رفتن به مطلب

رمان خیال خاموش| سوگند نامجو کابر انجمن نودهشتیا


Morganit
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

اسم رمان: خیال خاموش

نویسنده:سوگند نامجو

ژانر: تراژدی، عاشقانه

ساعت پارت گذاری: نامعلوم

خلاصه: کی فکرش رو می‌کرد یه روزی از اون دنیای کوچیک و ارومم به میدون جنگی قدم بذارم که پیش بینی درش معنایی نداره؟ خیلی زود به این میدون جنگ پا گذاشتم و از دنیای کودکانم فاصله گرفتم، ای کاش اینده قابل پیشبینی بود، اما اینده یه رازه. رازی که ممکنه به ضرر و یا به سود تو باشه. 

مقدمه. 

همه عمر برانم که چه خوبه یارم بود

شمع سوزان من و ماه شب تارم بود

غیر از این اشک چه خوبه همدم و غمخوارم بود

نیمه گمشده من چه کسی خواهد بود

اه این تن زچه در عالم بود!!!؟

صفحه نقد

گالری عکس شخصیت‌های رمان خیال خاموش🐾

#داریوش‌پارسا

ناظر: @مُنیع

ویراستار: @m.azimi

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 8
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 5
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 «پارت اول= رمان  خیال خاموش» 

چشم‌هام رو بستم، خسته تراز این بودم که چشم‌هام رو باز نگه دارم روزهای آخر مدرسه بود، همین باعث شده بود حسابی غرق درس‌هام بشم و سختی جدایی از آرش برام آسون‌تر بشه،   چقدر دلم براش تنگ شده بود! 

آهی کشیدم؛ خنده دار بود کسی که ادعا می‌کرد عاشق کسی نمی‌شه، اینطور عاشق و دیوونه یه ادم مجازی شده بود. 

ساعت‌ها گذشت انگار که عقربه‌ها با سرعت هم‌دیگه رو دنبال کرده بودن که اینقدر زمان سریع گذشت. فردا امتحان دینی داشتم و خوب، امتحان آسونی بود. 

توی گوشیم چرخی زدم که پیامی از یه آیدی ناآشنا به دستم رسید، نازی مولایی! 

تا حالا این اسم رو نشنیدم، پیامش رو باز کردم. 

نازی:  سلام آبجی خوب هستی؟ 

درخواست چت رو قبول کردم و با حالتی  متعجب جوابش رو دادم. 

من: سلام شما؟ 

لبخندی فرستاد و گفت: 

- من نازی هستم، ازت یه خواهشی دارم. 

چهرم رنگ تعجب گرفت و گفتم:

- چه خواهشی؟ 

نازی: من عاشق شدم، عاشق یه پسر میخواستم اگه برات زحمتی نیست تو بهش پیام بدی، ببینی مگه کسی رو توی زندگیش داره یا نه!؟ 

یاد خودم افتادم، یاد عشقی که نابود شده بود. حالم کمی گرفته شد دلم نیومد دلش رو بشکونم و گفتم:

- چرا که نه، حتما! 

با خوشحالی آیدی فرد مد نظرش رو برام ارسال کرد وارد لینک شدم که یک دفعه با دیدن عکس  پروفایل نفسم توی سینم حبس شد. 

  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم

آب دهنم رو قورت دادم و روی استوری‌هاش کلیک کردم، با شنیدن صدای پوبون توی گوشم حس عجیبی بهم دست داد. 

کلیپ‌های قشنگی بودن، یکیش رو ریپلای زدم و نوشتم:

- میشه لطفا این کلیپ رو برام بفرستی؟ 

انلاین بود اما جوابم نمی‌داد. پروفایلش خیلی شیک و قشنگ بود، بذار ببینم اصلا طرف کی هست. 

وارد خصوصی نازی شدم و گفتم:

- نازی! یکم اطلاعات راجع به این پسره بده ببینم. 

به بالای صفحه نگاهی انداختم نوشته بود نازی درحال تایپ کردن بعد از یک دقیقه جوابش اومد. 

نازی:  خوب این پسر اسمش امیره، امیرجاودان تیپ‌های مد روز میزنه و کلا گنگش بالاست شلوار اسلش و... 

خندیدم اخه عاشق چیه این شده؟ از نظر من پسر باید رسمی باشه تیپ اسپرت یاهم رسمی کت و شلواری. 

ادامه پیامش رو خوندم: 

- کلا هر وقت با دخترا میریم بیرون میبینمش، چشم‌هاش عسلیه و ته ریش داره، خیلی جذابه، یه خالکوبی هم روی دستش داره ببین. 

