رفتن به مطلب

رمان قاتلین مینسترهال| رقیه ‌کدخدا کاربر انجمن نودهشتیا


رقیه.ڪاف
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان:  قاتلین مینسترهال
نام نویسنده:  رقیه کدخدا
ژانر: جنایی-  معمایی

خلاصه:

درحالی که کلارا و آماندا به خاطر ماجراجویی‌هایشان در لندن شهرت بسیاری کسب کرده‌اند، به توصیه‌ی مادربزرگشان راهی سفری چندماهه به جزیره‌ی اجدادی‌شان می‌شوند. اما در بدو ورودشان به جزیره، جسد مردی نگون‌بخت در حوالی جنگل شرقی جزیره پیدا می‌شود، که گفته شده توسط شبح باتلاق مورتون به قتل رسیده‌است!   حال دو دوشیزه‌ی جوان بر آنند که پرده از راز این قتل افسانه‌ای بردارند...

مقدمه:

گمان می‌کردند آن‌گاه که با چشمانی بسته و ذهنی سرشار از میل به حقیقت، قدم در این راه پرمخاطره گذاشتند، خودشان را برای رویارویی با هر چیزی آماده ساخته‌اند، اما نمی‌دانستند قرار است بار دیگر،  آن روی خشن و بی‌رحم سکه‌ی زندگی را به چشم ببینند!

صفحه نقد

ویراستار: @Gisoo_f

@همکار ویراستار

‌ ‌‌ناظر:  @مُنیع

ویرایش شده توسط Roghayeh.k
نیم‌فاصله و کلماتی که نیاز به ویرایش داشتند
  • لایک 10
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 4

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  پارت اول 

هر سه با دقت به او نگاه می‌کردند.
دیدن یک نجیب‌زاده‌ی اصیل در حال بررسی یک جسد،  به خودی خود عجیب بود و حالا او با زن بودنش این شگفتی را دو چندان کرده بود.
انگار کارش تمام شده بود،  دستکش‌های مخمل سیاه رنگش را بیرون آورد و در دست چپش گرفت با دست دیگرش کمی دامنش را بالا گرفت و به سه مردی که متحیرانه او را نظاره می‌کردند نگریست. 
قدمی جلو آمد و درست روبه‌روی گروهبان جفریز ایستاد،  مرد میان‌سال و درشت هیکلی که پوستی آفتاب‌ سوخته و سبیلی پرپشت داشت.
خواست چیزی بگوید که فرماندار کاستلو قدمی به جلو برداشت و به دوشیزه‌ی جوان نگاه کرد.
-  حضور در چنین مکانی در شان یک دوشیزه‌ی اصیل‌زاده نیست،  پیشنهاد می‌کنم به عمارت هِیمیش برگردین دوشیزه اسکارلت. 
پوزخند کمرنگی روی لب‌هایش جا خوش کرد،  چرخید و نگاه زمردینش را به چهره‌ی فرماندار جوان دوخت،   چند ثانیه بعد طنین خوش‌آهنگ صدایش،  در اتاقک سرد و منفور نگهداری جسد اداره‌ی پلیس پیچید.
-  چی شما رو ناراحت می‌کنه؟ اصیل‌زاده بودن من،  یا زن بودنم؟!
فرماندار به وضوح رنگ به رنگ شد،  در ذهنش به دنبال جوابی برای سوال دوشیزه‌ی جوان گشت؛  اما پاسخ درخوری پیدا نکرد گویی کلمات و افکار از ذهنش گریزان شده بودند. 
باورش نمی‌شد چه چیزی می‌تواند یک سخنران قهار را چنین بی‌بند، در بند کند؟
بی‌گمان پاسخش در نگاه زمردین و بُران دوشیزه‌ی اصیل‌زاده بود.
بار دیگر طنین دلنشین صدای دوشیزه‌ی زیبا اتاقک بی‌روح را روح بخشید.
-  به هر حال همه‌ی ما به زودی با روش‌های متخلف به همین سرنوشت دچار خواهیم شد،  فکر نمی‌کنم علاقه‌ی من برای آشنایی با این سرنوشت تغییر ناپذیر خدشه‌ای به اصل و نصبم وارد کنه.
شهردار ویلیامز که تا آن لحظه سکوت کرده بود بادی به غبغب انداخت.
-  ما باید باور کنیم که قصد شما فقط آشنایی با این سرنوشت تغییر ناپذیره؟
تیر زمردین نگاه دوشیزه‌ی جوان این بار شهردار پیر را هدف گرفت‌.
-  واضحه که نه!  من قصد دارم به عنوان یک کارآگاه درباره‌ی علت قتل این جوان تحقیق کنم. 

صورت‌هایشان سرخ شد،  به سختی نفس می‌کشیدند،  گویی هوا سنگین شده بود.

یک کارآگاه زن،  آن هم یک‌ دوشیزه‌ی اصیل‌زاده؟  امکان نداشت!

با این‌که عمیقاً از تصمیم دوشیزه‌ی جوان ناخوشنود بودند؛ اما سکوت کردند. 

جسارت نگاه دوشیزه‌ی جوان،   مُهر سکوت بر لب صاحب منسبان کارتموند زده بود و صراحت کلامش،  لرزه بر جانشان می‌انداخت.

بالاخره گروهبان جفریز که تا آن لحظه سکوت اختیار کرده بود تکانی به هیکل چاقش داد و دهان گشود.

-  اما مطمئناً کارهای مهم‌تر و بهتری هم برای شما هست!  شما یکی از ثروتمندترین افراد این جزیره هستین،  چرا به کاری که براش به این‌جا اومدین رسیدگی نمی‌کنین؟ منظورم سرکشی به املاک مادربزرگ‌تونه. 

لبخند معنی‌داری روی لب‌های دوشیزه‌ی جوان جا خوش کرد.

-  البته؛  اما شک‌ نکنین که این موضوع هرگز باعث نمیشه من از تصمیمم برگردم.  هیچ‌کس نمی‌تونه منصرفم کنه،  پس بی‌خود زحمت نکشین. 

ویراستار:  @Gisoo_f

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط Roghayeh.k
نیم‌فاصله و کلماتی که نیاز به ویرایش داشتند
  • لایک 7
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 پارت دوم


شهردار پیر چشم‌ غره‌ای به گروهبان رفت و سعی کرد با لحن آرامش‌بخش کمی از عصبانیت دوشیزه‌ی جوان بکاهد.
-  خواهش می‌کنم آروم باشین، منظور گروهبان جفریز این بود که این مسئله پیش پا افتاده‌تر از اونه که بخواد ذهن شما رو مشغول کنه. بعد هم اصلاً قتلی درکار نیست.  همه می‌دونن که مرگ هارولد ویلسون کار شبح باتلاق مورتونه.   شما که نمی‌تونین یه شبح رو دستگیر کنین.
دوشیزه‌ی جوان با چشم‌های ریز شده به شهردار پیر نگاه کرد.
-  شما که فکر نمی‌کنین این خرافات واقعیت داره؟  از من توقع دارین باور کنم چیزی که جسم نداره و مثل یک تیکه ابر توی هوا شناوره می‌تونه چنین زخم‌هایی ایجاد کنه؟  جدا از اون از شکل زخم‌ها مشخصه که به وسیله‌ی یک چیز نوک‌تیز مثل خنجر و یا تیشه به وجود اومدن و از عمقشون هم معلومه که قاتل یک آدم لاغر و نحیف بوده.  می‌خواین این شواهد رو نادیده بگیرم و به املاک مادربزرگم سر بزنم در حالی که اون قاتل آزاده و داره توی شهر می‌چرخه؟

فرماندار با اخم به شهردار پیر که کار را خراب‌تر کرده بود، نگاهی انداخت و به دوشیزه‌ی زیبا خیره شد.

-  ما هرگز چنین خواسته‌ای از شما نداریم؛  ولی لازمه بدونین که یک  کارآگاه برجسته از لندن به سمت جزیره‌ی مینسترهال حرکت کرده، تا به این موضوع رسیدگی کنه و احتمالاً تا پس فردا به کارتموند می‌رسه... مطمئن باشین بهش توصیه می‌کنم در روند تحقیقاتش از شما هم کمک بگیره.

