‌شد مدلینگ.

***

نگاهی به تارهای موهام که روی زمین که دسته-دسته می‌ریخت، کردم.
آهی جانسوز از ته دل کشیدم، موهای پر کلاغیه عزیزم، مجبورم کوتاهشون کنم تا برای شیمی درمانی آماده باشم.
زیبایی هر دختری موهاشه، گنجش موهاشه، زندگیش موهاشه!
اصلا مو برای دختر ساخته شده. با صدای ارایشگر، دست از افکارم کشیدم و نگاهی به خودم تو آینه کردم.
مردونه خیلی ساده کوتاه کرده بود.
صورتم رو چپ و راست کردم، اومم بدم نشده! کلا چیزهای مردونه بهم میاد.
از داخل آینه، نگاهی به زندایی کردم که باچشم هایی که هر لحظه ممکنه بباره، نگام می‌کرد.
چشم ازش گرفتم و به مامان نگاه کردم. بی‌خیال روی صندلی نشسته بود و داشت رسیدی که برای دستمزد کوتاهی موهام بود رو با دقت و اخم نگاه می‌کرد.
حتما باخودش میگه: این دیگه چه بلائی بود به سرم نازل شد، تمام پولام رو بر باد داد.  اونم مامانه منه پول دوست!

تشکری از ارایشگر کردیم و همراه زندایی و مامان، از ارایشگاه  بیرون اومدیم.
با لذت هوای بیرون و چشیدم. میگن تهران هواش خوب نیست و پر دود و دمه، اما من هیچی حس نمی‌کنم جز ازادی!
ارزو داشتم یه بار تهران رو ببینم. تا حالا از شهرمون بیرون نرفتم.
در هین راه رفتن در پیاده رو نگاهم به دکه بستنی فروشی رسید.
بدجورهوس بستنی کرده بودم. خواستم به اون سمت برم که دستایی پرخاشگری محکم دستام و چنگ زد و گرفتش.
نگاهی به مامان کردم که با عصبانیت گفت: اَری کی قَوری تُعَری مَرَ ، وَندا عَوویی (میری کدوم قبرستونی؟ هیچ جا نرو گم میشی!)
با بغض نگاهی به دکه بستنی فروشی کردم. بچه‌های قد و نیم قد با لبخندی که روی لبشون بود از لذت خوردن بستنی، حسودیم شد.
به اون بچه‌ی که محکم دست‌های باباش رو می‌گرفت و به سمت دکه میرفت و پدرش هم به خاطره شیطنت فرزندش، قهقه‌اش رو هوا بود، حسودیم شد.
چرا من محروم به پدر نداشتنم؟
کم-کم همه‌ی افراد دوره دکه از دیدم محو شدن و به سمت خونه راه افتادیم.

ویرایش شده توسط ᴀꜱʜᴇɢʜɪ
ویراستاری زهراعاشقی
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت15

ساکم رو همراه لباسام، از کمد در اوردم.
دونه-دونه داخل ساک چیدم؛ قرار بود تو بیمارستانی که دیروز رفته بودیم برای درمانم، امروز بستری شم.
هزینه‌های درمانم خیلی زیاد بود، دست داییم درد نکنه، اون هم کمی کمک‌مون کرد.

نگاهی به قران که روی طاقچه بود اندختم و یا علی گویان بلند شدم و برداشتمش.
دستی به روش کشیدم و خواستم بازش کنم که حرف یکی از دوستام رو یادم اومد.
می‌گفت: وقتی می‌خوایی قرآن رو باز کنی، اول جلدش رو بوسه بزن، بعدش بسم الله گویان بازش کن.

با یاداوری این حرف، فوری اول بوسه‌ای زدم و بسم الله گویان بازش کردم.
از توی فهرست، سوره الرحمن که بهش میگیم   عروس قرآن  رو  باز کردم.
طولانی ترین سوره! همه‌شو می‌خونم تا به منم مثل این سوره، خداوند عمر طولانی بده که بتونم ارزوهام و بسازم.

بسم الله گویان شروع به خوندن کردم.
با هر بار خوندن ایه اش، قطره قطره اشکم می‌چکید روی کلمات، بالاخره  با هر دلخوری که از خدا داشتم، سوره رو تموم کردم.
دستی به صورتم کشیدم که خیس بود. رفتم سراغ بقیه لباسام تا داخل ساک بزارمشون.

