رفتن به مطلب

رمان پرتقال کال | نسترن اکبریان (n.a25) کاربر انجمن نودهشتیا


 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • مدیر کل ✯

به نام آفریدگار قلم
نام رمان: پرتقال کال
نویسنده: نسترن اکبریان(n.a25)
ژانر: اجتماعی، عاشقانه، طنز
خلاصه: 
همه چیز به روال پیش میرفت جز چشمان غارت گری که چشم به مال دیگری دوخته بود. مالی ارزان که به قیمت فدای احساسش تمام شد و تنها خدایش میدانست که حاکم بازی، قلبی در سینه نداشت!
مقدمه:
در ابتدایی ترین روز بهار، هنگامی که عطر غنچه های تازه شکفته شده فضا را پر کرده بود، نوشیدن یک فنجان چایِ ساده چه تراژدیِ تکراری را در یاد تلقی می‌کرد.
آن چنانِ گذر روز خسته کننده می‌آمد که شاید فکرِ شروع یک بازی شاید برای اندکی حالِ کسل وارش را خوب و عطر روز مردگی را از مشامش می‌گرفت!
شروع یک قرعه با رقیبی قَدر، ریسک بزرگی بود که او را در حسرت روزمرگی های معکوسش باقی‌ گذاشت...
در این وحله عطرِ گس ‌پرتقال، تنها مُشوقی بود که کیف کور شده او را کوک می‌کرد.

 

https://forum.98ia2.ir/topic/6754-معرفی-و-نقد-رمان-پرتقال-کال-نسترن-اکبریان-کاربر-انجمن-نودهشتیا/

ویراستار: @ Negin jamali☆ویژه☆

ویرایش شده توسط مدیر ویراستار
  • لایک 12
  • تشکر 1
  • غمگین 2

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

پارت اول

با بیرون کشیدن آینه‌ی کوچک دستی‌ا‌م از جیبِ کت چرم مشکی رنگم، خیره به تصویر خود در آینه، به سناریوی مقابل پوزخندی زدم. صدای گوش‌خراشِ موزیکِ درحال پخش انگلیسی، خط ضعیفی میان ابروانم انداخت و وسواس در آن لحظه موجب شد رنگ لبانم کدر به چشم آیند.

بی‌توجه به آدم‌هایی که به جان دیگری افتاده بودند، با بیرون آوردن رژ مشکی رنگم، با دقت خاصی خیره در آینه‌ی پیش رو، لب‌های برجسته‌ام را باری دیگر به رنگ شب نقش زدم. سکانس‌های این بازی را از بَر بودم و دیدنشان و حتی شنیدن صداها برایم مضحک می‌آمد! قدم دیگری پیش رفتم و با رسیدن به پرده عریض سرخ رنگِ آویز از سقف، با نوک بوت‌های چرم سرخ رنگم، پرده را کنار زدم. نور فضا به آنی چشمانم را درید اما بی‌آنکه پلکی در مقابل سوزش چشمانم بزنم، از سد پرده گذر کردم. دیدن آن آدم‌های به اصطلاحِ محافظ، پوزخندم را تمدید کرد و با پیش روی، صدای پاشنه‌های بلندم که با تحکم بر سرامیک‌های براق اتاق می‌نشست، سکوت پشت پرده را درهم شکست.

قدمی دورتر از آن پرده جایی بود که حیوان‌وار هم را می‌دریدند و در این سو، همان آدم‌ها با خوی حیوانی، تنها با تفاوت آراستگی ظاهری‌شان، مسکوت مرا می‌پاییدند. بی‌اعتنا به لبخندهای تصنعی‌شان، کمی دورتر از جمع، با بیرون کشیدن صندلی صدر میز، تمام نگاه‌ها را با خود همراه کردم. بی‌مقدمه سکوت فضا را با مهر کلامم در هم شکسته و میدان را به دستِ رشته‌های ضعیف اعصابم سپردم.

- کجاست؟!

همان پرسش بی‌مقدمه انگار کافی بود تا ترس به چشمانشان بنشیند و هراس لکنت را به زبانشان بیندازد! دستم را با وسواس بالا آوردم و خیره به ناخن‌های تازه کاشته شده‌ام که مدت‌ها بود لاک نشسته بر آن‌ها خشک شده بود، مشغول فوت کردنشان شدم. شاید عجیب به نظر می‌آمد اما در آن لحظه، سر رفتن حوصله‌ام از جواب‌های تکراری‌شان، تنها با همان روش تسکین می‌یافت! چند دقیقه‌ای گذشت و هرکس با صدایی لرزان سعی در توجیح خود داشت. لباس‌های گران قیمت و آن کراوت‌های سرخی که از لطف من به گردنشان آویز کرده بودند، دیگر چیزی بود که میلم را برای بخشش تنگ‌تر می‌ساخت. دستم را به آنی پایین آورده و با کوبیدن ضربه‌ای محکم بر میز، صدا‌هایشان را در گلو خفه کردم.

- بسه! 

دستم را دردناک مالش دادم و با دیدن ناخن لب پر شده‌ام، گره‌ای تنگ مهمان ابروانم کردم. زیر لب فحشی نثار باعث و بانی‌اش کردم و با صاف کردن گلو، ادامه‌ی حرفم را پیش گرفتم.

- تا فردا می‌خوامش. این آخرین فرصته!

بی‌هیچ حرف دیگری از جا برخاستم و با راه افتادن به سمت پرده‌ی قرمز رنگ، انگار که چیزی از قلم انداخته باشم، با چرخش روی پاشنه‌های نازک بوت‌هایم، نگاهش زیر چشمی به جمعی که همچنان نگاهش خیره به من بود انداختم و از پرده گذر کردم. انگار در این مورد اسکناس‌ها از پس ماجرا بر نمی‌آمدند و آن آدم‌های بی‌مصرف تنها می‌خواستند وقت مرا خِفت کنند. داشتن آن گربه نژاددار چشم آبی، تنها چیزی بود که آن لحظه در ذهنم پرسه میزد و نداشتنش، دفترِ ذهنم را مچاله از خشم می‌کرد!

  • لایک 13
  • تشکر 1
  • هاها 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

پارت دوم

چند قدمی از آن اتاقی که به اصطلاح اتاق جلسات پدر بود دور شده بودم که صدای قهقهه‌های مادر که از نزدیکی به گوش می‌رسید، ترس را در دلم انداخت. همانند بچه‌ای تخس، سریع خود را پشت مبل‌های سلطنتی پذیرایی قایم کردم. می‌دانستم مادر اگر مرا در این وضع می‌دید، به حتم رؤیای داشتن آن گربه‌ی ملوس را باید در ذهن دفن می‌کردم و تن به مجازات او می‌دادم. مجازاتی که هر بار، پس از دانستن مخفیانه کار کردنم که به پشتوانه‌ی پدر بود نصیبم می‌شد و شانس فرار از او، تقریباً نزدیک به صفر می‌ماند.

