رفتن به مطلب

رمان مرداب خونین| masoome & mahdiye11 & Aryana کاربران انجمن نودهشتیا


Aryana
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

screenshot_20210930-192739_pinterest_i2x

 ༆مرداب خونین༆

نویسندگان: @Masoome@mahdiye11@.Aryana.

ژانر: جنایی، پلیسی، تراژدی، عاشقانه

هدف: نوشتن یک رمان گروهی

زمان پارت‌گذاری:  نامعلوم

 

 

خلاصه:   به بمبِ ساعتیِ درونِ دستش نگریست که با گذرِ هر ثانیه، بیش از پیش به نقطه‌ی انفجار نزدیک می‌شد! اعدادی که مدام از شماره‌ی ده به عقب و عقب ترِ خویش رانده می‌شدند، آتشِ شعله افکنده‌ی ترس در جانش را شعله‌ورتر می‌کردند. دستش برای پس زدنِ بمب بسته بود و عاقبت، آخرین شماره که رهگذرِ جاده‌ی مرگش شد، صدایی مهیب را رقم زده و انفجاری مهیب، گوش‌ها تا سوت کشیدن برده و او میانِ مردابی خونین، دست و پا زنان، جا ماند! ابتدای روایتش که با جوهرِ خون روی برگه‌های دفترِ سرنوشت، نوشته شده بود، از کجا شروع شد؟ عاقبتش به کجا خواهد رسید؟

 

مقدمه:   دریای سرخِ خون به دیدگانم چشمک می‌زد؛ نگاهی سرتاسر غم، به ماهی‌های بیرون جسته که تمنای جرعه‌ای آب را بر لبانِ خشکیده‌شان داشتند و این نیاز را با باز و بسته کردنِ دهانشان، بیان می‌کردند، انداختم.
نگاه چرخاندم و چرخاندم تا... چشمانم به رویشان ثابت ماند. خودش بود! خودش بود که میان خیلِ عظیم و سرخ رنگِ مایعی، غوطه‌ور بود. نفسم رفت و پاهایم عاجزانه، خواهانِ دسترسی به وجودش بودند اما با جسمی که کنارش دیدم، تنفسم از میدانِ ریه‌هایم خارج شد.
من بودم و نگاهِ سرد شده‌ام؛ او بود و سوزشی عیان در نگاهش که خود را با جای گیری میانِ اشک‌هایش، از بندِ کالبدِ خسته‌اش رها می‌ساخت!

و من ماندم و او و دنیای   خاکستری‌مان...
 

 

ویرایش شده توسط .Aryana.
  • لایک 13
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 10
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت‌اول

در کدام نقطه از جنگل می‌دود؟ نمی‌داند. همه چیز را مقابلش در مه و تاریکی می‌بیند. بی‌هدف، به قصد فرار پای برهنه‌اش را بر زمین می‌کوبد تا بیشتر و بیشتر از خطر دور شود. صدای دویدن‌های شخصی را می‌شنود. صدای دویدن‌های او با نفس- نفس زدن‌هایش ترکیب خوفناکی با ریز صدای جغد و جیرجیرک‌ها دارد.

تنش از ترس سست و ضعیف شده، آنقدر که سنگینی اندکِ کلتِ حبس شده در مشتِ منجمدش، شانه‌ی چپش را به پایین می‌کشد. عرقِ سرد از پیشانی‌اش راه می‌گیرد و سرِ پیچِ گردنش خودش را به تمام تنش می‌رساند. علف‌های هرزِ زیر پایش، چوب‌های خشک و سنگ ریزه‌های در گِل تمام پایش را زخمی کرده‌اند؛ اما ریسک توقف را نمی‌پذیرد.

گردن به عقب برمی‌گرداند و با چشمانِ وحشت‌زده‌‌ی زیر مژه‌های خیس از عرقش، بین درخت‌های سر به فلک کشیده در آن مه و تاریکی به دنبال مردی با جامه‌ی مشکی می‌گردد؛ اما او را نمی‌بیند. صدای قدم‌هایش را می‌شنود؛ اما سیاهی مانع از دیدنش است. ضربانِ قلبش بالا و بالاتر می‌رود. دستش به سختی بالا می‌آید و تنه‌ی سفت و زمخت درخت را چنگ می‌زند. فرو رفتنِ تیزی‌های چوبِ خشک شده‌ی درخت، زیر ناخن‌های بلندش باعث می‌شود لبش را محکم زیر دندان بگیرد.

با فشاری به درخت، خود را به جلو هول می‌دهد و دوباره شروع به دویدن می‌کند. میانِ تاریکیِ مقابلش، تصویر چهره‌ی ترسیده‌ی دوستانش، کیمیا و مهتا شکل می‌گیرد و رنگِ ترس و وحشتِ چهره‌اش با رنگِ اشک ترکیب شده و رویش را سیاه می‌کند. اشک از زندانِ چشمانش خود را فراری می‌دهد و روی گونه‌‌ی یخ زده‌اش سرازیر می‌شود. درنهایت بغضش را می‌شکند و هق- هق کنان پاهایش را روز زمین جلو می‌کشد.

عذاب وجدان از فرار و تنها گذاشتنِ مهتا و کیمیا باعث می‌شود صدای لرزان و خفه‌اش از گلو آزاد شود و زمزمه‌وار با لحنی عاجز و ملتمس بگوید:

- معذرت می‌خوام.

لب که می‌گشاید، هوای سرد به دهانش نفوذ و کویرِ دهانش را خشک‌تر از پیش می‌کند. خود را از مسیرِ مستقیم منحرف به راست می‌کند تا بلکه شخصی که دنبالش بود را گمراه کند. مشتش از خیسیِ دستش کمی شل می‌شود؛ اما سریعاً اسلحه را محکم‌تر می‌فشارد تا از دستش نیفتد.

شبنمِ روی علف‌ها تمامِ پایش را خیس کرده و زمینی که لحظه به لحظه نم‌دارتر می‌شد، اسباب لیز خوردنش را فراهم می‌کرد. کنترل کردنِ خود را سخت دید؛ اما وحشت از به دامِ آن خطرِ وحشی افتادن که چادرِ خوابشان را در آتش شعله‌ورِ هیزم سوزانده بود، مانع از مکث و توقفش می‌شد.

