رفتن به مطلب

معرفی و نقد داستان هاوژین| روشنا اسماعیل زاده کاربر انجمن نودهشتیا


 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • مدیر ارشد

🖤به نام خالق جهان هستی🖤

نام داستان:  هاوژین

نویسنده:  روشنا اسماعیل زاده

ژانر: علمی/تخیلی

خلاصه: 

چشم گشود و جهانی را رویت کرد که در دیدگانش پوچ می‌آمد، گام‌های آهسته ولی در عین حال بلند برداشت تا به بفهمد کجاست، چه شد که سر از جایی در آورد که نباید آنجا می‌بود؟ او که در دنیای خود یَلی بود، حال در این برزخ، بی‌نام و نشان است. به‌دنبال یک نشانی می‌گشت، در کدام کوچه باید متوقف می‌شد؟ کدام در رنگین بختَش را ناگاه وارد شد که به انزجار حال‌َش رسید؟ هویت یافتن در دنیایی بی‌هویت دشوار بود برای کسی که در جهانش هاوژین می‌نامیدنَش.

-صفحه اصلی داستان-هاوژین-

ویرایش شده توسط مدیر منتقد

..!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام👋

خب من دوتا پارت رمانت رو خوندم و اومدم که نظرم رو بگم😁

اسم رمان متفاوت و جالب بود و خلاصه عالی👌

رمان شروع جالب و جذابی داشت و من تاپیک رو دنبال کردم تا ادامه رو هم بخونم.

قلم روان و زیبایی داری و فضاسازی و توصیفات تا اینجا خوب  بودن.

مشتاقانه منتظر خوندن ادامه هستم😍

موفق باشی 💙🌼

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
2 ساعت قبل، niloofar.h گفته است:

سلام👋

خب من دوتا پارت رمانت رو خوندم و اومدم که نظرم رو بگم😁

اسم رمان متفاوت و جالب بود و خلاصه عالی👌

رمان شروع جالب و جذابی داشت و من تاپیک رو دنبال کردم تا ادامه رو هم بخونم.

قلم روان و زیبایی داری و فضاسازی و توصیفات تا اینجا خوب  بودن.

مشتاقانه منتظر خوندن ادامه هستم😍

موفق باشی 💙🌼

سلام عزیزدلم

ممنونم بابت نگاه گرمت که داستان من رو نشونه گرفته✌🏽

امیدوارم تا اخرش راضی باشی جانا💚

..!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

عالی بود روشنا عالییی😂😂

خیلی خوشم اومد منتظر پارت های جدیدت هستم فقط چند نکته رو باید بگم

 

توی اخرین پارتی که اپ کردی فکر کنم ۳ بود ... لحنت ادبی بود ولی از "دیگه" استفاده کرده بودی درستش "دیگر" هست.

رمانت از زبان سوم شخصه ولی توی همون پارت اخری که اپ کردی نوشتی "خندیدم و گفتم" ... که این از زبان اول  شخص هست..

و نکته ی دیگه اینه که گاهی اوقات برخی حرکت ها رو  نمینوشتی 

مثلا اون قسمت که نوشتی نور سفیدی امد و ایلار چشماشو بست.. اما وقتی چشماشو باز کرد دیگه خبری از مرد سیاهپوش نبود..

و برای من سوال پیش امد  که  کدوم مرد سیاهپوش؟! قبلش که فقط یه نور سفید امد و هیچ مرد سیاهپوشی در کار نبود...

و اینکه مگه ایلار سوار ماشین نبود؟! چطور بی هیچ مقدمه ای رو در روی هاوژین قرار گرفت؟!

و  یه قسمت هم بود که ایلار بدون هیچ حرفی از سوی هاوژین از گوی زمان و اینده و اینا حرف میزنه 

و من سر این قسمتا گیج شدم(●__●)

ولی در کل خیلی خوب بود😂😂

مخصوصا اسم داستانت خیلی جذابه  خوشم اومد 😁😁

داستانتو دنبال میکنم  و منتظر ادامش هستم ❤❤

فرض کن-.-تو یه اتاق قرمز، بدون هیچ رد و نشونی؛- زندانی شدی-!- می‌تونی راه فرار و پیدا کنی-؟!

-یک-حاله‌ی-مبهم-در-لاجوردی!-

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
22 دقیقه قبل، FAR_AX گفته است:

عالی بود روشنا عالییی😂😂

خیلی خوشم اومد منتظر پارت های جدیدت هستم فقط چند نکته رو باید بگم

 

توی اخرین پارتی که اپ کردی فکر کنم ۳ بود ... لحنت ادبی بود ولی از "دیگه" استفاده کرده بودی درستش "دیگر" هست.

رمانت از زبان سوم شخصه ولی توی همون پارت اخری که اپ کردی نوشتی "خندیدم و گفتم" ... که این از زبان اول  شخص هست..

و نکته ی دیگه اینه که گاهی اوقات برخی حرکت ها رو  نمینوشتی 

مثلا اون قسمت که نوشتی نور سفیدی امد و ایلار چشماشو بست.. اما وقتی چشماشو باز کرد دیگه خبری از مرد سیاهپوش نبود..

و برای من سوال پیش امد  که  کدوم مرد سیاهپوش؟! قبلش که فقط یه نور سفید امد و هیچ مرد سیاهپوشی در کار نبود...

