رفتن به مطلب

داستان کوتاه برف‌کوچ | زهرا. ا. د. کاربر انجمن نودهشتیا


Z.A.D
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • کاربر منتخب

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%

نام  داستان کوتاه: برف‌کوچ

نویسنده: زهرا. ا. د.

ژانر: اجتماعی

 هدف: علاقه به نویسندگی و به اشتراک گذاشتن رمان‌هام

ساعت پارت‌گذاری: نامعلوم

خلاصه: نگفتن حقیقت آسان است. دهان می‌بندی و سکوت می‌کنی. اما این سکوت  با گذشت زمان قربانی می‌گیرد. با گذشت زمان عواقب این سکوت مانند دانه‌های برف کوچک در دامنه کوه روی هم جمع می‌شوند و  وقتی که توان کوه به اتمام رسید، مانند تل بزرگی از بهمن بر سر هر کسی که در اطراف آن است آوار می‌شود. 

مقدمه:

رهایم، ای رها در باد.

رها از داد،                     

                      از بیداد.

رها در باد!                    

              حرفی مانده ته حرفی.

 

غمت کم                      

                     جام دیگر ریز،

شب جاوید جاوید است،

                            ما در خواب.

 

برگرفته از شعر «آوار اشک» از «نصرت رحمانی»

 

ویرایش شده توسط Z.A.D
  • لایک 14
  • تشکر 1

روایتی از بیداری اهریمن درون                                                               رمان از پیش باخته   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

love-wallpaper-2008101341521-scaled-1638

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت 1

گوش‌هایم را تیز کردم و به صحبت‌های مادرم  با خاله الناز پشت تلفن گوش دادم. وقتی که مادرم با لحنی آشفته (ای‌وای) گفت، فهمیدم اوضاع خراب‌تر از این حرف‌هاست. سر یحیی نزدیک به چوبه‌دار بود و من سکوت کرده بودم. اگر هم سکوتم را می‌شکستم، یحیی به دست پدرم کشته می‌شد؛ مطمئن بودم.

حواسم را به هویج و بادمجان‌های روی میز آشپزخانه دادم. باد کولر به صورتم می‌خورد،   بعد از ظهر اَواخر خرداد بود و هوا رو به گرم‌تر شدن می‌رفت. به همراه خواهر بزرگم مینا و دختر داییم حدیثه که تقریبا هم سن و سال من بود، مشغول درست کردن ترشی بودیم. حدیثه آهسته گفت:

- یادتونه عمه الناز چقدر پُز پسر دکترش رو می‌داد؟ پسرم فلانه و به‌مانه، دخترهای شما در شان پسر من نیست. حالا کیه که بیاد پسر قاتلش رو جمع و جور کنه!

اشک پشت پرده چشمم جمع شد. تمام این ماجرا تقصیر من بود. حق یحیی هیچ‌کدام از این حرف‌ها نبود. با صدایی که از ته گلویم بیرون می‌آمد، گفتم:

- حالا از کجا معلوم قاتل باشه؟

مینا پوزخندی زد، دستی به موهای تازه رنگ شده‌اش کشید و گفت:

- یحیی، رضا رو توی روز روشن با چاقو تهدید به مرگ کرده. چند روز بعد جنازه رضا رو با همون چاقو توی بدنش پیدا می‌کنند. حتی یک بچه کلاس اولی هم می‌دونه چی به چیه!

حدیثه هم دنباله حرف مینا را گرفت و گفت:

- آره بابا، تازه شنیدم عمه الناز می‌گفت یحیی روز قتل بیمارستان نرفته. یحیی زنگ زده مرخصی گرفته، بعد هم خونه نمیره، هر چی هم پلیس‌ها از اون می‌پرسند کجا بوده، جواب درست و حسابی نمیده.

یحیی آن روز را به‌خاطر من مرخصی گرفت؛ آن شب با من بود، اما حتی یحیی هم جرات نداشت به کسی چیزی بگوید. بازداشتگاه و جرم قتل را به گفتن حقیقت ترجیح داده بود. خانواده ما در مورد روابط دختر و پسر خیلی حساس بود. حتی اگر یک پسر به یک دختر سلام می‌کرد، بقیه پشت سرشان حرف در می‌آوردند؛ چه برسد به این که بفهمند دو نفر شب را با هم در یک مکان گذرانده‌اند.  

بینی‌ام را بالا کشیدم و با پلک زدن جلوی ریزش اشک‌هایم را گرفتم. با زبانم لب‌های خشک و پوسته- پوسته شده‌ام را خیس کردم. پدرم با زیر پیراهنی کهنه سفید رنگ و شلوار راه- راه وارد آشپزخانه کوچکمان شد و به من گفت:

- چای تازه دم نداریم بهاره؟

حدیثه روسریش را روی سرش مرتب کرد و زیرلب به او سلام کرد. من بلند شدم و گفتم:

- نه، الان می‌گذارم.

کتری را آب کردم. پدرم زیر لب غر- غر کرد:

- پس شما توی این خونه به چه دردی می‌خورید؟ مرد کار می‌کنه میاره تو خونه، شما فقط می‌خورید و ول می‌گردید!

مینا سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. زیر گاز را روشن کردم که پدرم با نگاهی به حدیثه دوباره غر- غر کرد:

- قبل از این که دختر آبروریزی کنه باید شوهرش داد رفت.

دستی به موهای ژولیده نیمه سفیدش کشید و بیرون رفت. مینا از خجالت سرخ شد و حدیثه ناراحت سر به زیر انداخت. منظور بابا به حدیثه بود. پشت میز نشستم، دست روی شانه حدیثه گذاشتم و گفتم:

- تو که بابای من رو می‌شناسی!

حدیثه با بغض گفت:

- فقط بابای تو نیست. همه این‌جوری فکر می‌کنند.  محسن چند جلسه برای من کلاس خصوصی گذاشت، عمه الناز رفت همه جا رو پر کرد، این دو تا سر و سری دارند.

هویج ‌های خرد شده را داخل ظرف بزرگ وسط میز گذاشت و ادامه داد:

- عمه فکر می‌کرد من به یحیی چشم دارم. می‌خواست من رو از سرش باز کنه. نمی‌دونی خونمون چه قیامتی به پا شد.

محسن، پسر دایی مجتبی  چند سالی از حدیثه بزرگ‌تر بود.  خوب یادم می‌آمد که یک بار خاله الناز جلوی تمام فامیل در مورد محسن و حدیثه گفت:

- معلوم نیست این‌ها دو ساعت تو اتاق در بسته چیکار می‌کنند.

حرفش دهن به دهن چرخیده بود و بعد از یک کلاغ چهل کلاغ شدن، فاجعه به بار آورده بود. حدیثه و محسن برای بقیه درس عبرت بودند. اگر قوم و خویش ما از کاه، کوه نمی‌ساخت یا پدرم این‌قدر تعصبی و یک طرفه فکر نمی‌کرد، حتما یحیی به پلیس همه چیز را می‌گفت.   مینا با شوخی سقلمه‌ای به پهلوی حدیثه زد و گفت:

- حالا چشم نداشتی؟

حدیثه پوزخندی زد و گفت:

- انشالله یحیی تو زندان بپوسه. من که فکر می‌کنم داره تقاص کارهای عمه الناز رو میده.

یحیی یک دلیل دیگر هم داشت که به کسی چیزی نگفته بود. بازرس این پرونده، مصطفی پسر بزرگ اعظم خانم بود. تمام محل او را می‌شناختند و به او احترام می‌گذاشتند. اگر یحیی چیزی می‌گفت، مطمئن بودم خبرش بالاخره درز می‌کرد و در محل می‌پیچید.

آخ! به انگشتم نگاه کردم که به جای هویج با چاقو آن را بریده بودم. مینا گفت:

- اِ اِ ببین چه‌کار کردی!

بلند شدم و چسب زخم را از کشو در آوردم. آشپزخانه به قدری کوچک بود که حتی بدون بلند شدن هم می‌توانستم در کابینت را باز کنم. حدیثه گفت:

- تو به درد شوهر کردن نمی‌خوری!

چسب را روی انگشتم چسباندم. مینا بچه دوساله‌اش را که روی زمین بازی می‌کرد، بلند کرد، روی پایش گذاشت و گفت:

-   تا چند ماه دیگه می‌فهمیم که به درد شوهر کردن می‌خوره یا نه.

حدیثه با چشم‌های گرد شده از هیجان که  به صورت کشیده‌اش می آمد، پرسید:

- چطور؟

مینا با افتخار گفت:

- پسر اعظم خانم قراره بیاد خواستگاریش!

- کدومشون؟

- مصطفی. همون که پلیسه.

حدیثه و مینا مشغول حرف زدن پشت سر پسر اعظم خانم شدند، اما من نتوانستم اشکم را کنترل کنم و یک قطره از چشمم پایین آمد که خوشبختانه کسی ندید. یحیی داشت به جرم قتل به زندان می‌رفت و این دو نفر مراسم غیبت راه انداخته بودند. خواستگاری مصطفی هم این وسط قوز بالا قوز شده بود.

