رفتن به مطلب

داستان هاوژین| روشنا اسماعیل زاده کاربر انجمن98ia


Roshana
 اشتراک گذاری

پیام توسط زهرارمضانی افزوده شد,

سطح قلم: A

🖤💜  

11 کاربر تاکنون رای داده است

  1. 1. داستان هاوژین را چگونه سطح بندی می‌کنید؟

    • ۸۰ تا ۱۰۰ درصد(کیفیت عالی)
    • ۵۰ تا ۸۰ درصد(کیفیت خوب)
    • ۲۰ تا ۵۰ درصد(کیفیت متوسط)
      0
    • زیر ۲۰ درصد(کیفیت بد)
      0


ارسال های توصیه شده

  • مدیر ارشد

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B1%DB%

 

🖤به نام خالق جهان هستی🖤

نام داستان:  هاوژین

نویسنده:  روشنا اسماعیل زاده

ژانر: فانتزی، طنز

خلاصه: 

چشم گشود و جهانی را رویت کرد که در دیدگانش پوچ می‌آمد، گام‌های آهسته ولی در عین حال بلند برداشت تا به بفهمد کجاست، چه شد که سر از جایی در آورد که نباید آنجا می‌بود؟ او که در دنیای خود یَلی بود، حال در این برزخ، بی‌نام و نشان است. به‌دنبال یک نشانی می‌گشت، در کدام کوچه باید متوقف می‌شد؟ کدام در رنگین بختَش را ناگاه وارد شد که به انزجار حال‌َش رسید؟ هویت یافتن در دنیایی بی‌هویت دشوار بود برای کسی که در جهانش هاوژین می‌نامیدنَش.

-صفحه نقد-داستان-       

      صفحه-شخصیت-های-داستان-         

 

 

ویرایش شده توسط Roshana

..!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

مقدمه: 

بزودی!

..!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

●سکانس اول●

صدا رفت، دوربین رفت، حرکت! 


با اکراه دستی به شال عنابی رنگش زد و گفت:
- من چه زبانی بگویم که من را شیفته‌ی خود کرده‌اید؟ مرا بنگرید! آوازه‌ی عشقم به شما زبان‌زد عام و خاص شده. 
سهراب به تخت سلطنتیش تکیه زد و با لحنی تمسخر آمیز زبان باز کرد:
- نه گویی زبان آدمی زاد را متوجه نمی‌شوی، لازم است سلاخی‌ات کنم؟
آیلار روی زانوهایش افتاد و با ریختن قطرات پی‌درپی اشکی که با فلاکت قصد ماندن در چشمانش را داشتند گفت: 
- اولیا حضرت، شما می‌توانید مرا بُکشید اما من از... از 
با بلند شدن صدای زنگ موبایلی حرف در دهان ایلار ماسید و سکوت کرد. 
- کات! بابا گوشیِ کیه داره زنگ می‌خوره؟ چندبار بگم وسط فیلم‌برداری خاموشش کنید؟
سهراب که از موقعیت به وجود آمده خشنود بود، آسوده دَمی گرفت و گفت: 
- تو گرمای تابستون حداقل یک لیوان آب بدید بخوریم. 
ایلار با چندش لباس‌های تجملاتی‌اش را تکانید و گفت:
- آقای مومنی برای امروز کافی نیست؟ بخدا جون نمونده تو تنم با این لباس‌های سنگین.
مومنی با نگاهی مخصر تمامی افراد حاضر در سالن را کاوش کرد و در نهایت با در آوردن کلاهِ مشکی رنگش که روی سرِ کچلش کاور شده بود غرید: 
- خیله خب، برای امروز کافیه! فردا راس ساعت هفت همین‌جا باشید.
تک-تک افراد از خستگی افراطی که درگیرش شدند نفسی گرفتند و گوشه‌ای درازکش شدند.
اما ایلار برخلاف کسلی‌اش سمت سالن پُرُو گام‌های بلند برداشت تا از شَر لباس‌هایش خلاص شود. 
- آیلار شام بمون یک چیز سفارش میدیم دور هم می‌خوریم. 
صدای شیدا، گریمون تیم بود که او را مورد هدف قرار می‌داد اما آیلار دگر طاقت رو‌ در رو شدن با قیافه‌های افراد این مکان را نداشت. سکانس های آخر فیلم بود و همیشه در این تایم‌ها کسل تر از هرروزش می‌شد. 
جین مشکی‌اش را در پاهای یک دست سفیدش فرو کرد و زیر لب غرید:
- لعنت به تابستون! 
مانتو کوتاهِ سبز پسته‌‌ای‌اش را کامل نپوشیده بود که در اتاق پرو زده شد. 
- آیلار شام بمون خودم می‌رسونمت، مومنی هم رفته با بچه‌ها تا آخر شب خوش‌می‌گذرونیم.
موهای پسرانه‌اش را با دست کمی حالت داد و شالِ مشکی را رویش کاور کرد. 
- باید برم خونه...
بعد همان‌گونه که درب را برای خروج می‌گشود و با چشمان عسلیِ سهراب چشم در چشم می‌شد ادامه داد: 
- تولدِ مادرمه باید زودبرم خونه. 
سهراب که از چشم در چشم ماندنش با دخترکِ چشم مشکیِ مقابلش تن لرزه گرفته بود نگاهش را به پاهایش سوق داد و گفت: 
- باشه هرجور مایلی، می‌خوای برسونمت؟ 
سری به معنای نه تکان داد و چشمانِ بی‌حوصله‌اش را به اطرافش گرداند. 
- ممنون ماشین آوردم، خداحافظ.
سپس تنه‌ای آرام به هیکل لاغر اندامِ سهراب وارد کرد و از سالن فیلم‌برداری خارج شد. تا چندی پیش شاید سهراب بهترین دوستش بود اما ابراز علاقه‌ی یکهویی‌اش همه چیزهایی که بینشان بود را به غارت برد و آیلار را از همیشه تنها تر کرد.

