رفتن به مطلب

رمان خفاش خاموش/یگانه رمضانی کاربرانجمن نودهشتیا


یگانه جان
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: C

ارسال های توصیه شده

picsart_11-02-01.11.48_x8yw.jpg

نام اثر: خفاش خاموش
ژانر: جنایی_تخیلی
نویسنده: یگانه رمضانی

هدف: زندگی هر آدمی،  با یک تقدیری گره خورده،  تقدیری که خوب یا بد،  زشت یا زیبا برای تومقدرشده،  ازسرنوشت نباید فرارکرد یا با اون جنگید،  فقط بایدباهاش کناراومد.

خلاصه: آرام یک دخترتحصیل کرده ومحجوب هست که ازشانس بدش تویک خونواده‌ی قاچاقچی به دنیا امده، آرام بخاطراستعدادخارق العاده‌ای که فقط سه درصدازمردم دارن وخیانتی که توکذشته به یکی ازدوستان دوران کودکیش کرده، توسط یک گروه قاچاق آدم واسلحه دزدیده  شخص کیه؟ یاچراداره باآرام بازی می‌کنه؟ 

 مقدمه: هر انسانی توی سرنوشتی که داره فقط یکبار می‌میره ولی من هرروز وهرلحظه مرگ رو تجربه می‌کنم، مرگ من یک چیز عجیبی هست، هرروز یک خفاش من رو قورت می‌ده، هضم می‌کنه وبعد دوباره ازآب دهانش من به وجودمیام وباز همون اتفاق،مرگ من سرآغاز یک زندگی بود.

ویراستار: @Gisoo_f

@همکار ویراستار

   صفحه نقد  


 

 

 

ویرایش شده توسط یگانه جان
جلدرمان خفاش خاموش
  • لایک 33
  • تشکر 1

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B2%DB%

دسیسه بازی 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 14
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت اول:

- خداکنه زودتر این نمایش مسخره تموم بشه،  آخه من نمی‌تونم درک کنم این وسط تولد گرفتن  هوشنگ چی بود آخه؟
سنش کمه؟  عقلش کمه؟  عقده داره؟  آخه واقعا‌ً 27 سالشه هنوز دنبال این بچه بازی‌ها است؟
هوشنگ بعد مدت‌ها تصمیم گرفته تا تو رستوران پنج ستاره تولد 27 سالگیش رو بگیره.
البته الان توی خونه هوشنگیم و برای سرو شام و شیرینی رستوران میریم.
خونش یک ویلای خیلی شیک وبزرگه که از در وقتی وارد میشی نرده‌های بلند طلایی رنگ روبه‌رو میشی و دیوارها همه کاشی کاره شده هست، ضمن اینکه مجسمه‌ی لوکریشاهم وسط حوض قرارگرفته وآب ها به صورت آبشاری ازبالای سرلوکریشا داخل حوض می‌ریزد.
-  آرنولد!  بیادیگه،  می‌خوایم کیک رو ببریم.
لبخندی ملیح روی لبم شکل گرفت:
- چه حلال زاده!  این همون هوشنگ که من بعضی وقت‌ها به عقلش شک می‌کنم.
هوشنگ یک پسره قد بلند و چهارشونه هست‌،  چشم‌های درشت مشکی وابروهای   پیوسته‌ای داره.
لرزشی درجیبم ایجادشد، گوشیم و ازجیب شلوارم درآوردم و به سهند پیامک دادم:
- امشب کار رو باید تمومش کنید،  ضمناً من نمی‌تونم الان حرف بزنم،  خودم بهت میگم که کی زنگ بزنی.
-  باشه خیالت راحت-  راحت!   ازفردا اون زمین مال تومیشه. 
گوشی رو داخل جیبم برگردوندم ولبخندی مصنوعی زدم .
کمی سرم رو چرخوندم  که باچهره‌ی دختری نا‌آشنا مواجه شدم.
این دختر یک‌طور خاصی بود،  هم شیک وهم محجوب؛  ولی مغرور بود.
این دختر یک‌جور خاصی لوند  بود و شاید حتی خودش هم نمی‌دونست.
پذیرایی جشن رو به عهده داشت، با لبخند کمی که برلب داشت، ازمهمون‌ها پذیرایی می‌کرد و بهشون چای و شربت تعارف می‌کرد.
من محو تماشای این دختر وکارهاش شده بودم که باصدای کسی که  روبه‌روم بود به خودم اومدم:
- آقا- آقا!  بفرمایید!
همون دختر مغرور و جذابی که من محو تماشای چهرش شده بودم،  الان روبه‌روم ایستاده بود.
من هم خودم رو جمع و جور کردم و به حالت اول برگشتم و با دستم   فنجون چای رو از داخل سینی برداشتم.
نیم نگاهی به قیافش انداختم وگفتم:
- شما چه نسبتی با آقای هوشنگ هاشمیان دارید؟
نفس عمیقی کشید و گفت:
- اجازه بدید پاسخ این سوالتون رو ندم.
نگاه عاقل اندرسفیهی بهش انداختم و چیزی نگفتم.
وقتی چای روخوردم به سمت هوشنگ رفتم وبا اون سلام و احوالپرسی کردم.
 هوشنگ با اخم‌های کاملاً ساختگی گفت:
- آرنولد!  مگه قرارنبود امشب بی‌خیال بشی.
- باشه! 
هوشنگ کیک رو برید وبراش مهمون‌ها دست زدن،  بلاخره این بشر هم 27 ساله شد.
یکی-  یکی کادوهایی که براش روی میز چیده شده بودن رو باز می‌کرد و از مهمون‌ها با روی خوش تشکر می‌کرد.
کادوی اول،  کادوی نامزدش هانده بود.
هانده برای هوشنگ یک کتونی سفید رنگ گرون قیمت و مارک دار، با یک دست کت وشلوار مشکی براق خریده بود‌.
هوشنگ بادیدن این صحنه این‌قدر ذوق زده شد که اگه جلوش رو نمی‌گرفتیم آبرومون رو می‌برد،  چون با نامزدش قهربود فکر نمی‌کرد این‌طوری سوپرایز بشه.
کادوی بعدی هم برای پدر هانده،  سپنتا بود که سند یکی از شرکت‌های بزرگ  واردات و صادرات قاچاق غیرقانونی اسلحه بود  رو به نام هوشنگ کرده بود.
مادر و پدر هوشنگ هم   یک جنسیس آلبالویی رنگ و یک ساعت نقره بهش هدیه دادن.
مهمون‌های دیگه هم پول،  طلا،  کیف، کفش،  لباس و... آورده بودن.
من هم چون می‌دونستم که هوشنگ اهل مطالعه است براش کتاب قطور بامضمون:  دیوانگان هرگز نمی‌میرند، خریدم.
اولش از کادوی من تعجب کرد؛  ولی بعد از چند ثانیه دستش رو روی شونه‌ام گذاشت و قهقهه بلندی زد. 
موقع خوردن کیک شد،  رفتم ظرفم رو بردارم تا کیک رو داخل ظرفم بذارم؛  اما نگاهم روی چهره همون دختر جذابی که از قبل دیدمش رو دیدم که باهوشنگ و هانده سریک میزنشسته بود، ثابت موند.
معلوم بود که اون هم مثل من از این‌که توی این جمع  نشسته بود، کلافه شده وخوشحال نیست.
چشم‌هاش یک حالت خاصی داشت،  باهمه دخترهایی که دیده بودم فرق داشت.
چشم‌های گربه‌ای قشنگی داشت، رنگش خرمایی بود و شکلش بادامی بود مثل چشم‌های گربه کوچولوم بود.  این دخترمن روعجیب یادسانازمی‌انداخت، حرکاتش، راه رفتنش، خندیدنش وحتی نوع پوشش.
چادر عربی مشکی نگین داری هم سرش بود،  باشال ابریشمی قرمز رنگش که اون رو لبنانی بسته بود که موهاش وگردنش رو کاملاً پوشونده بود.
انگشت اشاره‌اش وبه نشونه تهدید سمت هانده گرفت و باصدای پر از تحکمی بهش گفت:
-  ببین هانده جون من این اجازه رو بهت نمیدم که توی زندگی من دخالت کنی زندگی من،  مال منه! اختیارش هم باخودمه.  این ویادت باشه!
هانده هم سرش وبه نشونه قهر از اون دختر برگردوند وهیچی نگفت.
سر میزی که کنار میزی که هوشنگ وهانده بود نشستم.
صندلی رو هم طوری تنظیم کردم که تمام حرکات اون دختر رو بتونم زیر نظر بگیرم.
تا آخرمهمونی من محو نگاه اون دخترشده بودم، دخترعجیبی بود! 
نمی‌دونم!  شاید هم عجیب دوست داشتنی بود؛  اما عجیب تر از همه این بود که اون اصلاً توجهی به من یا هیچ کدوم از پسرهای حاضر درجمع نداشت.
حتی به هوشنگ هم نگاه خوبی نداشت،  با تنفر بهش نگاه می‌کرد.
توی اون لحظه احساس کردم که این دختر هیچ کسی رو نداره.
یک‌جورایی بهش حس خوبی پیدا کردم.
نمی‌دونم چه حسی هست؛   ولی ازش خوشم اومده بود. 
شاید بخاطر این بود که مثل این دختر کم دیده بودم. 
باید از این به بعد بیشتر توی مهمونی‌های مسخره هوشنگ شرکت کنم تا با این خانم جوانِ مرموز بیشتر آشنا بشم.
آخرساعت به بهونه تشکر کردن سمت میز هوشنگ رفتم،  صدام رو صاف کردم وگفتم:
-  هوشنگ وهانده خانم،  بابت امشب ممنونم.
هوشنگ لبخندی دندون نمایی زد و گفت: 
-  اختیارداری!
نگاهی به اون دختر انداختم و رو به هوشنگ گفتم:
- ایشون رو معرفی نمی‌کنید؟
بادستش اون دختر رو نشون دادوگفت:
- ایشون دختر دایی من و دختر عمه هانده جون،  آرام خانم هستن.
بالبخندی مرموز نگاهم وبهش دوختم،  اون‌هم سرش رو بالا گرفت وباصدایی سرشارازانرژی؛  ولی لطیف گفت:
- سلام!  از آشناییتون خوشبختم.
من‌هم با تکون دادن سر جوابش رو دادم.
نگاه یا حرفی دیگه بین ماردوبدل نشد.
بعد از تموم شدن اون جشن کوفتی سوار سانتافه آخرین مدل سفید رنگم شدم و به سمت خونه راه افتادم.
بین راه حالت تصویری ماشین رو فعال کردم تا با سهندحرف بزنم.
با خوردن اولین بوق تماس بین من وسهند برقرار شد:
-  سلام آرنولدخان،  جنابِ رئیس!
-  زرنزن بابا!  بگوچی‌شد؟  چی‌کار کردی؟
-  خیلی‌خب دیوونه بازی درنیار حداکثر تا دو ساعت دیگه اون زمین‌ها با قیمت کمتر مال تو میشه.
-  چی؟  تادوساعت؟  آخه چه‌طور ممکنه؟
-  چیه؟  بدت اومد؟  آخی!
-  سهند روی اعصابم نرو که روجنازه‌ات راه میرم،  میگم چه‌طوری این کار رو کردی؟
-  خیلی ساده بود!  نقطه ضعفش اون تسویه حساب شخصی و زنش بود،  برای همین رضایت داد.
-  خوشم اومد!
-  دستور بعدی چی هست آرنولد؟
-  باید بهم وقت بدی،  فکرهای زیادی توی سرم هست.

@همکار ویراستار

ویراستار: @Gisoo_f.

@هــhanaــانا. @reyyan. @JANAN-OOO. @A_N_farniya@ساربان دل. @Fateme Cha. @Yas_82515. @Viyana. @Maria. @Ghazal. @Sanaz87@مانشMansh. @کاکائو. @نرجس. @m.azimi. @اوپاکاروفیل

@Fa.m@hananeh

ویرایش شده توسط یگانه جان
نیم فاصله وکلماتی که نیازبه ویرایش داشتند
  • لایک 32
  • تشکر 3

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B2%DB%

دسیسه بازی 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت  دوم:

با گفتن این جمله تماس قطع شد،  ماشین رو جلوی در خونه پارک کردم و از ماشین پیاده شدم.
گام‌های بلندی به سمت ویلا برداشتم و کلید رو داخل قفل چرخوندم.
فکرم بدجوری درگیر اون دختره آروم شده بود،  آخه مگه میشه؟  مگه داریم؟  هوشنگ و هانده این‌قدر نامردن زیرورو می‌کشن،  جزئی از قاچاقچی‌های حرفه‌ای آدم و اسلحه هستن.
اون‌وقت اون دختر،  اون دخترمعصوم، شباهت زیادی به سانازداشت؟ سانازمگه زندس؟  چه‌طوری با این‌ها فامیله؟  چرا با نفرت به هوشنگ نگاه می‌کرد؟  چراباهانده اون‌طور حرف زد؟  مگه نمی‌دونه که این‌ها چه‌کارن؟
اَه ولش کن بابا!   اصلاً به من چه؟ خلایق هرچه لایق.
درخونه رو باز کردم و کت رو از تنم کندم و روی مبل پرت کردم و خودم رو روی کاناپه ولو کردم و به سقف چشم دوختم.
صدبار اتفاقات جشن رو با خودم مرور کردم؛  ولی باز هم نتونستم دلیل منطقی برای وجود اون دختر توی اون جشن پیدا کنم.
یک لحظه هم نمی‌تونم که فراموشش کنم،  حالت چشم‌هاش و طرز نگاهش به هوشنگ یک حالت خاصی داشت.
احساس کردم یک اتفاقی بین اون‌ها افتاده،  دست‌هاش موقع حرف زدن با هوشنگ مشت می‌شد و ناخن‌هاش توی کف دستش فرو می‌رفت.
هیچ چیزی نمی‌تونه بدون دلیل و بی‌اهمیت باشه،  این جمله‌ای بود که پدرم همیشه بهم یادآوری می‌کرد،  بخاطر همین هم تا قبل از این حتی یک‌بار گیر پلیس‌ها نیفتاده و افرادش نتونستن که به ما خیانت کنن؛  اما الان این چیزها مهم نیست،  مهم این هست که از فردا اون زمین صدهزارهکتاری هست  که برای من میشه.
سهند بچه با جنم و با عرضه‌ای هست، البته بعضی اوقات گندمی‌زنه به همه‌چیز  خوشم میاد که میشه  روش حساب کرد.
یکم دیگه چشم‌هام و به سقف دوختم،  تا کم- کم چشم‌هام سنگین شد و خوابم برد.
صبح با صدای زنگ موبایل از جا بلند شدم، چشمان خمارم رو به سختی بازکردم، پتوروکنارزدم ودستم روبه لبه‌ی تخت گرفتم تابلندشوم،   به سمت دستشویی رفتم و آب سرد رو باز کردم وآب رو به صورتم زدم، نگاهی از توی آیینه دیواری دستشویی به خودم انداختم،  دو تا سیلی توی گوش خودم نواختم و از دستشویی خارج شدم.
سر میز صبحونه رفتم و با عجله لقمه‌ها رو داخل دهنم گذاشتم،  دوسه تا لقمه خوردم و به سمت کمد لباس‌ها رفتم‌.
کت آبی نفتی و شلوار لیِ تنگ  رو از کاور بیرون آوردم و با عجله پوشیدم.
خواستم کفش‌هام رو بپوشم که زنگ موبایلم به صدا دراومد. 
به محض جواب دادن موبایل صدای نحس سهند بلند شد که گفت:
-  ببین آرنولد یکم طولش بده بعد بیا.
-  چی؟ چراسهند؟  چی‌شده؟
-  ببین این جهان دخترش اومده میگه این زمین برای ما است بابام هم راضی به فروختن این زمین نیست،  من نمی‌ذارم مفت از چنگش در بیارین.
-  مگه جهان دخترداشت؟ اصلأ حالا چه ربطی به زود اومدن یا نیومدن من داره؟
-  می‌خوام بری  بالا سر تخت  شیوا   وقتی بیهوش هست،   تفنگ رو بذاری بالای سرش تا شاید بتونیم معادله رو جوش بدیم.
-  نیازی نیست!  خودم میام درستش می‌کنم.
منتظر جواب سهند نشدم و گوشی رو قطع کردم.
به سرعت پله‌ها رو دو تا یکی طی کردم و خودم رو از در بیرون پرت کردم. 
سوارماشین شدم،  پام رو روی پدال گاز فشار دادم و تا محضر تخته گاز رفتم.
ساعت نگاه کردم چیزی حدود هشت و سی دقیقه بود.
وارد محضر که شدم با صحنه عجیبی روبه‌رو شدم،  این دختر که طرف حساب ما شده بود،  همون   دختر محجبه دیشبی بود که تو مهمونی هوشنگ هم بود.
عجب‌!  این طرف حسابه من هست؟!
صدام رو با تک سرفه‌ای صاف کردم و اخم‌هام رو درهم کشیدم و روبه   جهانگیر گفتم:
-  چی‌شده؟  مشکل چیه؟
جهانگیر هم دست و پاش رو گم کرد و گفت:
-  چی... چیزه قربان... این دختر...  امضا کنیم.
اون دختر هم سرش  رو بالا گرفت و توی چشم‌هام زل زد و با جدیت تمام گفت:
-  واقعاً تو فکر می‌کنی من اجازه میدم که تمام دار و ندار ما رو بالا بکشی؟
پوزخندی تحویلش دادم وگفتم:
-  نترس!  اموالتون رو بالا نمی‌کشم.  ما با سگ‌های وفادارمون کاری نداریم.
-  بهتره درست حرف بزنی!  من اجازه بی‌احترامی بهت‌ نمیدم .
-  من هرجور بخوام حرف میزنم.
شما سگ‌های وفادار منین،  هر وقت هم بدرد من نخورید،  هِری!
ضمناً گوشت سگ مرده هم فقط بدرد لاشخورها می‌خوره،  پس بهتره هوس مردن نکنید. 
دستش رو بالا برد و سیلی محکمی به گوشم نواخت و گفت:
-  نه!  من نمی‌ذارم این اتفاق بیوفته،  ضمناً راجب خانواده من درست حرف بزن.

بازوش روگرفتم وتابی بهش دادم که آخی ازدردگفت وچهرش ازشدت دردکبودشد، بعدازیک دورپیچوندن دستش یقش روگرفتم وهلش دادم سمت میزدفتروگفتم:
-  توکی هستی؟  چرا انقدرگستاخی دخترجون؟ پس  به مرگ شیوا راضی هستی؟
دست‌هاش رو مشت کرد ودندون‌هایش روبه هم سابیدو دوباره گفت:
-  چرا این کار رو می‌کنی؟ توکه این‌طوری نبودی؟ 
پوزخندی زدم وادامه دادم:
-  خب! چون اون زمین از اولش هم مال بابات نبود،  مال من بود،  جهان به پدرم خیانت کرد و این زمین رو بالاکشید،  حالا من می‌خوام حقم رو پس بگیرم.
نگاه تاسف باری به من انداخت وگفت:
-  فکر نکن من  با تمام کارهای پدرم(جهان) موافقم که دارم این حرف رو میزنم؛  ولی تو داری در اذای حق طبیعی،  با  پدرم معامله می‌کنی،  این منصفانه نیست.
ابروهام روباتعجب بالا انداختم، بهش نگاهی کردم وگفتم:
-  منظور؟
کمی مکث کرد و گفت:
-  نفس کشیدن حق طبیعی مامان منه؛   ولی تو داری بخاطر این حق تنفس از بابام پول می‌گیری.
مثل این می‌مونه که من بخاطر این‌که تو حرف میزنی ازت بخوام باج بگیرم.
اگر می‌خوای زمین رو بگیری بگیر،  من حرفی ندارم؛  ولی حداقل وارد معامله معقولانه‌تری می‌شدی تااین‌طور تومهلکه گیرنکنی.
ازحرفش هم خنده‌ام گرفته بود،  هم یک‌جورایی حرفش منطقی بود.  
سرم رو تکون دادم و گفتم:
-  حرف آخرت رو اول بزن.
-  با لبخندی که روی لب‌هاش شکل گرفت گفت:
-  من این زمین رو امروز به نام تو میزنم؛   ولی در اذاش یک زمین دیگه ازت می‌گیرم و تو وکالت تام میدی و این هم بدون که اگر بخوای صدمه‌ای به هر کدوم از اعضای خانواده‌ام بزنی علی‌رغم میل باطنیم مجبور میشم  جای پدرت و... . 
دیگه ادامه نداد.
چشمام ازفرط تعجب گردشد، این داشت چی می‌گفت؟ محو تماشاش شدم وچیزی نگفتم، بخاطر بابا مجبور شدم حرفی نزنم.  بدجور رو دست خوردم. 
جهان و زنش از این عرضه‌ها ندارن که بخوان جلوم ایستادگی کنن؛  اما این دختر این کار رو کرد.
نگاهی ازروی حرص بهش انداختم و دوباره گفتم:
-  تو از کجا می‌دونی پدر من کجا است؟  جهان هم که چیزی نمی‌دونه. 
کف دستش و جلوی صورتم گرفت   و هیچ حرفی نزد.
توی کف دستش با خودکار آدرس و شماره تلفن بابا نوشته شده بود،  با خط خود بابا نوشته شده بود.
این غیرممکن بود.  نه! مگه میشه؟ این حجم از زیرکی وباهوشی من رو یادیک نفرمی‌انداخت، یادساناز! ساناز!  همون‌که زندگی من رو بهم‌ریخت، همون که فراموش کردماچه قول وقراری باهم داشتیم.