بعد اینکه لباسام، جمع کردنشون تموم شد، حوله‌ام رو برداشتم تا برم حموم.
در همون  هین تقه‌ای به در خورد‌. این چه ادم باشعوریه که در میزنه؟
کسی نیست جز... زندایی وارد اتاق شد.
نگاهی به من که حوله به دست وسط اتاق، ایستاده بودم کرد و لبخنده گرمی زد.
- می‌خواستی بری حموم عزیزم؟
سرم رو انداختم پایین؟ نمی‌دونم چرا از زندایی خجالت می‌کشیدم.
_بله، با اجازه‌!
به سمتم اومد، دستش رو روی شونم گذاشت.

- باشه گلم برو، اگه خواستی کیسه بکشی (خنده کنان ادامه داد و به سینش زد) من هستم.
و بعد هولم داد به سمت حموم‌. تک خنده‌ی کردم و دوش آب رو باز کردم تا گرم بشه.
لباسام رو در اوردم و زیره دوش ایستادم.
به گذشتم فکر کردم.
البته گذشته‌ی نداشتم، حال و اینده‌ی هم نخواهم داشت!
یهو تصویر امیر، جلوی چشام قرار گرفت.
چشم‌هام رو محکم فشارم دادم تا این تصویر لعنتی بره و محو شه. یاد اون شب کزایی افتادم، لعنت به من که زود اعتماد کردم! خب بچه بودم، چیزه زیادی نمی‌فهمیدم.
علاقه و دوست داشتن کورم کرده بود.
آی-آی ولش کن، قرار بود دیگه بهش فکر نکنم، ولی مگه می‌شه؟!
اگه خدایی نکرده زود دست نمی‌جنبیده بودم الان اینجا نبودم‌.
یاد این‌که دیگه زنده نیستم افتادم، اصلا امیدی به زنده موندن ندارم، اصلا امیدی به زندگی کردن ندارم.
زنده بودم چه چیزی مگه تغییر می‌کنه؟! باز همون آش بود و همون کاسه.

با اینکه کل روز رو داشتم گریه می‌کردم، ولی هنوز اشک‌هام تموم نشده.
پس اجازه دادم اشکام دوباره هم مهمونم بشن. دستام رو گزاشتم روی دهنم تا صدای هق-هقم بلند نشه.
تا هیچ‌کس نفهمه چقدر شکسته‌ام، چقدر بدبختم.

ویرایش شده توسط ᴀꜱʜᴇɢʜɪ
ویراستاری زهراعاشقی
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت16

بعد این‌که خودم رو گربه‌شور کردم، حوله به تن از حموم بیرون اومدم و تنم رو خشک کردم.
از توی ساک، شومیز صورتی که تا روی باسنم می‌رسید و یه شلوار قد نود مشکی برداشتم و تن کردم و جلوی آینه ایستادم.
نگاهی به موهام کردم که مردونه زده شده بود، چنگی بهشون زدم که دستام پر تارهای مو شد، ریزش مو داشتم و علائم بیماریم شروع شده بود.

نیازی به شونه کردن نداشت.پس شونه نزدم  و از اتاق بیرون رفتم. رو به دایی ایستادم و گفتم: من امادم دایی جون.
نگاهی به چشمام کرد.
فهمید گریه کردم، چون اومد جلو دستی به چشم‌هام کشید.
سرم رو عقب بردم .
 - باشه عزیزم، فقط می‌خوایی این‌جوری بیایی؟
با دستاش سر تا پامو نشون داد، نه‌ای گفتم و از پله‌ها بالا رفتم.

روسری صورتی بزرگم رو که پاییناش ریشه داشت و لبنانی بستم و چادر کمربندیم و هم سر کردم.
بعد این‌که کمربندش و سفت کردم، ساک به دست رفتم پایین و نگاهی به دور تا دوره سالن کردم.
از دیروز خبری از مامان نبود.
هه! حتما خیلی خوشحاله که من دیگه نیستم.

- خب دیگه عزیزم، بهتره بریم تا الان هم به اندازه کافی دیر کردیم.