باید کمی با ملاحظه‌تر ترتیب جلسات را می‌دادم. چند دقیقه‌ای همان پشت منتظر ماندم تا مادر حسابی دور شود و سپس بوت‌هایم را از پا در آدورم. پا برهنه درحالی که بوت‌ها را در دست گرفته بودم، روی پنجه‌ی پا دویدم و به نوعی خود را درون اتاق پرتاب کردم. در اتاق را که بستم، یک قفل به درش زدم و بوت‌ها را در هوا پرتاب کردم. قبل از آنکه به تخت نرمم پناه ببرم، به سمت آینه‌ی قدی اتاق رفته و با وارسی چهره‌ای که در زیر آرایش غلیظ پوشانده شده بود، به خودم تشر زدم؛ مگر واقعاً نیاز بود آنقدر خود را نقاشی کنم که حال، حوصله‌ی شستنش را نداشته باشم؟ کت چرمی‌ام را در آوردم اما با فکری که در سرم جرقه زد، فوری به تن کردمش و در آینه، ریز به چشمان خود نگریستم. برق شرارت درونشان موج می‌زد و پوزخند چاشنی شده در کنار لب‌های مشکی رنگم، می‌گفت کار، کارِ خودم است.

قبل از پشیمانی از تصمیمی که می‌دانستم ممکن است عاقبتش خوب نشود، تلفن را برداشتم و با ارسال یک پیامک خشک و خالی به یکی از کارمند‌های پدر، بوت‌های لنگه به لنگه‌ام را از زمین برداشتم. 

- آدرسش رو برام پیامک کن!

تلفن را در جیب پالتو انداختم و با برداشتن سوئیچ ماشینم، از اتاقِ مشکی رنگم خارج شدم. دلیل آنکه مشکی خطابش می‌کردم، ستِ پرده و فرش و درکل تمام دکوری بود که به رنگ مشکی پسندشان کرده بودم. قبل از آنکه توجه کسی را جلب کنم از خانه بیرون زدم و در حینی که بر سنگ فرش‌های کار شده در حیاط راه می‌رفتم، بوت‌ها را پوشیدم و با زدن دزدگیرِ ماشینم خود را به آن رساندم. با خروج از دروازه‌ی بزرگ حیاط، برای نگهبان تک بوقی زدم و نفس حبس شده‌ام را بیرون فرستادم.

با صدای پیامک تلفن، با یک دست فرمان را گرفته و با دست دیگری تلفن را از جیبم خارج کردم. با دیدن لوکیشن فرستاده شده، خنده‌ای سر دادم و با راندن به سمت مغازه‌ای که پایین شهرِ لندن شناخته می‌شد، ویراژ دادم. حقیقتاً در دل به بی‌عرضگیِ آن مدیران بزرگ ناسزا می‌گفتم که چگونه نتوانسته بودند گربه‌ی دلخواهم را از چنگِ فردی که به نظر آهی در بساط نداشت خارج کنند؟ یا اصلاً صاحب آن گربه چه کسی بود که با وجودِ وضعی که به نظر تنگ می‌آمد، آن همه درخواست خرید من مبنی بر فروش  گربه‌اش را رد کرده بود؟ یا اصلاً مهم‌تر از همه‌شان، چرا گربه‌ی محبوب من باید در دست یک فرد فقیر می‌بود؟

در پاسخ تمامی سؤالات، پایم را  بر پدال گاز بیشتر می‌فشردم تا هرچه سریع‌تر مسیر شمال لندن به مقصدِ جنوب را طی کنم. هرچه پیش‌تر می‌رفتم، جاده‌ها تنگ‌تر و سقف آسمان خراش‌ها کوتاه‌تر می‌شد. اخم‌هایم از این وضع شلم شوربای منطقه‌شان در هم رفته بود. هرچه جلوتر می‌رفتم، زباله‌های کنار جوب‌ها بیشتر می‌شد و حتی به نظر رنگِ آسمانش هم کدرتر به چشم می‌آمد. چند خیابانی با محل مورد نظر فاصله داشتم که با کنار زدن ماشین، تلفن به دست گرفتم و به سرعت پیامم را به کارمندی که آدرس را برایم فرستاده بود تایپ کردم.

- شوخی می‌کنی؟ یعنی اون گربه‌ی گرون قیمت توی این زباله‌دونی زندگی می‌کنه؟ مشخصاتِ صاحبش چیه؟ چطور پیداش کنم اصلاً؟

به ثانیه نکشید که پاسخ پیام ارسال شد که اگر این‌طور نبود، به حتم درخواست اخراج آن کارمندِ به درد نخور را به پدر می‌دادم!

- یه پسر ایرانی- آلمانی هست. نگران نباشید شناختش راحته. تنها فروشنده‌ی بستنی فروشیِ فرنچایزه. اسمش رو به ما نگفت اما به محض ورود به بستنی فروشی می‌تونید پیداش کنید.

به مرز انفجارم چیزی نمانده بود. مگر می‌شد گربه‌ی دلخواه من به دستِ یک فروشنده‌ی بستنی فروشی باشد؟ آن هم آنقدر بی‌کلاس و در پایین شهری که حتی یک بار هم راهم به آنجا نکشیده بود.

  • لایک 11
  • تشکر 1
  • هاها 2

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

پارت سوم

تنها چیزی که در این وضعیتِ آشفته به دلم آرامش می‌داد، آن بود که خر کردن یک پسر پایین شهری با چهره و جذابیتم کار راحتی به نظر می‌رسید. فاصله‌ی چند خیابان را در عرض دو دقیقه طی کردم و با دیدن تابلوی زهوار در رفته‌ی «بستنی فروشی فرنچایز» پایم را محکم بر پدال ترمز فشردم و صدای جیغ لاستیک‌ها، نگاهِ مردمِ بیش از حد ساده و به نظر بی‌روح آنجا را به سمت من کشید. همه با دیدنِ من گویی از عجایب دیده بوند که با کشیدن دست، مرا به دیگری نشان می‌دادند. 

قبل از انکه قصد پیاده شدن کنم، با نگاه در آینه وسط ماشین، رژ لبم را تمدید کرده و به زیبایی خود نگریستم. موهایم کوتاه‌تر از آنی می‌آمد که با آشفته کردنشان جذاب‌تر جلوه کنم اما همان موهای کوتاه، به طرز عجیبی در دیه‌ی من جذاب و دلربا می‌آمدند! دستگیره را کشیدم و به نوبت بوت‌های پاشه‌دارم را بیرون گذاشتم؛ سپس با تکیه دست بر سقف بلند ماشینم، از آن پیاده شده و نگاهی از بالا به پایین به مردمِ بی‌رنگ و لعاب آن منطقه انداختم. یکی- یکی لباس‌هایشان را از دید می‌گذراندم و با تصور خود در آن لباس‌های ارزان قیمت و کثیف تنم به مور مور می‌افتاد. با اعتماد به نفس همیشگی‌ام بی‌توجه به پاهایی که در آن بوت‌های پاشنه‌دار به علت رانندگی بسیار به درد آمده بودند، به سمت در بستنی فروشی قدم کج کردم. 

در دل عجول بودنم را از باب نیاوردن راننده جهت بازگشت به خانه را لعن فرستادم و در جوابِ نگاه‌هایی که تا درِ بستنی فروشی به همراهم می آمد، به زدن یک پوزخند غرورمندانه بسنده کردم. آن چنان خیره- خیره مرا نگاه می‌کردند و تعدادی اخم به چهره نشانده بودند که لحظه‌ای در دلم شک افتاد نکند مشکلی در ظاهرم موجود است؟! اما با وارسی جزئی خود متوجه شدم همه چیز روال است و آن آدم‌ها بیش از حد ندید بدید هستند! درِ چوبیِ بستنی فروشی را گشودم که پیش از هرچیز، صدای زنگوله‌های بالای درِ نگاهم را به آن سمت کشید و در دل صاحب بستنی فروشی را بابتِ بدسلیقگی‌اش سرزنش کردم.