صدای دویدن‌هایش هنوز در گوشش می‌پیچید و می‌فهمد گمراه کردنش به درد لای جرز دیوار هم نمی‌خورد. محتویات معده‌اش با فکر این‌که گیر افتادنش حتمی است، چون تنش را محلی امن نمی‌بینند، به سمت دهانش برای بیرون پریدن، حرکت می‌کنند. لب روی لب می‌فشارد و با نگاهی تار شده از اشک، زمین را که با نورِ ماه اندکی مشخص است، نگاه می‌کند.

پشت دستش را به بینی می‌کشد و کنارش عرقِ بالای لبش را هم پاک می‌کند. سنگینی وزنه‌ای را در قفسه‌ی سینه احساس می‌کند، دستِ لرزانش را مشت کرده و به سینه می‌کوبد، هرچند مشت‌هایش ضعیف است؛ اما می‌تواند کمی از این سنگینی بکاهد. دستش را جلو می‌برد و درخت دیگری را چنگ می‌زند، لحظه‌ای مکث می‌کند؛ اما همین که پای زخمی و خیسش را برای قدم بعدی بلند می‌کند، صدای فریادی آشنا به گوشش می‌رسد.

- ربکا!

گردنش به شدت و سریع به عقب برمی‌گردد و در مه و تاریکیِ به سمتِ منبع صدا خیره می‌شود. از شنیدنِ صدای آشنا و دخترانه‌ای دهانش تَر می‌شود و کمی گلویش را از بندِ خشکی آزاد می‌کند. از سوی دیگر صدای دویدن‌های شخصی که به دنبالش بود، کم و کمتر می‌شود و درنهایت از بین می‌رود.

نگاهِ پر شک و هراسش را به روبه‌رو می‌دوزد و قدمی به عقب برمی‌دارد. لرزشِ دستش را به سختی کنترل می‌کند و دسته‌ی کلت را محکم در مشت خیسش می‌فشارد. می‌دانست که اسلحه آماده‌ی شلیک است. به یاد آورد مهتا با ضربه‌ای که با چوب به سر خطرِ دوم زده بود، باعث شد اسلحه از دستش رها شود و به دستِ او برسد.

قدم دیگری به عقب برداشت و منتظر ماند تا صدای مهتا دوباره به گوشش برسد یا خطر را در نزدیکیِ خودش ببیند. صدای پرنده‌ها به صدای جغد و جیرجیرک‌ها افزوده شده و شنیدنِ صدای قدم‌های خطر را برای ربکا غیرممکن می‌کند. لغزش عرق روی پیشانی‌ سردش را حس می‌کند، نبضِ شقیقه‌اش را هم همین‌طور.

نفس‌های لرزانش از بین لبانش بیرون می‌رود و برخوردِ هوای سرد به پوستِ صورتش موجبِ خنک شدنِ رد اشک روی گونه‌هایش می‌شود. نگاهش ترسیده و منتظر میانِ درخت‌ها می‌چرخد و گوش‌هایش در انتظار شنیدن صدایی دیگر هستند. پا روی زمین به عقب می‌کشد و قدمی به عقب برمی‌دارد.

نگاهش از راست به چپ می‌چرخد؛ اما لحظه‌ای مکث نمی‌کند و سریعاً با چشمانی که گرد و درشت شده به شخصِ سیاه‌پوشی که در مه و تاریکی از روبه‌رو نزدیکش می‌شود، خیره می‌شود. سست شدن زانویش را ندید می‌گیرد و قدم به عقب برمی‌دارد. انتظارِ گوش‌هایش زیاد نشد و دوباره صدای بلند و گریانِ مهتا به گوشش رسید.

- ربکا کجایی؟

با قدم بعدی که به عقب برمی‌دارد، کفِ پایش در خار فرو می‌رود؛ اما آنقدر مضطرب و ترسیده به چشمانِ مشکیِ مقابلش خیره شده که درد را حس نمی‌کند. نگاهِ سبزعسلی و تارش را میخِ چشمانِ مردی کرده که هیچ حسی در نگاهش مشخص نیست. لبانش می‌لرزد و می‌خواهد بگوید چه از جانش می‌خواهد؛ اما صدایش در گلو زندانی شده و زبانش برای حرف زدن نمی‌چرخد.

بین اصوات متفاوتی که می‌شنود، صدای ضامنِ چاقو را تشخیص می‌دهد و مغزش برای لحظه‌ای خاموش می‌شود. با نشستنِ پاشنه‌ی پایش روی سنگی نسبتاً درشت، به خودش می‌آید و با وحشت نیم نگاهی به دره‌ی پشت سرش می‌اندازد. مغزش به کار می‌افتد و به او می‌فهماند که تنها یک راه برای نجاتش باقی مانده است.

چانه‌اش می‌لرزد و قطرات اشک بی‌مهابا صورتش را خیس می‌کند. سعی دارد با نگاهش به مرد مقابلش بفهماند که کاری با او نداشته باشد؛ اما مرد سیاهپوش تنها در فکر هدفِ خودش است و توجهی به التماسِ ریخته شده در نگاهِ ربکا ندارد.

نیم نگاهی دوباره به دره‌ی نسبتاً عمیقِ پشت سرش می‌اندازد که با صدای شکستنِ چوب سرش سریعاً به جلو برمی‌گردد. نزدیک شدنِ مرد، او را به نفس- نفس می‌اندازد و اشکِ نگاهش از وحشت خشک می‌شود. لبانش روی هم برخورد می‌کند، صدایی خارج نمی‌شود؛ اما لب می‌زند:

- نزدیکم نشو!

مرد حرکاتِ لبش را دنبال می‌کند و به خوبی متوجه حرفش می‌شود؛ اما قدمی دیگر به سویش برمی‌دارد. ربکا آب دهانش را به سختی قورت می‌دهد و درحالی‌که صدای تپش‌های قلبش را به خوبی میانِ اصواتِ متفاوتِ محیط، می‌شنود، کلت را که در مشت لرزانش آرام و قرار ندارد، بالا می‌آورد. برایش سخت است رو به شخصی نشانه بگیرد، اشک دوباره در چشمانش می‌جوشد و این‌بار صدایش با التماس بلند می‌شود.

