رفتن به مطلب

رمان غرور افسار گسیخته | _Bahar_ کاربر انجمن نودهشتیا


_Bahar_
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

رمان: غرور افسار گسیخته

نویسنده: بهار

مقدمه:
می رفتی

می رفتی

و من رفتنت را به نظاره نشسته بودم

از پشت پنجره های غرور

ناله های شعر سکوتم را

در دفترم سرودم

با رفتنت ای ساحل آرامیده

من این چنین بیخودانه

سیلی خور امواج تنهایی ها...

دیروز بودن هایمان از خاطرم گذشت

شکوه عشق

در وداعی تلخ با همسر جنون

رفتی

رفتی و من از پشت پنجره های غرور

هنوز

هنوز به انتظار لبخندت می کنم مرور...

تو...

من...چقدر صبور

عشق...

غرور...

این همه از هم دور

دور....

دور...
                        
خلاصه : 

آهای مرد ، صبر کن.

او تند قدم برمیداشت و من بی محابا و با عجله در پشت سرش می دویدم و او را دعوت میکردم تا بایستد و بگوید آن لعل قرمز رنگ که بر گردنم آویخت چه بود.

لحظه ای فاصله ی بین من و او کم شد و من چنگ زدم به گوشه پالتوی مشکی رنگش و در همان حین محکم برخورد کردم به زمین.

 صبر کن کجا میری؟-

-بر گشت و نگام کرد و من لحظه ای توی اون دو گوی مشکی رنگ ، برق اشک رو دیدم .

- خودت خواستی. یادت نیست؟

- بمون. لطفا

و هق زدم و روی آسفالت خیس ، همون طور که گوشه پالتوشو چنگ زده بودم ، توی خودم جمع شدم و دوباره خواهشم را حقیرانه به زبون آوردم.

از خواب پریدم. از پیشونی ام عرق میریخت. همه بودن ، جز اون که باید می بود. جز پدرم که دوسال پیش از دستش دادم و مادری که تحقیر آمیز ولم کرد و همه اونایی که تنها دلیل موندن شون من بودم پول بود و پول!


پارت اول
کفش های پاشنه بلند مشکی رنگمو روی زمین گذاشتم و از ماشین اومدم پایین.
یه باغ ، سرتاسر درخت و یه جاده شنی که بین همه درخت های سمت راست و چپ فاصله ایجاد کرده بود.
چشم از بلندی درختها که سر به فلک کشیده بودن گرفتم و دوختم به همه اونایی که با یونیفرم مشکی رنگشون بهم تعظیم کرده بودن. سوییچ رو از حلقه، بین دو انگشت شست و اشاره ام گرفتم و دراز کردم سمتشون.
و بدون حرف راه افتادم سمت عمارت ، سه پله مقابلم رو بی توجه به صدای پاشنه های کفشم طی کردم و ثانیه ای صبر کافی بود تا در چوبی بزرگ عمارت باز بشه.
وارد سالن نسبتا بزرگ عمارت شدم و کفش مشکی رنگمو با دمپایی های صندل سفید عوض کردم و به کمک ثمین راه افتادم سمت پذیرایی. در کمتر از چند دقیقه ، شکوه و عظمت عمارت جلوی چشمم به تصویر کشیده شد. سرامیک هایی سفید ، چند دست مبل که جای جای پذیرایی چیده شده بودن و عتیقه ها و دکوری های که اکثرا خرید خود بابا از کشورهای مختلف بود.
بی توجه به همه چیز هایی که در نگاه اول هر کسی رو خیره خودش میکرد از مجسمه تمام اسکلت گوزن گرفته تا لوستر و تلویزون و چیزهای دیگه ، راه افتادم سمت اتاقم..
-خانم نهار آماده ست.
نگاهی گذرا به چهره ثمین انداختم. چشم و ابروی درشت حنایی رنگ داشت با لب و دهنی متناسب و پوستی سفید. در کل چهره ای نمکین داشت.همون طور که راه اتاق رو در پیش میگرفتم ، گفتم :
- برمیگردم.
سالن طبقه دوم ، تشکیل شده از 12 درب چوبی قهوه ای رنگ که هر کدوم متصل میشد به یک اتاق . اتاق ابتدای سالن متعلق به من و اتاق مجاور اتاق من ، متعلق به ساحل و یکی دیگه از اتاق ها هم به نام سهیل بود و بقیه معمولا خوابگاهی موقت بود برای مهمون هایی که شبی یا شبهایی مهمان بودند.
بی توجه به کسی که در حال تمیز کردن پنجره بزرگ و طویل ته راهرو بود وارد اتاقم شدم.
بعد ورود همه اصول و قواعد دایه رو از یاد برده و خودمو پرت کردم روی تخت یک و نیم نفره یشمی رنگ که دور تا دورش حریری سفید رنگ کشیده شده بود.
بعد از اینکه فکر کردم خستگی ام تا حدودی از تنم در رفته ، مانتوی مشکی رنگ کوتاه و کرپ جنس مو از تن کندم و با بلیز و شلواری سورمه ای رنگ تعویض کردم. مقنعه مو از سر کشیدم و موهایی که بلندی شان تا گودی کمرم میرسید رو دوباره بستم و به پایین رفتم.
صدای دایه که از راهرو به گوش میرسید منو روی پله های تقریبا زیاد که تعدادشون به 16 تایی میرسید ، متوقف کرد.
-آتاناز
بدون حرف برگشتم و پله پشت سرمو طی کردم تا قدمی به دایه نزدیک شم.
-آقای شفیع تماس گرفت و گفت آخر هفته باید برای یک قرار داد کاری بری برایتون.
سری تکون دادم.
-بگو ویلای برایتون و آماده کنن.
-پیش آقای رسام حتما برو ، بنده خدا دلتنگته!
- به فکرش هستم.