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط اوپاکاروفیل
ویراستاری | اوپاکاروفیل^^🤍
  • لایک 14

روایتی از بیداری اهریمن درون                                                               رمان از پیش باخته   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

love-wallpaper-2008101341521-scaled-1638

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت 2

مادر وارد آشپزخانه شد. به سمت کابینت رفت. یک سینی برداشت تا برنج پاک کند. اشکم را پاک کردم، به طرفش چرخیدم و گفتم:

- خاله چی می‌گفت؟

مادر آهی کشید و گفت:

- می‌خواهند براش وکیل بگیرند. انگار قضیه خیلی جدیه! نتونستند مدرکی پیدا کنند که نشون بده یحیی قاتل نیست.

لب‌هایم را روی هم فشردم تا زیر گریه نزنم. حدیثه با بدجنسی گفت:

- اون روز که عمه به پسرش می‌نازید، باید فکر این روزها رو هم می‌کرد.

مینا ابروهای نازکش را بالا انداخت و گفت:

- انگار تو هم بدت نیومده؟!

نه تنها حدیثه، بلکه مادر و مینا هم به خاطر این قضیه ناراحت نبودند. خاله الناز به همه سر کوفت می‌زد؛ به مادرم، به دلیل این‌که پدرم در بیمارستان طِی می‌کشید و مستخدم بود، به مینا بابت این که شوهرش کارگر ساده ساختمان بود.

 حدیثه هم دل پری از خاله الناز داشت. خاله الناز همه‌جا را پر کرده بود که حدیثه و محسن دوست دختر و دوست پسرند. پدر حدیثه قیامت به پا کرده بود. دایی مجتبی را مجبور کرده بود به خواستگاریش بیاید. خوشبختانه حدیثه قوی‌تر از این حرف‌ها بود و محسن را رد کرده بود؛ اما می‌دانست از آن به بعد باید دور ازدواج را به خاطر این حرف و حدیث‌ها خط بکشد.

حدیثه بحث را عوض کرد، به شکم برآمده مینا اشاره کرد و گفت:

- کی به دنیا میاد؟

مینا با ناراحتی به پسر دو ساله‌اش اشاره کرد و گفت:

- تو این یکی هنوز موندیم. این یکی رو کجای دلمون بذاریم؟

مادر عینکش را برای پاک کردن برنج به چشمش زد و گفت:

- کُفر نگو. بچه نعمته!

مینا با حرص گفت:

- آره، دیدم بابا با نعمت‌هاش چه‌کار کرد. همین که به سن ازدواج رسیدند، به هر کی از راه رسید شوهرشون داد تا از دستشون راحت بشه.

مادر بغض کرد و جوابش را نداد. وقتی  بغض می‌کرد، چین و چروک‌های صورتش مشخص‌تر می‌شد. وقتی مینا هجده ساله بود، پدرم با آمدن اولین خواستگار او را به خانه بخت می‌فرستد تا به قول خودش یک نان خور کم شود. حالا هم مینا با داشتن دو بچه که یکی از آنها هنوز به دنیا نیامده بود، از زندگیش ناراضی بود.

مینا شروع به گله کردن از اوضاع اقتصادی و خرج و مخارج خانه کرد. سرم درد گرفته بود. از آشپزخانه بیرون آمدم. پدرم داخل نشیمن جلوی تلویزیون لم داده بود و تخمه می‌خورد. از وقتی بازنشسته شده بود، تنها کارش تخمه شکستن و غر زدن بود. وارد اتاقم شدم و گوشیم را برداشتم.

اگر آن روز به یحیی زنگ نزده بودم  و از او نمی‌خواستم پیشم بیاید، این اتفاق‌ها نمی‌افتاد. او به بیمارستان سر کارش می‌رفت و به قدر کافی شاهد داشت که موقع قتل کجا بوده است؛ اما حالا! نفسم را بیرون دادم و به حمیده خواهر یحیی زنگ زدم. از من بزرگتر بود و دانشجوی رشته پرستاری بود. شاید اگر به او همه چیز را می‌گفتم، درک می‌کرد.

موهای فرم را دور انگشتم پیچاندم و منتظر ماندم. بعد از چند بار بوق خوردن، گوشی را برداشت. سلام کردم و گفتم:

- من می‌خوام برم خرید. میای با هم بریم؟

می‌خواستم او را از خانه بیرون بکشم و همه چیز را به او توضیح دهم. حمیده که صدایش نشان می‌داد عجله دارد و می‌خواهد زودتر قطع کند، گفت:

- امروز نمیشه. مامانم حالش خوب نیست، شاید بردیمش بیمارستان!

این امیدم هم ناامید شد. تلفن را بعد از خداحافظی قطع کردم. نه راه پس داشتم نه راه پیش. اگر به کلانتری می‌رفتم و حقیقت را می‌گفتم، خبر این‌که من و یحیی آن شب با هم بودیم، همه جا پخش می‌شد؛ مثل بمب صدا می‌کرد. یحیی آزاد می‌شد، اما پدرم، هم من و هم یحیی را می‌کشت. سرم را روی زانویم گذاشتم و گریه کردم.

در اتاقم باز شد و کسی وارد شد. سرم رو از روی زانویم برداشتم اما نتوانستم گریه‌ام را قطع کنم. محدثه کنارم نشست و گفت:

- به خاطر خواستگاری پسر اعظم خانمه؟

گریه‌ام شدیدتر شد. پسر اعظم خانم اصلا مهم نبود، اما با این وضعیت بار اضافه شده بود. حدیثه گفت:

- پسر اعظم خانم پلیسه، می‌دونی چند نفر تو همین محل آرزوشونه مصطفی بره خواستگاریشون؟ پسر خوبیه، دستش هم به دهنش می‌رسه. مطمئنم می‌ذاره بری دانشگاه. خودش تو رو دیده و پسندیده و به مادرش گفته. دیگه چی از این بهتر!

اشک‌هایم را پاک کردم. مطمئن بودم صدای حدیثه بغض داشت. با لحنی گرفته ادامه داد:

- با این شایعه‌ای که عمه الناز کور شده تو فامیل پخش کرده یه مشت خلافکار بی‌سواد برای خواستگاری به خونه ما میاند. انگار من چه‌کار کردم. محسن هم خودشم این‌قدر پشیمونه. هر وقت من رو می‌بینه، رو برمی‌گردونه و از صد متری میره مبادا کسی چیزی بگه.

داشت دلداریم می‌داد اما درد من این نبود؛ درد من ازدواج و پیدا کردن فرد مناسب و مصطفی نبود. با حرص ادامه داد:

- ایشالا یحیی تا آخر عمرش توی زندان بپوسه ببینم عمه الناز دیگه می‌خواد به چی پسرش بنازه.

دوباره گریه‌ام گرفت. یحیی هیچ تقصیری نداشت. در باز شد و مینا وارد اتاقم شد. روی صندلی کنار تختم نشست و گفت:

- چی شده؟

حدیثه گفت:

- در مورد خواستگارشه!

- ای بابا! صدای گریه‌ات تا بیرون میاد. الان بابا بفهمه میاد حسابت رو میرسه. مگه پسره چشه؟ دستش تو جیب خودشه. پول یک خونه رو هم داره. همین که بابا تا الان شوهرت نداده لطف بزرگی در حقت کرده.

اشک‌هایم را پاک کردم. سال دومی بود که پشت کنکور بودم. پدرم اجازه نمی‌داد به دانشگاه شهرستان بروم. پول دانشگاه آزاد را هم نداشت. می‌گفت (باید همین جا تهران قبول بشی) که کار راحتی نبود. اگر هم تا حالا به قول مینا شانس آورده بودم و ازدواج نکرده بودم، به این خاطر بود که خواستگار نداشتم.

سرم را تکان دادم و با صدای گرفته‌ای گفتم:

- سرم درد می‌کنه. می‌خوام بخوابم.

مینا لب‌های باریکش را که من و مادرم هم از مادربزرگم به ارث برده بودیم، روی هم فشار داد، با ناراحتی به من نگاه کرد و گفت:

- باشه؛ تو بخواب، بقیه ترشی رو من و حدیثه درست می‌کنیم.

حدیثه بلند شد. روی تخت دراز کشیدم و مینا یک ملحفه نازک را رویم کشید. قبل از بیرون رفتن از اتاق نگاهی ناراحت به من انداخت. می‌دانست که در مقابل پدرم کاری از او ساخته نیست.

@همکار ویراستار

***

ویرایش شده توسط اوپاکاروفیل
ویراستاری | اوپاکاروفیل^^🤍
  • لایک 12

روایتی از بیداری اهریمن درون                                                               رمان از پیش باخته   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

love-wallpaper-2008101341521-scaled-1638

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت 3

شب بود و لحظه موعود فرا رسیده بود. خاله الناز روی زمین زجه می‌زد. کاری از دست کسی برنیامده بود. هیچ‌کس نتوانسته بود به یحیی کمک کند و من هم همچنان دهانم را بسته نگه داشته بودم. یحیی روی صندلی ایستاد. دست‌هایم عرق کرده بود. خاله الناز بلندتر جیغ کشید. حمیده گریه می‌کرد. طناب را دور گردن یحیی پیچیدند. اشک از چشم‌هایم سرازیر شد. همه چیز تقصیر من بود. اگر زودتر می‌گفتم؛ اگر زودتر گفته بودم، حتی اگر الان دهان باز می‌کردم و می‌گفتم. پدرم کنارم ایستاده بود. جراتش را نداشتم. سرم را می‌برید؛ نمی‌شد. صندلی از زیر پای یحیی کشیده شد. جیغ زدم. بدنش توی هوای تلو- تلو می‌خورد، بلندتر جیغ زدم.

