رفتن به مطلب

رمان انهزام | نیلوفر اکبری نسب کاربر انجمن نودهشتیا


niloufan
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام: انهزام
نام نویسنده: نیلوفر اکبری نسب
ژانر: اجتماعی_ درام_ عاشقانه.
خلاصه: این‌بار قلم در واژگانی به رقص در می‌آید که از خود پازل عاشقانه‌ای ساخته‌اند.  تکه‌های گم شده‌ی زندگی به ندرت در کنار هم قرار می‌گیرند و شهیاد سردرگم،   بی‌پروا به گشت و گذار در لابه‌لای قصه می پردازد و عاقبت چشم بر روی همه چیز می‌بنند و از این دیار می‌گذرد!
هدف: رقص قلم.

ویراستار: @Gisoo_f

ناظر: @Fateme Cha

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط niloufan
نیم‌فاصله و کلماتی که نیاز به ویرایش داشتند
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 3

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه: 

دود می‌خیزد ز خلوت‌گاه من

کس خبر کی یابد از ویرانه‌ام؟

با درون سوخته دارم سخن

کی به پایان می رسد افسانه‌ام ؟

( سهراب سپهری)

@همکار ویراستار

ویراستار:  @Gisoo_f

ویرایش شده توسط niloufan
نیم‌فاصله و کلماتی که نیاز به ویرایش داشتند
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

# پارت اول

انگشتان سرد شده‌ام را مقابل بینی‌ام گرفتم. سرما از هر سو بر تن لرز کرده‌ام می‌نشست و حریری بر سرم می‌نشاند. دسته‌ی مشکی  چمدانم  را به انحصار انگشتانم در آوردم و نگاهم را، به دور دست‌ها قفل کردم.

- آماده‌ای؟

کمی گردن گرداندم و نگاهم را به چشمان سرد مشکی‌اش دوختم. مستقیم و بی‌هیچ وقفه‌ای به نگاهم زل زده بود و منتظر بود لب گشایم و جوابش را بدهم. تنها سری تکان دادم و سنگینی چمدان را به پشت خود کشیدم، قدم‌هایش کمی محکم‌تر از من بود و با هر گام بلندش، کمی برف بر تن پوتین‌هایش می‌نشست. پوزخندی بر روی لبانم نشست که به ناگه با کلامش خشک شد.

-  ساعت ۱۲:۳۰دقیقه شب یعنی درست ده دقیقه دیگه میان دنبالمون! 

از میان چپی که به دور سر و دهانش گردانده بود، نیم نگاهی به رنگ پریده‌ام انداخت و با همان لحن بی‌لطوفت و خشک غرید:

- خودت و جم و جور کن! 

باشه‌ی زیر لبی گفتم و کمی محکم‌تر  دسته‌ی چمدان را میان دستانم فشردم. تمام سردی فصل یک طرف، لرز عمیقی بر اثر استرس بر تنم نشسته بود که قلبم را به کوبش وادار می‌کرد، طرف دیگر! نگاهم به پوتین‌های غرق  برفم سر خورد و باز به کمر و کاپشن تیره‌ی  فواد بازگشت.

کنار جدول‌های پوشیده شده از برف ایستاد و کمی لبه‌ی پیراهنش را بالا کشید. دستانش از فشار سرما به قرمزی میزد. متقابلاً شانه به شانه‌اش ایستادم و نگاهم را به ته جاده دوختم. چراغ‌های نارنجی بر روی برف‌ها سایه انداخته بود و  گربه‌‌ای زرد رنگ، قدم زنان از میان‌ش می‌گذشت. 

- نمی‌خوان بیان؟ نمی‌تونم سرما رو تحمل کنم!

دوباره نگاه ترسناکش چشمانم را به بازی گرفت اما پس از مکث کوتاهی بر روی بافت تنم نشست و بی‌خیال به جاده نگاه انداخت. از بی‌خیالی‌اش کفرم در آمده بود اما ترجیح دادم لبانم مهر سکوت خورند. 

