رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

سیاه به رنگ بخت | ملیکا شیری کاربر انجمن نودوهشتیا


melika_sh
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • ناظر رمان

نام رمان: سیاه به رنگ بخت 

نام نویسنده: ملیکا شیری

ژانر: عاشقانه - اجتماعی 

زمان پارت گذاری: روزانه 

خلاصه رمان: رها دختری با دلخوشی‌های کوچک است. به دلیل شرایط خانوادگی مجبور به ازدواج با مرد مسنی می‌شود. زندگی در آن عمارت برایش به جز سیاهی ماجراهایی به همراه دارد که باعث تغییر مسیر زندگی‌اش می‌شود.

kw3v_negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B

  • لایک 16
  • تشکر 1

رمان تکمیل شده: باید رفت

رمان منتشر شده و تکمیل شده: سیاه به رنگ بخت، لینک دانلود رمان سیاه به رنگ بخت

رمان در حال تایپ:  لامکان

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 217
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • melika_sh

    218

  • ناظر رمان

 

 «پارت اول» 

"رها"

نور آفتاب مستقیم    روی   چشم‌هام   می‌زد، بالاخره   جرعتش   رو پیدا کردم که چشم‌هام رو باز کنم. من کجا بودم،   این‌جا چی‌کار می‌کردم؟ روی    روتختی   و تخت،   چند میلیونی خوابیدم، خنده داره!   

اتاقی به بزرگی پذیرایی ما بود،  کش و قوسی به بدنم دادم و از جام بلند شدم. تازه چشم‌هام   به حلقه‌ی توی دستم افتاد،   پوزخندی زدم    بهتر بود بهش فکر نکنم، البته فعلا! 

با هر جون ‌کندنی بود، از جام بلند شدم. به سمت    سرویس بهداشتی رفتم،     باز هم خندیدم   توی اتاقم واسه‌ی خودم یه سرویس جدا داشتم، چیزی که حتی تو خواب هم نمی‌دیدم. 

البته فکر کنم    همه اتاق‌های این خونه سرویس مجزا داشته باشن، با این‌  که هنوز خونه رو ندیدم؛   من و چه به این چیز ها،  والا!

آب سرد روی پوست صورتم    حس خوبی بهم   می‌داد.   خواب از   سرم پریده بود،   باید آماده می‌شدم و  به   دانشگاه می‌رفتم.

سمت کمد اتاقم رفتم،   مثل    توی فیلمها   باید پر از لباس‌های رنگی می‌بود، اما فقط لباس‌هایی که از خونه آورده بودم بود. یه مانتوی ساده‌ی مشکی،  جین ساده، کتونی و مقنعه مشکیم رو   انتخاب کردم. چشم‌هام از گریه‌ی دیشبم پف داشت برای همین یکم   آرایشکردم و     آماده شدم.

عطری که دیگه رو به تموم‌شدن بود رو  به گردنم پاشیدم،  کوله‌ام  رو   برداشتم و     در اتاق رو  که باز کردم تازه   این قصر رو دیدم. 

واسم   خیلی هم زیاد بود،   همین که اومدم از پلهها پایین برم، یکی از خدمت‌کارها صدام کرد.

- رها خانوم؟

- بله. 

- آقای مهندس   منتظر شما هستن برای صبحانه.

همین رو کم داشتم که گند بزنه به روزم، از دیشب تا حالا نمی‌خواستم حتی ببینمش.

- بی‌زحمت بهشون بگین من میل ندارم، دیرم شد رفتم دانشگاه مر...

نذاشت جمله‌ام تموم بشه.

- اما می‌دونند نرفتید.

پوفی از سر کلافگی کشیدم.

- کجا باید برم؟

- بفرمایید من راهنمایی‌تون می‌کنم.

خوبه که باهام اومد،   وگرنه    تو این عمارت گم می‌شدم. یه سالن نسبتا بزرگ و مجلل که یه در مجزا داشت  ،   احتمالا سالن غذا خوریه این   خونه بود.

سلام و صبح بخیر گفتم. مهندس معتمد سرشون رو بالا آوردن،    با سر جوابم رو داد:

- کی باید بری دانشگاه؟

- الانها   داره دیرم میشه    اگه امری ندارین من برم.

- بشین    بی‌صبحانه که نمیشه بری،    صبحانه‌ات رو بخور میگم برسوننت   از این‌جا مسیرت دوره.

خواستم مخالفت کنم و بگم خودم میرم؛ چنان با قاطعیت گفت که نتونستم.

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط amitis98ia
✨ویراستاری Amitis98ia✨
  • لایک 13
  • تشکر 1

رمان تکمیل شده: باید رفت

رمان منتشر شده و تکمیل شده: سیاه به رنگ بخت، لینک دانلود رمان سیاه به رنگ بخت

رمان در حال تایپ:  لامکان

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

 «پارت دوم» 

زیر لب تشکری کردم.   اومدم که   روی یکی از صندلی‌ها بشینم که صداش رو شنیدم:

- اون‌جا جای سایه هست.

تو دلم   گفتم ببخشید نمی‌دونستم این خونه همه چیش فرق داره! اومدم که بپرسم کجا بشینم، خودش به حرف اومد   و با همون اخم و جدیت همیشگی‌‌   گفت:

- این‌جا. 

اشاره‌     به صندلی کنار خودش کرد . وای خدای من حالا باید کنارش می‌نشستم؟ 

همین کم   داشتم، ولی چاره‌ای نبود.   با ناچاری کوله‌ام‌ رو روی زمین گذاشتم، مانتوم رو صاف کردم و روی صندلی نشستم. خیلی معذب بودم، ولی به شدت گرسنه بودم.

شروع به بازی کردن   با غذاها کردم.   چند تا تراول که    نمی‌تونستم بشمارمشون و مشخص بود تعدادش زیاد بود،   رو   روی میز گذاشت   و گفت:

- این‌ها واسه توئه، برو خرید کن و توی کیفت پول باشه. راننده هم داری، شمارش رو بگیر هماهنگ کن، هرجا خواستی با اون برو.

نذاشت حرف بزنم گفت:

- بردار.     الان بچه ها میان،   نمی‌خواستم جلوی اون‌ها بهت بدم.

گفتم:

- زیادن مرسی.

 فقط دو سه تاش رو برداشتم، که دوباره لب باز کرد:

- این‌قدر رو حرف من حرف نزن،   بدم میاد.   این‌جا کسی این‌ کار رو نمی‌کنه عصبیم می‌کنه.

بازم تشکر کردم پول‌ها رو   توی کیفم گذاشتم   که چشمش به حلقه‌ام افتاد:

- اندازه دستت بود؟

- بله.

- خوبه، به دستت میاد.

حرفش تموم نشده بود که صدای شیطون یه دختر و بعدش هم صورت زیباش نمایان شد:

- های ددی. 

گونه‌ی اردلانرو بوسید. سلام کردم ولی جوابی نشنیدم،   با اخم رو صندلیش نشست.

اردلان گفت:

- سایه! 

- بله ددی؟

- رها بهت سلام کرد، ازت بزرگ‌تره نباید تو بهش سلام می‌کردی؟

سلامی از روی اجبار بدون این  ‌که به صورتم نگاه کنه دادهر چی که بود حق داشت   سرمرو    پایین انداختم.

- سام هنوز بیدار نشده؟

- خیلی ‌وقته رفته   صبح زود رفت.

- خوبه.

از جام بلند شدم و گفتم:

- ممنون، می‌تونم حالا برم؟

- بله، برو پایین راهنماییت می‌کنن.

- مرسی.

از سایه و پدرش خداحافظی کردم. نگاه پر از نفرت و حرص سایه اذیتم می‌کرد.

پایین رفتم و سوار ماشینی که اردلان گفت شدم. روبه روی دانشگاه پیاده شدم.

 @همکار ویراستار

ویرایش شده توسط amitis98ia
☆⸙ویراستاری Amitis98ia⸙☆
  • لایک 11
  • تشکر 3

رمان تکمیل شده: باید رفت

رمان منتشر شده و تکمیل شده: سیاه به رنگ بخت، لینک دانلود رمان سیاه به رنگ بخت

رمان در حال تایپ:  لامکان

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

 

 «پارت سوم» 

"سام"

- ولی آخه مهندس، نمیشه همه‌اش رو   دوباره از اول بکشیم.

- همین که شنیدین، به نظرتون یه حرف‌ رو چند بار باید تکرار کنم؟

- آخه ...

- باز می‌گین آخه؟

- شرمنده چشم.

- خوبه،   تا فردا روی میز کارم باشه. 

- چشم.

تقوی رفت و در رو هم بست. نفسمرو با حرص بیرون دادم. دستم‌ رو روی سرم گذاشتم و    برای چند لحظه چشم‌هام‌ رو بستم. خسته بودم   با این اوضاع شرکت خسته‌تر شدم.   همین که چشم‌هام‌ رو بستم،    زنگ تلفن با اون صدای مزخرفش بلند شد،   برش داشتم و با صدای تقریبا بلند گفتم:

- بله؟

- آقای مهندس خیبری اومدن، باهاتون کار دارن. 

- فعلا نمی‌خوام کسی رو ببینم بگو بعدا بیاد.

- اما میگن کار واجب دارن. 

- بگو بیاد تو.

همون  ‌جوری که چشم‌هام بسته بود و داشتم شقیقه‌هامرو ماساژ می‌دادم، خیبری اومد. قبل این‌که سلام بده از نفس- نفس زدنش معلوم بود که هول شده.

- باز چه گندی زدی خیبری؟!

- آقای دکتر، چیزه...

- حرف می‌زنی یا پرتت کنم بیرون؟

دیگه مطمئن شدم اتفاقی افتاده. 

- یکی از کارگرها از طبقه اول ساختمون صدف   پایین افتاده، بردیمش بیمارستان اصلا جای نگرانی نیست...

نذاشتم حرفش‌ رو ادامه بده.

- یا خدا!

طوری داد زدم که ناخداگاه لرزید.

- الان باید به من بگی؟! 

- آخه شما تشریف نداشتین. 

- هیچ‌خوبه تو این خراب ‌شده نیست،   مهندس توکلی پس چی‌کاره‌اس؟

همین ‌جوری که داشت عذرخواهی می‌کرد،   سمت کت سورمه‌ای رنگم رفتم و تنم کردم. به سمت در رفتم، هولش دادم

- کدوم بیمارستانه؟

- باهاتون میام. 

- لازم نکرده،   بیای یه گنده دیگه می‌زنی مگه مهندس ناظر اون خراب‌شده تو نیستی؟

جوابی نشنیدم، همون‌جوری دنبالم میومد. به منشی که جلوی پام وایستاده بود    توجهی نکردم و گفتم:

- به راننده بگو ماشینمرو آماده کنه. 

همون ‌جوری که می‌رفتم صدای چشم گفتنش‌ و   تلفنش‌ رو شنیدم. پا تند کردم و با سرعت به آسانسور رسیدم. خیبری کنارم بود،   خوبه که حرف نمی‌زد وگرنه هرچی حرص داشتم سرش خالی می‌کردم. 

 @همکار ویراستار

ویرایش شده توسط amitis98ia
☆⸙ویراستاری Amitis98ia⸙☆
  • لایک 11
  • تشکر 1

رمان تکمیل شده: باید رفت

رمان منتشر شده و تکمیل شده: سیاه به رنگ بخت، لینک دانلود رمان سیاه به رنگ بخت

رمان در حال تایپ:  لامکان

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

«پارت چهارم» 

"رها   "

تا پامرو تو دانشگاه گذاشتم، از پشت، یکی    رو شونه‌ام   زد. سارا بود.

- سلام چطوری؟

- سلام روانی، ترسیدم!

- شنیدم با بنز میاین دانشگاه خانوم مهندس. 

- وای سارا، حرف نزن که کلافه‌ام!

- چرا،   عروس خانوم شیرینی نمی‌دین؟

- چرت نگو،   وای از دست تو. 

- موهات خوش رنگ شده!

راست میگه موهام‌ رو روشن‌تر کرده بودم، عسلی که به رنگ چشم‌هام‌ هم می‌اومد.

- مرسی.

- پررو، حداقل یه تعارفی بکن. 

باهم خندیدیم.

- حلقه‌ات چه خوشگله!

- مرسی.

جوابی نداشتم که بدم. موهای لختم‌ رو زیر مقنعه بردم. باهم راه پله ها رو بالا رفتیم تا به کلاس رسیدیم. تو راه بچه‌هایی که از ازدواجم خبر داشتن، تبریک گفتن و منهم محترمانه جواب دادم.

بعد از یک ساعت و نیم کلاس خشک و جدی طرح معماری، که بالاخره تموم شد، کش و قوسی به بدنم دادم.

سارا گفت:

- خسته نباشی خانوم مهندس. 

گفتم:

- شما هم

دوتایی خندیدیم.

- کلاس داری؟

- نه، باید برم یکم خرید کنم میای؟

- نه من کلاس دارم.

- آخ   چه حیف کاش می‌اومدی.

- نمیشه عزیز دلم،    برو حسابی خرید کن.

بوسه‌ای به گونه‌اش زدم و ازش جدا شدم.   به راننده‌ای که اسمش قنبری بود و قرار بود راننده شخصی من باشه زنگ زدم. بهش گفتم که کارم تموم شده و می‌تونه    دنبالم   دانشگاه بیاد.