مادر سیلی محکمی به صورتم زد که جیغم را قطع کردم. چراغ اتاقم را یک نفر روشن کرده بود. لباس‌هایم از عرق خیس شده بود. مادر با نگرانی به من نگاه می‌کرد. نفس- نفس می‌زدم. همه چیز آن‌قدر واقعی به نظر می‌رسید که هنوز از شک خوابی که دیده بودم، بیرون نیامده بودم. مینا در حالی که بچه‌اش را به بغل گرفته بود، وارد اتاقم شد و هراسان پرسید:

- چی شده؟

زیر گریه زدم. مامان گفت:

- خواب بد دیده؛ بذار براش آب قند بیارم.

و رو به من با سرزنش گفت:

- آخه آدم دم‌غروب می‌خوابه؟

بلند شد و بیرون رفت. مینا کنارم روی تخت نشست و گفت:

- چه خوابی دیدی؟

سرم را به چپ و راست تکان دادم. دلم نمی‌خواست حرف بزنم. مینا گفت:

- کسی مرده بود؟

سرم را به تایید تکان دادم. خواهرانه به پشتم زد و گفت:

- از بس شب‌ها تا دیروقت بیدار می‌مونی و درس می‌خونی می‌زنه به سرت. من امروز اومده بودم مثلا با هم ترشی درست کنیم. پاشو بریم سر ترشی‌ها تا سرت گرم بشه. هنوز یک کمش مونده. حدیثه رفته؛ من هم دست تنهام، پاشو!

بلند شدم و قبل از رفتن به آشپزخانه، وارد سرویس بهداشتی گوشه هال شدم. به صورتم آب زدم. صورتم داخل آینه زنگ گرفته، نصفه و نیمه پیدا بود. چشم‌هایم قرمز بود و زیرش گود افتاده بود. آب دهانم را قورت دادم. گلویم خُشک شده بود؛ خشکِ- خشک!

تصویر یحیی که آویزان به طناب دار در هوا تکان می‌خورد، هنوز جلوی چشمانم بود. تصمیم درست چه بود؟ چشمم به تیغ کنار آینه افتاد. شاید بهتر بود اول به کلانتری می‌رفتم و اعتراف می‌کردم، بعد هم خودکشی می‌کردم.

پرده اشک جلوی چشمانم را گرفت. من نمی‌خواستم بمیرم! کاش یحیی این‌جا بود و به من می‌گفت  باید چه کار کنم. چشم از تیغ گرفتم و بیرون آمدم. اگر واقعا راه حلی به ذهنم نمی‌رسید، همین کار را می‌کردم

@همکار ویراستار

***

ویرایش شده توسط اوپاکاروفیل
ویراستاری | اوپاکاروفیل^^🤍
  • لایک 12

روایتی از بیداری اهریمن درون                                                               رمان از پیش باخته   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

love-wallpaper-2008101341521-scaled-1638

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت 4

مادرم بلند گفت:

- برای سلامتی همه مریض‌ها صلوات!

تمام خانم‌های داخل حیاط صلوات فرستادند. زنِ دایی مجتبی در حالی که دیگ را هم می‌زد، گفت:

- برای آزادی همه زندانی‌ها صلوات!

دوباره همه صلوات فرستادند. اکثرشان زیر چشمی به خاله الناز نگاه کردند که روی تخت گوشه حیاط نشسته بود. خاله الناز که کارش سرکوفت زدن به همه بود، امروز ساکت به قرآن داخل دستش نگاه می‌کرد. یک دیگ بزرگ گوشه حیاط مادربزرگم روی گاز بود و بیشتر خانم‌های فامیل و همسایه ها هم این‌جا بودند تا انعام را ختم کنند.

ختم انعام داخل خانه بود و فقط کسانی که سر دیگ آش بودند یا حوصله داخل خانه را نداشتند، در حیاط ایستاده بودند. صدای قرآن خواندن از داخل خانه می‌آمد. فردا روز کنکور بود و من از استرس یحیی نمی‌توانستم روی هیچ چیز تمرکز کنم. امروز آمده بودم تا از زیر زبان حمیده در مورد یحیی حرف بکشم.

کنار حمیده نشستم که مشغول آب کشیدن بشقاب‌ها کنار حوض حیاط بود. مانتوی مشکی‌ام را جمع کردم تا خیس نشود و آهسته از حمیده  پرسیدم:

- برای یحیی وکیل گرفتید؟

حمیده هم مثل من آهسته جواب داد:

- آره، بابا از یکی از همکارهاش پرسیده بود، یک وکیل زُبده رو معرفی کرده بود. کارش همین‌جور پرونده‌هاست.

حتی نمی‌توانست اسم قتل را بیاورد. گفتم:

- دوست من حقوق می‌خونه، اسمش رو بگو تا پرس و جو کنم ببینم می‌شناسدش یا نه.

من دوست وکیل نداشتم، فقط می‌خواستم از زیر زبانش حرف بکشم و وکیلش را ببینم. شاید کاری از دست او برمی‌آمد. حمیده گفت:

- فامیلیش فرزینه ولی اسمش رو نمی‌دونم، حتی نمی‌دونم دفترش کجاست. تازه دیروز برای اولین بار با بابا حرف زده.

ناراحت بود، ابروهایش موقع ناراحتی به شکل موج در می‌آمد؛ درست مثل یحیی! انگار همه باور کرده بودند یحیی قتل کرده است. آب دهانم را قورت دادم و پرسیدم:

- وکیلش چی میگه؟

بشقاب‌های شسته را کنار گذاشت و جواب داد:

- میگه همه چیز علیه شه، توی روز روشن، مقتول رو جلوی ده نفر با چاقو تهدید به مرگ کرده. بعد هم جنازه مقتول رو همراه همون چاقو با اثر انگشت یحیی پیدا می‌کنند.

لحنش موقع گفتن این جملات نشان می‌داد باور کرده که یحیی رضا را کشته است. ترس در وجودم رخنه کرد و پرسیدم:

- تو که باور نمی‌کنی یحیی اینکار رو کرده؟

حمیده که اشک داخل چشم‌های سیاهش برق می‌زد، گفت:

- اگه کار اون نبود که تا حالا معلوم شده بود.

لرز به بدنم افتاد. همه باور کرده بودند. امید همه داشت بریده می‌شد. سعی کردم دلیل بیاورم:

- این که اثر انگشتش روی چاقو بوده که عجیب نیست. چاقو قبلا دستش بوده. شاید یک نفر چاقو رو با دستکش برداشته و رضا رو کشته!

حمیده با سر حرف‌هایم را رد کرد و توضیح داد:

- فکر کردی بابا برای چی وکیل گرفته؟ می‌خواد اگر حکم اعدام بریدند یک جوری از خانواده‌اش رضایت بگیره.

با شنیدن اعدام، تصویر یحیی بالای چوبه‌دار به ذهنم آمد، دلم پایین ریخت و پرسیدم:

- یحیی نگفت اون شب کجا بوده؟

- نه. میگه به یک بنده خدایی که نمی‌شناخته کمک کرده، آدرسی از اون نداره که پیداش کنه.

چیزی راه گلویم را بست. آب دهانم را به سختی قورت دادم؛ پایین نمی‌رفت. بلند شدم و از پارچ کنار خاله الناز آب برداشتم. چادر و مقنعه مشکی پوشیده بود و بوی عطر مشهدی‌اش همه جا را برداشته بود. لیوان آب را به دهانم بردم. دور از بقیه زیر درخت انار گوشه حیاط ایستادم، حدیثه کنارم ایستاد و گفت:

- حداقل آرایشی چیزی جلوی مادر شوهر آینده‌ات می‌کردی؟

و به اعظم خانم اشاره کرد که چند متر دورتر از ما ایستاده بود و با مادرم حرف می‌زد. حمیده آخرین ظرف‌ها را کنار گذاشت، کنار من ایستاد و با لحن غمگینی پرسید:

- به سلامتی خبریه؟

 محدثه جوابش را داد:

- آره، قراره این پنج شنبه اعظم خانم برای خواستگاری خونه عمه سولماز برند. فکرکنم یک باره بله‌برون‌هم باشه!

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط اوپاکاروفیل
ویراستاری | اوپاکاروفیل^^🤍
  • لایک 11

روایتی از بیداری اهریمن درون                                                               رمان از پیش باخته   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

love-wallpaper-2008101341521-scaled-1638

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت 5

حمیده دل‌خور به من نگاه کرد، حتما فکر می‌کرد وقتی خانواده خودش در بدبختی دست و پا می‌زند، بقیه جشن عروسی و شادی گرفته‌اند. چیزی نگفتم. مامان حدیثه را صدا زد و حمیده پرسید:

- خودت راضی هستی؟

خواستگاری پسر اعظم خانم آخرین چیزی بود که به آن فکر می‌کردم؛ البته اگر تا آن موقع زنده بودم. محدثه به لب‌های خشک و ترک خورده‌ام نگاهی انداخت و گفت:

- حالت خوبه؟ مریض به نظر می‌رسی؟

موهای بیرون ریخته از روسریم را کنار زد، دستش را روی پیشانیم گذاشت و ادامه داد:

- یک کم داغی!

به زحمت آب دهانم را قورت دادم و جواب دادم:

- نه حالم خوبه! خستگی درس خوندنه؛ چیزی نیست. شب‌ها بیدارم!

برای عوض کردن بحث گفتم:

- محدثه می‌گفت دیشب خواستگاریت بوده.