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 3
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 2

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

_چند تا پله ی دیگه رو هم طی کردم و راه رو کج کردم تا برم ناهار بخورم ... صندلی رو کشیدم عقب که باعث شد صدای جیغ مانندی بلند بشه... نشستم روی صندلی ...چشم دوختم به میز ناهار خوری شش نفری که یه ناهار مفصل با تمام مخلفات چیده شده بود روش از شدت گرسنگی خواستم شروع کنم که یاد دایه افتادم... منتظر شدم تا دایه بیاد ...خیلی طول نکشید تا دایه اومد و با هم شروع کردیم به خوردن غذامون ..
دایه پرسید:
دایه_ ویلای برایتون رو اماده کردم ..برای کی بلیط رزرو کنم؟
_کمی فکر کردم بعد با حالت و قیافه سوالی رو کردم به دایه و پرسیدم ....امروز چند شنبس؟
دایه با اعتراض_آتا
_ خب فراموش کردم دایه ببخشید قول میدم حواسمو جمع کنم و با چشمای به قول خودم گربه شرک نگاهش کردم ...فکر کنم تاثیر گذار بود چون گفت:
دایه_دوشنبه
_ اها پس برای پس فردا رزرو کن ...دیدم دایه با حالت سوالی نگام کرد که زود گفتم ...میخوام یکی دو روز پیش بابابزرگ باشم همه کارای شرکت رو انجام دادم اگه یکی دو روز نباشم کارا عقب نمیوفتن.
دایه _ چی بگم والا باشه پس برای پس فردا میگم‌رزرو کنن.
_بهش لبخند زدمو تشکر کردم...
بعد از خوردن ناهار تشکر کردم و بعد از زدن مسواک رفتم تو اتاق خودم تا یکم مطالعه کنم یک ساعتی بود که داشتم مطالعه میکردم کتاب رو کنار گذاشتم حوصله ام خیلی سر رفته بود به خاطر همین تصمیم گرفتم به پدر بزرگ زنگ بزنم ...
تلفن رو برداشتم و شماره رو گرفتم ...بعد از سومین بوق صدای شاد سهیل پیچید تو گوشی ...
سهیل _ بَه سلام آتا خانم خودم چه عجب شما به ما زنگیدی یکمی از اون وقت شریفتون رو برای ما هم بزارید ضرر نمیکنیدا... در حالی که خندم گرفته بود گفتم:
_ سلام منم خوبم شما چطورید سهیل جان؟ پدر بزرگ و ساحل چطورن خوبن؟ چه خبر ؟هنوز خواستم ادامه بدم به بقیه سوالات که سهیل پرید تو حرفم و با خنده گفت:
سهیل_ هووووی دختر چقدر تند میری صبر کن منم سوار شم...اره همه خوبیم تو چطوری؟ بابا تیر بارونمون کردی
_ اوه شرمنده خیلی دلم براتون تنگ شده بود خب ...
سهیل _باشه بابا فهمیدم .....آتا از من خداحافظ..
_(چقدر هم که تو حرف زدی؟) باش خداحافظ...همین که خداحافظی کردم صدای ساحل تو گوشی پیچید..
ساحل_ سلام عزیزم خوبی؟
_سلام ساحل جون من خوبم تو چطوری؟
ساحل_ هی بدک نیستم چه خبر از درس و دانشگات و شرکت ؟
_ همه چی خوبه و خوب پیش میره ممنون
ساحل_ بابا میخواد باهات صحبت کنه ..
_ باشه عزیزم پس خداحافظ بزار بعداً مفصل با هم صحبت میکنیم.
ساحل با خنده گفت:
ساحل_ اوهوم حتما عزیزم فعلا خداحافظ
_ خداحافظ عزیزم ....منتظر شدم تا تلفن رو بده به بابا بزرگ ...خیلی منتظر نشدم که صدای بابابزرگ تو گوشی پیچید..
پدر بزرگ_ سلام آتای عزیزم ..
_ سلام پدر بزرگ خودم چطوری شما؟
پدر بزرگ_ با شنیدن صدای تو بهتر شدم عزیزم همه چی خوبه؟
_ بله همه چی خوبه پدر بزرگ (مردد بودم که بگم یا نه که دلو زدم به دریا و....) فقط....
پدر بزرگ _ فقط چی؟
_ هیچی پدر جونم ولش کنید ...
پدر بزرگ _ عه آتا قرار بود هر کاری داشتی فقط به خودم بگی تا حلش کنم..
_ باشه پدربزرگ خوبم
پدر بزرگ_ خوب حالا بگو تا بیینم چیکار میتونم بکنم..