می‌خواستم خودم برم، این‌جوری حس بدی داشتم؛   ولی دوست نداشتم غر‌- غرهای اردلان‌ رو تحمل کنم، واسه همین ترجیح دادم به حرفش گوش کنم چاره‌ای نبود. 

همین‌طوری که تو افکارم   غرق بودم یه صدای آشنایی که فامیلم‌ رو صدا می‌کرد رشته‌ی افکارمرو پاره کرد:

- خانوم مهندس نام‌جو؟

فکر کردم خیالاتی شدم، اعتنایی نکردم و به راهم ادامه دادم. بازهم همون تن صدا، همون لحن. 

خدایا همینرو کم داشتم،   توان نداشتم برگردم‌ و پشت سرمرو نگاه کنم. بالاخره زانوهام برگشت و دیدمش،   همون سادگی،   همون چشم‌‌ها   خودش بود.   

سعی کردم خون‌سرد باشم،   اما نمی‌شد.   پوزخند روی لبش بود!   نزدیک شد، دیگه صداهای اطرافمرو نمی‌شنیدم.   سلام کردم، اون‌هم جوابم‌ رو داد:

- حلقتون چقدر خوشگله، گرون به نظر میاد خانوم مهندس.   درسته؟! 

چیزی نگفتم،    نداشتم که بگم.

گفت:

- من‌  رو به این فروختی؟

اشاره‌اش به حلقه‌ی توی دستم بود. بازهم سکوت... 

گفتم:

- آقای مهندس، اگه کاری ندارین من مرخص بشم کار دارم   چیزی که تموم شده یعنی تموم شده، میشه هی پیگیرش نشید؟

نمی‌دونست که با تک- تک این کلمات می‌خواستم بهش بفهمونم هنوز هم دوسش دارم    نمی‌فهمید چه زجری می‌کشم تا این‌ ها رو بگم، این ادم من نبودم، رها نبود!

گفتم:

- میشه دیگه مزاحمم نشید؟

قلبم تیر می‌کشید. با پوزخند گفت:

- چشم خانوم متاهل. 

خانوم متاهلرو کشیده و با حرص و پوزخند گفت. رفت سوار دویست و شیش‌ سفید‌ش شد و من هم‌چنان نگاهش می‌کردم.

جلوی اشک‌هام‌ رو گرفتم. قلبم   هم ‌چنان تیر می‌کشید، چرا قنبری نمی‌رسید؟

در رفتن جان از بدن گویند، هرنوعی سخن،    من خود به چشم خویشتن دیده‌ام که جانم می‌رود. 

 @همکار ویراستار

ویرایش شده توسط amitis98ia
☆⸙ویراستاری Amitis98ia⸙☆
  • لایک 9
  • تشکر 2
  • غمگین 1

رمان تکمیل شده: باید رفت

رمان منتشر شده و تکمیل شده: سیاه به رنگ بخت، لینک دانلود رمان سیاه به رنگ بخت

رمان در حال تایپ:  لامکان

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

 «پارت پنجم» 

"سام"

داخل آسانسور بودیم، خیبری هم‌چنان ساکت بود. با پاهام روی زمین ضرب گرفته بودم،   صدای خانومی که طبقات رو اعلام می‌کنه در اومد.

-   پارکینگ. 

در باز شد، خیبری دنبالم   اومد و سریع    در راننده رو باز کرد.

- آقای دکتر   اگه خسته‌اید من برونم؟

- نه، لازم نکرده!

اون‌قدر تند می‌رفتم که خیبری سرجاش میخ‌کوب   شده بود و آروم داشت آدرس می‌داد. رسیدیم و شماره اتاقرو پرسیدیم.

پاش که کاملا تو گچ بود، سرش‌ هم باند داشت،   دست‌هاش‌ و صورتش‌هم کبود بود.

چشم‌هامرو گرد کردم و رو به خیبری گفتم:

- این خوبه دیگه؟!

- آره چیزی نیست.

گفتم:

- یه کلمه دیگه حرف بزنی اخراجی،    تاحالا چند بار گند زدی بخشیدمت؟

جواب نداد که گفتم:

- هان؟

پرستار داخل اومد:

-   آقا چه خبرتونه این‌جا بیمارستانه،   بیمارتونهم با آرام بخش و مسکن خوابیده درد داشته.

- حالش خوبه؟

گفت:

-  آسیب جدی ندیده   عملش کردن    عملش خوب بود، فقط درد داره که طبیعیه،   فردا دکترش میاد می‌تونین بیشتر ازش سوال بپرسین،   تا چند روز دیگه مرخص میشه، ولی باید استراحت کنه بعدا جلسات فیزیو‌تراپی رو شروع می‌کنیم. سرنگ‌رو توی سرمش خالی کرد. گفتم:

- نیازی هست کسی باشه؟

گفت:

- نه.

تشکر کردم که   گفت:

- زود برید، چون ساعت ملاقات نیست سر و صدا هم نکنید!

در رو بست    گفتم:

- خیبری به خاطر رزومه‌ی خوبت این بارهم می‌بخشمت ولی اخرین فرصتته،   یکبار دیگه فقط تو...

حرفمرو قطع کرد گفت:

- چشم آقای دکتر قول میدم. 

صدای گوشیم بود که نذاشت حرفمرو بزنم. دست کردم تو جیب کتم، سایه بود،   لبخند زدم و از اتاق    بیرون اومدم و جواب دادم.

- سامی! 

- علیک سلام موش کوچولو. 

- های. 

- تو کی سلام کردن یاد می‌گیری من موندم. 

خندید، گفتم:

- جونم کارم داشتی؟

- میشه امشب باهم شام بخوریم؟

- بله میشه.

- هورا، میای دنبالم؟

- چرا تو خونه نخوریم؟

- اخه اون دختره‌ی چشم سفید تو خونه‌ هست، دوست ندارم باهاش سر یه میز باشم، در ضمن صبح هم شما نبودی به زور تحملش کردم. 

ای وای این یه مورد رو یادم رفته بود، که بالاخره عروس خانوم اومدن خونه ما،   پیشونیم رو که از درد داشت می‌ترکید لمس کردم‌ و گفتم:

- اوکی، تو کجایی؟

- آتلیه، ماشین هم ندارم. یک ساعت دیگه می‌رسی؟

مگه ساعت چند بود که وقت شام رسیده،    ساعت رولکس استیلمرو نگاه کردم، هفت بود گفتم:

- اوکی من خیبری رو که ماشین نداره برسونم، فکر کنم تا نه اتلیه باشم خوبه؟

- عالیه!

صدای پیج بیمارستان بلند شد.

- سامی! 

- جونم؟

- کجایی،   بیمارستانی،   اتفاقی افتاده؟! 

- نه بابا، یکی از کارگرهام    افتاده پایین بد نیست حالش، اومدم تعریف می‌کنم، کاری نداری؟

- باشه عزیز دلم    بوس.

خندیدم:

- بای.

 @همکار ویراستار

ویرایش شده توسط amitis98ia
☆⸙ویراستاری Amitis98ia⸙☆
  • لایک 9

رمان تکمیل شده: باید رفت

رمان منتشر شده و تکمیل شده: سیاه به رنگ بخت، لینک دانلود رمان سیاه به رنگ بخت

رمان در حال تایپ:  لامکان

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

 «پارت ششم» 

"رها"

بعد از چند ساعت چرخیدن تو پاساژ، از   فکر کردن به گذشته خسته،   روی صندلی نشستم. می‌خواستم   مثلا به بهانه‌ی خرید بهش فکر نکنم،   ولی نمی‌شد.   مگه آدم می‌تونه به کسی که لحظه- لحظه باهاش بوده و عاشقشهست پشت کنه که من بکنم؟

خریدهامرو کردم، یعنی چیزهایی که لازم داشتم آرایشی و بهداشتی و عطر و چند دست لباس بود. پولم هنوز مونده بود ولی نمی‌خواستم بیشتر خرج کنم. نمی‌خواستم دوباره ازش پول بگیرم هر جوری شده باید سر کار برم،   برای همین کم خرید کردم،   تا زمانی که سر کار نرفتم پولم تموم نشه.

نگاهی به ساعت موبایلم انداختم. هفت رو نشون می‌داد، وقت خرید هم که نداشتم،    روی صندلی نشستم با این‌که از صبح چیزی نخورده بودم ولی میلی هم نداشتم. اجازه دادم ذهنم و افکارم آزادانه به عقب فلش‌بک بزنند. چی‌شد که این‌طوری شد؟

من و مهرداد از سال دوم دانشگاه باهم بودیم. تک- تک لحظه‌هامونرو همه جا باهم خاطره داریم.

حتی تو همین پاساژ، ولی چون پول نداشتیم فقط نگاه می‌کردیم و می‌خندیدیم. چقدر خوش بودیم، چقدر همرو دوست داشتیم. 

کاش می‌شد با ماشین زمان به عقب برگشت، کاش هنوز مهرداد کنارم بود،   بدون پول مهم نیست. کنار مهرداد بودن واسم بیشتر ارزش داره. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم تو این پاساژ با این همه خرید منتظر راننده‌ام باشم. 

تو این دنیا هیچی سر جاش نیست، مثل من که باید پیش   مهرداد باشم و اون‌هم پیش من. گوشیمرو نگاه کردم. از قنبری دو تا میس‌کال داشتم، گفتم بیاد خریدها رو ببره تو ماشین، خودم‌ هم نشستم. هنزفریمرو توی گوشم گذاشتم.

 باز‌ هم فکر کردم و اشک ریختم. سرم‌ رو به شیشه‌ی ماشین تکیه دادم، که دیدم قنبری صدام می‌کنه.

- خانوم،   رها خانوم؟

- بله؟

- رسیدیم.

پیاده شدم. صندق‌ رو زد که خریدها رو بیاره، زیاد بود اومدم کمکش کنم گفت:

- وظیفه‌ی منه،   آقا ناراحت میشن.

این‌هم یه جور قوانین این خونه‌ هست که من باهاش آشنایی ندارم.

تشکر کردم. کوله‌ام‌ رو انداختم رو دوشم و از پله‌ های باغ بالا رفتم. در رو، همون خانوم خدمت‌کار مهربون که لباس فرم سفید و سرمه‌ای تنش بود باز کرد. با خوشرویی گفت:

- خوش اومدین. 

- مرسی.

همین که داشتم بالا می‌رفتم، دوباره صدام زد.

- رها خانوم؟

- بله؟

- آقا تو سالن غذاخوری منتظرتون‌ هستن.

تا اومدم بگم میل ندارم گفت:

- کارتون دارن.

پله‌ های رفته رو پایین اومدم و جای سالن غذاخوری رو یاد گرفته بودم. در زدم و تو رفتم. جز خودش که نشسته بود پیپ می‌کشید، کسی تو سالن نبود.

- سلام امری داشتین؟

- بشین!

- خسته‌ام میشه بگین؟

داد زد:

- گفتم بتمرگ.

به زور لب خشک شده‌ام‌ رو خیس کردم و نشستم.

باز داد زد:

- می‌دونی ساعت چنده؟

به ساعت بزرگ و دیواری سالن نگاه کردم و گفتم:

- نه.

باز داد زد:

- تا این وقت شب کدوم گوری بودی؟

چشم‌هامرو بستم،   از جام بلند شدم اون‌هم پاشد.

- دانشگاه، بعدش‌ هم خرید زیاد بود دیر شد.

نزدیکم شد، مچ دستم‌ رو گرفت ازش می‌ترسیدم،   کم مونده بود سکته کنم. 

 سرم‌ رو تکون دادم، عذرخواهی کردم.

- ترافیک بود زمان از دستم در رفت.

مچ دستم‌ رو به حدی فشار داد که اشکم در اومد.

‌- دفعه بعد دیر کنی می‌شکونمش، این برخورد رو نمی‌کنم. 

داد زد:

- فهمیدی؟

- بله.

اشک‌هام‌ رو پاک کردم. پلهها رو بدو بالا رفتم.

ویرایش شده توسط amitis98ia
☆⸙ویراستاری Amitis98ia⸙☆
  • لایک 9
  • غمگین 1

رمان تکمیل شده: باید رفت

رمان منتشر شده و تکمیل شده: سیاه به رنگ بخت، لینک دانلود رمان سیاه به رنگ بخت

رمان در حال تایپ:  لامکان

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

 «پارت هفتم» 

"سام"

خیبری رو تا یه جایی رسوندم و پیاد‌ه‌ا‌ش کردم. ذهنم و فکرم آشفته بود، خیلی چیز‌ها اعصابم‌ رو بهم ریخته بود که افتادن یه کارگر توش گم بود.

به زندگی خودم و سایه فکر می‌کردم،   چه جوری سر  و   سامونش بدم،     با اومدن زن بابا، خودم از این لفظ خنده‌ام    می‌گیره با یه دختری که فقط سه سال از دخترش بزرگ‌تره ازدواج کرده. حالم    بهم می‌خوره با این کارهاش   جایی بگم این   پدرم منه.

کاش فقط یه راهی بود همه چیز رو می‌ذاشتم، خودم و خواهرمرو برمی‌داشتم و از این‌جا می‌رفتم!   مثل همیشه ترافیک اعصاب خرد کن   تهران سردردم‌ رو تشدید کرده بود.