ویرایش شده توسط Roshana

..!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

●سکانس دوم●

سری برای بدست آوردنِ تعادل عقلی‌اش به چپ و راست هدایت کرد و روی صندلی‌ کرمی رنگِ ماشین‌جای گرفت. 
کمربندش را بست و خواست استارت بزند که با دیدن نور شدیدی که به چشمش خورد آخی گفت و دستانش را حصار چشمانش کرد.  سایه‌ی بلندی که روی زمین افتاده بود نمادِ وجود یک انسان در آن حفره‌ی نور را داشت.
- این دیگه چیه؟! 
فشار نور انقدر زیاد بود که جیغش را در آورد، که کاملا ناگهانی حفره‌ی نور از بین رفت و کوچه در تاریکی محض قبلش قرار گرفت. 
نفس در سینه‌اش حبس شد، عرق سردِ نشسته رویِ پیشانی‌اش به ترسش می‌افزود‌. چشمانش را بست و شروع به خواندن سوره‌ی توحید با صدای بلند کرد. وقتی چشم گشود دیگر خبری از مردِ سیاه‌پوشی که دیده بود، نبود. 
همه‌ی توانش را برای کشیدن نفس عمیق به کار برد و فوراً استارت زد. 
لرزش دستانش متوقف ناپذیر بود.
- توهم عجیبی... بود. 
خواست پایش را روی پدال گاز بفشرد که تقه‌ای به شیشه‌ی ماشین خورد، وجود عرق سرد را رویِ کمرش حس می‌کرد. 
با اکراه به سمت شیشه چرخید که در نگاه اول شنل سیاهِ مرد به چشمش آمد.
در کوچه حتی کوچک‌ترین پرنده‌های شهر هم پر نمی‌زدند، نمی‌دانست با چه دل و جرئتی شیشه را برای مرد عجیب به پایین هدایت کرد.
- کاری دارید... آقا؟
هاوژین کمی شنلش را به عقب هدایت کرد و گفت:
- میشه به من بگویید کجا هستم؟
چشمانِ آیلار از حدقه بیرون زد، به پشت سر مرد نیم‌نگاهی انداخت،چرا این‌گونه سخن می‌گفت؟ 
- حالتون خوبه؟ کی هستید شما؟
آشفتگی از سر و روی مرد می‌بارید که این امر اجازه‌ی ادامه‌ی حرف زدن را از آیلار سلب می‌کرد، ناخواسته از این مرد ناشناس می‌ترسید که این هراس مسخره برای خودش هم عجیب بود.
- من هاوژین هستم از سسله‌ی تارول، شما از کدوم سسله‌ هستید؟
آیلار ابرویی بالا انداخت و با لحنی که کسل بودنش برگشته بود گفت:
- داداش من عجله دارم، حوصله‌ی مسخره بازی هم ندارم خدا روزیت رو جای دیگه بهت دو دستی تقدیم کنه.
هاوژین شگفت‌زده به چشم‌های مشکی آیلار زل زد و گفت:
- این‌هایی که گفته‌اید به چه‌معناست؟ چطور جرئت می‌کنید با من اینطور حرف بزنید؟
خنده‌ای آرومی سر داد و غرید:
- دوربین مخفیه؟
هاوژین با اکراه نگاهی به وسیله‌ی مستطیل شکلی که دخترِ مقابلش در آن نشسته بود انداخت و گفت:
- فقط به من بگویید اینجا جزوی از جاتیست‌ است؟
آیلار که دیگر به کلافه ترین حالت خود رسید فریاد زد:
- دستت رو از رو شیشه بردار می‌خوام برم، چه گیری افتادم! 
وقتی دید هاوژین‌نگاه از او برنمی‌دارد جیغ زد:
- یکی بیاد این مرتیکه رو جمع کنه، مزاحمم شده!
اما دریغ از یک نفر که در این ظلمات به داد آیلار برسد! امکان نداشت صدا به طبقه‌ی دهم که سهراب و بچه‌ها در آن سکونت داشتند برسد. 
- ببین اقا؛ من اصلا نمی‌دونم جاتیست چی هست یا شما اصلا از کجا اومدی که مثل روانی‌ها رفتار می‌کنی، بعیدم نیست از تیمارستان فرار کرده باشی! 
هاوژین خود نیز به ستوه آمده بود با ناله گفت:
- اینجا اسب یا دُرشکه باید از کجا تهیه کنم؟  من باید به شهرِ خود، 
 جاتیست برگردم.
چشم‌های آیلار گرد شد؛ این مرد واقعا دیوانه بود یا داشت ایسگاه او را می‌گرفت؟
- اسب؟ مگه دورانِ قاجاره؟ تو سال دو هزار و بیست و یک اسب از کجام گیر بیارم؟
هاوژین خواست چیزی بگوید که با یادآوری کلام آیلار هراسان گفت:
- گفته‌اید... چه... شُمایلی؟
آیلار کمی پدال را فشرد که ماشین به جلو هدایت شد: 
- شمایل چیه؟ گفتم سال دوهزار و بیست و یک هجری قمری مصادف با هشت مرداد هزار و چهارصد. 
هاوژین حیران دستی به پیشانی‌اش کوباند و زیرلب گفت:
-  یعنی اشتباه عمل کرده است؟!

ویرایش شده توسط Roshana

..!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

●سکانس سوم●

 

وقتی دید مرد بیخیالش نمی‌شود با حرص در را گشود که با پای هاوژین برخورد کرد و آهش را بلند کرد! 
دست به سینه به حال زار مرد که از نظرش مضحک می‌آمد زل زد که صدای آشفته‌اش بلند شد:
- من قرار نبوده به آینده بیایم؛ شما مطمئن هستید...