- آره، هم‌کلاسیمه. مامان گفت قبل از حکم دادگاه بیاند. می‌ترسه اگه حکم قتل و اعدامش بیاند، پا پس بکشند.

این هم از عواقب تصمیم من بود. به طرف مادرم رفتم و با گرفتن ملاقه از او مشغول هم زدن آش شدم. به تمام مقدسات قسم دادم راهی پیش پایم بگذارد. اعظم خانم کنارم ایستاد و از من تعریف کرد:

- ماشالا چه دختری!

و  چشمش به سایه‌های سیاه زیر چشم‌هایم افتاد و ادامه داد:

- هنوز برای کنکور می‌خونی؟

مامان روسریش را مرتب کرد و با اطمینان گفت:

-  فردا کنکور رو میده و هممون خلاص میشیم.

سرم گیج رفت. ملاقه را کنار گذاشتم و روی یک چهار پایه همان نزدیکی نشستم. مامان یک بشقاب  آش کشید، به من داد و آهسته زیر گوشم گفت:

- صد دفعه گفتم امروز  چادر بپوش، با مانتو نیا!

به اعظم خانم اشاره کرد  و گفت:

- مگه میشه زن پلیس چادر نپوشه؟

سرم را تکان دادم تا دست از سرم بردارد. در این زمینه یک گوشم در و دیگری دروازه بود. بوی آش حالم را به هم ریخت و معده‌ام را زیر و رو کرد. بشقاب را کنار گذاشتم. اگر کابوس چند روز پیشم درست دربیاید!

یحیی هم حرفی به پلیس‌ها نزده بود. کاملا مشخص بود که او هم از پدرم می‌ترسد. از مصطفی هم می‌ترسید. بازداشتگاه را به گفتن واقعیت ترجیح داده بود. حتی او می‌دانست گفتن حقیقت چقدر خطرناک است. هیچ‌کس قرار نبود از این که ما یک شب کنار هم بودیم بگذرد. حتما همه امید یحیی به این بود که قاتل واقعی‌ رضا پیدا شود.

کم کم خانم‌های دور دیگ کم شدند. فقط پنج شش نفری داخل حیاط ماندند. صدای زنگ در حیاط بلند شد. حمیده چادرش را روی سرش انداخت و در را باز کرد. زنی مشکی‌پوش به محض وارد شدن به حیاط داد زد:

- پسر من گوشه قبرستونه و شما این‌جا نذری می‌پزین؟!

پاهایم سست شد، زیبا خانم مادر رضا بود. دخترش هم کنارش بود و سعی می‌کرد او را از خانه بیرون ببرد. زیبا خانم دست دخترش را پس زد و  رو به خاله الناز داد زد:

- پسرت پسر من رو کشته و تو قرآن دستت گرفتی؟! آخه تو مسلمونی؟! قرآن به کمرت بزنه!

دو تا از همسایه‌ها به طرف مادر رضا رفتند. خاله الناز خشکش زده بود و رنگش پریده بود. حمیده بغض کرده بود. مادر رضا دوباره با داد و فریاد گفت:

- شنیدم دیشب خواستگاری دخترت بوده! اصلا روتون میشه الان این مراسم ها رو بگیرید.

چادرش از سرش افتاد. صدایش بغض‌دار شد و با سوز گفت:

- جگر گوشه من مرده نامسلمونا!

و زیر گریه زد، دخترش سعی کرد او را بیرون ببرد. زیبا خانم وسط گریه با صدای خش‌دار شده‌اش داد زد:

- صبح از سر خاکش اومدم. پسرم زیر خروار خاک خوابیده!

صدای هق- هق گریه مادرم را از کنارم شنیدم. زیباخانم با چادر خاکی روی زمین نشسته بود و ناله می‌کرد:

- پسرم تازه بیست و سه سالش بود. چه گناهی داشت؟! چه گناهی داشت؟!

 ناله‌هایش دل سنگ را آب می‌‌کرد. زیباخانم  روی پاهایش می‌زد و زیر لب نفرین می‌کرد. خواهر رضا هم از گریه شانه‌هایش می‌لرزید. یکی دو نفر سعی می‌کردند زیبا خانم را بلند کنند.

حمیده شانه خاله الناز را می‌مالید و گریه می‌کرد. مینا به خاله الناز آب قند می‌داد. چند نفری از پشت شیشه نشیمن به داخل حیاط نگاه می‌کردند و پچ- پچ می‌کردند. رنگ حدیثه پریده بود و گوشه حیاط نشسته بود. همه چیز تقصیر من بود؛ تمام این‌ها تقصیر من بود!

سرم گیج رفت، دستم را در هوا تکان دادم تا جایی را بگیرم. حالت تهوع به سراغم آمد. امانم را برید؛ معده‌ام به هم پیچید، دولا شدم. مادر توجهش به من جلب شد. زیر بغلم را گرفت. روی زمین افتادم و پرده سیاهی جلوی چشم‌هایم را گرفت.

@همکار ویراستار

***

 

ویرایش شده توسط اوپاکاروفیل
ویراستاری | اوپاکاروفیل^^🤍
  • لایک 13

روایتی از بیداری اهریمن درون                                                               رمان از پیش باخته   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

love-wallpaper-2008101341521-scaled-1638

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت 6

از پنجره اتاقم به حیاط کوچکمان نگاه کردم. نزدیک غروب بود و سایه موتور پدرم روی زمین افتاده بود. مادر با یک بشقاب سوپ وارد اتاقم شد و گفت:

- بهتری؟

- آره!

ظرف سوپ را گرفتم. دیشب در بیمارستان زیر سرم بودم. بعد از به هم خوردن حالم، زیبا خانم هم از خانه مادربزرگم بیرون رفته بود. مادر پرده‌ها را کشید و گفت:

- کم جون شدی. از بس برای این کنکور کوفتی خوندی. آخرش هم چی شد؟! ان‌قدر حالت بد بود که امروز سر کنکور نرفتی.

پرده اشک جلوی چشمانم را گرفت. مادر به طرف در اتاق رفت و گفت:

- شوهر کن برو سر خونه زندگیت که بابات صبح تا شب سر من غر نزنه.

سرش را با تاسف تکان داد، زیر لب (لعنت بر شیطون) گفت و بیرون رفت. یک قطره از اشکم داخل سوپ افتاد. دکتر گفته بود حال بد من از استرس است و همه فکر کرده بودند به خاطر استرس کنکور کارم به بیمارستان کشید. صبح کنکور داشتم اما حالم برای رفتن سر جلسه  خوب نبود؛ دوباره کنکور را از دست داده بودم،  استرس اعدام یحیی زندگیم را جهنم کرده بود.

گوشیم را درآوردم و تمامی وکیل‌ها با فامیلی فرزین را جستجو کردم. چهار وکیل با این نام پیدا کردم. می‌خواستم سراغ تک- تکشان بروم تا وکیل یحیی را پیدا کنم. اگر هم اوضاع به هم می‌ریخت، خودم را خلاص می‌کردم. زندگی با این کوله از عذاب وجدان سخت‌تر بود.

بلند شدم اما سر گیجه به سراغم آمد و دوباره نشستم. هیچ کاری از دستم برنمی‌آمد. بی‌عرضه بودم، احمق بودم و حماقتم داشت یک نفر را به کشتن می‌داد. تا وقتی یحیی بازداشتگاه بود، کسی در جستجوی قاتل واقعی نبود.

سوپ را برداشتم. باید جان می‌گرفتم و وکیل یحیی را پیدا می‌کردم. بوی سوپ معده‌ام  را زیر و رو کرد. حالت تهوع داشتم، بشقاب را زمین گذاشتم. موهای نامرتبم را جمع کردم، بلند شدم و با گرفتن دستم به دیوار، به سمت آشپزخانه رفتم تا چیز دیگری برای خوردن پیدا کنم. مادر مشغول پختن شام بود. با دیدن من گفت:

- بهتر شدی؟

ـ آره. خاله الناز چطوره؟

- حمیده می‌گفت دیشب کارش دوباره به بیمارستان کشیده. زیبا جلوی همه آبروش رو برد.

آبکش را داخل سینک گذاشت و ادامه داد:

- خدا به سر کسی نیاره!

قابلمه برنج را برداشت تا آن را آب بکشد. پدر وارد آشپزخانه شد. صدای در را نشنیده بودم. پلاستیک‌های میوه را روی میز گذاشت و گفت:

- این‌ها رو برای فردا شب خریدم که خونواده محمود میاند. محمود می‌گفت فقط خودشون بیاند یا فامیل‌هاشونم بیارند؟

مامان دمی را روی قابلمه گذاشت و گفت:

- چرا فامیل‌هاشون؟

- گفت با بله‌برون یکی می‌کنیم یا بله‌برون رو جدا می‌گیرم؟

با ناباوری به پدرم نگاه کردم. با صدای گرفته‌ام گفتم:

- بله‌برون چی؟ من که هنوز با پسره حرف نزدم.