و اینکه مگه ایلار سوار ماشین نبود؟! چطور بی هیچ مقدمه ای رو در روی هاوژین قرار گرفت؟!

و  یه قسمت هم بود که ایلار بدون هیچ حرفی از سوی هاوژین از گوی زمان و اینده و اینا حرف میزنه 

و من سر این قسمتا گیج شدم(●__●)

ولی در کل خیلی خوب بود😂😂

مخصوصا اسم داستانت خیلی جذابه  خوشم اومد 😁😁

داستانتو دنبال میکنم  و منتظر ادامش هستم ❤❤

مرسی زوجکم خوشحالم که خوشت اومده 

چشم مواردی که گفتی رو اصلاح میکنم بازم ممنون عزیزدلم💋🧡

..!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی
  • کاربر منتخب

سلام عزیزم.  @ROshana

داستانت رو تا اینجا خوندم. موضوع جالب و جدیده. اسم هم جذابه و جالب انتخاب کردی.

در داستانت چند باری به پرش لحن برخوردم هم توی مونولوگ‌ها هم توی صحبت‌های هاژوین. 

سوالی که برای من ایجاد شد اینه که به نظر میاد هاژوین ایرانی نیست. برای من سواله که چجوری داره با آیلار حرف میزنه؟ 

روایتی از بیداری اهریمن درون                                                               رمان از پیش باخته   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

love-wallpaper-2008101341521-scaled-1638

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
4 دقیقه قبل، Z.A.D گفته است:

سلام عزیزم.  @ROshana

داستانت رو تا اینجا خوندم. موضوع جالب و جدیده. اسم هم جذابه و جالب انتخاب کردی.

در داستانت چند باری به پرش لحن برخوردم هم توی مونولوگ‌ها هم توی صحبت‌های هاژوین. 

سوالی که برای من ایجاد شد اینه که به نظر میاد هاژوین ایرانی نیست. برای من سواله که چجوری داره با آیلار حرف میزنه؟ 

سلام عزیزم خوشحالم ک خوندیش گلی.

پرش لحن رو ویرایش کردم ولی انگار ثبت نشده باید مجدد ویرایش کنم البته برخی دیالوگ های هاوژین رو خودم محاوره‌ای ادبی کردم چون جمع بستن بخشی از زبونشونه.

هاوژین از یک سرزمین تخیلی اومده ولی از قضا زبان سرزمین اوناهم فارسیه

..!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب
12 دقیقه قبل، ROshana گفته است:

سلام عزیزم خوشحالم ک خوندیش گلی.

پرش لحن رو ویرایش کردم ولی انگار ثبت نشده باید مجدد ویرایش کنم البته برخی دیالوگ های هاوژین رو خودم محاوره‌ای ادبی کردم چون جمع بستن بخشی از زبونشونه.

هاوژین از یک سرزمین تخیلی اومده ولی از قضا زبان سرزمین اوناهم فارسیه

ممنون از توضیحاتت. پس توی پارت‌های بعدی هویت هاژوین معلوم میشه.

روایتی از بیداری اهریمن درون                                                               رمان از پیش باخته   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

love-wallpaper-2008101341521-scaled-1638

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
1 دقیقه قبل، Z.A.D گفته است:

ممنون از توضیحاتت. پس توی پارت‌های بعدی هویت هاژوین معلوم میشه.

قطعا عزیزم، ممنون از شما ک مطالعه کردی داستان رو💓 

..!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 5 ماه بعد...

سلام گرم ما خدمت نویسنده عزیز این رمان

منم اومدم نظرمو بگم. قبلش  دوست داشتم بدونم ایده داستان رو از کجا یافتین؟اگه دوست داشتین بهم بگین:8:

بگم از نظر من داستانتون  عالی  ، سیر عالی، سرعت نه تند نه کند و در کل باز  هم عالی ( چقدر عالی گفتم😁😎)

 

دیالوگ هاش عالی😂👌 در موفق بودن طنز هم همین بس که باعث خندیدنمون شد 😂

دست مریزاد👏❤️ خسته نباشید نویسنده عزیز. ادامه بدین پر قدرت🌹🌹

ویرایش شده توسط زهرا بانو

spacer.png

یک پیاله خون 

 ژانر: حماسی، اساطیری، عاشقانه 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
42 دقیقه قبل، زهرا بانو گفته است:

سلام گرم ما خدمت نویسنده عزیز این رمان

منم اومدم نظرمو بگم. قبلش  دوست داشتم بدونم ایده داستان رو از کجا یافتین؟اگه دوست داشتین بهم بگین:8:

بگم از نظر من داستانتون  عالی  ، سیر عالی، سرعت نه تند نه کند و در کل باز  هم عالی ( چقدر عالی گفتم😁😎)

 

دیالوگ هاش عالی😂👌 در موفق بودن طنز هم همین بس که باعث خندیدنمون شد 😂

دست مریزاد👏❤️ خسته نباشید نویسنده عزیز. ادامه بدین پر قدرت🌹🌹

سلام عزیزدلم🌸

ایده اش پیشنهادِ یکی از دوستانم تو همین انجمن بود. 

مرسی گلی خوشحالم شدم تونستم برای لحظه‌ای لبخند به لبات بیارم🌷💙

سلامت باشی، چشم⚘بازم‌متشکر💓

..!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...