_ اممم راستش الان دیگه داریم به اخرای ترم نزدیک میشیم و درسام سنگین تر میشه کارای شرکت هم هست نمیدونم چیکار کنم..
پدر بزرگ_ خب باشه بابا جون ببینم چیکار میتونم بکنم بهت خبر میدم
_ خیلی خیلی ممنونم پدر بزرگ
پدر بزرگ_ وظیفمه دخترم ...راستی تو هم برای مهمونی دعوت شدی؟
_ اره راستی اخر هفته که اومدم برایتون یه سر هم میام لندن.
پدر بزرگ_ باشه بابا برو به کارات برس به امید دیدار
_ خداحافظ
بعد از اینکه با تلفن صحبت کردم یه چرت بعد از ظهری زدم ..
وقتی از خواب بیدار شدم ساعت 2:30شده بود قرار بود ساعت 4 برم شرکت پس وقت بود....
یه دوش 20 دقیقه ای گرفتم و اومدم بیرون رفتم سر کمد لباسام و یه تاپ و شلوارک آبی نفتی برداشتم و پوشیدم بعد هم رفتم جلو آینه درایورم تا کمی آرایش کنم .. اول کرم زدم بعد ریمل ابروهامم لیفت کردم و برق لب صورتی هم زدم و تمام ....
به خودم توی آینه نگاه کردم چشمای آهویی ، ابروهای متوسط خوش فرم ،بینی خوش فرم عروسکی، لب های غنچه خوش فرم، رنگ چشمامم خیلی خاص هست دور مشکی و رنگشم تو مایه های آبی نفتی متمایل به سبز جلبکی...بعد از دست کشیدن خودم از آینه رفتم تا برم طبقه پایین... همون طور که پله ها رو دوتا یکی میومدم پایین (میدونید چون حوصله ندارم یکی یکی و مثل شاهزاده خانوما برم پایین اعصابم خورد میشه...) دایه هم چون میدونست من اعصابم خورد میشه و همیشه پله ها رو همینطوری میرم پایین همیشه حرص میخورد و باهام کل کل میکرد تا منو قانع کنه ولی خب... من هیچ وقت قانع نشدم....
سریع رفتم تو حیاط که سمت چپش یه استخر که به صورت خیلی زیبایی کاشی کاری شده بود،سمت راست هم یه فضای سبز خوشگل که واسه دویدن عالی بود خیلی جلو تر هم که درب بزرگ و آهنی مشکی سفید حیاط قرار داشت که کنارش یه راهروی بزرگ موزاییک شده برای پارک کردن ماشین ها بود، هدفم که از اول مشخص بود ...از بین درخت های سر به فلک کشیده رد شدم و به تاب ته حیاط رسیدم ...اونجا همیشه بهم آرامش میداد به خاطر همین همیشه میرفتم اونجا دو طرف گل کاری شده بود و تاب آهنی دو نفره وسط بود و نمای زیبایی رو ایجاد کرده بود هر وقت میومدم اینجا گوشیم و هندزفری مو هم با خودم میاوردم تا کمی اهنگ گوش کنم میخواستم اهنگ مورد علاقه مو پلی کنم که دیدم پدربزرگ تماس گرفته ،تماس رو وصل کردم ..
_ سلام پدر بزرگ اتفاقی افتاده که این وقت روز دوباره تماس گرفتین ؟؟
پدر بزرگ_ سلام دخترم نه بابا جون در رابطه با کمکی که خواستی تماس گرفتم بهت خبر خوبی رو بدم..
_ واقعا؟؟
پدر بزرگ‌_ اره باباجون ..یکی از دوستام که اصلیتشون ایرانی هست ولی لندن زندگی میکنن باهاشون صحبت کردم قرار شد بهت کمک کنه...
_ وای پدر بزرگ واقعا ممنونم دیگه نمیدونستم باید چیکار کنم
پدر بزرگ_ خوب خوشحالم که کارت درست شد دخترم امیدوارم زودتر ببینمت راستی یکی از اتاق ها رو اماده کن برای مهمونتون باباجون، زشته میخواد به ما کمک کنه بره هتل.... حالا هم اگه کاری نداری به امید دیدار فقط دیگه تکرار نکنم باباجون
_ باشه چشم پدر بزرگ به امید دیدار .......و تماس رو قطع کردم ...
از اینکه دوست بابا بزرگم میخواد بهم کمک کنه خیلی خوشحالم چون کارام راحت تر و سریع تر پیش میره... لبخندی زدمو هندزفری رو زدم تو گوشم و اهنگ مورد علاقه ام رو که بهم ارامش میداد پلی کردمو چشمامو بستم:

نگام افتاد چند بار به صورتت انگار دل من اروم میشد با ریز نگات هر بار ارزوم این بود فقط یه بار دیگه ببینمت انگار خدا خواسته که من چشمای تورو ببینم هی آروم میکنی حال بد منو میدونی تو تکی آروم جون من چشام خیره به چشای تو میشه عاشقت میشم تو نگات درمون من خودت میدونی انقده میخوامت هیشکی ندیدم رو دست بخوادت زدم رو دست عاشقای شهر آروم جون من قلب من میخوادت آروم میکنی حال بد منو میدونی تو تکی آروم جون من چشام خیره به چشای تو میشه عاشقت میشم تو نگات درمون من خودت میدونی انقده میخوامت هیشکی ندیدم رو دست من بخوادت زدم رو دست عاشقای شهر اروم جون من قلب میخوادت... بارون بزنه روی گونت هر قطره اش یه بهونه اس که مارو به سمت هم کشید فک کنیم عاشقانه اس ولی این حس من نیست که بگم اره عاشقتم آخه من دلی میخوامت خودتم اینو میدونی من... همه جوره پایه دلتم وصله دل تو هم به من اینو بدون برات میمیرم نه برای همه که نه فقط برای تویی که وسط قلبم قفل زدی به من عشق من تکی تو برام بمونی همیشه برای من...... آروم میکنی حال بد منو میدونی تو تکی آروم جون من چشام خیره به چشای تو میشه عاشقت میشم تو. نگات درمون من خودت میدونی انقده میخوامت هیشکی ندیدم رو دست من بخوادت زدم رو دست عاشقای شهر آروم جون من قلب من فدات هی.. آروم میکنی حال بد منو میدونی تو تکی اروم جون من چشام خیره به چشای تو میشه عاشقت میشم تو نگات درمون من خودت میدونی انقده میخوامت هیشکی ندیدم رو دست من بخوادت زدم رو دست عاشقای شهر آروم جون من قلب من فدات هی...... آقا یه دقه واستا یه برژینگ گیتارم بریم.. بریم یک.... دو.... آروم میکنی حال بد منو میدونی تو تکی اروم جون من چشام خیره به چشای تو میشه عاشقت میشم تو نگات درمون من خودت میدونی انقده میخوامت هیشکی ندیدم رو دست من بخوادت زدم رو دست عاشقای شهر اروم جون من قبل من فدات هی.(اهنگ آروم جونم از امیر خوشنگار)