باصدای دایی، به ستمش رفتم.
کنارش ایستادم تا مامان خانم بیاد. بعد نیم ساعت خانم تشریف فرما شدند.
نگاهی به لباساش کردم.
مانتوی بلند طوسی پوشیده بود که تا روی زانوهاش میرسید. روسری بلنده قهوه‌ای هم سرش بود. شلوار کتان طوسی و کفش‌های اسپرت قهوه‌ای.
در عجبم که چرا چادر نپوشیده، از این‌که دارم ازش دور میشم، خوشحال بود؟
خب معلومه، از این تیپی که زده همه چی آشکاره دیگه! رو به رویم ایستاد و گفت: بریم دیگه دیر شد!
اخمی بهش کردم و همراه دایی و زندایی و مامان به سمت پارکینگ راه افتادیم.

***
سلامی بهش کردم که با اون چشم‌های جذابش نگاه طولانی بهم کرد و سری به عنوان سلام تکون داد.
با دایی در حال صحبت بودن که حوصلم سر رفت و داخل اتاقی که بهم دادن، شدم.

ویرایش شده توسط ᴀꜱʜᴇɢʜɪ
ویراستاری زهراعاشقی
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

#پارت17

دستی به ملافه روش کشیدم و کمی بینیم رو نزدیکش کردم، تا مطمئنشم کثیف نیست.
روی چیزی که بو بده حساسم، دمی از ملحفه کشیدم که...
- تمیزه.
با صدای دکتر شایان‌فر با هول و ولا از تخت اومدم پایین.
من من کنان گفتم: نه، اوم چیزه، می‌دونید من...
دستاش و به عنوان سکوت بالا اورد.
- فهمیدم حساسی، منم اینطوریم، ولی به هر حال این‌جا همه چیز بهداشتی و تمیزه!
سری با خجالت تکون دادم که رو به رویم ایستاد. نگاهی به چشمام انداخت.
تو چشمام خیره موند. نمی‌دونم چی تو چشمام دید که لبخند محوی زد.
داشتم زیر نگاه خیره‌اش ذوب می‌شدم که کمی صدام رو صاف کردم تا به خودش اومد.
دستی به چشم‌هاش کشید و از اتاق بیرون رفت. روی تخت نشستم و دستم رو روی قلبم گذاشتم.
لعنتی چرا انقدر تند میزنه! پوفی کشیدم که دایی همراه زندایی وارد اتاق شدن.
- خب دایی جان، ما باید بریم متاسفانه وقت ملاقات داره تموم میشه.

یه جوری گفت ملاقات که انگار این‌جا زندانه؛ سری تکون دادم که جلو اومد و بوسه‌ای بر روی پیشونیم زد و دستام رو گرفت.
- عزیزه دایی، زود به زود بهت سر می‌زنیم باشه؟!
دوباره سر ده کیلوییم رو تکون دادم.
زندایی هم بوسه‌ای بر روی گونه‌هایم زد و همراه دایی بیرون رفتن.
منتظر موندم تا مامان هم بیاد، چون اجازه میدن که یه همراه ، همراهمون باشه.

هرچقدر صبر کردم خبری نشد. بی‌حوصله به سمت در رفتم، نگاهی به داخل راه‌روها و سالن کردم. این‌جا چرا انقدر خلوته.

به سمت اتاق مدیریت رفتم. خوبیه این‌جا اینه که همه جا می‌تونی بری، جز بیرون و داخل حیاط.
تقه‌ای به در زدم و با بفرماییدش، اجازه ورود داد.

سرشو بلند کرد و سوالی نگام کرد.
- ببخشید مادر من رفتن؟ اخه هر چی دنبالشون گشتم نبودن!
از روی صندلیش بلند شد و رو به روم دست به جیب ایستاد.
- مادرتون؟‌ همون خانمه جوانی که همراه اون اقا بودن؟

تند-تند سرم رو تکون دادم.
- نه-نه ایشون که زنداییم بودن، یه خانمی که حدود چهل سالشون بود.
سری به معنی نه تکون داد.
- نه فقط همون اقا خانم بودن.،!

کمی مکث کردم و بعد فورا از اتاق اومدم بیرون.
یعنی چی؟ یعنی من بدونه همراهم؟
اخه مامان که با ما داخل بیمارستان شد! یعنی منتظر نمونده و فورا رفته؟
یعنی انقدر بی‌ارزشم!؟

- حالا چرا دنبالشون می‌گردین؟!
با صدای دکتر شایان‌فر، به سمتش برگشتم.
- چون باید همراهی باشه دیگه، اخه من تنها شب اولی...
- نگران نباش، این‌جا پرستار هست، نیازی به همراه نیست، تو تنها نیستی!

