رفتن به مطلب

داستان کوتاه دردسر وارونه l معصومهE کاربر انجمن نودهشتیا


Masoome
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • کاربر منتخب

«به نام خالقِ لغاتِ واژگونش!»

نام داستان: دردسرِ وارونه

نام نویسنده: معصومهE

ژانر: طنز_عاشقانه

هدف: کسب تجربه در طنزنویسی

ساعاتِ پارتگذاری: نامعلوم

خلاصه:

من وارونه به دنیا نیامدم، وارونه رشد نکردم، وارونه هم دردسر نکشیدم! اصلا مشکل از من نبود؛ روزگار ساز مخالف نزد و من واردِ یک بازیِ برعکس نشدم. چرا همه‌ی افعالِ من نفی نیستند؟ من از وقتی به دنیا نیامدم، اسمم نشد دردسرِ وارونه!

پ.ن: دوست عزیز افعال رو به صورتِ متضاد بخون!

polish_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB

عقرب   🤍  خشاب

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

«پارت اول»

- کسی داخله؟

رضایت دادم و نگاه از متن‌های نامفهومِ کتابِ فیزیکِ در دستم که با یک دقیقه خواندنِ هر خطش، مجبور می‌شدم ده دقیقه دوباره از اول بخوانم و تمامِ کلماتش را در ذهنِ بی‌بخارم حلاجی کنم، گرفتم و سرم که بالا را نشانه رفت، خیره به صورتِ پدرم و خمیازه‌ای که دهانش را از مکانِ اصلی تا نوکِ شست پایش کش داده بود، لب گشودم:

- نه!

سری تکان داد که با فهمیدنِ جوابِ چپه‌ای که زبانِ وامانده‌ام در دهان با چرخشی از سوی دیگر بر لبانم نشانده بود، دستِ راستم بالا آمد و محکم روی دهانم کوبیده شد. شوکه، نگاهم را به او دادم که دستش روی دستگیره‌ی در می‌لغزید و همان دم بی‌اراده، دستم را از روی دهانم پایین کشاندم و با صدایی نسبتاً بلند، خطاب به او گفتم:

- نه بابا، نه!

او که در عالمِ رویا سیر می‌کرد و خوابِ هفت پادشاهی که بر موزاییک‌های کله‌ی طاس و براقش، روی تخت نشسته و حکمرانی می‌کردند را می‌دید، «باشه بابا، فهمیدم.»ای خواب آلود را از دریچه‌ی دهانش خارج کرده و به سویم راند.

دستگیره‌ی در را رو به پایین کشید و چشمتان روز بد نبیند، جیغی از عمو محسن برخاست که ثانیه‌ای فکر کردم روح مادرم در جلدش دمید. خودم را به مقصدِ کوچه‌ی علی چپ راندم و سوت زنان، در و دیوارِ کرم رنگِ خانه را از نظر می‌گذراندم.

صدای بلند و لحنِ تازیانه زننده‌ی عمو که خطاب به پدرم بلند شده و خاندانش را موردِ عنایت قرار داده بود، از لاله‌ی گوش‌هایم گذر کرد. هرچند برایش مهم نبود که اجدادش با پدرم یکی هستند و او در اصل، آبا و اجدادِ خودش را به بندِ تازیانه می‌کشید.

- محسن بابا نمی‌دونستم اون تویی که.

اصلا به من چه؟ وقتی پس از هجده سال به این معکوس بودنِ سخنانِ من عادت نکرده بودند، چه کاری از دستم برمی‌آمد؟ تقصیر خودِ پدرم بود! می‌خواست از اول حرف‌های من را به درستی برای خودش هجی کند تا گیرِ ببرِ زخمی‌ای چون برادرش نیفتد!

همچنان بی‌حواس، نگاهم را سوی خط به خطِ کتابِ فیزیک نشاندم و سعی کردم خودم را مشغولِ درس کنم. مداد نوکیِ قرمز رنگم را از میانِ دو برگِ کاغذِ کتاب برداشته و درحالی که مغزم مدام با ارورِ چهارصد و نُه روبه‌رو بود، با خواندنِ هر کلمه‌، حس می‌کردم بوی دودی که نشأت گرفته از مغزم بود، بینی‌ام را مزین می‌کرد.

@masoo @Otayehs @.Aryana. @mahdiye11

polish_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB

عقرب   🤍  خشاب

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...