بعد عکسی رو برام فرستاد. بازش کردم و با دیدن یه دست کوچولو و لاغر از خنده ریسه رفتم. آخه دختر تو خوشت از چی این اومده؟ 

من: این که خیلی لاغر و مارمولکه! از چیش خوشت اومده؟ 

نازی: عاشق نشدی بفهمی من رو، این پسر منو شیفته کرده هرکاری بگه انجام میدم فقط مال من بشه. 

عجب! انگار واقعا قضیه فرق داره، من هرچقدرهم آرش رو دوست داشتم عاشقش نبودم، بیشتر وابسته شده بودم که الان حالم بهتر شده. 

-اوکی. 

با دیدن پیام امیر سریع بازش کردم. 

امیر: الان می‌خوابم. 

شاخ دراوردم! این چه ربطی به حرف‌های من داشت؟ 

-دیوونه‌ای؟ 

امیر: خفه شو خوابم میاد. 

عصبی شدم خیلی زیاد. با حرص و فشار بالای 90 نوشتم:

- موادب باش، ادب و احترام حالیت نمی‌شه؟ 

پوزخندی زد و گفت:

- با هرکی مثل خودش. 

رسما می‌خواست دعوا کنه! عه، جدی؟ پس بچرخ تا بچرخیم. 

- ببین آمل بدبخت، من فقط اومدم این کلیپو بگیرم دفه اخرت هم باشه به من بی احترامی میکنی چون نشونت میدم. 

به پیامم نگاهی انداختم اشتباهی به جای ٱمل نوشته بودم آمل! 

خنده‌ای فرستاد و گفت: 

- پشمام! 

عصبی جیغ بنفشی کشیدم و روی ظبط صدا زدم و گفتم:

- زهرمار، تو که این قدر پشم داری بفرما اپلاسیون کن. پشمک احمق! 

پوکر فرستاد و گفت:

- زر نزن بیا این آهنگ رو گوش بده. 

تعجب کردم. این کی بود اخه؟! اهنگ رو پلی کردم. 

عام، سلیقه اهنگیش خیلی خوب بود. آهنگ پوبون به اسم  بیا حالمو خوب کن. 

اروم شدم، خوب چرا یه لقب براش نذارم؟ به خاطر سلیقه اهنگی خوبش اسمشو میزارم دیجی. 

نه خیلی خز شده، پشمالو هم هستش که... اها دیجی پشمک! 

 

ویرایش شده توسط Sogandnamgo
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم

خسته شده بودم از چت کردن باهاش، خیلی نفهم بود اصلا هیچ ادب حالیش نبود. دوست داشتم همون دقیقه بلاکش کنم که یهو نازی پیام داد. 

نازی: سوگند گلی؟ چیشد نتیجه؟ 

عصبی براش نوشتم:

- این چیه دیگه؟ با یه سطل عسل هم خورده نمیشه. عصبیم کرده دیگه عاشق چیه این شدی؟ 

نازی: عاشق همین اخلاقش اصلا به کسی پا نمیده، خیلی بداخلاقه. 

چیزی نگفتم و برگشتم به ادامه بحثمون با دیجی پشمک. 

من: دیجی یه دوتا اهنگ دیگه هم بفرست واسم. 

انگار که زورش اومده باشه گفت:

- به یه شرط...

کنجکاو بودم شرطش چیه که ادامه داد:

- باید پستام رو لایک کنی. 

خندیدم و گفتم:

- همین؟ 

سریع رفتم و پست‌هاش رو لایک کردم که دوتا اهنگ دیگه هم برام فرستاد. 

دیجی پشمک: تو انگار خوب امار من رو داری. کجا دیدیم؟ نکنه از خاطر خواهانی؟

پوفی کشیدم و سریع تایپ کردم:

- خیلی خودت رو دست بالا گرفتی، نه خیرم من از طرف یه دختر اومدم...

کل ماجرا رو براش تعریف کردم که گفت:

- عجب! بره بمیره خودم کسی رو توی زندگیم دارم. 

خوب این شد حرف حساب، الان کافیه بگم اوکی بای اما یهو با یاد آدری سلیقه اهنگیش پشیمون شدم. 

جوابی بهش ندادم فردا روز سرنوشت سازی بود. خسته و کوفته روی تختم دراز کشیدم، بعد‌از چند مین خوابم برد. 

 

ویرایش شده توسط Sogandnamgo
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم

هوف اینم از این امتحان، حقیقتا  اعتراف میکنم تنبلی کردم و باید بیشتر می‌خوندم. دلم اهنگ جدید میخواست برای همین سریع یه تاکسی گرفتم و سوارش شدم. 