- حرف زدن نمی‌خواد، آبا و اجدادشون رو که می‌شناسیم. دستش هم که به دهنش می‌رسه. دیگه چی می خوای؟ این همه گفتی کنکور کنکور، این هم آخر و عاقبتش. برات نون شد؟ آب شد؟ شوهر شد؟ بچه و خونه زندگی شد؟ مصطفی خودش هم که پلیسه. اگه بد بود، پلیس می‌شد؟

سرم گیج رفت و دستم را به صندلی گرفتم تا از افتادنم جلوگیری کنم. مادر که حالم را دید، پدرم را بیرون فرستاد و رو به من گفت:

- یک آب به سر و صورتت بزن و بیا یک چیزی بخور. اعظم خانم دیروز می‌گفت چرا رنگت پریده، می.خوای فکر کنند تو خونه بهت گشنگی میدیم؟

یکی از موزهای داخل پلاستیک را برداشتم و به اتاقم برگشتم. پدرم برای خودمان موز نمی‌خرید، فقط برای آبروداری جلوی مهمان‌ها خریده بود. زندگی همه به هم ریخته بود؛ خاله الناز که یک روز در میان به بیمارستان می‌رفت، ازدواج حمیده که در خطر بود و ممکن بود به هم بخورد، از همه بدتر یحیی بود که سرش نزدیک به چوبه دار بود، همه این‌ها به دست من درست می‌شد.

بعد از اعتراف من چه اتفاقی می‌افتاد؟ تمام عالم وآدم می‌فهمیدند. شایعه پخش می‌شد و انگ بی‌آبرویی به من می‌زدند. پدرم خون به پا می‌کرد و من را کتک می‌زد. در بهترین حالتش زنده می‌ماندم. در بدترین حالتش؟ حتی نمی‌خواستم به آن فکر کنم.

@همکار ویراستار

***

ویرایش شده توسط اوپاکاروفیل
ویراستاری | اوپاکاروفیل^^🤍
  • لایک 13

روایتی از بیداری اهریمن درون                                                               رمان از پیش باخته   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

love-wallpaper-2008101341521-scaled-1638

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

 

پارت 7

نفسم را بیرون دادم و به تابلوی (کاووس فرزین وکیل پایه یک دادگستری) نگاه کردم. از سه وکیل قبلی با فامیلی فرزین، چیزی دستگیرم نشد. امیدوار بودم این وکیل، وکیل یحیی باشد. می‌خواستم به طرف در شیشه‌ای ساختمان بروم که صدای حرف زدن چند نفر به در نزدیک شد. صدای پدر یحیی را بینشان تشخیص دادم.

سریع به سر کوچه رفتم که با درد دفتر حدود سه متر فاصله داشت و در پیچیدگی کوچه پنهان شدم. روسری سرمه‌ایم با تند تپیدن قلبم تکان می‌خورد. صدای پدر یحیی را شنیدم که می‌گفت:

- دیگه جون یحیی توی دست‌های شماست. من هر کاری می‌تونستم کردم. دیگه چیزی به ذهنم نمی‌رسه.

صدای غریبه‌ای به گوشم رسید که به احتمال زیاد متعلق به وکیل بود:

- شما سعی کنید با خانواده مقتول همدردی کنید تا رضایت گرفتن براتون آسون بشه.

با دست‌های عرق کرده‌ام به روسریم چنگ زدم. چهره زیبا خانم در مراسم ختم انعام جلوی چشمم آمد. امکان نداشت رضایت بدهند. نفسم را حبس کردم و از پشت دیوار نگاه کردم. خاله الناز و پدر یحیی، سر به زیر کنار وکیل ایستاده بودند. در مدت دستگیری یحیی پیر و شکسته شده بودند.

وکیل که مرد مسنی بود و کت و شلوار پوشیده بود، دستش را روی شانه پدر یحیی گذاشت و گفت:

- می‌دونم بابت این قضیه ناراحتید، اما یادتون باشه این که چه اتفاقی افتاده مهم نیست. این که الان چه راه حلی داشته باشید مهمه. سعی کنید هر جور می‌تونید به خانواده مقتول نزدیک بشید تا رضایت گرفتن ازشون راحت باشه.

نگاه از این صحنه گرفتم و در جهت مخالف به راه افتادم. روسریم را محکم کردم و سعی کردم جلوی لرزش لب‌هایم را بگیرم. یحیی حاضر بود خانواده‌اش عذاب بکشند اما حرفی نزند. من مثل یحیی نبودم، طاقتم طاق شده بود. همین امشب همه چیز را تمام می‌کردم.

دستم را برای تاکسی بلند کردم. حوصله اتوبوس و شلوغیش را نداشتم. بعد از نیم ساعت، وارد حیاط کوچیک شش متریمان شدم که مینا آن را برای مراسم خواستگاری امشب برق انداخته بود. کفش‌هایم را درآوردم و وارد هال شدم. مادرم از در آشپزخونه بیرون آمد و با دیدن من گفت:

- صبح تا حالا کجا رفتی؟ خانواده محمود دو سه ساعت دیگه میاند. بابات کلی غر زد که بهاره کجاست.

وارد اتاقم شدم. مامان و مینا هم پشت سرم وارد شدند. مینا مانتوی کرمی با نقش برجسته‌ای را روی تختم گذاشت و گفت:

- این رو بپوش، از خواهر شوهرم قرض کردم. گرون بود، خودمون نمی‌تونستیم بخریم.

مانتویم را درآوردم و روی تخت پرت کردم. از گوشه چشم به مانتو نگاه کردم. از پوشیدن دست دوم مردم خسته شده بودم. مامان با دیدن مانتو گفت:

- بهتر نیست چادر رنگی بپوشه؟

چشم‌هایم را از حرص بستم و حوله را برداشتم تا دوش بگیرم. مینا روی تختم نشست و به مادرم گفت:

- چرا؟

- مگه مصطفی پلیس نیست؟ اعظم خانم هم روز ختم کلی روی پوشش و چادر تاکید کرد.

به طرف حمام رفتم و مکالمه مادر و مینا را نادیده گرفتم. مادر می‌ترسید اگر چادر نپوشم اعظم خانم جا بزند و  او یک داماد با شغل دولتی و حقوق بازنشستگی را از دست بدهد. اگر قرار بود با این حرف‌ها ناراحت شوم و به آنها اهمیت بدهم تا الان از غصه مرده بودم.

بعد از خوردن شامی مختصر، صدای زنگ در بلند شد و من آماده شده وارد آشپزخانه شدم. دایی مجتبی و عمو حسن هم به عنوان بزرگ‌ترهای فامیل آمده بودند. محمدرضا شوهر مینا هم به موقع رسید.

دوباره زنگ در زده شد و خانواده مصطفی همراه چند خانواده از بزرگتر‌های فامیلشان وارد شدند. از پشت در آشپزخانه به جمعیت نگاه کردم و ته دلم خالی شد. جلسه خیلی جدی و رسمی بود و همه کار را تمام شده می‌دانستند.

 رژ قرمز زده بودم  تا رنگ پریدگیم را نشان ندهد. به اصرار مادر هم یک چادر گلدار سفید روی سرم انداخته بودم. کنجکاو بودم بدانم مصطفی بعد از شنیدن حرف‌هایم جا می‌زند یا نه. دوباره از پشت در آشپزخانه نگاه کردم. مصطفی بر عکس همیشه که لباس فرم پلیس می‌پوشید، کت و شلوار مشکی پوشیده بود. ریش‌های کوتاه و مرتب شده داشت و با محمدرضا که کنارش نشسته بود، حرف می‌زد.

مینا با شوخی نزدیک گوشم گفت:

- دو تا باجناق دم گوش هم چی می‌گویند؟

ناراحت شدن و اخم کردن فایده نداشت. مینا روسریم را روی سرم مرتب کرد و گفت:

- ماشالله این رژ قرمز به چشم‌های مشکیت میاد. حسابی برازنده شدی. مصطفی حسابی دلش‌گیر می‌کنه.

و آهسته خندید. مامان علامت داد چایی‌ها   را آماده کنیم. جمعیتشان زیاد بود و محمدرضا هم برای بردن چایی به کمکم آمد. سلام کردم و وارد شدم. اعظم خانم شروع به قربان و صدقه رفتن رفت و مادر و پدرم از خوشحالی لبخند زدند.

خودم را کنترل کردم که گریه نکنم. استرس داشتم و نمی‌دانستم کاری که قصد انجامش را داشتم، درست بود یا غلط! با سقلمه مینا از افکارم بیرون آمدم و گفتم:

- چیه؟

- بلند شید برید حرف بزنید.

ویرایش شده توسط اوپاکاروفیل
ویراستاری | اوپاکاروفیل^^🤍
  • لایک 13

روایتی از بیداری اهریمن درون                                                               رمان از پیش باخته   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

love-wallpaper-2008101341521-scaled-1638

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت 8

به مصطفی اشاره کرد که ایستاده بود و منتظر من بود. بلند شدم و به طرف اتاقم هدایتش کردم. حیاطمان کوچک بود و جایی برای حرف زدن نداشت. در را بستم و روی تختم نشستم. مصطفی کنار قفسه کتاب‌هایم ایستاده بود و به کتاب‌های کنکورم نگاه می‌کرد. سرش را پایین انداخت و گفت:

- راستش من نمی‌دونم با یک خانم چجوری باید صحبت کرد. همه هم دانشکده‌ای‌هام مرد بودند. توی کلانتری هم فقط با خلافکار سر و کار دارم که اکثرشون مردند.

معذب لبخندی زد و منتظر ماند تا حرف بزنم. وقتی سکوتم را دید، خودش ادامه داد:

- من یک بار توی محل دیدمتون. البته اتفاقی بود. این‌جوری نیست که خدایی نکرده چشم چرون باشم و به بقیه نظر داشته باشم.