@همکار ویراستار

ویراستار: @Gisoo_f

@دختر سیاه@دخترخورشید. @دختر هزار چهره. @ℳ.R. @masoo. @JANAN-OOO. @KHODA_12. @مدیر منتقد..  ..@نازی نیما @هزارچهره @hadis.pnh

@فاطیما. @Z.A.D. @arabely3344. @Viyana.

. @Atria  @Masoome..

@A_N_farniya@نیکتوفیلیا @مانشMansh. @reyyan

ویرایش شده توسط یگانه جان
نیم‌فاصله و کلماتی که نیاز به ویرایش داشتند
  • لایک 31
  • تشکر 2
  • غمگین 1

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B2%DB%

دسیسه بازی 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

# پارت سوم 

آخه این چه‌طور ممکنه؟  اون از بابای من چه‌طور خبر داره؟
به هرحال نمی‌تونستم حرفی بزنم چون این دختر خوب دست من رو خونده بود.
با کلافگی سرم رو تکون دادم و روبه جهان کردم و گفتم:
-  آفرین!  دخترت رو خوب تربیت کردی،  دیگه جلوی من قدعلم می‌کنه؟  سگ خور اون زمین مال خودتون.
باز اون دختر لبخندی زد و روبه من گفت:
-  نوچ!  نمیشه.
یعنی اگه بگم تو اون لحظه می‌خواستم سر این دختره آرام رو بکوبونم توی دیوار دروغ نگفتم،  آخه اصلاً چی می‌خواد؟
با خشم نگاهش کردم وگفتم:
-  الان دیگه مشکلت چیه؟
-  هیچی خواستم بگم سگ خور نمیشه.
نفسم رو با حرص فوت کردم و رفتیم سر قرار داد،  اون زمین صدهزارهکتاری برای ما شد و اون  زمین هزارهکتاری هم که مال خودشون بود و بابای من از این‌ها گرفته بود،  دوباره به خودشون برگشت.
کاش فقط یکم از این زرنگی آرام رو هوشنگ و سهند داشتن که اگه داشتن این‌طوری  الان از یک دختر رو دست نمی‌خوردیم.
بعد از امضای قرار داد نگاهی چپ-  چپ به سهند انداختم و اون هم از خجالت سرش رو پایین انداخت.
از شدت عصبانیت سرخ شده بودم،  مثل دیوونه‌ها سوار ماشین شدم و پام رو روی پدال گاز گذاشتم و تا تونستم فشار دادم.
سرعتم به صدوهشتادتا دویست رسیده بود،  داشتم دیوونه می‌شدم.
شکست برای من خیلی بد بود؛  ولی شکست از یک دختر،  اون هم دختر زیر دستم سخت بود،  سخت که نه مفتضحانه بود. 
سهند ترسیده نگاهم کرد و بریده-  بریده و یواش گفت:
-  ببین آرنولد... .
اجازه حرف زدن بهش ندادم و با خشمی که توی صدام موج می‌زد گفتم:
-  خفه شو! آبروی من رو بردی سهند،  اصلاً حالیته که دختره   اندازه صدتای من و تو زرنگی داره؟  مگه نگفتی بابام زندانه؟  پس این چی می‌گفت؟
-  آرنولد خب شاید الکی گفته باشه. 
-  مسخره است!   باخط بابام روی دستش اسم و آدرس و شماره تلفن بابا نوشته شده بود،  می‌دونی پایین کف دستش هم نوشته شده بود کمک؟!
-  می خوای دنبالش کسی رو بفرستم؟
-  نه!  تو گند نزن  بقیش پیشکش.
-  خب اگه این دختره می‌دونه،  پس جهان هم باید بدونه کامبیز کجا است دیگه درسته؟
-  نه!  مطمئنم جهان چیزی نمی‌دونه وگرنه به من می‌گفت،  این آرام یک مدرکی دستش هست وگرنه حتی  جرئت این‌که توی گوش پسر بزرگ و ارشد کامبیز بزنه رو نداشت؛  اما از کجاش رو نمی دونم.
-  الان تو می‌خوای که این رو بفهمی درسته؟
لبخند موذیانه‌ای زدم و به آرومی گفتم:
-  آره؛  اما به شیوه خودم.
متعجب نگاهم کردوگفت:
-  یعنی تو هم به اونی فکرمی‌کنی که من هم فکرمی‌کنم ؟
-  آفرین!
سهند من رو جلوی خونه پیاده کرد و خودش دنبال کارهاش رفت. 
اصلاً حوصله حرف زدن رو نداشتم.
کتم و درآوردم وبه چوب لباسی آویزون کردم و به سمت حموم رفتم تا یک دوش آب گرم بگیرم.
فک زدن با این دختره آرام خیلی خستم کرده بود. 
دوش آب گرم رو باز کردم و زیرش رفتم؛  اما همه اون مدتی که توی حموم بودم،  باز هم فکرم مشغول آرام و حرف‌هاش بود.
چه ارتباطی می‌تونه بین آرام و پدر من وجود داشته باشه؟  چرا آرام؟
یک چیزی این وسط درست نیست! آخه این همه آدم هست توی این شهر که از ما کینه داره،  اون‌وقت این دختر بابای من رو مخفی کرده بود؟
یعنی بین هوشنگ و آرام ارتباطی وجود داره؟
با تنی مثل جنازه ازحموم بیرون اومدم و خودم و زیر دستگاه ماساژور انداختم.
خداوکیلی چه‌قدر بده که سهیل و شهلا نیستن و مجبورم تنهایی کارها رو انجام بدم.
بالاخره تا دو روز دیگه شهلا و سهیل هم بر می‌گردن.
بعد از تموم شدن ماساژ،  انگار روح از بدنم جدا شد به سرعت چشم‌هام رو بستم و به هیچ چیز دیگه‌ای هم فکر نکردم.
وقتی ازخواب بلند شدم نگاهی به ساعت انداختم  ساعت سه‌ظهر  رو نشون می‌داد،  تا یک ساعت دیگه باید پیش شقایق باشم.
شقایق کیه؟ سوال خوبیه؟
شقایق دختر بزرگ چنگیز کسی که من باهاش بخاطر انتقام شیرینم ارتباط گرفتم.
خیلی خوب یادم میاد اون روزها رو،  من اون موقع شش سال بیشتر نداشتم،  چنگیز و افرادش اومدن جلوی خونمون و مادرم رو بردن و بعدهم دیگه ازش خبری نشد.
اون صدای ناله‌های مادرم رو نمی‌تونم فراموش کنم.
باید یک برنامه بریزم تا رمز معمای گم شدن پدرم رو پیدا کنم.
کی؟ چه‌طور؟  برای چی؟  بابای من رو داره از بازی خارج می کنه مهمه!
این که رابطه بین بابا و آرام و جهان چیه مهمه!
به سمت کمد لباس‌ها رفتم و تیشرت سفیدی که این شقایق برام خریده بود رو پوشیدم.
موهامم ژل زدم و راهی کافه مطبخ شدم.
 

ویراستار:@Gisoo_f.

@همکار ویراستار

 @masoo. @K.A. @زری بانو. @عشق بی انتها. @reyyan.    @ملیکا ملازاده. @خدانگهدار. @کاکائو. @Gh.azal. @Masi.fardi

@شقایق.نیکنام. @آیلار مومنی. @خاتم@Ghazal. @شقایق.نیکنام. @مانشMansh. @masoo

 

ویرایش شده توسط یگانه جان
نیم‌فاصله و کلماتی که نیاز به ویرایش داشتند
  • لایک 28
  • تشکر 3

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B2%DB%

دسیسه بازی 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم:

وارد کافه که شدم نگاهی به اطراف انداختم،  اول سمت چپ و بعد هم سمت راست رو نگاه کردم؛  اما شقایق رو ندیدم.
باخودم گفتم  حتماً نیومده برای همین خواستم برم سر یک میز منتظرش بنشینم تا بیاد؛  ولی یک‌دفعه از پشت سر یکی دستش رو روی چشم‌هام گذاشت و محکم فشار داد و با صدای نازکی گفت:
-  اگه گفتی من کی‌ام؟
دستش رو کنار زدم و گفتم:
-  شقایق!  دستت رو لطفاً بردار.
یک حالت لوس مانند به خودش گرفت و دوباره صداش رو نازک کرد وگفت:
-  خب آخه  آرنولد خوشگلم تولدت بود! خواستم سوپرایزت کنم. 
اَداش رو درآوردم و گفتم:
-  خب آخه آرنولد خوشگلم تولدت بود خواستم سورپرایزت کنم. 
-  عه  آرنولد!
وارد اون اتاق رزرو شده‌ی شقایق شدیم،  با تزئیینی که اتاق وی آی پی شده بود،  تعجب کردم و جا خوردم، ازاین دوست‌داشتن‌های الکی حالم بهم می‌خوره.
کف سالن با گل برگ‌های  قرمز تزئین شده بود و بارنگ قرمز وسطش حرف اول انگلیسی آرنولد بزرگ نوشته شده بود.
شمع‌های فانتزی دورتادور میز گذاشته بودن و بادکنک آرایی هم دیگه جای خودش رو داشت. 
از طرف دیگه یک کیک کاکائویی با عکس یک اسلحه برام سفارش داده بود.
نگاهی تحسین آمیز به شقایق انداختم و گفتم:
-  اوه!  کی میره این همه راه رو؟
اون هم لبخندی زد و گفت:
-  آرنولد!  تو جون منی،  همه زندگیمی،  واست جونم رو هم میدم.
حالم از این حرف‌ها و دروغ‌هاش بهم می‌خورد. 
با هم سر میز نشستیم و کیک رو بریدیم،  باکیک بازی-  بازی می‌کردم که شقایق گفت:
-  چته؟ چرا پکری؟  من کار بدی کردم؟  نباید تولد برات می‌گرفتم؟
-  نه شقایق!   این‌طور  نیست.  توی کارم خلال ایجاد شده،  فکرم مشغوله اون هست.
-  چرا؟ چه اتفاقی افتاده مگه آرنولد؟
-  ولش کن!   چیز مهمی نیست. 
نیم ساعتی ما توی همون حال و هوای  مزخرف بودیم که دیدم شقایق دستش رو برد سمت کیفش و یک جعبه کادو پیچ شده جلوم گذاشت و باخنده گفت:
-  تقدیم به شما آقای من!
من هم لبخند مصنوعی زدم و با تعجب ابروهام رو بالا دادم و گفتم:
-  این چیه؟
-  بازش کن می‌بینیش.
خیلی آهسته شروع کردم به باز کردن چسب‌های کاغذ کادوی اون جعبه،  وقتی جعبه باز شد با صحنه عجیبی روبه‌رو شدم.
این که همون،  نه امکان نداره!  آخه چه‌طور ممکنه؟
این کادوی شقایق همون چیزی بود که دنبالش بودم،  همون کُلت کمری بود که مدت‌ها دنبالش بودم.
به‌ طور ساختگی؛  ولی جوری که شقایق نفهمه ذوق کردم گفتم:
-  از کجا می‌دونستی که من شیفته این اسلحه‌ها هستم؟
-  خب دیگه!
-  خوشحالم که خوشت اومده،  خیلی نگران این بودم که دوست نداشته باشی.
-  این چه حرفیه آخه عزیزم.
بعد از کمی شوخی و خنده که کردیم،  از کافه بیرون اومدم و سوار سانتافه‌ام شدم.
تو راه باز حالت تصویری ماشین رو فعال کردم و با سهند تماس رو برقرار کردم:
-  الو سهند!
-  بَه!  سلام بر شاهِ شاهان!
-  شد یک‌بار مثل آدم جواب بدی سهند؟
-  خب حالا!  حرفت رو بزن.
-  ببین سهند تو باید یک اطلاعاتی راجب این دختره  آرام برام به دست بیاری.
پوزخند تمسخر آمیزی زدم و ادامه دادم:
-  البته اگه گند نمی‌زنی!
-  هوف!  آرنولد یک‌بار حالا یک چی شد،   تو هم هی بزن توی سر من،  مگه کف دستم رو بو کرده بودم که این‌طوری میشه و دختره از بابات اطلاعات داره؟
-  خب حالا!  خرجم زیاد میشه،  من دارم  جایی میرم،  گوشیم رو خاموش می‌کنم،  نگران نباش!
-  باش!
تماس رو قطع کردم،  نگاهی به خیابون انداختم،  دیدم توی ترافیک افتادم، چراغ قرمز بود و ماشین‌ها پشت سر هم  وایساده بودن.
نگاهی به خانواده‌ها انداختم،  بعضی‌ها کلافه بودن و بعضی‌ها سرشون توی گوشی بود.
بعضی مردها سر بقیه داد می‌کشیدن و فحش‌های زشتی می‌دادن.
کمتر خانواده‌ای بود که از این اوقات بهترین استفاده رو بکنه.
نگاهم به دختر بچه‌ای تقریباً پنج ساله افتاد که از توی  ماشین برام دستش رو با لبخند بچگانه شیرینی که داشت تکون می‌داد و نگاهم می‌کرد.

@همکار ویراستار

ویراستار: @Gisoo_f

@HASTI.z. @Habib. @K.A. @نیکتوفیلیا. @Masi.fardi. @Azin18. @reyyan. @Y_1385. @اوپاکاروفیل. @آیلار مومنی. @آتنا شکاری. @masoo@Imaryam.   @FAR_AX. @شقایق.نیکنام. @Nilay07. @Gh.azal. @مانشMansh.

@bita.mn. @Banoo.Alashi.   

. @دخترخورشید. @دخترسیاه

ویرایش شده توسط یگانه جان
نیم‌فاصله و کلماتی که نیاز به ویرایش داشتند
  • لایک 24
  • تشکر 3

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B2%DB%

دسیسه بازی 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم:

بالاخره چراغ‌ها سبز شد و ماشین‌ها با سرعت زیاد شروع به حرکت کردن.
باید یک سر هم پیش جهان می‌رفتم،  ببینم این دختره آرام حرف حسابش چی هست. 
چرا این حرف رو زده؟  از اون روز که این حرف رو زده من  اعصابم بهم ریخته.
هزاران سوال توی سرم چرخ می‌زنه که باید از جهان و دخترش آرام بپرسم.
صد بار سوال‌ها رو با خودم مرور کردم،   ترمزی جلوی خونه‌اش زدم و ماشین رو پارک کردم.
خب جهان چون زیر دست ما بوده،   وضع خوبی مثل ما نداره،  اون‌ها توی یک خونه کوچک‌تری زندگی می‌کردند.
زنگ خونه رو فشار دادم و پس از باز شدن در وارد خونه شدم.
یک خونه دویست متری داشتن وقتی وارد خونه میشی،  نگاهت اول از همه به حیاط خلوتش میوفته که  گل‌های یاس اطرافش رو گرفته،  بعد از اون از در ورودی وارد سالن اصلی میشی.
وارد خونشون شدم و خونه رو روی  سرم گذاشتم و گفتم:
-  جهان!  جهان کدوم گوری هستی؟
جهان از اتاق بیرون اومد و گفت:
-  چی شده آقا؟  اتفاقی افتاده؟
صدام رو از قبل بالاتر بردم و گفتم:
-  این دختره آرام کجا است؟
جهان سعی در آروم کردن من داشت و هی با التماس می‌گفت:
-  آقا چی‌شده؟  اتفاقی افتاده؟
-  گفتم جهان بگو گمشه بیاد بیرون از اون اتاق کوفتیش،  حوصله ندارم.
پوزخندی از روی حرص زدم و گفتم:
-  کسی جرئت حرف زدن روی حرف من رو نداشت؛  اما این دختره آرام این کار رو کرد.  چرا؟  نمی‌دونم.
-  چیزی شده؟  چرا این‌قدر شما سر و صدا به پا می‌کنی؟
نگاه همه به سمت آرام رفت که با آرامش عجیبی که توی چشم‌هاش موج می‌زد،  به من چشم دوخته بود.
حالت چشم‌هاش وقتی نگاهت می‌کرد،  خیلی عجیب و خاص بود،  حس خوبی بهت القا می‌کرد.
با همون جدیت قبل گفتم:
-  یادته توی محضر به من چی گفتی؟ 
-  خب! چی گفتم؟
-  باخط بابام نوشته شده بودی روی کف دستت که   می‌دونی جاش کجا است!  یادته؟
-  درسته!
-  خب کجا است؟
لبخند ملیحی زد و گفت:
-  چرا باید بهت اعتماد کنم و بگم؟ از کجا معلوم که بلایی بعدش سرم نیاری؟
دوباره خشمگین شدم،  به سمتش حمله کردم و هلش دادم سمت دیوار،   یقه‌اش رو دو دستی گرفتم و گفتم:
-  ببین بچه جون من رو نمی‌تونی دور بزنی.
این رو بهتره بدونی هر کی با آرمانیان دَر افتاد،  از زندگی وَر افتاد.
-  باشه!  بهت میگم کجا پدرت کجا است.  اگه جرئتش رو داشتی دنبالش برو.
دستم و از روی یقه‌اش برداشتم و گفتم:
-  منظورت چیه؟
توی چشم‌هام زل زد و گفت:
-  پدرت پیش  چنگیزخان هست.  زمانی که گیر پلیس‌ها میوفته،  شبانه یکی از افراد چنگیز به نام طُغرل میره و پدرت و از زندان فراری میده.
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
-  از اون‌جایی هم که  چنگیز از ارتباط تو با شقایق ناراضی بوده،  پدرت رو گروگان می‌گیره تا نتونی با شقایق بازی کنی.
پدرت هم به جهان یعنی عموی من زنگ می‌زنه که کمک ازش بخواد،  جهان اون موقع نبود و گوشیش این‌جا بود،  من هم گوشی رو برمی‌دارم و پدرت به من گفت که این‌ها رو به تو بگم.
پوزخندی زد و گفت:
-  من هم دیدم تو می‌خوای اموال ما رو بالا بکشی برای همین   توی محضر بهت گفتم.
با شنیدن این حرف‌ها سرم گیج رفت،  چنگیز دست من رو خونده بوده،  من قرار بود شقایق رو بازی بدم؛  ولی اون و پدرش من رو بازی دادن‌.