- تو رو خدا نزدیکم نیا.

مرد اما توجهی نمی‌کند، قدم دیگری به سمتش برمی‌دارد و دسته‌ی چاقو را در مشتش می‌فشارد و این وجدانِ ربکا را کنار می‌زند و او را ناچار به انجامِ تنها راه حل موجود می‌کند. می‌داند که نمی‌خواهد بمیرد، نمی‌خواهد این‌چنین در این شبِ خوفناک جان بدهد، پس آرنج دستش را صاف می‌کند و رو به مرد نشانه می‌گیرد.

مرد پوزخندی می‌زند و آهسته با لحنی خبیث و تمسخرآمیز می‌گوید:

- بذارش کنار کوچولو.

سر تکان دادنِ ربکا به نشانه‌ی منفی با صدای قدم‌های سریع شخص دیگری هم‌زمان می‌شود و این‌بار صدای مهتا نزدیک‌تر از قبل از پشتِ سر مرد به گوشش می‌رسد.

- ربکا صدام رو می‌شنوی؟

سرِ مرد که به عقب می‌چرخد، تپش‌های قلب ربکا بالا و بالاتر می‌رود، کلت را کمی پایین می‌آورد و با نگاهی ترسیده و خیس مرد را که خشم به احساساتش افزوده می‌شود، نظاره می‌کند. با فشردنِ دسته‌ی اسلحه لرزش دستش را کنترل می‌کند و مرد با چهره‌ای کلافه و خشمگین به سمتِ او برمی‌گردد، چون دستِ ربکا را پایین می‌بیند، بی معطلی با حرکتی ماهرانه چاقو را کمی بالا می‌اندازد و حالت گرفتنش را عوض می‌کند، چند قدمِ باقی مانده را طی می‌کند و دستش را برای فرو کردنِ چاقو در گردنِ ربکا، بالا می‌برد.

حدقه‌ی چشمانِ ربکا گشاد و گشادتر می‌شود، حرکتِ رو به پایینِ چاقو را می‌بیند و چشمانش را محکم می‌بندد. لبانش باز می‌شود، جیغِ بلندی می‌کشد و انگشتِ اشاره‌اش بی‌اختیار روی ماشه‌ی کلت می‌نشیند و گلوله آزاد می‌شود.

برای لحظاتی سکوت تمام جنگل را فرا می‌گیرد. ربکای وحشت‌زده، قصد می‌کند چشمانش را باز کند که هم‌زمان دستی روی شانه‌اش می‌نشیند. چشمانش را تا جایی که ممکن است باز می‌کند و به دستانش که کلت را مقابلِ شکمِ مرد گرفته‌اند، خیره می‌شود. چانه‌اش می‌لرزد و چشمش به چاقویی که کنار پایش روی زمین افتاده، برخورد می‌کند.

نگاهش را بالا می‌آورد؛ اما همین که می‌خواهد صاحب نفس‌های گرم و سریعی که به صورتش می‌خورد را ببیند، دستِ مرد شانه‌اش را به عقب هول می‌دهد و ربکا که بدنش خارج از کنترلِ او در موقعیت دفاعی قرار گرفته، کلت را رها می‌کند و کفِ هردو دستش را به سینه‌ی مرد می‌زند، به سمتِ چپ هولش می‌دهد و خود را به سمتِ جنگل روی زمین می‌اندازد.

صدایی شبیه به ناله و فریاد با دیدنِ فرودِ مرد در دره از گلویش آزاد می‌شود، زمین را چنگ می‌زند و علف‌های هرز را از ریشه همراه با کمی گل در مشت می‌گیرد. نگاهِ وحشت‌زده‌اش خیره به جای خالی مرد است و صدای بلند و ترسیده‌ی مهتا دوباره به گوشش می‌رسد.

- ربکا یک چیزی بگو، کجایی؟!

ربکا اما با ترس و حیرت از کاری که انجام داده، خود را روی زانو به جلو می‌کشد و کنارِ لبه‌ی دره به سیاهیِ نسبتاً عمیقِ مقابلش خیره می‌شود. لبانش روی هم برخورد می‌کند و سعی می‌کند صدای وحشت‌زده و حیرانش را به گوشِ مهتا برساند؛ اما جز ناله و کلامی نامفهوم هیچ از بین لبانش خارج نمی‌شود.

چشمانِ مات و مبهوتش به کمکِ نور ماه، جسمی سیاه‌تر از سیاهیِ دره را نشانش می‌دهد و بالاخره صدای ترسیده و پر وحشت و عذابش، اکووار در جنگل می‌پیچد.

- من یک نفر رو کشتم.

 

«@Masoome@.Aryana.»

@پرتوِماه@NAEIMEH_S @masoo @Masi.fardi @m.azimi @reyyan @F. Naseri @Fa.m @Snowrita @Atria  @دختر سیاه @banouyehshab @Qazal @Z sadghinjad 

  • لایک 7
  • غمگین 2

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت دوم

***

نفس زنان، چشمانش که دو- دو می‌زنند را به پایینِ پرتگاه می‌دوزد. دستانِ سردش را بالا آورده و روی گوش‌هایش که قرار می‌دهد، قدم به قدم عقب رفته و صدای بلندش را از بندِ حنجره‌اش فراری داده و با فریادی که عرشِ آسمان را به لرزه وا می‌دارد، می‌گوید:

- من کشتمش!

حس می‌کند تارهای صوتی را فلج کرده و از سوی دیگر، حنجره‌اش دیگر تواناییِ تولیدِ صدایش را از دست داده است. به عقب تر که گام برمی‌دارد، پشتِ ساقِ پایش به سنگی گیر می‌کند و همزمان با سوزشی که همراهِ خون در رگ‌هایش جریان می‌یابد، صدای ناله‌اش از میانِ شکافِ لبانش خارج شده و همان دم، روی زمین جای می‌گیرد.