دوشیزه‌ی جوان نفس عمیقی کشید و سعی کرد آرام باشد.  این رسماً یک توهین بود!

آنها او را به عنوان یک کارآگاه نمی‌پذیرفتند،  زیرا یک زن بود و این تبعیض سخیفانه، او را عمیقاً آزرده می‌ساخت.

بار دیگر صدای دلنشین دوشیزه‌ی جوان سکوت اتاقک را شکست.

-  با توجه به این‌که عمیقاً با این تبعیض مضحک مخالفم،  صبر می‌کنم تا اون کارآگاه برجسته‌ی شما برسه و به مبارزه دعوتش می‌کنم. 

شهردار پیر با شنیدن کلمه‌ی مبارزه  وحشت‌زده جلوتر آمد و پرسید:  منظورتون از مبارزه چیه دوشیزه اسکارلت؟

صدای تک‌خند دوشیزه‌ی جوان در اتاقک پیچید.

-  نگران نباشید آقای شهردار منظور من این بود که مایلم برای پیدا کردن قاتل با اون کارآگاه مسابقه بدم تا به همه‌ی افراد متجدد این شهر و جزیره بفهمونم چیزی که خودت باعث به دست آوردنش نشدی و انتخاب کردنش دست خودت نیست برتری محسوب نمیشه. 

فرماندار دهان باز کرد تا چیزی بگوید؛  اما دوشیزه اسکارلت مهلت نداد و با سرعت آن‌ محل را ترک کرد. 

بیرون اداره‌ی پلیس پیرمردی خمیده با صورتی پر از چروک و محاسن سفید سوار بر کالسکه در انتظار یکی از دو وارث خاندان هیمیش بود.

نامش پارکر بود،  ویلیام پارکر! پیشکار عمارت هیمیش. 

در میان هیاهوی شهر کوچک کارتموند سکوتی عجیب در ذهنش برقرار بود. 

فکر می‌کنید به چه می‌اندیشید؟ هیچ! 

 آری!  این هیچ بود که در ذهنش غوطه‌ور بود،  تفکر در ذات نیستی و فنا،  برای مردی به سن و سال او عجیب نبود.

@Gisoo_f

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط Roghayeh.k
نیم‌فاصله و کلماتی که نیاز به ویرایش داشتند
  • لایک 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 پارت سوم


بعد از گذراندن چند روز پرمشغله و درگیر بودن در آماده سازی مقدمات ورود دوشیزگان جوان حالا اندکی زمان پیدا کرده بود تا فقط فکر کند.
آمدن دوشیزه‌ی جوان رشته‌ی افکارش را پاره کرد.
از کالسکه پایین آمد و به دوشیزه‌ی جوان کمک کرد تا سوار شود و بدون این‌که حتی کلمه‌ای حرف بزند به سمت عمارت باشکوه و بزرگ هیمیش حرکت کرد.

جایی که در آن همه در تکاپوی تدارک میهمانی‌ بزرگ بودند.

به زودی بزرگ‌ترین و ثروتمندترین مَلاکین مینسترهال برای خوش‌آمدگویی به دوشیزگان جوان  به عمارت هیمیش می‌آمدند و این وظیفه‌ی خدمه‌ی عمارت بود که همه‌ چیز را بی‌نقص پیش ببرند.

به محض ورودشان به عمارت دایه‌ی سالخورده‌ی دوشیزه‌ی جوان  باسرعت به سمتش آمد و با اخم به او نگاه کرد.

-  هیچ معلوم هست کجایی؟ مهمونی تا یک ساعت دیگه شروع میشه و تو یهو غیب میشی؟  واقعاً من تو رو این‌قدر بی‌مسئولیت بار آوردم آماندا؟

دوشیزه‌ی جوان لبخند زد از میان تمام افرادی که او را می‌شناختند،  تنها سه نفر این‌گونه با صراحت و خودمانی با او سخن می‌گفتند و دایه‌ی پیر اغلب عصبانی‌ترین آن‌ها بود.

-  این‌قدر سخت نگیرین دایه!  من که به موقع برگشتم.

دایه‌ی پیر دست به کمر شد و با چشم‌های ریز شده به دختری که بیست‌ سال از او مراقبت کرده بود  نگریست.

-  به موقع؟   تو یک ساعت مونده به شروع مهمونی اومدی. 

دوشیزه‌ی جوان لبخند دلربایی به چهره نشاند.

-  اصلاً حق با شما است؛  ولی حواستون هست که وقت داره می‌گذره؟  مهمون‌ها به زودی میرسن و من هنوز آماده نشدم.

دایه‌ی پیر که برای چندمین بار از بحث کردن با دوشیزه‌ی اصیل‌زاده نتیجه‌ی دندان‌گیری نگرفته بود آهی کشید و از سر راه دوشیزه‌ی جوان کنار رفت.

دوشیزه‌ی جوان نیز با لبخندی پیروزمندانه از پله‌های عمارت بالا رفت و وارد اتاقش شد.  جایی که دو تن از خدمتکاران عمارت منتظرش بودند تا به او در آماده شدن کمک کنند.

کمی بعد اولین میهمانان از راه رسیدند و مشغول صحبت کردن با دایه ماریلا شدند.  بیشترشان سراغ دوشیزگان جوان را می‌گرفتند و بی‌صبرانه مشتاق دیدن وارثان خاندان هیمیش بودند؛  اما گویا آنان قصد نداشتند به این انتظار پایان دهند،  چرا که به شدت از گفتگو درباره‌ی قراری که دوشیزه اسکارلت با صاحب‌ منسبان کارتموند گذاشته بود لذت می‌بردند.

بالاخره انتظارها به پایان رسید،  جوان‌ترین اعضای خاندان هیمیش با آرامش و متانتی مثال‌زدنی از پله‌های عمارت پایین آمدند و با لبخند به میهمانان خوش‌آمد گفتند.

در نگاه اول، زیبایی و وقارشان هر چشمی را به خود خیره می‌کرد و درخشش چشمان پرسشگرشان هر بیننده‌ای را مسحور و شیفته می‌ساخت.

در حالی که سنگینی نگاه مردان حاضر در میهمانی، بر شانه‌های نحیفشان سنگینی می‌کرد، در سرسرای بزرگ عمارت قدم می‌زدند و با هر قدم، چشم‌های بیشتری را به خود خیره می‌کردند.

ویراستار:  @Gisoo_f

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط Roghayeh.k
نیم‌فاصله و کلماتی که نیاز به ویرایش داشتند
  • لایک 7
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

 ‌اندکی بعد، هوا تاریک شد و میهمانان برای بهره‌مند شدن از هوای مطبوع خارج عمارت، به محوطه‌ی عمارت رفتند.

دوشیزگان جوان مشغول تحلیل رفتار میهمانان بودند، که دایه ماریلا به همراه چند میهمان تازه وارد به سوی آنان آمد.

ظاهراً یک خانواده‌ بودند؛ زنی لاغر اندام با موهای بلوند و چشمان عسلی رنگ و لباسی فاخر و قهوه‌ای رنگ، به همراه مردی درشت هیکل و قدبلند با ظاهری آراسته و چشمانی به سیاهی شب.

 دخترشان هم با آن‌ها بود، قد بلندش را از پدرش به ارث برده بود و موهای بلوندش را از مادرش...

اما رنگ کهربایی چشمانش، گویی ترکیبی از چشمان پپر و مادرش بود.

تفاخر و غرور، در نگاه هر سه‌شان موج می‌زد.

صدای دایه ماریلا، دوشیزگان را از فکر بیرون کشید.

- کلارا، آماندا! با خانواده‌ی دِیل آشنا شین، حدود چهل ساله که آقا و خانم دیل، مسئولیت اداره‌ی املاک خاندان هِیمیش رو به عهده گرفتن... این دو دوشیزه‌ی جوان نوه‌های بانو کاترین هستن و به زودی مسئولیت بزرگ اداره‌ی خاندان به دوش اون‌ها میفته.

مرد لبخندی زد و برای دوشیزگان جوان سر تکان داد.

- خوشبختم، من توماس دیل هستم،‌ این‌ها هم همسرم مارگارت و دخترم امیلی هستن.

دوشیزه اسکارلت جوان لبخندی زد و قدمی جلو آمد.