داخل چشماش نگاه کردم. چرا اون‌قدر نرم بود؟ چرا انقدر چشماش خوشگله؟
چرا انقدر بهم خوبی میکنه؟ چرا برای درمان قبولم کرد و چرا و چراهای دیگه...

ویرایش شده توسط ᴀꜱʜᴇɢʜɪ
ویراستاری زهراعاشقی
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

#پارت18

تشکری ازش کردم و بدو-بدو به سمت اتاقم رفتم. روی تخت، خودم رو پرت کردم و زیر لب زمزمه کردم: بهترین رفیق، تنهایی‌ست.
نیش‌خندی زدم و نفهمیدم چطور چشمام گرم شد و به خواب رفتم. صبح با صدای خانمی که داشت صدام می‌زد، بیدار شدم.
دستی به چشم‌هام کشیدم.
- بیدار شدم.
لبخندی زد و گفت: عزیزم لباسات و عوض کن و صبحونت و بخور که امروز کلی کار داری.

سری به معنی باشه تکون دادم که از اتاق بیرون رفت. نگاهی به خودم کردم و هینی کشیدم!
وایی خاک بر سرم، دیشب اون‌قدر خسته بودم که با همون لباس‌های بیرونیم خوابیده بودم.
دلم واسه چادرم میسوزه، اخه خیلی چروک شده بود.
پوفی کشیدم و از داخل ساکم، یه تونیک گلبهی و شلوار خونگی صورتیم و همراه با روسری بزرگه ترکمنیم رو برداشتم.
بعد این‌که لباس‌هامو پوشیدم و نگاهی به دور تا دور اتاق کردم. اتاق رنگش سفید بود و یه تخت یه نفره با روتختی‌های صورتی.
رسما شدم بچه کوچولو، چون اتاقم تمش ماله بچه‌هاست.
کناره تخت، میزعسلی که کمی از چهارپایه نداشت، قرار داشت.
کنار میز هم یخچال صندوقی کوچک بود.
نگاهی دوباره به اتاق گذروندم تا دستشویی رو پیدا کنم.
تا چشمم خورد به دره آبی رنگ، چرا رنگش مثل دره اصلی نیست؟
چه درش خوشگله! کمی جلو رفتم و با بسم الله‌ی زیر لب، دستگیره رو کشیدم پایین که   یهو چند تقه به دره ، اتاق خورد.
پوفی کشیدم و حس کنجکاویم رو سرکوب کردم، بفرمائیدی گفتم.
همون پرستار قبلیه وارد اتاق شد تا من رو دید که روی تخت نشستم ، فورا بازوم رو گرفت و از روی تخت بلندم کرد.

- عزیزم چرا صبحونت رو نخوردی؟ چرا لباسات رو عوض نکردی؟
با گنگی نگاهش کردم و بعد به لباسام نگاه کردم، مشکلی نداشتن که!
- یعنی چی؟ لباس پوشیدم دیگه (با دست به سر تا پام اشاره کردم) ایناها.

خنده‌ای کرد و چند ریشه از موهاش که روی صورتش ریخته بود رو به ارومی کنار زد.
- عزیزم شما میری مدرسه با لباس خونه یا لباس مهمونی میری؟

با گیجی سری به نفی تکون دادم که لبخند ملیحی زد. فکر کنم این صورتش کج شه، اخه هر بار لبخند می‌زنه.
حالا نه که من خیلی بدم میاد! سری برای خودم تکون دادم و به حرفاش گوش دادم.
- خب دیگه عزیزم، همون‌طور که شما داخل مدرسه فرم می‌پوشی و داخل مهمونی لباس مهمونی، اینجا هم لباس مخصوص خودش رو داره.

- خب لباس‌هایی که میگید کوش؟دوباره‌ خنده‌ی کرد. نه، این درست به شو نیست. چرا این‌قدر می‌خنده؟
آیا من حرف خنده داری زدم؟
مسلما نه!