وسط حرفش گلویم را صاف کردم و گفتم:

- هنوز هم پرونده پسرخاله‌ام زیر دستتونه؟

انتظار پرسیدن این سوال بی‌ربط را نداشت، سرش را بالا آورد و با لحنی تدافعی گفت:

- من فقط بازجوییش کردم. بریدن حکمش دست من نیست. ولی اگه مشکلی ایجاد می‌کنه من خودم رو از این پرونده می‌کشم کنار!

به چشم‌های سیاهش نگاه کردم. فقط یک نظر من را دیده بود و مادرش را برای خواستگاری فرستاده بود. الان ثابت می‌کردم که این یک نظر دیدنش، به یک تار مو بند است. نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

- یحیی قاتل نیست.

گره‌ای بین ابروهایش ایجاد شد و پرسید:

- یحیی؟!

به این که یحیی را با اسم کوچک صدا کرده بودم، توجهی نکردم. تمام جراتم را جمع کردم و گفتم:

- من اون شب پیش یحیی بودم. یحیی تا صبحش با من بود، اون کسی رو نکشته.

ابروهایش کم- کم باز شد و با سردرگمی به من نگاه کرد. نفس عمیقی کشید و خشم جای سردرگمیش نشست. چیزی نگفت تا من بیشتر توضیح بدهم. ادامه دادم:

- اون روز با یک نفر درگیر شدم و دستم چاقو خورد.

ناخوداگاه دستم را روی بازوی چپم، جایی که چاقو به آن اصابت کرده بود، گذاشتم و گفتم:

- نمی‌دونستم چه‌کار کنم. رفتم بیمارستان اما صدای پرستار رو شنیدم که به یک نفر گفت به پلیس زنگ بزنه. ترسیدم. بدون این‌که درمانم کنه فرار کردم.

متفکرانه نگاهم کرد. آب دهانم را قورت دادم. ترسم کمتر شده بود. مثل پدرم، نشنیده داد و هوار راه نمی‌انداخت. ادامه دادم:

- تنها کسی که به ذهنم می‌رسید یحیی بود. پزشک بود، فامیل بود، از همه مهم‌تر...

با دقت به من نگاه کرد که جمله‌ام را کامل کردم:

- بابام رو می‌شناخت.

سرم را پایین انداختم و گفتم:

- می‌‌دونست بابام بفهمه داد و هوار راه می‌اندازه. می‌دونست نباید بذاره کسی بفهمه. اون به دادم رسید. اگه دیرتر رسیده بود از ترس بیهوش شده بودم.

اشک چشم‌هایم را سوزاند و پشت پرده پلکم منتظر فرو ریختن ماند. سرم را بلند کردم و گفتم:

- من رو برد آپارتمان یکی از دوست‌هاش. نگهبان اون‌جا شاهده. خود دوستش هم شاهده. خونه‌اش رو اون شب به ما داد. یحیی دستم رو بخیه کرد. می‌ترسید عفونت کنه. من هم وضعیتم به خاطر خونریزی خوب نبود. تا صبح پیشم موند.

اشک از چشمم چکید که گفتم:

- می‌تونید دوربین‌های آپارتمان رو چک کنید. اون شب بیرون نرفت. مطمئنم. من تا خود صبح بیدار بودم.

گلویش رو صاف کرد و پرسید:

- فقط خودتون دوتایی بودید؟

مثل بازرس‌های پرونده‌های جنایی سوال می‌پرسید. اشکم را پاک کردم و گفتم:

- آره، فقط من و یحیی بودیم.

فکری را که ممکن بود به ذهنش رسیده باشد، پس زدم و گفتم:

- قاتل اون بیرون داره برای خودش می‌چرخه. شما آدم اشتباهی رو دستگیر کردید. زندگی خیلی‌ها داره نابود میشه. خود یحیی، خواهرش، مادرش.

من هم یکی از کسانی بودم که زندگیم خراب شده بود. کنکور و آینده‌ام را از دست داده بودم. صدایش را صاف کرد و با سرزنش گفت:

- چرا زودتر نگفتی؟

- از شایعه و بابام می‌ترسیدم. یحیی هم می‌ترسه وگرنه گفته بود. خودتون که می‌دونید همه یک کلاغ چهل کلاغ می‌کنند.

کلافه دستی به سرش کشید و گفت:

- از این می‌ترسی که بقیه بفهمند شب رو با هم بودید؟ اگر کار اشتباهی نکردی چرا ترسیدی چیزی بگی؟

حرفی نزدم  که ادامه داد:

- چاره‌ای نیست. باید بیای کلانتری!

بلند شدم و گفتم:

- نمیشه، همه می‌فهمند.

- مگه کار بدی کردی که همه می‌فهمند؟!

لحنش سرزنش بار بود. می‌خواست به من بفهماند که کار اشتباهی کرده بودم. ذره‌های باقی‌مانده جراتم را جمع کردم و گفتم:

- الان هم این حرف‌ها رو زدم، چون شما توی لباس پلیس نیستید و اینجا هم کلانتری نیست، من کلانتری نمیام.

پوزخندی زد، به طرف در به راه افتاد و گفت:

- پس امشب، مجلس خواستگاری نیست. مجلس سو استفاده است.

جلویش را گرفتم و گفتم:

- نه! می‌خوام بدونید یحیی قاتل نیست. آدرس اون آپارتمان رو بهتون میدم. می‌تونید رفت و آمدش رو چک کنید.

سرش را کلافه تکان داد. می‌خواست از سمت راستم رد شود که دوباره جلویش را گرفتم و گفتم:

- قسمتون میدم، دنبال قاتلش بگردید تا یحیی آزاد بشه. اون قاتل نیست.

مصطفی مستقیم به چشم‌هایم نگاه کرد. دلخوری و ناامیدی که در چشم‌هایش بود، من‌را وادار کرد کنار بروم.  دستش روی دستگیره در نشست، مکث کرد، به طرفم برگشت و گفت:

- تو لیست زندگی‌هایی که با سکوتتون خراب کردید زندگی من رو هم بنویسید.

در را با عصبانیت باز کرد و بیرون رفت.

***

ویرایش شده توسط اوپاکاروفیل
ویراستاری | اوپاکاروفیل^^🤍
  • لایک 13

روایتی از بیداری اهریمن درون                                                               رمان از پیش باخته   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

love-wallpaper-2008101341521-scaled-1638

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت 9

یکی از سخت‌ترین لحظات زندگیم انتظار برای شنیدن خبری در مورد یحیی بعد از اعترافم به مصطفی بود. بشقابی را که در آن ناهار خورده بودم آب کشیدم و داخل جاظرفی گذاشتم. از سه شب پیش که مصطفی بی‌مقدمه از خانه‌مان رفته بود و مجلس را به هم زده بود، هیچ چیز به جز سرزنش نشنیده بودم. همه فهمیده بودند که من حرفی به مصطفی زده‌ام که به هم ریخته است.

پدرم نزدیک بود در گوشم بزند که  شوهر مینا جلویش را گرفته بود. مادرم دم در آشپزخانه آمد و گفت:

- من دارم میرم پیش الناز ببینم از یحیی خبری هست یا نه!

چیزی نگفتم که مثل تمام این سه روز با سرزنش گفت:

- دستی- دستی یک زندگی خوب رو از دست دادی. می‌خوای مثل من به یک مستخدم شوهر کنی یا مثل مینا به یک کارگر ساختمون که محتاج نون شبه؟

مثل تمام این سه روز آهنگی را در ذهنم زمزمه کردم تا صدای غر- غر مادرم را نشنوم. مادر چند قدم رفت، دوباره برگشت و گفت:

- اعظم خانم میگه مصطفی حرف نمی‌زنه، نه میگه خوشش اومده نه میگه بدش اومده. چی بهش گفتی اون تو؟ من که می‌دونم زیر سر خودته! نباید می‌گذاشتم باهاش حرف بزنی و دستی- دستی خودت رو بدبخت کنی.

شیر آب را بستم و دستم را خشک کردم. سراغ کابینت‌ها رفتم تا گل گاو زبان دم کنم. حوصله جواب پس دادن به کسی را نداشتم. مادر با حرص گفت:

- قدیم‌ها بهتر بود که دختر و پسر حرف نمی‌زدند. الان چه رسمیه؟ می‌رند نمی‌دونم به هم چی می‌گند به بخت خودشون لگد می‌زنند.

نفسم را با صدا بیرون دادم. مادر پشت چشم نازک کرد و درحالی که زیرلب چیزی می‌گفت بیرون رفت. نگران بودم مصطفی لج کند و کاری نکند. آن موقع مجبور می‌شدم به کلانتری بروم و همه چیز را بگویم. شاید هم فکر می‌کرد بین من و یحیی رابطه‌ای هست.  

آب کتری را گذاشتم و روی صندلی پشت میز نشستم که پایه‌اش لق بود. حالا که کنکور را از دست داده بودم، تصمیم داشتم سرکار بروم و پول دانشگاه آزاد را جمع کنم. بلند شدم و زیر کتری را خاموش کردم. دلم شور می‌زد، نمی‌توانستم داخل خانه بنشینم.