بدنش که به وجودِ سردِ زمین هدیه می‌شود، نفس عمیق و لرزانی کشیده و بغضش را به سختی، فرو می‌دهد. گرمیِ مایعی که از خط خوردگیِ پایش به سببِ برخورد با سنگ، روان شده را حس می‌کند و دردی که چشمانِ نم دارش را به آشنایی با سیاهی فرا می‌خواند، پس می‌زند.

تنفس‌های گرم و تندش مدام روی لبانِ سردِ و خشکیده‌اش می‌نشینند. آب دهانش را فرو داده و ابروانِ مشکی رنگ و نازکش را بالا می‌دهد و چشمانش را که به بالا می‌کشاند، خیره‌ی آسمان، لب می‌زند:

- چرا... چرا کشتمش؟

سوزِ سردی جسمش را به آغوش می‌کشد.

- چرا دنبالم کردی؟

بغضی به مقصدِ گلویش فرود می‌آید و به چشمانش خنجر می‌زند و پرده‌ی اشکِ نازک و شفافِ مقابلش را پاره می‌کند تا راهِ رهایی‌اش باز شود.

- چرا این کار رو باهام... باهام کردی؟

صدای بم و مردانه‌ای را از پشتِ سرش که می‌شنود، لحظه‌ای در جایش خشک شده و حسی در وجودش جولان می‌دهد که اگر بازگشتی به عقب، از سوی گردنش رقم بخورد، قطع به یقین، جانش را به یغما خواهد برد.

- چون لازم بود!

همین که برای سر برگرداندن به سویش، عزمش را جزم می‌کند، دستی از پشت، یقه‌ی لباسش را چنگ می‌زند و همین که جیغ خفیفش از سرِ وحشت بلند می‌شود، جسمش ناخودآگاه و از بهرِ گرفتاری میانِ چنگال‌های فردِ مجهول، تنِ زمین را ترک می‌کند.

دستش را بالا آورده و روی دستِ مردی که یقه‌اش را به چنگ کشیده، می‌نشیند و با صدای بلند، می‌گوید:

- ولم کن! نمی‌شنوی؟ ولم کن روانی!

پایش روی زمین کشیده می‌شود و درد به عمقِ جانش نفوذ می‌کند. لبه‌ی پرتگاه که می‌ایستند، قلبش تپش را به کل از یاد می‌برد و به منظره‌ی ترسناکِ پایین و ارتفاعی که تا چند دقیقه‌ی پیش، خودش یک نفر را درونِ آن رها کرد، خیره شده. دیدگانش تار می‌شوند و در مغزش سوتِ بلندی به صدا درمی‌آید.

سرش را بلند می‌کند و ملتمس و مظلومانه، به چشمانِ مشکی رنگی که خباثتی درونشان به وضوح دیده می‌شود، نگاه می‌کند که در آنی، سیاهیِ چشمانِ روبه‌رویش او را به یادِ کسی می‌اندازد که چندی پیش، جانش خوراکِ آن ارتفاع بلند شد.

نفس بریده، لب می‌زند:

- ت... تو...

مرد، تنِ او را بیشتر رو به جلو هُل می‌دهد و تنِ خودش را هم که خم می‌کند، دم گوشِ او با صدایی آرام و لحنی ترسناک، نجوا می‌کند:

- خانم کوچولو، اون پایین واسه من زیادی بزرگه...

تکانی به او می‌دهد و جسمش را بیشتر به لبه‌ی پرتگاه نزدیک می‌کند.

- بد نیست تو هم بیای تا جاش رو باهم یک ذره بیشتر اِشغال کنیم، هوم؟

با بغض و ترسیده، قطره اشکِ سردی که از چشمش روانه شده و پس از عبور از گونه‌ی گرمش، سدِ چانه‌اش را هم رد کرده و به زمین می‌رسد را  به حال خودش رها کرده و می‌گوید:

- توروخدا... توروخدا ولم کن! تو مگه نیفتادی اون پایین؟ اصلا... اصلا تو کی هستی؟ چیزی از جونم می‌خوای؟

مرد با فشاری بیشتر، او را لبه‌ی پرتگاه می‌نشاند و بی‌توجه به جیغِ خفیفش، می‌گوید:

- جونت رو!

دستش را از یقه‌ی او شُل می‌کند و با فشاری، او را بیشتر رو به جلو هُل می‌دهد. در یک آن، ربکا با جیغی بلند، از لبه‌ی پرتگاه آوار شده و همین که خودش را معلق میانِ زمین و هوا می‌بیند، نفس زنان و با صورتی خیس از عرق، چشم باز کرده و ترسیده، می‌گوید:

- نه!

به سرعت در جایش نیم خیز شده و نفس زنان، آب دهانش را فرو می‌دهد و چشمانش، روی منظره‌ی تاریکِ اتاق و نوری که از آباژورِ روی عسلیِ کنارِ تختش، اتاق را روشن نگه داشته، ثابت می‌ماند. با یافتنِ خودش میانِ آن همه تاریکی، بو می‌برد که قطعاً به واسطه‌ی ترسش، باز هم کابوسِ آن لحظه‌ی وحشتناک را از دیده گذرانده است.

نفس عمیقی می‌کشد و سعی می‌کند با پشتِ دست، عرقِ روی صورتش را پاک کند. لبانِ خشکش را روی هم می‌فشارَد تا بغضِ سنگینش را به پایین برانَد. زانوانش را تا کرده و با غم، چانه‌ی لرزانش را روی آن‌ها جای می‌دهد.

- من چم شده؟

چشمانش نمِ اشک را با وجودشان، آشتی می‌دهند.

- چرا همه‌اش کابوس می‌بینم؟

لبانش می‌لرزند.

- چرا آرامش نیست؟

نفس می‌کشد و حس می‌کند هوایی نیست! گویی همان فرد، اکسیژن  را از محیطِ پیرامونش ربوده تا او را هم به مُردن راضی کند.

- چرا هوا رو ازم دزدیدن؟

بغضش می‌ترکد و تنش به ارتعاشی بیش از حد، دچار می‌شود.

- چرا از ذهنم پاک نمیشه؟

«@mahdiye11/ @.Aryana.»