در نگاه اول چیدمان ستنی و ساده‌ی بستنی فروشی بیش از هر چیز دیگر نشان از کیفیت بد محصولات می‌داد و قبل از آنکه فرصت کنم باقی عیب‌های آنجا را بشمارم، صدایی نظرم را جلب کرد:

- خوش اومدین، بفرمایید چی میل دارید یا کمکی می‌تونم بهتون بکنم؟

با تردید سرم را به سمتش چرخاندم. با دیدنِ پسری که یک پیش بند به تنش بسته بود و چهره‌اش عجیب در آن نور کم چشمک می‌زد، یک تای ابرویم را بالا انداخته و زیر لب برای خود زمزمه کردم:

- یعنی همینه؟!

- متوجه نشدم؟ با کسی کار دارید؟

با اعتماد به نفس مضاعفی که مدیون لباس‌های گران قیمت و آرایش غلیظ چهره‌ام بودم، قدمی نزدیکش شدم و نگاهی از بالا تا پایین به او انداختم. چشمان مشکی رنگ و قدی بلندش تنها مزیت مشترک او با پسر‌های اطرافم بود و هیکل درشتش در قابِ آن پیشبندِ بستنی فروشی جلوه‌ی ناخوشی را برایم رقم زده بود. قدم دیگری نزدیکش شدم و با لبخندی که به شدت بر گیرایی‌اش کار کرده بودم لب زدم:

- از چشم مشکی‌ها خوشم میاد. چند سالته؟!

در دل با خود می‌گفتم حتماً دست و پایش را گم کرده که دختر چون من مقابلش ایستاده و سنش را از او جویا می‌شود، اما گره خوردن ابروهایش در آن لحظه چیزی بود که هیچ به مزاجم خوش نیامد!

- خانم امرتون رو پرسیدم؟

برای آنکه خود را از زیر نگاه پرسشگرانه‌اش رها کنم، به سمتِ منوی روی پیشخوان راه گرفتم و با برداشتن منو، زیر لب زمزمه کردم:

- چه ارزون!

حضورش را پشت سرم احساس کردم پس بی‌درنگ چرخی زدم و خیره در چشمان متعجبش لب زدم:

- یه بستنی انبه با تزیین توت فرنگی و یه یوریکا (اسم یکی از بستنی‌های معروف لندن) مخصوص!

مخصوص را به عمد کشیده‌تر از سایر کلمات ادا کردم تا به قولی به جذابیت کلام افزوده شود و آن پسرِ عجیبِ پایین شهری مورد تأثیر کلام و صدای نازکم قرار بگیرد. از رنگِ متعجب نگاهش یک آن پرسش «نکنه این دختره دیوونه است!» از سرم گذاشت و بلافاصله خود را بابت ذهن‌خوانیِ اشتباهم سرزنش کردم. اگر کسی در آن مکان دیوانه به حساب می‌آمد او بود که حضورِ مرا در مغازه‌اش غنیمت نمی‌شمرد!  با همان اخم نشسته بر چشمانش صدایی که به نظرِ کلافه می‌آمد را روانه‌ی گوش‌هایم کرد:

- اینجا چیز مخصوصی وجود نداره. بفرمایید بشینید تا سفارشتون رو آماده کنم.

سپس با گذر از کنارم باعث شد آن دفعه جفت ابرو‌هایم از شدت حیرت بالا بپرند! درحالی که به سمتِ میز و صندلیِ کوچکِ مغازه‌اش راه می‌گرفتم نگاهی به او انداختم و زیر لب زمزمه کردم:

- پس بدقلقی!

  • لایک 10
  • تشکر 1
  • هاها 2

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

پارت چهارم

به میز و صندلی که رسیدم، با دیدنِ ردِ بستنی خشک شده در گوشه میز، چینی به بینی‌ام انداختم و با صدایی بلند گفتم:

- دستمال ندارید؟

اندکی بعد صدای او نیز بلند، به گوش رسید:

- روی میز پنجم بردارید!

متعجب از رفتار وقیحانه‌اش، به سمت میز راه گرفتم. در حالت معمول مگر موظف نبود بیاید و دستمال را به دستم دهد؟! من پرتوقع بودم یا او زیادی مرا دست‌کم گرفته بود که برای ورقی دستمال مجابم می کرد تا پای میز پنجم پیش روم؟ً گره‌ای میان ابروانم انداختم و با کشیدن چند ورق دستمال، به سمت میز و صندلی بازگشتم. یک ورق را روی صندلی گذاشتم و رویش نشستم و ورق دیگر را بر جای خشک شده‌ی بستنی حصار کردم. 

می‌دانستم که نمی‌توانم حتی یک قاشق از آن بستنیِ ارزان را به دهان بگذارم اما باید راهی برای مصاحبت را او می‌یافتم. با چشم سر تا سر بستنی فروشی را کنکاش کردم و نبودِ گربه در آن مکان اخم‌هایم را بیشتر درهم گره کرد. کلافه از نیامدنش با ناخن‌های مشکی رنگم روی میز ضرب گرفتم و دست آخر طاقتم طاق شد و صدایم در آمد:

- سفارش من چی شد؟

همان لحظه  از درِ انتهای سالن که احتمال می‌دادم مکانی برای درست کردن بستنی باشد، با یک سینی در دستش خارج شد و به سمتم آمد. بدون نگاه به چشمان مشتاقم سینی را روی میز گذاشت و قصد کرد از میز فاصله بگیرد. قبل از آنکه قدم دوم را بردارد، مچ دستش را در دست گرفتم و فوری لب زدم:

- بیا بشین با هم بخوریم!

خواست دستش را از دستم بکشد که محکم‌تر گرفتم. به دنباله این حرکت من اخم‌هایش را درهم کرد و دست دیگرش را برای جدا کردنِ دست من پیش آورد.

- خانم حالتون خوبه؟

قبل از آنکه فشاری به دستم وارد کند، خودم دستش را ول کردم و با کشیدن سینی بستنی جلوی خود، دستم را زیر چانه گذاشتم و لب زدم:

- چرا خوب نباشم؟ 

انگار که مانده بود در پاسخ چه بگوید که دستش را به سمت لباس‌هایم کشید و مردد لب زد:

- آخه لباس‌هاتون، حرف‌هاتون، عجی...

قبل از آنکه حرف کامل از از دهانش خارج شوم، با لحن تند و مغرورانه‌ای میان کلام ِمدم و با قاطعیت نگذاشتم حتی یک کلمه دیگر راجع به لباس‌هایم اظهار نظر کند!

- لباس‌های من اختصاصی و توسط بهترین خیاط لندن دوخته شده! مثل این لباس نیست؛ طبیعیه عجیب به نظر برسه چون توسط یه مزونِ لوکس فقط و فقط برای من طراحی شده.

  • لایک 10
  • تشکر 1
  • هاها 2

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

پارت پنجم

بی‌آنکه واکنشی در مقابلِ حرف‌هایم دهد، حتی سعی نکرد خود را کمی بهت‌زده به نظر برساند و با اشاره به سینی بستنی‌ام در حینی که راهش را کج می‌کرد لب زد:

- میل کنید.

از رفتارِ سردش احساس می‌کردم شیشه‌ی غرورم درحال شکستن است و او، او که هیچ، هیچ پسری حق نداشت این برخورد را با من داشته باشد! دلم می‌خواست همانند حبابی در دست بفشارمش تا بادِ انداخته بر قب قبش بترکد! مگر نمی‌دید چه کسی در بستنی فروشیِ زهوار در رفته‌اش نشسته بود که این‌طور با بی‌محلی از کنار من گذشت؟ نرمی کار ساز نبود، عشوه‌های زنانه به کار نمی‌آمد و در آخر کلافه از توهینی که احساس کردم به وجودم شده بود، صدای پر غرورم را در سالن بلند کرد.

