رفتن به مطلب

خاطرات Shadow | خون آشام


..ZAHRA..
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

gif_ersd.gif

❤𝐖𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐦𝐞𝐦𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬❤

@ Shadow

..اینجا خاطرات یک خون آشام اصیل ثبت خواهد شد..

هشدار و قوانین  ها را جدی بگیرید!

🌟کاربران محترم لطفا از دادن اسپم پرهیز کنید و با واکنش هایتان خون آشام محبوب خود را تشویق کنید🌟

خون آشام عزیز!

🌹🌹این گوی و این میدان🌹🌹

 

صاحب این دفتر:   @ Shadow

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 ماه بعد...

«خاطرات  خون‌آشام»

#پارت_یک 

شروع من...!

 

با کرختی چشم هام و باز کردم و یه سقف مشکی رنگ اتاقم خیره شدم، روز از نو روزی از نو، البته باید بگم شب از نو شبی از نو چون من شبها از ساعت ۹شب تا ۱۲ ظهر فردا بیدارم، بیخیال بازهم همون زندگی مخضرف و بدون هیچ هیجان خودم، خدایا واقعا تا کی میخواد این زندگی من باشه؟ خو آخه چرا واقعا؟

هوف ولی بازم کرمت و شکر، بلند شدم و هودی مشکی‌ام و که تا بالای زانوم بود و پوشیدم و شلوار اسلش مشکی رنگم و هم پام کردم کوله ام و برداشتم و کلاه هودی رو انداختم رو رو سرم و یواشکی از خونه زدم بیرون از کوچه پس کوچه ها گذشتم و از خونه دور شدم.

هیچکس تا الان نفهمیده تو این ۵سال که من شبها تا صبح خونه نیستم، صبح هم همه فکر می‌کنند میرم کارگاه پیش دوستام، هیچ علاقه ای به خورشید و نور ندارم و هروقت که زیر نور خورشید قرار می‌گیرم پوستم میسوزه و قرمز میشه مجبور میشم که ضدآفتاب بزنم و بیشتر هوای گرفته و ابری رو دوست دارم.

 

رسیدم سر خیابون که رادارهای گوشم فعال شد و صدای قدم هایی رو از پشت سرم شنیدم قدم هام و تند کردم صدای پا هم تند شد سریع پیچیدم تو یکی از کوچه ها و توی یکی از کوچه ها و توی تاریکی رفتم، ولی خب اون آدم سیاه پوش هم اومد تو کوچه و دنبالم گشت.

سعی کردم توی اون تاریکی دنبال چوب بگردم چون یکجورهایی حس خطر بهم دست داده بود، پام خورد به یک چیزی مثل میله ولی از شانس قشنگم آدم سیاه پوش صدای میله رو شنید و چرخید سمتم و آروم آروم اومد جلو نزدیک من شد آروم آروم خودم و کشیدم عقب توی یک آن چرخیدم و میله رو کوبیدم قسمتی بین گردنش که باعث میشد بیهوش بشه و خب بیهوش هم شد ولی یک حسی بهم القا شد مثلِ...

ویرایش شده توسط Shadow
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«خاطرات  خون‌آشام»

#پارت_دو

شروع من...!

 

بوی خون به بینی‌ام خورد، اول شک کردم ولی بینی‌ام و یکبار بالا کشیدم آره آره یک بویی مثل  خونه ولی  امکانش نیست که من بتونم بوی خون و انقدر تندوتیز تشخیص بدم!   یکهو  یادم افتاد که دو ماهی میشه با  بوی خون حالم تغییر می‌کنه و بزاق دهانم ترشح میشه و حس میکردم بهش نیاز دارم ولی الان فرق می‌کرد، عطش خیلی زیادی داشتم تشنه تر از هروقتی بودم  حس کردم لثه هام داره درد میگیره، فکم هم قفل شد و روی همدیگه فشار داده شد ولی خب چرا؟ 

نمی‌دونم چه اتفاقی افتاد که ناخودآگاه راه افتادم سمت آدمی که اونجا افتاده بود  برگردوندمش که اون بوی گس خون بیشتر تشنه ترم می‌کرد  منی که خیلی کم اتفاق میوفتاد تا دست و پام بلرزه شروع کرد به لرزیدن، زبونم و چندین بار روی لب‌هام کشیدم درد لثه هام زیاد شده بود  نفهمیدم چی شد که حمله کردم سمت اون آدم دستش و گرفتم و دندون هام و گذاشتم روی  ساعد دستش و شروع کردم به مکیدن خون‌های بدنش  و الان فهمیدم که خون خیلی لذیذتر از اون چیزیه که فکرش و می‌کردم، حتی لذیذ تر و خوش‌مزه تر از نوشابه یا دلستر و شربت!

