رفتن به مطلب

رمان شیطون بلاهای تهران | فاطمه چلنگر کاربر انجمن نودهشتیا


Fateme Cha
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام اثر: شیطون بلاهای تهران

نویسنده: فاطمه چلنگر 

Fateme cha

هدف: علاقه به نویسندگی و تقویت ذهن و قلم

ناظر: @Asma,N

ویراستار: @Maria

خلاصه: زندگی مثل ورق‌های یک کتاب پر ماجراست، هر صفحه‌ای که ورق میزنی با موضوع های متفاوت روبرو میشی. 

گاه شیرین مثل عسل. 

و گاه تلخ مثل یک فنجون اسپرسو! 

دختر داستان ما، خیلی شیطونه اما فکر کنم شنیده باشید که میگن آدم‌های شیطون از بقیه غمگین‌تر هستن. 

داستان از اونجایی شروع میشه که سلیا سهرابی با دوتا از بهترین دوست‌هاش و برادر شیطونش تصمیم می‌گیرند برن سفر و................ 

ویرایش شده توسط Maria
ویراستاری •◇maria•◇
  • لایک 12
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 5

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مقدمه:

 

کیستی که من این گونه

به اعتماد

نام خود را با تو می گویم

کلید خانه ام را در دستت می گذارم

نان شادی هایم را با تو قسمت می کنم

 

کیستی که من، اینگونه به جد

در دیار رؤیاهای خویش

با تو درنگ می‌کنم؟

 

کیستی که من جز او

نمی بینم و نمی یابم

 

دریای پشت کدام پنجره ای؟

که اینگونه شایدهایم را گرفته ای

زندگی را دوباره جاری نموده ای

پر شور، زیبا و روان

 

دنیای با تو بودن در اوج همیشه هایم

جان می گیرد

و هر لحظه تعبیری می گردد از

فردایی بی پایان

در تبلور طلوع ماهتاب

باعبور ازتاریکی های سپری شده…

 

کیستی ای مهربان ترین؟

 

«احمد شاملو»

 

 

 

#پارت 1

 

شیطون بلاهای تهران

 

fateme Chaکاربر انجمن نود هشتیا

 

با صدای بومب بومبی مثل برق گرفته ها پریدم هوا. 

 

خواب آلود نشستم رو تخت و همونطور خمیازه کشان سرمو میخاروندم و به صدایی که پخش میشد گوش کردم. 

 

وای چقدر مستم من آخ ببین بدنم و راه رفتنم و تاب کمرم و

 

وای چقدر مستم من آخ ببین عشوه هامو چند تا از اون چشمه هامو

 

آخ تو چه مستی هستی از عصری میرقصی بس نیست

 

بستی دل من و به دل خودت و بد این دل من و شکستی

 

نشکن این مال توعه همش میگرده دنبال توعه

 

این قلب بیچاره منه که همش تو کار توعه

 

وای چقد مستم من آخ ببین بدنمو راه رفتنمو تابه کمرمو

 

وای چقد مستم من آخ ببین عشوه هامو چندتا از اون چشمه هامو. 

 

اینقدر شدت آهنگ زیاد بود که شیشه های پنجره اتاق میلرزید. 

 

جیغی از حرص کشیدم و با جیغ گفتم:بیشورای اُلاغ. 

 

و با حرص از رو تخت پریدم پایین که با صورت خوردم زمین و دماغ قشنگم داغون شد آخی از درد کشیدم و همونطور که باعث بانی این آهنگ و فهش میکشیدم ، دوییدم سمت در اتاقم. 

 

درو با شتاب باز کردم و از پله ها با حرص اومدم پایین با جیغ گفتم:قطع کنید این آهنگ مسخره رو خاک بر سرا. 

 

وقتی رسیدم پایین با دیدن اینا تَشتَکام پرید. 

 

ای خدا من سرمو کجا بکوبم از دست اینا. 

 

سامیار با دستمال سر قرمز کارگری و یکی از لباس های گله گشاد مادر بزرگ خدابیامرزم داشت وسط ، کفگیر به دست قر میداد و آوا و پریماه داشتن دورش دست میزدن و با اون قیافه هاشون که اول صبحی تو دیوار بود عشوه شتری میریختن.

 

هر چقدر جیغ زدم نشنیدن که نشنیدن. 

 

با حرص رفتم سمت باند گوشه سالن و خاموشش کردم. 