- گستاخ! گفتم می‌خوام باهات صحبت کنم مگه نشنیدی؟

اگر پای آن گربه در میان نبود خدا می‌دانست که یک لحظه هم حاضر به هم‌صحبتی با او نبودم. چه چیز در خود دیده بود که این چنین مرا تحقیر می‌کرد؟ با کدام قدرت؟ با چشمانی متعجب جلو آمد و تند صندلی دیگر را بیرون کشید. رفتارش باز هم بوی حقارت می‌داد. با خشم زیر لب غریدم:

- فکر کردی کی هستی؟ 

لبخند ملیحی به لب نشاند و با پاسخ گستاخانه‌اش مرا بیش از پیش متعجب ساخت:

- صاحب بستنی فروشی که شما داخلش نشستید. 

چشم‌هایم را برای کنترل خشم بهم فشردم و با فشردن گوشه‌ی پالتوی چرمی‌ام در مشتِ ناخن‌های بلندم، سعی کردم کارِ احمقانه‌ای انجام ندهم؛ وگرنه باید آن گربه را در خوابم می‌دیدم. به جرئت می‌توانم بگویم تا به حال هیچ پسری مرا این چنین کوچک نشمارده بود؛ یعنی توانش را نداشت! آنقدر او بی‌مهابا حضور من در بستنی فروشی‌اش را همانند یک مشتریِ عادی می‌دانست و چه بسا به لباس‌های گران قیمتم نیز توهین می‌کرد! نگاهی به سر تا سر بستنی فروشی انداختم و در دل قیمت اندکی برایش تخمین زدم؛ سپس قاشق طلایی رنگِ کنار بستنی را برداشتم و شروع کردم به هم زدن بی‌جهت بستنی. چند ثانیه‌ای خود را مشغول با بستنی نشان دادم سپس با همان جدیت همیشگی در چشمانش خیره شدم و با لحن آهسته درحالی که با قاشق دور تا دور مغازه را نشانه می‌رفتم گفتم:

- صاحب شدن این بستنی فروشی و کل بستنی فروشی‌های این محله‌ی زپرتی برای من مثل آب خوردنه پس بفهم کی جلوت نشسته.

تمام تلاشم را کرده بودم از کلمات به عامه بی‌کلاس در جمله‌ام بهره نبرم اما جدالِ ذهنی‌ای که مرا به آن دعوت داده بود مانع از ادب می‌شد. در پی کلام چینی به لب‌های رنگ شده‌ی مشکی‌ام انداختم و با گذاشتن یک قاشق از آن بستنی در دهانم، علی رقم مزه‌‌ی خوشش قاشق را در سینی پرتاب کردم و پچ پچ‌وار با نگاه به بستنی‌ها ادامه دادم:

- بدمزست!

از عمد صدایم را در حدی تنظیم کرده که به گوشش برسد و در منطق خویش، به پای ایرادگیری از لباس‌های زیبایم گذاشتم. احتمالِ آن را می‌دادم که کلافه‌اش کرده باشم، در اصل هدفم مشاجره با او نبود اما با کوچ شمردن من در آن بستنی فروشی کوچک نمی‌توانستم به خوبی آن را وارد مصاحبت کنم. با بلند شدنش از روی صندلی، گره‌ای تنگ میان ابروانم انداخت. با ایستادن بالای سرم، سینی بستنی را عقب کشید و با لبخندِ مخرب اعصابی، مرا خطاب گرفت:

- بفرمایید هرجا بستنی خوبی داره بستنیتون رو میل کنید.

باز هم داشت موقعیت مرا از چشم رد می کرد! به وضوح مرا بیرون کرده بود و من هیچ جوره نمی‌خواستم این اهانت را در ذهن ثبت کنم. بی‌سابقه بود در مغازه‌ای پا بگذارم و صاحب آن مکان تا کمر مقابلم خم نشود. خواست ظرف را بردارد که با خشم کنار سینی را در دست گرفتم و با همان اخم‌های در هم شده، همانند دختری که انگار دست رد به سینه‌اش خورده بود با خشم و شمرده شمرده لب زد:

- بذارش سر جاش!

انتظار داشتم همانند کارمند‌های پدر دستش را بکشد و سرش را مقابلم خم کند اما با برداشتن سینی موجب شد ضربه‌ای نچندان محکمی به میز بکوبم. چه آدم عنق بدقلقی به نظر می‌آمد؛ چگونه باید گربه‌ام را از چنگش در می‌آوردم؟ با این اوصافی که حتی حاضر نبود همانند آدمیزاد چند کلام حرف بزند، چگونه گربه را از او می‌گرفتم؟! صدای پچ پچ‌وارش موجب شد گوش به او بدهم:

- دیونست زنه، چه لباس‌های عجیبی پوشیده تو این سرما! آرایشش انگار...

قبل از آنکه کلامی دیگر به زبان فارسی مرا مورد توهین قرار دهد، با لهجه‌ی فارسی که به مرور زمان ضعیف شده بود، تقریباً فریاد کشیدم:

- هی، دیونه خودتی!

  • لایک 11
  • تشکر 1
  • هاها 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

پارت ششم

چشم‌هایش به آنی رنگ تعجب گرفت و به سرعت رنگِ نگاهش عوض شد. انگار که کمی دست‌پاچه شده بود، آستین‌های پلیورِ بافت مشکی رنگش را بالا زد و تکیه‌اش را از پیشخوان گرفت.

- فارسی بلدین؟

در اصل هیچ نسبتی با اقوام فارس زبان نداشتم و تنها به واسطه‌ی مسافرت‌های کاری پدر مجاب شده بودم این زبان را همانند زبان مادری بیاموزم و در این راستا دوستانی نیز پیدا کرده بودم؛ منظورم دوستان فارس زبانی بود که در ایران اقامت داشتند و رفتارشان مرا مجذوب به خود می‌کرد. چند سالی بود به ایران سفر نکرده بودیم اما صحبت با دوست‌های ایرانی‌ام نمی‌گذاشت این زبان را از یاد ببرم.

- بله تا حدودی بلد هستم! 

پایم را به روی پا انداختم و ناخن‌های بلندم را خراش‌وار بر بوت‌های چرمم کشیدم؛ سپس صدایم را به برای نشان دادن خشمِ نشسته در وجودم بابت توهین‌هایش در سرم انداختم و مغرورانه زمزمه کردم:

- اگر یک بار دیگه به من توهین کنید ازتون خسارت می‌گیرم.

به راحتی می‌توانستم با نفوذِ پدر برایش پرونده تشکیل دهم و او را متهم به توهین و فحاشی بدانم. در آن لحظه چیزی که انتظار می‌رفت، ترس بود که در چشم‌هایش بنشیند و همانند هر شخص دیگری مرا از بابِ بخشیدنش التماس کند؛ اما انگار آن پسر بیش از اندازه غیر قابل پیش‌بینی و مغرور می‌آمد که در حینی که پیش بندش را از کمر باز می‌کرد، لب زد:

- شرمنده بابت حرفم اما هر عملی دوست دارید مختار به انجام هستید. 