  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم:
بعد از اینکه اهنگ تموم شد یه آرامش خاصی تمام وجودم رو فرار گرفت به سمت ساختمان به راه افتادم و بعد از رد کردن درخت های سربه فلک کشیده جلوی درب ساختمان بودم از روی چند تا پله های بزرگ ای که به حالت نیم دایره ای از سمت راست درب تا سمت چت امتداد داشت گذشتم. و. وارد خونه دوبلکسم شدم... تمام دکوراسیون خونه مدرن و به سلیقه من همشون مشکی و سفید بود... یک دست مبل راحتی مشکی چرم همراه به روز ترین تلویزیون در ضلع شرقی خونه قرار داشت و کمی اونطرف تر یه میز ناهار خوری بزرگ دور و دراز برای وقت هایی که مهمونی داریم و... یک دست مبل سلطنتی سفید در ضلع شمالی خونه قرار داشت ... آشپز خونه هم که در ضلع غربی خونه واقع شده بود و چند اتاق برای خدمت کار ها در کنارش بود. اتاق ها در طبقه بالا بودن که با بیست پله مارپیچ به طبقه پایین وصل میشدن که اونا و تمام وسایل آشپز خونه هم مشکی سفید بودن... از پله ها بالا رفتم که به اتاقم برم طبقه بالا هم دو تا راه رو داره که یکی از راه رو ها اتاق ها و راه روی دیگه باشگاه و میز گلف ویه استخر داخل خونه که از استخر حیاط کوچیکتره...
داخل اتاقم شدم تا اماده بشم که به شرکت برم هنوز ساعت 3:30 بود و من نیم ساعت وقت داشتم تا اماده بشم..
رفتم سراغ کمد لباس هام... شلوار جین مشکی و مانتو عروسکی سفیدم و شال مشکی سفید مو کنار گذاشتم و رفتم سراغ آینه تا یکم آرایش کنم زیاد اهل آرایش غلیظ نبودم به خاطر همین یه کرم ضد آفتاب قوی زدم و مژه هامو فر کردم و ریمل زدم و ابروهامم لیفت کردم یه رژلب کالباسی کمرنگ هم زدم و تمام... بعد از پوشیدن لباس ها کیف مشکی سفیدمو هم برداشتم و بعد از پوشیدن کفش های آل استار مشکی سفید از خونه رفتم بیرون ... امروز قصد داشتم ماشین (بی ام و) سفیدمو بردارم و همین کارم کردم بعد از سوار شدن به سمت شرکت راه افتادم... کم کم داشتم تا رسیدن به شرکت حوصلم سر میرفت که دستمو بردم سمت پخش و روشنش کردم که صدای اهنگ داخل ماشین پخش شد:
اون مثل مانکن بود همش تو زاویه با من بود حالتاش تغییر نمیکرد تکلیف عشقمون روشن بود هر وقت طلبکار عشقش شدم ازم دور تر میشد انگار واسه مرگ این عشق همه چیز جور تر میشد... همیشه نمیشه جنگید با این همه سردی نمیشه بری و هر وقت بخوای برگردی یه روزی میفهمی چقدر به من بد کردی میدونم میدونم.... نمیخوام بباره بارونی که دلگیره از روزی که رفتی بهونتو میگیره این قلب وامونده هنوز رو عشق تو گیره میدونم میدونم... مگه بهت نگفته بودم. پای تو میمونم غمت تمام زندگیمه آره من دیوونم عشقت باهامه تو همه خاطره هامه عزیزم با من که کل زندگیمی واسه چی بی رحمی هیشکی برات شبیه من نیست یه روزی میفهمی روزی که دیره تو منو یادت نمیره عزیزم.... همیشه نمیشه جنگید با این همه سردی نمیشه بری و هر وقت بخوای برگردی یه روزی میفهمی چقدر به من بد کردی میدونم میدونم.... نمیخوام بباره بارونی که دلگیره از روزی که رفتی بهونتو میگیره این قلب وامونده هنوز رو عشق تو گیره میدونم میدونم
اون مثل مانکن بود(آهنگ مانکن از فرزاد فرزین)
اه حالم به هم خورد هر اهنگی میزنی یا عشق و عاشقیه یا شکست عشقی ادم حالش بهم میخوره دیگه اه... دیگه اهنگ گوش ندادم و پخش رو خاموش کردم... همزمان چراغ قرمز شد و من پام رو روی ترمز گرفتم داشتم به چراغ راهنما نگاه میکردم تا سبز شدنش رو شاهد باشم که دیدم شیشه ماشین کناریم پایین اومد و فهمیدم چند تا پسر جوون تو ماشین هستن چون صدای یکی شون اومد که گفت:
پسر جوون_ هی جوجو خوشگله نمیخوای همراهیت کنم؟ و با هم خندیدن
منم خودمو یکم به طرفشون کج کردم یه پوز خند که باعث شد حرص شون بگیره و عصبانی بشن رو لبم نشوندم و عینک دودیمو که روسرم گذاشته بودم رو با یه حالت باکلاس گذاشتم رو چشمام که همزمان چراغ سبز شد و من به راه افتادم و از اونا دور شدم اصلا از پسرا خوشم نمیاد و همیشه باهاشون مشکل داشتم....
اون روز رفتم شرکت و کار های شرکت رو انجام دادم تا کار ها توی این چند روزی که نیستم عقب نیوفته.
شب که رسیدم خونه بعد از سلام کردن با دایه و خدمتکارا مستقیم رفتم تو اتاقم و وقتی لباسام رو با لباس راحتی (یه هودی قهوه ای کرمی با شلوارک ستش) تعویض کردم رفتم پایین تا شام بخورم....
همینطور که از پله ها پایین میومدم رفتم به طرف مبل های راحتی تا اماده شدن و چیدن میز یکم تلوزیون ببینم داشتم کانال های ماهواره رو هی بالا، پایین میکردم که یکی از خدمتکارا که اسمش ثمین بود اومد و گفت:
ثمین_ ببخشید خانم شام آمادس...
_باشه اومدم.
تلویزیون رو خاموش کردم و به طرف آشپز خونه به راه افتادم قبلشم دستامو شستم... وقتی به آشپز خونه رسیدم دایه زودتر از من سر میز شام حاضر بود و منتظر بود تا من بیام میز روبه روی دایه رو عقب کشیدم و نشستم به میزی که پر بود از پیش غذا و غذای اصلی و دوغ وانواع نوشابه و ترشی جات و سبزی جات خیره شدم امشب لازانیا داشتیم غذای مورد علاقه من... بعد از بسم الله و آداب قبل از غذا خوردن ایرانی ها شروع کردیم به خوردن که دایه گفت:
دایه _ آتا بعد از غذا بیا میخوام باهات صحبت کنم
_باشه حتما دایه... و بقیه غذا خوردن در سکوت به پایان رسید.... بعد از اینکه غذا خوردن تموم شد با دایه رفتیم به سمت مبل های راحتی تا هم صحبت کنیم هم یکم تلوزیون ببینیم... دایه گفت: آقای رسام بهم اطلاع دادن که فردا مهمونمون به اینجا تشریف میارن...
_عه پس فردا میاد؟
دایه _ بله... و من میخواستم که با مهمونمون خوش برخورد باشی...
_ بچه که نیستم دایه خودم این چیزارو میدونم... ولی بازم چشم
دایه_ اوهوم... پس خوبه خیالم راحت شد.... و اینکه مهمونمون فردا قبل از ناهار میاد تا هم ناهار رو اینجا باشن و هم اینکه بعد از ظهر با هم برین شرکت تا همه جای شرکت رو بهش نشون بدی
_ باشه... حتما
دایه دیگه چیزی نگفت...
کمی گذشت، دیدم سکوت سنگینی بینمون به وجود اومده برای همین یکی ثمین رو صدا زدم:
_ ثمین؟؟؟...... ثمین!!!
ثمین سراسیمه پیش من اومد و گفت:
ثمین_بله خانوم کاری داشتید؟
_ بله یکم میوه و.... بیار میخوایم فیلم ببینیم سرگرم شیم...
ثمین_چشم خانوم الان...
ثمین رفت و من تلویزیون رو روشن کردم همون کانال که بود پاشت یه فیلم پخش میکرد پس چون حوصله کانال عوض کردن نداشتم گذاشتم تا همون رو ببینیم.... همون لحظه ثمین با دو تا دیگه از خدمتکار ها میز عسلی جلوی ما رو پر کرد از میوه تنقلات و شیرینی جات و خودشون رفتن... ما هم مشغول شدیم...
نیم ساعت گذشته بود و من دیگه کلافه شده بودم از فیلمی که میدیم پس اونجا نشستن رو جایز ندونستم و بلند شدم، همینطور که به سمت پله ها میرفتم با خودم غریدم: دیگه کم کم داره حالم به هم میخوره از هر چی نویسنده و کارگردان و بازیگر و فیلمه اخه که چی هر فیلم یا هر آهنگی رو که میزنس یا عشق و عاشقیه یا طرف شکست عشقی خورده یا تازه دارن ازدواج میکن یا و........... ای بابا دیگه خسته شدم اَه اَه اَه اَه
و رفتم تو اتاقم چون زیاد خسته بودم خیلی زود خوابم برد.