@پرتوِماه@NAEIMEH_S @masoo @Masi.fardi @m.azimi @reyyan @F. Naseri @Fa.m @Snowrita @Atria  @دختر سیاه @banouyehshab @Qazal @Z sadghinjad 

  • لایک 8
  • غمگین 2

polish_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB

عقرب   🤍  خشاب

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

نفس‌هایش که از شدت ترس، به لرزه افتاده بود را از ریه‌هایش به سختی خارج می‌کند و زیر لب، آهسته زمزمه می‌کند:

- چرا باید هر شب کابوسش رو ببینم؟ چرا تموم نمیشه؟

بغضی که راهِ گلویش را بسته بود، بی‌اختیار می‌شکند و راهِ خود را باز می‌کند. کابوس، ترس، اضطراب و بغض، همه‌گی چند روزی می‌شود که مهمان وجودش شده‌اند. مهمان‌های سرزده‌ای که قصدِ رفع زحمت کردن از خانه‌ی کوچکِ ذهنش را نداشتند.

دست‌های لرزانش را به چهره‌ی رنگ پریده‌اش می‌کشد و سعی می‌کند با فشار آوردن به چشم‌هایش، سد راهِ اشک را ببندد. او هرگز حاضر به اشک ریختن، حتی در خلوت خودش هم نبود!

نگاهِ دقیق‌تری به اطراف اتاقِ تاریکش انداخته و با کامل شدنِ اطمینانش، از روی تخت بلند شد. پایش که به روی سرامیک سرد اتاق نشست، سوزشی را در کفِ پاهایش حس کرد. سوزشی که از جنسِ دردِ پاهایش در آن کابوسِ خوفناک بود!

آخ بلندی از نهادش برخاست و صورتش از فرط درد، در هم جمع شد. چشم‌هایش را محکم روی هم فشرد و گوشه‌ی لبش را به دندان گرفت تا جیغِ میانِ حنجره‌اش را کنترل کند. کمی کفِ پایش را به روی زمین می‌کشد تا شاید دردِ خفیفش آرام شود. 

بعد از چند لحظه که دیگر سوزشی حس نکرد، آب دهان خشک شده‌اش را قورت می‌دهد و با تردید، از اتاق خارج می‌شود و در را پشت سرش به آرامی می‌بندد.

با احتیاط، به سمت پله‌های مارپیچی حرکت می‌کند تا مبادا کسی را از خواب بیدار کند. از پله‌ها پایین می‌رود و به سالنِ بزرگِ عمارت می‌رسد. دستِ راستش را روی کاغذ دیواری‌های طلایی رنگ می‌گذارد و نگاهش را به مبل‌های نسکافه‌ای رنگ و خوش طرحِ سالن می‌دوزد. این عمارت، از زیبایی هیچ کم نداشت؛ اما با وجودِ یک خانواده‌ی سه نفره‌ی کامل، سال ها است که در سکوت و تاریکی محض به سر می‌برد 

آهی می‌کشد و به طرف آشپزخانه‌ی بزرگِ عمارت قدم بر می‌دارد. با خوردنِ نورِ آشپزخانه به چشم‌هایش، دستانش را در نقش محافظ جلوی صورتش نگه می‌دارد تا نور، مردمک‌هایش را مورد آزار قرار ندهد.

کمی که مردمک‌هایش به آن نورِ زیاد در تاریکی عمارت عادت کردند، وارد آشپزخونه می‌شود. 

زن بابایش را می‌بیند که روی میزِ سه‌ نفره‌‌ای نشسته و سرش را بین دستانش قفل کرده است.

اخم محوی می‌کند و کنارش، روی صندلی می‌نشیند. زن بابایش که هنوز متوجه‌ی حضور ربکا نشده بود، آهِ عمیقی کشید و آرام جمله‌ای را لب زد. ربکا اما، چیزی از جمله‌اش متوجه نشد.

خیره‌ به جعبه‌ی قرص و لیوانِ ته مانده از آب که روی میز بود، با کمی نگرانی می‌گوید:

- پگاه جون! چی‌شده؟

پگاه که با صدای دخترش، تازه به خودش آمد، هین تقریباً بلندی می‌کشد و از جایش بلند می‌شود. ربکا مضطرب به او نگاه می‌کند و سعی می‌کند به لحنش آرامش تزریق کند.

- مامان پگاه، منم! ربکا! نترس لطفا.

پگاه هم بعد از واکاوی کردنِ چهره‌‌اش، دستش را روی قلبش می‌گذارد و با بی‌حالی روی صندلی می‌افتد. 

ربکا از جایش بلند می‌شود و بعد از دور زدنِ میز، کنار نا مادری‌اش جای می‌گیرد و شرمنده می‌گوید:

- عذر می‌خوام بی سر و صدا اومدم این‌جا. خیلی ترسیدی؟

بعد از چند لحظه‌ای کوتاه که نفس‌ زدن‌های پی در پی پگاه به اتمام رسید، سرش رو بالا گرفته و با لبخند جوابِ ربکا را می‌دهد.

- نه عزیزم هیچ اشکالی نداره. من یکم سر درد داشتم اومدم قرص بخورم. تو چرا این وقت شب یکهو بیدار شدی؟

با یاد‌آوردن کابوسِ نحسی که در دامش افتاده بود، باز هم ترس گریبان‌گیرش شد.

کاش می‌توانست با پگاه حرف بزند. کاش می‌‌توانست ماجرای قاتل شدنش را برای کسی بگوید تا بلکه کمی بارِ سنگینِ عذاب وجدان از روی شونه‌هایش برداشته شود. اما هیچ نمی‌گفت! او جرعتِ به زبان آوردنِ جمله‌ی "من آدم کشتم" را نداشت.

این‌بار، صدای پگاه او را به خودش آورد.

- دختر کجایی؟ پرسیدم چرا بیدار شدی؛ اتفاقی افتاده؟

سرش را آرام به نشانه‌ی خیر تکان داد و گفت:

- نه... نه! چیزی نیست. حالِ خودت الان چطوره؟

پگاه هم جوابش را با همان لحن همیشه مهربانش داد.

- بهتر شدم خداروشکر. 