- آشنایی با شما باعث خوشحالیه آقای دیل. همونطور که می‌دونید من و دوشیزه مک‌فایر برای سرکشی و رسیدگی به امور املاک مادربزرگمون به اینجا اومدیم و به زودی با شما کارهای بسیاری خواهیم داش

مرد کمی شوکه شد، اما سری تکان داد.

- ب‍... بله، حتماً دوشیزه‌ی جوان! حتماً.

همسرش که از دیدن دستپاچگی شوهرش عصبی شده بود، لبخندی زد و نگاهش را به چشمان دریایی دوشیزه مک‌فایر دوخ

- فکر می‌کنم بهتره شما جوون‌ترها رو باهم تنها بذاریم، امیدوارم بتونین دوست‌های خوبی برای هم باشی

دوشیزه مک‌فایر هم متقابلاً لبخند زد.

- من هم همینطور!

پس از آنکه آقا و خانم دیل دوشیزگان جوان را با یکدیگر تنها گذاشتند، دوشیزه دیل کمی جلوتر آمد و کهربای درخشان چشمانش را، به چشمان کنجکاو آماندا و کلارا دوخت.

- همونطور که پدرم گفت، اسم من امیلی دیله. می‌تونین امی صدام کنین.

آماندا، لبخندی سرشار از مِهر به رویش پاشید و سر تکان داد. 

- از آشناییت خوشبختم، من آماندا هستم و این هم دختر خاله‌ام کلاراست.

کلارا در تایید سخنان آماندا سر تکان داد.

- البته بیشتر خواهریم تا دختر خاله!

کهربای چشمان امیلی، با دریای چشمان کلارا تلاقی کرد‌.

- از پدرم شنیدم که والدین هر دوی شما وقتی خیلی کم سن بودین، به طرز عجیبی به قتل رسیدن.

کلارا با اخمی ظریف سر تکان داد.

- درسته! قاتل هرگز شناسایی نشد، این یه معمای حل نشده‌اس که ترجیح میدیم درباره‌اش حرف نزنیم...

آماندا نگاهش را به جایی کمی دورتر دوخت، به دنبال موضوعی برای عوض کردن بحث می‌گشت، چرا  که صحبت کردن درباره‌ی این موضوع او را سخت آزرده می‌ساخت. 

ویراستار:  @Gisoo_f

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط Roghayeh.k
نیم‌فاصله و کلماتی که نیاز به ویرایش داشتند
  • لایک 9
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

 پارت پنجم

تجمع دختران و پسران جوان، توجهش را به خود جلب کرد؛ خواست چیزی بگوید، اما پیش از آنکه دهان بگشاید، طنین آرام صدای میلی در فضا پیچید.

- مادرم می‌گفت شما برای گذروندن تعطیلات و پیدا کردن یه همسر مناسب به اینجا اومدین! مطمئنم رقابت جالبی بین پسرهای ثروتمند جزیره شکل می‌گیره.

بهت آماندا و اخم ظریف کلارا، نشان از بی‌خبری آن‌ها از این موضوع مهم بود.

دست کلارا بر بازوی امیلی نشست.

- کی گفته ما به اینجا اومدیم تا ازدواج کنیم؟

امیلی کمی جا خورد، اما خیلی زود به افکار درهمش مسلط شد.

- اوم، خب اون این رو از دایه‌تون شنیده بود؛ شما هم ثروتمندین و هم زیبا، خیلی‌ها تلاش می‌کنن نظرتون رو به خودشون جلب کنن، اما...

نگاه دقیق و ریزبین آماندا چشمان امیلی را هدف گرفت.

- اما؟

امیلی سر پایین انداخت.

 گونه‌های گلگون و لبخندی که به سختی سعی در کنترلش داشت، خبر از شرم و هیجان درونش می‌داد.

- ی‍... یه نفر هست که با بقیه خیلی فرق داره، صحبت کردن باهاش آرزوی همه‌ی دخترهای جزیره‌اس! البته اون از قبل چند نفر رو نشون کرده، ولی ممکنه ورود شما به جزیره باعث تغییراتی در فهرست بشه.

ردپای تعجب، به وضوح در نگاه آماندا و کلارا دیده می‌شد.

این بار آماندا برای سخن گفتن پیش‌قدم شد.

- فهرست؟ منظورت چیه؟ 

امیلی با غرور سر بلند کرد و به چشمان زمردین آماندا خیره شد.

- فهرست دخترهایی که ممکنه باهاشون ازدواج کنه! خیلی وقته که مادر و عمه‌اش دارن اون فهرست رو آماده می‌کنن و اونطور که خواهرش می‌گفت، اسم من هم جزو اون پنج نفره.

شنیدن صدای خنده‌ی کلارا، لبخند غرورآمیزی که بر لب امیلی نشسته بود را از چهره‌اش پاک کرد.

- خدای من! این واقعا خنده‌داره، حتی برای انتخاب همسر شاهزاده هم فهرست تهیه نمی‌کنن...

آماندا اما کمی محتاط‌تر بود، با اینکه دوست داشت همچون کلارا به حرف‌های مضحک امیلی بخندد، به زدن لبخندی کمرنگ اکتفا کرد، تا امیلی را از خود نرنجاند.

نگاه چمنی رنگش را میان جمعیت چرخاند و سعی کرد به گونه‌ای حواس امیلی را از خنده‌ی کلارا پرت کند.

- حالا اون پریزاده‌ی جنتلمن کجاست؟ اصلا اینجا هست؟

اخم کمرنگی که به تازگی بر چهره‌ی امیلی نشسته بود، از چهره‌اش پر کشید. قدمی به جلو برداشت و با شوق به مرکز جمعیت خیره شد.

- اونجاست، اسمش دنیله، دنیل بن ‌هارت! همونطور که می‌بینین خیلی‌ها سعی می‌کنن بهش نزدیک بشن، اما اون به هرکسی توجه نمی‌کنه... البته این طبیعیه! اون تو یه خانواده‌ی اصیل بزرگ شده و دنبال اصالت می‌گرده.

کلارا ابرو بالا انداخت و سر تکان داد.

- حق با توعه!

 

@مُنیع

ویرایش شده توسط Roghayeh.k
  • لایک 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم 

نگاه آماندا رنگ شیطنت گرفت، کمی به امیلی نزدیک شد و لبخند معنی‌داری بر لبش نشاند.

- راستی تو چیزی درباره‌ی پیشینه‌ی خانواده‌ات می‌دونی؟

امیلی صاف ایستاد، سرش را بالا گرفت و چشم‌هایش را نیمه‌باز گذاشت؛ حالتی که معمولا اشراف خودپرست لندن به خود می‌گرفتند، تا تفاخر و غرورشان را به دیگران بنمایانند...

- البته! از پدرم شنیدم که اجدادم مدت‌ها ناخدای کشتی‌های نظامی و تحقیقاتی بزرگ بودن.

 آماندا احتیاط و واکنش شدید احتمالی امیلی را به باد فراموشی سپرد، لبخندش اندکی عمیق‌تر شد، دست به سینه شد و چشم‌هایش را ‌کمی ریز کرد.

- مطمئنی؟! آخه مادربزرگم می‌گفت خانواده‌ی تو سال‌ها کشاورز بودن، تا اینکه پدربزرگت ورشکسته شد و پدربزرگ مادری من به عنوان باغبون استخدامش کرد و به خانواده‌اش خونه داد... بعد از اینکه به لندن نقل مکان کردیم هم کارای اداره‌ی املاک رو به پدر تو سپردن.

امیلی به وضوح شوکه شد.

باورش نمی‌شد تمام داستان‌هایی که درباره‌ی دلاوری‌های اجدادش، از پدر و مادرش شنیده بود، کذب بوده‌است...

تمام اهالی کارتموند و مینسترهال، این داستان‌ها را شنيده بودند و او و خانواده‌اش، به واسطه‌ی همین سخنان احترامی فراوان به دست آورده بودند.

اما حالا، دختری غریبه ناگهان از راه رسیده بود و ادعا می‌کرد تنها دلیلی که او را به یک اشراف‌زاده‌ی اصیل تبدیل می‌کند، پوچ و دورغ است!

