رفتن به مطلب

توصیفی برایش نیست | سبا احمدیان کاربر انجمن نودهشتیا


Saba
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

رمان: توصیفی برایش نیست.

نویسنده: سبا احمدیان

ژانر: عاشقانه، غمگین

زمان پارت‌گذاری: نامعلوم

 

خلاصه:

سِودا دختری عاقل و عاشق که برای تحصیل به دبیرستان «گیدیگ پاشا» انتقال پیدا کرده، روز اول دبیرستان به خوبی می‌گذرد؛ در مدت کوتاهی سودا دختر محبوب مدرسه می‌شود. بوراک و کُورای عاشق و پیشه سودا می‌شوند، اما معشوق سودا از بین آن دو است؟!

مقدمه: 

روزی روزگاری پسری بود. که دختری را دوست داشت و خنده های آن دختر سوالی بود، که آن پسر می‌خواست همه زندگی‌اش را صرف پاسخ دادن به آن بکند.

 

ویراستار: @Z sadghinjad

ویرایش شده توسط Z sadghinjad
ویراستاری | Z sadghinjad
  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(توصیفی برایش نیست)

پارت ۱:

سلام اسم من سودا است، با موهای حالت‌دار خرمایی، چشم‌های خرمایی، لب‌های درشت و سرخ!

دو دوست صمیمی داشتم به اسم بوراک و کورای هر دوشون عاشقم بودن. چطوری بگم؟ آها!
تو یک دبیرستان به نام گیدیگ‌پاشا بودیم. خیلی‌خوبه دو نفر عاشقت باشند، ولی از   یک طرف آدم دلش می‌سوزه که تو هم هر دوشون رو دوست داری، آدم مگه میشه دوتا دوست پسر داشته باشه؟
به این خوبی می‌کردم اون سرد می‌شد، با اون می‌کردم این سرد می‌شد. اَه دیوونه شده بودم.
یک روزی یکم بیشتر با بوراک صمیمی شده بودم   بعد دیگه به جایی رسید، که از کورای سرد شدم.
کورای هم از سرد شدنم فهمید  که ولش کردم.
کورای من رو برد یا بهتره بگم دزدید. گفت:

- انقدر بمون تا بوراک رو فراموش کنی اگه فرار کنی دیگه بوراک رو نمی‌بینی!
منم هم گریه می‌کردم هم فکر می‌کردم اَه چیکار کنم؟ اوف مونده بودم.
کورای اومد.
- عشقم
- به من نگو عشقم، کسی عشقش رو می‌دزده؟ بابا من دوستت ندارم! چرا نمی‌فهمی همون یک زره احساسی هم که بهت داشتم از بین بردی کثافت! من رو بکش اما با بوراک نباید کاری داشته باشی! فهمیدی؟

 

- اوف خیلی‌خب بیا غذا بخور!

- سنگ رو می‌خورم غذایی که تو خریده باشی یا درست کرده باشی نمی‌خورم. حتی از گرسنگی بمیرم بازم نمی‌خورم! برو برو گمشو نمی‌خوام ببینمت برو!
و هی گریه می‌کردم.
سه روز گذشت صدایی شنیدم.
تق!
- سودا

بوراک بود و دنبالم اومده بود.

- بوراک اومدی، بلاخره اومدی؟
- اومدم نترس اومدم عزیزم اینجام   حالا بدو باید بریم الان کورای میاد.
- بریم!
رفتیم به پلیس گزارش دادیم، ولی کورای با پارتی که داشت   آزاد می‌شد.
شب رفتم خونه خانوادم رو بغل کردم، شب از پنجره‌ی خونمون صدا شنیدم.
صدای سنگ بود و یکی اسمم رو صدا میزد.
_سودا، سودا!
رفتم دم پنجره باورم نمی‌شد کورای بود!
- تو اینجا چیکار می‌کنی همین الان برو! زنگ می‌زنم پلیس برو تا برات شرّ نشده برو لطفا!
- زنگ‌بزن فقط قبلش باید باهات حرف بزنم.
- سریع بگو برو!
- این‌جا نمیشه بیا پایین!
- چرا بیام تو بودی میومدی نکنه دوباره من رو می‌خوای بدزدی عمراً بیام.
- نه این‌جا دوربین داره نمی‌دزدم به جان تو که از خودمم برام عزیزتری نمی‌دزدم بیا!
- خیلی‌خب اومدم ساکت باش اومدم.
رفتم پایین چشم‌های آبی‌اش از اشک قرمز شده بود، به خدا مامانش مرده بود، انقدر گریه نکرد.
_زود بگو می‌خوام برم.
- چرا؟!
- درست حرف بزن چی چرا؟
- چرا، چرا نمی‌فهمی دوست دارم، بفهم دیگه اون  کارهایی که من برات کردم رو اگه میومدی با من اون   نمی‌کرد برات اشک نمی‌ریخت. من که برات خودمم می‌کشم توروخدا برگرد توروخدا!
- این حرف‌ها چیه می‌زنی؟ نمی‌تونم، نمی‌تونم ببخشم.