سعی داشتم جلوی خودم و بگیرم ولی نمی‌شد بیشتر تشنه ی خون اون آدم شده بودم  و حس می‌کردم خیلی بهش نیاز دارم، نمی‌دونم چقدر گذشت که صدای آه و ناله های اون مرد من و به خودم آورد زود عقب کشیدم حس کردم چشم هاش داره باز میشه، وای نه بدبخت میشدم اگر کسی من و می‌دید تند بلند شدم و شروع کردم به دویدن ولی حس کردم مدل دویدنم با همه دویدن ها فرق داره نگاهی به خودم انداختم که چشم هام گرد شد با تمام سرعت داشتم میدویدم حتی سریعتر از اونچه که فکرش رو هم می‌کنید!

از اون کوچه زدم بیرون رفتم سمت ویلای رفیق‌ام آرشید، خیلی زود رسیدم اونجا اوه چخبره؟ اینهمه رقص  نور و صدای بلند موزیک که تا هفتا خونه اونور تر می‌رفت از تو خونه چی میگه؟ زنگ در و زدم ولی خب با اون صدای بلند موزیک معلومه نمی‌شنوه با احتیاط به دورو اطرافم و سر خیابون نگاه کردم و رفتم جلو و در زدم که در باز شد یک غولتشن محترم دروباز کرد با صدای کلفتش گفت: بفرما؟

اوف گردنم درد گرفت چقدر این درازه! آب دهنم و قورت دادم و گفتم: عه سلام ببخشید من با آرشید کار داشتم میشه بگید بیاد؟

غولتشن:

- اونوقت شما کی باشی؟

- ای بابا چقدر سوال می‌پرسی بابا رفیقشم برو بهش بگو بیاد دیگه اه!

چپ چپ و ترسناک نگاهم کرد که اصلا بدون هیچ حسی نگاهش کردم  و رفت داخل در رو هم بست. باز با احتیاط اطراف و نگاه کردم  که صدای آرشیدا از پشت در اومد: کیه؟

- بابا منم آرشید درو باز کن بیام تو.

- تویی سایه؟ باشه  بیا داخل.

در و باز کرد و رفتم داخل باتعجب نگاهم کرد که سوالی نگاهش کردم گفت: تو این وقت شب اینجا چیکار می‌کنی؟

چپ چپ نگاهش کردم:

- تو چرا این وقت شب مهمونی گرفتی؟

آرشید: 

- تو اول جواب من و بده!

- برو یک جای خلوت برات توضیح بدم.

دستم و گرفت و کشید سمت اون عمارت، وارد شد که فقط دلم می‌خواست از بین‌شون رد بشم هرکس و ناکسی بود یک عده از دخترها که لباس های زننده پوشیده بودند، تند تند پله ها رو رفتیم بالا و رسیدیم به یک راهروی بلند رفتیم آخر راهرو  در آخری رو باز کرد و وارد شد در و بست و قبل کرد نشست رو تخت و گفت: خب بگو ببینم چی شده؟

کلاهم و برداشتم با دیدن صورتم چشم‌هاش گرد شد، هینی کشید و دستش و گذاشت رو دهنش و گفت: سا... سایه این... این قیافه چیه؟ این قرمزی گوشه دهنت چیه؟ خونه؟

ماجرای امشب و براش توضیح دادم با هر کلمه‌ای که می‌گفتم ناباورانه نگاهم می‌کرد حرفم تموم شد که گفت: خ... خب الان... الان یعنی چی؟

- خودت چه فکری می‌کنی؟

چند لحظه هنگ نگاهم کرد و بعد گفت: و این یعنی که تو یک...

- یک خون‌آشامم!

- حا... حالا میخوای چیکار کنی؟

چشم هام گرد شد، صبرکن ببینم چرا این تعجب نکرد یا نترسید؟ تا جایی که من می‌دونم تو این مواقع باید طرف بترسه یا ازم دوری کنه ولی...