دادی که دست خودش نبود؛ از وقتی که هاوژین فهمیده بود کجاست بهم ریخته بود و بیست بار این سوال را از آیلار پرسیده بود.
- بله! من الان باید چیکار کنم؟ باید برم خونه ولی شما نمیزاری. چهارساعته جلوی ماشینم وایستادی و علافم کردی؛ آخه دیوونه‌ی زنجیری بگو مال کدوم تیمارستانی ببرمت تحویل بدم.
هاوژین آخر شنلش را به عقب هدایت کرد و با سه قدم بلند به آیلار نزدیک شد و کلافه گفت:
- من با گوی‌ای که قرار بوده مرا به دو روز قبل بِبَرد به دویست شُمایل(سال) بعد آمده‌ام،  باید اون گوی را پیدا کنم و  به سال هزار و نهصد برگردم. لطفا کمکم کنید خانم، اگه نتوانم اون گوی رو پیدا کنم این‌جا اسیر خواهم شد. 
به سختی متوجه‌ی حرف‌های مرد می‌شد؛ لهجه‌ی خاصی  داشت که آیلار را به یاد شاهنامه‌ی فردوسی می‌انداخت؛  با قدم کوتاهی از هاوژین فاصله گرفت:
- من نمی‌تونم به یک غریبه که از قضا به تیمارستان لبگ گفته کمک کنم. اصلا من تورو نمی‌شناشم بر چه مبناعی باید بهت اعتماد کنم؟  یک درصدم فکر نکن این چرندیاتی که گفتی رو قبول کنم!
با حس کردن سردیِ چیزی بر گلویش تمام‌عناصر بدنش منقبض شدند؛ به سختی دمی گرفت و حیران گفت: 
- چی‌‌‌...چیکار می‌کن...می‌کنی؟
چاقوی بزرگی که روی گردنش بود حتی ذره‌ی به عقب یا جلو نرفت و همان‌گونه که بود مستقر ماند، هاوژین دیگر از دماغش دود بلند می‌شد، درسته برخی از حرف‌های دختر را نمی‌فهمید اما نه گفتنش واضح بود؛ تنها راه حل این مشکل این بود که از راه زور وارد شود.
- کمکم می‌کنید؟ 
لحنش هشدارگونه بود ولیکن آیلار لجباز تر از آن بود که به راحتی یک کاری که از نظرش مسخره می‌آمد را قبول کند؛ خود کم بدبختی داشت که حال باید یکی دیگه را به دنیای خودش می‌رساند؟ هه مسخره بود! 
- برای دومین بار از شما می‌پرسم، کمکم می‌کنید؟
چاقو لایه‌ی نازکی از پوست گردنش را زخمی کرد و باعث شد کمی چشم‌های درشت آیلار جمع شود.
- آخ! 
طنینی که از گلویش خارج شد برای هاوژین باعث نشستن لبخند پیروزی بر لبش شد. 
- خیله...خب...بردار اون...چاقوت رو...آی! 
چاقو پایین کشیده شد و آیلار به سرفه افتاد؛ همان گونه که دستش روی گلویش که کمی خون الود بود می‌کشید زیرلب گفت:
- آدم قطع اومد که یک جانی به پست من خورده؟! 
برایش عجیب بود که مهمانی مختصر سپهر و بچه‌ها چرا به پایان نمی‌رسید تا او را از دست این دیوانه نجات دهند.
- ممنونم که قبول کردید؛ با من بیاید تا بگم درست سر از کجا درآوردم.
ابروهای آیلار بالا پرید و به مرد که گام های بلند برمی‌داشت و بادِ تابستانی شنلش را به رقص در می‌آوردند زل زد و غرید:
- کجا داری میری؟ هی زنجیری بیا حداقل با ماشین بریم! 
برای لحظه‌ای به سرش زد که مرد را همین‌جا بگذارد و برد ولی یک حس کنجکاوی مانع می‌شد، حتی اگر این مرد دیوانه هم بود دوست داشت وقتی که برای تحویلش می‌رود تیمارستان را از نزدیک ببیند چه برسه به آن که برخی از حرفایش راست باشد و او واقعا به این دنیا تعلق نداشته باشد.
- ماشین دگر چیست؟
برای لحظه‌ای وقتی هاوژین را در دوسانتی متری خود دید جیغ خفیفی زد و به عقب رفت.
- ترسیدم اورانگوتان! 
چشم‌های مرد گرد شد که آیلار ناخواسته لبخندی کوتاه زد، قیافه‌اش وقتی متعجب می‌شد بامزه بود.
- اوگاتونان یعنی چه؟! 
به تلفظش خندید و در عوض گفت:
- پرسیدی ماشین چیه، همین عروسک مشکیِ من که جلوش رو گرفتی و نزاشتی من برم!

ویرایش شده توسط Roshana

..!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

●سکانس چهارم●

 

هاوژین ابرویی بالا انداخت و آهانی گفت:
- پس شما به این دورشکه‌ی چهار پا ماشین می‌گویید!
ابرویی های آیلار نیز بالا پرید؛ خداروشکر که نام‌گذاری ماشین را به این مرد نسپرده بودند. 
- اِهم بیا سوار شو! 
هاوژین آهسته به سمت ماشین رفت که وسط راه ایستاده و گفت:
- میشود بگویید چطوری باید سوار شوم؟
آهی از بین لبان آیلار خارج شد و به مرد برای مستقر شدن روی صندلی کمک کرد، خود نیز به ثانیه نکشیده‌پشت فرمان نرمِ ماشینش جای گرفت. 
- خب می‌تونم بپرسم دقیقا کجا از گوی پیاده شدی؟
با تصور سوار شدن مرد روی گوی ناخواسته خنده‌اش گرفت که به سختی جلویش استقامت کرد. 
- گوی درست مثلِ یک خامگردان است...
مابین حرفش پرید و متعجب نالید:
- خامگران؟
هاوژین دستی به ته ریشش کشید و گفت:
- بله؛ اجرامی آسمانی که در یک مدار حرکت می‌کنند.
آیلار پشت هم آهانی گفت و زیرلب غرید:
- سیاره کجا، خامگران کجا! 
هاوژین که چیزی از سخن آیلار کشف نکرده بود ادامه‌ی ریسمان سخنش را در دست گرفت:
- هی‌تُپ یکی از دانشمندان ما گوی رو با توجه به خامگران تداعی کرد؛ قرار بود مثل ماشینی برای رفتن به گذشته عمل کند که خب گویی خوب عمل می‌کرد اما ناگاه سر از این‌جا در آوردم. گوی، درست پشت این قصر است. 
آیلار نگاهی به انگشت اشاره‌ی مرد که ساختمان رنگ و رو رفته‌‌ای که در حال فیلم برداری سریال جدیدشان در آن بودند انداخت و با استارت ماشین را به سمت پشت ساختمان هدایت کرد.
- این دورشکه ها واقعا جالب هستند.
صدای به وجد‌ آمده‌اش او را یاد ندید- بدید ها می‌انداخت، اگر حق با مرد بود یقینا می‌شد اورا ندیده نامید. 
- نمی‌خوای اسم خودت رو بگی؟
هاوژین گلویی صاف کرد و به آرامی گفت:
- سایلون جورجین هاوژین! 
آیلار رانندگی را فراموش کرد و به نیم رخ برنزه‌ی هاوژین زل زد:
- ماشالله انگار مامان و بابات تخصص خوبی تو انشا نویسی داشتند! 
وقتی نگاه مات هاوژین رو دید نیمچه خنده‌ای سر داد و گفت:
- من هم آیلار حشمت الهام صفری هستم. 
خودش هم با چسباندن نام پدر و مادرش در کنار نامش خنده‌اش گرفت اما برخلاف خودش هاوژین باور کرده بود چون کاملا جدی گفت:
- بله خیلی ممنونم که کمکم می‌کنید بانو ایلار حشمت الهام صفری! 
نتوانست جلوی قهقهه‌اش را بگیرد؛ هاوژین هم‌چون فضایی‌ها به او زل زد و زیرلب گفت:
- به چه اینطور می‌خندد؟