یک لحظه با فکر آنکه نکند وقتم را دارم با یک آدم اشتباهی هدر می‌دهم، فکر به سمت و سوی گربه رفت و با چشم همه جا را دنبالش گشتم؛ اما نبود که نبود! آنقدر کارم را تکرار کردم که صدای پسرِ بستنی فروش در سرم اکو شد:

- دنبال چیزی می‌گردید؟

باری دیگر سرتاسر بستنی فروشی را از نظر گذاشتم و در آخر هنگامی که آن دیوار‌های قهوه‌ای رنگ و پیشخوان چوبی‌اش و حتی زیر یخچالِ قفسه‌ای که محل قرارگیری بستنی‌های اسکوپی بود چیزی عایدم نشد، بی‌توجه به سؤالش اشاره به صندلی مقابلم زدم و برای بار دوم او را دعوت به هم صحبتی کردم:

- بشین، می‌خوام حرف بزنم!

با قدم‌های آهسته جلو آمد و صندلی را با یک دستش بیرون کشید. درحالی که با پاهای تا حدی باز بر صندلی نشسته بود، دستش را به ریشِ جذابش کشید. در حقیقت حالتِ چهره و زاویه‌ای که گرفته بودِ چشم‌های سخت پسندم را به خود جذب کرده و پوزخندِ ناشی از حیرت را به لب‌هایم نشانده بود. نگاهش را به چشمانم دوخت و متفکر لب زد:

- بفرمایید.

یک دستم را تکیه‌گاه بر میز قرار دادم و صدایم را صاف کردم؛ قبل از آنکه بیش از این موجبِ اتلاف وقتم شود، با صدای پر تحکمی خطابش گرفتم:

- نمی‌دونم درست اومدم یا نه اما احتمالاً شما اینجا وسیله‌ای دارید که متعلق به منه!

به عمد از فعل مالکیت استفاده کردم تا به حد کافی متوجه جدیتم شود. حال که نرمی جواب نمی‌داد و خامِ عشوه‌های زنانه و لباس‌های گران قیمتم نمی‌شد، تنها راه پیش رویم جدیت به خرج دادن در این امر می‌آمد. جفت ابرو‌هایش از تعجب بالا پرید و با اشاره به فضای کهنه‌ی بستنی فروشی لب زد:

- فکر می‌کنم اشتباه اومدین. بعید می‌دونم چیزی اینجا متعلق به کسی غیر از من باشه.

داشت کنایه می‌زد یا توضیح می‌داد مشخص نبود. خواستم بحث گربه را پیش بکشم که صدایِ ضریف گربه‌ای موجب شد با اشتیاق سرم را سمت آن اتاقک پشت پیشخوان بکشم. گربه‌ی محبوبم با ناز جلو می‌آمد و دم پشمالو‌اش را در هوا رقص می‌داد. چشمانم از دیدنش برقی زد و با لحن پر شوقی لب زدم:

- خودشه؛ درست اومدم.

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

پارت هفت

پسر نگاهش را به سمت گربه کشید و انگار که چیزی یادش امده باشد با تنگ کردن چشم هایش پرسید:

- نکنه شما همون خریدار سمج هستی؟

از جسارت آن پسر دهانم باز مانده بود. چگونه میتوانست صفت زشت سمج را به من نسبت دهد؟ آن هم به من! با آن لباس های مارک و چهره زیبایی که داشتم دقیقا کجایم شبیه به یک آدم سمج بود؟ اخم هایم را در هم کشیدم و با کوبیدن دستم بر میز صدای عصبی ناشی از خشمم را بالا بردم:

- چطور جرات میکنی به من بگی سمج؟

لب هایش به پوزخندی غلیظ کش آمد و یک باره از جایش برخواست. در حینی که به سمت در مغازه راه میرفت، نیم نگاهی از بالا به پایین به من انداخت و در مغازه را باز کرد. در حالی که در را با یک دست گرفته بود با دست دیگرش دستش را به سمت بیرون مغازه دراز کرد و با صدای جدی ای گفت:

- بفرما بیرون خانم حوصله یکی به دو کردن با شما و ندارم. از وقتی اومدید دارید منت لباس های زشت گرون قیمت و پول بی ارزش پدرتون رو میذارید. اینجا با پول نمیتونید چیزی رو بخرید؛ حداقلش توی این مغازه پول شما ارزشی نداره. هزینه بستی هم نیاز نیست بدید مهمون من باشید! به سلامت.

با چشم های از حدقه بیرون زده نگاهش میکردم. در باورم نمیگنجید چگونه میتوانست اینقدر بی پروا باشد.  شاید هم فیلمش بود و میخواست از آن طریق پول بیشتری کاسب شود. بی توجه به حرف های زشتی که بارم کرده بود به سمت گربه دست کشیدم و با انداختن پایم روی پای دیگر، با اعتماد به نفسی که جزء داعمی چهره ام بود لب زدم:

- دو برابر قیمت پیشنهادی وکیلم بهت میدم!همین الان میبرم گربه رو صبح پول نقد رو برات میارن.

نمیدانم حرف مرا برعکس شنیده بود یا چه چیز که چهره اش از خشم سرخ شد و با قدم های تندی که به سمتم برداشت. ترسیده در صندلی کافه جمع شدم. در شوک حرکت ناگهانی اش بودم که بازو ام را در دستش گرفت و من با حیرت به مچ دست محکمش که دست مرا با خشم می فشرد خیره شدم. قبل از آنکه فرصت کنم به حرکت آنی اش واکنشی نشان دهم، در صورتم خم شد و اینبار زبانم از زندیکی چهره اش بند آمد. با دقت داشتم اجزای  چهره اش را زیر نظر می گذراندم که صدای بلندش باعث شد به چشم های مشکی و وحشی اش خیره شوم:

- حرف منو نمیفهمی نه؟ میگم نمیفروشم! نمیروفشم، میدونی معنیش رو؟ زبونت چیه بگو ترجمه کنم!

همچنان مات صدا و نزدیکی اش بودم که با یک حرکت دستم را کشید و باعث شد از صندلی کافه بلند شوم. به سمت در خروجی راه افتاد و در حالی که دست مرا میکشید، گفت:

- وقتی با زبون خوش میگم بفرمایید بیرون یعنی باید برید! وقتی حرف آدم سرت نمیشه باید جوری که در شأنت هست رفتار کرد. یالا!

مرا به بیرون از مغازه هل داد و در مقابل دهان باز مانده من، در را کوبید و تابلوی «باز است!» را از آن رو کرد و حال من با دهان باز و چشمانی که از تعجب گشاد شده بود، خیره به در بسته بستنی فروشی و آن تابلویی که رویش نوشته بود «بسته است!» ایستاده بودم. اصلا نقهمیدم در چند ثانیه پیش چه شده بود و دستم همچنان از جای انگشتان محکمش داشت گز گز میکرد. یک آدم تا چه اندازه میتوانست احمق باشد که با یک دختر سفیر که پیشنهاد ملیونی بابت آن گربه کوچک داده بود اینطور برخورد کند؟ اصلا آن هیچ، چطور به خودش اجازه داده بود دست مرا بگیرد و با آن صدای کلفتش سرم داد بکشد؟

بغضی عجیب و حرصی بزرگ از آن پسر  در دلم نشسته بود و زیر لب، از لای آن دندان های کلید شده غریدم:

- اسمم دلربا نیست اگه اون گربه رو ازت نگریم! این خط اینم نشون... هنوز نفهمیدی با کی در افتادی/

  • لایک 8
  • تشکر 1
  • هاها 2
  • غمگین 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...
  • مدیر کل ✯

پارت هشت

رویم را برگرداندم و به سمت ماشینم راه گرفتم که با رفتن ناگهانی پایم درون چاله آب با حرص ناشی از برخورد پرسک آب را لگد کردم که نتیجه اش پاشیدن بیشتر آن آب گل بر لباسم شد! به ماشین خوش رنگ و تمیزم نگاهی کردم با دندان های کلید شده به سمت بستنی فروشی چرخیدم:

- انتقام اینو ازت میگیرم... بدجور باید تاوان پس بدی احمق!