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط Z sadghinjad
ویراستاریZ sadghinjad🐋💕
  • لایک 2
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(توصیفی برایش نیست)

پارت۲:


- این حرف‌ها چیه می‌زنی؟ نمی‌تونم، نمی‌تونم ببخشم نمیشه. حداقل اون بود، جلو من گریه نمی‌کرد جلوم می‌خندید از غصه می‌خندید من می‌شناسمش جلو کسی گریه نمیکنه شکست رو قبول میکنه.  اگه تقصیر خودش باشه قبول میکنه تو نمی‌تونی شکست رو قبول کنی ما همه چیزمون با هم فرق داره   از خانواده گرفته تا رنگ چشم‌هامون برو لطفا دیگه اینجا نیا!
اومدم بالا تا صبح که من نگاه می‌کردم بود، ساعت شیش که رفتم دیدم نبود.
رفتم مدرسه تو مدرسه دیدمش هی دنبالم راه می‌رفت.
ول کن معامله نبود. منم سریع پیش بوراک  رفتم.
- بوراک ببین برو با این کورای حرف بزن ببین حرف بزنی‌ها کتک کاری دعوا نه فهمیدی بگو انقدر دنبال من راه نیفته!
- مگه حرف حالیش عشقم‌ها، اون رو نمی‌دونم چجوری باید ادم کرد.
- فقط حرف بزن خب عزیزم حرف اوکی؟
- خیلی‌خب میرم حرف می‌زنم.
منم با خودم گفتم خدایا دعوا نشه!
بوراک رفت جای کورای حرف‌زدن منم نفهمیدم چی گفتند.
- عشقم چی گفتی؟ چی گفت؟ بگو دیگه!
- آی  خیلی‌خب چیزی گفتم دیگه دنبالت راه نیفته.
- خب چی؟
- تهدیدش کردم، دیگه ول کن من رو ببین اگه باز هم اومد دنبالت حتما بهم بگی خب!
- خب، مرسی.

 بعد از مدرسه بیرون رفتیم، البته بیرون اون بیرون که میری خوش می‌گذره نه‌ها اون من رو گذاشت خونه بعد رفت.
شب شد و گوشیم زنگ خورد.
- الو عشقم؟
- بیا پایین!
رفتم پایین با یک شیرکاکائو داغ و خوشمزه در خونه  اومده بود.
- عشقم این چیه؟
- شیر‌کاکائو، مامانم درست کرده، دوست‌نداری ببرم برات قهوه بیارم؟
- چرا دوست نداشته باشم؟ بده!
-  چیکار می‌کنی؟
- هیچی، با زینب تو خونه داشتیم تکالیف رو حل می‌کردیم.
اها قضیه زینب رو نگفتم، یک اتفاقی افتاده که فعلا یعنی مثلا تا چند ماه یا سال خونه‌ی ما می‌مونه.
- خب بریم قدم بزنیم.
- بریم اما خواهرم حیات رفته سوپر سریع بریم بیایم.
بعد دست گردنیم کرد و گفت:

- بریم!
حرف زدیم و زدیم بعد گفتم:

- وای بدو بریم!
- کجا؟
- به زینب گفتم وقتی آبجی حیات اومد بهم اس‌ام‌اس بده، من میرم.
بعد دستم رو گرفت و گفت:

- باشه آروم باش بیا برسونمت.
- باشه بریم!
من رو گذاشت خونه و تو خونه رفتم.
زینب: اوه کجا بودی   چرا انقدر دیر اومدی؟
- خیلی‌خب زینب، یکم قدم زدیم اومدیم.
حیات اومد.
- سودا!
- بله خواهر؟
- بیا این‌ها بگیر بدو برو یک غذا درست کن یک قهوه هم دم کن بدو دیره منم خستم!
- اوکی.

 

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط Z sadghinjad
ویراستاری | Z sadghinjad
  • لایک 2
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...