خودم‌ رو تو آینه ندیدم،   ولی حدس می‌زنم چشم‌هام به شدت قرمزه. بالاخره   ولیعصر رسیدم. سایه با دوست‌هاش جلو در آتلیه وایستاده بود.   بوق زدم سرش برگشت، داشت سیگار می‌کشید.

یه دعوای درست و حسابی باهاش داشتم که واسه امروز زیادی بود. با دوست‌هاش دست داد و خداحافظی کرد. داشت میومد سمت ماشین که تیپشرو برانداز کردم.

هیکل و قیافه‌ای که بی‌شک به مامان رفته بود و همه‌ی پسر ها دنبالش   بودن. یه شلوار جین کوتاه با مانتوی جلو باز سرمه‌ای،   شال و   تاپ سرمه‌ای،   کیف و کفش پاشنه بلند مشکی، موها و آرایشی که    تیپش‌ رو تکمیل کرده بود. در رو که باز کرد بوی عطر شیرین و گرمش که با سیگار مخلوط شده بود به بینیم خورد

 به این بو حساسیت داشتم، سردردم ‌رو بیشتر می‌کرد. خم شد گونه‌امرو بوسید. اخم کردم و گفتم: 

- اولاً صدبار نگفتم خوشم نمیاد بکشی، دوماً    سلامت،   سوماً   این‌جا ایرانه‌،    نه انگلیس هنوز اون‌جا موندی؟ 

- اولاً که خودت چرا می‌کشی اگه بده هانی،   دوماً سلام،   سوماً نه،   عادت نکردم بیبی! 

 هیچ‌وقت از پس زبونش برنمیام.    ماشین‌ رو راه انداختم و گفتم:

- کجا برم؟

- دربند.

- خوبی سایه،   با این ترافیک سه ساعت دیگه هم نمی‌رسیم، در ثانی خنکه لباست کمه،    بعدش‌ هم آخه با این کفش تو اون‌جا می‌تونی ر‌اه بری؟! 

- بله نگران نباش،   راه میرم.   عادت دارم، بعدش‌هم تازه سر شبه! 

- چرا با آرین نمیری؟

- ببخشید تازه اومدم ایران آرین خان پاشدن رفتن شمال، فردا میاد،   باشه نبر. 

- از دست تو موش کوچولو. 

خندید.

- چرا چشم‌هات قرمزه؟

- سردرد دارم.

- مسکن خوردی؟

- آره چند تا.

- می‌خوای نریم؟

- از خونه موندن و جر و بحث با مهندس معتمد بهتره حال و هوامهم عوض میشه.

چشمک زد. عینک ریبن مشکیم‌ رو که گرد بود از چشم‌هام برداشت. با دستمال عینک خودش تمیز کرد دوباره رو چشم‌هام گذاشت. تشکر کردم و خندیدیم. آخ که چقدر خوبه برگشته دلیل زنده بودنم شده. 

دست برد صدای ضبطرو زیاد کرد. با این‌که سایه ازم کوچیک‌تره ولی جای مامانرو واسم پر کرده. خوبه که هست،   منهم سعی کردم تا کنارش هستم لذت ببرم و کمتر به این سردرد و افکارم فکر کنم.   به صدای شجریان گوش سپردم.

چرا رفتی

چرا من بی‌قرارم

 این سایه از موسیقی سنتی خوشش نمیاد، ولی عجیب بود که داشت گوش می‌کرد و اعتراضی نکرد.

  @همکار ویراستار

ویرایش شده توسط amitis98ia
☆⸙ویراستاری Amitis98ia⸙☆
  • لایک 8

رمان تکمیل شده: باید رفت

رمان منتشر شده و تکمیل شده: سیاه به رنگ بخت، لینک دانلود رمان سیاه به رنگ بخت

رمان در حال تایپ:  لامکان

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت هشتم

"سام"

 با ترافیک زیاد، باورم نمی‌شد تا ساعت ده دربند بودیم.   از ماشین پیاده شدیم،   سایه دستمرو گرفت. با سخاوت انگشت‌های ظریفشرو توی دستم جا دادم.

- خب تعریف کن کارگره چی‌شده بود؟

نپرس سایه که یادم میاد، می‌خوام خیبری رو خفه کنم. 

خندید.

- چرا اخراجش نمی‌کنی،   خیلی مشکل درست نکرده واست؟! 

- چرا ولی خیلی جاها کار راه بندازه، به درد می‌خوره رزومه‌اش هم خوبه، نمی‌دونم چرا چند وقته خراب‌کاری می‌کنه. 

توی رستوران رو تخت نشستیم. تا اومدم کفش‌هام‌ رو در بیارم سایه صدام کرد.

- سامی؟

- جان؟

- برو صورتترو بشور،   چشم‌هات خیلی قرمزه.

لبخند زدم، راست می‌گفت فکر خوبی بود. با آب سرد حالم بهتر شد. اومدم نشستم تا سفارش بدیم گفت:

- پیر شدی‌ها. 

گفتم:

-   تو حتما از اون پسر های هنری که موهاشونرو می‌بندن و شلخته‌ان دوست داری،   همون‌هایی که جلو در آتلیه بودن، داشتی باهاشون می‌خندیدی.

خندید گفت:

- نه حالا، ولی تو بحران سی سالگی نداری؟

- بدجنس   دستی- دستی داری پیرم می‌کنی.

- والا دیگه پیر شدی، قبول کن پیرمرد شدی.

- نه خیر،    مردها هرچی سنشون بره بالا جذاب‌تر میشن خانوم.

- راست میگی خدایی جذاب‌تر شدی. 

- بیا خودت حرفترو پس گرفتی.

خندیدیم. شامرو‌ اوردن تا یکم خوردیم، صدام زد.

- سامی؟

- جون؟

- چرا با هم از ایران نمی‌ریم،   یا حداقل خونه مستقل بگیریم، قول میدم که مزاحمت نشم،   فقط با هم باشیم.

- چی‌شده موش کوچولو، تو که معتمد رو دوست داشتی. 

- هنوز‌ هم دارم، ولی با اومدن اون دختر، دوست ندارم اون‌جا باشم، خونه‌ی خودمه، ولی معذبم بدم میاد. 

نمی‌دونست تا یه روز قبل اومدنش تو خونه مجردیم بودم، نمی‌دونست تحمل اون عمارت‌ رو ندارم. نمی‌دونست که به خاطر اون هست که اون‌جا هستم،   امیدوارم هیچ‌وقتهم نفهمه.

- سایه یه چیزهایی هست که نمی‌دونی. 

- خوب بگو.

- بابا سرپرست قانونی و شرعی توئه. می‌دونی که میونه‌ی خوبی‌هم با هم نداریم. 

- یعنی چی؟

- اگه بی‌اجازه‌ی اون با من بیای ممکنه با توام لج کنه اذیتت کنه. فکر کردی تاحالا فکر نکردم از این خراب شده ببرمت،   یا این‌که بیای پیش خودم؟

مثل بادکنکی که بادشرو خالی کرده باشن پنچر شد. برق نگاهش رفت، سرش‌ رو پایین انداخت و با غذاش بازی- بازی کرد. نزدیکش شدم، بوسه‌ای روی موهاش زدم و بغلش کردم.

- تحمل کن درست میشه، اون دخترهم دیگه چه بخوایم چه نخوایم جزئی از خانواده‌امون هست.   باید تحملش کنیم تا یه راهی برات پیدا کنم و ببرمت.   فقط قول بده تو این مدت نه باهاش بد بشی نه دعوا کنی و سرت‌ رو با گالری و دوست‌هات گرم کن،   ولی قول میدم درستش کنم باشه سویتی؟

- باشه.

کتمرو، رو شونه‌اش انداختم. صورت حسابرو پرداخت کردم و تا ماشین دست تو دست قدم زدیم. تو ماشین حرف خاصی نزدیم. خداروشکر واسه برگشت ترافیک نبود. نزدیک‌های یک خونه بودیم.   آقا رحمان ماشینرو تو پارکینگ برد. من‌ و سایه هم شب بخیر گفتیم و هر کدوم تو اتاق‌هامون رفتیم.

  @همکار ویراستار

ویرایش شده توسط amitis98ia
☆⸙ویراستاری Amitis98ia⸙☆
  • لایک 6

رمان تکمیل شده: باید رفت

رمان منتشر شده و تکمیل شده: سیاه به رنگ بخت، لینک دانلود رمان سیاه به رنگ بخت

رمان در حال تایپ:  لامکان

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت نهم

"رها"

نمی‌دونم به خاطر دردهای روحی‌ام گریه کنم یا دستم که کبود شده و درد می‌کنه.

اتاق من‌ و اردلان باهم هست.   یه اتاق تو، در تو که در مشترک داشت و   همیشه قفل بود و یه در مجزا که از اون رفت و آمد می‌کردم.

اردلان از همون روز اول گفت طرفم نمیاد، گفت واسش کسرشأن هست که ناز یه دختر رو بکشه، این همه دختر و زن واسه پولش و خودش می‌مردن.

خوب بود که ازم نمی‌خواست واسش زن باشم. تو این همه مشکل فقط این خوشحالم می‌کرد. 

نگاهم به خریدهام افتاد،   حوصله نداشتم مرتبشون کنم، بیخیال به اون‌ها چراغ‌ رو خاموش کردم. پنجره رو باز کردم، بارون میومد.

بارون بهاری که زیبایی باغرو چند برابر کرده بود.   رو کاناپه کنار پنجره نشستم، زانوهام‌ رو بغل کردم، سرم‌ رو روش گذاشتم.

موهای عسلی‌ام دورم ریخت. به اشک‌هام اجازه دادم سرازیر بشن. به افکار سرکشم هم اجازه دادم به گذشته سفر کنه. همین هست دیگه خود آزاریه محض،   دلم واسه خواهرهام و برادرم‌ و مادرم تنگ شده. 

با این‌که شاید نصف وضعیت الانم به خاطر اون‌هاس، ولی خانواده‌ام هستن و دوستشون دارم،   خوب یا بد! 

هنوز روزی که برادرم از در اومد تو و گفت باید مهرداد رو فراموش کنم و زن اردلان بشم یادم نرفته،   این‌قدر غذا نخوردم که کارم به بیمارستان کشید. 

مادرم دلداری‌ام می‌داد و می‌گفت که با اون خوشبخت نمیشی، آینده‌ای نداری،   همش بی‌پولی، دربه دری و آوارگی    ولی با اردلان خوشبختی. نمی‌دونستن دارن در حقم ظلم می‌کنن، نمی‌دونستن...

وضع مالی خانواده‌ی من بد نبود اگه پدرم گند نمی‌زد توش. خانواده‌ام من‌ رو فروختن،   نه نفروختن!

مگه میشه آدم بچه‌اشرو بفروشه؟! به چه قیمتی اصلا،     نه اون‌ها چاره‌ای نداشتن،   اشک‌هام بند نمیومد،   من دختر ضعیفی نبودم، ولی این مشکلات اخیر باعث شده بشکنم. 

بارون بند اومد، هوا سرد شده بود. پنجره رو بستم رو تختم دراز کشیدم. این‌قدر گریه کردم که نفهمیدم کی خوابم برد.

بعضی وقت‌ها آدم‌ها گریه می‌کنن، نه به خاطر این‌که ضعیفن نه،   به خاطر این‌که مدت زیادی قوی بودن. 

ویرایش شده توسط melika_sh
☆⸙ویراستاری Amitis98ia⸙☆
  • لایک 7

رمان تکمیل شده: باید رفت

رمان منتشر شده و تکمیل شده: سیاه به رنگ بخت، لینک دانلود رمان سیاه به رنگ بخت

رمان در حال تایپ:  لامکان

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت دهم

"رها"

با بدن درد شدیدی از خواب بیدار شدم. این‌قدر که گریه کردم چشم‌هام باز نمی‌شدنرفتم آبی به سر و صورتم زدم. ترجیح دادم وسایلمرو بچینم؛  شامپو و وسایل حمام‌ رو توی سرویس گذاشتم. یه نیم ساعتی کارم طول کشید؛  تموم که شد رفتم دوش بگیرم. دوش گرفتم و موهامرو بالای سرم جمع کردم. جلوی آینه قدی اتاقم ایستادم؛    دستم به شدت درد می‌کرد و کبود بود! به صورتم نگاه کردم.

بینی خوش فرمی که همه فکر می‌کردن عملی هست؛  لب‌هایی که نه کوچیک بود نه بزرگ، چشم‌های درشت عسلی و موهای بلند و پوست سفید، مژه‌های   پر و ابروهای کشیده که از موهام تیره‌تر بود. تقریبا قد بلند و اندامی خوش فرم، البته تو خونه لاغر مردنی صدام می‌کردن؛   کلا قیافه‌ی معمولی داشتم. از دید زدن خودم تو آینه دل کندم دیر می‌شد. امروز باید هرجور که شده دنبال کار می‌رفتم.

یه مانتوی جلو باز مشکی و شومیز سفید از زیرش پوشیدم با شلوار و کیف و کفش پاشنه بلند مشکی. شال مشکیم‌ رو سرم کردم؛    موهامهم باز گذاشتم. تمام مدارک و رزومه‌ام‌ رو برداشتم و از در اتاق بیرون زدمداشتم چک می‌کردم که چیزی کم نباشه، یهو به یک  نفر خوردمسرمرو بالا آوردم دیدم یک   پسر جدی و اخمو، قد بلند با  یک   دست کت و شلوار طوسی جلوم ایستاده؛   موهاش‌ رو بالا داده بود. احتمال دادم که این پسر باید سام معتمد باشه! چشم و ابرو مشکی و ته ریش داشت. معذرت خواستم داشتم می‌رفتم سمت راه پله ها، که دستش‌ رو جلو اورد.