روی مبل نشستم و آرام رفت توی آشپزخونه تا برای من آب قند بیاره.
بعد از چند دقیقه آب قند رو دستم داد و گفت:
-  بیا این رو بخور؛  ولی حرص نخور،  همیشه یک راهی هست.
-  اخم‌هام رو توی هم کشیدم و گفتم:
-  چی میگی تو؟  چه راهی؟

 چشمکی زد و گفت:
-  اما من یک راهی بلدم.
چشم‌هام رو به صورتش دوختم که گفت:
-  فقط هرچی که میگم رو باید گوش کنی. 
کلافه سری تکون دادم و گفتم:
-  خیلی خب!
اون هم نقشه‌اش رو برام موبه‌مو تعریف کرد.
بعد از شنیدن حرف‌هاش در رو محکم بهم کوبیدم و از خونشون خارج شدم.
دستی کلافه به موهام کشیدم و سوار ماشین شدم،  دیوونه کننده بود.  آخه من چه‌طوری به این دختره اعتماد کنم؟
دستم رو به آرومی داخل جیبم فرو بردم تا نگاهی به ساعت بندازم.
دیدم ای وای!  یادم رفته که گوشیم رو روشن کنم.
گوشیم رو روشن کردم و ضبط صوت ماشین رو هم فعال کردم.
آهنگ عاشق‌کش از ایمان پخش می‌شد:
چشمان تو عاشق کش و دیوانه پسندن
با دیدن تو هوش وحواس می‌رود از دست
زیبای من لبخند بزن ای‌جان من
آرام جان با من بمان،  جانان من
با هر بیت از این آهنگ یاد آرام می‌افتادم.  از اون شبی که توی جشن هوشنگ دیدمش،  تا امروز یک حس خوبی بهش پیدا کرده بودم.
مثل تو هر چه که باشد می‌خوانمت عشق!  می‌خوانمت عشق!
سهم من هرچه که باشی کم دارمت عشق،  کم دارمت عشق
مهر تو بر دلم افتاد ای‌حضرت عشق 
ای حضرت عشق
نمی‌دونم یعنی ممکنه حس من نسبت به آرام حسی فراتر از یک تحسین باشه یا نه؟

@همکار ویراستار

ویراستار: @Gisoo_f

. @K.A. @Imaryam. @Z.A.D. @Bhreh_rah. @Masi.fardi. @Shabnam. @lavender. @m.azimi. @Fa.m. @Gh.azal. @.Aryana.. @Viyana. @Omaay. @دخترخورشید. @آتنا شکاری. @آیلار مومنی. @ماه پری. @دخترسیاه. @شقایق.نیکنام. @مانشMansh. @سادات.۸۲. @اوپاکاروفیل@bita@.Abi.AR. @masoo. @parastsh.shafie.poor

ویرایش شده توسط یگانه جان
نیم‌فاصله و کلماتی که نیاز به ویرایش داشتند
  • لایک 20
  • تشکر 3

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B2%DB%

دسیسه بازی 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

لبخندی رضایت مند زدم و با بدجنسی ابروهایم را بالا انداختم. بافکری که درسرم چرخ می‌زنه، نیشخندی می‌زنم وبه عکس العملش فکرمی‌کنم،  قطعا اون دختری که ابروهای به هم پیوسته داره، با چشمان گربه ای وخرمایی رنگ دیوونه کنندش ، من رو از پا می اندازد.

آرام!  این اسم رو چندبارپشت سرهم تکرارکردم وگفتم:

-آرام!   چقدراین اسم زیباست وبهش میاد، آرامش خاصی توچشم هاش موج می‌زنه، حرف زدنش، راه رفتنش، همه ازجذابیت خاص ولوندی برخورداراست‌.

دلم برای تمام روزهایی که من وساناز لحاظات خوشی روباهم داشتیم پرکشیده، اماحیف که نمی‌تونم ببخشمش واگربفهمم کجاست بایک ضربه لهش می‌کنم.

آره حسی که نسبت به آرام پیداکردم، حسی فراترازیک حس خوبه.  آره!  من عاشقش شدم.

عاشق آرامش توچشماش، عاشق مهربونی هایش.

تلفن درجیبم به لرزش افتاد، گوشی رو ازجیبم در آووردم، نگاهی به صفحه گوشی انداختم، اسم سهند رو، روی  صفحه دیدم.

بابی حوصلگی تمام، تماس رو برقرار کردم:

- الو سهند؟ چی شده؟ اتفاقی  افتاده؟

-آمار این دختر خانم ودر آوردم.

لبخندی مکش دار روی لب هایم نشست و پرسیدم:

- خب! چی شد؟

- بین داداش من، پدرت توسط طغرل آدم چنگیز آزاد شده ولی چنگیز ازاین دخترخواسته تا باهاش همکاری کنه وباکمک هم تورو زمین بزنن، جریان تو وشقایق هم توسط این دختربوده که چنگیز فهمیده، امانمی‌خوای بدونی چطوری باچنگیز همکاری می‌کنه؟

نفسی عمیق کشیدم و گفتم:

- نه! فقط بگو چکارکنیم الان؟

سهند پوزخندی زد و گفت:

- معلومه باید واردمعامله بشی باجهان.

ازحرص لبم وگازگرفتم ودستهام ومشت کردم و گفتم:

- چی؟  من با جهان معامله کنم؟  می‌فهمی  چی میگی؟

- آرنولد! توروخدا بس کن، توکه بهترازمن جهان رو می‌شناسی، اون باچنگیز میونه خوبی نداره، مطمئن باش حالا که پای کامبیز وسطه حتما کمکش می‌کنه.

- خیلی خب! اما یک درس حسابی بایدبه این دختربدم.

- اونم به وقتش. نگران نباش!

لبخندی شیطنت وارمی‌زنم وبه فکرفرومی‌روم، یعنی این دختر خانم واقعا فکرکرده که من ازخیراون زمین می‌گذرم ومی‌تونه هرکاری دلش خواست بکنه؟

جالبه! یعنی انقدرمن واحمق فرض کرده؟

نمی‌دونم چرا ولی یک جورایی همه چی عجیب شده.

راهی خونه می‌شم،  از پشت در ریموت رومی‌زنم و واردمی‌شم.

باواردشدن من سهیل وشهلا هردو به استقبال من میان.

شهلابا شوق جلو اومدو دستهاش وبازکردوگفت:

- مادر،الهی دورت بگردم،دلم برات تنگ شده بود.

به سختی خودم رواز آغوشش بیرون کشیدم وبی توجه واردخونه شدم.

در ورودی سالن اصلی وبازکردم، اون مجسمه بزرگ وسفید رنگ کنارسالن نمایان شد.

بوی غذا ازآشپزخونه می‌پیچید، دلم بدجوری ضعف رفته بود اما خودم رو بی توجه نشون دادم وازپله ها بالارفتم.

کتم رو ازتنم کندم وبه کاور اتاقم آویزون کردم، باتنی خسته روی تخت دراز کشیدم وبه معامله‌ای که قراربود باجهان بکنم فکرکردم.

بایدطوری ترتیب معامله رو بدیم که این دختراونجا نباشه، چون اگه بازبخوادجلوی من روبگیره، معلوم نیست چه بلایی سرش میارم.

همه‌ی اتفاقاتی که تواین دوهفته افتاده رو یکباردر ذهنم مرور‌کردم.

تولدهوشنگ.....نگاه تنفرآمیزاون دختر...فرداصبح آرام توی محضر....کمک به من... همدستی باچنگیز.....

نچ‌! هنوز یک جای کار داره می لنگه، نمی‌دونم کجای کاراشتباهه ولی مطمئنم یک چیزی این وسط درست نیست.

- آرنولد! مادربیا غذاحاضره.

مثل اینکه شهلا غذاش حاضره وبایدبرم سرمیزنهار.

سرمیزنهار، باغذام بازی بازی می‌کردم،شهلاخانم نگاهی نگران بهم انداخت وگفت:

- مادر چی‌شده؟ چرا انقدرپریشونی؟

باکلافگی سرم رو تکون دادم وگفتم:

- هیچی شهلاخانم. چیزمهمی نیست.

بالبخندمهربونی که همیشه برلب داشت گفت:

- مگه می‌شه؟ چیزمهمی نیست که تورو اینطوری بهم ریخته؟

دیگه حرفی نزدم وسرم رو پایین انداختم ومشغول خوردن ماهی شکم پری که شهلا خانم درست کرده بود شدم.

قبل ازتموم شدن غذا، دیدم سهند یک عکس برام فرستاده وزیرش نوشته که حتما بازش کن.

اون عکس رو بازکردم، باصحنه عجیبی روبرو شدم، وای این معنیش چی می‌تونه باشه؟

آخه؟ آخه؟ این اینجا چکارمی‌کرد؟ یعنی آرام همون... نه امکان نداره.

 

@همکار ویراستار

ویراستار: @Gisoo_f

 @Gh.azal @janan @hadis.pnh @نارسیس بانو.arabzade @خلناز @نارسیس عرب زاده @بانوی سیاه @دخترخورشید @دخترسیاه @جانان بانو @.Abi.AR @Reyhaneh_ghadiri @reyyan @Im_mdi @Imaryam @mahdiye11 @K.A @مانشMansh

ویرایش شده توسط یگانه جان
  • لایک 20
  • تشکر 3

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B2%DB%

دسیسه بازی 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

 

انگار تنها راه خلاصی من از چنگیز همون آرام هست فقط.

توی عکس‌هایی که سهند برام فرستاده بود،

چنگیز جلوی در دانشگاه، آرام رو گرفته و تاخورده بهش کتک زده.

اون دخترهم هیچی نگفته وباحالی زار روی زمین افتاده.

بعداز رفتن چنگیزهم اونو به بیمارستان منتقل کردن، شاید اگه تواین شرایط سراغش برم، صفحه بازی به نفع من برگرده ونیاز نباشه که دست وبهم بزنم.

باید مهره‌های شانسم رو یکی یکی روکنم، حتی اگرشاه نباشم می‌تونم با تک بودن شاه و دوربزنم.

دیگه زمان زیاد نمونده تاکلید حل این معما روپیداکنم.

باسرعت وشتاب پله‌ها رو دوتایکی کردم‌وراهی اتاقم شدم، کت توسی رنگم وبرداشتم وبه سرعت ازخونه خارج‌شدم‌.

پیامکی بااین مضمون به سهند دادم:

- ببین سهند! سریع خودتو به بیمارستان برسون و هرطورشده برو تواتاق این دختر، نباید بزاریم کسی قبل ازما اون دخترو ببینه وباهاش حرف بزنه، فهمیدی؟

- باشه داداش!

تاجایی که امکان داشت پام رو روی پدال گاز فشار دادم، ازشدت استرس هیچی نمی‌فهمیدم، انگار مسخ شده بودم، حتی نمی‌دونم چطوری خودم وبه بیمارستان رسوندم.

واردکه شدم به سرعت سمت پذیرش بیمارستان رفتم، یک خانم جوان قدبلند و زیبارو اونجا ایستاده بود، حال من وکه دیدگفت:

- آقا! چه کمکی می‌تونم به شمابکنم؟

دستانم رو چند بار محکم بازوبسته کردم وگفتم:

- خانم آرام دریاب اینجا آوردن؟

-پرونده های رومیزش رو جابجا کردوگفت:

- شما از بستگانشون هستید؟

- بله خانم! درسته!

 نگاهی انداخت وگفت:

-خانم آرام دریاب کام فوت کردن. 

باکلافگی سرم رو تکون دادم وگفتم:

-خانم حواست کجاست‌؟ این نیست که‌.

دوباره نگاهی به پرونده ها انداخت وگفت:

- خب، یک دریاب دیگه هم هست ولی اسمش سانازهست نه آرام.

- خب حالش چطوره؟ 

- می‌تونید بریدخودتون ببینید،اتاق صدوهفده.

- متشکرم.

باسرعت به سمت اتاق این دختر رفتم، باشتاب دراتاقش وبازکردم، نفس عمیقی کشیدم، خیالم راحت شد.

خداروشکر زنده بود، بالای سرش نشستم وبهش گفتم:

- توچی وداری مخفی می‌کنی؟ آخه چنگیز باهات چکار داشت؟

آروم آروم چشمهایش روباز کردو چندباربا مظلومیت نام مادرش رو صداکرد دوباره چشماش وبست.

روی صندلی که تواتاقش بود نشستم وبه صورتش نگاه کردم، چقدرمظلومانه خوابیده بود.

حیف که من آدم این عشق بازی هاوکاراش نیستم وگرنه که همین الان یک حالی بهش می‌دادم.

آدم این کارنیستم ولی میتونم که...

بافکری که درسرم اومد، لبخند خبیثانه ای زدم و دراتاق  رو قفل زدم.

آروم آروم بالای سرش رفتم و صدای بوسیدن درآوردم.

بدبخت زهره ترک شد،باجیغ بنفشی ازخواب پرید، من روکه بالای سرش دید می‌خواست سکته کنه.

بازبونش که ازترس بند اومده بود گفت:

- تو ..تو... چکارکردی؟

قهقهه‌ای زدم،صدای خندم  به قدری زیادبودکه توکل بیمارستان پیچید.

اون فقط متعجب ومبهوت بهم نگاه می‌کرد.

بعدازچند دقیقه به خودش اومدوباگریه گفت:

- تو چکارکردی؟ آخه چرا؟

پوزخندی زدم و گفتم:

- نگران نباش! بلایی سرت نیاوردم، فقط خواستم ازتو یک زهرچشمی بگیرم.

نفسی عمیق کشید، دستش وبه سختی بالا آورد وگفت:

- یعنی تو منو نبوسیدی؟

ابروهام وشیطنت واربالادادم وگفتم:

- خب این دفعه نه، امادفعه بعدبیشترمراقب خودت باش.

به حالت سوالی نگاهم کردوگفت:

-منظورت چیه؟

تک سرفه ای کردم وگفتم:

- سوال خوبی پرسیدی! ببین دخترخوب بهتره این روبدونی که توبه طورناخواسته شایدم خواسته وارد یک بازی خطرناک شدی.

بازی که توسط من وچنگیز شروع شده، تواین بازی اگر طرف چنگیزباشی  صددرصدکشته می‌شی، چون من بانفوذی که دارم وآدمهام خیلی راحت می‌تونم دخل توروبیارم، حتی اگر من هم تورونکشم، چنگیز صد درصد وقتی کارش باهات تموم بشه دخلت ومیاره.

سرم روبالاآوردم وبه چشم های خرمایی رنگش نگاه کردم وگفتم:

- این درومی‌بینی؟ قفل شده، توسط کی؟ آفرین توسط من، خیلی راحت می‌تونم اینجا دخلت وبیارم، مطمئن باش کسی هم نمی‌فهمه که کارمن بوده چون اینجا بیمارستان من هست.

 تواین بازی اگر طرف چنگیز نباشی وطرف من باشی، تضمینی نمی‌دم که هیچ اتفاق بدی برات نیوفته ولی حداقل کشته نمی‌شی.

یکم بهش نزدیک‌تر شدم وزیرچونش روگرفتم وسرش وبالا آوردم وگفتم:

- نظرت چیه؟

دستم وپس زدو اخم هایش رو درهم فروبردوگفت:

- اگه بی‌طرف باشم چی؟

بازوی دستش ومحکم تودستم گرفتم وفشاردادم وباخشم غریدم:

- نمی‌خوای که ادعاکنی  بی‌گناه هستی؟

- آخ دستم رو ول کن، من چکاربه دعوای تو وچنگیز دارم آخه؟

خنده عصبی کردم وگفتم:

- خرخودتی دخترجون! هرکی ندونه من که خوب می‌دونم جریان اون زمین ونقشه واین حرف ها روهم چنگیز بهت گفته.

- من که نمی فهمم چی می‌گی تو؟

پوزخندتمسخرآمیزی زدم وگفتم:

- این حرف آخرته؟

- آره.

صدای ظبط شده اش روبا چنگیز براش گذاشتم:

- خب چی‌شد؟ آرنولدقبول کرد؟

- آره! اون زمین برگشت، چاره دیگه ای نداشت.

- ازتوچه خبر؟

- آرنولد، مدت زیادی می‌شه که باشقایق ارتباط گرفته، بهتره مراقبش باشی، بچه باهوشی هست ،می‌ترسم ازش، اومده بود دم خونمون ازم خواست بهش بگم که کامبیز کجاست.

- توچی گفتی؟ 

- هیچی! همون حرفا که زده بودی.

- خوبه! همین‌طور ادامه بده.

- آقاچنگیز؟

- بنال

- من ازاین آرنولد می‌ترسم، دیگه نمی‌خوام بهت کمک کنم.

- توغلط کردی.

- من دیگه کمکت نمی‌کنم.

صورتش مثل گچ سفید شده بود وزبونش ازترس بندآمده بود.

بالای سرش رفتم و دستم رو روی شونه هاش گذاشتم وتاحدامکان فشارشون دادم، آخی ازدردگفت ولی توجهی نکردم وفشارمضاعف بهش آوردم وبعدازچنددقیقه سیلی محکمی توگوشش خوابوندم، طوری که جای انگشتان دستم روی صورتش موند، بعدکنارکشیدم.

@همکار ویراستار. @نارسیس عرب زاده

ویراستار: @Gisoo_f

 @.Aryana. @.Abi.AR @JGR.LARA @Otayehs @mahdiye11  @نارسیس بانو.arabzade@نیکتوفیلیا @Reyhaneh_ghadiri @reyyan @Paradise @Gh.azal @مانشMansh @دخترخورشید @دخترسیاه @ماه پری @یگانه.م @hadis noor  @HASTI.z

@Saghar. @Masi.fardi @masoo. @hananeh @Heart @Sanaz87. @shahrzad.rh. @زری گل. @Maria. @m.azimi. @Viyana

@Hani_tavakoli

ویرایش شده توسط یگانه جان
تغییرات جزئی
  • لایک 20
  • تشکر 3

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B2%DB%

دسیسه بازی 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

سعی می‌کرد به روی خودش نیاره ولی نمی‌تونست، چون حسابی ترسیده بود،  باوجود فاصله زیادی که بینمون بود، صدای ضربان قلبش ومی‌تونستم متوجه بشم.

آب دهنش وبه زورقورت دادوگفت:

- ولی من تواین بازی بی طرف هستم، تواین داستان من و سننه، اصلا چی داری می‌گی؟  من  به جهان وکارهاش هم  کارندارم، چه برسه به تو آخه.

پوزخندی زدم وگفتم:

-مطمئنی دیگه؟

همون موقع در اتاق توسط سهند بازشد وسهند داخل اومد.

نگاهی  متعجب به من و آرام انداخت وگفت:

- جانم؟ 

دستم رو کلافه به روی سرم گذاشتم وگفتم:

-خاک! مگه قرارنبود زودتر ازاینا بیای؟لبخندی تمسخرآمیز زدوگفت:

- من اون موقع که عکس ها روبرات فرستادم  توداتاق این دختره بودم.

 ابروهام وبالادادم وگفتم:

- آهان! من چرا پس ندیدمت؟

لبخندی شیطنت وار زدوگفت:

- آخه نمی‌خواستم خلوت دونفرتون بهم بخوره.

ازحرص لبهام وگازگرفتم وسکوت کردم، چشم غره ای به آرام انداختم ، با چشم هایم به سهند اشاره کردم که پیش آرام بمونه.

دیگه حرفی بین هیچ‌کدوم ازما ردوبدل نشد، ومن  باعصبانیت در اتاق ومحکم به هم کوبیدم وازاتاق خارج شدم.

ازجانب سهند مطمئن بودم که اونو پیش آرام گذاشتم واز اونجا بیرون اومدم.

می‌دونستم بااین حرف‌هایی که من به آرام زدم، حتی اگر طرف من نیادو بهم رونیاره، بهشون فکر می‌کنه.

واین یعنی دودل شدن، دو دلی هم که برای من یک روزنه امیدو روشنایی هست.

سوار ماشین شدم و تاخونه تخته گاز رفتم.

                    *******

آرام: 

هوف! این پسره آرنولد خیلی رومخه، حالاهم که خودش دست ازسر کچل من برداشته، این سهند اسکول تراز خودش رو پیش من گذاشته است.

اگر حوصله‌ی آرنولد رو نداشتم،حوصله این سهند رو که اصلاو ابدا ندارم.

بعدازچند دقیقه سکوت بین من وسهند شکسته شدو سهند گفت:

- خداوکیلی، من کارندارم ولی  توچکار کردی که آرنولد ازفکرت نمی‌تونه حتی برای یک لحظه بیرون بیاد؟

کمی متعجب بهش خیره شدم وخیلی خشک پرسیدم:

- منظور؟

پوزخندی زد و گفت:

- هیچی! همین‌طوری پرسیدم.

مطمئن بودم اگر بهش چیزی نگم می‌خواد تا شب همین‌طور مزخرف بگه، برای همین باگفتن بااجازه‌ای زیر پتو رفتم وچشم‌هایم رو بستم.

کمی درفکر اتفاقات امروز فرو رفتم ولی بعدازچند دقیقه چشمهایم کم کم گرم شد وخوابم برد...

- بازچکارکرده؟ چرا این انقدر اذیت می‌کنه؟

- من چه می‌دونم آخه؟ مثل مادرشه‌.

- کی به هوش میاد؟ دکتر چیزی نگفت؟

- چرا گفت  یکبار بهوش اومده، دوباره بهش حمله عصبی دست داده، ازهوش رفته.