- م‌... من باور نمی‌کنم.

آماندا دست به سینه شد.

- اوم، چرا با پدرت حرف نمی‌زنی؟ مطمئنا حرف‌های جالبی برای گفتن بهت داره.

امیلی سر تکان داد و سرعت از آن‌ها دور شد.

کلارا سرش را اندکی کج کرد و به آماندا نگاه کرد.

- لازم بود این کار رو بکنی؟

آماندا نفس عمیقی کشید و لبخند زد.

- البته! اون باید بدونه که نمی‌تونه با چیزی که حقیقت نداره به دیگران فخر بفروشه، درضمن! اصالت یه آدم از دورن خودش سرچشمه می‌گیره، نه پیشینه‌ی خانواده‌اش؛ یه نفر باید این رو به اون و خانواده‌اش می‌گفت.

کلارا سر تکان داد، آهی کشید و چشمان نیلگونش را میان جمعیت چرخاند، لحظه‌ای کوتاه با مردی جوان و خوش‌چهره چشم در چشم شد، اما این تلاقی یک ثانیه هم طول نکشید.

نگاه دریایی کلارا روی دایه‌ی پیرش که مشغول گفت و گو با همسر شهردار بود متوقف شد؛ کمی مکث کرد و این‌بار، به چشمان زمردین آماندا خیره شد. 

- تو با دلیل این مهمونی موافقی؟

آماندا آهی کشید، نگاه خریدارانه‌ی برخی از میهمانان عصبی‌اش می‌کرد.

 

ویرایش شده توسط Roghayeh.k
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

جوری او را نظاره می‌کردند، که گویی یکی از دستمال‌های حریر گلدوزی شده‌ی حراج خیریه‌ی مدرسه را دیده‌اند!

- بیشتر شبیه یه حراجه‌ تا مهمونی! اگه می‌دونستم دایه چه خوابی برامون دیده، هرگز قبول نمی‌کردم که تو این مهمونی شرکت کنم.

کلارا لبخند کمرنگی زد، او هم کمی عصبی بود، اما ترجیح می‌داد برای حفظ آبروی مادربزرگ و دایه‌اش هم که شده، سکوت کند و آرام باشد.

ازدواج آخرین چیزی بود که آن دو به آن فکر می‌کردند و دایه هم این را می‌دانست، اما اصرارهای مکرر مادربزرگشان‌، مبنی بر دیدن فرزندان آماندا و کلارا پیش از مرگش، باعث شده بود مجبور شود دوشیزگان جوان را در عمل انجام شده قرار دهد؛ تا شاید اندکی از تندی واکنششان‌ بکاهد.

آمدن مادر فرماندار، دوشیزگان جوان را از غرق شدن در افکارشان منع کرد.

پیش از این هم او را دیده بودند.

هر از چندگاهی به عمارتی که در لندن داشتند می‌آمد، تا مادربزرگشان‌ را ببیند و او را مجاب کند که به دنبال همسرانی مناسب برای آماندا و کلارا بگردد.

اوایل این پافشاری‌های او در نظر کلارا و آماندا عجیب بود، اما زمانی که صحبت ازدواج آماندا با پسر بزرگش را پیش کشید، دلیل اصرارهایش برایشان روشن شد.

گویا حالا نیز آمده بود تا درباره‌ی همین موضوع با آن‌ها حرف بزند. 

در یک قدمی‌شان ایستاد و به آماندا نگاه کرد، لبخند معناداری زد و دستی به لباس ابریشمی سرمه‌ای رنگش کشید. 

- تو اینجایی؟ چرا تنهایی؟ فکر می‌کردم ریچارد پیشته.

شنیدن نام فرماندار اخم ظریفی بر پیشانی آماندا نشاند. 

تفکرات جاهلانه‌ی او، و تلاشش برای ممانعت از تحقیق آماندا درباره‌ی قتل مرموزی که در کارتموند رخ داده بود، باعث شده بود آماندا به شدت از او زده شود.

کلارا که سکوت آماندا و نگاه خیره‌ی مادر فرماندار را دید، لبخندی بر چهره نشاند و به چهره‌ی کنجکاو مادر فرماندار نگاه کرد.

- ما از ابتدای مهمونی ایشون رو ندیدیم!

مادر فرماندار متعجب به او نگاه کرد.

- چطور ممکنه؟ اون گفت که میاد پیش شما، یعنی کجا رفته؟

آماندا لبخند کمرنگی زد.

- فکر می‌کنم مصاحبت با دوشیزه استنتون‌ براشون جالب‌تر بوده.

چهره‌ی مادر فرماندار در هم رفت، به قدری برافروخته شده بود که رنگ صورتش رو به سرخی می‌رفت!

چشمانش را میان جمعیت چرخاند و بدون آنکه چیزی بگوید، دوشیزگان جوان را ترک کرد.

کلارا خندید و به آماندا چشم دوخت.

- خدای من! تو به اُلِویا حسادت می‌کنی؟

آماندا جا خورد، از کلارا انتطار نداشت از رفتارش چنین برداشتی بکند، گویا بعد از بیست و دو سال دوستی، هنوز هم او را نشناخته بود.

- هرگز! من فقط به خاطر اون رفتار بی‌شرمانه‌ی ریچارد کاستلو ازش عصبانی بودم، همین!

ویرایش شده توسط Roghayeh.k
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

پارت هشتم

کلارا لبخندی کمرنگ بر لب‌های نازکش نشاند و سر تکان داد.

- اوه آره، یادم نبود... شک ندارم مادرش حسابی از خجالتش درمیاد.

آماندا بالبخندی سرشار از شیطنت ابرو بالا انداخت.

- و این دقیقا چیزیه که من می‌خوام!

درحالی که دوشیزگان جوان درحال گفت و گو بودند، بالأخره یکی از مردان جوان حاضر در میهمانی، جرأت پیدا کرد پا پیش بگذارد و با آنان هم سخن شود.

به آرامی و با قدم‌های شمرده جلو رفت، به رسم ادب کمی خم شد و در کمال تواضع و فروتنی خودش را معرفی کرد.

نامش اندرو بود، اندرو دیویس! شخصیتی آرام، چهره‌ای جذاب و نگاهی گیرا داشت‌.

 اما گویا سحر چشمان نافذش، مغلوب افسون چشمان دریایی کلارا شده بود، که بعد از آن تلاقی چند ثانیه‌ای، هر چه کرده بود نتوانسته بود از او چشم بردارد.

آوازه‌ی شیطنت‌های دوشیزگان جوان تا کارتموند هم رسیده بود و توجه‌ بسیاری را به خود جلب کرده بود.

علاقه‌ی وافر دو دوشیزه‌ی ‌اصیل زاده چیزی نبود که هر روز بشنوند.

و چه موضوعی بهتر از این برای باز کردن سر صحبت؟

بعد از مرور کردن یکی دو پرونده، آماندا متوجه شد که حس اندرو به کلارا، فراتر از تحسین و تشویق است؛ بنابراین ترجیح داد آن دو را با یکدیگر تنها بگذارد.

اندرو مردی مودب و با شخصیت به نظر می‌رسید و کلارا آزاد بود، که بدون هیچ مانع و فشاری درباره‌ی او تصمیم بگیرد‌.

به بهانه‌ی خوردن آب از آن‌ها دور شد و سعی کرد به جایی دور از شعاع دید جمعیت پناه ببرد.

از همه‌ فاصله گرفت و در امتداد دیوار شروع به قدم زدن کرد...

بوته‌های گل رز کنار دیوار، در طول روز بسیار زیبا بودند، اما حالا ظاهری خوف‌ناک و هراس‌انگیز به خود گرفته بودند.

در حال عبور از کنار در عمارت بود، که صدایی به گوشش خورد، انگار چند مرد درحال  صحبت‌ کردن بودند، اما به نظر نمی‌رسید این یک گفت و گوی عادی باشد! زیرا یکی از طرفین بحث به نظر کمی عصبانی بود...

- مردک احمق! تو اینجا چیکار می‌کنی؟ مگه نگفتم تو همون کلبه‌ی نفرین شده‌ات بمون، تا این گندی که زدی جمع بشه!

صدای طرف دوم به شدت می‌لرزید، کاملا مشخص بود که بی‌اندازه ترسیده است.