-سام هستم.

دستمرو توی دستش فشردم.

-منهم رها که خودتون می‌شناسین.

نگاهش به کبودی واضح دستم افتاد.

- اتفاقی افتاده؟

سریع ازش جدا شدم.

- چیز خاصی نیست، من برم با اجازتون.

گفت:

- چرا از راه پله؟ اون‌هم با این کفش‌‌ها؟

با اخم گفتم:

- می‌خواستم بگم هنوز نمی‌دونم تو این خونه چه خبره!

سوار آسانسور شد و من‌هم پشت سرش رفتم. هنوز به دستم نگاه می‌کرد.

- جدیه باید برید دکتر!

- نه خوب میشه.

 طبقه‌ی پایین رسیدیم؛    رفتیم سر میز که یادم اومد اصلا نمی‌خوام اردلانرو ببینم. گفتم:

- خوشبختم از آشناییتون با اجازه!

گفت:

- کجا با این سرعت و بدون صبحانه!

شدید گرسنه‌ام بود، از دیروز صبحونه چیزی نخورده بودم، ولی چون پسرش بود احتمالا کاری باهام نداشت. رفتم تو نبود. نفس عمیقی کشیدم؛   سر جایی که بهم گفته بود مال من هست نشستم و سام هم رو به روم نشست. سام از خدمت‌کار پرسید.

- مهندس معتمد کجاست؟

- صبح زود رفتن، جلسه داشتن.

سرش‌ رو تکون داد، خدمت‌کار از سام اجازه گرفت و سالنرو ترک کرد. من هم با ولع شروع به خوردن کردم که سایه سلام داد. با خوش‌رویی جوابشرو دادم، ولی انگار این دختر نمی‌خواست با من حداقل حرف بزنه یا سلام کنه! نشست کنار برادرش و گونه‌اشرو بوسید. سام اخم کرد.

- حرف‌های دیشبرو یادت رفت؟

- نه.

- پس سلام و عذرخواهی یادت نره!

من به حرف اومدم:

مشکلی نیست.

- نه رها خانوم، سایه کلا عادت نداره سلام کنه و این خیلی بده! فقط با شما هم این‌طوری نیست به دل نگیرین.

لبخند زدم؛   گفتم:

مشکلی نیست.

کیفمرو برداشتم، با اجازه‌ای گفتم‌ و از در بیرون رفتم.

ویرایش شده توسط Maria
ویراستاری •◇maria◇•
  • لایک 7

رمان تکمیل شده: باید رفت

رمان منتشر شده و تکمیل شده: سیاه به رنگ بخت، لینک دانلود رمان سیاه به رنگ بخت

رمان در حال تایپ:  لامکان

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت یازدهم

"سام"

دختر مودبی به نظر می‌رسید؛   فکر نمی‌کردم این‌طوری باشه! با عجله از در  بیرون رفت. لیلا خانوم داشت چایی می‌ریخت تو فنجون سایه که سایه یهو پرسید:

- بابا دیشب زود خوابید؟

- نه سر شبی یه ذره اعصابشون بهم ریخته، تا نصفه های شب بیدار بودن پیپ می‌کشیدن؛   منم واسشون دمنوش بردم.

- سر چی اعصابش خورد بود؛  بازم کار؟

- نه با رها خانوم جر و بحث کردن.

سایه پوزخندی زد و سرشرو پایین انداخت. لیلا خانوم با گرفتن اجازه از در بیرون رفت. سایه به حرف اومد:

- شروع شد! دعوا ها مثل روز روشن بود از همون اول این‌طوری میشه؛لابد دختره پول می‌خواسته؛  بیچاره بابام! البته تقصیر خودشه که پای این‌ها رو به خونمون باز کرده!

تمام مدت ساکت بودم و داشتم به حرف‌های سایه گوش می‌دادم؛ ولی من مثل سایه فکر نمی‌کردم! نکنه کبودی دست رها مال دیشب باشه؟ همون بود از   من هم   فرار می‌کرد؛   اخه چرا باید دعواشون بشه؟ سر چی؟ بابا که باید معشوقه‌ی جدیدش‌ رو دوست داشته باشه؟ سر پول؟ به این دختر نمی‌خورد پول بخواد؛   البته به قول سایه شاید داره نقش بازی می‌کنه؛   کارش اینه و سیاست داره! هرجور که فکر می‌کردم یه جای کار می‌لنگید! صدای سایه رشته‌ی افکارم‌ رو پاره کرد:

- سام؟

- بله؟

- کجایی؟ دو ساعته دارم حرف می‌زنم اصلا فهمیدی؟

- نه ببخشید حواسم نبود.

- به چی فکر می‌کردی؟

- کار.

- از دست تو، آخرش سکته می‌کنی!

لبخندی از روی اجبار زدم:

- حالا مگه چی می‌گفتی؟

- هیچی گفتم امروز با سحر و رهام میرم واسه لوکیشن گالری، تو نمیای؟

- نه عزیزم کار دارم؛  ولی کاری داشتی حتما زنگ بزن!

 بوسه‌ای فرستاد و گفت دیرم شد؛   هول-  هولکی خداحافظی کرد و رفت. نه این‌طوری نمیشه؛ الان موقعیت خوبی بود تا علامت سوال‌های ذهنم‌ رو جواب بدم کسی خونه نبودتو اتاق مهندس معتمد رفتم؛   یعنی اتاق مشترکش با رها!  اتاق خوابشون!  سمت کمد رفتم؛  به جز لباس‌های معتمد چیزی نبود یعنی چی؟ لباس‌های رها کجاست؟ کشو هارو گشتم‌،   مگه میشد هیچ‌چیز زنونه‌ای تو این اتاق نباشه! اگه این دختر زنش نیست؛   این‌جا چی‌کار می‌کنه؟ اتاق پدرم دو تا در داشت؛   یه اتاق تو در تو که در مشترک داشت با اتاق کارش. سمت در مشترک اتاق رفتم. دست‌گیره رو گرفتم باز نمیشداره واقعا قفل شده بود؛  چیزی که سابقه نداشته تو این خونه! عجیب بود این در همیشه باز بود با این‌که گاوصندوق خونه و اسناد مهم تو این اتاق بود ولی همیشه باز بود! حتی زمانی‌که مهندس معتمد تشریف نداشت؛  مگه این‌که مسافرت طولانی می‌رفت. از تعجب حس می‌کردم دو تا شاخ بزرگ رو سرم سبز شده! یه چیزی تو این خونه سر جاش نبود.

ویرایش شده توسط Maria
ویراستاری •◇maria◇•
  • لایک 5

رمان تکمیل شده: باید رفت

رمان منتشر شده و تکمیل شده: سیاه به رنگ بخت، لینک دانلود رمان سیاه به رنگ بخت

رمان در حال تایپ:  لامکان

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت دوازدهم

"سام"

با کلافگی دست تو موهام بردم؛   لیلا خانوم رو صدا کردم؛   تنها خدمت‌کاری که میشه تو این خونه بهش اعتماد کرد!

- با من امری داشتین آقا؟

- کلید این در کجاست؟

- دست رها خانوم.

با چشم‌هایی که از حدقه بیرون زده بیرون گفتم:

- دست رها خانوم؟

- کلید اتاقی که توش گاوصندوق اسناد مهم هست باید دست یه دختری باشه که هیچ‌کس نمی‌شناسه؟ نمی‌دونیم کیه؟ اعتماد نداریم؟

- آقای مهندس این‌طوری خواستن، درضمن در مجزای اتاق بازه.

راه افتادم از اتاق بیرون رفتم، راست می‌گفت در باز شد. چی می‌دیدم؟ این‌جا هیچ شباهتی به اتاق کار جناب معتمد نداشت؛  هیچی مثل قبل نبود! یه تخت خواب و روتختی سفید با آینه قدی، میز آرایش و کمد و سرویس بهداشتی با پرده های حریر کرم و کاناپه. تا قبل این‌که بخوام چیزی بپرسم، لیلا خانوم به حرف اومد.

- این‌جا اتاق شخصیه رها خانومه.

- اتاق جدا؟

- بله، مهندس خواستن؛  روز قبل این‌که رها خانوم بیاد؛   این‌جا رو عوض کردیم.

تن صدام بالا رفته بود.

- اتاق کار کجاست؟

- انتهای همین راهرو شده.

راه افتادم اون‌هم به دنبالم. در اتاقرو باز کردم؛  بله همون وسایل و دیزاین منتقل شده بود این‌جا، میز کار، کتاب‌خونه و گاوصندوقسمت گاوصندوق رفتم، می‌خواستم شناسنامه‌ی مهندسرو ببینم که چی‌کار کردهاین زنش نیست دیگه مثل روز برام روشن بود؛  باید قصد و نسبت این دختر رو می‌فهمیدم!

ولی گاوصندوق اثر انگشت من‌ رو باز نکرد! خدای من مگه میشه؟ پس حتما یه گندی زدهعصبی خندیدم. رومرو‌ به لیلا خانوم کردم:

- لیلا خانوم تا قبل از این‌که هرکسی برسه تو خونه، میری تو اتاق رها، کل اتاقرو بگرد؛    شناسنامه‌اش‌ رو می‌خوام!همین امروز برام پیدا می‌کنی! نه خدمت‌کارها، نه مهندس، نه رها، نه حتی سایه نباید بفهمن چی‌کار کردی؛  بفهمن اخراجی! هرکسی‌هم دید؛  بگو دارم اتاقرو مرتب می‌کنم؛  فهمیدی؟

- بله.

رفتنش ‌‌رو نگاه کردم صدای زنگ گوشی‌ام نذاشت از در بیرون برم.

ویرایش شده توسط Maria
ویراستاری •◇maria◇•
  • لایک 6

رمان تکمیل شده: باید رفت

رمان منتشر شده و تکمیل شده: سیاه به رنگ بخت، لینک دانلود رمان سیاه به رنگ بخت

رمان در حال تایپ:  لامکان

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت سیزدهم

"سام"

گوشی رو جواب دادم از شرکت بود. خانوم معینی بود که گفت:

- سلام آقای دکتر شما کجایین؟ جلسه شروع شده تشریف نمیارین؟ همه منتظرتون هستن.

با دست کوبیدم رو پیشونیم، به ساعت مچیم نگاه کردم ساعت ده بود؛ ای وای! حسابی دیرم شده.

- خانوم معینی؟

- بله؟

- شما بگین شروع کنن من خودمرو می‌رسونم؛  نتیجه رو بهم بگین اگه نرسیدم.

- یعنی بدون شما؟

- بله.

- آخه آقای...

- آخه نداره خانوم، همینی که گفتم رو منتقل کنین.

- خدافظ.

تماس‌رو قطع کردم. تو سالن منتظر لیلا خانوم نشستم که با شناسنامه توی دستش رسید؛  شناسنامه رو از دستش گرفتم. صفحه اولرو دیدم مشخصات خودش بود، توی مشخصات همسر رفتم، مشخصات مهندس بود، پس واقعا زنش بود و قبلا هم ازدواج نکرده بود، یعنی زن عقدی و رسمیش شده! همه چی تو شناسنامه ثبت شده بود. پس چرا آقای معتمد از همچین دختری بگذره؟ با این‌که زنشه ولی تو یه اتاق‌هم نیستن. حسابی گیج بودم! شناسنامه رو دادم دست لیلا خانوم و گفتم  همون‌جایی که بزاره که قبلاً بود؛     تاکید کردم بازهم کسی چیزی نفهمه. با عجله از خونه بیرون زدم. با سرعت خودم‌ رو به شرکت رسوندمتو اتاقم پشت میزم نشستم، صورت جلسه‌ی امروز رو گفتم منشی واسم بیاره. داشتم بررسی می‌کردم ولی ذهنم هم‌چنان درگیر خونه و ماجراهاش بود. باید با رها حرف می‌زدم. صدای در اومد و پشت بندش  آرین:

- سلام.

- علیک.

- چه استقبال گرمی جناب معتمدتوروخدا بشین مدیونی به خاطر من پاشی.

- کم نمک بریز، اعصاب ندارم!

- اونرو که شما هیچ‌وقت نداری؛   بگو کی داری من بیام؟

- خوشمزه خوش گذشت؟

- جای شما خالی.

- بله مگه میشه خوش نگذره؟شما برو شمال و خوش بگذرون! من جون بکنم تو این شرکت، من هستم برو.

- گفتم که بیا خودت نیومدی.

- نیومدم وضع شرکت اینه، میومدم که ورشکست بودیم!

حتی یک‌بارهم به صورتش تمام مدت نگاه نکردم، همش داشتم کارهای امروز رو چک می‌کردم.

- شما حالا سرترو بالا بیار ببینمت؛شاید پسندیدمت.

- زهرمار! شنیدی خبرهارو؟

- اومدن زن بابا؟

- نه خیر، منظورم شرکته.

- اهان اره گندکاری خیبری.

- بله بیمارستانه، برو بهش سر بزن مخارجشرو بده؛  مرخصی با حقوق بفرستش پول‌ رو بده به خانواده‌اش.

- چشم رئیس.