تا پارک محله رفتم و برگشتم. محله ساکت و آرام مثل آرامش قبل از طوفان بود و دل‌شوره مرا بیشتر می‌کرد. وارد سوپری میوه شدم تا برای شام سیب زمینی و پیاز بخرم. سوپری بزرگ و ال مانند بود. بدون نگاه کردن به میوه‌های گران قیمت بهار و تابستان، با پلاستیک سیب زمینی و پیاز به سمت صندوق رفتم. پشت سر چهار نفر دیگر منتظر ایستادم. سربازی پلاستیک‌های میوه را روی ترازو گذاشت. احمد آقا که پشت ترازو بود گفت:

- چه خبر سرکار؟

و چند دکمه روی ترازوی دیجیتالش را فشرد. سرباز سرش را خاراند، کلاهش را مرتب کرد و با هیجان گفت:

- قاتل محل آزاد شده!

(قاتل محل) لقبی بود که به یحیی داده بودند. گوش‌هایم را تیز کردم. آقا صادق که پیر محل بود و پشت سر سرباز ایستاده بود، گفت:

- چرا؟! این‌جوری که بقیه امنیت ندارند.

سرباز یک پلاستیک دیگر را روی ترازو گذاشت و گفت:

- شاهد آورده که اون شب قتل نکرده.

خوشحال بودم که مصطفی پیگیری کرده بود. صدایش را پایین آورد و ادامه داد:

- ظاهرا با یک دختر بوده که تا حالا صداش رو درنیاورده.

نزدیک بود پلاستیک‌ها از دستم رها شود. آن‌ها را محکم گرفتم. زنی که جلویم ایستاده بود با ناباوری گفت:

- همین یحیی خودمون رو میگی دختر بازی کرده؟

و پشت دستش زد. احمد آقا پرسید:

- حالا دختره کی هست؟

نفس کم آوردم. نکند مصطفی اسمی از من برده باشد! سرباز کارت بانکی‌اش را به احمد آقا داد و گفت:

- انگار دختر خاله‌اش بوده. دختر آقا ماشاالله.

ویرایش شده توسط اوپاکاروفیل
ویراستاری | اوپاکاروفیل^^🤍
  • لایک 12

روایتی از بیداری اهریمن درون                                                               رمان از پیش باخته   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

love-wallpaper-2008101341521-scaled-1638

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت 10

خوشحالیم از آزادی یحیی دود شد و به هوا رفت. یا خدا! چرخیدم که از در دیگر مغازه بیرون بروم که با پدر یحیی روبه‌رو شدم. با چشم‌های گردشده از تعجب به من نگاه می‌کرد. کیسه‌ها از دستم رها شد و به زمین افتاد. توجه همه به طرفم جلب شد. قبل از اینکه چهره‌ام را ببینند از مغازه به سمت ناکجا آباد دویدم.

بعد از ده دقیقه دویدن ایستادم. نزدیک یکی از پارک‌های محل بودم. باید چه می‌کردم؟! اشک‌های روی صورتم را پاک کردم. چشم‌های به خون نشسته پدرم را به خاطر آوردم که سر مینا بابت دیر برگشتن از کلاسش داد می‌زد. با شنیدن این خبر حتما من‌را می‌کشت. باید فرار می‌کردم. راه دیگری نبود. تا جایی که می‌دانستم کسی خانه نبود. به طرف خانه دویدم.

وارد اتاقم شدم. کوله‌ام را برداشتم. شناسنامه و چند دست لباس داخلش گذاشتم. صدای باز شدن در حیاط و به دنبال آن داد و فریاد پدرم آمد. فهمیده بود؛ خیلی زودتر از آنچه که فکر می‌کردم، فهمیده بود. کوله را به پشتم انداختم. مادرم هم ناله‌کنان پشت سر پدرم وارد هال شد. ته دلم خالی شد.

به در حیاط نگاه کردم. باید از در بیرون می‌زدم. پدرم داد زد:

- چه غلطی کردی پدر سوخته؟

و به سمتم حمله‌ور شد. جیغ زدم و فرار کردم. مادر در آستانه در ایستاده بود و با دست به سرش می‌زد. پدر از پشت روسریم را گرفت و کشید. موهایم هم کشیده شد. ایستادم. سیلی پدر صورتم را به سوزش انداخت. به گوشه دیوار هلم داد و فریاد زد:

- این بود نتیجه کارهای من؟ این بود نتیجه پول‌هایی که توی شکمتون ریختم؟

نزدیک‌تر شد. گوشه لبم زق- زق می‌کرد. شوری خون را در دهانم حس می‌کردم. آستین‌هایش را بالا داد. کشتنم حتمی بود. در یک لحظه تصمیمم را گرفتم و او را هل دادم. انتظارش را نداشت. تلو- تلو خورد و من فرصت کافی برای فرار پیدا کردم. قبل از اینکه تعادلش را به دست بیاورد، از در هال بیرون زدم که منجر به لگد کردن پای مادرم شد.

از در حیاط بیرون زدم. صدای داد و فریاد پدرم و نفرین مادرم به گوش می‌رسید. به محض بیرون رفتن، با مصطفی که در حال پیاده شدن از ماشین پلیس بود، مواجه شدم. با سردرگمی به لب پاره‌ شده‌ام نگاه کرد. صدای داد پدرم نزدیک‌تر شد و شروع به دویدن کردم.

چند همسایه از پنجره نگاه می‌کرد و مغازه دارها از مغازه‌شان بیرون آمده بودند. پدرم دنبالم می‌دوید و کفشش را به طرفم پرت می‌کرد. اگر اسلحه دستش بود، قطعا شلیک می‌کرد. چشم و گوشم را روی همه چیز بستم و دویدم. فقط و فقط دویدم.

***

ویرایش شده توسط اوپاکاروفیل
ویراستاری | اوپاکاروفیل^^🤍
  • لایک 13

روایتی از بیداری اهریمن درون                                                               رمان از پیش باخته   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

love-wallpaper-2008101341521-scaled-1638

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت 11

روی نیمکت پارک نشسته بودم. هر کسی که رد میشد، به صورتم که از سیلی سرخ بود و لبم که پاره شده بود، نگاه می‌کرد. هوا کم- کم تاریک می‌شد.  ترسیده بودم. پنج ساعتی بود که داخل پارک نشسته بودم و جایی برای رفتن نداشتم. شماره مینا برای صدمین بار روی گوشیم افتاد.

به جز یک مادر و پسر کوچکش و یک زوج که کنار هم روی یک نیمکت نشسته بودند، کسی آن دور و اطراف نبود. خوشبختانه اثری از مواد فروش دیده نمی‌شد. از دکه کنار پارک کیک و شیر خریدم تا قار و قور شکمم را بخوابانم.

صدای اذان از مسجد نزدیک به گوشم می‌رسید. دفتر تلفن گوشیم را به امید پیدا کردن کسی که به من پناه دهد، زیر و رو کردم. شماره ناشناسی روی صفحه گوشیم افتاد. به آن توجهی نکردم. کوثر دوست دوران دبیرستانم، دانشگاه ارومیه قبول شده بود و خانه گرفته بود. تصمیم داشتم با او تماس بگیرم و پیشش بروم.

شماره‌اش را آوردم. ترس برم داشته بود. تا به حال تنهایی به شهر دوری مثل ارومیه نرفته بودم. به یاد روزی افتادم که ضربه چاقو خورده بودم. دستم لرزید و منصرف شدم.

شماره ناشناس پیامک داد و نوشته بود: « من مصطفام. جواب بده. واجبه.»

و دوباره زنگ زد. از پشت تلفن دست کسی به من نمی‌رسید. گوشی را جواب دادم:

- بله؟

صدای مصطفی در گوشم پیچید:

- کجا رفتی؟ همه رو نگران کردی؟       

داد زدم:

- تقصیر تو بود. رفتی به همه گفتی، من بهت گفته بودم جهنم میشه!

- برگرد خونه!

- نه! برگردم که بابا من رو بکشه.

- من با پدرت حرف زدم. کاری نمی‌کنه.

- به حرف تو که نیست. اون کاری رو که بخواد می‌کنه.

- من همه چیز رو بهش توضیح دادم.

- من برنمی‌گردم!

گوشی را قطع کردم. هوا هنوز گرم بود. پارک خلوت شده بود. دوباره شماره کوثر را آوردم که صدایی از کنار گوشم گفت:

- برگرد خونه!

با شنیدن صدای مصطفی و دیدنش در لباس فرم پلیس جا خوردم. ایستادم، آماده فرار بودم، کوله‌ام را دستم گرفتم و گفتم:

- من رو از کجا پیدا کردی؟

به دکه اشاره کرد و گفت:

- ردیابی کارتت!

یک قدم به عقب برداشتم که گفت:

- پدرت سکته کرده، بردنش بیمارستان.، برگرد خونه! کاریت نداره، یعنی بخواد هم نمی‌تونه کاری کنه، نصف بدنش از کار افتاده!

یخ زده به مصطفی نگاه کردم و مشغول تحلیل حرف‌هایش شدم. از دست خودم عصبانی بودم که با شنیدن این خبر، بیشتر خوشحال شدم تا ناراحت! به ماشین پلیس در چند متریمان اشاره کرد و گفت:

- سوار شو! می‌برمت بیمارستان.

پشت سرش به راه افتادم. داخل ماشین کسی نبود، خودش راننده بود، خیالم راحت شد و روی صندلی جلو نشستم. بعد از پنج دقیقه رانندگی آهسته پرسید:

- کجا می‌خواستی بری؟

- جایی که دست بابام بهم نرسه، رفتی همه محل رو پر کردی.