چشم‌هام رو به سختی بازکردم، صداهایی رو به زور می‌شنیدم، اما تصویر درستی روبروم نمی‌دیدم.

همه‌چیز تاربود و من دوتا دوتا می‌دیدم، دستم رو برای همه کسانی که صداشون بود وتصویرشون نبود تکون دادم.

دست یک نفر روی شونه ام قرارگرفت، وباصدای کلفت ومردونه‌ای بهم گفت:

- اشکال نداره عموجون، غصه نخور.

  نیاز به نگاه کردن نبود، خیلی راحت می‌شد حدس زد کسی که دستش روی شونه‌های من گذاشته، عمو جهان هست.

تو ذهنم همه‌ی اتفاقات امروز صبح تاالان مرور می‌شد، 

دانشگاه... بیمارستان... آرنولد... سهند...

سهند... سهند...

با به یاد آوردن سهند؛ مثل  فنرازجا پریدم ونگاهی به اطراف انداختم.

نگاهی به عموجهان انداختم و با صدای نالون وضعیفی گفتم:

- عموجان! وقتی شما اومدین اینجا کسی نبود؟

عمو جهان لبخندمهربونی بهم زدوگفت:

- نه آرام جان! فقط دکترها بالاسرت بودن ومدام بهت داروتزریق می‌کردن تازنده بمونی.

یک لحظه درفکر فرو رفتم، باخودم گفتم که یعنی ممکنه که همش خواب بوده باشه؟ نه من مطمئنم که خواب نبود.

عمو جهان همیشه برام مثل یک پدربود، خدایی هم خودش وهم زنعمو شیدا توزندگی برام چیزی کم نگذاشتن، باوجود اینکه من  هم مثل مادر خدابیامرزم اهل خلاف نبودم، اما بازهم بامهربونی باهام رفتارکردن ومن رو ازخودشون دونستن.

به آرومی سرم رو سمت عمو جهان چرخوندم وباهمون صدای ضعیف پرسیدم:

-  عمو‌جان! من کی مرخص می‌شم؟

عموجهان  باصورت گرفته وناراحت سرش رو تکون دادو نفس عمیق کشید و گفت:

- معلوم نیست! شاید بیش‌تر از یک هفته اینجا باشی.

 

@همکار ویراستار

ویراستار: @Gisoo_f

@سادات.۸۲ @ساتوری  @mahdiye11@ساحل منتخب @یلدا @نارسیس بانو.arabzade @خدانگهدار @Sanaz87 @shahrzad.rh@FAR_AX @reyyan @Fateme Cha @Gh.azal @J.k @.Aryana. @Viyana @ملیکا ملازاده @Z.A.D

 

           

 

 

ویرایش شده توسط یگانه جان
  • لایک 22
  • تشکر 3

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B2%DB%

دسیسه بازی 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در 10/7/2021 در 5:16 PM، یگانه گفته است:

پارت هشتم

 

سعی می‌کرد به روی خودش نیاره ولی نمی‌تونست، چون حسابی ترسیده بود، باوجود فاصله زیادی که بینمون بود، صدای ضربان قلبش ومی‌تونستم متوجه بشم.

 

آب دهنش وبه زورقورت دادوگفت:

 

- ولی من تواین بازی بی طرف هستم، تواین داستان من و سننه، اصلا چی داری می‌گی؟ من به جهان وکارهاش هم کارندارم، چه برسه به تو آخه.

 

پوزخندی زدم وگفتم:

 

-مطمئنی دیگه؟

 

همون موقع در اتاق توسط سهند بازشد وسهند داخل اومد.

 

نگاهی متعجب به من و آرام انداخت وگفت:

 

- جانم؟ 

 

دستم رو کلافه به روی سرم گذاشتم وگفتم:

 

-خاک! مگه قرارنبود زودتر ازاینا بیای؟لبخندی تمسخرآمیز زدوگفت:

 

- من اون موقع که عکس ها روبرات فرستادم توداتاق این دختره بودم.

 

 ابروهام وبالادادم وگفتم:

 

- آهان! من چرا پس ندیدمت؟

 

لبخندی شیطنت وار زدوگفت:

 

- آخه نمی‌خواستم خلوت دونفرتون بهم بخوره.

 

ازحرص لبهام وگازگرفتم وسکوت کردم، چشم غره ای به آرام انداختم ، با چشم هایم به سهند اشاره کردم که پیش آرام بمونه.

 

دیگه حرفی بین هیچ‌کدوم ازما ردوبدل نشد، ومن باعصبانیت در اتاق ومحکم به هم کوبیدم وازاتاق خارج شدم.

 

ازجانب سهند مطمئن بودم که اونو پیش آرام گذاشتم واز اونجا بیرون اومدم.

 

می‌دونستم بااین حرف‌هایی که من به آرام زدم، حتی اگر طرف من نیادو بهم رونیاره، بهشون فکر می‌کنه.

 

واین یعنی دودل شدن، دو دلی هم که برای من یک روزنه امیدو روشنایی هست.

 

سوار ماشین شدم و تاخونه تخته گاز رفتم.

 

                    *******

 

آرام: 

 

هوف! این پسره آرنولد خیلی رومخه، حالاهم که خودش دست ازسر کچل من برداشته، این سهند اسکول تراز خودش رو پیش من گذاشته است.

 

اگر حوصله‌ی آرنولد رو نداشتم،حوصله این سهند رو که اصلاو ابدا ندارم.

 

بعدازچند دقیقه سکوت بین من وسهند شکسته شدو سهند گفت:

 

- خداوکیلی، من کارندارم ولی توچکار کردی که آرنولد ازفکرت نمی‌تونه حتی برای یک لحظه بیرون بیاد؟

 

کمی متعجب بهش خیره شدم وخیلی خشک پرسیدم:

 

- منظور؟

 

پوزخندی زد و گفت:

 

- هیچی! همین‌طوری پرسیدم.

 

مطمئن بودم اگر بهش چیزی نگم می‌خواد تا شب همین‌طور مزخرف بگه، برای همین باگفتن بااجازه‌ای زیر پتو رفتم وچشم‌هایم رو بستم.

 

کمی درفکر اتفاقات امروز فرو رفتم ولی بعدازچند دقیقه چشمهایم کم کم گرم شد وخوابم برد...

 

- بازچکارکرده؟ چرا این انقدر اذیت می‌کنه؟

 

- من چه می‌دونم آخه؟ مثل مادرشه‌.

 

- کی به هوش میاد؟ دکتر چیزی نگفت؟

 

- چرا گفت یکبار بهوش اومده، دوباره بهش حمله عصبی دست داده، ازهوش رفته.

 

چشم‌هام رو به سختی بازکردم، صداهایی رو به زور می‌شنیدم، اما تصویر درستی روبروم نمی‌دیدم.

 

همه‌چیز تاربود و من دوتا دوتا می‌دیدم، دستم رو برای همه کسانی که صداشون بود وتصویرشون نبود تکون دادم.

 

دست یک نفر روی شونه ام قرارگرفت، وباصدای کلفت ومردونه‌ای بهم گفت:

 

- اشکال نداره عموجون، غصه نخور.

 

  نیاز به نگاه کردن نبود، خیلی راحت می‌شد حدس زد کسی که دستش روی شونه‌های من گذاشته، عمو جهان هست.

 

تو ذهنم همه‌ی اتفاقات امروز صبح تاالان مرور می‌شد، 

 

دانشگاه... بیمارستان... آرنولد... سهند...

 

سهند... سهند...

 

با به یاد آوردن سهند؛ مثل فنرازجا پریدم ونگاهی به اطراف انداختم.

 

نگاهی به عموجهان انداختم و با صدای نالون وضعیفی گفتم:

 

- عموجان! وقتی شما اومدین اینجا کسی نبود؟

 

عمو جهان لبخندمهربونی بهم زدوگفت:

 

- نه آرام جان! فقط دکترها بالاسرت بودن ومدام بهت داروتزریق می‌کردن تازنده بمونی.

 

یک لحظه درفکر فرو رفتم، باخودم گفتم که یعنی ممکنه که همش خواب بوده باشه؟ نه من مطمئنم که خواب نبود.

 

عمو جهان همیشه برام مثل یک پدربود، خدایی هم خودش وهم زنعمو شیدا توزندگی برام چیزی کم نگذاشتن، باوجود اینکه من هم مثل مادر خدابیامرزم اهل خلاف نبودم، اما بازهم بامهربونی باهام رفتارکردن ومن رو ازخودشون دونستن.

 

به آرومی سرم رو سمت عمو جهان چرخوندم وباهمون صدای ضعیف پرسیدم:

 

- عمو‌جان! من کی مرخص می‌شم؟

 

عموجهان باصورت گرفته وناراحت سرش رو تکون دادو نفس عمیق کشید و گفت:

 

- معلوم نیست! شاید بیش‌تر از یک هفته اینجا باشی.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پارت نهم

آهی عمیق از ته دل کشیدم و نگاهم رو از صورت مهربون عمو جهان برگردوندم، خیلی دوست داشتم که هرچه زودتر ازاین بیمارستان مرخص بشم، خوابیدن توی تخت اونم به مدت طولانی، برام عذاب آور ودیوونه کنندس.

وقتی عموجهان وزنعمو وبقیه‌ی کسانی که داخل اتاق بودن رفتن،  نگاهی به اتاق انداختم و باناراحتی سرم رو داخل بالش فرو بردم وگریه کردم، همیشه ازتنهایی می‌ترسیدم، ولی الان هم باز تنها هستم. تنهای تنها!

توی این یک هفته ‌‌‌ای که اینجابودم، هرروز صبح  پرستار داخل اتاقم می‌اومد وداروهایم رو بهم می‌داد، روزی یک آمپول تقویتی هم به سرمم تزریق می‌کرد، هیچ‌کس  جز عموجهان وزنعمو شیدا برای دیدن من توی این مدت  نیومد.

 بعداز یک هفته یعنی دوشنبه شب چهارم آبان، دکتر بهم گفت که فردا  می‌تونم ترخیص بشم.

صبح زود ازخواب با انرژی ونشاط زیادی بیدارشدم، بالاخره می‌تونستم ازاینجا برم خونه ویک شب راحت داشته باشم برای همین با انرژی فعالیت‌هایم رو شروع کردم، اول  ملافه روی تختم رو درست کردم،  بعد دستشویی رفتم ووضوگرفتم،  لباس هایم رو عوض کردم، منتظرشدم تا عموجهان یکی وبفرسته برای کارهای ترخیصم ومن رو برسونه خونه.

جلوی پذیرش منتظرشدم تاببینم  تا چه کسی وعمو جهان برای ترخیص من میفرسته، بعداز گذشت یک ساعت یک مرد هیکلی وچهارشونه که بهش می‌خورد چهل سال داشته باشه، نزدیک من اومد وبه نشونه احترام خم شدو کلاهش وبرداشت و گفت:

- سلام بانو! شما خانم آرام دریاب هستید؟

اخم هایم رو درهم کشیدم وگفتم:

- چطور؟ شما؟

نیشخندی  زد طوری که دندون های کثیف وسیاهش نمایان شدوگفت:

- ازطرف آقای جهان دریاب  اومدم برای  به خونه رسوندن خانم آرام دریاب برادرزاده ایشون.

اول کمی درفکرفرورفتم و بعدسری تکون دادم وگفتم:

- اومممم! خودم هستم.

نیشخندش پررنگ ترازقبل شدو من رو به سمت ماشین راهنمایی کرد، به دنبالش راه افتادم  و طرف مرسادس بنز مشکی  که جلوی بیمارستان  پارک شده بود رفتیم.

درعقب ماشین وبرام بازکردو گفت:

- بانوجان! بیشتراز این طول ندید، آقا ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بی‌صبرانه منتظر شماهستن.

بدون هیچ حرفی سوارماشین شدم واون مرد هم درعقب ماشین روبرام بست.

از داخل ماشین نگاهی به ساختمون هایی که کنار این بیمارستان ساخته شده بودن انداختم، بادیدن همه دختربچه هایی که دست پدرومادرشون رو گرفتن وباشادی این طرف و اونطرف می‌رفتن، آهی عمیق کشیدم.

- ساناز؟ ساناز؟

- جان دلم! 

- خیلی دوستت دارم، مواظب خودت باش.

- اما.. من که..

- هیس! فقط بدون دوستت دارم.

باصدای ترمز راننده به خودم اومدم و تشکری زیرلب کردم.

ازماشین پیاده شدم، سمت خونه عمو جهان یک گام برداشتم که، اون راننده فریاد زد و گفت:

- خانم دریاب؟

سرم رو برگردوندم وگفتم:

- چیه؟

پوزخندی تمسخرآمیز زدوگفت:

- بهتره بدونی توبه این خونه وخونواده  نمی‌خوری، اگه اینجایی فقط بخاطرمنفعت جهان هست.

یک تای ابروهام وبالادادم وپرسیدم:

- چی؟ چی‌می‌گی تو؟

ماشین رو روشن کردو بدون توجه به من رفت، من رو بادنیایی از فکروخیال تنهاگذاشت.

پشت سرش دویدم و دادزدم:

- صبرکن لطفا! کجامی‌روی تو؟ وایسا!

هنوز توشک حرفایی که بهم زد بودم، خسته وپراز دغدغه وکلافه راهی خونه شدم.

 عمو وزنعمو بادیدن من سمتم امدن ومن زندگی تو‌ آغوش گرفتن، منم بالبخندی مصنوعی جواب اونها رو دادم،کیفم رو توسالن پرت کردم و وارد اتاقم شدم، اتاقی که بهم داده بودن.

یک اتاق باکاغذ دیواری های صورتی وآبی رنگ، به دیوارهایش هم بدمینتون ومدال های طلای من وامید زده شده بود.

الان من هستم واین مدال هاو امید، اماخاطراتمون نیستن.

- می‌خوای باهم بازی کنیم؟

- نه! دوست ندارم.

- چرا؟

- چون بابام گفته باهات دوست نشم.

- آفرین به بابات!

- برو‌دیگه، خداحافظ!

- واقعا که من رو ناراحت کردی.

- خیلی خب! بیا یه کوچولو بازی کنیم.

از موقعی که از بیمارستان اومدم، فقط به سقف اتاقم خیره شدم، دستم رو زیرچونم گذاشتم و همه چیز رو مرور می‌کنم، اما نتیجه ای براش پیدا نمیشه.

- آرام! بیا یه چیزی بخور!

اوف! این زنعمو هم ول کن نیست، سرم رو باکلافگی تکون دادم وگفتم:

- اومدم! صبرکنید‌.

سرمیز  که‌ رفتم، عمو وزنعمو، هوشنگ وهانده،  منتظر من وامیدبودن، امید برادرمه، یک پسر خوشتیپ وخوشگل، چهارشونه وقدبلند باچشمانی عسلی وموهای لخت بور.

انگار که قرار بود حرفی زده بشه، مطمئنم که به خاطر یک خوردن ساده  من، این همه آدم اینجا جمع نشدن.

 

 @همکار ویراستار

ویراستار: @Gisoo_f

@hadis.pnh  @K.A @masoo @Z sadghinjad @Z.A.D @Atlas _sa @reyyan @ماه تی تی @نارسیس بانو.arabzade  @m.azimi @JGR.LARA @.Aryana. @.8.5mahsa @حدیث86 @طهورا @Gh.azal @نارسیس عرب زاده @پرتوِماه @عاطی @زیباسعیدی 

@هدیه زندگی. @آقای مانش Mansh

@Ghazalehꨄ︎ @م_صمدی. @آتنا شکاری. @NAEIMEH_S

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ویرایش شده توسط یگانه
  • لایک 21
  • تشکر 3

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B2%DB%

دسیسه بازی 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دهم.

آرنولد:

بابرگشتن شهلاو سهیل خیلی جلو افتادم، حالابی دغدغه می‌تونم به زندگیم برسم،   تو این مدت خیلی بیش‌ترازهمیشه تونستم برنامه ریزی کنم برای  زندگیم.

همیشه یک  ضرب المثلی هست که میگه:

گاهی اوقات فقط یک اشتباه کوچیک می‌تونه تورو زمین گیرکنه وحریفت رو قدرتمند! فقط یک اشتباه!

شایدمن هم منتظرهمون اشتباه باشم، اشتباهی که حریفم رو زمین گیرکنه ومن رو به اوج قدرت برسونه.

اینکه  کجاو چه زمانی این اتفاق می‌افته  رو دیگه نمی‌دونم، فقط می‌دونم که بایداین اتفاق بیوفته، باید.

نگاهی به ساعت مچی روی دستم انداختم، ساعت تقریبا نه ونیم صبح بود، زمان زیادی نداشتم وباید خودم رو خیلی سریع به هلدینگ آرتاکان می‌رسوندم.

سمت کمد رفتم، مثل همیشه  کت وشلوار توسی رنگ رو از کمد درآوردم، اون رو پوشیدم، جوراب هایم رو پاکردم و موهام رو کمی ژل زدم،  باسرعت ازپله‌ها پایین اومدم، در رو باشتاب ومحکم بهم کوبیدم و از  خونه بیرون اومدم.

سوار ماشین شدم وتخته گاز تا هلدینگ آرتاکان رفتم، مدت زیادی نکشید که من به هلدینگ رسیدم.

وقتی که رسیدم، سرم رو مثل همیشه بالاگرفتم، وقدم هایم رو باغرور برداشتم، منشی یک دختر قدکوتاه بامقنعه مشکی بود که چشم های درشت وآبی رنگی هم داشت.

نگاهی سرد بهش انداختم و گفتم:

- به هوشنگ  هاشمیان بگید من اومدم.

- باشه یک لحظه صبر کنید!

تلفن رو برداشت  و باصدای نازک گفت:

- جناب رییس! آقای آرنولد می‌خوان شمارو ببینن.

گوشی وگذاشت و روبه من گفت:

- می‌تونین برید داخل!

وارد اتاق هوشنگ شدم، معلوم بود که از دیدن من حسابی جا خورده.

نگاهی باعصبانیت بهش انداختم وداد زدم:

- پس کجان؟ چرا انقدر اومدنشون تاخیر پیدا کرده؟

هوشنگ آب دهنش وقورت دادو آروم گفت:

- ببین آرنولد! اونا...اونا....

اجازه تموم کردن حرفش رو ندادم وگفتم:

- هیچ دلیلی برای من قانع کننده نیست! اگه تا امروز بعداز ظهر  اون دختره چموش پیدا شد که شد وگرنه خودتو می‌برم بازار به جای اون دختره چموش می‌فروشم.

- اما آرنولدخان.... این دختره دم به تله نمی‌ده.

- اه هوشنگ! حوصله‌ام رو داری سرمی‌بری، بازی با دخترها وکشوندشون به اینجا ، فکر نمی‌کنم کارسختی برات باشه؟ هست؟

دستی کلافه داخل موهای فرفری‌اش کشید و گفت:

- نه! این کار برای من وهانده سخت نیست، اما این دختره یک سری حدومرز براخودش داره که  به خاطراون نمی‌شه کشوندش اینجا.

پوزخندی تمسخرآمیز بهش زدم وگفتم:

- حدومرز! چه حدو مرزی آخه؟ 

هوشنگ دستهاش وبرد بالاومحکم روی میز کوبیدوگفت:

- اول اینکه اون دختر همه مسائل زندگیش رو برای مادرش تعریف می‌کنه، به راهنمایی های مادرش هم گوش می‌ده، درثانی چون دختر خوب وقابلی هست باپسرها بیرون نمی‌ره، حرف نمی‌زنه، گرم نمی‌گیره، حالا نمیشه بیخیالش بشی؟

سری به نشونه تاسف تکون دادم وگفتم:

- فقط تا امروز بعدازظهر وقت داری بیاریش تحویل من بدیش! وگرنه روز خوش برات نمی‌زارم.

پشتم رو بهش کردم که ازدر خارج بشم، یکدفعه هوشنگ دادزد:

- من نمی‌تونم، آخه یک مشکل دیگه هم هست!

به حالت سوالی نگاهش کردم وپرسیدم:

- چی؟

دستانش رو روی سرش گذاشت وگفت:

- این دختره یگانه، دوست آرام هست، نمی‌تونم!

تلخندی زدم و سمتش رفتم، دستم واز پشت گذاشتم روی شونش وگفتم:

- پس ازطریق آرام باهاش ارتباط بگیر!