با چندش و انزجار به سمت ماشینم رفتم و پیش از هرچیز با با نک انگشتانم درش را باز کردم. سپس جعبه دستمال کاغذی را از روی داشبود برداشتم و با بیرون کشیدن ده-پونزده برگ، سخت به جان تمیز کردن لباس هایم افتادم. در حال خود بودم که با کشیدن شدن دستی نگاهم را به آن بطری آب معدنی و سپس به آن دختر نوجوان عینکی که داشت نگاهم میکرد دوختم. انتظار نداشت که آن بطری آب ارزان را از دستش بگیرم و به لباس های گران قیمتم بزنم؟ با تعجب نگاهش کردم که بتری را بیشتر به سمتم کشید و من با یک قدم عقب گرد گفتم:

- چی میخوای؟

لحن تندم دست خودم نبود و به شدت از آن پسرک گستاخ عصبی شده بودم. دخترک عینکی چشم هایش را گرد کرد و با آن صدای مسخره اش با لحنی که انگار مرا مسخره میکرد گفت:

- دیدم گل ریخت روت. با دستمال تمیز نمیشه یکم آب بزن بهش.

اخم هایم را در هم کشیدم و با زدن زیر دستش، بطری آب را زمین انداختم. فکر کرده بود کیست که برای من دل میسوزاند؟ دخترک به آنی چشم هایش از زیر عینک رنگ تعجب گرفت و با رد شدن سریع از کنارم، زمزمه اش را به گوشم رساند:

- دیوانست!

ظاهر و چهره زشتی داشت و در نظرم به شدت گستاخ و بی اخلاق می آمد! میخواستم برگردم و او را بابت توهینی که به من کرده بود تهدید و سرزنش کنم اما با قدم های سریعش، بی توجه به تابلوی «بسته است!» بستنی فروشی وارد آن شد. نگاهم را به سختی از آنجا گرفتم و باز هم با دستمال به لباسم کشیدم. در نهایت با گذاشتن فرض آنکه لباس هایم را دور میریزم و ماشینم را برای کارواش کامل به نگهبان میدهم، سوار شدم و با سرعت بالایی به سمت خانه راندم.

با رسیدن به خانه و باز شدن آن دروازه بزرگ در حیاط، باغ گلکاری شده حیاط را رد کردم و ماشین را مقابل در وردی خانه پارک کردم. یکی از نگهبان را به سمت ماشین دوید و با باز کردن در سمت من، سرش را خم کرد و گفت:

- مادرتون نگران نشده بودن. داشتن دنبالتون میگشتن.

بحث با آن پسرک عبوس باعث شده بود پاک فراموش کنم که برای خروج از خانه به مادر چیزی نگفته بودم...سریع کلید را کف دست نگهبان گذاشتم و پس از آنکه سفارش مبنی بر شستشوی کامل ماشین تمام شد، به داخل عمارت راهی شدم.

بدو ورود نگاه خشمگین مادر که از سبز چشمانش خون میچکید باعث شد لبم را به دندان بکشم و با ناچاری نامش را صدا بزنم:

- مامان...

- کجا بودی تا این موقع؟ چرا اینقد خدسر عمل میکنی؟ چند بار بگم قب از اینکه کاری کنی باید به من خبر بدی؟

گوشم پر بود از سرزنش هایش و طبق معمول، با انداختن همه چیز بر سر پدر بحث را خاتمه دادم:

- به بابا گفته بودم.

خوب میدانستم نمیتوانست روی حرف پدرم حرف بزند پس راه خوبی یافته بودم تا از زیر نصیحت هایش در روم. با خستگی به سمت اتاقم راهی شدم و خطاب به یکی از خدمتکار های خانه که هیچ وقت هیچ تلاشی برای دانشتن اسمشان نکرده بودم سپردم برایم یک کاسه بزرگ بستنی آماده کند. دلم شدیدا بستنی میخواست چرا که آن پسر بستنی را از مقابل رویم برداشته بود و مزه اش نوز زیر دندانم بود. علاقه شدیدی به چیز های شیرین داشتم و علاوه بر گربه، دلم میخواست یک کاسه پر از بستنی های آن مغازه را بخورم.

لباس هایم را در آوردم و پیش از هر چیز کلاه گیس مو کتاه سرم را روی تخت انداختم تا موهای بلندم کمی هوا بخوردند. عادت داشتم از بیکاری زیاد، هر روز خود را یه جور جدید درست میکردم و گه گاهی از شدت تعقیر خود نیز متعجب میشدم. یک بار کلاه گیس کوتاه و یک بار بسیار بلند. حتی رنگ موهم با کلاه گیس عوض میکردم و دلم نمی آمد ذره ای از آن مواد شیمیایی را به موهای لخت مشکی ام بزنم.

بعد از کلاه گیس نوبت خلاص شدن از لنز های چشمانم بود... دیگر چشمم داشت به سوزش می افتاد پس به تندی آنها را خارج کردم تا چشمان  مشکی رنگم نیز کمی استراحت کنند. در نهایت یک لباس نرم و راحت به تن کردم و همان موقع بستنی ام رسید. با ولع به جانش افتادم اما هرچه میخوردم، مزه آن بستنی را نمیداد... کاسه را کنار زدم و با دراز کشیدن در تخت، با فکر آنکه چطور گربه را از چنگش در بیاورم به خواب رفتم.

  • لایک 2
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • غمگین 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 ماه بعد...
  • مدیر کل ✯

پارت نه

***

دو روزی از آن ماجرا میگذشت و همراه مادر درحال تماشای انیمه بودیم. با آنکه نوزده سال سن داشتم اما باز هم علاقه ام به انیمیشن ها کم نشده و البته از آن نظر که ترس از خشونت داشتم، دیدنشان را به فیلم های بزرگسال ترجیح میدادم.

با به صدا درآمدن صدای تلفنم. پاهای دراز شده ام را از کاناپه جمع کردم و در حالی که به تنم کش و قوس میدادم خطاب به مادر گفتم:

- مامان نمیبینم من دیگه.

نیم نگاهی به من انداخت و بند افتاده تاپش را روی شانه اش کشید. در جوابم سری تکان داد و من با برداشتن تلفن همراهم، به اتاقم شتافتم. سام بود، پسر شیرین ایرانی ای که در سفر هایمان به ایران با او آشنا شده و تماسمان مدت ها بود ادامه داشت.

اگر میگفتم شخص مهمی در زندگی ام بود دروغ گفته بودم. با آنکه دست کم دوبار در هفته با او صحبت میکردیم اما در واقع دوستان مهم تر و صمیمی تر از او نیز داشتم و شاید از نظر هر دویمان این تماس هایی که هر کدام حداقل به یک ساعت می انجامید، برای سرگرمی و پیشگیری از سر رفتن حوصله بود.

تماس را وصل کردم و به فارسی شروع به سخن گفتن کردم:

- چطوری سام؟

صدای مکث کوتاه نفس هایش و بعد از آن صدای جدی اش آمد:

- فکر کردم جواب نمیدی داشتم قطع میکردم.