گوشم رو در آوردم و به دیجی پشمک پیام دادم:

- احوال دیجی؟ دیجی پشمک جانم از همون اهنگ بنب‌هات واسم بفرست. 

حس کردم هنگ کرده، بعد از پنج دقیقه سریع جوابم داد و شکلک پوکر ارسال کرد و گفت:

-حوصلتو ندارم، دیشب نخوابیدم. 

پوفی کشیدم واقعا به من چه؟ همین رو هم براش نوشتم که گفت:

-میخواستم بفرستم الان دیگه نمی‌خوام. 

عصبی شده بودم.  انگار این پسر قراره جلاد من باشه! 

از همون اولش ازش بدم میومد. دوباره یاد آرش افتادم و لبخند تلخی زدم که صدای راننده در اومد. 

کرایه رو حساب کردم و به سمت خونه قدم برداشتم. در این هین شروع کردم به مقایسه کردم آرش با ادب و جنتلمن با دیجی پشمک بی ادب و هنر تنها نقطه مثبی که داره همین اهنگاشه. 

در خونه رو باز کردم و وارد شدم. خونه دوبلکسی که تا یک ماه دیگه طبقه پایینش هم درست میشه. 

از پله‌ها بالا رفتم شیشه‌های مربعی کوچیکی که روی دیوار روبه روی راه پله وجود داشت باعث شده بود راه پله روشن بشه. 

در قهوه‌ای رنگ رو باز کردم. در نگاه اول اشپزخونه به چشمم خورد. مامان درحالی که داشت غذا درست می‌کرد، توی اشپزخونه  فقط غر میزد. 

- سلام! 

به سمتم برگشت و گفت:

- علیک سلام، امتحان چطور بود؟ 

لبخندی زدم و گفتم:

- خداروشکر که مردود نمیشم. 

خسته شده بودم. با گفتن میرم استراحت کنم از اپشزخونه بزرگمون دور شدم و وارد اتاقم شدم. اتاقی با دکوراسیون بنفش و کرمی. 

خوب حقیقتا این ترکیب رنگ مد نظر من نبود فقط بنفشش انتخاب من بود و بقیش سلیقه بابام. همچین بد هم نشده بود اما واقعا به من بود بنفش، آبی رو انتخاب می‌کردم. 

گوشیم رو باز کردم گفتم:

- چرا ناز میکنی؟ بفرست دیگه! 

نه جدی انگار تو حال خودش نبود. ظبط صدا فرستاد! 

صدارو باز کردم که یهو موهای تنم سیخ شد. یا قمر بنی هاشم این صداست یا چی؟ 

صداش خیلی ترسناک بود خیلی خیلی زیاد. اما خوب از حق نگذریم صدا پشه ازش قشنگ تره! 

 

ویرایش شده توسط Sogandnamgo
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم 

با حالت چندشی قیافم رو جمع کردم و از اول ضبط صداش رو گذاشتم چون دفعه اول هیچی متوجه نشدم. 

-  ببین  به یه شرط برات اهنگ می‌فرستم. اینکه همین الان به اون دختر بگی حالم ازش بهم میخوره، من و اون باهم دیگه هستیم. 

شاخ دراوردم عصبی صدام رو ضبط کردم و گفتم:

- من چرا باید اسمم رو بزنم به اسم تو؟ 

سریع نوشت:

- چون خوشم ازت میاد و تو دیگه مال منی. 

پوزخندی زدم چقدرم از خود متشکر بود! عصبی تر از هر زمان دیگه نوشتم:

- تو ارزش من رو نداری. یه ادم بی ارزشی که فقط دنبال استخون می‌گرده. 

حدس میزدم الان عصبی بشه و بخاد فحشم بده. ولی مهم نبود سریع بلاکش کردم و نفس عمیقی کشیدم. فکر کرده کیه؟! 

با حرص نفسم رو بیرون دادم و به سمت اشپزخونه حرکت کردم که یهو صدای جیغ جیغ مامان بلند شد. 

-  سوگند! پاشو برو مغازه رب  بخر زود باش. 

خستم بود اما مجبور شدم بلند بشم. 

یه شلوار جین طوسی پام کردم و یه مانتوی جلو باز آبی رنگ هم تنم کردم. 

موهام رو کمی از شال بیرون آوردم و لبخندی به خودم زدم. همیشه عاشق ست کردن لباس و ترکیب کردنشون بودم. 

یه جورایی به مد و لباس علاقه زیادی داشتم، خوب هرچی نباشه یه مهر ماهی همیشه جذاب و خوش لباسه! 