- برو دیگه!

- حالا میرم، راستی طناز رو دیدی؟

- نه مستقیم اومدم تو اتاق.

- اهان، اینرو یه ذره تحویل بگیر!

- می‌گیرم دیگه.

- مرسی واقعا! دختره همش به تو فکر می‌کنه کل شرکت می‌دونن به تو حس داره؛   ولی تو انگار نه انگار.

- بسه توروخدا آرین! از نظر تو همه دخترهای شرکت حتی خانوم‌های متاهل یا رو من حس دارن یا تو.

بلند خندید، من‌هم به خنده افتادم.

- جریان منشی پارسالی رو یادت رفته؟

- اوه- اوه چه داستانی بود، ولش کن سایه رو دیدی؟

- نه هنوز.

- پیشنهاد می‌کنم طرفش نری، چون حسابی از دستت شاکیه.

- خودم امشب از دلش در میارم؛ من برم بیمارستان، بعدش‌هم شام با سایه بیرون شما هم با یار خلوت کن.

همون‌جوری که سرم پایین بود اخم کردم و پرسیدم:

- یار کیه؟

چشمک زد:

- طناز!

اومدم یه چیزی از رو میز پرت کنم سمتش که در رفت سمت در، دستاش‌ رو اورد بالا گفت:

- غلط کردم!

خندیدم قبل از این‌که دستگیره رو بیاره پایین گفتم:

- راستی دو هفته‌ی دیگه افتتاحیه‌ی نمایشگاه سایس یادت نره.

- آخ- آخ خوب شد گفتی چند شنبه؟

- اونش معلوم نیس، امروز تازه رفته دنبال لوکیشن ولی دو هفته‌ی دیگس.

- اوکی حواسم هست؛  جایی قول نمیدم. کاری نداری؟

- نه.

چشمک زد و گفت:

- فعلا.

با بسته شدن در سمت پنجره‌ی اتاقم رفتم؛   سیگارم‌ رو روشن کردم و همون فکرها به سرم اومد.

ویرایش شده توسط Maria
ویراستاری •◇maria◇•
  • لایک 6

رمان تکمیل شده: باید رفت

رمان منتشر شده و تکمیل شده: سیاه به رنگ بخت، لینک دانلود رمان سیاه به رنگ بخت

رمان در حال تایپ:  لامکان

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت چهاردهم

"رها"

کلی روزنامه گرفتم و همون‌طوری که تو ماشین بودم؛    مورد های مناسب‌ رو پیدا می‌کردم و زنگ می‌زدم. یه چند جا هم واسه مصاحبه رفتم؛   ولی چون سابقه کار ندارم قبول نکردن بعضیاشونهم من انتخاب نکردم. فقط یه مورد خوب بود که اونهم می‌دونم مهرداد اون‌جا کار می‌کنه. من تو دانشگاه از دور هم می‌بینمش قبلم از جا کنده میشه؛  چه برسه به این‌که بخوام برم تو یه شرکت کوچیکی که هر روز ببینمش و به بهانه‌ی کار باهاش حرف بزنم! دوری واسه هردومون خوبه، سخت هست ولی کمک می‌کنه هم مهرداد یه زندگی تازه رو شروع کنه، هم من راحت‌تر کنار بیام و به وضعیتم عادت کنم. خلاصه که خسته شدم؛  طرف‌های ظهر تصمیم گرفتم برم خونه بشینم و زنگ بزنم واسه فردا وقت مصاحبه بگیرمبا کلی روزنامه برگشتم خونه، ناهار رو خوردم؛   تو اتاقم رفتماین‌قدر خسته بودم که زودی خوابم برد.

***

با صدای گوشیم از خواب پاشدم. چشم‌هام‌ رو باز نکرده؛   دست انداختم گوشی رو برداشتم. سارا بود می‌خواست قرار فردا رو یادآوری کنه. قرار بود باهم بریم دانشگاه، از اونور دنبال یه سری از کتاب‌های این ترممون باشیم. بدن درد وحشتناکی داشتم به زور تو جام نشستم. هوا تاریک بود؛   مگه چقدر خوابیده بودم؟ ساعت هفت شده بود؛پاشدم چراغ اتاق‌رو زدم. تو این خونه باید مرتب می‌گشتم این‌ رو این چند روز فهمیده بودم؛  حتی خدمه هم مرتب بودن چه برسه به سام و سایه و اردلان!اون‌روز که رفتم خرید لباس واسه این‌جور وقت‌ها خریده بودملباس‌هایی که انتخاب کرده بودم پوشیده بود یا استین بلند داشت یا با ژاکت می‌تونستم بپوشم. نمی‌خواستم جلو اردلان یا حتی سام خیلی جلب توجه کنم! یه جین ساده با تیشرت سفید ساده انتخاب کردم؛  ژاکت بلند مشکیمرو با کتونی سفید روش پوشیدم. آرایش مختصری کردم و عطر زدم؛  موهام رو ساده و دم اسبی پشت سرم جمع کردم و از اتاق بیرون رفتم. خدمت‌کار بهم گفت تو سالن هستن، تشکری کردم سمت در سالن راه افتادم. فقط اردلان بود؛  بچه‌ ها نبودن. پشیمون شدم خواستم عقب‌گرد کنم  که اردلان صدام زد. چشم‌هامرو بستم؛   دست‌هام‌ رو مشت کردم به خودم و شانسم لعنتی فرستادم.

- بله؟

- بیا تو.

رفتم تو که گفت:

- بشین تنهام، بچه ها نیستن می‌خواستم فیلم ببینم.

- نه آخه کار دارم.

- بشین! بعدا انجام میدی. دستت بهتره؟

زیر لب فحشی نثارش کردم.

- بله.

- خوبه بشین.

دور ترین کاناپه رو انتخاب کردم. سایه اومد؛   خداروشکر کردم ولی با دیدن لباسهای بیرونش پنجر شدم! مثل همیشه خوش پوش! ست کرم و قهوه‌ای زده بود و آرایش کاملی داشت.

گفت: ددی؟

- جانم؟

- من میرم بیرون شام قرار دارم.

- با کی؟

- آرین.

- مواظب خودت باش زود برگرد! خودت میری؟

- نه میاد دنبالم.

- پس بشین تا بیاد.

- اوکی.

بغل  پدرش نشستسرش‌ رو گذاشت رو شونه‌اش و مشغول تماشای فیلم شدن. چند دقیقه‌ای گذشت که خدمت‌کار اومد و گفت همون آرین که من نمی‌شناختمش اومده و منتظر سایه هست. سایه گونه‌ی اردلانرو بوسید و زیر لبی از من خداحافظی کرد. خوشحال شدم؛   بالاخره بعد چند روز باهام داشت حرف می‌زد؛  هرچند کم ولی خوب بود.

سایه از در سالن بیرون رفت که ادرلان صداش زد:

- سایه؟

برگشت:

- بله ددی؟

- شاید فردا نتونم ببینمت و ازت خدافظی کنم؛ صبح زود پرواز دارم باید برم لندن یه کار اضطراریه.

- وای ددی کاش زودتر گفته بودی دلم واست تنگ میشه!

- می‌خوای نرم؟

- نه بابا جان.

چه خبره همش یه هفته‌اس تازه شاید هم زودتر برگردم.

- من‌هم بیام؟

- نه خانوم شما مگه گالری نداری؟

- چرا.

بغلش کرد و خداحافظی کرد، قول داد شب زود بیاد دوباره ببینتش.

سایه رفت. من به تلویزیون نگاه می‌کردم ولی انگار خواب بودم. یعنی یه هفته آزادی داشتم؟ یعنی یه هفته نمی‌دیدمش؟ بهترین هدیه واسم بود. از شادی تو پوستم نمی‌گنجیدم! یعنی فردا هر ساعتی خواستم میام خونه؟ واقعا   آزادم؟

خوشحال به صفحه‌ی تلویزیون نگاه کردم.

ویرایش شده توسط Maria
ویراستاری «maria»
  • لایک 6

رمان تکمیل شده: باید رفت

رمان منتشر شده و تکمیل شده: سیاه به رنگ بخت، لینک دانلود رمان سیاه به رنگ بخت

رمان در حال تایپ:  لامکان

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت پانزدهم

"سام"

تقریبا کارهای شرکت تموم شده بود؛  داشتم به بیرون نگاه می‌کردم؛  هوا تاریک بود. سیگارم‌ رو داشتم می‌کشیدم که صدای در اومد.

- بله؟

خانوم معینی بود.

- با من امری ندارین آقای دکتر؟

- نه می‌تونی بری، همه رفتن؟

- فقط مهندس زارع موندن، مثل این‌که دارن میرن.

ناخودآگاه یاد حرف‌های آرین افتادم.

با اجازه‌ای گفت و رفت. من‌ هم کت و چند تا نقشه‌ای که باید بررسی می‌کرد‌م‌ رو برداشتم. این‌‌ها رو زیر بغلم زدم و همین‌جوری که آستین پیرهنم‌ رو داشتم می‌آوردم پایین و دکمه‌ا‌ش رو می‌بستم  سمت در رفتم، یه دفعه در باز شد و همه‌اش زمین ریخت. طناز هین بلندی کشید، خندیدم.

- مگه جن دیدی؟

- نه آخه فکر کنم کثیف شدن.

- نه بابا!

قبل این‌که من خم بشم؛  اون همه‌اش رو جمع کرد و دستم داد.

- خانوم معینی رفت؟

- آره، همین الان پیش پای تو.

ای بابای غلیظی گفت.

- خب حالا چی‌کارش داشتی؟

- هیچی، می‌خواستم بگم واسم آژانس بگیره عیب نداره خودم شماره‌اش‌ رو از رو میز کارش پیدا می‌کنم.

برگشت بره که بازوش‌ رو گرفتم؛  سمتم برگشت.

- نمی‌خواد من می‌رسونمت.

- نه آخه هم ترافیکه هم دیره تو هم خسته‌ای.

- تعارف نداریم که بابا!

- آخه... چیزه...

- آخه نداره برو کیفت‌ رو بردارتا بری سمت آسانسور درها رو قفل می‌کنم و میام.

تشکری کرد و رفت. تو ماشین بیشتر از کار حرف زدیم تا رسیدیم. خیلی تعارف کرد که بالا برم؛  گفتم ایشالا یه فرصت دیگه ذهنم درگیر بود.

خسته بود خسته‌ی روحی!

رسیدم خونه می‌دونستم سایه و آرین بیرونن. در سالن غذاخوری زشت بود اشتها نداشتم؛  فقط برای سلام کردن تو رفتم.

- سلام.

مهندس معتمد و همسرشون فقط سر میز نشسته بودن. رها فقط یه سلام داد و سرش‌ رو پایین انداخت. مهندس بود که حرف زد.

- چه عجب ما شما رو تو خونه دیدیم!

حوصله کنایه هاش‌ رو نداشتم؛ ترجیح دادم سکوت کنم.

- گرفتارم.

- بیا شام بخوریم جزام ندارم!

- نه میل ندارم نوش جان!

منتظر چیزی نشدم؛ بی‌حرف اضافه و بدون این‌که منتظر جواب باشم راه افتادم؛ تا برگشتم صدام کرد.

- سام؟

- بله؟

- صبح زود پرواز دارم، دارم میرم لندن کار پیش اومده احتمالا تا یه هفته نیستم.

تنها چیزی که تو ذهنم اومد؛  این بود می‌تونستم رها رو بیرون بکشم و ازش سوال کنم؛  خوشحال شدم!

- به سلامتی سفر به خیر، اگه هم رو ندیدیم خداحافظ مواظب خودتون باشید!

 خوشحال پله‌ها رو بالا رفتم. صداش رو شنیدم که گفت:

- جون به جونت کنن مثل مادرتی، لجباز و یه دنده و خودخواه!

می‌خواستم حرفی بزنم ولی منصرف شدم، راه اتاقم رو پیش گرفتم.

ویرایش شده توسط Maria
ویراستاری «maria»
  • لایک 6

رمان تکمیل شده: باید رفت

رمان منتشر شده و تکمیل شده: سیاه به رنگ بخت، لینک دانلود رمان سیاه به رنگ بخت

رمان در حال تایپ:  لامکان

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت شانزدهم

"رها"

داشتم با غذام بازی می‌کردم؛ ولی همه‌ی حواسم پیش این پسر و پدر بود. یه مشکلی بینشون بود؛  این‌ رو از حرف زدن‌هاشون هم می‌شد فهمید! ولی به من ربطی نداشت. از جام بلند شدم با اجازه‌ای گفتم؛ سمت در ورودی سالن رفتم که اردلان صدام زد.

- رها؟

 سمتش برگشتم.

- بله؟

- نمی‌خوای ازم خداحافظی کنی؟

- چرا ببخشید یادم رفت؛  خداحافظ ایشالله سلامت برید و برگردین سفرتون به خیر.

خندید؛ ترسیدم!

گفت:

- همین‌جوری خشک و خالی؟

وای خدای من! سرم گیج می‌رفت؛  دستم رو به لبه‌ی میز گرفتم که نیوفتم.  نزدیکم اومد، فقط دعا کردم اونی که تو ذهنم هست اتفاق نیوفته! کاش یکی میومد نجاتم می‌داد؛  ای کاش! صدای سام سرهامون‌ رو سمت در برگردوند.