با رسیدنشان به مقصد آیلار خنده‌اش را تمام کرد و گفت:

- رسیدیم، یک سوال چطور تواین‌جا پیاده شدی در حالی که جلوی من پر از نور بود؟

هاوژین با چشمانش اطراف را انالیز کرد و گفت:

- نمی‌دانم؛ انگار بعد از پیاده شدن کمی به آن سمت پرت شدم که شما را نگریستم. 

آیلار چشمان گردش را به سختی جمع کرد؛ این مرد پرت شده بود و این گونه سالم بود؟ شک نداشت که دوربین مخفی است؛ وای به حال  کسی که چنین سر شوخی‌ای را با او باز کرده بود! با فکری لبخندی شیطانی زد و به آرامی نالید:

- ‌یک دوربین مخفی‌ای نشونت بدم اون طرفش ناپیدا!

 

ویرایش شده توسط Roshana

..!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • مدیر ارشد

●سکانس پنجم●

با حفظ همان لبخندش دستگیره‌ی ماشین را به سمت خود کشید و از آن خارج شد که در همان وقت هاوژین هم، هم‌پای او رسید.
- آخرین همین‌کوچه است، امیدوارم سالم باشد چون من باید به سرزمین خود برگردم.
نیشخندی رویِ لبان آیلار نشست و گفتم:
- چطوریِ که از چند نسل من اومدی و فارسی حرف میزنی؟
هاوژین ابرویی بالا انداخت و گفت:
- فارسی؟ یعنی‌چه؟
با بلند شدن کف‌های پشت همِ آیلار، اخم‌های هاوژین درهم کشانده شد، بی‌شک این دختر در نظر او تنها یک دیوانه بود!
- نه خوشم اومد؛ خوب بلدی فیلم بازی کنی حتی بهتر از من تو نقشت فرو میری! حالا بنال کی تورو فرستاده؟
هاوژین دیگر صبرش لبریز شد، نگاه بُرنده‌ی آیلار آزارش می‌داد. می‌خواست تا دیر نشده به سرزمینِ خودش برگرده، او نباید در این سرزمین بیگانه گرفتار می‌شد. بی‌توجه به زنِ خشمگین مقابلش راهش را به سمت انتهای کوچه کج کرد؛ منظور زن از فارسی همان زبانِ خودشان یعنی خَلواجی بود؟ شانه‌ای بالا انداخت و به قدم‌هایش سرعت بخشید. 
- هی تو! کجا میری؟ وایسا با‌توئم.
صدای دویدنِ زن را پشت سرش می‌شنید اما بی‌اعتنا تر از قبل به راهش ادامه‌داد.
با تنه‌ای که از جانب دخترک نثارش شده بود حرص‌آلود به سمتش برگشت و فریاد زد:
- من تو کشور یا شهر یا جهانی که نمی‌دانم کجاست و از کجا آمده گرفتار شده‌ام؛ فقط باید به دنیای خودم برگردم! ازشما درخواست کمک کرده‌ام چون واقعا نمی‌دانم یک دقیقه بعد قرارِ چی شود و به کجا بروم! من قرار بود با این گوی به گذشته‌ی دنیای خودم سفر کنم نه به آینده‌ای نامعلومی مثلِ این‌جا!
تا خواست مابقی کلام از گلویش خارج شود صدای آرامِ آیلار مانع شد:
- خیله خب کافیه؛ الان دیگه همسایه ها زنگ به پلیس می‌زنند انقدر سروصدا می‌کردی!
آیلار که دید هاوژین کمی آرام شده، شالی که در هنگام دویدن بر گردنش مماس شده بود را بالا کشید و روی سرش قرار داد.
- اولا من نخواستم کمکت کنم تو بزور چاقو راضیم کردی؛ ثانیا خیلی بی‌ادبی که صدات رو برای یک خانم بلند می‌کنی؛ ثالثا بیا بریم‌تا رو گویِ پرنده‌ات سوار نشدن و فرار نکردند.
سپس به حوصله دستانش را در جیبش نهاد و با چند قدم کوتاه از هاوژین فاصله گرفت.
- مردکِ خر؛ کسی تا الان جرئت نکرده صداش رو برای من بلند کنه! فضاییِ بد ترکیب حقشه بزنم...
- برای که سخن می‌گویی؟
آیلار دستپاچه سری به چپ و راست تکان داد و گفت:
- هیچی.
دیگر به انتهای کوچه رسیده بودند و جای بحثی نبود.
- این گویِ است که من رو تا این‌جا آورده. 
با دیدن دایره‌ی تقریبا بزرگی که روی زمین افتاده بود و کمی دود ازش بیرون می‌زد دهانش باز ماند.
- واقعا تو با این اومدی؟ شوخیه مگه؟
ضربه‌ای به سرش زد تا ادامه‌ی اهنگ شوخیه مگه را در خود هلاجی نکند؛ حال باید فقط به این گویِ بنفش رنگ عجیب که کمی گرده‌ی سیاهی روی‌ِ آن نشسته بود فکر می‌کرد‌.
- همه‌ی سیم های‌داخلی‌اش از بین رفتند.
حرفی که با درد از دهان هاوژین خارج شد باعث در آمدنِ آیلار از بهتی که دقایقی در آن گرفتار بود، شد.