- خواهش می‌کنم آقا! م‍... من خیلی می‌ترسم! اگه بفهمن که من اون مرد رو کشتم چی؟ اگه بفهمن شبح باتلاق مورتون وجود نداره و ما داریم از چشمه‌ی سبز استفاده می‌کنیم..

مرد عصبانی اجازه نداد او حرفش را ادامه دهد.

- هیچکس چیزی نمی‌فهمه، مگه اینکه تو باز هم گند بزنی و کاری کنی که یه نفر دیگه هم قیافه‌ی نحست رو ببینه!

آماندا با کنجکاوی و هیجان به در عمارت نزدیک شد و سعی کرد چهره‌ی آن‌ دو مرد را ببیند.

این یک فرصت استثنائی بود! قاتل و کارفرمایش درست در دو قدمی او بودند و او می‌توانست به راحتی آن‌ها را به دام بیندازد!

ویرایش شده توسط Roghayeh.k
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

پارت نهم
کمی خم شد تا بدون آنکه دیده شود چهره‌ی آن‌ها را ببیند، اما تنها چیزی که نسیبش شد دو سایه بود.

با دقت به سایه‌ها خیره شد، تا شاید چیزی دستگیرش شود...

یکی از سایه‌ها متعلق به مردی نحیف با قدی خمیده و احتمالا مسن بود، اما صاحب سایه‌ی دیگر، به نظر جوان و قوی هیکل به نظر می‌رسید.

از عصایی که در دست داشت مشخص بود ثروتمند است و عطر رز فرانسوی‌اش چنان غلیظ بود، که از چند متری هم به خوبی حس می‌شد! بی‌شک یکی از میهمانان عمارت بود‌.

مرد نحیف به مرد قوی هیکل نزدیک شد. 

- ولی من شنیدم یه کارآگاه داره میاد اینجا که دلیل قتل دیویس کلارکسون رو پیدا کنه، تازه دوشیزه اسکارلت و دوشیزه مک‌فایر هم هستن! اگه یکیشون بو ببره...

مرد قوی هیکل عصایش را روی سینه‌ی مرد نحیف گذاشت.

- اگه تو خرابکاری نکنی چیزی نمیشه، الان هم برگرد به کلبه‌ات و تا بهت نگفتم تو شهر آفتابی نشو، یه نفر رو مأمور می‌کنم که برات آب و غذا بیاره؛ فهمیدی؟ 

مرد نحیف سر تکان داد و مرد قوی هیکل با فشاری که با عصایش به سینه‌ی او وارد کرد، او را به عقب هل داد.

- حالا گورت رو گم کن تا کسی تو رو ندیده.

مرد نحیف سر تکان داد و چشم چشم گویان دور شد.

آماندا به شدت هیجان‌زده شده بود، شنیدن این مکالمه تا حد زیادی به او کمک می‌کرد!

حالا دیگر مطمئن شده بود که شبحی در کار نیست و افسانه‌ی شبح باتلاق مورتون فقط یک داستان خیالیست، که برای دور کردن مردم از آن نقطه‌ی جزیره ساخته شده است. 

اما چرا؟!

چه کسی پشت این دروغ بزرگ است؟

تنها یک راه برای فهمیدن پاسخ این سوالات وجود داشت، دیدن چهره‌ی آن مرد!

نفس عمیقی کشید و قدمی به جلو برداشت، اما ناگهان دستی روی دهانش قرار گرفت و کسی او را به عقب کشید.

سعی کرد خود را از بند دستان آن ناشناس رهایی بخشد، اما تقلاهایش‌ بی‌فایده بود و آن فرد، او را با خود به درون سیاهی می‌کشید. 

در فاصله‌ی میان دیوار و بوته‌های گل رز، راهی نسبتا باریک وجود داشت، که حالا به لطف وجود درختان بلند، در سیاهی شب غرق شده بود و از نظر پنهان بود و آن فرد، سعی داشت آماندا را به آن‌جا ببرد.

او ترسیده بود و سعی داشت با تکان دادن دست‌هایش در هوا، دست‌آویزی بیابد تا خود را از چنگ آن رباینده‌ی ناشناس رهایی بخشد، اما به جای شاخه‌ی درخت، شاخه‌ی بوته‌ی گل رز را گرفت و درد فرو رفتن خارهای‌ آن به دستش را به جان خرید.

غریبه ایستاد، به آرامی دستش را از روی دهان دوشیزه‌ی جوان برداشت و او را به سمت خود چرخاند.

از لباس‌ها و قد و هیبتش‌، مشخص بود که یکی از مردان جوان حاضر در میهمانی‌ست، اما در آن ظلمت چهره‌اش به خوبی دیده نمی‌شد.

ویرایش شده توسط Roghayeh.k
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم


تنها ویژگی قابل تشخیصش، عطر ملایم و شیرینش بود که امکان نداشت کسی به راحتی رایحه‌اش را فراموش کند.

آماندا درد و ترسش را به باد فراموشی سپرد، گوشه‌ی دامنش را در دست گرفت و با اخم به مرد جوان خیره شد.

- چطور به خودت جرأت میدی به من دست بزنی؟ این رفتارت یه توهین بزرگه!‌ تو کی هستی؟

مرد جوان قدمی جلو آمد و بازوی دوشیزه‌ی جوان را در دست گرفت.

- خواهش می‌کنم آروم باشین دوشیزه اسکارلت! من قصد توهین نداشتم، فقط می‌خواستم نجاتتون‌ بدم.

آماندا دست به سینه شد‌ و اخمی ظریف بر چهره‌اش نشاند.

- نجاتم بدی؟ از چی؟

مرد جوان بازوی آماندا را رها کرد.

- واضحه، از مرگ! من اون افراد رو نمی‌شناسم و نمی‌دونم چه ارتباطی با قتل‌های مورتون دارن، اما می‌دونم که اگه می‌فهمیدن شما حرف‌هاشون رو شنیدین، اجازه نمی‌دادن زنده بمونین.

عبارت "قتل‌های مورتون" توجه آماندا را به خود جلب کرد.

پیوند علامت جمعِ "ها" و کلمه‌ی "قتل"، پیوند ترسناک و رعب‌آوری بود.

 شاید... نه! بی‌شک این پیوند وحشتناک‌‌ترین پیوند جهان بود.

- منظورت از "قتل‌های مورتون" چیه؟ تو از شبح باتلاق مورتون چی می‌دونی؟ 

مرد جوان شانه بالا انداخت. 

- همونقدر که شما می‌دونین، به اضافه‌ی این‌که دیویس ویلسون، شصت و ششمین قربانی اون افسانه‌ی دروغینه.

آماندا دامنش را در دست فشرد، یکی از خارهایی که همچنان در دستش مانده بود، بیشتر در گوشت فرو رفت و باعث شد آه از نهادش برخیزد.

مرد جوان با نگرانی به از نزدیک شد.

- چی شده؟ من به شما آسیبی رسوندم؟

آماندا دامنش را رها کرد و به دست زخمی‌اش نگاه کرد.

- من زخمی شدم، اما این تقصیر تو نبود.

و آرام‌تر ادامه داد:

- تقریبا تقصیر تو نبود!

مرد جوان نفس راحتی کشید، دستمال حریری سفیدی از جیبش بیرون آورد و به سمت آماندا گرفت.

- فکر می‌کنم باید لباستون رو عوض کنین.

آماندا دستمال را گرفت، روی زخم دستش گذاشت و نگاهی‌ به دامن سبز رنگش که خونی شده بود انداخت.

حق با آن غریبه بود، دامنش خونی شده بود.

سر بلند کرد تا به آن غریبه چیزی بگوید، اما کسی را مقابل خود ندید، او‌ تنها بود!

 

ویرایش شده توسط Roghayeh.k
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت یازدهم

 

برای لحظه‌ای کوتاه فکر کرد که شاید تمام این اتفاقات تنها در ذهنش رخ داده‌اند، اما وجود دستمال حریر این فرضیه را منتفی می‌کرد.

آهی کشید و به سمت جمعیت رفت؛ دوتن از خدمه او را به اتاقش راهنمایی کردند، تا به زخم دستش رسیدگی کنند...