کمی مکث کرده و بعد ادامه داد:

- گشنه‌ات نیست؟ می‌خوای برات سالاد ماکارانی بیارم؟

تک‌خنده‌ای می‌کند.

- نه زحمت نکش؛ گشنه‌ام نیست. فقط یه لیوان آب می‌خوام.

"چشم" ای از دهان پگاه به بیرون آمد و می‌خواست از جایش بلند شود که ربکا این اجازه رو به او نمی‌دهد.

 - اِ پگاه جون! بشین لطفا؛ خودم می‌تونم آب بخورم.

و از جایش برخاست و به سمت یخچال دو دره‌ی طلایی رنگشان رفت. درِ یخچال را باز کرده و پارچِ آب را برداشت و لیوان مخصوصِ طوسی رنگش را لبریز از آب کرد. در یخچال را بست و بی طاقت همه‌ی محتوای بی رنگ داخلِ لیوان را نوشید.

لیوان را روی جزیره‌ی آشپزخانه می‌گذارد و رو‌به پگاه می‌گوید:

- بابا خوابه؟!

پگاه سرش را در جوابش به نشانه‌ی تایید تکان می‌دهد.

- آره؛ تو اتاق خوابیده! 

به گفتن "باشه‌" ای اکتفاء کرد.

- باشه پس تو هم برو بخواب مامان پگاه. باز بیدار بمونی که سر دردت شدید تر میشه.

«@Masoome/@mahdiye11 »

@masoo@MOBINA.H@Masi.fardi@melcmy@پرتوِماه@زری بانو@-Madi-@-satiyar-@Atria@نیکتوفیلیا@banouyehshab@Fa.m@sara.s312@MMMahdis@m.azimi@tara-Lr@دخترسیاه@Sogandnamgo@Fardis

ویرایش شده توسط .Aryana.
  • لایک 5
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت چهارم

پگاه لبخندی بر لب می‌نشاند، به چشمانِ ربکا خیره می‌شود و با مکثی کوتاه زمزمه می‌کند:

- باشه عزیزم، شبت بخیر.

ربکا نگاه از او می‌گیرد و با لبخندی که فریاد می‌زند مصنوعی است، شب بخیر را زیرلب زمزمه می‌کند. با خروجِ پگاه، به درگاه آشپزخانه پشت می‌کند، تنش را با آسودگی به جزیره‌ی کلاسیکِ سپید رنگِ آشپزخانه تکیه می‌دهد و نفسش را محکم بیرون می‌فرستد. دستش را به چهره‌ی سردش می‌کشد و چشمانش را می‌بندد تا کمی آرام‌تر شود؛ اما سیاهیِ پشت دیدگانش حتی در موقع بیداری هم او را به دیدن کابوس‌هایش دعوت می‌کند.

چشمانش را سریعاً باز می‌کند و دستانش را به لبه‌ی میز می‌گیرد. سعی در تنظیم نفس‌های تند و کوتاهش دارد که صدای تق مانندی به گوشش می‌رسد. نفسش حبس می‌شود و نگاهش خیره به نقطه‌ای نامعلوم روی کابینت‌های سپید رنگ می‌ماند. گرمایی که به تازگی به وجودش تزریق ‌شده بود، به یک‌باره از بین می‌رود و جایش را به همان سرما می‌دهد، انگار که ربکا تنها لایقِ سرمای هراس و اضطراب است و بس.

آب دهانش را به سختی از گلوی خشک شده‌اش پایین می‌فرستد و انگار نه انگار که همین چند دقیقه‌ی پیش یک لیوان آب را یک نفس سر کشیده است. گوش‌های را تیز می‌کند تا اگر صدای دیگری آمد متوجه شود، انتظارش زیاد طول نمی‌کشد و صدای تق مانند دیگری به گوشش می‌رسد.

ذهن او آشفته است یا واقعاً اوضاع رو به آشفته شدن است، هرچه که است، به‌هرحال به این صدا شک می‌کند و ناآرام و مضطرب به سمت خروجیِ آشپزخانه برمی‌گردد. نفسش از حبس آزاد می‌شود و دم و بازدمش در رفت و آمدهای سریعی قرار می‌گیرند.

دستان سردش را از میز جدا می‌کند و هرچند ترسیده و نگران؛ اما قدمی به جلو برمی‌دارد. نگاهش یک سانت به راست یا چپ نمی‌چرخد و تنها خیره به تاریکیِ آن‌سوی درگاهِ آشپزخانه است. هنوز کاملاً به درگاه نزدیک نشده که این‌بار صدای شکستن چیزی به گوشش می‌رسد، دستش را سریعاً به میز می‌گیرد و به صوتِ کوبش‌های شدید قلبش گوش می‌دهد.

آب دهانش را به سختی فرو می‌فرستد، حدقه‌ی چشمانش کمی رو به گشادی می‌رود و با قدم‌های لرزان و نامطمئنی خود را به درگاه می‌رساند. دست به درگاه می‌گیرد، خود را کمی جلو می‌اندازد و به دیوار می‌چسبد. نگاهش به سمت منبع صدا، یعنی درست پشتِ درب ورودیِ خانه، خیره می‌شود.

چسبیده به دیوار، با تردید و ترس تنش را به سمت درب بزرگ و سپید رنگِ ورودی که به موازاتِ دیوار است، می‌کشاند و منتظر می‌ماند تا صدای دیگری بشنود. در دل خدا- خدا می‌کند تا صدایی نشنود و چیزی نباشد؛ اما این دعا و آرزو از دلش رد نشده، این‌بار با شنیدنِ صدای برخورد چیزی به در، ناخودآگاه قدمی به عقب برمی‌دارد، دستانش را روی دهان قفل می‌کند و با چشمانی درشت شده به درب خانه خیره می‌شود.

ضربان قلبش همانند بوقِ هشدار، سریع و بلند به گوشش می‌رسد، قصد می‌کند به آشپزخانه برگردد؛ اما پاهایش را به زمین می‌چسباند تا عقب نرود و به شکلی با ترسش مقابله کند. مو به تنش سیخ می‌شود، دستانش را از روی دهان برمی‌دارد و پای لرزانش را قدمی جلو می‌برد.