یک تای ابروهاش رو بالا دادوگفت:

- آرام قبول نمی‌کنه!

شونش ومحکم ‌‌‌تر ازقبل فشار دادم و گفتم:

همیشه برای به دام انداختن صید نباید  ازتور استفاده کرد، بعضی اوقات می‌شه با صحنه سازی صیدرو به دام بندازی.

دستم. و از روی شونه هایش برداشتم، دوباره انگشت اشاره ام رو سمتش نشونه گرفتم و گفتم:

- یادت نره! فقط تاامروز بعداز ظهر وقت داری که اون دختره رو تحویل من بدی.

باصدای کوبیدن در که توسط من انجام شد، بهش فهموندم که اصلا باهاش شوخی ندارم.

 هوشنگ خودش هم خوب می‌دونه که اگر من نخوام اتفاقی بیوفته، هیچ کس وهیچ چیز نمی‌تونه جلوی من وبگیره.

 تصورکردن چیزی که تو ذهنم هست، فهمیدنش کار آسونی برای افرادی مثل هوشنگ و آرمین نیست.

فقط سهندو جهان می‌تونن درکی ازاین موضوع داشته باشن.

 

@همکار ویراستار

ویراستار: @Gisoo_f

@NAEIMEH_S. @N.a25. @Gh.azal. @Ghazal. @Ghazalehꨄ︎. @آقای مانش Mansh. @آتنا شکاری. @SAHAR RAD. @Sanaz87. @_NAJIW80_. @.Aryana. @Viyana. @K.A. @Fateme Cha. @Reyhaneh_ghadiri. @پانیذ.@reyyan.    @جانان بانو@نارسیس بانو.arabzade@پرتوِماه

.

 

 

ویرایش شده توسط یگانه
  • لایک 20
  • تشکر 3

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B2%DB%

دسیسه بازی 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت یازدهم

ازدر اتاق هوشنگ که خارج شدم، تلفنم به صدا دراومد

- بفرمایید!

لبخندی روی لبم قرارگرفت، به حرف هایش گوش دادم، حقیقتی جز این نبود.

باحالتی متفکرانه دستی زیر چونه ام کشیدم وگفت

- خب! الان کجایی دقیقا؟

باشنیدن  جوابش مغزم‌داغ کرد، باتندی دادکشیدم وگفتم:

- الان من چطوری‌بیام اونجا؟ یک ذره‌فکرکن!

اما انگارگوشش بدهکار این حرف ها نبود، دیگه داشت عصبیم می‌کرد، از شرکت‌به سرعت بیرون زدم وگفتم:

- لطفا‌تمومش کن!  بازهم می‌خوای لجبازی‌کنی؟ آخه چرا؟

 این‌بار‌تماس وبدون وقفه‌قطع کرد، اهمیتی به حرفم ندادواین من رو خیلی‌عصبی می‌کنه،  به خاطر شخصیت محکم ومقتدرش دوستش دارم وگرنه که..

شایدقراربود، منم‌هم این‌طوری امتحان‌بشم کسی چه‌می‌دونه، شاید‌این‌بار سرنوشت بخوادروی خوشش‌رو به من‌نشون‌بده!

رفتن به بعضی مکان ها منو می‌ترسونه، مخصوصا رفتن به..... حتی فکرش هم حالم رو بدمی‌کنه،  چه برسه به....

هیچ دلم نمی‌خواد برم اونجا، اما برای فهمیدن بعضی چیزها بایدبرم؛ شاید بتونم راهی پیداکنم.

سوارماشین شدم، شیشه‌ها روپایین دادم وضبط صوت رو زیادکردم.

اهنگ عشق‌تویی از علی یزدانی پخش می‌شد:

دلم میخواد اسم تورو عشق بذارم!

برای هر لحظه ی با تو بیقرارم!

هوا هوای تو فقط؛ غیر تو مرگه!

به جز تو با هیچکسی، هیچ کاری ندارم!

تمام من تویی! تمام پرپر شدن با تو غمام!

این دل فقط جای توئه، پر از توئه حال و هوام!

عشق تویی! یار تویی ! دل تویی! دلدار تویی!

احساس تویی! خاص تویی ! حرف راست تویی! 

عشق تویی! یار تویی !دل تویی! دلدار تویی!

احساس تویی! خاص تویی! اون که دلم خواست تویی!

باز هم یاد آرام افتادم،  یادچشم‌های آرامش بخش وگربه‌ای که دل آدم رومی‌بره، یاد اون غیرتی که برای خونوادش داره، یاد‌همه‌ی اتفاقاتی که  تاالان افتادو آرام هم درمقابل من ایستاده بود.

همه‌ی اتفاقات برای من دوباره ودوباره مرور شد:

- سلام آقا!

- بله؟

- بفرماییدچای!

-  ببین هانده جون! زندگی من مال منه، اختیارش هم بامنه، پس لطفاً دخالت نکن!

- این خانم ومعرفی نمی‌کنید؟

- ایشون دختردایی من آرام خانم ودخترعمه هانده جون هستن.

- توحق نداری راجب خونواده من اینطور صحبت کنی! فهمیدی؟

- شما سگ های وفادارمنین وهروقت هم نخواستم‌تون هری! ضمنا  گوشت سگ مرده فقط بدرد لاشخور‌ها می‌خوره، پس مراقب باشید!

نمی‌دونم الان فازمن چیه؟ دوسش دارم؟ یا می‌خوام داشته باشمش چون سرکش هست؟ بودنش برام چه اهمیتی داره؟

اصلاً نفهمیدم تا‌اونجا چطور رانندگی کردم.

قبل از اینکه پیاده بشم، به سهندو آرمین وهوشنگ اطلاع دادم که کجا دارم می‌رم تا اگرخواست اتفاقی بیوفته جلویش گرفته بشه!

کنار درخت سرویان منتظر اومدنش شدم، بادیدن سایه‌ای که ازدور می‌اومد، متوجه شدم که یکی داره میاد.

اما واقعاخودش بود؟

 @همکار ویراستار

ویراستار: @Gisoo_f

@زری گل . @مهسای نویسنده. @آتنا شکاری. @آیلار مومنی. @شقایق.نیکنام. @آقای مانش Mansh. @.Aryana.. @نارسیس بانو.arabzade. @Gh.azal. @Ghazal. @NAEIMEH_S. @hadis noor. @Ninonani. @طهورا

 

 

 

 

ویرایش شده توسط یگانه
  • لایک 15
  • تشکر 5

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B2%DB%

دسیسه بازی 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت دوازدهم

- خیلی خب! حالاکه چیزی نشد! الان نکنه تومی‌خوای به من بگی چی درسته وچی غلط؟  جالبه؟

خنده‌ی ریزی کردوگفت: 

- بابا آرنولد! یک مقدار از این خریتت دست بردار، آخه تو چرا انقدربامن لجبازی می‌کنی؟

- اولین‌که سهندخان، فراموش نکن توچه جایگاهی هستی و کی به اینجا تورو رسونده؟ درثانی  من خریتی ندارم که بخوام ازش دست بردارم، که اگه خریت کرده بودم، به تو وبقیه خبرنمی‌دادم، ثالثا من این چیزها حالیم نیست،  بایدبفهمم حرفی که ازدهان این دختردر اومده یعنی چی؟ نبایدبفهمم؟

باچشم‌های خوش رنگش زل زدتوی چشم‌هام وسرش رو تکون دادوگفت:

- من‌هم نمی‌گم نفهم، تو زمینت رو ازدست دادی، یک روزنه‌ی امیدی پیداکرده بودی که ناامیدشده،  اون دخترهم بایدبه سزای کارش برسه. ولی آخه اینطورکه نمیشه؟

چشم‌هام وریزکردم وگفتم:

- تو راه بهتری سراغ داری؟

یک بشکنی توهوازد وروی پاشنه پایش چرخیدوگفت:

- آره!

نگاه تحسین برانگیزی بهش کردم وگفتم:

- واون چه راهیه؟

***********

آرام: 

 سرمیز نشستم، دیدم عموجهان وزنعمو شیدا مثل قبل بهم توجه نمی‌کنن،  ترس افتادتو وجودم، یعنی به این زودی ازمن خسته شدن؟ مگه عمونمی‌گفت  که مثل دخترنداشتش می‌مونم؟

کنارعموجهان نشستم وازش لوس مانند پرسیدم:

- عموجهان! چرا ازمن ناراحتی؟ اتفاقی افتاده؟

پوزخندی زد ولی هیچی نگفت، نگران شدم، اخه چی‌شده بود، کنار زنعمو رفتم، ازاون هم پرسیدم:

- زنعمو چرا عموازمن ناراحته؟ چیشده؟

اما اون هم جوابی ندادو سرش رو باتاسف تکون داد، چشم‌هام  کم‌کم می‌خواست بارونی بشه، چراهیچ کس بامن حرفی نمی‌زدآخه؟

سمت  هانده رفتم، هانده ومن ازبچگی باهم بزرگ شده بودیم، پس حتما می‌تونست بهم بگه، سمتش رفتم و ازش پرسیدم:

- هانده جون! تومی‌دونی که چه اتفاقی افتاده؟ چراهیچ کس باهام حرف نمی‌زنه؟

هانده دستی روی صورتش کشید، خواست دهن باز بکنه که باچشم‌غره‌ای که عموجهان بهش رفت ساکت‌شد.

نتونستم جلوی خودم روبگیرم و رفتم یک گوشه نشستم، زانوهام رو بغل گرفتم وگریه کردم، امادیگه کسی نیومد تامنو آروم کنه، چی‌شده بودآخه؟ جریان چی بود؟

حواسم به هیچ کس نبود، بی مهابا اشک‌هام مثل ابربهاری ازچشم‌هایم پایین می‌ریختن، نمی‌دونم چقدر گریه کرده بودم، که باصدای دست کسی که به شونه‌هام خورد سرم رو بالاآوردم، این امیدبود، برادرم، همه وجودم که مثل همیشه حامی من بود.

دستش رو به سمتم به نشونه کمک جلو آورد، دستش روگرفتم وازجایم بلندشدم، باهم سرمیزنشستیم، امیدشادبود،امابقیه همون نگاه بد روبه من داشتن.

توی صدام هنوز بغض بود، بابغضی که توصدام بودگفتم:

- داداش! چرا همه بامن بدشدن؟

امیدسرش روجلوآوردوکنارگوشم‌گفت:

- بزار بعدشام‌بهت می‌گم وگرنه ازهمین شام می‌مونیم‌ها.

سکوت کردم وابروهایم‌روبالادادم‌خوب می‌دونستم معنی این حرف امیدیعنی اینکه یک دعوای بزرگ درپیش داریم.

موقع خوردن شام فقط داشتم به این فکرمی‌کردم که جریان چیه؟ قرار هست که چی بشه؟ یک جورایی ترس تو وجودم شکل گرفته بود، آخه عموجهان همیشه من وامید رو خیلی خیلی دوست داشت، تاحالا نشده بود این‌طوری رفتارکنه باهامون.

سنگینی نگاه هوشنگ رو روی خودم حس می‌کردم، ازلحظه‌ای که ازاتاق بیرون اومدم تا بعدازشام، هوشنگ به طرزبدی به من نگاه می‌کرد

@همکار ویراستار

ویراستار: @Gisoo_f

‌. @یلدا. @آتنا شکاری، @نارسیس بانو.arabzade. @آقای مانش Mansh. @جانان بانو. @SAHAR RAD. @Sanaz87. @reyyan. @طهورا. @ساتوری. @Gh.azal. @Reyhaneh_ghadiri. @کاکائو. @Ghazal. @آیلار مومنی. @شقایق.نیکنام. @ارغوان. @آوای سکوت

 

ویرایش شده توسط یگانه
  • لایک 16
  • تشکر 4

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B2%DB%

دسیسه بازی 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سیزدهم

 

نمی‌تونم درک کنم، چرا از زمانی که به ایران اومدم، فقط برام اتفاق‌های بدمیوفته، انقدر ناراحت بودم وحرص خورده بودم که نفهمیدم شام چی‌خوردم، تنهاامیدمن داداش امیدبود، بعداز تموم شدن شام، بلندشدم تا برای جمع کردن ظرف‌ها به زنعمو شیدا کمک‌کنم، اما زنعمو ظرف هارو ازدستم کشیدوگفت:

- نیازنیست توکمک کنی! فقط خراب نکن!

مات و مبهوت موندم، سرم رو باناراحتی پایین انداختم و دست ازپادراز‌تر به سمت امید رفتم وکنارش نشستم.

حدود نیم ساعتی همه توی سکوت بودیم که امید یک‌دفعه گفت:

- عموجان! چرا انقدر این آرام رو عذاب می‌دی؟ آرام هرکاری کرده باشه مستحق این رفتارنیست!

عموجهان باچشم‌هایی که ازعصبانیت قرمزبود، دادزد:

- امید! این چه حرفیه تومی‌زنی؟ اگرآرام ودوست نداشتم که زنده‌اش نمی‌زاشتم، تازه تومی‌گی کاری نکرده؟

امید کنارعمونشست وباچشم‌های بادومی شکل خرمایی رنگش زل زدتوچشم‌های عمو وگفت:

- توروخدا! یک راهی جلوی پای‌ما بزار، نه اینکه قهرکنی آخه.

عموجهان هیچی نگفت ولی کمی آرومترشد، نفس عمیقی کشید و گفت:

- راه حل مشکل مافقط به دست آرام هست!

کمی مکث کرد و ادامه داد:

- اگر من وشیدا برای آرام مهم هستیم وآرام دلش می‌خواد مثل خونواده دورهم باشیم وبرنگرده به لندن، باید توپیداکردن یگانه کمک ماکنه.

ابروهایم رو درهم کشیدم وپوزخندی زدم وگفتم:

- آها پس بگو این نگاه‌های بدومرموز هوشنگ برای چی بود؟ آقامی‌خواسته که من کسی رو که بهم پناه آورده رو بهش تحویل بدم، هههه.

هوشنگ تک سرفه‌ای کردوگفت:

- ببینم مگه تو نمی‌گفتی یگانه رو به عنوان رفیق قبول نداری؟ پس الان مشکلت چیه؟ رفیقت نیست دیگه.

انگشت اشاره‌ام رو به نشونه‌ی تهدید سمت هوشنگ گرفتم وگفتم:

- توحالیت هست که یگانه به من پناه آورده؟ می‌فهمی چی داری می‌گی؟ ببین هوشنگ خان من یگانه رو بهت تحویل نمی‌دم وجاش روهم بهت نمی‌گم.

 هوشنگ دستش رومشت کردو کوبیدتودیواروگفت:

- آخه دِ لعنتی! من برات مهم‌ترم یا یگانه؟ اگه اون رو تحویل من ندی، جنازم رو می‌فرسته قبرستون، بفهم!

دهن‌باز کردم تاحرفی بزنم که امید نذاشت وگفت:

- ببینم یگانه همون دخترکیوته نیست؟ همون چشم‌خوشگله ومانکنه؟

ازحرفش خندم گرفت، لبخندی زدم وگفتم:

- ای خاک توسرت نکنن! وسط دعوا نرخ تعیین می‌کنی؟ چرا یگانه همون دخترخوشگله ومانکنه هست.

امید‌جلوی‌پام زانو زدوگفت:

- آرام! تو واقعا دلت‌می‌سوزه برای یگانه؟ یاداری تلافی می‌کنی برای هوشنگ؟

 چشم‌هایم رو ریزکردم وگفتم:

- منظورت چیه؟

 

**********************************

آرنولد:

 روزی که شرکت هوشنگ رفتم وتهدیدش کردم که اگه اون یگانه لعنتی‌ رو تحویل من نده بیچاره‌اش می‌کنم، سه روز ازمن مهلت خواست، فردا روز وفای به عهده.، وفای به عهد؛ گوشی رو از روی کشوی درآور تختم برداشتم وپیامکی بااین مضمون برای هوشنگ فرستادم:

- امیدوارم! یادت نرفته باشه که چه قولی بهم دادی وچی ازمن خواستی، درغیراین صورت کاری رو باهات می‌کنم که تا آخرعمرت نتونی فراموش کنی.

درهمون لحظه گوشی توی دستام لرزیدوتماس رو وصل کردم، هوشنگ بود:

- سلام آرنولدخان!

- بنال!

خندیدوگفت:

- آدرس رو برام بفرست، باهم بایدحرف بزنیم.

- هرحرفی داری فردا بزن، الان نمیشه!

- کجایی آرنولدخان؟

- خونه هستم.

- من اومدم! صبرکن.

تماس رو قطع کرد، نمی‌دونم این خونواده ازکی انقدر پرو و وقیح شدن، اون از دختره آرام که نیومده زمین وپس می‌گیره وخیلی غلط‌ها می‌کنه، اون  از جهان‌که این‌طوری از آرام حمایت می‌کنه واین‌هم از این هوشنگ که تماس رو روی من قطع ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌می‌کنه.

@همکار ویراستار

ویراستار: @Gisoo_f

@NAEIMEH_S @Omaay. @Suzan. @Snowrita. @نارسیس بانو.arabzade. @جانان بانو. @آتنا شکاری. @Gh.azal. @Ghazal. @Imaryam. @Z sadghinjad. @JGR.LARA. @_Mahta_. @آقای مانش Mansh. @ساتوری. @reyyan. @Masi.fardi

 

ویرایش شده توسط یگانه
  • لایک 16
  • تشکر 1

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B2%DB%

دسیسه بازی 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهاردهم

ساعت حدودای سه ونیم صبح بودکه هوشنگ زنگ خونه رو زدو داخل شد.

ازقیافه‌اش معلوم بودکه  دستش پرهست، وگرنه که  جرعت نمی‌کرد سمتم بیاد.
دستش رو به دیوار زدو نگاهی به من انداخت وگفت:
- می‌دونی چیه؟ گاهی اوقات شرایط کاری رو باهات می‌کنه که مجبورشی پا بذاری روی دلت و راهی‌مخالف دلت بری.
دستم روزیرسرم‌گذاشتم وگفتم:
- برای من سقراو کبری نباف، بی‌دغدغه برو سراصل مطلب.
هوشنگ دستی کلافه به موهای خوش حالتش کشیدوگفت:
- وقتی راهی که برخلاف دلت هست وبری، دیگه نمی‌تونی از اون راه برگردی وباید تاته تهش بری وگرنه مردنیستی.
صدام رو بالابردم وعربده کشیدم:
- هوشنگ بس کن! حوصله‌ات رو ندارم، برو سراصل مطلب.
خواست حرفی بزنه که دراتاق توسط شهلا خانم بازشد وقامت خمیده شهلاخانم نمایان شد، رنگ صورتش پریده بود ونفس نفس می‌زد، باهمون حالش گفت:
- چیزی شده؟ آقااتفاقی افتاده؟
با تکون سربهش فهموندم که چیزی نیست ومی‌تونه بره.
بارفتن شهلاخانم، هوشنگ باز ادامه داد:
- دلم می‌گه برو بمیرولی این کار رونکن بده ولی عقلم می‌گه نه بیابرو تحویلش بده، نمی‌دونم متوجه منظورم شدی که کی رو میگم یانه؟
نگاهی سوالی بهش انداختم وگفتم:
- منظورت آرام هست درسته؟
پوزخندی زد و گفت:
- آره! خودشه!
دستی زیرچونم کشیدم وگفتم:
- باید درموردپیشنهادت فکرکنم!
متعجب نگاهم کردوگفت:
- من که هنوز پیشنهادی ندادم؟
پوزخندی زدم وگفتم:
-توچیزی نگفتی ولی من خوب‌می‌دونم منظورت ازاین حرفاچی‌بود.
لبخندی ملیح زدوبدون هیچ‌حرفی اتاق روترک کرد،  بارفتنش درفکر فرورفتم و نگاهم روی در خیره موند.
خیلی دوست داشتم ازخیلی چیزهاسردربیارم وبفهمم این دختره آرام کیه که این جوری داره من رو بازی می‌ده؟  اون کیه که می‌تونه انقدر راحت به هرکسی وهرچیزی دسترسی پیداکنه؟  بایدبفهمم جریان چیه؟

یک‌چندساعتی درگیراین فکرهابودم، نگاهی به ساعت انداختم، ساعت تقریباچیزی حدود8صبح بود، بایدپیشنهادهوشنگ رو همه جانبه درنظرمی‌گرفتم، بایدمی‌دیدمنفعت وزیانش چقدره؟ می‌تونه من‌رو قانع کنه یانه؟ پای قولش وایمیسته یانه؟ همه این‌ها‌ می‌تونه من رو به اوج بکشونه یا زمین بزنه.