ویرایش شده توسط ᴀꜱʜᴇɢʜɪ
ویراستاری زهراعاشقی
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

#پارت19

- صبر کن برات بیارم، شما هم تا اون موقع صبحونه‌ات و بخور و بعدش از اتاق رفت بیرون.

نیم ساعته دارم با این فک میزنم  دلم ضعف رفت، روی صندلی نشستم و خواستم لقمه‌ی برای خودم درست کنم که نگاهم به اینه‌ی که تو دیوار وصل بود افتاد. با دیدن صورتم هینی کشیدم!

چشم هام پره کثیفی بود. عق حالم بهم خورد، من دست و صورتم رو نشستم. بیخیال دست و روم شدم و
صبحونه رو بچسب.

بعد این‌که دلی از غذا در اوردم ، تقه‌ی دوباره به اتاق خورد. عجب ادم باشعوریه این؛ بفرمائیدی گفتم که همون پرستار خله وارد شد و با لبخند به سمتم اومد.
نایلونی که داخلش لباس صورتی بود رو به دستم داد. این از اون زمان رفته الان اومده؟

- بفرما، اینم لباست سریع عوض کن که کلی کار داریم.
سری تکون دادم و نگاهی بهش کردم که مثل طلبکارا دست به سینه وسط اتاق ایستاده بود.

ظرفیتم واقعا پر شده بود واسه فک زدن باهاش، ابرویی بالا انداختم.
- ببخشید، میشه برید بیرون تا من لباسام رو عوض کنم؟
چشمکی زد.
- مگه اون زیر چی داری که نمی‌زاری ببینم؟

چشم‌هام از این همه بی‌حیاییش گرد شد. سری به عنوان خجالت تکون دادم که قهقه‌ای زد و بعد  گفت: جون؛ سرخ شدنت و هم دوست دارم.

بعد از اتاق رفت بیرون، از این همه پروییش شک زده وسط اتاق ایستادم.
نکنه بخواد بلایی سرم بیاره؟ نکنه... اوم نکنه‌، ای بابا!
سری برای حرفای چرت و پرتم تکون دادم، تا از سرم بپرن. نگاهی به لباسم کردم، صورتی مات بود  و کناره هاش از نواره مشکی دور دوزی شده بود.
چه لباس قشنگی!

مطمئنم اگه کس دیگه‌ای جای من بود با دیدن این لباس‌ها فرار می‌کرد، ولی من واقعا از این مدل‌های ساده و مردونه، خیلی خوشم میاد.

کلا از تیپ های پسرونه و چیزهای پسرونه (منحرف نشید وگرنه جهنم می‌بینمتون) خیلی خوشم میاد.

لباس‌ها رو تنم کردم و نگاهی به خودم کردم. چه بهم میاد، ماشالله-ماشالله.
خنده ریزی کردم و نگاهی به شلوارم کردم که هر آن ممکن بود از پام در بیاد.
یادم باشه به همین پرستاره بگم کشه کمرشو برام یکم سفت کنه. روی تخت نشستم و دستم رو زیر چونم قرار دادم.
به فکر فرو رفتم.
چقدر دلم برای مرضیه و ماهان تنگ شده. حتی واسه مامانمم دلم تنگ شده.
چه بی‌معرفت بود که دیشب پیشم نیومد؛ به یاد امیر افتادم.

ویرایش شده توسط ᴀꜱʜᴇɢʜɪ
ویراستاری زهراعاشقی
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

#پارت20

هیچ‌جوره صحنه‌ی اون شب از ذهنم پاک نمیشه. واقعا برام جای سواله! اگه کاری نمی‌کردم، اون...
حتی از به یاد اوردنش هم ترس و لرز می‌کنم چه برسه به...

- عزیزم پوشیدی؟
با صدای پرستار از افکارم دست کشیدم.
- بله.

همراه پرستار که حالا می‌دونم اسمش مریمه، رفتیم تا چند تا ازمایش بدم.

خداروشکر ازمایش‌ها خونی نبود و باید ادرار می‌دادم. اخه از امپول وحشت دارم. خسته و کوفته خودم رو، روی تخت پرت کردم.
بالشتم رو تو آغوش گرفتم و دمی ازش چشیدم. چه بوی خوبی میده لامصب!