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

پارت ده

عادت همیشگی اش بود، زود رنج بود و من او را هر دفعه بابت این مورد مسخره میکردم. تک خنده کوتاهی سر دادم و درحالی که موهای بلندم را پشت گوش میدادم گفتم:

- از پله بالا رفتنم طول کشید. این هفته تماس نگرفته بودی، چه خبر؟

صدای تیک فندکش از پشت گوشی قابل تشخیص بود و من از این باب نفسم را بیرون دادم. از آنجایی که پشت خط سیگار میکشید مشخص بود ناراحت است و ناراحتی اش ملاکی بود تا تماس در نظرم طولانی جلوه کند.

راستش را میگفتم هیچ دلم نمیخواست گوش به بحث های همیشگی سام دهم و میخواستم برای گرفتن آن گربه از او کمک بگیرم. اولین جمله را که گفت متوجه شدم آماده شکایت از زمین و زمان است و پیشگیری را لازم دانستم:
- نپرس دلبربا. بدبختی های همیشگی دیگه. بیکاری... بی پولی!

میدانستم منتظر بود بپرسم چرا آنور میگوید و دردش چیست اما به جای باز کردن یک بحث تکراری، بحث خودم را پیش انداختم:
- سام من میخوام یه کاری انجام بدم اما نمیتونم.

مکثش نشانگر آن بود که جواب مورد نظرش را دریافت نکرده و کمی در پرش خورده بود. گلویش را صاف کرد و درحالی که مشخص بود از سیگار کام میگرد گفت:
- تو؟ تو که هرکاری بخوای بابات برات میکنه.

داشت کنایه میزد یا شوخی میکرد هیچ معلوم نبود اما من، برای پیش کشیدن موضوع حساس نشدم و با خنده گفتم:
- اون که آره ولی اینبار نفوذ بابام هم کافی نبود.

- عجب. چیشده مگه؟

صدایش ناراحت بود. انگار که از بحث پیش آمده راضی نبود اما خب همیشه که نمیشد من به او گوش دهم. چه میشد اگر او هم یکبار به من مشاوره میداد؟ به هرحال خودش را دوست میدانست و کمک به من وظیفه اش بود. بی هیچ حرف دیگری به طور خلاصه ماجرا را گفتم:

- یه گربه میخوام. یه گربه خیلی خاص که چشممو گرفته اما صاحبش نمیفروشه. باورت میشه پونصد هزار یورو پیشنهاد دادم رد کرد؟

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

پارت یازده

صدای سوت بلندش باعث شد گوشی را از گوشم کمی فاصله دهم. کمی بعد با لحن کنایه آمیزی گفت:

- بابا مایه دار. من لنگ صد تومنم تو میخوای یورو بدی جای گربه؟ صد تاش رو به من بده همین فردا ده تا گربه برات میفرستم.

اخم هایم را درهم کشیدم. گفته بود وضع مالی درست و حسابی ندارد اما من نیز هر بار پول زیادی به او قرض میدادم و نمیدانم چه بلایی سرشان می آورد که هر دفعه لنگ صد هزار تومان بود! صدایم را صاف کردم و با لجاجت گفتم:

- نه من گربه دیگه ای نمیخوام. حتی اگه مثلش هم برام پیدا کنن نمیخوام چون از صاحبش لجم گرفته. خیلی پروبازی در آورد برام. هرطور که شده باید ازش بگیرمش. فکرشو بکن منو از یه مغازه تو پایین شهر اونم یه مغازه کثیف بیرون کرد. هنوز توی شوکم چطور تونست اونقدر قلدر بازی در بیاره.

سام بلند خندید و من هاج و واج از علت خنده اش به صفحه گوشی نگاهی انداختم و مجدد روی گوشم گذاشتم تا خودش علت خنده اش را توضیح دهد. طولی نکشید که خنده اش را پایان داد و گفت:
- میبینم کل اصطلاحات ایرانی رو یاد گرفتی. قلدر بازی کرد؟ کتک زد؟

به نظر کمی اغراق کرده بودم در توصیفش اما خب... با دست نزده بود ولی با کلامش بدجور ضربه فنی  ام کرده بود. چینی به بینی ام انداختم و گفتم:

- در اون حدم نه ولی خیلی پرو بود. تازه ایرانی هم هست. یه جوری با من صحبت میکرد انگار اصلا مهم نبود من دختر سفیرم! حتی بهش گفتم ولی بازم اهمیت نداد. غرورش حرصمو در آورده.

منتظر بودم که سام نیز از من دفاع کند اما با صدای کلافه ای گفت:

- دلربا تماس میگیرم باهات. کار واجبی دارم باید قطع کنم.

مبهوت باشه ای گفتم و سام تلفن را قطع کرد. به صفحه تلفن نگاهی انداختم و زیر لب گفتم:

- الان من حرف بدی زدم یا واقعا کار داشت؟

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

پارت دوازده

از حرکتش خواه ناخواه بدم آمده بود. من ساعت ها به درد و دل های بی جهت او گوش میدادم اما او حاضر نبود برای اولین بار با من همدردی کند. تلفن را روی تخت پرت کردم و باز هم زیر لب گفتم:

- اسم خودشم میذاره دوست! پنج دیقه شد من حرف زدم قطع کرد.

کمی خودم را روی تخت تکان دادم و کلافه دراز کشیده بودم. حوصله ام سر رفته بود و دلم میخواست بیرون بروم اما به راستی که حال آرایش کردن و تعقیر چهره ام را نداشتم... از جا بلند شدم و مقابل آینه ایستادم. از کشوی کلاه گیس ها یک کلاه گیس با موهای طلایی فرفری درآوردم و پس از محکم کردن موهای خودم، به دقت کلاه گیس را روی سرم کشیدم.

یک رژ برنز و یک جفت لنز سبز رنگ کار را تمام کرد. حوصله ام نمیکشید بیش از این آرایش کنم و با نگار در آینه در دل گفتم به همین سادگی نیز خوشگلم.

مژه های بلندم که به تازگی اکستیشن کرده بودمشان به لنز سبز آمده و ابرو های پر پشت کاشته شده ام مشکی ام نیز تضاد زیبایی با کلاه گیس طلایی ایجاد کرده بود. رژ برنز نیز به خوبی با پوست گندمی هم همخوانی ایجاد کرده و لب های درشتم را برجسته میکرد.

سراغ کمد لباسی رفتم و با انگشت اشاره ام از میان لباس ها، یک سرهمی ساده کرم رنگ را بیرون کشیدم. میگفتم ساده اما سنگ های کار شده روی یقه لباس آن را خاص کرده بود.

لباس را به تندی تنم کردم و برای پوشاندن شانه های برهنه ام، یک کت کوتاه چرم رنگ پوشیدم. ست زیبایی شده بود و یک جفت کفش پاشنه ده سانتی قهوه ای براق، همراه با یک کیف کوچک دستی قهوه ای مارک، میتوانست شیک پوشی ام را تکمیل کند.

آماده که شدم لباس هایم را به عطر گران قیمتم که دست کم به اندازه قیمت کل آن مغازه بستنی فروشی می ارزید آغشته کردم و از اتاق خارج شدم.

مکان مشخصی در نظرم نبود اما فکر میکردم رفتن به یکی از آن کافه  های لوکس اطراف خانه میتوانست حال گرفته ام را تاحدی خوب کند.

سوئیچ ماشین مادر را برداشتم و از همان جا داد زدم:

- مامان من با ماشینت میرم کافه نیم ساعته برمیگردم. ماشین خودم رو بردن کارواش.