ویرایش شده توسط Roshana

..!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...
  • مدیر ارشد

●سکانس ششم●

 

آشفته، به زاویه فک هاوژین زل زد و نالید:
- بلد نیستی درستش کنی؟
سپس به ساعت مچی مشکی رنگش نیم نگاهی انداخت که با دیدن ساعت ابروهایش درهم طنید. 
- موقعِ به فرجام رسیدن کارهای گوی نزدِ هی‌تُپ بودم دست و پا شکسته می‌دانم.‌ نمیدانم بتوانم درستش کنم یا نه! 
پوفی کلافه از لبان‌آیلار خارج شد و دستانش را از جیبش خارج کرد.
- ساعت یازده شب شده؛ الان که نمیشه کاری کرد! منم باید به خونه برگردم، تکلیف چیه؟ 

هاوژین موهای مشکی رنگش را به بالا هدایت کرد و خونسرد گفت:
- گوی را به همراه‌ این دورشکه به خانه‌ی شما می‌بریم.
خنده‌ی ناباور آیلار در سوت و کوریِ کوچه خدشه انداخت و باز باعث به بهم پیوستن ابروهای هاوژین شد.
- در سرزمین من اگر زنی مثلِ شما اینطور باخنده، فرمانده را مورد تمسخر قرار دهد مجازات میشود! 
آیلار با نیشخندی، خنده‌اش را جمع کرد و گفت:
- شوخی می‌کنی؟ من این رو کجا ببرم؟ تو با همین نیم مثقال گوی که سرِ جمع اندازه‌ی یک توپ فوتبال هم نمیشه اومدی اینجا بعد انتظار داری من به خونه‌ام هم ببرمت؟ وای خدای من! این چه مصیبتی بود که من گرفتارش شدم.
سپس گامی به عقب برداشت و دستانش را با کلافگی حائل دهانش کرد. 
- شما هنوز فکر می‌کنید من مزاح می‌کنم؟ 
دست از جلوی دهانش گرفت و بدون کنترل صدایش غرید:
- من نمیگم مزاح می‌‌کنید، من اطمینان دارم چرت و پرت می‌گید! چون امکان نداره من بتونم تورو به خونه‌ام ببرم.

هاوژین که دگر از سرکوبی های دختر به ستوه رسید، کلاه شنلش را بر سر نهاد و کنار گوی‌اش، چهار زانو نشست.
- باشه بروید، نیازی نیست به من کمک کنید! انگار در این سرزمین جوانمردی مُرده است. 
آیلار با لحنی مستحکم گفت:
- چی فکر کردی؟ معلومه که میرم! تو هم امشب با گوی‌ات صبح طلوع کن. 
پاهایش را روی زمین کوباند و با حرص به سمت ماشینش قدم برداشت. همین که خود دوماه بود که در خانه تنها زندگی می‌کرد کم حرف پشت سرش نبود چه برسه به آن‌که یک مرد را به خانه ببرد. 
- ولی یادتان باشد دست کمک به مرا رد کردید! 
حرف‌های مرد مثلِ خوره به جانش افتاده بود؛ کمی عذاب وجدان داشت که می‌خواست این مرد را تنها بگذارد ولی از طرفی نمی‌توانست خود را قانع کند که او را به خانه‌اش بِبَرد.

ویرایش شده توسط Roshana

..!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

●سکانس هفتم●

 

بی‌رمق دستی لای موهایش کشید و زیرلب غرید:
- آیلار تو به همه گفتی که با خانوادت زندگی می‌کنی تا کسی حاشیه برات نسازه، فکرشم نکن بتونی این مرد رو با خودت ببری! 

***

کلید را در قفل در انداخت که صدای بلند پشت سرش باعث بالا افتادن شانه‌اش و بلند شدن صدای هین‌اش بود.
- این‌جا چقدر روشن است! 
دست روی بینی‌اش گذاشت و همون طور که مرد را به سکوت دعوت می‌کرد گفت:
- میشه آروم تر حرف بزنی تا همسایه‌ها نشنیدند؟ بخاطرِ تیرِچراغ برقه بالاسرته آقای عقل کُل! 
هاوژین متعجب سعی در هلاجی جمله‌ی دوم آیلار شد اما تلاش بی‌ثمر بود، با کمی وسواس و نگرانی گفت:
- این‌که گوی را در آن‌جا رها کردیم کار درستی‌است؟ اگه کسی آن را به تاراج ببرد چه؟
با صدای باز شدن در، بی توجه به کلام هاوژین وارد خانه‌ی کوچکش شد و در را برای دعوت مردی که نفهمید چگونه دلش برایش به رحم آمده بود و آن را به خانه‌اش آورد، باز گذاشت.
- نگفتید؟!
صدای کوبانده شدن در به معنای تنها شدن‌شان بود؛ با این‌که از کاری که کرده بود پشیمان بود ولی دگر راه‌پس و پیش نداشت.
- اتفاقی نمی‌افته؛ اون‌گوی انقدر سنگینه که با جرثقیل به زور میشه بلندش کرد! فردا یک دورشکه‌ی چهار چرخِ بزرگ تر از ماشین خودم‌که اگه توهین نباشه بهش نیسان‌می‌گن می‌فرستم بیارتش تا بتونی تو انباری پشتیِ خونه درستش کنی.
هاوژین شانه‌ای بالا انداخت و چیزی در جواب آیلار به زبان نیاورد، هرچه سریعا باید با آن گوی به سرزمینش برمی‌گشت، همین الان نیز یقین داشت پادشاه در نبودش نگران‌و اندوهگین‌ شده است.
- می‌خوای تا صبح مثلِ اعجل معلق جلوی در بمونی؟ بشین رو مبل! 
سپس به تخت هایی که دوطرفش بالشت بزرگی بود اشاره زد؛ آهی کشید و روی یکی از آنان نشست. 
- لباس ندارم بهت بدم؛ متاسفم! برای شام هم یک چیز از یخچال بردار و میل کن فرمانده‌جان، من فردا باید برم سرِ فیلم‌برداری و واقعا خستم. شب بخیر! 
سپس فوراً به سمت اتاق خواب که بعد از هالِ اِل مانند خانه‌در کنج دیوار نهفته بود دوید. 
بالشت و پتویی به سوی هال هدف گرفت و با داد گفت:
- روهمون‌مبل بخواب، اتاق دیگه‌ای نداریم شرمنده! دستشویی کنار همین اتاقِ منه. بازم شب بخیر قربان.
صفت هایی که در انتهای جمله به مرد نسبت می‌داد دست خودش نبود؛ از این‌که از وقت خوابش گذشته بود، کلافه بود. 
روی روتختیِ شکلاتی رنگ تختش خزید و به آرامی سر بر بالشت سفیدش نهاد. 
- الان خنده داره بلد نباشه در یخچال رو باز کنه...
سپس بعد از مکثی جدی و با صدایی کلفت غرید:
- نمی‌خواهید به من بگویید در این دروازه چگونه باز می‌شود؟
خودش به بی‌مزگی‌هایش خندید و نفهمید کِی به آغوش خواب کشانده شد.‌