ا‌ون‌قدر خسته و کوفته بودم که بدون این‌که نهار بخورم به خواب رفتم. با احساس این‌که دارم یخ می‌کنم، نم نمک چشم‌هام رو باز کردم.
نگاهی به دور و بر کردم‌ و فهمیدم تو اتاقم هستم و از شدت خستگی خوابم برده.

اتاق تاریک بود ، پس نتیجه گرفتم که شب شده. پوفی کشیدم و از روی تخت بلند شدم.
لامپ رو روشن کردم، دوباره روی تخت نشستم. که صدای شکم نازنیم مثل ناقوس، به صدا در اومد.
پوف نهار هم نخوردم خیلی گشنمه.

داخل یخچال صندقی رو نگاهی کردم.
- پوف اینم که چیزی نداره!

این‌جوری نمیشه.  روسری‌ام رو  سر کردم. بعد این‌که از ظاهرم مطمئن  شدم، از اتاق بیرون رفتم.

سرکی داخل راه رو کشیدم که خلوت خلوت بود.
پرنده هم پر نمی‌زد.
- اخه گلم داخل راه روی بیمارستان پرنده کجا بود؟!

- دیگه منم گفتم مثل این فیلم‌ها یکم جو بدم دیگه.
- هرجور خودت صلاح می‌دونی!

بیخیال وجدان درونم شدم و به سمت اتاق مدیریت رفتم.
من نمی‌دونم چرا هر وقت کار دارم میرم اتاق مدیریت، اخه یکی نیست بگه شاسکول پرستار پس چیکاره ست؟

تقه ای به در زدم  ولی صدایی نیومد.
چند بار دیگه هم در زدم، اما انگار نه انگار.

ویرایش شده توسط ᴀꜱʜᴇɢʜɪ
ویراستاری زهراعاشقی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت21

پوفی کشیدم و دستگیره رو کشیدم پایین، وارد اتاق شدم.
نگاهی گذرایی  به اتاق کردم، هیچ کس نبود.

زیر میزها رو گشتم، شاید رفته زیر میز خدا رو چه دیدی!
- نچ نیست.

خواستم برم بیرون که نگاهم خورد به دری قهوه‌ی که ته اتاق بود.
تو دلم گفتم: اون در  اونجا چیکار می‌کنه؟ نکنه در  مخفی‌ای چیزیه؟

خوشحال از این کشف جدیدم پریدم و در و باز کردم و با چیزی که دیدم، در و اروم بستم و کناره تختش ایستادم.
موهای لختش ریخته بود روی پیشونیه کشیده‌اش. با این کار مثل بچه‌های تخس شده بود، چقدر وقتی می‌خوابه معصوم میشه.

هوس لمس موهاش رو کردم. ناخودآگاه دستم رو داخل موهاش کردم، چقدر نرمه!
لبخندی از روی ذوق زدم. موهاش به آرومی نوازش کردم. 
نگاهی به صورته غرق خوابش کردم که یهو لبخندی از آرامش زد. حتما از نوازش موهاش لذت می‌بره پس دوباره موهاش رو نوازش کردم.

روی صورتش خم شدم و تک-تک اعضای صورتش رو از نظر گذروندم، روی چشماش مکث کردم.
چشمای دریایی خوشگلش حیف که الان بسته‌ست.
کمی دیگه خم شدم  که تاره مویی از موهای کوتاهم نشست روی چشماش.

هول زده از اینکه بیدار شه خواستم بلند بشم که کامل روش افتادم. ناگهان چشم‌هاش رو باز کرد و خیره و خمار نگام کرد.

خواستم بلند شم ولی غرق شدم تو چشماش و دل کندن سخت بود.
نفس‌هاش مثل سیلی، به صورتم می‌خورد. من به چشماش نگاه می‌کردم، اما اون به لبای خشکم.
ناخودآگاه ضربان قلبم رفت بالا، انگار می‌خواست از جاش کنده شه.

کم-کم داشت صورتش نزدیک صورتم میشد که...