یکهو صدای مردونه یک نفر اومد که باعث شد حرف تو دهنم بمونه: خب جواب این سوال خیلی آسونه!

 چرخیدیم سمت تراس که چشم هامون گرد شد آرشید گفت: ت... تو اینجا چیکار می‌کنی؟

دست چپش و گذاشت تو جیب هاش و همون‌جوری که گیلاس دست راستش بود تکیه اش و از در تراس برداشت و اومد جلو.

ویرایش شده توسط Shadow
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«خاطرات  خون‌آشام»

#پارت_سه

شروع من...!

 

آرشید بلند شد و کنار من وایستاد، اون پسره هم اومد و رو به روی ما وایستاد و خطاب به آرشیدگفت: باید همون کاری کنه که تو کردی، یعنی به سرزمین خودش بره!

گیج نگاهش کردم:

- یعنی چی که باید به سرزمین خودم برم؟

آرشید:

- ولی... ولی چطوری این اتفاق افتاده؟ پس چرا من تو این طول مدت نفهمیدم؟

پسره:

- چون باهم فرق دارید، تو نیروت   تله پاتی و سفر در زمان هستش و دارای سرعت زیادی هستی، یادته چند وقت پیش بهت گفتم هواست باشه و گفتم  امکان یکسری اتفاقات هست و نیازه که مواظبش باشی ولی یادت رفت؟ 

آرشید سرش و تکون داد و پسره گفت: برای همین گفتم که هواست باشه بخاطر اتفاقاتی که میخواد رخ بده.

گیج نگاهم بین‌شون در گردش بود دیگه واقعا مغزم هنگ کرده بود گفتم: یک لحظه وایستید ببینم، اینجا چخبره منظورتون چیه اصلاً؟

را افتاد سمت تراس آرشید دستم و گرفت و دنبالش کشید، توی درگاه در وایستادیم اون هم خیلی شق و رق و استوار رو به روی ماه سفید رنگ که یک قرص کامل بود وایستاده بود شروع کرد به حرف زدن:

هزارسالیان پیش نخستین ومپایر تاریخ، از ابتدا خون‌آشام نبود، بلکه یک انسان کاملا معمولی بود. اون «امبروجیو» اسم داشت، مردی ایتالیایی، جوان و ماجراجو بود که همین ویژگی، او را به شهر «دِلفی» در یونان باستان کشوند. اون، اونجا با ماجرا‌های فراوانی رو‌به‌رو می‌شد و برخورد‌های معتددش با خدایان اون سرزمین، باعث می‌شد هیچ وقت اون مرد سابقی که بود نباشه.

همه چیز هم با «آپولو»، خدای خورشید آغاز شد. اون در اثر عصبانیت شدید، امبروجیو رو نفرین کرد و این شد که اون برای همیشه ناچار شد پوست بدنش رو از اشعه‌های آفتاب دور نگه داره؛ چون آفتاب می‌تونست پوست و گوشتش را بسوزاند.

بعدحرفش روش و کرد سمتم و گفت: تاحالا دقت کردی چرا انقد عاشق شبی و فقط شب ها میای بیرون؟ یا اینکه چرا جلوی اشعه خورشید نمیتونی باشی و پوستت میسوزه؟

سرم و تکون دادم، گفت: بخاطر همینه که نمیتونی تو خورشید باشی و همیشه فراری ازش، بگذریم از اون پس توی یک شرط‌بندی، روحش رو به «هیدیز»، خدای جهان زیرین باخت و به موجودی بی‌روح و خالی تبدیل شد. 

ویرایش شده توسط Shadow
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«خاطرات  خون‌آشام»

#پارت_چهار

شروع من...!

متفکر خیره شدم بهش ادامه داد: 

- نفرین بعدی از سمت خواهر آپولو یعنی «آرتمیس» بود. الهه‌ی ماه و شکار، مرد جوان رو نفرین کرد تا هروقت که پوست دستش با فلز نقره تماس پیدا کرد، بسوزه و دردی کشنده براش به‌همراه داشته باشه. امبروجیو مورد خشم خدایان قرار گرفته بود و همه‌ی زندگی‌اش رو از دست داده بود. آرتمیس، با دیدن وضع اون، دلش سوخت و تصمیم گرفت در ازای نفرین‌هایی که شامل حالش شده، نعمت‌هایی نیز به اون ببخشه تا بتونه زندگی رو در جهان انسان‌ها ادامه بده؛ پس زندگی جاودان رو به امبروجیو بخشید. اون حالا می‌توانست تا ابد زندگی کنه، به شرطی که از نور خورشید به دور باشه و با نقره تماس نداشته باشه.