 

با خاموش کردن باند، صدای کِل این دوتا منگل به هوا بود و با صدای جیغ جیغ شون میگفتن:سامی چقد قشنگه، ایشالا مبارکش باد. 

سلیا انتر و منگه ایشالا مبارکش باد. 

 

چشمام گشاد شد، جانمم؟ اینا الان به من چی چی گفتن؟ 

 

قدم برداشتم سمت آشپزخونه و جارویی که کنار آشپزخونه بود و برداشتم و رفتم  سمتشون . 

 

هنوز حواسشون به من نبود و داشتن هر چی قِر تو کمرشون بود و خالی میکردن. 

 

که رفتم پشت سر سامیار و جارو و آوردم بالا و جوری کوبوندم تو کمرش که صدای  نعرش کل خونه رو برداشت :آخخخخ.

 

که با دل خنک گفتم:حقته مرتیکه جلف. 

 

و با تحدید به آوا و پریماه که قیافه هاشون از ترس شبیه زرد چوبه شده بود نگاه کردم و یه تای ابرومو انداختم بالا و گفتم:حالا سلیا انتر و مَنگه؟ 

 

آوا با مِن و مِن گفت:چیزه... اممم غلط کردیم. 

 

همونطور که خندم گرفته بود از قیافه این سه تا، برگشتم سمت پریماه و پامو اوردم بالا و یکی زدم تو شکمش و دستمو به حالت تحدید تکون دادم و رو به آوا گفتم:برای این مزاحمت صبحتون با اون آهنگ از مُد در رفته بلایی به سرتون بیارم که حالشو ببرید. 

 

که بیشعور زد زیر خنده و گفت:بیَه! 

 

چشم غره ای بهش رفتم که سامیار با درد نشست رو کاناپه و رو بهم گفت:آبجی بشکنه دستت نابود کردی منو. 

 

پس گردنی نثارش کردم و گفتم :سامیار ساعت 8 صبح دومین روز عید کدوم آدم خری بلند میشه با آهنگ ساسی مانکن، اونم با لباس گل گلی زنونه میرقصه ها؟ 

 

زد زیر خنده و گفت:من و این دوتا بزغاله. 

 

خنده ای کردم که پری ماه جیغی کشید که با حرص گفتم:مرض بگیری چته؟ 

 

با خوشحالی گفت:وای سِلی قراره بریم محمود آباد. 

 

چشمام گشاد شد و گفتم:کی؟ 

 

سامیار با خنده گفت:ساعت 10 صبح. 

 

پوکر فیس نگاش کردم و گفتم:الان میگی این حرفو؟ 

 

آوا به جای سامیار، مظلوم گفت:بوخودا مامانت همین نیم ساعت پیش زنگ زد گفت بریم ویلا. 

 

با بهت گفتم:مامان و بابا اومدن ایران؟ 

 

سرشو با ذوق تند تند تکون داد که از خوشحالی جیغ بنفشی کشیدم و همونطور که میدوییدم سمت پله ها با جیغ گفتم:راس ساعت 10 آماده نباشید، خودم تنها میرم. 

 

وارد اتاقم که با بازار شام یکی بود شدم و با رفتم جلو آیینه و دوباره جیغی از خوشحالی زدم و شروع کردم شمالی رقصیدن و اون اهنگ شمالیه که هیچی هم ازش حالیم نیس و شروع کردم با صدام که بر اثر جیغ گرفته بود خوندن:بوشو بوشو تو رو نخواه، سیاهی تو رو نخواه........ 

 

 

 

  • لایک 10
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

شیطون بلاهای تهران

Fateme cha

@Asma,N

با جیغ پریماه.

نیم متر پریدم هوا و دستمو گذاشتم رو قلبم و آروم گفتم:مرده شورتو ببرم. 

 که یهو در اتاقم باز شد و سامیار اومد تو. 

چشم غره ای رفتم و گفتم:مگه اومدی طویله؟ یه تَقی یه توقی . 

اومدم سمتم لپ بیچارمو سفت کشید و با خنده گفت:گوگولی جدیدا خیلی غرغرو شدی ها. 

و بعد نیش خندی زد و گفت:دیگه غیر قابل تحمل شدی ، باس شوهرت بدم

چش غره خفنی بهش رفتم و یه لگد نثارش کردم که برای در اوردن حرص من خندید و گفت:عع عزیزم چقد جفتک اندازیت بهتر شده. عینهو خر جفتک میندازی. 