..!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...
  • مدیر ارشد

●سکانس هشتم●

 

***
با صدایی رسا رو به راننده چانه زد و غرید:
- قرارمون این بود که تا انباری بیارینِش! من چجوری این غول بیابونی رو...

حرفش تمام نشده بود که صدای کلافه‌ی هاوژین بلند شد:
- نمی‌خواهید این بحث را به فرجام برسانید؟
سپس راننده را کنار زد و گوی را در آغوشش گرفت. 

- چیکار می‌کن...
وقتی بلند شدن آن گویِ سنگین را توسط هاوژین دید چشمانش گرد و نگاهش مملو از تعجب شد. راننده که با دیدن صحنه‌ی مقابلش حیران شد دستمال یزدی‌اش را درون پنجه‌‌هایش فشرد و گفت:

- اِهم خب دیگه آبجی...خداحافظ! 
سپس فوری از جلوی دیدگانِ شگفت‌زده‌ی آیلار گذشت و با تک استارتی ماشین آبی رنگ را به حرکت در آورد. 

- می‌خواهید منتظرِ سیاه شدن وارما بمانید؟ 
آیلار ابروی راستش را بالا انداخت و متفکر گفت:
- وارما؟ وارما چیه؟

هاوژین که کمی دستانش تحت تاثیر گوی فشرده شده بود، دست-دستی کرد و گفت:
- نوعی حشره که هر پنج سال از رنگ سبز به سیاه تبدیل می‌شود!
 
سری به نشانه‌ی تفهیم تکان داد و با هیجانی ناگهانی گفت:
- چقدر جالب! 
آهی از دهان هاوژین خارج شد و گفت:
- آری و اگر من توسط این گوی تلف شوم جالب تر هم می‌شود.

آیلار که تازه متوجه‌ی شرایط شده بود فوراً دربِ انباری را گشود و گفت:
- آخ! ببخشید بزارش اینجا.

هاوژین اخم‌های نشسته رویِ ابروهایش را پس زد و به آرامی گوی را در وسط انباریِ سه در چهاری که در آن فقط اثراتی از چند ابراز کار نجاری بود گذاشت.

- نمی‌دانم کدام سیم را تمدید کنم و کدام سیم را بیخیال شوم! کاش هی‌تُپ در کنارم بود.
آیلار که از حرف‌های هاوژین بی‌حوصله شده بود غرید:

- میشه بگی الان می‌تونی درستش کنی یا نه؟ من کار و زندگی دارم آقای محترم!

..!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 ماه بعد...
  • مدیر ارشد

●سکانس نهم●

 

هاوژین شانه‌ای بالا انداخت و مشغول به وارسیِ گوی شد.‌
- چگونه ساختار اینگونه پیچیده‌ای دارد! واقعا هی‌تپ یک نابغه‌ی انکار ناپذیر است. 
پوزخندی رو لبان آیلار نشست و به دربِ بسته‌ی انباری تکیه زد:


- راه دیگه‌ای برای برگشت به سرزمینت نیست؟ 
از نظر هاوژین این زن در حد یک دختر بچه‌ی پنج ساله عقل نداشت. اگر راهی بود هاوژین این گونه خود را به آب و آتش میزد تا گوی مادر مُرده را درست کند؟


- خب باشه اون شکلی نگام‌نکن! فهمیدم همه چه به این گوی ربط داره. 
نگاه خیره و برنده‌اش دوباره به سوی گوی بازگشت که صدایی ناحنجار در انباری پیچید.‌ آیلار به سرعت کف دستش را به پیشانی‌اش کوباند و موبایلش را از جیب شلوار بیرون‌کشاند. 
اسم مومنی که روی صفحه خاموش-روشن می‌شد چهار ستون بدن آیلار را می‌لرزاند. 


- خدایا همین الان یک کار کن تریلی به مومنی بخوره که اگه جواب بدم با ده تا تریلی از روم رد میشه! 
پشت هم شروع به صلوات فرستادن کرد و با کشیدن نفس عمیقی گوش هایش را از شر صدای زنگ راحت کرد. 
- آقای مومنی من امروز یک مشکلی پیش اومده برام...


با شنیدن صدای سهراب، جان دوباره به تنش بازگشت:
- سلام آیلار، منم! آقای مومنی تصادف کرده، ماشین سنگین بهش زده‌. زنگ زدم بگم امروز سرکار نیا. 
ابروهایش آیلار بالا پرید، شک زده دستش را جلوی دهانش گذاشت وبه سختی جلوی خنده‌اش را گرفت؛ خندیدن در این شرایط نهایت بی‌فرهنگی بود اما وقتی به یاد دعایش می‌افتاد نمی‌توانست نخندد! به سختی لحنی غم زده به خود گرفت و گفت: 


- ای بابا! چقدر ناراحت شدم، آدرس بیمارستان رو برام بفرست بیام یک سر بهشون بزنم، خداحافظ.
سپس قبل از بیرون‌آمدن حرفی از دهان سهراب به تماس پایان داد و شروع به قهقهه زدن‌کرد.
- وای خدا... کاش ازت یک چیز دیگه‌میخواستم!
هاوژین آنقدر سخت مشغول چکابِ گوی بود که حتی به خنده‌های آیلار کوچک ترین عکس العملی نشان نداد. تنها چیزی که فکرش را مشغول می‌کرد اسیر شدن در این دنیای بیگانه بود، اون نباید در این دنیا می‌ماند!