روز بعد:

به حدی غرق در افکار پریشان خویش بود، که متوجه ورود کلارا به اتاقش نشد. 

شب گذشته پس از تعویض لباس و بستن زخم دستش، به میهمانی بازگشته بود و تمام تلاش را برای یافتن آن دو مرد ناشناس کرده بود، اما چیزی دستگیرش نشده بود، گویی هر دوی آن‌ها بلافاصله میهمانی را ترک کرده بودند...

کلارا لبه‌ی تخت نشست و به چهره آشفته آماندا نگاه کرد.

 خودش هم چندان بهتر از او نبود، چرا که بعد از شنیدن صحبت‌های اندرو، شدیداً سردرگم شده بود.

اندرو از او خواستگاری نکرده بود، اما از صحبت‌ها و نگاهش، مشخص بود که قصد این کار را دارد و این رفتار او، کلارا را بر سر یک دو راهی گذاشته بود.

او می‌دانست که به زودی باید بین ترس از ازدواج و حس مبهمی که به تازگی در وجودش رخنه کرده بود، یکی را انتخاب کند.

اما نمی‌دانست کدام یک او را به سمت یک زندگی بهتر سوق خواهد داد.

پس از کمی سکوت بالاخره جرأت پیدا کرد با آماندا حرف بزند.

- تو... خوبی؟

آماندا از جا پرید و متعجب به او کرد.

- تو کی اومدی اینجا؟

کلارا جا خورد، آماندا چطور او را ندیده بود؟

- ه‍... همین الان اومدم، تو چطور متوجه نشدی؟

آماندا به دستمال حریری که در دست داشت، نگاه کرد.

- فکرم درگیره... 

کلارا آهی کشید و سر تکان داد.

- اوم، منم! راستش امیدوار بودم تو بتونی کمکم کنی.

آماندا افکارش را پس زد و با لبخند نگاهش کرد.

- درباره‌ی اندور دیویسه؟

رنگ از رخ کلارا پرید.

- ا‌... از کجا فهمیدی؟ 

آماندا لبخند زد.

- ازت خواستگاری کرد؟ 

گونه‌های کلارا به آنی گلگون شد.

- ن‍... نه، اما...

آماندا لبخندی زد و حرفش را قطع کرد.

- خیلی زود این کار رو می‌کنه! حالا مشکل چیه؟

انگشتان‌ ظریف کلارا در هم پیچیده شد، به آرامی لبش را گاز گرفت و به آماندا نزدیک‌تر شد.

- من... من نمی‌دونم وقتی این کار رو بکنه چه جوابی باید بدم، می‌ترسم تصمیم اشتباهی بگیرم و بقیه‌ی عمرم رو حسرت بخورم.

آماندا با لبخندی خواهرانه، دست کلارا را گرفت و به او نزدیک‌تر شد.

- ببین کلارا! اندرو دیویس اولین مردی نیست که باهاش آشنا شدی و آخرینشون‌ هم نخواهد بود، چیزی که مهمه‌ اینه که درباره‌اش با قبلت تصمیم بگیری نه عقلت؛ چون مطمئناً اونجوری خوشحال‌تر خواهی بود، حتی اگه اشتباه کنی!

کلارا سر تکان داد.

حق با او بود، اما برای گرفتن تصمیم درست‌تر باید بیشتر اندرو را می‌شناخت.

نفس عمیقی کشید و ترجیح داد همه‌ چیز را به بعد موکول کند...

نگاهش را به دست باند پیچی شده‌ی آماندا دوخت.

- تو به چی فکر می‌کردی؟

آماندا آهی کشید و اتفاقات شب قبل را برای کلارا شرح داد و سپس هر دو به فکر فرو رفتند...

آن مرد ناشناس کیست؟ چگونه می‌تواند تا این حد بی‌رحم و سنگدل باشد؟

دیویس‌ ویلسون چه رازی را کشف کرده بود، که آن مرد نحیف ترجیح داده بود او را به قتل برساند، تا راز را فاش نکند؟

چشمه‌ی سبز چیست؟  نام یک برکه است یا...

و آن ناجی ناشناس، مرد جوانی که آماندا را زیر نظر داشته و به موقع او را از خطر آگاه کرده بود... او کیست؟

ویرایش شده توسط Roghayeh.k
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوازدهم 

 

شنیدن صدای در اتاق، دوشیزگان جوان را از فکر بیرون کشید.

یکی از خدمتکاران عمارت، به آرامی وارد اتاق شد، پشت در ایستاد و به چهره‌ی زیبای آماندا نگاه کرد.

- با من امری داشتین بانو؟

آماندا لبخند زد و سر تکان داد، پیش از ورود کلارا این دخترک را صدا زده بود، تا از او سوالاتی بپرسد.

- بیا بشین!

دخترک جا خورد، هیچ‌یک از اشراف‌زادگانی‌ که تا به حال در منزلشان خدمت کرده بود، اجازه نمی‌دادند یک خدمتکار در حضورشان بنشیند!

این بار صدای کلارا دخترک را از جا پراند.

- چیزی شده گریس؟

دخترک با نکاهی سرشاز از تعجب به چهره‌ی زیبای کلارا خیره شد.

- شما... اسم من رو می‌دونین؟

آماندا برخاست و لبخندی پررنگ بر چهره نشاند.

- انقدر عجیبه؟

دخترک چتری‌های طلایی رنگش را کنار زد و لبخندی کمرنگ بر لب‌های رنگ پریده‌اش نشاند.

- خب... راستش یه کم.

کلارا به صندلی کنده‌کاری شده‌ی کنار میز اشاره کرد.

- خب حالا نمی‌خوای بشینی؟

دخترک جلوتر آمد، دستی به لباس سرمه‌ای رنگش کشید و  نشست.

آماندا قدمی به او نزدیک شد و دستش را روی پشتی صندلی گذاشت.

- امیدوارم مزاحم کارت نشده باشم.

گریس تند تند سر تکان داد.

- نه بانو، من کاری نداشتم.

آماندا با لبخند سر تکان داد.

- خوبه، من هم زیاد وقتت رو نمی‌گیرم، فقط چندتا سوال ازت دارم.

گریس لبه‌ی دامنش را در دست گرفت.

- بفرمایید بانو.

آماندا با دقت به چشم‌های خاکستری رنگ گریس خیره شد.

- تا حالا اسم چشمه‌ی سبز رو شنیدی؟ درباره‌اش چیزی می‌دونی؟

گریس شانه بالا انداخت.

- چیز زیادی نمی‌دونم، از پدربزرگم شنیدم وسط جنگل‌های شرقی جزیره و نزدیک باتلاق مورتون یه معدن زمرد هست؛ اما چون اون محل جزو محل‌های ممنوعه‌ی جزیره‌اس، کسی جرأت نداره سراغ معدن بره.

کلارا نیز برخاست و به سمت گریس رفت.

- پدربزرگت‌ این رو از کجا می‌دونه؟ 

گریس نگاه حق به جانبش‌ را به چشمان نیلگون کلارا دوخت.

- خودش پیداش کرده! اون یکی از سه نفریه که معدن رو با چشم‌های خودش دیده... اون قسمت از جزیره جزو املاک مادربزرگ شماست، پدربزرگم و دو نفر دیگه وقتی برای جد مادریتون‌ کار می‌کردن معدن رو پیدا کردن، اما بعد از یه مدت یکی از اون سه نفر به طرز مشکوکی به قتل رسید، اون یکی هم ناپدید شد، پدربزرگ من تنها کسیه که زنده مونده، اما کسی حرف‌هاش رو باور نمی‌کنه...

 

ویرایش شده توسط Roghayeh.k
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سیزدهم

آماندا لبخند زد.

- بابت توضیحات کاملت‌ ممنون گریس! حالا من فقط یه سوال دیگه ازت دارم، بعد از جواب دادن به اون می‌تونی بری‌.

گریس سرش را به نشانه‌ی موافقت تکان داد.

آماندا دستمال حریری که در دست داشت را جلوی او و روی میز گذاشت.

- می‌دونم که یکی از وظایف شما شناختن نشان خاندان‌های اشرافی و اصیله، مثل همین نشانی که روی این دستمال گلدوزی شده، می‌تونی بگی این دستمال متعلق به کدوم خاندانه؟

گریس دستمال را برداشت و با دقت به آن نگاه کرد.