سری تکان می‌دهد و با نفس- نفس زمزمه می‌کند:

- نترس ربکا، چیزی نیست.

خودش به این گفته‌اش باور ندارد؛ اما ناچار جلو می‌رود و با استفاده از سکوتی که در فضا حاکم شده، درست مقابل در می‌ایستد. دستانش را با تردید بالا می‌آورد و روی دو دستگیره‌ی طلایی رنگ و گرد درب خانه می‌گذارد. نفسی عمیق می‌کشید تا خود را آرام کند، سرش را کمی جلو می‌برد و گوشش را به درب خنک می‌چسباند.

با حس شنیدن صدای تقی، سریعاً سرش را از درب خانه دور می‌کند، با نگاهی پر هراس، سعی می‌کند نفس‌هایش را از طریق دهان خشک شده‌اش منظم و کنترل کند؛ اما بی‌فایده است. آب دهان ندارد، هیچ و پوچ از گلو رد می‌کند، لبان خشک شده‌اش را روی هم می‌فشرد و زمزمه می‌کند:

- یک، دو، سه!

همین که سه را می‌گوید، ایستادن قلبش را از روی ترس و اضطراب با کمال میل قبول می‌کند و هر دور دستگیره را می‌کشید و درب‌های خانه را باز می‌کند. برخورد نسیمِ خنک به صورتِ سردش با خیره شدنِ نگاهش روی گربه‌ی مشکی رنگی که درست پایین چهار پله‌ی مقابل ورودی ایستاده و به او نگاه می‌کرد، هم‌زمان می‌شود.

چشمانش را با نفسی از روی آسودگی به روی چشمان سبز و براقِ گربه می‌بندد و در دل می‌گوید:

- دیدی چیزی نبود؟!

اندک بزاقی که با دیدن گربه در دهانش جمع شده است را قورت می‌دهد و گلویش را که در معرض کویر شدن است، نجات می‌دهد. چشم باز می‌کند و با اخم ظریفی به گربه خیره می‌شود که صدای میو گفتن گربه بلند می‌شود. حرصی شده از این‌که یک گربه ت آن حد او را ترسانده بوده، تنش را کمی به جلو متمایل می‌کند، دستش را به سمت گربه دراز می‌کند و می‌گوید:

- برو ببینم!

گربه از این حرکتِ ربکا می‌ترسد و به سمت راستِ باغِ خانه می‌دود و نگاهِ ربکا را روی گلدانِ شکسته شده‌ی سمت راست راه‌پله خیره می‌گذارد. ربکا با چشم‌غره نگاه از گلدان شکسته شده می‌گیرد و رو به مسیرِ فرار گربه با حرص لب می‌زند:

- خدا ورت داره با این گندکاریت!

نیم نگاهی به ماه کاملِ مقابلش که نورش را روی چهره‌ی او انداخته، می‌اندازد و با کلافگی درب خانه را می‌بندد. کلید طلایی رنگ را دوبار در قفل درب می‌چرخاند، نفسی آسوده می‌کشد و به سمت راه‌پله قدم برمی‌دارد. اولین قدم را با حرص و محکم روی اولین پله می‌گذارد، نرده‌ی راه‌پله را در بین دست منجمدش می‌گیرد و به سمت بالا حرکت می‌کند.

در راهروی تاریک قدم برمی‌دارد و وارد اتاقش می‌شود. درب اتاقش را می‌بندد و به آن تکیه می‌دهد. نگاهش را از فرش مربعی شکل و بنفش رنگِ روی پارکت‌های سپید رنگ بالا می‌کشد و به تخت بهم ریخته‌اش خیره می‌شود. با نگاه به تخت، کابوسش در ذهنش یادآوری می‌شود و ربکا با عجز نگاهش را از روی تخت بالا می‌کشد و به آسمان ر ستاره‌ای که از پشتِ شیشه‌ی تراسِ اتاق، پیدا است، خیره می‌شود.

نگاهش بین ستارگان نورانی می‌چرخد و ملتمسانه زمزمه می‌کند:

- فقط یه خواب راحت، همین.

لبانش را محکم بهم می‌چسباند، نفسش را از راه بینی بیرون می‌فرستد و برای لحظاتی کوتاه چشمانش را می‌بندد. تنش را آهسته از درب اتاق جدا می‌کند و به سمتِ تختش می‌رود، خود را به آغوشِ خنک ملحفه‌ی سپید رنگِ تخت می‌سپارد، پتوی بنفش رنگش را تا روی شکم بالا می‌کشد و چشمان خسته و غمگینش را می‌بندد.

در سیاهیِ پشت دیدگانش، تصویر جنازه‌ای محو در دره‌ای تاریک می‌بیند؛ اما خود را کنترل می‌کند و چشمانش را باز نمی‌کند. می‌داند که محال است این کابوس و این تصویر دست از سرش بردارد، پس پتو را تا روی سرش بالا می‌کشد و هرچند سخت؛ اما تلاش می‌کند به دنیای خواب قدم بگذارد.

«@Masoome/@.Aryana.»

@masoo @MOBINA.H @Masi.fardi @پرتوِماه @Atria @MMMahdis @azamshahpori @-Fateme- 

  • لایک 2

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت پنجم

دستانِ زخمی‌اش را روی لبه‌ی پرتگاه می‌فشارَد تا خودش را نگه دارد و پیش از آنکه تنش جذبِ جاذبه‌ی بی‌حد و مرز زمینی که با فاصله‌ی زیادی از او قرار دارد، شود، خودش را بالا کشیده تا به سرنوشتی که برای دیگری رقم زده، دچار نشود. آب دهانی مضطرب، فرو می‌دهد و با فشاری که از تمامِ وجودش به دستانش راه یافته و قصدِ نجاتش را دارد، خودش را به بالا هدایت می‌کند. 

سر چرخانده و ارتفاع پیشِ رویش که پیشِ دیدگانش چشمک می‌زند، باعث لغزش و شل شدنِ آن‌ها از لبه‌ی پرتگاه می‌شود. لب می‌گزد و فریادی که قصدِ رهایی از بندِ حنجره‌اش دارد را خفه می‌کند. فشارِ دندان‌های بالایی‌اش روی لبِ زیرینش آنقدر زیاد می‌شود که شوریِ خون و اشکی که در دم، پرده‌ی شیشه‌ایِ مقابلِ مردمک‌های عسلی‌اش را پاره کرده، روی زبانش می‌نشیند و با هم عجین می‌شوند.