- من به کسی نگفتم. وقتی داشتم به همکارم توضیح می‌دادم، سرباز شنیده و به بقیه گفته. چند ماه به خدمتش اضافه کردم تا ادب بشه اخبار کلانتری رو بیرون نبره.

- دیگه چه فایده؟ همه فهمیدند.

- خودم با پدرت حرف زدم اما از قبلش ناخوش بود. وقتی لبش کج شد، فهمیدم سکته کرده. سریع رسوندمش بیمارستان.

پشت چراغ قرمز ایستاد. به بیرون نگاه کردم. از ماشین کناری، صدای خنده سه دختر جوان که شال‌هایشان روی شانه‌شان بود به گوش می‌رسید. مصطفی گفت:

- چرا دستت چاقو خورد؟

آب از سرم گذشته بود. به همین خاطر گفتم:

- اون روز قرار بود با دوستم الهه به نمایشگاه نقاشی اراک بریم. بابا اجازه نمی‌داد. به دروغ بهش گفتم با هیئت مدرسه می‌رم جمکران!

صدای (نچ- نچ) اش را شنیدم. حتما فکر می‌کرد من همه کاری در زندگیم انجام دادم. روسریم را مرتب کردم و گفتم:

- الهه نگران بود اتوبوس بره، تا ترمینال تاکسی گرفت. اما تاکسی ما رو برد بیرون شهر. هر چی من و الهه جیغ می‌زدیم فایده نداشت.

به نیم رخ مصطفی نگاه کردم که اخم‌هایش را در هم کشیده بود. با به یادآوری آن روز در بدنم لرز نشست. من و الهه جیغ می‌زدیم و سعی می‌کردیم فرار کنیم. زمانی که مرد راننده چاقویش را درآورد، جیغ زدنمان قطع شد. نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم:

- از دستشون به زحمت فرار کردیم اما من چاقو خوردم. اگه به پلیس می‌گفتم، بابا می‌فهمید. تصمیم گرفتم به کسی به جز یحیی نگم.

گلویش را صاف کرد و پرسید:

- به یحیی علاقه داری؟

جواب من زودتر از اتمام سوالش از دهانم بیرون پرید:

- نه!

چرخید، به من نگاه کرد و دوباره حواسش را به رانندگی داد. توضیح دادم:

- من به یحیی زنگ زدم چون دکتر بود. می‌ترسیدم از شدت خونریزی بمیرم. حسابی ترسیده بودم.

چیزی نگفت که نشانه خوبی نبود. تا رسیدن به بیمارستان ساکت بود و تنها به یک خداحافظی خشک و خالی اکتفا کرد.

***

ویرایش شده توسط اوپاکاروفیل
ویراستاری | اوپاکاروفیل^^🤍
  • لایک 13

روایتی از بیداری اهریمن درون                                                               رمان از پیش باخته   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

love-wallpaper-2008101341521-scaled-1638

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت 12

به مردی نگاه کردم که کارتن ظروف آشپزخانه را داخل کامیون می‌گذاشت. اعظم خانم با عبور از مقابل خانه‌مان پشت چشم نازک کرد. چند همسایه از پشت پنجره خانه‌شان مشغول تماشای اسباب کشی‌مان بودند. به مادرم اشاره کردم پدرم را که روی ویلچر نشسته بود، داخل تاکسی بنشاند. پدرم جثه لاغر و کوچکی داشت و مادرم به تنهایی از عهده این‌کار برمی‌آمد. خودم به قصد خرید چند وسیله ضروری به سوپر مارکت رفتم.

به سهیلا دوست دوران دبیرستانم که پشت صندوق بود با لبخند سلام کردم که خودش را به نشنیدن زد. از وقتی یحیی آزاد شده بود، این محله با ما سر لج افتاده بود. به سمت قفسه لوازم بهداشتی رفتم که با یحیی مواجه شدم. با دیدن من، قصد دور شدن کرد که گفتم:

- صبر کن!

یحیی دستی به موهای کوتاهش کشید و با اشاره به چند نفری که به ما نگاه می‌کردند، گفت:

- از این می‌ترسیدم که به سرم اومد، الان هم من و تو رو در حال حرف زدن ببینند واویلا میشه.

با ناراحتی گفتم:

- من که بیشتر تاوان دادم! کنکورم رو از دست دادم، همه محله نفرینمون می‌کنند. روزی نیست که یک مشت زباله داخل حیاطمون نریزند. بابام سکته کرده و نمی‌تونه یک طرف بدنش رو تکون بده.

با حرص از بین دندان‌هایش گفت:

- باید صبر می‌کردی. باید صبر می‌کردی تا قاتل پیدا بشه.

یحیی را تار می‌دیدم. پلک زدم و با پایین ریختن اشک‌هایم گفتم:

- تا وقتی تو اون تو بودی، هیچ کس دنبال قاتل نمی‌گشت. کی فکر می‌کرد برادر رضا اون رو بکشه. اون هم سر موادی که رضا از برادرش کش رفته بود و فروخته بود. هیچ کس نمی‌دونست رضا مواد می‌فروشه!

یحیی سر به زیر انداخت که ادامه دادم:

- اگر برادر رضا، زیبا خانم رو تهدید به مرگ نمی‌کرد، زیبا خانم نمیومد کلانتری و گزارشش رو بده. از دست پلیس هیچ کاری ساخته نبود.

یحیی سرش را تکان داد و گفت:

- یادت باشه با اعتراف تو، بیمارستان من رو بازجویی کرده که خارج از بیمارستان کسی رو که معلوم نبود از کجا چاقو خورده بخیه کردم.

سرم را پایین انداختم که گفت:

- اون موقع که داشتی این‌ها رو به مصطفی می‌گفتی، به این فکر نکردی که من کار غیرقانونی کردم، نه؟! به این فکر نکردی که ممکنه کارم رو از دست بدم؟!

حرف آخر را زد و گفت:

- کار خوبی می‌کنید که از این محل می‌رید. نه من، نه خانواده‌ام نمی‌خوایم هیچ وقت دیگه ببینیمتون!

یحیی به راه افتاد که صدایش زدم:

- یحیی!

برگشت و با تاسف گفت:

- تو باعث شد دیگه به کسی کمک نکنم. برو بهاره و پشت سرت رو نگاه نکن.

صدای پچ- پچ از همه طرف شنیده می‌شد. اشک‌هایم را پس زدم و با لوازمی که برداشته بودم، به طرف صندوق رفتم. با سهیلا حرفی نزدم و بیرون آمدم. تمام وسایلمان، داخل کامیون بود. پدرم روی صندلی جلو نشسته بود و من همراه مادر صندلی عقب نشستم. مادرم گفت:

- مینا گفت شاید فردا بتونه سر بزنه. خونواده شوهرش با سرکوفت‌هاشون زندگی رو براش جهنم کردند. گفت نمی‌خواد الان تو رو ببینه.

دستم را روی لبه پنجره گذاشتم و به بیرون نگاه کردم. مادر با سرزنش ادامه داد:

- همین رو می‌خواستی؟! امشب عقد مصطفی با سهیلا همون دوست دوران دبیرستانته که هیچ‌وقت دستشون به دهنشون نمی‌رسید. همین بدبختی رو می‌خواستی، نه؟!

هر چه در این مدت فکر کرده بودم مقصر را پیدا نکرده بودم. کسی این وسط مقصر نبود. رفتار پدرم، سکوت من و ترس از افراد فامیل و محله دست به دست هم داده بود، ذره- ذره مثل دانه‌های برف بر دامنه کوه جمع شده بود. با اعتراف من، این تل بهمن پایین ریخته و زندگی هر که را بر سر راهش بود، نابود کرده بود.  تاکسی پشت سر کامیون به راه افتاد و من برای نشنیدن حرف‌های زیرلبی مادرم، شروع به زمزمه آهنگی کردم.

 

پایان

1400/07/08

ویرایش شده توسط اوپاکاروفیل
ویراستاری | اوپاکاروفیل^^🤍
  • لایک 10
  • غمگین 3

روایتی از بیداری اهریمن درون                                                               رمان از پیش باخته   (در حال تایپ: اجتماعی، عاشقانه)

love-wallpaper-2008101341521-scaled-1638

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 ماه بعد...

@مدیر انتقال عزیزجان به بخش تکمیل شده منتقل بشه 

  • لایک 2

آفری از جنس فرشته!   👈    آفرودیت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

3 ساعت قبل، زهرارمضانی گفته است:

@مدیر انتقال عزیزجان به بخش تکمیل شده منتقل بشه 

داستان های تکمیل شده منتقل نمیشن چون فقط در صورتی ویراستاری میشن و میرن روی سایت که مقام آورده باشن. من حضور ذهن ندارم که این داستان مقام آورده یا نه.

@Z.A.D عزیزم داستان شما مقام آورده توی فراخوان ها؟

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

44 دقیقه قبل، مدیر انتقال گفته است:

داستان های تکمیل شده منتقل نمیشن چون فقط در صورتی ویراستاری میشن و میرن روی سایت که مقام آورده باشن. من حضور ذهن ندارم که این داستان مقام آورده یا نه.

@Z.A.D عزیزم داستان شما مقام آورده توی فراخوان ها؟

بله عزیزم داستان برنده فراخوان شده و مراحلش رو طی کرده 

  • لایک 1
  • تشکر 1

آفری از جنس فرشته!   👈    آفرودیت

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...