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت چهارم:
صبح با صدای در اتاق از خواب بیدار شدم...
_بله؟ بیا تو...... یکی از خدمتکارا:
خدمتکار_ سلام.. ببخشید خانم مزاحم خوابتون شدم... دایه گفتن بیدارتون کنم مهمون داریم.
_ باشه اومدم میتونی بری...
خدمتکار رفت و من با خودم فکر کردم که یعنی این وقت صبح کی میتونه باشه؟؟!!
بلند شدمو رفتم دستشویی یه آبی به دست و صورتم زدم و بعد از خشک. کردن باحوله رفتم جلو آینه....
یه کرم ضد افتاب زدم ابروهامم لیفت کردم یه رژ فندقی و قرمزه زدمو گوشه مژه هامو هم ریمل زدم اهل خط چشم کشیدن زیاد نبودم...
بعدش رفتم سر کمد لباس هام و یک شلوار جین مشکی با تونیک سفید و شال مشکی با صندل های سفیدم. پوشیدم و رفتم که برم پایین....
داشتم از پله ها میرفتم. پایین که دایه اومد سمتم..
_سلام صبح بخیر دایه، گفتن که مهمون.....
دایه نذاشت حرفم رو ادامه بدم و گفت:
دایه_ بله اون دوست آقای رسام. که قرار بود بهت تو کارای شرکت کمک کنه تشریف اوردن...
_ اها پس ایشون اومدن... کجا هستن الان؟
دایه_ تو پذیرایی هستن..
دایه راه افتاد به سمت پذیرایی و منم به دنبالش به راه افتادم...
وای خدا این که پسره اه اه اه اینم از شانس بسیار عالی من... خدایا فقط بتونم تحملش کنم تا کارم راه بیوفته
اون فرد که تا الان پشت به ما بود با حس اینکه کسی در اونجا حضور داره از جاش برخاست و جلومون ایستاد...
دایه به من اشاره کرد تا اول من سلام کنم و خوش امد بگم... منم با بی میلی نفسمو بیرون دادم و شروع کردم:
_سلام خیلی خوش امدید به اینجا لطفا راحت باشید و اینجا رو مثل خونه خودتون بدونید اقای...؟؟..( یادم اومد فامیلشم بلد نیستم) داشتم فسفر مغز میسوزوندم که خودشون بلاخره به حرف اومدن و گفتن:....
آقا_سلام خیلی ممنون من فلاح هستم آراز فلاح... و شما باید خانم رسام باشید درسته؟؟
_ بله درسته، از آشناییتون خوشوقتم آقای فلاح...
دایه_ خوب آقای فلاح، آتاناز جان بفرمایید بنشینید حتما آقای فلاح خسته هستن
با بی میلی روی یک مبل یک نفره نشستم و اقای.... اه چه فامیلیه اخه یادم. نمیاد اسمش چی بود!؟ آم...... اها آراز... و اقای اراز هم روبه روی من روی مبل دو نفره نشست دایه هم رفت تا به خدمتکار ها دستور پذیرایی رو بده...
به اقای اراز نیم نگاهی انداختم... چشم های خاکستری، بینی خوش فرم، ابروهای متوسط مردونه و لبایی که نه خیلی پهن بود نه خیلی نازک ولی خوش فرم و یکمی قلوه ای ، مژه های کوتاه ولی فِر با موهای مشکی که رو به بالا و به سمت کج متمایل بود و همچنین ته ریش داشت خیلی هم خوش استایل بود یه کت خاکستری هم رنگ چشماش و زیرش یه پیراهن با پس زمینه سفید و گل هایی با حالت خاص ابی_خاکستری و شلوار شیری رنگ دکمه اولی پیرهنشم باز گذاشته بود.... همینجور داشتم تجزیه و تحلیلش میکردم که فک کنم بدبخت بس که نگاهش کردم معذب شد و بحث رو پیش کشید...
آراز_ رشته تون چیه؟
_ با حالت خنگی گفتم بله؟
آراز _ چون آقای رسام گفتن اخرای ترم هستید و. میرید دانشگاه برام سوال شد کت رشته تون چیه؟
_ اها روانشناسی.. و شما چی؟
آراز _منم ریاضی فیزیک... و دوباره ادامه داد...
آراز_ آم... فکر کنم خیلی باید سخت و آزار دهنده باشه... چون باید کلی به حرف های مردم گوش کنی و اینطوری سردرد میگیره ادم درست میگم؟؟
من که نزدیک. بود اتیش بگیرم خودمو کنترل کردم و گفتم:
_ سخت در اشتباهید آقای محترم کسی که به یه چیزی علاقه داره از اون کار لذت میبره... و من فکر میکنم رشته ریاضی باید خیلی آزار دهنده باشه چون مغز ادم رو رگ به رگ میکنه و یه پوزخند خوشگل گوشه لبم نشوندم...(آخی دلم. خنک. شد)
آراز که فک. کنم از شدت عصبانیت قرمز شده بود گفت:
آراز _ نه اتفاقا خیلی هم برای علاقه مندانش شیرینه...
منم برای اینکه بیشتر حرص شو در بیارم با حالت تیکه انداختن جواب دادم:
_ باشه اصلا همینطوره که شما میگی
معلوم بود که چقدر عصبانی شده.... خواست چیزی بگه که دایه همراه خدمتکارا برای پذیرایی اومدن و آراز هم دیگه نتونست چیزی بگه... منم یه لبخند پیروزمندانه زدم که باعث شد در مرز انفجار برسه
دایه که اخلاق منو میدونست و پی به قضیه هم برد با چشم و ابرو اشاره میکرد که دیگه تکرار نشه منم شونه هام رو بالا انداختم که یعنی اون اول شروع کرد...
دایه_خوب آقای فلاح لندن چه خبر؟ پدر خوب هستن؟
آراز _ خبر مهمی نیست... بله پدر هم خوبن سلام. دارن خدمتتون
دایه _اوهوم... سلامت باشن... خوب نظرتون راجع به اینجا چیه؟ خوب همونطور که میدونید قرار برای یه مدت اینجا بمونید...
آراز با یه پوزخند که گوشه لبش بود رو به دایه گفت:
آراز_ امیدوارم بتونیم به اینجا عادت کنم...
دایه_ قطعا همینطور خواهد بود و یه نگاه خشمگین هم به من کرد...
یک ساعت بعد از اینکه از جناب فلاح پذیرایی شد و دایه و ایشون به بحث های اقتصادی و... ایران پرداختن رفتیم تا ناهار بخوریم ناهار اون روز قرمه سبزی بود چون دایه گفتن ایشون از لندن میان یه غذای اصیل ایرانی بخورن....
داشتیم غذا میخوردیم که دایه گفت:
دایه_آتا حواست به فردا که هست؟؟
_بله دایه حواسم هست.
دایه_ اوهوم پس خوبه... و روبه آراز ادامه داد... شما هم. میتونید بعد از ناهار برید و خوب استراحت کنید برای فردا.. خدمتکار ها اتاقتون رو بهتون نشون میدن..
آراز فقط سرشو. تکون داد و. من با حالت سوالی به دایه خیره شدم... که دایه گفت آقای فلاح برای مهمونی فردا با شما همراه میشن تا تنها نباشید... من که عصبانی شدم همونطور که داشتم خودمو کنترل میکردم گفتم:
_ دایه من میتونم خودم تنها برم من که دختر بچه 6 ساله نیستم...
دایه _ همین که گفتم آتا دیگه حرف نباشه
انقدر قاطع جمله شو گفت که کپ کردم و دیگه چیزی نگفتم
بعد از غذا که البته وقتی دایه گفت قراره با آقا آراز برم داشتم با غدا بازی میکردم داشتم همونطور میرفتم اتاقم که به دایه گفتم دایه یه لحظه بیاین اتاقم کارتون دارم...
دایه سرشو تکون داد و داشت به خدمتکارا دستور میداد تا اتاق آراز رو نشونش بدم...
داشتم میرفتم اتاقم که از شانس بد من اتاق آقای اراز روبه روی اتاق منه... همونطور که درب اتاقم رو باز میکردم با خودم غریدم:
_ خدایا شانس نمیدادی راضی تر بودم هوف
داخل اتاق نشستم و منتظر دایه شدم... خیلی نگذشت که درب اتاق به صدا در اومد
_بفرمایید تو
دایه در رو باز کرد و اومد تو اتاق....
منم شروع کردم به حرف زدن...
_دایه این چه کاری بود من که نیاز به محافظ یا همراه ندارم که گفتی ایشون بیاد...
دایه با حالت قاطع گفت: دستور آقای رسام بود و تو هم حق نداری حرفی بزنی آتا
منم که دیدم دستور پدر هست دیگه چیزی نگفتم و مجبور شدم تحمل کنم