با ابروهای بالا رفته گفت:

- ببخشید مثل این‌که مزاحم شدم!

من خوشحال انگار دنیا رو بهم داده بودن، ولی اردلان مثل یه گرگ زخمی از چشم‌هاش خون می‌بارید! این مرد فرشته‌ی نجاتم شده بودناخودآگاه رفتم پشت سام قایم شدم؛  واسه این‌که اردلان نفهمه ترسیدم؛ شب به خیر زیر لبی گفتم و پله‌ها رو در پیش گرفتم. آروم می‌رفتم که صداشون‌ رو بشنوم.

- هان چیه؟

- هیچی می‌خواستم ازتون سوال کنم چرا جای اتاق کار عوض شده؟ یا مثلا چرا اثر انگشت من پاک شده از حافظه‌ی گاوصندوق؟

- اولی که به تو مربوط نیست؛  چون خونه‌ی خودمه واسه تنوع عوض کردم.

پوزخند صدا دار سام رو می‌تونستم بشنوم.

- دومی هم خودم صلاح دیدم لازم نبود تو مدارکی این‌جا نداری؛  همش یا بانکه یا شرکتت در نتیجه احتیاجی به گاوصندوق اتاق من نداری!

- آهان، حق با شماست جناب مهندس!

- شب خوش!

هول شدم نمی‌خواستم بفهمه که فضولی کردم؛  اومدم تند برم بالا که مچ دستم‌ رو گرفت:

- کجا؟

جوابی نداشتم. برد بالا تو اتاقم در هم بست.

- چرا ترسیدی؟

- من نمی‌خواستم حرف‌هاتون‌ رو گوش کنم، فقط چون شوکه بودم وایستادم!

- منظورم این نیست؛  چرا وقتی معتمد داشت بهت نزدیک می‌شد شوکه شدی؟ترسیدی اومدی پیش من سریع، مگه شوهرت نیست؟

- چرا!

- خب پس ترست چیه؟

- نترسیدم!

 بلند خندید. به چشم‌های مشکیش نگاه کردم؛ خنده‌اش که تموم شد دوباره سوال کرد. تا حدی راست گفته بودم.

- باز هم جواب ندادی؛ می‌خوام راستش‌ رو بشنوم!

- من جوابتون‌ رو دادم؛ حالا باورتون میشه یا نه به من مربوط نیست؛  لطفا از اتاقم برید بیرون!

رفت و در رو کوبید. چشم‌هام‌ رو بستم؛  به جای تشکر طلبکار هم شدم از طرف، ولی اگه تشکر می‌کردم می‌فهمید قضیه رو، ولی می‌دونم باور نکرد! مسواکم رو زدم و تو تخت خوابم رفتم.

ویرایش شده توسط Maria
ویراستاری «maria»
  • لایک 6

رمان تکمیل شده: باید رفت

رمان منتشر شده و تکمیل شده: سیاه به رنگ بخت، لینک دانلود رمان سیاه به رنگ بخت

رمان در حال تایپ:  لامکان

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت ھفدھم

"رھا"

با سر و صدایی که از بیرون می‌اومد از خواب بیدار شدم. سردم بود، نگاه کردم دیدم دیشب یادم رفته در پنجره رو ببندم! پاشدم ببندم؛ دیدم بله! این سر و صدا ھا مال باغ هست. چند تا باغبون داشتن باغ رو مرتب می‌کردن. پنجره رو بستم و پرده رو کشیدم؛  خواستم دوباره بخوابم ولی یادم افتاد اردلان صبح زود پرواز داشت. لبخندی  از سر خوشحالی زدمنگاه کردم ساعت هفت بود؛ ولی نگفت ساعت چند میره، من هم از خوشحالی یادم رفت بپرسم!

خواب از سرم پرید؛  ساعت ده کلاس داشتم و کلی وقت مونده بود. ترجیح دادم برم سر صبح دوش بگیرم و مسواک بزنم. از حموم بیرون اومدم؛ آرایش کاملی کردم. عادت به سشوار برای موھام نداشتم؛ ھمیشه بازش می‌ذاشتم خودش خشک می‌شد؛ فقط بھشون موس زدم. انگشتر و ساعتم رو انداختم؛ گردنبندی که طلای سفید بود و یه گل ریز بود و مھرداد با کلی قرض و بدھی واسم خریده بود ھمش توی گردنم بود. تنھا چیزی بود که ازش داشتم! بوسیدمش و یادم اومد چقد سرش باھاش دعوا کردم!

***

- چشم‌هات‌ رو ببند!

- بستم.

- وای به خدا مھرداد سوسک و این‌ها باشه جیغ میزنم‌ها!

- دستت رو بده!

- میزنم‌‌ها!

- باشه نفسم، بده دستت رو!

دستم رو توی دستش گذاشتم. توی ماشینش بودیم، فقط چند متر فاصله با دانشگاه فاصله داشتیم. روز تولدم بود آھنگ شھاب مظفری «دلبریت رو کمترش کن» داشت پخش می‌شدعجیب من و مھرداد با این آھنگ خاطره داریم! یه چیز سردی تو دستم بود.

 

- حالا بازش کن خانومم.

 

می‌ترسیدم ولی آروم- آروم بازش کردم. گردنبد سفید و خیلی ظریفی که شرط می‌بندم کلی قیمتشه تو دستم بود، با یه گل ریز. من شوکه بودم! خندید.

 

- دیدی سوسک نبود کوچولو؟

بغلم هم کرد.

- تولدت مبارک خانومم!

از بغلش بیرون اومدم 

- نمی‌خوامش، برو پسش بده!

- شوخی می‌کنی دیگه رھایی؟

- نه اصلا این چه کاریه کردی آخه؟! تو با این پول می‌تونستی ماشینت رو درست کنیپس انداز کنی یه شاخه گل واسه منه نکبت بس بود!

تن صدام بالا رفته بود.

- فکر کردی نمی‌دونم با قرضه، نمی‌خوامش، برو پسش بده! گور بابای پول، طلا، جواھر!

تمام مدت با چشم‌های سبزش بھم زل زده بود، دستم‌ رو بوسید.

 

- عاشقتم! نترس از پس اندازمه، لیاقتت بیشتر از این هاست! می‌دونم به فکر پول نیستی اگه بودی که پیش من نبودی؛ این ھمه پسر فقط تو دانشگاه واست ریختن، ولی گلم تو کاریت نباشه، برگرد ببندم واست.

***

 این گردنبند از اون روز تو گردنمه! به خودم اومدم؛ پرت شدم به گذشته، لعنت به هر چی خاطره‌اس! لعنت بھت که خودت رفتی و خاطراتت دارن خفه‌ام می‌کنن!

 داشت دیرم می‌شد؛  سعی کردم با آماده شدن یادم بره دوست داشتنت رویه مانتوی بلند که تا زیر زانوم سبز سدری بود و شلوار کوتاه و مقنعه و کتونی مشکی رو انتخاب کردم. موھام رو از دو طرف بافت زدم، عطرم رو، روی خودم خالی کردم و رژم رو تمدید کردم.

***

«خانومم فقط باید واسه خودم رژ بزنه

***

محکم تر رژم رو کشیدم؛  این‌قدر با حرص که رژم شکست!

با عصبانیت خم شدم برداشتمش. کیفم‌ رو برداشتم و از اتاق بیرون زدم.

ویرایش شده توسط Maria
ویراستاری «maria»
  • لایک 6

رمان تکمیل شده: باید رفت

رمان منتشر شده و تکمیل شده: سیاه به رنگ بخت، لینک دانلود رمان سیاه به رنگ بخت

رمان در حال تایپ:  لامکان

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت هجدهم

"سام"

 از خواب بیدار شدم وای خدا! سر صبحی این چه صدایی بود؟ چنگ انداختم تیشرتم‌ رو تن کردم؛چشم‌هام‌ رو مالیدم؛ رفتم دوش گرفتم و آماده شدم و از در بیرون رفتم. مرضیه خانوم داشت گل‌های راهرو رو عوض می‌کرد.

- مرضیه خانوم؟

- بله آقا؟

این چه صدایی سر صبحی؟

- آقا از تو باغه، باغبون اومده دارن باغ رو تمیز می‌کنن درخت و گل می‌کارن.

سرم رو به نشونه‌ی فهمیدن تکون دادم.

- سایه دیشب کی اومد؟

- فکر کنم یک.

- خوابه؟

خودم جواب خودم رو دادم؛ با این سر و صدا مگه کسی می‌تونه بخوابه!

خندیدم؛ رفتم دم اتاق سایه در زدم؛ صدایی نیومد!

- سایه؟

نه خیر خوابیده! به اجبار با این‌که دوست نداشتم در رو باز کردم و بی اجازه تو رفتم. دمر خوابیده بود. تکونش دادم دختره‌ی شلخته آرایشش هم پاک نکرده بود رو روتختی مالیده بود.

- سایه با تو هم هاتا یک شام می‌خوردین؟ کجا بودین؟! سایه؟

بالاخره یه چشمش به زور باز شد.

- ساعت چنده؟

- هشت و نیم صبح به وقت تهران.

صاف سر جاش نشست.

- چته؟

- قرار دارم؛ واسه صبحونه با این یارو که قراره نمایشگاه رو اجاره کنم.

- حقته تنبل خانوم!

 

 سمت در رفتم.

- تا تو باشی تا دیر وقت بیدار با آرین منگل بیرون نمونی! دیرم شده خدافظ.

- سامی؟

- دیرم شده سایه!

- آخه این مرده منظمه، تا نه و نیم باید اون‌جا باشم تاکسی دیر میشه قیافه‌ام رو نگاه کن آخه، اگه دیر برم لوکیشنم می‌پره...

 وسط حرفش پریدم.

- حالا واست چی‌کار کنم؟ آرایشت کنم یا ببرمت حموم؟

- مسخره من رو برسون! سریع حاضر میشم قوله قول.

- سایه!

- توروخدا! جون سایه‌ات سوویتی.

دلم هم واسش سوخت! مگه میشه تو چیزی ازم بخوای و انجام ندم؟! مگه میشه تو جونمی تمام زندگیمی!

- قسم نده! نیم ساعت دیگه پایینی نباشی سایه میرم؛ شوخی هم ندارم!

- اوکی بد اخلاق خودم.

از اتاقش بیرون رفتم. پله‌ها رو پایین  رفتموقت صبحونه داشتم؛ تو سالن نشستم به منشی گفتم دیر می‌رسم.

با طناز و آرین هم جلسه رو هماهنگ کردم؛ البته فکر نکنم آرین تا ظهر از جاش بلند شه.

لیلا خانوم واسم چایی ریخت.

- رها خانوم رفت؟

- نه دارن میان.

رها تو اومد.

- مهندس کی رفت؟

- ساعت پنج صبح.

- آهان!

لیلا خانوم رفت با صدای سلام و صبح بخیر رها سرم رو بالا اوردم. نگاهم رو چشم‌هاش نشست، امروز کلی تغییر کرده بود، خوشکل‌تر شده بوداز یه چیزی ناراحت بود؛ شاید از دیشب چشم‌هاش غمگین شده بود. حرفی نزد؛   سریع یه چیزهایی خورد و رفت. من هم بعد اتمام صبحونه‌ام تو ماشین منتظر سایه شدم.

ویرایش شده توسط Maria
ویراستاری «maria»
  • لایک 6

رمان تکمیل شده: باید رفت

رمان منتشر شده و تکمیل شده: سیاه به رنگ بخت، لینک دانلود رمان سیاه به رنگ بخت

رمان در حال تایپ:  لامکان

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت نوزدهم

"رها"

قنبری رو امروز مرخص کردم؛  امروز می‌خواستم واسه خودم باشم؛  امروز می‌خواستم مثل رهای قدیمی با مترو دانشگاه برم؛ مردم رو ببینم؛ شلوغی مترو رو می‌خواستم. مسخره‌اس! ولی آروم می‌شدم؛  آخه این‌جا هم با مهرداد خاطره دارم. اون موقع هایی که این ماشین دست دوم رو با قرض خریده بود یا وقت هایی که ماشین خراب بود با مترو می‌اومدیم و می‌رفتیم. هندزفریم توی گوشم بود.

«من از آینده‌ی بی تو

من از هر ثانیه بی تو می‌ترسم

هنوز خیلی دوستت دارم از این‌که این رو ندونی می‌ترسم

داری بی من کجا میری

از این‌که تنها بمونی می‌ترسم

برگرد عشقم تو بی من نمی‌تونی بمونی

هنوز اون‌قدر تو رو می‌خوام که نزارم دور بمونی»

«انقلاب»

پیاده شدم.

«من از فردای این خونه از هر چی که بینمونه می‌ترسم

یه نشونش جای خالیت، از این نشونه می‌ترسم

من از این جای خالی که نباشی خالی می‌مونه می‌ترسم

می‌ترسم… می‌ترسم

 جلو در دانشگاه رسیدم و تو رفتم. از تو گوشیم شماره کلاس رو نگاه کردم. سارا  سمتم اومد.

- سلام.

- سلام خوشگل خانوم!

سوتی زد.

- به- به خانوم برسونمت خوشگل شدی!

- دیوونه آبروم رو بردی!

بالاخره خندیدم.