فواد: أمامك طريق صعب( راه سختی در پیش داری)

نگاهم را از جاده گرفتم و به نیم رخ زیر چپی‌اش دوختم، بی‌توجه به نگاه کنجکاوم ادامه داد:

-  ابن جون ، سيكون من الأفضل أن ترتدي بعض الملابس الدافئة( پسر جان، بهتر است کمی لباس گرم بپوشی)

نه بابا خوشم آمد، کمی مرام خرجم می‌کند، لبخندی بر روی لبانم نشاندم و مانند خود او، لحن صدایم را کلفت کردم و غلیظ گفتم:

_ ای به چشم اخوی!

اما با نگاه طولانی و ترسناکش لبخندم را جمع کردم و به مستقیم زل زدم.

 

 

 

@همکار ویراستار

ویراستار: @Gisoo_f

ناظر:  @Fateme Cha

ویرایش شده توسط niloufan
نیم‌فاصله و کلماتی که نیاز به ویرایش داشتند
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

نگاهم به انتهای جاده قفل شده بود،  پوست جدا شده‌ی لبم را با دندان‌هایم گزیدم و با سر کفشم خطوط فرضی بر روی جاده‌ی سفید پوش رسم کردم.  نمی‌دانستم دقیقا انتهای این ریسک به کجا می‌رسید اما دلشوره‌ام خبر از اتفاق‌های خیری نمی‌داد. تردید همانند خره، پیکرم را به بازی می‌گرفت و مرا کمی بیشتر کلافه می‌کرد. دندان‌هایم از سرما بر روی هم کوبیده می‌شدند. فواد اما، بی‌خیال دست  بر درون جیب پهن  کاپشنش فرو برد و  کلاه فیس مشکی‌اش را بیرون آورد و بدون وقفه، بر روی  صورت رنگ پریده‌اش کشید.  چشمان مشکی‌اش که از سوراخ بافت کلاه مشخص بود وحشت مرا دو برابر می‌کرد. باز هم نتوانستم تحمل کنم و یک‌بار دیگر، سوالم را  با لحنی آرام بازگو کردم:

- خبری نشد؟

دو قدم از جدول‌های کنار پیاده‌رو فاصله  گرفت و مقابل صورتم ایستاد. از زیر کلاه، زبانی بر روی لبانش کشید و بر چهره‌ی یخ‌ زده‌ام  فوتی کرد سپس با تحکم گفت:

- عبور غیر قانونی از مرز‌های کشور! 

حرفش را به عادت همیشگی‌اش با مکثی ادامه داد و گفت:

- یا نمی‌دونی کجایی! یا دلت زیادی خوشه! 

کمی پایین کلاهش را به یقه‌اش نزدیک کرد و چشمانش را ریز ساخت:

- بهتره زبون به دهن بگیری! تا کمتر از ده دقیقه دیگه می‌رسن! ارباب از آدم‌های زبون باز، زیاد خوشش نمیاد.

دستش را بر روی بینی‌اش فشرد و بی‌توجه به چشمان گرد شده از ترسم غرید:

- هیس شو تا ...!

اسلحش را ار جیب پشتی شلوارش بیرون کشید و ادامه داد:

- یه گلوله حرومت نکردم!

بعد از گذشت ساعت‌ها از فرارم از خانه، تازه داشتم درک می‌کردم که همه چی خوب پیش نمی‌رود. دودلی جای خودش را به اطمینان داده بود، اطمینان از اشتباه بزرگی که انجام داده بودم! بی‌توجه به حضور فواد، سر برگرداندم و به ردپایم که کم‌کم زیر گوله‌های برف پنهان می‌شد چشم دوختم. کیلومترها راه رفته بودم تا به این مکانی رسیدم که حس می‌کردم آخر راهه! نگاه سرگردانم را از مسیر بازگشتم گرفتم و به چمدان حاوی تمام دارایی‌ام چشم دوختم!