  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم:
از وقتی فهمیدم میخوام با این آقای آراز برم خیلی دپرس شدم
_نفسمو با صدا بیرون دادم.... باید آماده بشم برم خرید... رفتم سر کمد لباس هام...
یه شال ترکیبی از سبز چمنی پرنگ تر و مشکی، یه مانتو جلو باز بلند مشکی، یه شلوار جین مشکی و در آخر هم کفش های آل استار سبز و مشکی مو برداشتم و بعد از آرایش همیشگی اونارو پوشیدم و اماده رفتن شدم که مثل سگ پشیمون شدم....
آراز_ خوب بریم!!
با حالت سوالی و خشمگین نگاهش کردم که گفت..
آراز_ این خانم دایه گفتن میرین خرید منم قبلش میخواستم برم گفتن با هم بریم...
منم که در آستانه انفجار بودم چند تا نفس عمیق کشیدم تا خودمو کنترل کنم... میدونستم رو حرف دایه نمیشه حرف زد ولی باید بهش میگفتم تا یکم آروم میشدم...
_دایه، دایه کجایین؟
داشتم با صدای بلند دایه رو صدا میزدم که آراز گفت:...
آراز_بی خود زحمت نکش قبل از رفتن گفتن میرن خونه خواهرشون...
ای خدا چرا من انقدر باید بد بخت باشم.... بدون اینکه به آراز تعارف بزنم از جلوش رد شدم و به سمت در خروجی رفتم فاصله درب خروجی تا ماشین مشکی رو طی کردم و سوار شدم، خواستم به آراز بی احترامی کنم که باهام نیاد.... ولی در عین ناباوری دیدم سوار ماشین شد.... یا خدا امروز رو بخیر بگذرون....
_ بله؟؟ کاری داشتین؟؟
آراز _ نه بریم!!
_خیلی پررویی من باید کی رو ببینم نمیخوام شما با من بیای..
آراز_سعی کن باهام کنار بیای به نفع خودته
_ نه مثل اینکه پررو تر از این حرفایی...
آراز _ خانم دایه گفتن من با شما بیام. و همین کار رو هم میکنم
دیگه..... از شدت حرص نتونستم حرف بزنم و برای اینکه وقتم تلف نشه راه افتادم و تا رسیدیم به مرکز خرید هر چی فحش بلد بودم زیر لب به این اقای فلاح دادم تا روحش شاد بشه
بلاخره به مرکز خرید رسیدم ( اره اصلا دوست ندارم بگم رسیدیم چون اصلا اون رو من آدم حساب نمیکنم ایش) حالا بفهمه چی تو ذهنم بهش گفتم...... یاخدا...
همینجور داشتم بدون اینکه فک کنم اون کنارمه از کنار مغازه ها رد میشدم که یه لباس دکلته سبز مخملی توجه مو جلب کرد... رفتم داخل مغازه فروشندش یه دختر چشم. مشکی قد متوسط بود با یه ارایش غلیظ و کنارش دوستش بود فک کنم که قدش از این یکی بلند تر و لباس های اسپرت کوتاه که اصلا بهش نمیومد
نشسته بودن به محض اینکه ما وارد شدیم از جاشون بلند شدن و به طرفمون اومدن و با چشماشون و ناز و عشوه بازی که همینطور داشتن به اراز نگاه میکردن و انگار نه انگار که من اونجا وجود دارم.گفتن... میتونم کمکتون کنم؟؟
_بله این لباس دکلته سبز رو میخواستم دختر قد بلند رفت تا برام بیاره پرو کنم دختر کوتاه تر هم که به اراز گفت.. شما چی میخواستین هر چی میخواین بگین براتون بیارم تخفیف هم برای شما استسنا هستش
اراز_ اگه چیزی بخوام بهتون میگم...
دختره_ میتونم شمارتونو داشته باشم تا همه خریداتونو مشتری ما باشین
اراز _ اصولا من به آدمای خوشگل شماره میدم..
دختره که حرصش گرفته بود و داشت منفجر میشد...
اوخی ضایع شد بچم... ایول خوشم اومد. خوب ضایعش کرد( تا الان دقت نکردم آراز چی پوشیده.... یه تیشرت چسب یشمی و یه شلوار اس لش مشکی)
اون دختر قد بلنده لباس رو اورد و من بدون اینکه حتی پرو کنم خریدمش میدونستم بهم میاد از مغازه بیرون اومدیم و بعد از اینکه آراز هم یک کت اسپرت خاکستری با شلوار جین طوسی برداشت دوباره رفتم تو یک بوتیک بدلیجات و یک گل سر سبز مخملی که همرنگ لباسم بود خریدم... وقتی خریدامون تموم شد از پاساژ زدیم. ییرون و راهی خونه شدیم....
انقدر خسته و کوفته بودم که نای راه رفتن نداشتم به خاطر همین خرید ها رو گذاشتم تا خدمتکارا بیارن و بدون اینکه با اراز حرف بزنم از ماشین پیاده شدم و رفتم داخل خونه و به ثمین گفتم که خریدامو بیاره بالا از پله ها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم از شدت خستگی زیاد شال و مانتومو در اوردم و با هون شالوار و تیشرت گشادم خودمو ولو کردم رو تخت و پشت به درب اتاق دراز کشیدم تا خستگیم در بره... یه دفعه درب اتاقم به صدا در اومد..... حتما ثمین خریدار رو اورده.... بدون اینکه برگردم سمت در گفتم بیا تو... در اتاق باز شد ومن گفتم ثمین بزار همونجا بعدا خودم درستش میکنم.... صدایی نشنیدم و بعد چند لحظه در اتاق بسته شد... ببینم مگه همیشه ثمین چشم، چشم و خانوم، خانوم نمیزد؟؟ ایندفعه چی شده بی خیال شدم و به خواب رفتم

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...