..!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...
  • مدیر ارشد

●سکانس دهم●

آیلار که دگر از بی‌کاری به تنگ آمده بود، گام هایی بلند به سویِ هاوژین روانه کرد و غرید:

- می‌توان از تعمیرکاران ما نیز کمک گرفت...

با نگاهِ هاوژین به او و دیدنِ نگاه خسته‌اش از لحن حماسی‌ای شاهنامه طور دست کشید و گفت:

-  جدی می‌گم! اگه بشه یک تعمیرکار کار بلد بیاریم  شاید بتونیم از شرِ این فلاکت خلاص بشیم و هردومون به کار و زندگیمون برسیم.

هاوژین که نگاهش در نگاهِ رنگِ شب آیلار گره خورد بود برای بدست آوردنِ مغزش سری به چپ و راست حواله کرد، به ته‌ریشش دستی کشید و از جایش برخاست.

- فکر می‌کنم تعمیرکار به معنای..

وسط حرفش پرید و به تندی گفت:

- تعمیرکار یعنی کسی که چیزهای خراب رو درست می‌کنه.

هاوژین ابرویی بالا انداخت، از نظرش مضحک می‌آمد کسانی در دنیا باشند که بتوانند چیز های  خراب شده را درست کنند. 

- علم تعمیرِ گوی مارا دارند؟

آیلار متفکر موهای مشکی‌اش رو به بالا هدایت کرد و زیرشالش پنهان کرد. 

- حالا می‌تونیم سعیمون رو بکنیم. 

سپس لبش را کج نهاده و به سوی دربِ خروجی گام های کوتاه ولی بادقت برداشت.

- با من بیا فکر می‌کنم یک نفر رو بشناسم که شاید بتونه درستش کنه.

***

خمیازه‌ای کشید و به خیابانی که پر از سروصدا بود نگاهی ریز انداخت که لحظه ای  از بوی ذُخم ماهی دماغش چین خورد، کلافه گفت:

- آخه آدم سالم تهِ بازارِ ماهی فروش ها تعمیرکاری میزنه؟

هاوژین که مبهم مکانِ شلوغِ مقابلش را از نظر می‌گذارند زیرلب گفت:

- من دگر تحمل ندارم؛ کاش بشود زودتر به سرزمین خود برگردم.

 

 

..!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

●سکانس یازدهم●

با گذرشان از بازارِ ماهی فروشان، در انتهایِ خیابان بن بست گاراژی قرار داشت که نگاهِ آیلار را معطوف به خودش کرد. 

- این‌جا تعمیرگاه یکی از دوست های قدیمیِ پدرمه! خیلی قدیمی و کارکشته‌ست..

مابین حرف‌های عجیب آیلار پرید و همان‌طور که شنلی که از نظر آیلار او را مسخره کرده بود را از رویِ سرش کنار میزد گفت؛

- کارکشته به چه‌معناست؟ او هم همانند تو مرا مورد تمسخر قرار می‌دهد؟

شانه‌های آیلار بالا پریدند؛ همین که حال او داشت با این‌مرد همراهی می‌کرد انتهایِ حماقت بود. حال از این که می‌خواست مردی که اصطلاحا او را 《عمو یونس》 صدا می‌کرد، به میان این داستان مسخره بیاورد کلافه بود. حتما یونس به عقل او شک می‌کرد و ریش نداشته‌اش می‌خندید!

- فعلا معنی کارکشته رو بیخیال شو! خوب گوش کن چی میگم، پیشِ عمو یونس هرچیزی که به من گفتی رو نمی‌گی. 

انگشت اشاره‌ای که به نشانه‌ی تهدید جلوی سیمای درهم رفته‌ی هاوژین‌تکان می‌داد توسطِ دستانِ هاوژین به پایین هدایت شد که رشته‌ی کلامِ آیلار از دستش در رفت. خود را با قدمی کوتاه  از هاوژین دور کرد و غرید:

- داری چیکار می‌کنی؟! 

هاوژین ابروهای بالا رفته‌اش را بیشتر بهم پیچاند و گفت:

- وقتی با من سخن می‌گویی انقدر گستاخانه به چهره‌ام نگاه نکن و دستانت را برایم تکان نده! 

آیلار، ناباور تک خنده‌ای زد و کف دستانش رو جلوی دهانش گرفت. در دل هرچه به ذهنش می‌امد را بارِ این مردکِ احمقِ خودکفا می‌کرد ولی زبانش قادر به گفتن آن حرف‌های بی‌ادبانه نبود. تنها توانست لب بزند:

- تو چطور جرئت می‌کنی با من...

با بلند شدنِ صدایِ گرفته و کهنسال، ولی شادِ یونس ادامه‌ی حرف در دهان آیلار ماند و تنها نگاهِ عصبی‌اش بود که برای هاوژین خط و نشان می‌کشید. 

- آیلار؟ عمو جون تو این‌جا چیکار می‌کنی؟ 

《عموجون》ای که از بین لبانِ یونس خارج شد به آیلار حسِ کودکان مهدکودکی را داد که پوزخندِ هاوژین را به همراه داشت. 

قبل از این‌که هیچ کدام به حرف بیایند نگاهِ یونس به سوی هاوژین چرخید و نگاهش برق زد. 

- این آقا همراهِ توئه دخترم؟ تو کِی انقدر بزرگ شدی؟ بفرمایید داخل! توروخدا بفرمایید. 

..!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

●سکانس دوازدهم●

به سختی لبخندی رویِ لبانش نشاند؛ قبل از اینکه یونس فکر بدی به سرش بزند و او را با این مردکِ بی‌گانه یکی کند، از بین دندان‌های کلید شده‌اش غرید:

- قربونتون عموجون، چقدر خوشحال شدم بعد از این همه وقت دیدمتون! ایشون یکی از دوستای من هست. 

یونس انالیزگر هاوژین را برای اخرین بار از نظر گذارند که او را معذب کرد و مجبور به سخن گفتن شد:

- درود برشما، من هاوژین هستم و از سلسله...آخ!

برخورد ناخن‌های تیز آیلار به پهلویش باعثِ ماسیدنِ حرف در دهان هاوژین شد. با اخم خواست به او بتوپد که خنده‌ی مسخره‌ی آیلار بلند شد:

- دوستم کمی شوخ هست، بچه‌ی شهرستانه و برای مدتی به این‌جا اومده. یک مزاحمتی براتون داشتیم! 