- والا خانوم قراره بریم عروسی یا خرید کتاب؟

داشتم می‌خندیدم که به کلاس رسیدم. روم رو اونور کردم و توی کلاس رو نگاه کردم. درست روبه روم  نشسته بود، داشت با دوست‌هاش می‌خندید. سارا داشت صدام می‌زد، نمی‌شنیدم هیچی نمی‌دیدم! فقط من و اون تو کلاس بودیم، زمان وایستاده بود. کم- کم لبخندم از بین رفت؛  حتی پلک هم نمی‌زدم؛  که مبادا فرصت دیدنش از دستم بره. چشم‌هام پر از اشک شده بود اشک‌های مزخرف، مزاحم‌ها بزارین ببینمش! چشم‌هام تار بود؛  سارا کم- کم  دنبال نگاهم رو گرفت. اون هم دید، دستم رو محکم گرفت و در گوشم گفت:

- قوی باش رها!

پاهام قدرت راه رفتن نداشتن! دوباره تو گوشم گفت:

- رها عزیزم، جون من به خاطر من بسه بهش نگاه نکن! همه ساکت شدن دارن نگاهمون می‌کنن خودش هم اخم کرده.

فکر کنم این حرف‌ها رو تو دل خودم می‌زدم؛  چون لب‌هام قفل شده بود. به جهنم که نگاه می‌کنن! به درک عشقمه به کسی چه؟ دستم رو کشید کشون- کشون ته کلاس برد. خوبه که دردم رو فهمیده بودیه جایی نشستیم که دید  بهش داشتم. استاد اومد؛  بلند شدم. یادم نمیاد، اسم درسش چی بود؟ تمام مدت به چشم‌های خوش‌رنگش نگاه می‌کردم، خوبه که سارا حرف نمی‌زنه.

***

- مهرداد؟

- جون دلم؟

- داری درس گوش میدی؟

- آره دیگه.

- این‌قدر نگاهم نکن! نمی‌تونم عدد رو محاسبه کنم؛  عددش در نمیاد

- تو رو نگاه نکنم کی رو نگاه کنم؟ این استاد رو؟

خندیدیم.

استاد گفت:

- خانوم نام‌جو؟

- بله استاد؟

- اتفاق خنده داری افتاده؟!

- نه.

- پس سوال رو حل کنین.

- بیا الان بیرونم می‌کنه!

- فقط دست خودشه مگه بمونه!

خندیدیم.

***

- رها... رها؟

- خانوم نام‌جو؟

انگار تو فضا بودم یه چیزی زمین هولم داد. با صدایی که از ته چاه می‌اومد گفتم:

- بله استاد؟

- میشه بفرمایین این ور کلاس چی داره که همش این ور رو نگاه می‌کنین؟

دو تا تیله‌ی سبز که یه زمانی فقط بازتاب من توش بود؛  یه عشقی که از دست رفت و جاش هنوز هم درد می‌کنه، تیر می‌کشه! تو نگاهی که خودم رو می‌دیدم الان فقط نفرت بود! جوابی ندادم.

- پس حواستون رو کامل بدین به درس چون دفعه‌ی بعد بیرونتون می‌کنم!

من از قلبش بیرون اومدم؛  کلاس چیزی نیست!

ویرایش شده توسط Maria
ویراستاری •◇maria◇•
  • لایک 6

رمان تکمیل شده: باید رفت

رمان منتشر شده و تکمیل شده: سیاه به رنگ بخت، لینک دانلود رمان سیاه به رنگ بخت

رمان در حال تایپ:  لامکان

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت بیستم

"سام"

با انگشت‌هام رو فرمون ضرب گرفته بودم؛   نه بود هنوز نیومده بود؛  بالاخره از پله ها پایین اومد. عجیب بود با اون آشفتگی حاضر شد بالاخره تو قاب نگاهم جا شد. شلوار جین کوتاه و کفش‌های پاشنه بلند مشکی با کیف مشکی، مانتوی جین و عینک و موهایی که فر شده بود و آزاد دورش بود و طبق معمول آرایش کامل داشتتو ماشین نشست؛  بوی عطرش به بینیم خورد ریموت رو زدم و راه افتادم.

- دیدی زود حاضر شدم؟

ابروهام رو بالا دادم:

- بله، از تو بعیده!

با پنج دقیقه تاخیر خیابون دروس، کنار یه کافه واسه صبحانه رسوندمش.

- مرسی دارلینگ.

گونم رو سرسری بوسید، خداحافظی کردیم و سمت شرکت راه افتادم؛بالاخره رسیدم.

جواب سلام معینی رو ندادم:

بگو بچه ها تو اتاق کنفرانس تا ده دقیقه دیگه باشن.

- همه؟

- بله همه.

- چشم!

در رو بستم یه سری کاغذ و مدارک رو برداشتم؛ فلشم رو به لپ تاپم زدم. یه سری پاورپوینت و اسلاید و اتود توش ریختم و تو اتاق کنفرانس رفتم. همه بودن، نگاه کردم طناز و آرین خواب‌آلودم هم بودن.

- بچه های محاسبه کجان؟

- کار داشتن گفتن می‌رسن.

- خانوم معینی وقتی میگم همه یعنی همه! میخی حرف می‌زنم که متوجه نمیشین؟ صداشون کنین خانوم وقت نداریم!

بالاخره بعد پنج دقیقه بچه های بخش محاسبه رسیدن.

- خب اول از همه سلام ظهرتون بخیر خسته نباشین! دوم بچه های بخش محاسبه بیست درصد از حقوق این ماهتون کم میشه از اضافه کاری و پاداش و مزایا هم خبری نیست!

صدای اعتراضشون بلند شد.

- ساکت! با هر صدایی که بشنوم بیشتر میشه شاید هم اخراج.

بالاخره تو سالن سکوت شد.

پاورپوینت‌ ها رو زدم و گفتم:

- دوستان همون طور که می‌دونین قراره با شرکت ساینا تو یه پروژه هم‌کاری کنیم. اگه خوب پیش بره تو پروژه های دیگه هم هم‌کاری میشه که این اولا به نفع شرکته، هم به نفعه خودتون چون حقوق‌ ها و پاداشتون بیشتر میشه. این پروژه یه پاساژه که توی کیش قراره افتتاح بشه؛  واسه همین نصفی از بچه هایی که من میگم میرن کیش.

باز صدای اعتراضشون بلند شد.

- ساکت! من اسم‌هایی که رد می‌کنم همه چیز رو می‌سنجم نگران نباشین! به جای بچه هایی که میرن از ساینا نیرو میاد؛  می‌دونم اتاق نداریم جامون کوچیکه همش رو می‌دونم؛  ولی خواهشا تو این چند ماه که مهمونمون هستن رفتار درستی داشته باشین، منظم رفتار کنین حرصم ندین! من هم قول میدم پاداش‌های خوبی بهتون بدم، البته به جز بخش محاسباتخانوم معینی؟

- بله؟

- لطف کنین آگهی بدین چند نفر رو باید استخدام کنیم متخصص باشن، من حوصله ندارم تو این شلوغی کار آموز بیارین! استخدامشون و آزمونی که می‌گیرین هم به عهده ی تو آرین.

- اوکی.

- حالا اگه سوالی نیست مهندس زارع بیان پروژه و جزئیاتش رو توضیح بدن.

استرس کار ها رو داشتم؛   با گفتن خسته نباشین و موفق باشین طناز و دست زدن بچه ها به خودم اومدم! هر کسی  سر کارش رفت؛  من هم با مدیر های ارشد واسه تصمیم گیری این‌که کی رو بفرستیم کیش جلسه داشتم.

ویرایش شده توسط Maria
ویراستاری •◇maria◇•
  • لایک 7

رمان تکمیل شده: باید رفت

رمان منتشر شده و تکمیل شده: سیاه به رنگ بخت، لینک دانلود رمان سیاه به رنگ بخت

رمان در حال تایپ:  لامکان

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت بیست و یکم

"رها"

یک ساعت و نیم کلاس عین برق و باد گذشت؛  ولی من هنوز از نگاه کردنش سیر نشده بودم! سارا باز رشته‌ی افکارم رو پاره کرد:

- می‌خوای نریم؟

هنوز لب‌هام قفل بودن، سرم‌ رو به دو طرف تکون دادم. دوست داشتم باهاش برم و از این حس و انرژی منفی فقط واسه چند ساعت دور بشم! کلاس خالی بود؛  رفته بود به جای خالیش نگاه کردم؛  فکر کنم دیوونه شده بودم چون توی کلاس به این بزرگی هنوز بوی عطرش میومد! با این‌که دوست نداشتم ولی به اجبار از کلاس بیرون اومدم. با هم راهی کتاب فروشی شدیم؛ بهتر بودم گاهی به حرف های سارا می‌خندیدم؛   نظر می‌دادم؛  کتاب‌هایی که می‌خواستم‌ رو خریدم.

- سارا، من تو اتاقم کتاب‌خونه‌ی کوچیک هم دارم؛   اردلان گفته بود کم و کسری هات رو بگیر یا بگو بگیرن وقت داری بریم بخریم؟ چند دست لباس و لپ تاب هم واسه این ترم حتما می‌خوام؛  تازه میز طراحی ندارم؛  برگه و این‌ها و مداد طراحی.

- اوکی عزیزم نگران نباش!

همش بهانه بود؛  می‌خواستم پولی که داشتم رو خرج و فکرم رو مشغول کنم! به این‌ها نیاز داشتم ولی حتما امروز نه. چند ساعتی فکرم مشغول بود؛  خندیدم  لاقل واسه چند ساعت خوب بود. همه‌ی این ها رو خریدم و به اصرار سارا یه گوشی هم خریدم؛   ولی دیگه پولی نمونده بود کلش خرج شد؛ به اقای قنبری زنگ زدم خرید هام رو ببره خونه و تو اتاقم بزاره، هرچی اصرار کرد باهاش نرفتم؛  سارا هم مامانش زنگ زد و گفت فوری بره خونه و اون هم با در بست رفت. نم- نم بارون گرفته بود تصمیم داشتم تا مترو پیاده برم؛چقدر خوب بود که نباید زود خونه برم! هندزفریم رو توی گوشم گذاشتم.

«بارونه بیرون من بازم تنهام

سردمه بی تو دستاتو می‌خوام

حال من بد شد درو روم بستی

می‌دونم الان توام فکر من هستی»

رسیدم به مترو، خدای من! پاهام من رو کجا کشوندن؛  تئاتر شهر!

پاهام نمی‌کشید برم تو، گریم شدت گرفت؛  دستم رو به دیوار گرفتم و رفتم تو، عقلم میگفت نروم؛  ولی قلبم چون مازوخیسم داشت جلو می‌رفت؛   جلوتر از من پرواز می‌کرد!

***

- مهرداد؟

- جان؟

- میشه با این قطار نری؟

- چرا؟

- بیشتر بمونی پیشم تا قطار بعدی.

لبخند زد، دستم رو تو دست‌هاش گرفت.

***

کارت زدم؛   از پله برقی پایین رفتم.

گفتخونه همون جاییه که قلبت اون‌جاس!» قلب من روی نیمکت‌های آبی متروی تآتر شهر جا موند؛  وقتی کنارم نشسته بودی و هر قطاری که میومد ازت می‌خواستممیشه با بعدی بری؟» نیمکت‌های آبی ایستگاه تآتر شهر خونه‌ی من بود!

تا خونه پیاده رفتم سردم بود؛  خیس شده بودم؛  مهم نبود! کلیدم رو پیدا   نکردم؛  زنگ زدم باز شد؛   پله های باغ رو بالا رفتم تا به در ورودی رسیدم. لیلا خانوم با دیدنم جیغ خفیفی کشید؛  دیگه نا نداشتم؛   دیگه جونی نمونده بود!سرم گیج رفت؛  حالت تهوع داشتم چشم‌هام سیاهی رفت و دیگه چیزی نفهمیدم.

ویرایش شده توسط Maria
ویراستاری •◇maria◇•
  • لایک 7

رمان تکمیل شده: باید رفت

رمان منتشر شده و تکمیل شده: سیاه به رنگ بخت، لینک دانلود رمان سیاه به رنگ بخت

رمان در حال تایپ:  لامکان

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت بیست و دوم

"سام"

 تو اتاقم رفتم؛   طناز و آرین هم دنبالم اومدن. قرار شد مهندس توکلی کارهاش رو که کرد به جمعمون اضافه بشه. آرین رو مبل ولو شد.

من هم خوش‌گذرونی می‌رفتم؛این‌جوری ولو می‌شدم. خواب‌آلو بود. طناز خندید، من هم به خنده افتادم:

- کلی کار داریم آرین، این‌طوری نمی‌تونیم‌ ها!

- سامی گیر نده! شما ها حرف بزنین من گوش میدم.

تعلل رو دیگه بیشتر از این جایز ندونستم.

خب لیست بچه ها رو بده به من طناز

لیست رو دیدم.

- اون‌هایی که زن و شوهر و بچه دارن رو نمی‌تونیم بفرستیم؛  چون اکثر خانوم‌های متاهل که همسرشون نمی‌زارن؛    آقایون هم واسه خانوم و بچه هاشون دوری سخته، پس مجرد ها می‌مونن که تعدادشون هم خداروشکر کم نیست.

- کاملا حرف‌هات درسته!

لبخندی به روی طناز زدم؛  فکر کنم اولین و آخرین دختریه که موی کوتاه پسرونه این‌قدر بهش میاد!

- خب به نظرت کدوم ها خوبن؟

آرین با این‌که خواب بود ولی حواسش خوب جمع بود.