جیغی کشیدم از رو حرص و گفتم:از جلو چشمام گمشو منگله به درد نخور. 

لباشو با شیطنت گاز گرفت و اروم زد تو صورتش و گفت:اِوا دعوات کنم دختره بیتربیوت!؟ 

قیافمو حالت گریه کردم و چمدونم و هل دادم سمتش و گفتم:سامی تورو جدت برو از جلو چشمم تا ناکارت نکردم. 

چمدونم و به دست گرفت و با شیطنت گفت:چون خواهش کردی ها. 

و بعد زدن یه چشمک بلاخره وجود پر از گوهرشو از اتاق من برد. 

پوفی کردم و بعد خالی کردن ادکلن از اتاقم زدم بیرون. 

از پله ها پایین رفتم، تو سالن خبری نبود و این نشون میداد که این سه تا کرمو تو پارکینگ باشن. 

از خونه زدم بیرون و راه سنگ فرش رو طی کردم و رفتم سمت پارکینگ. 

تو پارکینگ دعوا سر این بود که با کدوم ماشین بریم. 

که خیلی ریلکس رفتم درب لندکروز مشکی رو باز کردم و سوار شدم. 

که آوا در سمت منو باز کرد و با خنده گفت:خیلی ممنون که نظر مارو هم اصلا حساب نکردی. 

خنده ای کردم و گفتم:قابل نداره.

پریماه همونطور که مینشست رو صندلی های پشت، رو به آوا گفت:ولش آجی این امروز سگ شده. 

و سرشو آورد جلو صورتم و دهنشو کج کرد و گفت:هاپو خوشگله .

خنده ای کردم و گفتم:تقصیر شما سه تا منگله، من بیچاره‌ رو سگ خواب کردید اول صبحی. 

سامیار همونطور که مینشست پشت رول گفت:اینم تلافی اون کارت.

یه تا ابرومو انداختم بالا و گفتم:کدوم کارم حضرت آقا؟ 

همون طور که ماشین و راه مینداخت گفت:عمه نداشته من بود که تو شامپو بدنم کَره ریخته بود. 

اوه فهمید که! 

سعی کردم زیر بار نرم و الکی اخمام و کردم توهم و گفتم:برو بابا شامپوت تاریخش گذشته بود به من چه ربطی داره. 

چپ چپ نگام کرد که خودمو جمع و جور کردم، تک خنده ای کرد و گفت:برو سلیا برو، من تو و این کرم ریزی هات نشناسم به درد لای جرز دیوار میخورم. 

خنده ای کردم که با شادی گفت:راستی آراد و آرمین هم شمالن. 

تا اومدم دهن باز کنم آوا زودتر با تعجب گفت:اینا دیگه کین؟ 

سامیار همونطور که نگاهش به اتوبان بود با لبخند گفت:آراد و آرمین ایرانمهر . هم دانشگاهی ها من تو ترکیه بودن. 

بچه های خیلی باحالین، باهاشون مچ شی خیلی خوبه. 

آوا شونه ای بالا انداخت و گفت:به درک من که خوشم نمیاد. 

بدون توجه به حرف آوا، رو به سامیار گفتم:داداش اینا محمود آباد چیکار میکنند؟ 

سامیار با خوشحالی که حتی تو نیم رخ صورتش هم هویدا بود گفت:پدر و مادر هامون تو آلمان باهم آشنا شدن و دوستن. 

الانم باهم اومدن ایران و بعد عید باهمم از ایران میرن. 

آهانی گفتم که پریماه که ساکت بود، یه شیر کاکائو با یه کیک پرت کرد رو پام و گفت:کوفت بفرما.

بدون توجه به لحنش شروع کردم به خوردن که سامیار صدای آهنگ و برد بالا. یعنیا یه پا دیوانن. 

دست به سینه و با تاسف نگاهشون کردم. 

سامیار پشت فرمون موج مکزیکی میرفت و پریماه و آوا دست میزدن و انگاری عروسی عمشون بود جیغ میزدن و کل میکشیدن. 

خندم گرفت و بدون توجه به این دیوونه بازی های اینا چشمام و بستم که خیر سرم بخوابم که یهو یه گاوی چنان جیغی کشید دم گوشم که گوشم شروع کرد به سوت کشیدن. 

نیم متر پریدم هوا و دستمو گذاشتم رو قلبم که دیدم آوا داره هر هر میخنده و اون دوتام منفجر شده بودن از خنده. 