ازدیشب نخوابیدم، ازجابلندشدم‌که سمت دستشویی برم، اماناگهان موبایلم به صدا دراومد، نگاهی به صفحه گوشی انداختم ، بازهمون شماره‌ی ناشناس بود:

- بله سلام!

- سلام آرنولدخان!

- چی‌می‌خوای ازمن؟ چراهی تماس می‌گیری؟

- خواستم بهت بگم که مامی‌دونیم یگانه کجاست!

- چی؟

- البته که می‌دونم اهل معامله‌ای

- یگانه رو بهت می‌دیم در ازای  بخشش بدهب میلیاردی که به پدرت داریم.

-‌ نچ! نمیشه.

- چرا اونوقت پسرخوب؟

- خب! چون وظیفه‌ی شمادادن بدهی به پدرم هست، آدم درقبال وظیفه که شرط وشروط تعیین نمی‌کنه. 

پوزخندی زد و گفت:

- توکارت پیش ماگیرهست آرنولدخان! این حرفاچیه؟

خنده‌ای کردم‌وگفتم:

- بهتره این رو خوب بدونی که من اگه گردنم زیرتیغ باشه بازم باج به شغال نمی‌دم.

- جهنم!

باگفتن این جمله توسط شخص ناشناس تماس قطع شد.

ویراستار: @Gisoo_f

 @همکار ویراستار

 @ساتوری. @Bhreh_rah. @Z sadghinjad. @Z.A.D. @Paradise. @K.A. @NAEIMEH_S. @بوقلمون. @زهرارمضانی. @pareia1385. @m.azimi. @آتنا شکاری. @آقای مانش Mansh. @Masi.fardi. @Atlas _sa. @Gh.azal. @Ghazalehꨄ︎

 

 

ویرایش شده توسط یگانه
  • لایک 17
  • تشکر 2

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B2%DB%

دسیسه بازی 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  # پارت پانزدهم

اهمیتی به تماس شخص ناشناس ندادم وراهی هلدینگ آرتاکان شدم، از درباغ بیرون رفتم، دیدم سهیل سوارماشین شدو در عقب رو با احترام برایم باز کرد، سهیل شروع به حرکت کرد، کمی که گذشت روبه سهیل گفتم:

- مشت سهیل! آهنگ رو پلی کن و سمت هلدینگ آرتاکان برو!

دستی به  ریش سفیدش کشیدوگفت:

- چشم آقا! فقط...

اخم‌هایم رو درهم کشیدم وگفتم:

- فقط‌چی؟

کمی مکث کرد و بریده بریده گفت:

- چ..چرا.. آرتاکان؟

صدام‌رو بالابردم وگفتم:

- مشتی! بهت می‌گم برو آرتاکان بگو چشم. اما واگر یا چرا نداره که.

- چشم‌آقا!

آهنگ اولاش از حامیم پخش شد:

 اولاش همه چی فرق داشت واسه من همیشه وقت داشت

اولاش منو که میدید دلش میریخت چشاش برق داشت

─━━━━━⊱✿⊰━━━━━─

اولاش یه جور دیگه بود شبیهشم چشام ندیده بود

اولاش یه قلب رنگی داشت آخریا حتی رنگ صورتش پریده بود

─━━━━━⊱✿⊰━━━━━─

یهو همه چی بد شد قلبش عین سنگ شد سرد سرد سرد شد

مثل کوه یخ شد رفت ازم رد شد باهام بد شد

─━━━━━⊱✿⊰━━━━━─

همه چی بد شد قلبش عین سنگ شد سرد سرد سرد شد

مثل کوه یخ شد رفت ازم رد شد باهام بد شد

─━━━━━⊱✿⊰━━━━━─

مثل روز بود ولی شب شد مثل رود بود ولی سد شد

شبیه من بود سر و ساده سر چی انقدر عوض شد

─━━━━━⊱✿⊰━━━━━─

میدیدم دیگه مثل قبل نیست مثل قبل عاشق من نیست

میدیدم دیگه توی دنیاش سر سوزن جای من نیست

─━━━━━⊱✿⊰━━━━━─

یهو همه چی بد شد قلبش عین سنگ شد سرد سرد سرد شد

مثل کوه یخ شد رفت ازم رد شد باهام بد شد

─━━━━━⊱✿⊰━━━━━─

همه چی بد شد قلبش عین سنگ شد سرد سرد سرد شد

مثل کوه یخ شد رفت ازم رد شد باهام بد شد.

راهی آرتاکان‌شدم، بایدهرچی‌ زودتراین دختر پیدابشه وگرنه  اتفاقی که نبایدبیوفته میوفته.

پس ازچندساعت بالاخره به هلدینگ رسیدم، چشم‌هایم رو به آسمون دوختم، نفس عمیقی کشیدم و وارد هلدینگ شدم.

بدون توجه به منشی  که به من تذکر داد تااجازه بدم هماهنگ کنه وارد اتاق هوشنگ شدم، پوزخندی تمسخرآمیز زدم وگفتم:

- خب؟ قرارچیه؟

لبخندی دندون نمازدوگفت:

- خب! قرار شده تاآرام خودش یگانه رو تحویل بده!

نگاهی موشکافانه انداختم وگفتم:

- کی؟ وکجا؟

دست‌هایش ازشدت استرس عرق کرده بود، کمی کف دستش رو ماساژ دادوگفت:

- هروقت شما دستوربدی!

نگاهی تحسین امیزبهش انداختم وگفتم:

- حالاشد! این شدیک حرف حساب!

آب دهنش رو قورت دادوگفت:

- حالاکی وکجا تحویل بده یگانه رو؟

یک مقداری فکر کردم، ابروهایم رو بالاوپایین کردم، دستم رو داخل موهایم فرو بردم ودرآخرگفتم:

-  امروز بعدازظهر ساعت چهار، کنار رودخونه‌ی مرگبار.

باشنیدن این حرف کمی من من کردوگفت:

- رو...رودخونه شیطان؟ ... نه آرام تاحالا اونجا نیومده.

- بسه دیگه!  آرام اونجا نیومده، آرام اینجا نیومده!  این‌همه صبر یک‌جایی باید تلافی بشه نه؟

- آخه آرنولدخان! شماکه بهترمی‌دونین اونجا تاحالاهیچ دختری تنها نرفته، همه از سپرشیطان وحشت دارن.

- اولین‌که به من ربطی نداره! درثانی  آخه سپرشیطان رو تاحالاکی دیده؟ آرام‌خانم شماکه تولندن تحصیل کرده، هزارتابدترازسپرشیطان ودیده!

هوشنگ کلافه ادامه داد:

- من هم از دختردایی آرام دل خوشی ندارم ولی  اگه قبل ازاینکه به رودخونه مرگبار برسن، دست سپرشیطان بیوفتن چی؟

- داری حوصله‌ام رو سرمی‌بری! همین‌که‌گفتم!

- باشه چشم.

- خوبه!

 @همکار ویراستار

ویراستار: @Gisoo_f

 @Gh.azal. @A s R ᴀ. @NAEIMEH_S. @آیلار مومنی. @خاتم. @ماه پری. @پانیذ. @پرتوِماه. @ساتوری. @FAR_AX. @Farinaz. @hadis noor. @آتنا شکاری. @آقای مانش Mansh. @Nilay07. @Sanaz87. @نارسیس بانو.arabzade. @sara.s312. @Z sadghinjad

ویرایش شده توسط یگانه
  • لایک 16
  • تشکر 2

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B2%DB%

دسیسه بازی 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت شانزدهم

آرام:

چندروزی می‌شه که این فکرمثل خوره به جونم افتاده که آیااین‌کاری که قصد دارم انجام بدم درسته یانه؟ یگانه رو‌ آخه چطور تحویل بدم؟ اون دوست من هست، تازه نه فقط دوست، بلکه مثل خواهرم می‌مونه،  اماعموجهان وزنعمو شیدا که ازاین موضوع ناراحت نیستن، وقتی که گفتم  یگانه رو خودم تحویل آرنولد می‌دم، دوباره باهام خوب شدن، هوشنگ هم کبکش خروس می‌خونه.

تلفن همراهم رو برداشتم و به یگانه پیام دادم:

-  سلام خوبی؟ چه خبر؟

به سرعت جوابم رودادونوشت:

- امن وامان! پسرداییت بی‌خیال شد؟

- نه! امروز بایدبریم تحویلت بدم به آرنولد.

به ثانیه نکشیدکه باهام تماس گرفت و گفت:

- خیلی نامردی! می‌خوای منو تحویل بدی؟

گریه‌ام گرفت، دوست نداشتم تواین حالت باشه، باصدایی پراز بغض گفتم:

- توروخدا این‌طوری نکن یگانه! من چکاربایدبکنم؟ چندروزه به خاطرتو حبس شدم توخونه، ازغذاو آب خوردن ودیدن هرچیزوهرکس محروم شدم، با همه دعواکردم، دیگه چکارکنم؟ حتی امیدهم پشت من درنیومد!

باحرفهای  من اونم گریه‌اش گرفت وگفت:

- می‌دونم آرام! تو خواهری رو درحق من تموم کردی، هرکاری کردی تا این‌طوری تموم نشه! حالانوبت منه که برات جبران‌کنم! تو فقط بگو من کجابیام؟ 

باهمون صدای پراز بغض گفتم:

- واقعامی‌خوای بیای؟

تک سرفه‌ای کردتاصدایش صاف بشه وگفت:

- آره آرام‌جونم! نمی‌خوام بیش‌ترازاین اذیت بشی.

آهی ازته‌دل کشیدم وگفتم:

- بیارودخونه مرگبار.

برق ازچشم‌هاش پریدوگفت: 

- چی؟ رودخونه مرگبار؟ چرا اونجا؟

باصدایی که استرس ونگرانی توش موج می‌زدگفتم:

- نمی‌دونم! شایدبه خاطراین هست که قراره ازمن هم انتقام بگیره.

- باش پس میام اونجا!

یکدفعه دادمحکمی  زدم وگفتم:

- نه! یگانه  بیا به قهوه خونه ازاونجا باهم می‌ریم.

- باشه!

تلفن رو قطع کردم و روی تخت دراز کشیدم، از زمانی که هوشنگ خبرآورد که قرارشده بریم کنار رودخونه مرگبار، فقط بایدمراقب سپرشیطان باشیم، تردید دوباره تو دلم افتاده، دلشوره گرفتم، نمی‌دونم بایدچکارکنم.

عموجهان دوباره رفته واون زمین که  آرنولد‌عوضی به نام مازده بود رو دوباره بهش برگردونده. اه! ‌‌‌‌‌‌

روی تخت درازکشیدم وچشمهام رو بستم، برای رفتن  به اون  خراب شده، رودخونه مرگبار بایدجون داشته باشم،  ازفکروخیال اینکه قراره من اونجا چه کاری انجام بدم خوابم نمی‌برد، حتی تصورش هم برام سخت بود.

ساعت‌ها من بااین فکروخیال هادست وپنجه نرم کردم،  باعمو وزنعمو هم اصلااز پریشب حرف نزدم، آخه چرا بایدانقدر نامردباشن؟ آخه چرایگانه رو مثل من نمی‌بینن؟ مگه یگانه چه گناهی داشت؟

ده بار ازخواب پریدم وجیغ کشیدم وتوذهنم مدام تکرارمی‌کردم، سپرشیطان! یگانه! 

ازحال رفتن من هم هربار  نیم ساعت بیش‌تر طول نمی‌کشید،‌ بالاخره ساعت سه ونیم شدومن راهی قهوه خونه آبدارچی‌های باحال‌شدم.

@همکار ویراستار

ویراستار: @Gisoo_f

@Gh.azal. @Gh.nejati. @Ghazal. @نارسیس بانو.arabzade. @خدانگهدار. @آقای مانش Mansh. @آتنا شکاری. @کاکائو. @_Mahta_. @.8.5mahsa. @Viyana. @hadis noor. @پرتوِماه. @NAEIMEH_S. @Omaay. @پانیذ. @آیلار مومنی. @Masi.fardi

ویرایش شده توسط یگانه
  • لایک 14
  • تشکر 2

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B2%DB%

دسیسه بازی 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هفدهم

ساعت سه‌ونیم وقتی که به‌هوش اومدم، سمت کمدلباس‌هایم رفتم، مانتوی بلند مشکی عربی‌ام رو که نگین‌های طلایی رنگی روی شونه هایش داشت، ازدا ‌‌‌‌‌‌‌‌خل کمد برداشتم، نگاهی بهش انداختم و پرتش کردم روی تخت،  شلوارلی تنگ رو هم ازداخل کشویم برداشتم، آهی از ته دلم کشیدم و باخودم گفتم:

- مطمئنم که این آخرین باری هست که می‌تونم ازت استفاده کنم، شایدبعدازاین من نتونم خیلی باهات خوب تا کنم.

شال طلایی رنگ گل دارم روهم  از کاور درآوردم وپرتش کردم روی تخت، چادرعربی نگین‌دارم روهم ازتوی کمددرآوردم،  اون روهم روی تخت انداختم وزیرگلویی طلایی رنگم رو هربرداشتم وروی تخت انداختم.

حالانوبت پوشیدن لباس‌هاشده بود، کمی‌اشک ریختم وشروع کردم به پوشیدن لباس‌ها، نیم ساعتی طول کشید تا من حاضرشدم، باناراحتی  دراتاقم رو بستم،  ‌‌ خواستم‌از دربرم بیرون که عموجهان گفت:

- سانازم؟

سرم رو به سمتش بااخم برگردوندم که گفت:

- می‌خوای باهات بیایم؟ 

سری متاسف‌بار براش تکون دادم وبدون هیچ حرفی  ازخونه زدم بیرون، راهی قهوه خونه آبدارچی‌های باحال‌شدم، جلوی درخونه یگانه رو دیدم که منتظر ایستاده، سمتش رفتم، دستش روگرفتم وبامهربونی فشاردادم،‌ باهم سوارجنسیس آلبالویی رنگ من شدیم.

تارودخونه مرگبارتقریبا یک‌ربع راه بود، با استرس وترس ازماشین پیاده‌شدیم  و کنار درخت سرویان منتظر آرنولدو نوچه هایش شدیم.

کمی که گذشت، یک سانتافه سفیدرنگ جلوی رودخونه مرگبار توقف کرد، دستم رو توی هوا تکون دادم، ازصدای باد تونستم بفهمم که صدااز پشت سرما میادواین آرنولد وآدم‌هاش هستن که دارن میان.

من به‌خاطر مادرم که زن خوب وباهوشی بود، استعدادهای خارق العاد‌ه‌ای داشتم ویکی ازاین استعدادها، ذهن‌خوانی وآینده خوانی بود.

البته هرکدوم ازاین استعدادنیازمندشرایط خاصی بود، ومن درهرشرایطی نمی‌تونستم ازاین استعداداستفاده کنم، مثل الان که نمی‌تونم بفهمم چی درانتظارما هست؟

آرنولدخان وسهند وسه تن از افرادش روبه‌روی من ویگانه ایستادن، آرنولد پوزخندی زد وروبه سهندگفت:

- دیدی سهند! نگفتم آرام خانم نیت بدی نداره!

سهندهم بالحن تحقیرآمیزی گفت:

- ردش کن بیاد!

من فقط نگاهشون می‌کردم، دستم رو به سمت بازوی یگانه بردم، بازوش رو گرفتم وبه صورت خیلی نامحسوس وسریع اسلحه‌رو ازجیبم درآوردم، بایک گلوله آرنولد رو زخمی کردم و دوسه تن ازافرادش رو کشتم، فریاد زدم:

- یگانه بپرتوی ماشین!

سهند داشت فرارمی‌کرد، دنبالش دویدم، هرچقدر هم می‌دویدم باز به سهند نمی‌رسیدم، از دور یک گلوله به پاش شلیک کردم، به سرعت سمتش رفتم، ولی پام توسط طنابی که وسط جنگل افتاده بود، گیرکرد و باسر زمین خوردم.

چشم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هام رو بازکردم وخواستم بلندشم ولی با سایه‌ای که روی سرم افتاد، وبویی که به بینی‌ام خورد، چشمهام رو بستم ودیگه هیچی نفهمیدم.

هرچنددقیقه یکبار به هوش می اومدم صداهایی به گوشم می‌خورد و دوباره ازحال می‌رفتم، این‌که من کجام  وتو چه شرایطی رو نمی‌تونستم درست متوجه بشم، آخه سردرد عجیبی داشتم وعلاوه براون  کامل به هوش نبودم تاموقعیت سنجی کنم.

بالاخره آخرین باری که به‌هوش اومدم، تعادل روانی‌ام رو تونستم به خوبی حفظ کنم، ونگاهی به اطراف انداختم.

دست وپاهایم باطنابی زخیم به صندلی قهوه‌ای رنگ بسته شده بود، یک انباری سردو تاریک زندانی شده بودم، البته که نمی‌شد بهش گفت انباری چون بزرگتراز یک انباری بود، بهش می‌خورد قبلااینجا طویله‌ای چیزی بوده، چون پراز کاه ویونجه شده بود.

دست‌وپاهام به شدت دردمی‌کرد، توانایی تکون دادنشون روهم نداشتم، باصدایی بلند فریادزدم:

- کسی اینجاهست؟ کسی صدام رو می‌شنوه؟ شماکی هستید؟ اصلامی‌دونید من کی هستم؟ آی آرنولدخائن، تو... تو... خیانت کردی؟ 

باصدای گریه یگانه به خودم اومدم:

- تروخدا بس کن آرام! من مطمئنم که کسی صدامون رو نمی‌شنوه، این‌بار آرنولد وآدم‌هاش کارمارو یکسره می‌کنن، می‌گی نه نگاه کن!

سرم رو به آرومی تکان دادم وچشم‌هام رو بستم و دردلم خداراصداکردم.

یک حس خاصی تو وجودم شعله ورشده بود، حسی که  بهم می‌گفت آرام شایداین آخرین باری باشه که روی خوش زندگی رومی‌بینی.

اشک می ریختم و دردلم فقط ازخداکمک می‌خواستم، کاش عموجهان هم باهام اومده بود.

@همکار ویراستار

ویراستار: @Gisoo_f

 @Gh.azal. @Ghazal. @Ghazalehꨄ︎. @Z sadghinjad. @Farinaz. @آتنا شکاری. @آقای مانش Mansh. @آیلار مومنی. @ماه پری. @Ataras_02. @K.A. @NAEIMEH_S. @Paradise. @pareia1385. @HASTI.z. @Maria. @reyyan. @نارسیس بانو.arabzade. @HASTI.z

 

 

 

 

ویرایش شده توسط یگانه
  • لایک 13
  • تشکر 1

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B2%DB%

دسیسه بازی 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هجدهم

صدای گریه‌های یگانه وجیغ‌هایی که می‌زد دل من رو به درد می‌آوورد، خودم ‌‌‌‌هم  ترسی عجیب توی دلم رخنه کرده بود، این‌که چه سرنوشتی درانتظارمن و یگانه هست، خیلی ترسناک بود، اصلادلم نمی‌خواست چیزی بدونم.

یک هفته‌ای من و یگانه توی اون انباری سردوتاریک  زندونی بودیم، نه غذایی، نه آبی، نه حرفی، نه چیزی، کلاخبری ازهیچ چیزی نبود.

تواین‌مدت  همه‌ی فکرمن درگیراین بودکه  ماواقعابرای چی اینجا گرفتارشدیم؟ من که آرنولد رو زخمی‌کردم، افرادشون رو به درک فرستادم، دنبال سهندرفتم، به پاش تیر زدم، اون زمین خورد، خواستم بلندشم که دیگه نفهمیدم چی شد.

الان من نمی‌تونم متوجه این مطلب بشم که  چی‌شد آخه؟ چرا کارکه آخراش بود؟ یک چیزی اینجا غلط هست ودرست درنمیاد، یعنی آرنولد انقدر زرنگه‌که تونسته من رو به دام بندازه؟ چی بگم والا؟ 

بالاخره پس ازیک هفته درانباری توسط یک نفربازشدو نوری داخل تابید، نوربه چشمای من می‌‌خوردو نمی‌تونستم درست تشخیص بدم فرد رو بروم کیه، صدای قدم‌هاش روهرلحظه نزدیک ونزدیک تر می‌شد، صندلی رو‌کشیدجلو، نشست روی صندلی، چشم‌هام رو بست و صندلی من رو نزدیک خودش کشید.