این رو توی یه فال شخصیت شناسی خونده بودم. به سمت در بیرون حرکت کردم، کیفم رو از روی جاکفشی برداشتم و از خونه بیرون اومدم. 

اروم قدم برمی‌داشتم. یاد روزایی افتادم که با آرش حرف میزدم، همیشه می‌گفت حق ندارم بدون اجازه اون جایی برم. خندیدم دلم براش تنگ شده بود اما دیگه هیچ حسی بهش نداشتم. 

انگار که دلت برای یه جنازه تنگ بشه و این برات خیلی عادی تر از چیزی باشه که باید باشه. 

حس کردم یه ماشین داره  پشت سرم میاد. کمی ترسیدم اما توجهی نکردم. به مغازه رسیدم و وارد شدم. 

زیر چشمی به بیرون مغازه نیگا کردم دیدم یه سمند سفید با شیشه‌های دودی اون طرف خیابون وایساده تشخیص اینکه طرف داره این سمت رو نگاه میکنه یا نه کمی دشوار بود. 

ویرایش شده توسط Sogandnamgo
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم

بعداز اینکه خریدم رو کردم از مغازه خارج شدم که یهو همون ماشین دوباره پشت سرم راه افتاد. قدم هام رو تند تر کردم حس خوبی نداشتم! 

همین طور که داشتم راه میرفتم یک دفعه ماشین اومد جلوم و با صدای بدی ترمز کرد. قلبم محکم خودش رو به سینم می‌کوبید. 

راننده از ماشین پیاده شد، یا قمربنی هاشم این پسره یا هوری‌پری؟ 

از جذابیتش هرچی بگم بازم کمه، ابرو‌های کلفت، لبای گوشیتی زاویه فک و دماغ ایرانی(همون مایل به عقابی خودمون) 

عینک دودی که روی چشم‌هاش بود رو برداشت و انگشتش رو به لباش کشید و گفت:

- سوگند؟ 

جانم؟! این اسم من رو از کجا میدونه؟ برگای نداشتم پر پر شدن ریختن زمین، نفسی عمیق کشیدم و گفتم:

- شما؟ 

پوزخندی زد و گفت:

- من رو نمیشناسی؟ 

مگه علم غیب دارم؟ خدایا استغفرالله! توبه توبه ما که شانس نداریم همچین پسرایی به داممون بیوفتن. 

اخم کردم و گفتم:

- چرا باید بشناسم؟ مزاحم نشید اقای محترم. 

راهم رو کج کردم و خواستم برم که یک دفعه دستم رو گرفت و پرتم کرد توی ماشین. ترسیده خواستم جیغ بزنم که یهو داد زد:

- صدات در بیاد همین جا کارت رو یک سرع می‌کنم. 

قلبم از ترس صدا می‌داد. اما اون حالیش نبود. سریع قفل ماشین رو زد و روشنش کرد و حرکت کرد. 

اشکم در اومده بود حس انچنان خوبی نداشتم خیلی ترسیده بودم خیلی زیاد. اشک‌هام رو با دستم پاک کردم که گفت:

- نمی‌خواد بترسی میریم یه جایی که فقط حرف بزنیم. 

بهش نگاه کردم کلافه بود، دستی ما بین مو‌های کلاغیش انداخت و گفت:

- ازم نترس سوگند، من و تو سه سال باهم دیگه بودیم. 

مغذم برای چند لحظه هنگ کرد... این... این آرش بود؟! 

 

ویرایش شده توسط Sogandnamgo
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتم

دست‌هام یخ زده بودن، آب دهنم رو به زور قورت دادم که یک دفعه  ماشین متوقف شد. 

آرش اشاره کرد پیاده شم اما من عین دیوونه‌ها فقط نیگاش می‌کردم. 

خودش پیاده شد و اومد سمت من و در رو باز کرد، مچ دستم رو گرفت و از ماشین بیرونم کشید. اصلا نمیدونستم کجام و یا چرا فقط درد بود که توی سینم احساس می‌کردم. 

انگار روی یه تپه بودیم چون کل شهر کوچیکمون زیر پامون قرار گرفته بود. توی همین خیالات بودم که گوشیم زنگ خورد. به صفحه نگاه کردم. مامانم بود. 

آرش اشاره کرد جواب بدم. اخمی کردم و گفتم:

- همین الان منو برگردون خونمون همین حالا! 

پوفی کشید و گفت:

- باید صحبت کنیم. 

با جیغ بلندی گفتم:

- من هیچ صحبتی باهات ندارم. سه سال باهم صحبت کردیم بدون اینکه من حتی عکستو ببینم بعدشم رابطمون تموم شد. دیگه هیچی بین من و تو نیست. همه چیز همون چهار ماه پیش تموم شد. 