صدای قدم‌هایی که روی سنگ‌های ریز و درشتِ پرتگاه برداشته می‌شود، از لاله‌ی گوش‌هایش دور نمانده و حضورِ همانی که بانیِ گرفتار شدنش در این جهنم است، آژیرِ خطری را در سرش به صدا درمی‌آورَد. 

کفِ دستانش زخم شده و سوزشی کل وجودش را تحت تصرف درآورده. نفس- نفس زده و اطرافش را موردِ کند و کاو قرار می‌دهد تا اگر روزنه‌ای یارای کمک به او را دارد، از قلم نیفتد. آن فرد که مقابلش می‌ایستد، چشمانش را بالا کشیده و همین که نگاهش می‌کند، ناگه، تمام وجودش به لرزه درمی‌آید و یک آن با سست شدنِ انگشتانش از لبه‌ی پرتگاه، از آن جدا شده و میانِ زمین و هوا به پرواز درمی‌آید.

با برخوردِ محکمی به سردی‌ای زیرش، نفسش رفته و با وحشت، هینی می‌کشد و پلک از هم می‌گشاید. نفس زنان، چشمانش را به اطراف می‌چرخاند و فضای اطراف را وارسی می‌کند. دردِ وارد شده به کمر و پهلویش وادارش کرده تا سر بچرخاند و نگاهش با زمینِ زیرش اصابت کند.

پوفی از سرِ کلافگی سر می‌دهد و با گرفتنِ دمی عمیق از هوای اطرافش، ریه‌هایش را پُر کرده و پس از آن اکسیژنِ بلعیده شده را به محیطِ پیرامونش باز می‌گرداند. دستش را بالا آورده و همانطور که با انگشتانِ شست و اشاره‌اش، چشمانش را ماساژ می‌دهد، با خود زمزمه می‌کند:

- دارم خُل میشم دیگه!

دستش را از چشمانش جدا کرده و نگاهی به پتوی سفید رنگ و پیچیده به دورش که همراه با خود، تا نیمی به زمین کشیده شده، می‌اندازد. با حرص، لبانش را روی هم می‌فشارَد و با باز کردنِ گره‌ی پتو از دورش، خود را از زندانِ آن آزاد می‌سازد.

از جایش برخاسته و با مچاله کردنِ پتو، آن را همانطور نامرتب، روی تخت انداخته و پس از آن هردو دستش را میان موهای آشفته و پریشانش که طره‌هایی را روی صورتش نشانده‌اند، می‌کشد و با دور زدنِ تخت، مقابلِ میز آرایش و آیینه‌ی علم شده بر رویش، می‌ایستد و به صورتِ خسته و وارفته‌اش می‌نگرد.

چشمانش از بهرِ بی‌خوابیِ دیشب و دو کابوسِ ممتد، رنگِ سفید خود را باخته و به سرخیِ خون چراغ سبز نشان داده‌اند. موهای مشکی‌اش آنچنان در هم پیچیده‌اند که گویی شخصی نشسته و به دقت، تک تکشان را به دیگری گره زده است.

با ناخنِ انگشتِ اشاره‌ی دستِ راستش، قدری پیشانی‌اش را می‌خارانَد و خمیازه‌ای که به جانش افتاده را سوی دیگر می‌راند. چشمانش را به سمتِ شانه‌ی صورتی رنگِ روی میز کج کرده و همین که برای برداشتنش دست دراز می‌کند، صدای زنگِ موبایلش بلند می‌شود.

با بی‌حالی، سمتِ عسلی کنار تخت رفته و موبایلش را که درحالِ زنگ خوردن است، از روی آن برداشته و به نامِ تماس گیرنده که نگاه می‌کند، یک تا از ابروانِ مشکیِ نازک و کشیده‌اش، به سمتِ پیشانی‌اش روانه می‌شود.

با کشیدنِ فلشِ سبز رنگ، تماس را وصل کرده و موبایل را به گوشش می‌چسباند.

- الو؟

صدای نازک و لحنِ پُر شر و شورِ دختری، در گوش‌هایش طنین می‌افکند:

- چطوری بی‌معرفت؟ 

به سختی، لبخندِ محوی زده و بعد، روی لبه‌ی تخت می‌نشیند و نفس عمیقی می‌کشد.

- احوالِ جوک... یعنی طناز خانم؟

طناز با حرص می‌خندد.

- خیلی بیشعوری ربکا، خیلی!

خواب آلود و خیره به دیوارِ شیری رنگِ مقابلش می‌گوید:

- هندونه‌هات تموم شد؟

طناز می‌خندد.

- تو که یادی از ما نمی‌کنی؛ کارت داشتم که زنگ زدم!

متعجب لب باز می‌کند:

- چیکار؟

خودش را بالا کشیده و به تاج تخت تکیه می‌دهد. موبایل را محکم میانِ انگشتانش گرفته و به صدای طناز گوش می‌سپارد:

- میای بریم کافه؟ همون همیشگی!

ربکا کلافه و خسته، چشم می‌بندد و با نوکِ انگشتش، مشغول کشیدنِ خط‌های فرضی روی زانویش می‌شود.

- حوصله ندارم!

طناز به شوخی، تشر می‌زند:

- غلط کردی! مگه دست خودته؟

مکثی کرده و پس از آن ادامه می‌دهد:

- تا ده دقیقه‌ی دیگه می‌رسم ها!

متعجب، از جا پریده و از روی تخت بلند می‌شود. 

- کجایی تو؟

طناز با خنده، می‌گوید:

- توی قلبت!

موبایل را به گوشِ دیگرش هدیه می‌دهد.

- ده دقیقه‌ی دیگه وقت داری!

@mahdiye11/ @.Aryana.

@masoo @MOBINA.H @Masi.fardi @پرتوِماه @Alone Girl @azamshahpori

  • لایک 3

polish_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB

عقرب   🤍  خشاب

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...