یونس که از رفتار‌های ضد و نقیض هاوژین و آیلار شوکه شده بود. تنها توانست دستانش را برای همراهی آن دو در راستای گاراژ دراز کند. 

- فعلا بیاید تو ببینم چه کمکی می‌تونم بهتون‌کنم.

آیلار که خود را از مهلکه‌ی لو رفتنِ هویتِ هاوژین خلاص شده دیده بود، دمی به سوی ریه‌هایش رها کرد و با هل دادن هاوژین و تشکری از یونس وارد کارگاه شد. زیرلب  نق زد:

- دودقیقه ساکت شو و از سلسله‌ی هخامنشیانت حرف نزن ببینم چه خاکی باید تو سرم بریزم! 

هاوژین کمی خود را به سوی رخِ آیلار نزدیک کرد که گُر گرفتن  آن باعث نشستن نیشخندی روی لبانش شد. 

-  هرکاری برایم انجام دهی هم حق نداری با من این گونه سخن بگویی!

سپس فاصله‌‌اش را با آیلار حفظ کرد و مقتدر، گام‌های بلندش را به سویِ گاراژی انبوه از وسایلِ تعمیرکاری بود، برداشت. 

- خب بفرمایید. 

بعد از کشیده شدنِ صندلی پلاستیکی های سفید به بیرون از اتاقک کوچکِ انتهای انبار توسطِ یونس، هاوژین و آیلار روی آن ها مستقر شدند که آیلار رشته‌ی کلام را به دست گرفت.

..!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...
  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

●سکانس سیزدهم●

- راستش یک وسیله‌ی ناشناخته که نمی‌دونم اصلا چجوری باید درباره‌اش توضیح بدم خراب شده و به کمک شما نیاز داریم. 

ابروان یونس به سوی بالا جست و نگاهش همانند اشعه‌ای نگاهِ رنگ شب آیلار را نشانه گرفت.

- یعنی چی وسیله‌ای که نمی‌تونی توضیحش بدی؟

نمی‌توانست به یونس درمورد حرف های هاوژین کلامی سخن بگوید چون قطعا شک به عقل خودش را در پی داشت. لب پایینش را به دندان‌های بُرنده‌اش گرفت و پوستش را کند که صدای هاوژین باعثِ یخ بستن تنش شد. 

- دستگاهی که با آن می‌توان از گذشته به آینده یا بلعکس رفت و آمد کرد! 

یونس مات و مبهوت به رخسار هاوژین که زیرِ ته ریشش پنهان شده بود نگاهی انداخت و بدون فکر لب زد:

- این رو از شاهنامه بیرون کشیدی؟

آیلار کفِ دست راستش را به پیشانی کوباند. نمی‌دانست چطور خرابکاریِ هاوژین را به خوشی جمع کند. خنده‌ای مصنوعی سرداد که یونس قبل آن رشته‌ی کلام را به دست گرفت. همان‌گونه که درون لیوان های یک بار مصرف بی رنگ، از فلاسک، چای می‌ریخت گفت:

- دخترم می‌شه بدون پنهون کاری و کامل توضیح بدی تا بفهمم چی شده؟

دیگر هیچ گونه سخنی دروغی به زبان آیلار ننشست. رخی جدی به خود گرفت و با قلاب کردن دستانش درهم گفت:

- عمو ممکنه چیزهایی که می‌گم باور نکنید، قول می‌دید اول فکر کنید بعد قضاوت کنید؟

یونس که کمی هراسیده بود نگاهش را از ایلار به هاوژین انتقال داد که سیمای خونسردش باعث شد اندکی خیالش راحت شود ولی حرف های آیلار تمام محاسباتش را بهم ریخت. 

 

ویرایش شده توسط Roshana

..!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 ماه بعد...
  • مدیر ارشد

●سکانس چهاردهم●

آیلار از تمامی اتفاقاتی که در آن روز بر سرشان آمده بود سخن گفت. از آن گوی گرد که باور آن‌که هاوژین از آن آمده باشد برای یونس سخت بود. مات و مبهوت، چشمش را به رخسارِ جدی‌ای آیلار کوک زد و نالید:

- گوی جادویی؟ آیلار مطمئنی سرت به جایی نخورده؟

《آه》ای نامحسوس از لبان آیلار به بیرون جَست و خواست سخن به لب بیاورد که کلامِ هاوژین مانعی سد راهِ حرفش شد. 

- من می‌بایست به سرزمین خود بازگردم، این بانوی جوان شما را جهت  کمک به من ارزانی داده. 

آیلار که هر بار هاوژین به حرف می‌آمد یادِ سخنان معلم ادبیاتش می‌افتاد، بی‌مهابا دستش را به سوی لیوان چای دراز کرد و آن را بینش فشرد. همان گونه که پلک‌هایش را باز و بسته می‌کرد تا بتواند بر خود مسلط شود غرید:

- ته داستان اینه که می‌شه تا خونم بیاین و نگاهی به گوی زمان ایشون بندازید؟

با برخورد تیرِ نگاه هاوژین به نیم رخش، گلویش را صاف کرد و کمی از محتویات چای که به سوی سردی می‌رفت را سر کشید. 

یونس متفکر، دست راستش را زیر چانه‌اش نهاد و با مکثی طولانی که سکوت آیلار و هاوژین را نیز به همراه داشت لب زد:

- نمی‌دونم باید این‌هایی که گفتی رو باور کنم یا نه، تو هم جای من بودی باور نمی‌کردی آیلار. ولی...

درنگش طولانی شد. ان‌قدر طولانی که بلند شدن هاوژین از پشت میز را با خود به ارمغان آورد. آیلار نگاهش را به بالا هدایت کرد و همان طور که سقلمه‌ای به پهلویش می‌زد غرید:

- چرا بلند شدی دیوونه؟ 

هاوژین به محض برخوردِ دستان آیلار به پهلویش به عقب پرید و فریادی زد که باعث بیرون پریدنِ یونس از تفکراتش شد. آیلار هراسان، از پشت میز بلند شد که همان لحظه لیوان درون دستانش رها شد و مقداری از چای نیمِ‌ گرم روی پایش نشست‌.

- آخ، سوختم!

..!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...