 باپوزخند تمسخرآمیزی گفت:

- آخی! چقدرتو شجاع شدی ومن نمی‌دونستم،  همیشه منتظرفرصتی بودم تاحالت رو بگیرم.

بالرزشی که تو صدام ایجاد شد گفتم:

- تو.... تو.... کی‌هستی؟

ازروی صندلی بلند شد، پشت سرم رفت،  خنده‌ای ریزکردوگفت:

- من! من ستاره‌ی بخت وشانست هستم، البته اگرمن رو ازخودت راضی نگهداری وبه بختت لگد نزنی.

فکم قفل شده بود، اصلانمی‌تونستم حرف بزنم، قطره‌های اشک ازچشم‌هام بی مهابا پایین می‌اومد،دست‌هام ازاسترس وترس به لرزش دراومده بود.

سرش رو از پشت کنارگوشم آوردوگفت:

- نگران نباش!  قرارنیست اتفاق خاصی بیوفته! راستی چیزی راجب مرگ موقت شنیدی؟ آخه بعیدمی‌دونم توکابوس هات هم اونو دیده باشی؟ دیدی؟ ‌‌‌‌

چشم‌هام ازترس گردشده بود، این کی بود؟ چی‌می‌گفت؟  مرگ موقت؟  

حالت ترس رو به خوبی می‌تونست ازداخل چشم‌هام بخونه، کمی که گذشت دوباره ادامه داد:

-  شایدتو‌حرفی از فرمانروای ما نشنیده باشی وچیزی درموردش ندونی ولی اون همیشه تورویاهاش تورو می‌دیده، دنبال یک فرصت بوده که امتحان کنه که یک شب تو .....  به‌اینجای حرفش که رسید قهقهه‌ای زدو  از اتاق خارج شد.

بادنیایی ازافکارتنهاشدم،  کمی فکرکردم، چشم‌هام رو بستم وبه نیروی درونیم متوسل شدم، نیرویی که فقط وفقط سه درصدمردم ازطریق ارثی می‌تونن اون رو دریافت کنن، ازشانس خوب یابدم من‌هم جزء این سه درصدافرادهستم.

تمام تلاشم روکردم که بفهمم این کسی که من رو اینجا آورده کی هست وچکاره ‌است؟ نفسی عمیق کشیدم و تمام فکرم رو متمرکز روی این که چه سرنوشتی درانتظارم هست؟ کردم، مغزم هنگ کرد، اطلاعات درست نمی‌داد. 

خیلی سعی کردم که خودم رو آروم کنم ولی دست خودم نبود، اما نمی‌شد، من حالم خوب نبود، ازنظر روحی خوب نبودم، چطور می‌تونستم که به خودم مسلط بشم. 

اما نمی‌شد که نمی‌شد،  باهمه این‌ها نتونستم که آینده وسرنوشتم رو ببینم و یگانه رو صداکردم:

- یگانه؟ یگانه؟ 

جوابی شنیده نمی‌شد، چندبار اون رو صدازدم ولی کسی پاسخگوی من نبود، شاید شاید... شاید آرنولد..... نه.

ازشدت بدن درد قلبم تیرمی‌کشید، ولی من نمی‌تونستم کاری برای تسکین دردم انجام بدم، این  که بیکار یک‌جاباشم خیلی برام سخت وزجرآوربود.

چندروزه دیگه هم به همین منوال گذشت، تا پس از چهار روز، یک مردجوان داخل اتاق شد، چشم‌های مرا بازکردوگفت:

- ازفردا دیگه یک شب‌هم بهت بدنمی‌گذره مطمئن باش! یعنی مانمی‌زاریمدبهت بدبگذره.

یک ساندویچ فلافل دستم دادوازم خواست که حتما اونو بخورم وگرنه عصبی میشه ومن رو به ناکجا آبادمی‌فرسته، من هم شروع کردم به خوردن.

اما چه خوردنی؟  احساس می‌کردم که دارم زهرهلاهل می‌خورم، کاش لجبازی نمی‌کردم، کاش اجازه می‌دادم که عموجهان هم باهام بیاد، ای کاش.... توهمه این مدتی که اینجا بودم، حتی یک‌بارهم نتونستم به نیروی درونیم متوسل بشم، آرامشی نداشتم.

یک روز که توفکربودم، دراتاق توسط یک نفربازشدوتونستم چهره‌ی شخصی که من رو اینجا زندانی کرده رو ببینم، اون اون.....

نه باورم نمیشه کسی که روبروی من ایستاده بود....

این نمی‌تونست همون کسی باشه که باعث آواره شدن وبه اینجا اومدن من شده، نه من باورنمی‌کنم که...... آخه یعنی اون شخص خود خود... نه باورم نمی‌شه.

ویراستار: @Gisoo_f

  @همکار ویراستار

 @reyyan. @J.k. @آقای مانش Mansh. @.Abi.AR. @آتنا شکاری. @HASTI.z. @Otayehs. @بوقلمون. @دخترخورشید. @بانوی سیاه. @حدیث86. @ساتوری. @parmida. @Darya_22. @آیلار مومنی. @..Raha... @NAEIMEH_S. @نارسیس بانو.arabzade. @Nafas rad. @دختر هزار چهره. @Roghayeh.k

 

 

ویرایش شده توسط یگانه
  • لایک 11
  • تشکر 1

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B2%DB%

دسیسه بازی 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت نوزدهم

قیافش برام آشنابود، مطمئنم دیدمش، کمی جلوتر اومد، نزدیک ونزدیک ترشد، تابه نزدیک صورتم رسید، این... اینکه... نه آخه این که همون پسرتومهمونی هوشنگ، باهام یه طورخاصی بود، این.... این آرنولدبود.

نگاهی متعجب بهش انداختم وگفتم:

- تو...تو... مگه زخمی...نشدی؟

پوزخندی زد و گفت:

- خرخودتی دخترجون! فکرکردی من همی‌طوری الکی به هوشنگ‌وقت می‌دم وهمین‌طوری دل به خواهی کنار رودخونه مرگبار قرار رو می‌زارم، آره؟  شایدهم فکرکردی خیلی زرنگی ومی‌تونی آرنولدخان رو دوربزنی؟ تفنگ میاری شلیک می‌کنی؟ من هم اسکول  اره؟

به پته پته افتادم، سعی داشتم آرامش خودم رو حفظ کنم ولی قلبم داشت ازترس کنده می‌شد، بریده بریده گفتم:

- یعنی همه‌ی این‌ها نقشه بود؟ تو...تو.... یگانه.... یگانه رونمی‌خواستی؟ من رومی‌خواستی؟

قهقهه‌ای زدو ادامه داد:

- چیزی راجب یک تیرو چندنشون شنیدی؟ من مدت‌هابودکه دنبال یگانه بودم، ولی بک حسی بهم می‌گفت توروهم باید داشته باشم، برای همین جفتتون روکشیدم اینجا.

نفس نفس می‌زدم، صدای تپش‌های تندقلبم رومی‌شنیدم، سرم رو پایین انداختم وآروم زمزمه کردم:

- حالامی‌خوای بامن چکارکنی؟

نگاهی تحقیرآمیز بهم انداخت وگفت:

- به زودی می‌فهمی!

پشت‌سرش سهند... سهند واردانباری شد، یک کت وشلوار قهوه‌ای رنگ پوشیده بود‌که بهش می‌اومد، موهاش روهم حالت داده بود و به یک‌طرف ریخته بود.

روبروی من روی صندلی نشست، پوزخندی حرص درآور تحویلم داد، صندلی من رو جلوکشیدوطناب‌هارو ازدست وپام بازکرد.

خشکم زده بود، هیچ حرکتی نمی‌تونستم انجام بدم، دستم روگرفت ومن رو از روی صندلی بلندکرد، صاف ایستادم، بالگدی که نثارکمرم کرد، باصورت نقش برزمین شدم.

دوباره من رو از روی زمین بلندکرد، کمکم کردتا صاف بایستم، یک لگد دیگه نثارکمرم کردو باز نقش برزمین شدم، باز سمتم اومد، دستم روگرفت وبلندم کرد، ولی این‌بار من رو روی صندلی نشوند.

موهای مشکی رنگ وحالت دارم ازتوی شال طلایی رنگ گل دارم بیرون زده بود، دهنم پراز خون شده بود وسرم به یک سمت کج شده بود.

دستی داخل موهاش کشیدو گفت:

- کامبیز کجاست؟

باصدای نالون وضعیفی که به زورشنیده می‌شدگفتم:

- نمی‌دونم!

مشت محکمی تودهنم کوبید، خون  مثل فواره از دهنم بیرون ریخت.

 حتی توان تکون دادن دست‌هام روهم نداشتم، چشم‌هام به زور بازو‌بسته می‌شدن، اونوقت این جونور ازمن می‌خواست باصدای رساوبلند بهش اعلام کنم، کامبیزکجاست.

دوباره باخشم بهم نگاهی انداخت و گفت:

- رواعصاب من راه نرو دخترجون! من خونوادت نیستم که ناز تورو بکشم، میگم کامبیزکجاست؟

فقط سرم رو تکون دادم و چیزی نگفتم، تک سرفه‌ای عصبی‌کرد، بالگدمحکمی که به صندلی زد من روی زمین پرتاب شدم، نگاهی خشمگین بهم کردوازانباری خارج شد.

دردتوبدنم‌می‌پیچید، استخون‌هام دردمی‌کرد، سرم داشت منفجرمی‌شدواز دهنم خون می‌اومد، موهام ازشالم بیرون زده بود، اونوقت این‌ها بااین حال‌وروز از من می‌خواستن بهشون حرف بزنم.

واقعا این‌ها چه آدم‌هایی بودن، هرچندکه من فعلانمی‌تونم حرف بزنم، بایدهمه چیزرو بفهمم، دیگه نمی‌خوام این‌جوری عذاب بکشم.

توی همه مدتی که اینجابودم، متأسفانه همه‌ی نمازهام غذاشد، چون دست‌وپاهای من بسته بودو نمی‌تونستم که تکون بخورم، آخه این یعنی چی؟

دلم به حال خودم می‌سوزه، دیگه آدم سابق نمی‌شم، حق طبیعی گریه کردن وحرف زدن هم دارن این آدم‌ها ازمن می‌گیرن، کاش‌ زودتر ازاین شرایط کوفتی راحت بشم، آخه....

دردعجیبی توهمه وجودم پیچید،  مثل ماربه خودم می‌پیچیدم، دستم رو روی دهنم گذاشتم، تاجیغ نکشم واین‌عوضی‌ها رو بیش‌ترازاین عصبی نکنم.

آنقدر درد به من غالب شدو فشار آوردکه‌جیغ بنفشی کشیدم وبایادآوری اتفاقات این دو سه هفته ازحال رفتم.

هر چند‌دقیقه یک‌بار به‌هوش می‌اومدم وفریاد می‌کشیدم،  کمک‌می‌خواستم والتماس می‌کردم وباز ازهوش می‌رفتم، وفقط وفقط یک اسم رو صدا می‌زدم اونم اسمی نبود جز:

- «سپرشیطان» 

@همکار ویراستار

ویراستار: @Gisoo_f

@Gh.azal. @Soniya-Aslan. @J.k. @K.A. @Viyana. @ساتوری. @SAHAR RAD. @Jesseunoff. @جانان بانو. @e.m. @نارسیس بانو.arabzade. @m.azimi. @masoo. @آتنا شکاری. @آیلار مومنی. @NAEIMEH_S. @Farinaz. @Reyhaneh_ghadiri@reyyan. @Shervin. @فاطیما. @Fateme Cha

ویرایش شده توسط یگانه
  • لایک 8
  • تشکر 1

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B2%DB%

دسیسه بازی 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیستم

راوی:

کسی که تونسته‌بودآرام رو دراین شرایط گیربندازه، واقعا آرنولدبود؟ این کارمی‌تونست کارآرنولدباشه واقعا؟ باورکردنی‌نبودکه آرنولد بتونه انقدر بی‌رحم باشه، قربان وقربانی، ارباب وبرده، خواب وبیداری، مرگ وزندگی، همیشه بودن، ازمهم ترین اصل زندگی همین بوده که یاقربان باش ویاقربانی.

پس ازدستگیری آرام توسط شخصی مجهول وروبرویی آرام باسهندوآرنولد، اتفاقات زیادی افتاد ازجمله رفتن یگانه به قهقرا.

 آرنولد برای پیداکردن پدرش کامبیز، تصمیم‌گرفته بود تا ازهردری واردبشه، اصلی ترین سرنخ آرنولدهم آرام بودکه از اون روز محضربه بعد، روز به روز کارهاش مشکوک‌ترمی‌شدو ارتباطش با همه تنگ‌تر.

اون باخودش فکرکردکه اگر آرام بتونه اون رو به مهره‌های اصلی برسونه خیلی می‌تونه بودنش برای اون سودمندباشه، برای همین تصمیم‌گرفت تا از ج.م.م.ر. برای به دام انداختن این دخترکمک بگیره‌،  نیروی خارق‌العاده آرام هم که ازطرف مادرش سانیا به  اون ارث رسیده بود، باعث می‌شد تا آرنولد برای تصمیمی که راجب اون دخترگرفته مصمم تربشه.

روزهای زیادی می‌گذشت وهرروزی که تموم می‌شد، دل آرام رو به لرزه می‌انداخت و آرنولد رو به هدفش نزدیک‌ترمی‌کرد.

بالاخره پس ازگذشت دوهفته، آرنولد تصمیم خودش روگرفت، اون می‌خواست برای فشارآوردن به این دختربیچاره زندگی روبراش مثل جهنم کنه.

انجام این کاربرای آرنولدخیلی سخت بود، چون توتمام این چندماهی که ازمهمونی هوشنگ می‌گذشت عاشق این آرام شده بود، چشمان آرام هرمردی راشیفته می‌کرد، حتی آرنولد.

یک‌طرف دیگه هم پدرش بود، بابرگشت پدرش همه‌چیز تغییرمی‌کردوقدرت دوباره به خاندان وسلطنت  سعادتمندها برمی‌گشت،  اگراون به عشقش آسیبی نمی‌رسوند، نه قدرتی داشت ونه ثروتی ونه حکومتی، فقط عشقش رو داشت، اما اگرکامبیز برمی‌گشت، همه چیزمال اون می‌شد، حکومت وسلطنت وعشق و.... همه‌چیز.

پس برای داشتن بهترین وباارزش ترین سرمایه‌ها بایدعشقش رو قربانی می‌کرد، بایدتقدیری شوم رو برای آرام رقم می‌زد، تقدیری که باقربان بودن اون وقربانی شدن آرام رقم می‌خورد.

از امروز دیگر آرنولد، آرنولدنبود، اون یک اژدهای خشمگین دوسربود، که برای خوردن طعمه‌ی ظریف وبی دفاعش دندون تیزکرده بود.

اژدهایی که هرچند قصدخوردن طعمه رونداشت ولی خیلی دلش می‌خواست اون رو به سرزمین لازاروس هابفرسته.

سرزمین لازاروس‌ها،  ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌سرزمین جزامی‌های عقده‌ای بود، سرزمینی که فرمانروای اون چیزی ازمحبت نمی‌دونه، فرمانروای لازاروس   بزرگ‌ترین مافیای خون آشام وقاچاق بود، کسی که حتی گنده‌هایی چون آرنولدوکامبیز جرعت حرف زدن روی حرف اون رونداشتن.

قطعا لازاروس ها به عشق آرنولد آسیب می‌رسوندن، اماچاره‌ای جزاین نبود، جنگ جنگ مافیابود، دوراهی بین عشق وقدرت بود، کاش هیچ‌وقت دراین شرایط گیرنمی‌کرد.

ازپشت پنجره چشمانش رابه جسم نیمه‌جان وازحال رفته آرام انداخت، آرامی که حتی زورش به مورچه نمی‌رسید، الان قربانی جنگ مافیاشده.

دردلش آه کشیدکه نمی‌توانست بیش‌ترازاین پذیرای بودنش باشه، سری تکون دادو باخود به این فکرکردکه:

-  آیاخشم اژدها لازم بود؟  برای تسلیم کردن طعمه‌ای چون آرام لازم بود، به قول معروف که می‌گه: آدمی رو به مرگ بگیر تا به تب راضی بشه!   آرام باید‌مرگ موقت می‌کرد، مرگ موقت! آرام یک‌بار دیگرهم قربانی مافیاهاشده بود، پس قطعا می‌توانست این‌بارهم از پسش بربیاد.

به خاطراستعدادوهوش بالایی که داشت، مرگ شامل حالش نمی‌شدوازاین چی بهتر.

آرنولد به خوبی‌ می‌دونست که آرام دستش رو شده، آزادی وزندانی بودنش فرقی نداره، اگربه لازاروس می‌رفت، باید برده می‌شد واگرهم برمی‌گشت، جهان وهوشنگ یک خواب راحت برایش نمی‌گذاشتن.

پس چه بهترکه بارفتنش، بامردنش سرآغاز بازگشت یک زندگی وقدرت باشد، آرام درهرصورت بایدقربانی می‌شد، درسرنوشتش خواربودن وکوچیک بودن مقدرشده،  وقتی خداوند بخواهدچرا آرنولدنخواهد.

آرام زاده سانیا زنی است که شب‌ها وصبح‌هایش راکامبیز سیاه کرده بود، آرام دخترهمون زنی است که کامبیز اون رو به لازاروس فرستاد، اکنون هم آرنولد آرام را به لازاروس می‌فرستد.

اگراین تقدیرآرام نیست پس چیه؟ چرا آرام به جهان گشوده‌ی طوفان است؟   طوفان کجاست؟ چرا طوفان برای نجات دخترش نسیم آرام  دست به کاری نمی‌زنه؟طوفان کجایی که  نسیم زندگیت اسیرگردبادشده؟ طوفان کجایی؟

دلت برای  گل زندگیت گرفت، اما هیچ‌وقت دنبال نسیم نیومدی؟

آرنولد مثل یک بختک بود، که مثل یک بختک روی زندگی آرام افتاده بود.

 

 @همکار ویراستار

ویراستار: @Gisoo_f

 @Gh.azal. @GhazalehAmiri. @Soniya-Aslan. @آتنا شکاری. @آقای مانش Mansh. @reyyan. @NAEIMEH_S. @Sanaz87. @mob_ina. @Narges.Sh. @نارسیس بانو.arabzade. @فاطیما. @Farinaz. @Fateme Cha. @Viyana. @آیلار مومنی. @ماه پری. @پرتوِماه. @Shervin. @یک عدد خسته. @پول میخوام. @ببعی معتاد. @بانوی سیاه

 

 

 

ویرایش شده توسط یگانه
  • لایک 8
  • تشکر 1

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B2%DB%

دسیسه بازی 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست ویکم

۱۲ظهر روز پنجشنبه# کلبه حقارت 

آرنولد: 

از پشت شیشه نگاهی به  آرام  انداختم، صورتش باخون یکی شده بود، موهای مشکی ومجعدش  از شال بیرون ریخته بود، گردنش به یک سمت کج شده بود، چشمانش نیمه بازبود.

کلنجار رفتن دیگه بس بود، بالاخره تصمیم خودم روگرفتم، اسلحه رو برداشتم وچندخشاب داخلش انداختم، دستانم رو به خون آغشته کردم، کتم رو از روی مبل برداشتم وروی دستم انداختم.

اخم کردم، باعصبانیتی ساختگی بالگدمحکمی درانباری رو بازکردم، حالش خوب نبود ولی برای من حداقل جنبه‌ی سرگرمی داشت.

باصدای لگدمن ازجاپریدونگاهش درنگاه من قفل شد،تن وبدنش می‌لرزید، خودش رو جمع کرد، ترس رو تو وجودش احساس می‌کردم، مثل ماربه خودش پیچید،  نگاهی تحقیرآمیز بهش انداختم وگفتم:

- خب خب! آرام خانم، نه بهتره بگم سانازجون حالت چطوره؟

سرش رو بالا آورد وباترس توچشمام نگاه کردوگفت:

- خ.... خی.... خیلی.... درد دارم.