- من میگم خیبری رو بفرستیم بره از شرش و نحسیش راحت شیم!

از لحنش من و طناز به خنده افتادیم؛  خودش هم بیدار شد.

- مگه بد میگم؟

- آره کم مونده این رو بفرستم اون‌جا گند بزنه؛   بی اعتبار بشم  پیش مهندس فخر!

طناز خندید.

 ادامه دادم:

فکر کن کارگر ها از بالای برج پایین میفتن، حالا شما ها نبودین قیافش رو ببینین! هول اومده تو اتاق میگه چیزیش نیست خوبه، بالا سرش رفتم فقط دو تا چشم از بدبخت مونده! دوباره با طعنه میگم:

- این خوبه؟

میگه:

- آره.

طناز و آرین این‌قدر خندیدن که ولو شده بودن، من هم تو این فاصله گفتم ناهار هامون‌ رو تو اتاق من بیارن.

- حالا حالش خوبه؟

- آره خداروشکر! دکتر خیبری دستور مرخصی صادر کردن.

طناز اشک‌هاش رو پاک کرد؛   خیلی خوب بود کلی خندیدم. مهندس توکلی اومد و با هم ناهار خوردیم. با اومدن توکلی شوخی رو کنار گذاشتیم و جلسه رو جدی شروع کردیم. همه کار کردن، همه چی‌ رو سنجیدیم و با وسواس و نظر همگی، بچه ها رو انتخاب کردیم. بعضی‌ها رو جاهاشون‌ رو عوض کردیم. اتاق‌ها رو باید بهم می‌ریختیم؛   تعداد نفرات بچه ها باید تو هر اتاق زیادتر میشد؛  واسه همین باید مکانشون هم عوض میشد. جا رو واسه بچه های گروه و مهندس‌ های ساینا که مهمون بودن باز می‌کردیم؛  خلاصه که یه خونه تکونی اساسی داشتیم! قرار شد فردا همه‌ی این تغییرات انجام بشه. کش و قوسی به بدنم دادم. همه با هم پاشدیم خدافظی کردیم و از در پارکینگ بیرون زدیم. خونه رفتم. سایه تو اتاقش پکر بود، چون مثل این‌که لوکیشن رو اجاره دادن و باید تو این چند روز دنبال لوکیشن جدید بگرده. همش سرش تو لپ‌تاب و گوشیش بود؛  واسه همین مزاحمش نشدم. معتمد هم که نبود؛   از رها هم خبر نداشتم؛ به من هم ربطی نداشت.  رو کاناپه روبه روی تلویزیون نشستم؛بهش خیره شده بودم ولی حواسم اصلا به فیلم نبود. صدای جیغ لیلا خانوم بود که من رو بیرون کشوند! وای خدا سایه؟! نمی‌دونم چجوری پله ها رو پایین رفتم! سایه نبود!   رها بود با همون لباس‌‌های‌ صبح افتاده بود جلوی در و لیلا خانوم هم بالا سرش بود.

ویرایش شده توسط Maria
ویراستاری •◇maria◇•
  • لایک 7

رمان تکمیل شده: باید رفت

رمان منتشر شده و تکمیل شده: سیاه به رنگ بخت، لینک دانلود رمان سیاه به رنگ بخت

رمان در حال تایپ:  لامکان

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت بیست و سوم

"سام"

 بالا سرش رفتم؛   نبضش رو چک کردم پایین بود. بینیش قرمز شده و بدنش سرد بود!

- زنگ بزن دکتر قلمی!

لیلا خانوم رفت.

صداش می‌زدم نمی‌شنید؛  چه بلایی سرش اومده بود؟! هوشیاریش پایین بود. بغلش کردم حتی سایه سبک تر از بود! سایه نشنیده بود خداروشکر! حتما هندزفری تو گوششه، البته جیغ اون‌قدر بلند نبود و اتاق سایه طبقه سومه، احتمالش کم بود که می‌شنید؛غرق کارش هم هسترو تخت گذاشتمش، داشتم می‌رفتم لیلا خانوم رو صدا کنم که دستم رو گرفت:

- مهرداد!

نزدیکش شدم بشنوم؛ می‌گفت مهرداد، ناله می‌کرد؛ گریه می‌کرد؛ عرق کرده بود تب داشت هذیون می‌گفت. مهرداد کی بود ازش کمک می‌خواست؟ لیلا خانوم رو صدا کردم و گفتم تا قبل اومدن دکتر همه لباس‌هاش رو عوض کنن خیس بود؛ بیرون اتاق منتظر بودم. لیلا خانوم صدام کرد لباس‌هاش رو عوض کرده بود و لباس راحتی پوشیده بود. سیستم گرمایش اتاقش رو روشن کردم و در پنجره رو بستم. موهاش رو با حوله یکم خشک کرد. موش آب کشیده بود! خواب بود ولی ناله می‌کرد؛  دکتر اومد یه سری آمپول و قرص نوشت و سرم بهش وصل کرد؛آمپولها رو هم توش تزریق کرد. خوش‌بختانه چیز خاصی نبود شوک عصبی، سرما هم خورده بود فشارش هم چون چیزی نخورده بود افتاده بود. دکتر رفت من هم به لیلا خانوم سپردم واسش حتما سوپ درست کنن هر وقت بیدار شد بهش بدن. هم‌چنان خواب بود. من هم از اتاق بیرون رفتم و به لیلا خانوم گفتم کاری بود صدام کنه. به سایه سر زدم؛خوابش برده بود. بغلش کردم و رو تخت گذاشتمش. چراغ ها رو خاموش کردم، پنجره رو بستم و پتو رو روش کشیدم. خسته رو تختم ولو شدم و خوابم برد.

 

با سر و صدای سایه از خواب بیدار شدم

- چته وحشی؟!

- بیدار شو تنبل حوصلم سر رفته! من رو می‌رسونی؟

- نه سایه، امروز کلی کار ریخته رو سرم با قنبری برو!

- اون رها رو می‌بره و میاره.

- رها امروز جایی نمیره تو باهاش برو.

- چطور؟

- چون مریضه.

- تو از کجا می‌دونی؟!

- وای سایه بیست سوالیه؟! همین که گفتم با قنبری برو جایی نمیره.

- اوکی بای.

ساعت هفت بود؛    باید کم- کم حاضر می‌شدم. دوش گرفتم. کت و شلوار و کروات مشکیم رو پوشیدم و هدکلنم رو زدم؛  ساعت و دستبندم هم انداختم. از پله ها  پایین رفتم. منیژه خانوم و مرضیه خانوم داشتن سالن رو تمیز می‌کردن. صبح بخیر و خسته نباشین بهشون گفتم و راه اتاق رها رو در پیش گرفتم. در زدم:

- بله؟

- می‌تونم بیام تو؟

- بله.

در رو باز کردم؛ رو تخت بود خواست پاشه که شونش رو گرفتم و اجازه ندادم.

- بهتری؟

- بله ببخشید شما رو هم تو زحمت انداختم!

- نه موردی نبود؛ چی‌شده بود؟

- چیز خاصی نبود.

- صحیح! چرا با قنبری نیومدی؟ مگه خرید نبودی؛  خرید هات رو اورد خودت نیومدی!

- می‌خواستم قدم بزنم.

- صحیح!

- اوکی هم من کار دارم هم تو، پس مزاحمت نمیشم اومدم بگم قنبری رو با سایه فرستادم رفت...

 وسط حرفم پرید:

- اوکی مشکلی نیس، من با آژانس میرم.

- همین رو می‌خواستم بگم، امروز جایی نمیری استراحت می‌کنی! سپردم واست سوپ درست کنن اگه چیز دیگه‌ای هم خواستی بهشون بگو، الان هم صبحانت رو میارن تو اتاق قرصات هم سر وقت دادن بخور! لجبازی هم نکن چون من عصبی میشم سرپیچی کنی بهم میگن.

تشکر کرد و خندید بلند شدم که برم گفتم:

- راستی کاری داشتی به لیلا خانوم بگو! تنها کسیه که میشه بهش اعتماد کرد؛  شمارم رو هم ازش بگیر کاری داشتی زنگ بزن.

- ببخشید!

وایستادم.

- لباس‌هام رو...

منظورش این بود کی عوض کرده.

- نگران نباش من و سایه نبودیم لیلا خانوم عوض کرد.

سرش رو با شرمساری پایین انداخت.

- کاری نداری؟ فعلا.

دستگیره رو کشیدم پایین، خواستم برم بیرون که گفت:

- ممنون آقا سام!

شیطون خندیدم و با چشمک گفتم:

- سام یا مهرداد؟

با تعجب نگاهم کرد، بیرون اومدم و در رو بستم.

ویرایش شده توسط Maria
ویراستاری •◇maria◇•
  • لایک 7

رمان تکمیل شده: باید رفت

رمان منتشر شده و تکمیل شده: سیاه به رنگ بخت، لینک دانلود رمان سیاه به رنگ بخت

رمان در حال تایپ:  لامکان

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت بیست و چهارم

"رها"

در رو بست و من رو با هزار فکر و خیال تنها گذاشت. خدایا دیشب چه چرت و پرت هایی گفتم؟! نکنه همه چی رو لو داده باشم؛  وای خدا! داشتم دیوونه می‌شدم از فکر این‌که چی به این پسر گفته بودم. لیلا خانوم اومد.

- صبحت بخیر خانوم جان، دیشب که سکته‌امون دادی!

لبخندی زدم.

- ببخشید توروخدا!

- اشکال نداره دختر، فقط خوبه سام خونه بود وگرنه من دست و پام رو گم کرده بودم!

- کی من رو بالا آورد؟

- سام.

وای خدا از این بدتر می‌شد؟ پس همه هذیون‌هام رو شنیده بود! لیلا خانوم سینی رو جلوم گذاشت و گفت:

- بخور دختر جان، سام بفهمه نخوردی کله‌ی من رو می‌کنه!

- چشم شما نمی‌خورین؟

- نه من صبح زود خوردم.

- آخه من معذبم!

- پس من میرم به کارهام می‌رسم؛تموم شد صدام کن بیام سینی رو ببرم و داروهات رو بیارم.

- ممنون.

شروع به خوردن صبحانه‌ام کردم؛  گوشیم زنگ خورد. گوشی جدیدم، سارا بود.

- سلام عزیزم!

- سلام.

- خوبی؟

- بد نیستم تو خوبی؟

- آره، پاشو تنبل خانوم خبرهای خوب واسه‌ات دارم!

- چیه؟

- استاد فرزانه بهش گفتم دنبال کاری، یه معرفی نامه داد گفت فردا با رزومه‌ات بری اون‌جا، گفت متخصص می‌خوان یه آزمون ازت می‌گیرن اسم شرکتش هم آسمانهچند نفر بیشتر نمی‌خوان؛  جزء شرکت های تاپ ساختمون سازیه، الان هم معرفی نامه و آدرس و شماره تلفن شرکت رو واست با پیک فرستادم مدارکت یادت نره‌ها!

- وای سارا شوخی می‌کنی؟!

- نه به خدا الان پیش استاد بودم.

- عاشقتم عزیزم! مرسی.

- فدات من برم فعلا.

انگار انرژی گرفته بودم از جام پاشدم لیلا خانوم رو صدا زدم؛  سینی رو بهش دادم ازش خواهش کردم بیاد تو اتاق کمکم کنه کتاب‌خونه و وسایلی که خریده بودم رو بچینماول مخالفت کرد گفت سام ناراحت میشه ولی به اجبار قبول کرد. کتاب‌هام رو تو قفسه چیدم، لباس‌ها رو تو کمد گذاشتم و لپ تابم رو روی میز آرایش گذاشتم؛  آخه میز کار هنوز نداشتم ولی اگه سرکار می‌رفتم باید با اولین حقوقم می‌خریدم. دیزاین اتاق رو با کمک آقا رحمان عوض کردم؛  واسه روحیه‌ام خوب بود اتاقم تمیز شده!

رو‌تختی رو هم مرضیه خانوم عوض کرد. بعد تقریبا سه ساعت اتاقم آماده بود دستی به کمرم کشیدم؛  گونه‌هام رو تو آینه دیدم قرمز بود کامل خوب نشده بودم واسه همین داشتم دوباره تب می‌کردم. یه دوش حالم رو خوب می‌کرد. دوش گرفتم قرص‌هام رو خوردم و آرایش ملیحی کردم. یه شلوار کتون مشکی کوتاه با بلوز آستین بلند سفید و کتونی سفیدم رو انتخاب کردمعطر زدم؛  دوست داشتم تا کسی تو خونه نیست کل این خونه رو ببینم؛  آخه بیشتر از یه هفته شده که اومدم ولی فقط سالن غذاخوری و اتاقم رو بلدم، پس راه افتادم. خدمت‌کارها همه جا رو از صبح تمیز کرده بودن برق می‌زد! کسی نبود همه رفته بودن تو آشپزخونه غذا درست کنن، حالم خوب بود پس راه افتادم.

ویرایش شده توسط Maria
ویراستاری •◇maria◇•
  • لایک 6

رمان تکمیل شده: باید رفت

رمان منتشر شده و تکمیل شده: سیاه به رنگ بخت، لینک دانلود رمان سیاه به رنگ بخت

رمان در حال تایپ:  لامکان

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری


×
×
  • اضافه کردن...