عصبی بهم خیره شد به سمتم اومد و گفت:

- فکر نکنم منو خوب بشناسی!

با سرش به گوشیم اشاره کرد و گفت:

- جواب بده مامانت نگرانت نشه. 

احمق فکر کرده کیه؟ اصلا به چه جرعتی من رو باخودش اورده همچین جایی؟ 

تماس رو وصل کردم که یک‌هو صدای مامانم بلند شد. 

- سوگند کجایی؟ چرا دیر کردی؟ 

تفس عمیقی کشیدم و گفتم:

- الان میام مامان رفتم مغازه دوستای قدیم رو دیدم یه نیم ساعت دیگه خونم. 

مامان معلوم بود ازم عصبی شده گفت:

- ‌دفعه اخرت باشه بدون اجازم همچین کارایی می‌کنی. سریع برگرد خونه. 

و بعد تماس رو قطع کرد. با اخم برگشتم سمت آرش و گفتم:

- برم گردون خونه. 

لبخندی زد که چال روی گونش معلوم شد، حس عجیبی بهم دست داد ولی نه! من دیگه خامش نمیشم ادم که از یه سوراخ دوبار تیش نمیخوره. 

سرش رو به دو طرف تکون داد و گفت:

- باید اول حرفام رو گوش بدی. 

عصبی شده بودم خیلی زیاد از طرفی دوست داشتم بشنوم از طرفی غرور لعنتیم اجازه همچین کاری بهم نمی‌داد. 

در حالی که سرم پایین بود گفتم:

- ما هیچ حرفی باهم نداریم، چهار ماه پیش گفتیم تورا به خیر ما را به سلامت. 

دستم رو گرفت که با عصبانیت دستم رو از دستش خارج کردم و گفتم:

- یک بار دیگه انگشتت بهم بخوره کاری میکنم با هفت  نسل ایندت خداحافظی کنی. 

ویرایش شده توسط Sogandnamgo
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم

انگار می‌خواست ارامشی بینمون برقرار کنه، نفس عمیقی کشید و گفت:

- نمیتونم بیخیالت بشم. 

شاخ دراوردم این آرش بود؟ کسی که من همه احساسم رو پاش ریختم و اون حتی یه ابراض ساده هم نکرد! 

بغضم گرفت نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

- اما من بیخیالت شدم. 

به سمت ماشینش حرکت کردم و گفتم:

- من رو برسون خونمون. 

سرش رو به معنی نه تکون داد، دستی به کت چرم قهوه‌ای رنگش کشید و گفت:

-  تا وقتی به حرف‌هام گوش ندی جایی نمیریم. 

پوزخندهای من معروف بود! اونم خوب اینو می‌دونست. برای همین با کمال خونسردی پوزخندی به روش پاشیدم و گفتم:

- جدی؟

صاف زل زدم به وسط پیشونیش، این باعث شد دست و پاش رو گم کنه. هول کرد و گفت:

- امروز رو بیخیالت میشم، چون مامانت نگران میشه. 

اره ارواح عمت اگه یک ذره به فکر ننه من باشی!

سوار ماشین شد و روشنش کرد. نگاهم رو به روبه‌روم دوختم که گفت:

- هرکاری کردم نتونستم بیخیالت بشم. واسم با همه فرق داری. 

نیشخندی زدم و گفتم:

- تو لیاقت دوست داشتن من رو نداشتی، باید بری با همونی که به خاطرش پا روی قلبم گذاشتی. 

سکوتی توی ماشین حکم فرمان شد، بعد از پنج وقیقه رسیدیم به خونه بدون خداحافظی از ماشینش پیاده شدم و در رو محکم بستم. گوشیم توی دستم بود که یهو باز زنگ خورد. 

آرش از پیاده شد و گفت:

- این هفته... توی این هفته، هروقت وقتت ازاد بود میام دنبالت. 

خنده عصبی کردم و گفتم:

- چی باعث شده اینطور با اعتماد به نفس بیای سمت من؟ رابطه من و تو دیگه تموم شده تموم! 

لبخند کجی زد و نشست توی ماشینش و رفت. به خرید‌های توی دستم خیره شدم. وایسا ببینم! 

کو کیفم؟ ای وای توی ماشین جا موند، عوضی می‌دونست که اون کیف رو خیلی دوست دارم و حتما میرم سراغش. 

از عصبانیت دندون هام رو روی هم فشار دادم. خیلی خوب ریلکس باش سوگند مامان اگه شک کنه همه چیز بهم میریزه. 

 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...