ویرایش شده توسط ᴀꜱʜᴇɢʜɪ
ویراستاری زهراعاشقی
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت22

به خودم اومدم و سریع از روش بلند شدم.
از اتاق استراحتش بدو-بدو خارج شدم  و نفهمیدم چطور خودم رو رسوندم اتاقم و الان هم پشت دره اتاقم درحال نفس-نفس زدنم.
دستی به سرم کشیدم که دستم با موهام تماس پیدا کردم و فهمیدم شالم همون‌جا افتاده، وای یعنی من و لخت دید؟

- یه جوری میگه لخت که انگار لباس تنش نبوده!
خفه شویی به وجدان درونم گفتم و با زانو روی زمین افتادم و پشت در جنین‌وار خودم رو بغل کردم؛ به چند دقیقه پیش فکر کردم.
اگه از روش بلند نمی‌شدم چی می‌شد؟  چرا صورتش رو نزدیکم می‌کرد؟  چرا به لبام نگاه می‌کرد!
ناخودآگاه دستی به لبم کشیدم،  شاید چیزی بهش مالیده شده بود که اون‌جوری میکرد!
نگاهی به انگشتم که روی لبام کشیده بودم کردم، این‌که تمیز بود!
خواستم چشم‌هام رو ببندم، اما چشم‌های اون و دیدم. لعنتی چرا اینجوری شدم؟
مشتی به قلبم زدم و با تشر بهش گفتم: توعه لعنتی چرا اون موقع انقدر تند می‌زدی، ها؟

یه جوری داشتم با قلبم دعوا میکردم که انگار اون می‌فهمه و میگه؛ چشم دیگه این کار رو نمی‌کنم. پوفی کشیدم و چشم‌هام رو بستم و خودم رو سپردم به دنیای بی‌خیالی یعنی خواب.

***

با احساس این‌که چیزی به پشتم میخوره هول زده بلند شدم، اما یهو کمرم تیر کشید که جیغ خفه‌ی کشیدم و با کمک دستام بلند شدم.
نگاهی به مریم که مثل گاومیش‌های وحشی داشت نگام می‌کرد، کردم.

ویرایش شده توسط ᴀꜱʜᴇɢʜɪ
ویراستاری زهراعاشقی
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت23

- از صبح دارم در میزنم چرا در و باز نمی‌کنی؟
پوفی کشیدم و دست به کمر گفتم: صبح کجا بود، خدا کرده همین الان صبحه، تازشم جای معذرت خواهیته زدی کمرم رو داغون کردی!
- تو اصلا پشت در چیکار می‌کردی؟!

پوف، من چی میگم این چی میگه، همش بحث و عوض می‌کنه.
- هیچی-هیچی هوا گرم بود، پشت در هم خنک بود رفتم اون‌جا خوابیدم.

پوزخندی زد که کل صورتش جمع شد.
- هه، منم که خر (در اون که شکی نیست!) یه نگاه به خودت بنداز قندیل بستی بچه(دستی به چشمم کشید)زیر اینا چرا این‌قدر سیاهه؟

دستش رو پس زدم و زیر دلم رو گرفتم.
- ای بابا بیست سوالیه؟ من دلم درد می‌کنه، گرسنمه یه چی بیار بخورم.

چشم غره‌ای رفت و باشه‌ای گفت.
از اتاق که رفت بیرون، روی تخت نشستم و کمرم رو ماساژ دادم.

چند مین بعد با سینی حاوی شیر، ماست، کره و..‌. خلاصه هر چی دم دستش بوده برداشته اورده.

سینی رو تقریبا روی تخت پرت کرد.
- زود تند سریع بخور، باید بریم.
سوالی نگاش کردم که پوفی کشید.

- ای بابا چشمات رو اون‌جوری نکن، مثل وزغ  میشی عقم می‌گیره‌.

بعد ادای عق زدن در اورد. حرصی لقمه‌ای رو که گرفته بود رو پرت کردم داخل سینی.
- دو دقیقه اون فکت رو می‌گیری من یه چی کوفت کنم؟

چشم غره‌ای رفت و باز شروع کرد به پرچونگی.
- من چی کار کنم، تو با ناز می‌خوری تازش...
لقمه‌ رو تو دهنش فرو کردم تا دیگه وراجی نکنه و منم با خیال راحت صبحونه بخورم.

با چشم‌های گشاد نگام کرد که با خون‌سردی شروع کردم واسه خودم لقمه گرفتن. باز از اون چشم غره‌های ملیش رفت و ساکت روی صندلی نشست.

ویرایش شده توسط ᴀꜱʜᴇɢʜɪ
ویراستاری زهراعاشقی
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...