رفتن به مطلب

عشق و فراموشی | پرنیالطفی کاربر انجمن نودهشتیا


پرنیا
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

رمان: عشق و‌ فراموشی

نویسنده: پرنیا

ژانر: عاشقانه/هیجانی/کلکی

زمان پارتگذاری: نامعلوم

خلاصه: تارا ،دختری جسور که حافظه اش را از دست داده و برای به یاد اوردن خاطراتش پیش مردی مغرور به مدت کوتاهی زندگی میکند؛ ایا زندگی کردن پیش همچین مردی درست است؟ او نمیداند با این تصمیم وارد خطرناک ترین باند خلافکارا میشود...؟!

مقدمه: پایین آمد و سعی کرد مدت طولانی به او نگاه نکند…گویی او خورشید بود اما هنوز هم او را می دید، مانند خورشید، حتی بدون نگاه کردن.

ویرایش شده توسط پرنیا
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«عشق و ‌فراموشی»

پارت۱ :

با احساس سر درد شدید چشام رو باز کردم..اینجا کجاست؟هرچی فکر میکنم چیزی به یاد نمیارم..انگار ذهنم خااالیشده؛انگار هیچ خاطره ای ندارم،هیچ گذشته ای ندارم.

سرم تیر کشید...دستم رو به سرم گرفتم...
من: کسی نیست؟

در روبه روم باز شد و یک پسر که بهش میخورد 27 یا 28 سالش باشه اومد داخل:

پسره :بیدار شدی؟      

من: اینجا کجاست؟ من کیم؟ چرا هیچی یادم نیست؟      

 پسره: یعنی چی هیچی یادت نیست؟        

من: میگم من چیزی یادم نمیاد؛ اسمم چیه؟اینجا چیکار میکنم؟ تو کی هستییی؟                

پسره: خیله خب اروم باش، ما تورو کناره جاده پیدات کردیم..

 من: جاده؟            

  پسره: اره مثکه تصادف کردی...

یکی از بیرون اتاق گفت : بهراد      

 جواب داد: بلهه؟

یک پسره دیگه هم اومد تو اتاق...    

پسره: اصلا صلاح نیست!

اون پسره که حالا فکر کنم اسمش بهراد هست گفت : ای بابا برادره من ما در مورده این موضوع حرف زدیم!

پسره : تو حرف زدی نه من!

و رفت بیرون....

بهراد پشته سرش رفت و تو راه گفت : آراااد لجبازی نکن!

و درو بست!        

چرا کسی جواب درست به من نمیده؟! سرم رو بینه دستام فشار دادم و چشامو روی هم فشار دادم.جاده،جاده، اخه کدوم جاده؟! کدوم ماشین؟

+ لعنتی...لعنتی...چرا هیچی یادم نیست؟

در باز شد و بهراد اومد تو؛کنارم نشست...

بهراد: هیچی یادت نیست؟        

 من: اخه چند بار بگم؟ بخدا یادم نمیاد     

 بهراد: خیله خب اروم باش          

من: من چجوری اومدم اینجا؟؟    

 بهراد: کناره جاده پیدات کردیم افتاده بودیم زمین و از سرت خون میومد؛ سرت خورده بود یه تخته سنگ! هیچ ماشینی هم اون دورو برا نبود

در باز شد و اون پسره که حالا فهمیدم اسمش آراد هست اومد تو....

آراد: دکتر اومد..!        

بهراد: بگو بیاد تو....    

آراد: بهراد ولی من هنوز.

حرفشو قطع کرد: آراد...لطفا!

یک مرد که فکر کنم 30 یا 40 سال باشه اومد تو.....

بعد از معاینه و روبه بهراد و اراد گفت : متاسفانه به سرش ضربه وارد شده و باعث شده فراموشی بگیره....

چییی؟ برای همین چیزی یادم نیست؟ دکتر با بهراد رفت بیرون..

آراد : الکی نقش بازی نکن که چشام پره!        

 من: چی؟ نقش؟           

 آراد: خودتو نزن به خریت! من دلم به حاله کسی نمیسوزه! مخصوصا تو!                    

من: چی میگی من نقش بازی نمیکنم واقعا چیزی یادم نیست نشنیدی دکتر چی گفت؟      

 آراد: حرف های دکتر واسم اهمیتی نداره...داری دروغ میگی!

با بغض گفتم: دیووونه شدی واسه چی باید دروغ بگم؟ دلیلم چیه؟

پوزخند زد و گفت : اینو دیگه باید از خودت بپرسی.....!      

داد کشیدم : من دروغ نمیگم! نمیگم !

در باز شد و بهراد اومد تو : چه خبرتونه؟ چرا داد میکشین؟

آراد: بهراد کاسه ای زیره نیم کاسس این دختره داره دروغ میگه.....            

من:  من دروغ نمیگم

 

ادامه در پارت بعد.    

نویسنده : پرنیالطفی

ویرایش شده توسط پرنیا
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...