پوزخندی تمسخرآمیز زدم وگفتم:

- آخی درد داری؟

ومشت محکمی نثاربازو‌های ظریف وکوچکش کردم، ازشدت دردی که بهش واردشد برای چند لحظه نفسش قطع شد، کمی بعد دوباره نفسش برگشت.

گریه‌اش گرفت، اشک ازچشمانش پایین ریخت که با سیلی محکمی که به گوشش نواختم، برق ازصورتش پریدو اشک چشم‌هاش خشک شد.

پوزخندی زدم وگفتم:

- درس اول! حتی اگه خواستی بمیری هم حق گریه‌کردن جلوی من رونداری وهمیشه هم حالت خوبه فهمیدی؟

سرش رو تندوتند به نشونه‌ی مثبت تکون داد، زبونش  ازترس بنداومده بودولی بریده بریده گفت:

- ب... ب.... بله آرنولدخان!

روی صندلی روبروش نشستم، سیگاری ازجیبم درآوردم و بافندک روشنش کردم، انداختمش زیرپام وگفتم:

- دیدی چطور خاموشش کردم؟

آب دهنش رو به زورقورت دادوگفت:

- بله.

خنده‌ای کردم و گفتم:

- شمع عمرتوروهم به همین راحتی می‌تونم خاموش کنم،پس لطفا عاقل باش و بهم بگو که پدرم کامبیزکجاست.

رنگ از رخش پرید، چشم‌هاش بارونی شدو با بغضی که توصداش بودگفت:

- من ن...ن...نمی‌دو.... نمیدونم!

دستم رو بردم بالاو تودهنی محکمی بهش زدم، خون مثل فواره ازدهانش ریخت بیرون، خیلی این دخترسگ جون بود، هرکسی جای اون بود تاحالا صدبارمرده بود.

نعره‌ای کشیدم وگفتم:

- کجاست؟

سرش رو برگردوند تامن متوجه گریه‌هاش نشم، دستم رو زیرچونه‌اش گرفتم و صورتش رو بالا آوردم و صورتش رو به صورتم نزدیک کردم که یک‌دفعه دادزد:

- نکن! توروخدا نکن! می‌گم می‌گم کجاست.

سرم رو عقب کشیدم، ولی همچنان دستم زیرچونش قرارداشت،  خنده‌ای کردم‌وگفتم:

- خب؟ می‌شنوم، بگو!

صدای تندشدن تپش‌های قلبش رو می‌شنیدم، گریه‌اش شدت گرفت، هق هق کرد، نفسش داشت بندمی‌اومد، هرچی صداش می‌کردم نمی‌شنید.

بادادبلندی سهند رو صداکردم:

- سهند؟ کدوم گوری هستی؟

سهندباعجله خودش رو به من رسوند،  سراسیمه به انباراومدوگفت:

- چی‌شده آقا؟ حالتون خوبه؟

با انگشت به آرام اشاره کردم وگفتم:

- آب وغذا براش بیار، ببرش تو اتاق تکی کلبه، فعلا کاربه کارش نداشته باش، تاحالش جابیاد.

- چشم آقا!

دستی کلافه به موهام کشیدم واز اتاق بیرون زدم، اَه‌ بازم نشد، یک‌قدم تاحقیقت وپدرم فاصله داشتم ولی نشد، نشدکه نشد.

ازپشت شیشه به سهندوآرام نگاهی انداختم، سهند دست وپای کبودشده‌ی آرام رو بازکرد، بادستمال خونی که روی لبش خشک شده بود رو پاک کردو بطری آب رو به دستش داد، اما آرام جون نداشت، تابطری وگرفت، ازدستش افتادو آب روی زمین ریخت.خواست بلندبشه، که تعادلش رو ازدست دادو سرش گیج رفت وازحال رفت.

واقعا کارمن بود؟ من همچنین بلایی سرآرام آورده بودم؟ به خاطرپدرم؟ عجیبه خیلی عجیبه.

سهند آرام رو روی دستانش انداخت و از انباری به سمت اتاق تکی کلبه حقارت برد، اون رو روی تخت خوابوندو به سمت من اومد.

نگاهی عاقل اندر سفیه بهم انداخت وگفت:

- اگه به‌هوش نیادچی؟ می‌دونی چی می‌شه؟

اشاره‌ای به آرام کردم وبه سهندگفتم:

- شالش رو ازسرش دربیار!

چشم‌هاش ازحدقه داشت می‌زد بیرون، ازاین حرف من تعجب کردوپرسید:

- چی؟ 

یک سیلی تو گوشش نواختم وگفتم:

- نشنیدی مگه؟ گفتم شالش رو دربیار!

سهند سمت آرام رفت، شالش رو ازسرش درآورد، آرام ازخواب پرید ودست سهندروگرفت و دوباره خوابش برد.

ازاین صحنه خندم گرفت، این دخترمثل بچگی‌هاش شیرین و ملوس بود، هنوزهم همون خصلت هارو داشت، سهندبه آرومی دستش رو ازداخل دست آرام بیرون کشیدو شالش رو برای من آورد.

شال رو ازسهندگرفتم وبوکردم، بوی گذشته‌ها از اون شال به خوبی حس می‌شد.

- سلام میای باهم بازی کنیم؟

- معلومه که نه! برو ردکارت!

- آخه چرا؟ من تنهام!

- بابام گفته باهات بازی نکنم!

- آهان! آفرین به بابات!

- خیلی خب! بیابریم بازی، ولی یک شرط داره!

- چه شرطی؟

- توبایدچشم بزاری!

- باشه!

- پس بریم.

 @همکار ویراستار

ویراستار: @Gisoo_f

@آتنا شکاری. @یک عدد خسته. @فائزه اکبریان. @فاطیما. @Gh.azal. @Ghazal. @Soniya-Aslan. @سادات.۸۲. @آقای مانش Mansh. @نارسیس بانو.arabzade. @..Raha... @طهورا. @Shadimirmohmmadi. @_Asal_. @Z sadghinjad. @reyyan

 

 

 

 

 

 

ویرایش شده توسط یگانه
  • لایک 7
  • تشکر 1

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B2%DB%

دسیسه بازی 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت22

اون شال رو توی دستم مچاله کردم، دوست نداشتم به گذشته‌ها‌برگردم، هرچندکه یک روز تکلیف اونم روشن می‌کنم، اما الان مسئله‌ی مهم برگشت کامبیز به راس حکومت وسلطنت سعادتمند‌هاست.

روی کاناپه خودم رو انداختم، لبخندی ازسر رضایت زدم وبا آسودگی خیال چشم‌هام رو بستم، فعلا اوضاع به نفع من بود، پس دلیلی برای نگران بودن وجود نداشت.

همه چی طبق میل من پیش می ‌ره همونطورکه خودم خواستم، بهتره کمی استراحت کنم، چون عصر باید برای قرار با رفیق برم، مطمئنم که اتفاقات خوشی می‌اوفته.

ساعت گوشی رو روی پنج کوک کردم وچشم‌هام رو بستم.

 چشم‌هام روبازکردم، نگاهی خمار به ساعت روی گوشی انداختم، چیزی حدود چهارونیم بود، ازجام بلندشدم، نگاهی ازپنجره به اتاق تکی کلبه حقارت انداختم، که بدن نیمه جون آرام روی تخت افتاده بود، هنوز خواب بود.

سوییشرتم رو از روی کاور تو سالن کلبه برداشتم، یک سوییشرت خاکی رنگی بود که عکس یک‌گرگ وحشی روی اون بود، پوشیدم، شلوارجین مشکی هم که پام بود، کلاهم رو هم روی سرم گذاشتم و از کلبه بیرون زدم، از درکه خواستم بیرون برم، پام به کیف طلایی رنگ آرام گیرکرد، اون همیشه عاشق رنگ مشکی طلایی بود، خنده‌ای کردم‌و اون کیف روهم باخودم برداشتم وداخل ماشین انداختم وراهی باغ جماله شدم.

باورودمن خدمتکارجلو اومد وخوش‌آمدگفت، با احترام من رو به سمت اتاق ج.م.م.ر. راهنمایی کرد، اول دراتاق رو زدوگفت:

- آقاببخشید! آرنولدخان سعادتمند تشریف آوردن.

صدای مردونه‌اش رو صاف کردوگفت:

- بگوبیاد داخل! 

- چشم آقا!

بادست من رو به داخل اتاقش راهنمایی کرد، باورود من لبخندی زدوگفت:

- بشین‌آرنولد!

روی یکی ازمبل‌های چرمی تواتاقش نشستم.

محل کاراون کوچک ترازمحل کارمن بود، خیلی خیلی کوچک‌تر، چون اون برای به دام انداختن دخترانی که پابه اونجامی‌گذاشتن اقامت کرده بود.

اتاقی نسبتاً بزرگ وخوبی داشت، وارد اتاق که می‌شدی، دیوارهای اون باکاغذ دیواری نارنجی رنگی که عکس جهنم روی اون به چشم‌می‌خورد روبه‌رو می‌شدی، میزچوبی ومحکمی هم درمحل کارش بود، که روی اون مجسمه‌ی یک شاهزاده خانم رومی به نام لوکریشا قرارداشت. 

 روی دیوار اتاق کارش تابلوهایی بود که همه وهمه عکس دختران جوونی که اون به دام می‌انداخت زده شده بود. 

دخترانی که وقتی گیراین آدم می‌افتادن، راه فراری نداشتن و اون به زور ازاونها عکس می‌گرفت و درآلبوم بزرگ وقطورش می‌گذاشت، عکس‌های اون آلبوم رو هزاران وهزاران مردمی‌دیدن ویکی‌ رو پسندمی‌کردن.

اون دختری که پسندمی‌شد، بایدخودش رو برای رفتن به برزخ آماده می‌کرد.

درفکرفرورفته بودم که باصدایش به خودم اومدم:

- هی آرنولد! کجایی؟

نگاهی بهش انداختم وگفتم:

- چی؟

خنده‌ای کردو به تمسخرگفت:

- نکنه پشیمون شدی؟ آره؟

آهی ازته دل کشیدم وگفتم:

- نه! به هیچ وجه!

لبخندش روجمع کردوگفت:

- خب! می‌شنوم.

- بابت کمکی که بهم کردی ممنون، اما بایدبگم بهت این دختربابقیه‌ی دخترهایی که تومی‌شناسی وتاحالابه تورت خورده فرق می‌کنه، اون هم ساده‌ترو مطیع‌تر ازبقیه دخترهاست وهم آینده‌دارترازبقیه.

چشم‌هاش رو ریزکردوگفت:

- آینده‌دارتر؟ یعنی چی؟

نفسی عمیق کشیدم وادامه دادم:

- ساینارو یادته؟ یادت‌میادبابقیه فرق‌می‌کرد؟

پوزخندی زدوگفت:

- عجب‌حرفایی‌می‌زنی؟ کی‌می‌تونه اون زن رو فراموش‌کنه؟ اون باوجوداینکه دیگه شادابی قبلش رونداره ولی هنوزم مهره‌ی بازیه وبدردم می‌خوره، ولی که چی؟

بشکنی زدم و گفتم:

- تازه می‌گی ولی‌که‌چی؟ باباتودیگه کی هستی؟ این دخترساناز سامیان هست دخترساینا، همون زیبایی وهمون سادگی، همون عقایدوخط فکری، باهمون نیروهای درونی.

چشمانش ازفرط تعجب گردشدوگفت:

- چی؟ سانازسامیان؟ برادرزاده‌ی جهان؟ دختر جمشید؟ همون جمشیدمعروف به طوفان؟ 

پوزخندی زدم وگفتم:

- چی‌شد؟ چراجاخوردی؟ نکنه توقع داری باورکنم که ازجهان می‌ترسی؟

سرش روخاروند، دستی زیرچونش کشیدوگفت:

- پس‌هنوز زندس، خیلی‌عالیه، قرارملاقات رو برای کی بگذاریم؟

ابروهام رو بالاانداختم، کمی من ومن کردم وگفتم:

- فعلامریض احواله، برای هفته دیگه همین روز وهمین ساعت خوبه به نظرم.

حرفی نزدواین سکوتش نشونه‌ی رضایت بود، دیگه طولش ندادم وسوار ماشین‌شدم، نگاهم دوباره باکیف مشکی طلایی آرام برخوردکرد.

اون رو برداشتم وزیپش رو بازکردم، یک آیینه ویک گوشی، یک کتاب دعای کوچک، بامهروتسبیح مسافرتی داخلش بود.

- کمک! کمک! توروخدانکن! بزاربرم!

- توبی‌خودکردی که باپسری غیرازمن هم حرف می‌زنی، اگه کشته بودت چی؟

- حالا که سالمم.

- تکلیف تورو من روشن می‌کنم!

- آخ موهام رو ول کن، آخ....

 @همکار ویراستار

ویراستار: @Gisoo_f

 @Gh.azal. @Soniya-Aslan. @Panah._.msz. @Ghazal. @Shervin. @Paradise. @Reyhaneh_ghadiri. @reyyan. @Imaryam. @Ataras_02. @آتنا شکاری. @آقای مانش Mansh. @سادات.۸۲. @سرونوفیل. @ملیکا ملازاده. @نارسیس بانو.arabzade. @زری گل. . @آیلار مومنی. @sogand-A. @نیکتوفیلیا. @Soniya-Aslan. @K.A@هانی بانو. @Atarin. @Atefeh L

ویرایش شده توسط یگانه
  • لایک 6
  • تشکر 1

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B2%DB%

دسیسه بازی 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت23

 

تلخندی روی لب‌هام نشست، یادآوری گذشته‌ها خیلی تلخ بود، تلخی اون هم فقط به‌خاطر رفتنش بود، رفتنی که من روخوردکردوشکست.

تاخودکلبه، فکرم درگیر آرام بود، آرامی که یک زمانی عاشقانه دوستش داشتم واون ندیدونفهمیدکه داره کی رو ازدست می‌ده، آرامی که به‌خاطراون عوضی ساینا دورمن روخط کشید.

داشتم چکارمی‌کردم؟ واقعامی‌خواستم ازدستش بدم؟ به همین راحتی؟ راحت به‌دست نیاورده بودمش که بخوام به‌همین راحتی ازدستش بدم!

باعصبانیت واردکلبه‌شدم، باورودمن نگاه سهندوآرام به سمت من برگشت، بادیدنشون پوزخندی زدم وبی توجه به اونا ازکنارشون گذشتم.

ازکنارش ردشدم که یک‌دفعه گفت:

- فکرنمی‌کردم کارتوباشه! ازت متنفرم.

متعجب نگاهی بهش انداختم که باحرص گفت:

- آقای آرنولدخان، ماقرارگذاشته بودیم، قرارنبوداین‌طوری تمومش کنی.

پوزخندی زدم وگفتم:

- ازچی حرف می‌زنی خانم آرام؟ نه بهتره بگم خانم سانازسامیان؟

وحشت چشم‌هاش روگرفت، به سرفه افتاد، چند دقیقه‌ای سرفه‌می‌کردوبعدگفت:

- چی‌می‌گی تو؟

روبه سهندخنده‌ای کردم و گفتم:

- براش توضیح بده! اگرخواست زیاد زربزنه، دهنش رومحکم ببند، چون اصلاحوصله‌ی جیغ جیغ هاش رو ندارم.

سهندم باسربهم فهموندکه مشکلی نداره، نگاهم به درخیره موند، همه‌ی اون روزها به خوبی ازجلوی چشمم عبورمی‌کنن، چطورفراموشش کنم آخه؟

دست‌هام رو مشت‌کردم ومحکم توی دیوار کوبیدم وباصدای بلندفریادکشیدم:

- لعنت بهت ساناز! لعنت بهت! نمی‌خوامت بفهم، ساناز چرا منو به آرنولدتبدیل کردی؟ چرا آرام؟ مگه مهدی چش بود؟ واسه‌ی چی تو منو نمی‌شناسی؟ چرا آرام؟ چرا شدی آرام؟ چرا؟ چرا لعنتی؟

خون ازدستم می‌اومدومن توجهی بهش نداشتم، مشت‌هام رومحکم وپی درپی توی دیوارمی‌کوبیدم، سهندخودش رو سراسیمه به من رسوندومن رو از اتاق خارج کرد.

نگاهی نگران بهم انداخت وگفت:

- آروم باش آرنولدخان! آروم!

پوزخندی زدم وگفتم:

- مگه مهمه برات؟ این‌هارو ولش کن! توضیح بده چه خبر؟ 

لبخندی ملیح زدوبهم گفت:

- بریم سراغ اوضاع این چندوقته، جهان وخونوادش، خصوصاهوشنگ وهانده دربه در دنبال آرام هستن، به هردری می‌زنن تا آرام رو پیداکنن، هوشنگ مدام به خودش لعنت می‌فرسته که کاش اصراربهت نمی‌کرد، امیدهم مثل همیشه تمام خبرهارو بی‌کم وکاست به جمشید داده، جمشیدهم پیغام می‌ده به جهان وشیدا که اگر آرام پیدانشه، تک تکشون رو راهی قبرستون می‌کنه.

سری تکون دادم وگفتم:

- ازچنگیزودخترش چه خبر؟

باترس من من کردوگفت:

- چی... چیزه... چیه؟ چطوربگم....

بلنددادکشیدم وگفتم:

- زرتو بزن بابا، وقت تنگه اه.

نگاهی به آرام انداخت، دراتاق رو بست وگفت:

- نمی‌تونیم زیاداینجا نگهش داریم، بایدبفرستیمش بره پیش خونوادش.

اخم‌هام رو درهم کشیدم و گفتم:

- چی؟ چرا؟

نفسی عمیق ازته دلش کشیدوگفت:

- چون تمام فایلهاوصداهای ضبط شده‌ی مادست اون دختره، چنگیزهم احتمال داده که کارماباشه، کل طایفه‌ی جمشیدوساینا اجیرشدن تاپیداش کنن، برامون دردسرمی‌شه.

ازاون گذشته هیچ کس جزمن وتوو رفیق کسی از قدرت وتوانایی اون خبرنداره واگه لوبره باعث می‌شه سپرشیطان متوجه بشه واونوقت همه‌چیز بهم می‌خوره، عمرا دیگه دستمون بهش برسه، دخترچنگیزهم از اول بازی ازهمه‌چیزخبرداشته وجای اینکه بازی بخوره بازیمون داده.

تمام وسایلهای روی میز رو باعصبانیت سمت سهندپرتاب کردم ودادکشیدم:

- عوضیا! به ما رودست زدن.

باعصبانیت دست‌هام رو مشت کردم و تمام دیوارهای اتاق رو خط خطی کردم، چنگ انداختم، لعنت بهت ساناز.

باعصبیت به سمتش قدم برداشتم وگفتم:

- ساینا مگه پیش رفیق نبود؟ 

پوزخندی زد و گفت:

- چراولی امروز صبح ازاونجا فرارکرده.

ازشدت خشم می‌خواستم دیوونه بشم، باهمون حالت سمت اتاق تکی کلبه رفتم، بازوهای آرام روگرفتم وفشاردادم، صدای جیغش به هوارفت که باتودهنی که بهش زدم ساکت شد.

ازموهاش گرفتمش وبلندش کردم وباشتاب پرتش کردم سمت دیوار، مثل بید دست وپاش می‌لرزید، بالگدمحکمی که نثارش کردم روی زمین افتاد، بالگدافتادم به جونش، بایدمی‌کشتمش، کثافت! آشغال.

انقدرزیرکتک‌گرفتمش که هم صدای اون گرفته بودوهم من به نفس نفس افتادم، اماباوجوداین بازهم از زدنش دست نکشیدم، تاموقعی که جون دربدن داشت، بهش حمله کردم وزدمش، وقتی که ازحال رفت سهندرو صداکردم، بهش سپردم که یک یادداشت برای خونوادش بزاره وباهمین حال جلوی خونه‌ی جهان پرتش کنه، حواسش باشه که به دست خونوادش برسه.

@همکار ویراستار

ویراستار: @Gisoo_f

 @Gh.azal. @Ghazal. @آقای مانش Mansh. @نارسیس بانو.arabzade. @خدانگهدار. @نادیا محمودی. @سرونوفیل. @ساتوری. @سادات.۸۲. @FAR_AX. @reyyan. @ملیکا ملازاده. @پرتوِماه. @Fateme71. @Shervin. @فاطیما. @NAEIMEH_S

ویرایش شده توسط یگانه
  • لایک 5
  • تشکر 1

%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%B2%DB%

دسیسه بازی 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری