رفتن به مطلب

رمان توسری خور! /یگانه رمضانی کاربرانجمن نودهشتیا


یگانه جان
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

 

نام رمان:  توسری خور

ژانر: ،درام،اجتماعی

ساعت پارت گذاری:نامعلوم

 

خلاصه رمان:  نیایش یک دختر ساده ومهربون تویک خانواده پولداره،اماازاونجاکه  توجه همه اعضای خونواده به پسرهاهست،نیایش هیچ وقت دیده نمی شه تااینکه....

آیانیایش خوشبخت می شه؟ 

هدف:عشق به نویسندگی،پیشرفت

 

مقدمه: خیلی دوست داشتم کنارم کسی بودکه منو بخاطرخودم می خواست،تنهام تنها.

 امااین تنهایی می تونه سرآغاز یک موفقیت بزرگ باشه؟ خسته شدم ازدست همه این مردای دنیا

 

ویراستار: @bita.mn

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
  • لایک 6

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B2%DB%

دسیسه بازی 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول:

نیایش:

-خسته شدم ازبس که کارای این نیماو سامان وانجام دادم.اه اه. اسمش فقط این هست که من بچه پولدارم وگرنه که مانازو نعمتی نمی بینیم.هرچندکه  دیگه من شدم تنها تو سری خور این خونواده.

هم کارای خونه روبایدانجام بدم،هم کارای سامان ونیماوهم باید درس بخونم.

تازه سوگل خانوم هم که بشه زن داداشم،زن  سامان،بایدکارای اونم انجام بدم،اخه یعنی چی؟مرده شوربزرگ تاکوچیک خونواده روباهم ببرن.

مطمئنم یک  روز از این رفتارشون بامن پشیمون می شن ولی من اونا رونمی بخشم.

نگاهی به ساعت انداختم و متوجه شدم که ساعت9:30دقیقه صبحه،هووووف پاشم برم صبحونه روحاضرکنم وخونه روجمع وجوکنم الان آقا سامان میادوامرونهی کردناش شروع می شه.

مسزصبحونه روچیدم، نون وپنیر،نون وکره ومربا،شربت آب پرتقال،تخم مرغ آب پز و....

یک جاروی کلی هم به خونه زدم وغذای ظهروبارگذاشتم‌‌.

چنددقیقه ای بیشترنگذشت که صدای زنگ آیفون تصویری بلند شد.

مثل جت  خودم وبه آیفون رسوندم،هرچی دکمه رومی زدم،بازنمی شد.

چادربه سرم کشیدم ودر روباز کردم.

خداروشکرنیمابود وگرنه بدبخت بودم،نیمابادیدن صورت رنگ پریده ام گفت:

-نیایش چی شده؟ چراترسیدی؟ نکنه مریض شدی؟

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

-اگه س.. سامان وپشت درمنتظرگذاشته بودم بیچارم می کرد.

نیماجلوی پام زانو زدوگفت:

-نگران هیچی نباش! باشه؟ همه چی درست می شه.

تلخندی زدم و خودم وپرت کردم روی مبل توسالن اصلی، کنترل تلویزیون ودستم گرفتم ،بعدکانال هاروپایین وبالاکردم.

هیچی نداشت تلویزیون،برای همین زدم شبکه دو ،وبه دیدن برنامه خاله شادونه اکتفاکردم.

یادبچگی هام افتادم،واقعا چه روزهایی بود.

آهی عمیق ازته دل کشیدم وقطره ای اشک ازگونه هام ریخت.

تازه مشغول خاله شادونه شده بودم که دوباره صدای زنگ دربلندشد،مطمئنا این دفعه سامان هست.

مثل فنرازروی مبل بلندشدم ودرو بازکردم.

بله ! خود خودش بود،بهش سلام دادم:

-سلام! سامان

باغرورهمیشگی ومزخرفش فقط نگاهم کردوکیفش وداد دستم.

کیفش وگرفتم ازدستش که واون بی توجه وازدسالن شد.

نگاهی به نیماانداخت وگفت:

-مگه نگفتم صبرکن باهم بریم؟

نیماپوزخندی زدوگفت:من باتو واون زنت توبهشتم نمیام.

سامان نیم نگاهی  تحقیرآمیز بهم انداخت و گفت:

-واقعا براخودم متاسفم که توخواهرمنی.

لبم وگازگرفتم ودستهام ومشت کردم ولی هیچی نگفتم.

بغض کردم،اشک ازچشم هایم جاری شد.

ویراستار: @bita.mn

 

 

 

ویرایش شده توسط یگانه
  • لایک 2

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B2%DB%

دسیسه بازی 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به تالارمتروکه منتقل کنید.چون نمی تونم ادامه بدم بنابردلایلی

@مدیر انتقال

  • لایک 3

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B2%DB%

دسیسه بازی 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...