پرده‌های دماغم از خشم  تکان می‌خوردند. نفس‌هایم کمی خش دار شده بودند و سفیدی چشمانم  به کبودی میزد. تا بتوانم اوضاع ایجاد شده را مرتب کنم، دستم به یکباره از اختیارم و خارج شد و چمدانم را  به گوشه‌ای رها کرد، دست دیگرم نیز به دور یقه‌ی بزرگ لباس فواد حلقه شد و او را به سوی خود کشید. چشمانی که تا لحظات قبل ازشان می‌ترسیدم، حال از ترس صورت قرمز شده‌ام گشاد شده بودند.

@Gisoo_f

@Fateme Cha

 

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت_دوم

نگاهم به انتهای جاده قفل شده بود،  پوست جدا شده‌ی لبم را با دندان‌هایم گزیدم و با سر کفشم خطوط فرضی بر روی جاده‌ی سفید پوش رسم کردم.  نمی‌دانستم دقیقا انتهای این ریسک به کجا می‌رسید اما دلشوره‌ام خبر از اتفاق‌های خیری نمی‌داد. تردید همانند خره، پیکرم را به بازی می‌گرفت و مرا کمی بیشتر کلافه می‌کرد. دندان‌هایم از سرما بر روی هم کوبیده می‌شدند. فواد اما، بی‌خیال دست  بر درون جیب پهن  کاپشنش فرو برد و  کلاه فیس مشکی‌اش را بیرون آورد و بدون وقفه، بر روی  صورت رنگ پریده‌اش کشید.  چشمان مشکی‌اش که از سوراخ بافت کلاه مشخص بود وحشت مرا دو برابر می‌کرد. باز هم نتوانستم تحمل کنم و یک‌بار دیگر، سوالم را  با لحنی آرام بازگو کردم:

- خبری نشد؟

دو قدم از جدول‌های کنار پیاده‌رو فاصله  گرفت و مقابل صورتم ایستاد. از زیر کلاه، زبانی بر روی لبانش کشید و بر چهره‌ی یخ‌ زده‌ام  فوتی کرد سپس با تحکم گفت:

- عبور غیر قانونی از مرز‌های کشور! 

حرفش را به عادت همیشگی‌اش با مکثی ادامه داد و گفت:

- یا نمی‌دونی کجایی! یا دلت زیادی خوشه! 

کمی پایین کلاهش را به یقه‌اش نزدیک کرد و چشمانش را ریز ساخت:

- بهتره زبون به دهن بگیری! تا کمتر از ده دقیقه دیگه می‌رسن! ارباب از آدم‌های زبون باز، زیاد خوشش نمیاد.

دستش را بر روی بینی‌اش فشرد و بی‌توجه به چشمان گرد شده از ترسم غرید:

- هیس شو تا ...!

اسلحش را ار جیب پشتی شلوارش بیرون کشید و ادامه داد:

- یه گلوله حرومت نکردم!

بعد از گذشت ساعت‌ها از فرارم از خانه، تازه داشتم درک می‌کردم که همه چی خوب پیش نمی‌رود. دودلی جای خودش را به اطمینان داده بود، اطمینان از اشتباه بزرگی که انجام داده بودم! بی‌توجه به حضور فواد، سر برگرداندم و به ردپایم که کم‌کم زیر گوله‌های برف پنهان می‌شد چشم دوختم. کیلومترها راه رفته بودم تا به این مکانی رسیدم که حس می‌کردم آخر راهه! نگاه سرگردانم را از مسیر بازگشتم گرفتم و به چمدان حاوی تمام دارایی‌ام چشم دوختم!

پرده‌های دماغم از خشم  تکان می‌خوردند. نفس‌هایم کمی خش دار شده بودند و سفیدی چشمانم  به کبودی میزد. تا بتوانم اوضاع ایجاد شده را مرتب کنم، دستم به یکباره از اختیارم و خارج شد و چمدانم را  به گوشه‌ای رها کرد، دست دیگرم نیز به دور یقه‌ی بزرگ لباس فواد حلقه شد و او را به سوی خود کشید. چشمانی که تا لحظات قبل ازشان می‌ترسیدم، حال از ترس صورت قرمز شده‌ام گشاد شده بودند.

@Gisoo_f

@Fateme Cha

 

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...