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

پارت سیزده

مادر با تاکید بر زود برگشتنم اجازه رفتن را صادر کرد و من سوار بر ماشین او، از حیاط خانه که بزرگی اش دست کمی از یک باغ نداشت خارج شدم. سیستم موزیک را روشن کردم و خیره به خیابان های تمیز و خلوت، که در واقع نشانه ای از بالا بودن منطقه بود، سرعتم را بالا بردم.

یکی یکی کافه ها را رد میکردم و دلم نمیخواست مزه های تکراری کیک و دسر هایشان را دوباره امتحان کنم. عجیب بود اما دلم هوس بستنی کرده بود. آن هم همان بستنی خوش طمعی که آن پسرک عبوس نگذاشته بود کامل بخورم و مزه اش زیر دندانم مانده بود!

در آینه وس ماشین به خود نگاهی انداختم. با چهره ای که آن شب داشتم بسیار متفاوت بودم و امکانش بود که مرا حتی نشناسد. فکر عجولانه ای بود اما دلم میخواست به آن بستنی فروشی پایین شهر بروم و بدون مشخص کردن هویتم، یک کاسه بستنی بخورم و برگردم.

اولویت امروزم را خوردن بستنی تنظیم کرده بود پس نباید هیچ حرفی از گربه به زبان می آوردم تا مرا بشناسد اما به حتم که در یک موقعیت دیگر گربه ام را نیز از چنگش میگرفتم.

پس از یک رانندگی خسته کننده و طولانی، مقابل همان بستنی فروشی زهوار در رفته پایین شهر بودم. با نگاه به دیوار های کثیف محله، برای قانع کردن خود، پچ پچ وار و زیر لب گفتم:

- اون پسره حتما وقتی بستنی درست میکنه دستاشو میشوره. تازه من که کاری به دیوار و صندلی های کثیفش ندارم پنج دیقه یه بستنی میخورم و برمیگردم.

نفسم را بیرون دادم و از ماشن پیاده شدمو دستی به لباس هایم کشیدم و پس از صاف کردنشان به سمت بستنی فروشی روانه شدم. مردم محله فقیرانه باز هم همانند آدم ندیده ها به من نگاه میکردند و گویا که آدم فضایی دیده اند بعضی نگاهشان را میدزدیدند و بعضی با تمسخر نگاهم میکردند.

بالاخره وارد بستنی فروشی شدم و نگاهم را دور تا دورش چرخاندم. دیدن آن دختر عینکی چاق که روی اخرین میز نشسته بود و یک کاسه بستنی کنار کتابش بود مرا یاد آن شب انداخت. در دل از فکر مسخره خود پشیمان بودم و با خود میگفتم بهتر بود در یکی از همان کافه های نزدیک خانه بستنی میخوردم.

با دیدن همان پسر گوشت تلخ که از اتاقک پشت پیشخوانش بیرون می آمد، نزدیکش شدم و درحالی که مثلا سعی میکردم صدایم را عوض کنم گفتم:

- سلام. پنج اسکوپ بستنی طالبی.

نگاهش برای دیدن من بالا آمد و انگار که از دیدنم تعجب کرده باشد، کمی چشم هایش را ریز کرد و با اشاره به همان میز آن شبی گفت:

- سلام خوش اومدید. بشینید تا آماده کنم.

رویش را که چرخاند نفسم حبص شده ام را به تندی بیرون دادم و درحالی که ضربان قلبم را در دهان حس میکردم با خود گفتم حتما مرا نشناخت و میتوانستم در آرامش بستنی بخورم و پس از آن فلنگم را ببندم.

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 9 ماه بعد...
  • مدیر کل ✯

پارت چهارده

پایم را استرس وار تکان میدادم و با باد کردن لپ هایم، چشم دور بستنی فروشی چرخاندم. سرم را خم و با زیر نظر گرفتن میزم دنبال لکه ای برای بهانه گرفتن گشتم. کاسه بستنی که مقابلم قرار گرفت، به تندی سر بلند کردم  و چشمانم خیره به چشمانش شد. برق عجیبی  داشت. جذبه اش زیر ابرو های خطی مشکی اش اشکار و  بی دلیل نبضم را بالا میبرد.  چشم دزدیدم و خیره به قاشق پلاستیکی درون ظرف تشکر کردم. 

منتظر بودم پاسخ تشکر را دهد که بی حرف رهش را کشید و رفت. با چشم های متعجبم مسیر رفتنش را دنبال کردم. درست کنار دختر عینکی درشت اندام نشست و من، با چشمانی که  از شدت خشم برق میزد نگاهشان میکردم. چطور توانسته بود تشکر مرا بی جواب بگذارد... مهم تر از همه، چرا کنار آن دختر نشسته بود؟! صمیمی بودند؟ همکار یا دوستش بود؟ یا شاید هم نامزدش... نگاه پسر که سمت من چرخیده شد به تندی به طرف مقابل چرخیدم. شاید حرکت به اصطلاح ضایع ای بود اما خب... چشمانم را به ظرف بستنی دوختم و اولین قاشق را به دهان گذاشتم. صدای خنده ظریف دختر، موجب شد باری دیر به سمت آنها سر بچرخانم و اینبار قبل از غافلگیر شدن نگاهم توسط آن پسر بلند قد چشم مشکی، رویم را گرفتم.

تند تند از بستنی میخوردم اما سرم داغ بود و گوش هایم تیز برای شنیدن حرف هایشان... حضورم در آن مکان روی دوشم سنگینی میکرد. انگار که بار اضافه شده بودم. تا به حال در  آن موقعیت نمانده بودم. نه دلم میخواست مکان را ترک کنم و نه میخواستم بمانم! دوگانگی عجیبی بود. دلم میخواست بالای سر میزشان میرفتم و با  قاطعیت میگفتم گربه اش را به من بفروشد. اما میترسیدم مقابل آن دختر سطح پایین، مرا خار کند  و  مانند بار پیش، از مغازه زپرتی اش بیرون بی اندازد.

تند تند قاشق های بستنی ها میخوردم. با سرمای بستنی میخواستم حرارت تنم را پایین آورم. دست آخر  شیرینی اش زیر دلم زد و با گذاشتن حرصی قاشق درون کاسه، چند اسکناس از کیفم روی میز گذاشتم و بی نگاه مجدد برای دیدنشان، با قدم های بلند سمت خروجی راه گرفتم.

***

روی تخت چرخی زدم و با برداشتن تبلت، وارد صفحه ای که عکس آن پسر را برایم فرستاده بودند شدم. یک نفر را فرستاده بودم که دورا دور، هوای آن پسر را داشته باشد. پاک دیوانه شده بودم... آنهمه جاسوس بازی و بد قلقی تنها سر یک گربه... همان اول گربه را میداد، پولش را میگرفت، او را به خیر بود و مرا به سلامت اما او، با لجبازی اش لج مرا هم در آورده بود. آنهمه غرور... آنهمه تکبر به چه چیز داشت؟ به ظاهر زیبایش یا مغازه داغونش؟ تبلت را کنار انداختم و از جا بلند شدم. با ایستادن رو به روی آینه، بی اختیار مشغول مقایسه خود  با آن دختر عینکی تو پر شدم. حتم به یقین من زیبا تر بودم... اندامم ظریف تر و چشمانم درشت تر بود... 

چند تقه ای به در خورد  و پس از آن مادر، برای شام صدایم زد. حقیقتا میلی به غذا نداشتم اما برای جلوگیری از هر بحث احتمالی با خانواده، از پله ها پایین و خود را به میز رساندم.

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...