از عصبانیت خون تو صورتم اومد و یهو جوری جیغ کشیدم که سامیار برگاش ریخت و از ترس زد رو ترمز. 

پریدم روش و چنان محکم زدم تو سرش که صدای دادش رفت به هوا. 

با دل خنک گفتم:آخیش برو بمیر انتر. 

تا آوا اومد اعتراض کنه، برگشتم سمتش و موهاشو گرفتم دستم و محکم کشیدم و با جیغ گفتم:بار اخرت باشه دم گوش من اینجوری جیغ میکشی دختره عقب مونده.

پریماه همونطور که داشت جون میداد از خنده دست منو گرفت و به زور از موهای آوا کند و گفت:بابا شیکر زیادی خورد ولش کن آجی. 

دستامو از موهای آوا کشیدم بیرون که دیدم به به یه مشت مو کنده شده بین دستامه. 

که آوا همونطور که با گریه مصنوعی سرشو از درد میمالید گفت:نیگا موهای نازنینم و چیکارش کردی. 

شیشه رو دادم پایین و موهاشو ریختم دور و برگشتم سمتش و با لبخند ریلکس گفتم:حقته.

و یکی کوبیدم به سامیار که داشت پوکر فیس نگام میکرد و گفتم:دِ راه بیوفت دیگه. 

&&&&&&«آراد»

کوبیدم به در دستشویی و با داد گفتم:آلما گمشو بیا بیرون ترکیدم. 

به خودم پیچیدم که سوران هر هر خندید و گفت:آلما نیا بزار بترکه. 

 

  • لایک 5
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم 

شیطون بلاهای تهران

fateme cha

با اخمای توهم سورانو چپ چپ نگاه کردم که هول شد و گفت:امم چیزه 

و صداشو ترسیده کرد و با تُن بلند گفت:آلما غلط کردم تورو خدا بیا بیرون این الان اینجا رو آبیاری میکنه. 

خنده ای کردم و همونطور ک داشتم منفجر میشدم کوبیدم به در دستشویی و با داد گفتم:تو که کارت به من میوفته، حالا اینجور اذیت کن. 

که صدای مامان از سالن طبقه پایین بلند شد :آراد پسرم بیا دستشویی پایین خالی شد. 

یعنیا با این حرف مامان انگار دنیارو دو دستی کادو بهم دادن. 

مثل جت از پله ها رفتم پایین و در دستشویی و با هول باز کردم و پریدم توش، وقتی کارمو کردم نفس راحتی کشیدم و با خوشحالی داد زدم:هیچ جا مثل دستشویی نیس. آخیشش

که صدای آرمین از پشت در اومد که میگفت:جناب مهندس قصد دارید تا شب اون تو صِیر کنید؟ 

نیگا خدا نمیزارن دو دقیقه خودمون با خودمون خلوت کنیم. 

با اینکه دلم نمیخواست از دستشویی اومدم بیرون که با چهره خندونه مامان و بابا و آلما و سوران روبرو شدم. 

خودمو زدم بیخیالی و گفتم:چیه اونجور نیگام میکنید. 

سوران سریع گفت:دستشویی خوش گذشت؟ 

نیشخندی زدم و گفتم:جات خیلی خالی بود پسر خاله. 

بیشعوری نثارم کرد که به آلما که داشت نامحسوس ریز ریز بهم میخندید گفتم:شما که بلاخره کارتون گیر من میوفته آلما خانوم. 

قیافشو شبیه گربه کرد که گفتم:قیافتو اونجوری نکن شبیه شرک میشی. 

آرمین خنده ای کرد و گفت:بلند شید بریم این اطراف یه چرخی بزنیم. 

بابا هم همونطور که سیگارشو تو جا سیگاری خاموش میکرد گفت:ماهم میریم ویلای خانواده سهرابی. 

مامانم ادامه حرفشو گرفت و هول گفت:پسرا شب بیاید ها. 

و چشمکی نثارم کرد و گفت:میخوام برای پسرم زن بگیرم. 

پوفی از کلافگی کردم و گفتم:تو منو کشتی مامان هرجا که میری بلاخره یکیو پیدا میکنی که ببندی به خیک ما. 

زد تو سرم و لباشو کج کرد و گفت:از خداتم باشه دختره خانواده سهرابی زنت بشه. 

تک خنده ای کردم و گفتم:عاقا از خدام نیست. 

و رو به بقیه گفتم:من هنوز بچم بعد برم زن بگیرم، جلل جالب. 