- این دستمال متعلق به یکی از اعضای خاندان بن هارته!

کلارا متعجب نگاهش کرد.

- خاندان بن ‌هارت؟ تو مطمئنی؟

گریس با اطمینان سر تکان داد.

- کاملا! این رز طلایی نشان خاندان بن‌ هارته‌.

آماندا نفس عمیقی کشید و دستمال را از گریس گرفت.

- ممنون، می‌تونی بری.

گریس برخاست و با قدم‌هایی آرام، اتاق را ترک کرد.

آماندا به سمت کلارا رفت و بازویش را در دست گرفت.

- خیل خب، همه چیز معلوم شد... فقط، من باید برم عمارت بن‌هارت، تو هم برو کارتموند و دنبال کسی بگرد که بعد از ورود به جزیره و به طور ناگهانی خیلی ثروتمند شده، باید بفهمیم کی پشت این افسانه‌ی من درآوردیه!

کلارا سر تکان داد و اتاق را ترک کرد.

آماندا آهی کشید و به دستمال نگاه کرد، یعنی آن غریبه‌ی ناشناس همان استیون بن هارتی بود که امیلی از او سخن می‌گفت؟

باید با او صحبت می‌کرد.

از یکی از خدمتکاران خواست به پارکر بگوید کالسکه را آماده کند و خودش، به سمت کمد رفت تا لباسش را عوض کند.

بعد از این‌که کارش تمام شد، اتاق را ترک کرد و از پله‌های چوبی عمارت پایین رفت.

دایه ماریلا درست در پایین پله‌ها منتظرش بود.

مثل همیشه عصبانی به نظر می‌رسید، اما به دلیل دیدن آماندا در لباسی که وقار و زیبایی‌اش را به رخ می‌کشید،‌ ردی از تحسین نیز در نگاهش دیده می‌شد.

- جایی میری؟

آماندا سر جایش ایستاد و از پله‌ی آخر پایین نیامد، نگاه زمردینش را به چشمان دایه‌ی پیرش دوخت.

- باید سری به عمارت بن هارت بزنم، با یکی از اهالی اون عمارت کار مهمی دارم. 

رنگ نگاه دایه عوض شد، فهمیدن چیزی که در ذهنش بود، هوش زیادی نمی‌خواست.

- نه! موضوع اونی که شما فکر می‌کنین نیست، من فقط...

دایه قدمی به جلو برداشت و حرفش را قطع کرد.

- لازم نیست چیزی رو توضیح بدی، برو! کالسکه دم در منتظرته.

 

ویرایش شده توسط Roghayeh.k
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم  

آماندا چیزی نگفت، گوشه‌ی دامنش را در دست گرفت و از آخرین پله نیز پایین آمد.

از عمارت خارج شد و به کمک پارکر سوار کالسکه شد...

کمی دورتر در عمارت بن هارت، یک دادگاه در حال برگزاری بود!

دادگاهی که قاضی و هئیت منصفه‌اش مادر و عمه‌ی متهمش بودند! 

متهم مردی جوان و بسیار خوش‌چهره بود، که به جرم دوری کردن از دوشیزگان جوانی که در میهمانی شب گذشته حضور داشتند، توسط مادر و عمه‌اش بازخواست می‌شد.

روی مبل مجلل تک‌نفره نشسته بود و به چهره‌ی اخم‌آلود عمه‌ی پیرش نگاه می‌کرد.

- باور کنین که اصرارهای شما بی‌جا و بی‌مورده، چطور می‌تونم ازدواج کنم وقتی هنوز کسی که می‌خوام رو پیدا نکردم؟

مادر دسته‌ی مبل را کمی فشرد و از جا برخاست.

- باورم نمیشه که تو انقدر بی‌منطق و  بی‌فکر باشی دنیل. تو تنها پسر خاندان بن هارت هستی، وظیفه‌ات خیلی سنگین‌تر از اداره‌ی اموال خاندانه... تو باید از همین الان به فکر آوردن به وارث باشی تا خاندان بن هارت رو دوباره احیا کنی.

پوزخند کمرنگی روی لب‌هایش جا خوش کرد، پیش از این هم این سخنان را شنیده بود.

تنها کسی که از گفتن این سخنان بیهوده به او خودداری می‌کرد، پدرش بود که اغلب نظاره‌گر این نزاع‌های بی‌نتیجه بود.

با کلافگی چنگی به موهای خوش‌حالتش زد و به جهره‌ی مصمم و جدی مادرش خیره شد.

- مادر! من فقط بیست و شیش سالمه، فکر نمی‌کنین برای نوه‌دار شدن زیادی جوونین؟ 

به جای مادر، عمه‌اش پاسخش را داد.

- این مسئله شوخی بردار نیست، پای آینده‌ی خاندان در میونه؛ لطفاً جدی باش!

نفس عمیقی کشید و خواست پاسخی درخور و تمام کننده به عمه‌ی پیرش بدهد، که شنیدن صدای گرم و مردانه‌ی پدرش مانع شد.

- فکر می‌کنم دنیل دلیل محکم‌تری برای مقاومت کردن در مقابل خواسته‌ی ما داره، درسته؟

از ورود ناگهانی پدرش به گفتگوی خسته‌کننده و تکراری‌شان متعجب شد، اما خیلی زود لبخند کم‌رنگی روی لبش نشست و تصمیم گرفت دلش را به دریا بزند.

- بله! و اون دلیل محکم اینه که من دوست دارم با عشق ازدواج کنم، نمی‌خوام کنار کسی زندگی کنم که هیچ حسی بهش ندارم.

پوزخند صدادار عمه‌اش ردی از اخم بر چهره‌اش نشاند.

- مسخره‌اس! مگه تو دختری که این حرف‌ها رو به زبون میاری؟

جا خورد، هر چه می‌کرد نمی‌توانست ارتباط بین این دو موضوع را درک کند.

مگر فقط دخترها حق دارند با عشق ازدواج کنند؟

- نمی‌فهمم، پسر بودن من چه ربطی به ازدواج عاشقانه داره؟

بار دیگر گره ابروهای عمه کور شد.

- ربطش اینه که برای یه پسر، مخصوصا پسری که اصیل‌زاده‌اس، ملاک ازدواج باید موقعیت اجتماعی و ثروت خانوادگی باشه، نه عشق و احساسات.

مادر در تایید سخنان عمه سر تکان داد و قدمی جلو آمد.

- درسته! البته تو حق انتخاب هم داشتی، ولی دیشب حتی یه کلمه هم با پنج دختری که بهت معرفی کردیم حرف نزدی. تازه برای چند لحظه هم غیبت زد و نگرانمون‌ کردی.

ماتش برده بود، واقعاً آن‌ها او را زیر نظر داشتند؟ 

این به هیچ‌وجه قابل قبول نبود!

- شما تمام مدت مراقب رفتار من بودین؟ مگه من بچه‌ام که برام به پا می‌ذارین؟

مادر سر تکان داد و دست‌هایش را در هوا تکان داد.

- نه نه! این اون‌طور که تو فکر می‌کنی نیست، ما فقط می‌خواستیم بدونیم که تو کدوم یکی از دخترهای اون لیست رو انتخاب کردی، همین!

 

ویرایش شده توسط Roghayeh.k
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت پانزدهم

خواهرش که تا آن لحظه سکوت اختیار کرده بود، با لبخندی معنادار به دنیل نگاه کرد.

- که سراغ هیچ‌کدومشون‌ نرفتی، البته فکر می‌کنم باید به تغییراتی تو لیست بدیم.

آه! باز هم آن لیست احمقانه...

حتی شنیدن نام آن لیست هم او را برافروخته می‌کرد.

بسیاری از دوستانش او را به خاطر این لیست دست می‌انداختند، در حقیقت زیاده روی‌های مادر و عمه‌اش او را مضحکه‌ی آن‌ها ساخته بود...

عمه با چشم‌های ریز شده به دوروتی جوان نگاه کرد.

- منظورت چیه؟

دوروتی وسایل گلدوزی‌اش را روی میز گرد و کوچک مقابلش گذاشت و با حرکت آرام انگشت اشاره، چتری‌های طلایی رنگش را پشت گوشش فرستاد.

- دیشب خیلی اتفاقی فهمیدم که درباره‌ی اصالت یکی از اون دخترها اشتباه می‌کردیم، خانواده‌ی دیل در حقیقت سرایدارهای املاک هیمیش هستن! و بر اساس چیزی که از دخترشون شنیدم، اجدادشون جزو کشاورزهایی بودن که به همراه اولین خاندان‌های اصیل‌زاده از لندن به اینجا اومدن.

مادر جا خورد، از چهره‌ و چشم‌هایش مشخص بود که به شدت متعجب و گیج است.

- تو مطمئنی دوروتی؟ یعنی اون‌ها چهل سال تمام نقش بازی کردن و دروغ گفتن؟

دوروتی نگاه عسلی رنگش را به چشمان مادر دوخت و شانه بالا انداخت.

- این چیزی بود که من از خودشون شنیدم، اگه به حرف‌هام شک دارین درباره‌اش تحقیق کنین.

دنیل آهی کشید و برخاست، ترجیح می‌داد وقتش را صرف کارهای مهم‌تری کند.

پیش از آن که فرصت کند قدم از قدم بردارد، درب سالن گشوده شد و پیشکار عمارت، آقای هاتسن وارد شد.

قدمی جلو آمد، رو به پدر ایستاد و اندکی خم شد.

- عذر می‌خوام ارباب، بانوی جوانی به اینجا اومدن و با ارباب جوان کار دارن!

سرها به سمت دنیل چرخید. کسی چیزی نمی‌گفت، اما سوالاتی که در ذهن داشتند، در چشمانشان هویدا بود.

یک دختر جوان؟ 

او کیست؟

 از چه رو به این‌جا آمده است؟

آیا این دختر دلیل فرارهای مکرر دنیل از دام ازدواج است؟

این‌ها و هزاران سوال دیگر فکرشان را به خود مشغول کرده بود و باعث به وجود آمدن دیوار سکوتی شده بود، که هر لحظه قطورتر و ضخیم‌تر از پیش می‌شد.

بالآخره صدای محکم عمه سکوت را شکست.

- بانوی جوان؟ این بانوی جوان کیه؟

آقای هاتسن از جا پرید، مشخص بود به هیچ‌وجه انتظار نداشته است انقدر ناگهانی مورد خطاب قرار بگیرد.

- اوه بله! خودشون رو دوشیزه اسکارلت از همارت هیمیش معرفی کردن.

نفس‌ها در سینه حبس شد، سال‌ها بود که عمارت بن‌هارت پذیرای ساکنین عمارت هیمیش نبود، درست از زمانی که پدربزرگ دنیل راز بزرگ خود را فاش کرد و در کمال ناامیدی به در بسته خورد...

اما انگار همه آن اتفاق را به کلی فراموش کرده بودند...

شنیدن خبر آمدن دوشیزه‌ی جوان به عمارت در چنین شرایطی، منجر به پدید آمدن افکاری در ذهن‌هایشان می‌شد که دنیل به شدت از شنیدن آن‌ها واهمه داشت، بنابراین پیش از آن‌که کسی دهان بگشاید اتاق را ترک کرد و به طبقه‌ی پایین رفت.

جایی که در آن دوشیزه جوان و بسیار زیبایی به انتظار ایستاده بود.

به آرامی از پله‌ها پایین آمد و مقابل آماندا ایستاد. هنوز سرش را بلند نکرده بود که صدای سحرآمیز آماندا درون سالن پیچید.

- می‌دونم که نباید این‌طور بی‌خبر به این‌جا می‌اومدم، اما باید با شما صحبت می‌کردم آقای بن‌هارت!

 

ویرایش شده توسط Roghayeh.k
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت‌ شانزدهم

دنیل لبخند زد و سر بلند کرد تا پاسخش را بدهد، اما لحظه‌ای محوطه زیبایی چشمان او گشت.

پیش از این وصف زیبایی‌اش را از مادر و عمه‌اش بسیار شنیده بود؛  اما گمان می‌کرد این تعریف و تمجیدها تنها برای جلب توجه و فریفتن اوست.

 شب گذشته نیز صحبت کوتاهی با او داشت، ليک برگ درختان همانطور که مانع دیده شدن آنها توسط دیگر میهمانان می‌شد، مانع عبور نور نیز می شد و او نتوانسته بود چهره آماندا را ببیند...

به خودش آمد و  چشمان شبق رنگش را به نگاه زمردین آماندا دوخت.

- دیدار با شما باعث افتخاره دوشیزه اسکارلت! و با اینکه نمی‌دونم چرا به اینجا اومدین و با من چیکار دارین،  هر کمکی از دستم برمیاد انجام میدم.

لبخند معناداری بر چهره آماندا نقش بست، می دانست که دنیل از ابتدا همه چیز را انکار خواهد کرد؛ اما او این مسیر نسبتاً طولانی را طی نکرده بود که دست خالی به عمارت هیمیش بازگردد.

قدمی جلوتر آمد و دستمال حریر را رو به دنیل گرفت.

- اومدم این رو بهتون پس بدم. دیشب انقدر برای رفتن عجله کردین که یادتون رفت پسش بگیرین.

دنیل دستمال را گرفت و نگاهی به آن انداخت.

-مطمئنین من بودم؟ آخه من تا حالا این دستمال رو ندیدم.

آماندا دست به سینه شد.

- جداً؟! اما رز طلایی که گوشه دستمال دوخته شده چیز دیگه‌ای میگه... اونطور که شنیدم این گل نماد خاندان شماست. دنیل جا خورد، فکر نماد خاندان را نکرده بود.

حال این چگونه از دامی که در آن گرفته گرفتار شده بود رهایی می یافت؟

فایده‌ای نداشت،  راه فراری نبود و هر تلاشی از سوی دنیل، او را در چشم آماندا احمق‌تر جلوه می‌داد.

لبخند پررنگی زد، دستمال را درون جیب لباسش  گذاشت و دست‌هایش را به نشانه‌ی تسلیم بودن بالا گرفت. 

- من تسلیمم‌، شما بردین!

نوای دلخواه خنده‌ی آماندا در سالن پیچید.

- چرا دیشب انقدر ناگهانی رفتین؟ من ازتون کلی سوال داشتم.

دنیل‌ نیز خندید و دست‌هایش را پایین آورد.

- دقیقا به خاطر همون سوال‌ها! چیزی که شما دنبالشین فراتر از توان درک یه...

جمله‌اش را نیمه‌تمام باقی گذاشت.

او نباید این جمله را به زبان می‌آورد،  اما گویی همنشینی با فرماندار جوان موجب سرایت برخی عادات او به دنیل شده بود.

پیش از آنکه راهی برای پوشاندن خطایش بیابد، آماندا جمله‌ی ناتمامش‌ را  کامل کرد.

- فراتر از توان درک یه زنه، منظورتون این بود؟

دستان دنیل مشت شد، لحظه‌ای کوتاه چشمانش را بست و بعد، با شرمندگی به چهره‌ی اندوهگین آماندا خیره شد.

می‌دانست که او را ناامید کرده است،  پس درصدد رفع کدورت برآمد.

- بله، ولی باور کنین  قصد من از این جمله تحقیر شما نبود، پیگیری این مسئله حتی برای من هم خطرناکه. 

پوزخندی عمیق بر لب‌های آماندا جا خوش کرد.

- برای همین مخفیانه درباره‌اش تحقیق می‌کنین؟

دنیل به وضوح جا خورد، او از کجا فهمیده بود که... آه! امان از این دختر و ذکاوتش...

- شما از من چی می‌خواین؟ 

لب‌های دوشیزه‌ی جوان به لبخندی زیبا گشوده شد.

- هیچی... فقط می‌خوام هر چی فهمیدین به من هم بگین، همین!

ویرایش شده توسط Roghayeh.k
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفدهم 

 

 

ویرایش شده توسط Roghayeh.k
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم

 

ویرایش شده توسط Roghayeh.k
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم

 

 

ویرایش شده توسط Roghayeh.k
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستم

 

 

ویرایش شده توسط Roghayeh.k
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یکم 

 

ویرایش شده توسط Roghayeh.k
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...