بابا همونطور که سوییشرت آبی ست شلوارش و میپوشید گفت:اندازه خر پیر سن داری پسرم. من همسن تو بودم سه تاتون و داشتم. 

آلما هم سرشو تکون داد و با خنده گفت:28 سال اونقدرم کم نیستا. 

و رو به مامان گفت:عکس دختره رو داری؟ 

مامان با اشتیاق سرشو تکون داد و گفت:اره سما جون نشونم داده. 

و گوشیش و به طرف آلما گرفت. 

یهو آلما سوتی زد و گفت:چقدر نازه. 

و برگشت سمتم و خیلی شیک و مجلسی گفت:اینو نگیری خودم خیارو تا ته میکنم تو حلقت خفه شی. 

با تعجب نگاش کردم نو نو دو روز مامان و بابا رو دید هرچی ادب مدب بود گذاشت کنار. 

با حرف آلما، سوران و آرمین هم مشتاق شدن و به عکس خیره شدن که یهو سوران گفت:داداش آری؟ 

با حرص نگاش کردم و گفتم:کوفته آری بنال. 

یهو گوشی مامانو گرفت سمتم و گفت:خاک بر سرت پسر خاله، ازین پری دریایی به خدا که نمیتونی بگذری. 

بدون توجه به حرف سوران خیره به عکس شدم. 

خدای من چقدر خوشگل، چقدر ناز و دلربا. 

مات چهرش شدم، چشمای توسی خمارش بین اونهمه مژه بلند بد جور خودنمایی میکرد، لبای تو پرش که حس کردم پروتز باشه. موهای به رنگ شبش بینی خوش فیسش. 

واقعا زیبا بود. 

حس کردم یه چیزی تو قلبم تکون خورد، با صدای آرمین به اجبار چشم از عکسش گرفتم. 

آرمین با شیطنت نگام کرد و گفت:مامان اسمش چیه؟ 

مامان همونطور که نگام میکرد و مطمئنن پی به حال درونم برده بود گفت:سلیا! 

از نظرم سلیا اون لحظه قشنگترین اسمی بود که شنیده بودم. 

بابا دستی به شونم زد و دم گوشم گفت:جوون زود وا دادی. 

دستی به موهام کشیدم و راهمو کج کردم سمت آشپزخونه. 

لیوان آبی از تو پارچ برای خودم ریختم و همشو سر کشیدم. 

قلبم محکم به قفسه سینم میکوبید، این سلیا خواهر سامیاره؟ 

وای خدا باید پی میبردم به اونهمه شباهت. 

دوباره فکرم رفت سمت عکس، واقعا ناز و تو دلبرو بود. 

که یهو ندای درونم گفت:آراد چیه پسر تو دخترا رو 28 سال تمام حساب نکردی، حالا با دیدن یه دختر چرا اینقدر زود وا دادی، محکم باش بیخیالش شو. 

سرمو تکون دادم که آلما اومد دم آشپزخونه و با خنده گفت:داداش عاشق پیشه بیا بریم یه دور بزنیم. 

 

@Asma,N @Masi.fardi @Atlas _sa @Z sadghinjad @Z.A.D  @F. Naseri  @Imaryam @A s R ᴀ @Saghar @Shabnam @delvan @Fafaiti @fatemeh @fatemeh gh @Ghazal @Gh.azal @JANAN-OOO @JGR.LARA @K.A @langenur @venus @Viyana @Viow𖣘 @banouyehshab @Bhreh_rah @NAEIMEH_S @Nilay07 @M.gh @m.azimi @Paradise @p8366y @Pardis @pareia1385 @Omaay @Otayehs @unknown @Yas_82515 @yaldaw @Y...asna @Y_1385 @Talatom @tamana @tanhaa @Tannaz Zare @rahil_ap @Elahe85 @e.m @Edna_b @Elaha @WolfisH @Qazal @sahar.1384 @Sahar_66 @Sara @sara.s312 @فائزه اکبریان @فاطمه کیومرثی @فاطمه محمدپور @فاطمه میوه چی @حانیه @جنیسما @15Bita @ماه پری @ماه تی تی @...Kimia... @..Pegah.. @آیلار مومنی @شقایق.نیکنام @شوکران @یگانه @هــhanaــانا @هانی پری @هدیه @Shervin 

رمان جدیدمه لایک کنید انرژی بگیرم🥺

زیر پارت های رمان تون دوست داشتید تگم کنید 💛🧡

 

 

  • لایک 9
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...