میل شدیدش هم به نوشیدن خون هم از نعمت هایی بود که آرتمیس به امبروجیو عطا کرد تا بتونه برای همیشه سالم و سر حال باشه. به‌عنوان آخرین نعمت، آرتمیس سرعت و قدرت بدنی اون رو  افزایش داد تا در مواجهه با خطرات مختلف، بتونه خودش و سالم نگه داره و اهدافش رو شکار کنه. امبرجیو زندگی جدیدش رو به‌عنوان یک خون‌آشام آغاز کرد و وارد به دنیای انسان‌ها شد.

او عاشق بانویی به نام «سلین» شد و برای اینکه قلب اون رو به دست آورد، قو‌های سفیدی شکار کرد و از خون اون‌ها برایش اشعار عاشقانه نوشت. داستان‌های زیادی درباره‌ی او نقل شده و افسانه‌ها هم در همین نقطه تمام نمی‌شه. اون پس از مدتی، عده‌ی زیادی رو به نفرین عجیب خودش دچار می‌کنه و گروهی از ومپایر‌ها رو به وجود می‌آورد که هنوز هم مخفیانه بین جوامع انسان‌ها زندگی می‌کنند.

 

ویرایش شده توسط Shadow
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«خاطرات  خون‌آشام»

#پارت_پنج

شروع من...!

- ولی الان اینا به من چه ربطی داره؟ بین اینهمه آدم  چرا من؟

آرشید:

- چون پدرت یک خون آشام اصیل هستش و تو یک اصیل زاده ای و جانشین پدرت و بعدها هم ملکه خون آشام ها میشی!

سوالی نگاهش کردم که پسره  گفت: پدرت بیست سال  پیش با  مادرت ازدواج کرد ولی وقتی تو  به دنیا اومدی طلاق گرفتند، برای امنیت تو و مادرت چون اون موقع  دشمن بهمون حمله کردن و چون میدونستند نقطه ضعف پدرت تو و مادرت هستید و از طریق جون شما تحدید کرده بودنش.

به پسره  نگاه کرد خواستم ازش بپرسم اون کیه که خودش زود گفت:  من سورن هستم، یکی از یارهای چندین ساله پدرت و دست راست دومش... و از اونجایی که بهم اعتماد زیادی داره وخواهد داشت من رو فرستاد دنبال تو که ببرمت پیشش نگران مادرت هم نباش پدرت بهش خبرداده که پیششی!

- مامانم خبر داشت که بابام خون آشامه؟

سورن:

- تا حدودی آره. واستا ببینم تو تعجب نکردی یا...

حرفش و قطع کردم: اولاش چرا اصلا حس میکردم شبیه علامت تعجب شدم ولی خب از اونجایی که چیزی در من به اسم استرس و ترس و اینا نگنجیده و درد و ناراحتی و اتفاقات زیاد برام افتاده دیگه با همه چی راحت کنار میام مجبورم قبولش کنم. چون با عر زدن و کاسه چه کنم چه کنم دست گرفتن چیزی عوض نمیشه، یا باید ولش کنم یا باید باهاش روبه رو بشم!

متفکر سری تکون داد و گفت: خوبه پس دخترقوی هستی خب حالا میخوام ببرمت پیش پدرت، به چشم های من نگاه کن.

خیره شدم به چشم هاش که چشم هاش شروع کرد به چرخیدن مثل  هیپنوتیزم شدن و بعدازچندلحظه چشم هام بسته شد و به خواب رفتم.

با شنیدن سروصدایی از بیرون چشم هام و باز کردم و نشستم گیج به اطرافم نگاه کردم، توی یک اتاقی بودم که تم مشکی داشت و تزئیناتی داشت که مربوط خون آشام ها بود! بلند شدم و رفتم سمت در و آروم بازش کردم سرکی کشیدم یا خدا  اینجا رو نگاه چقدر بزرگه و صدالبته جذاب و خفن!

آروم آروم پله ها رو رفتم پایین و سرک کشیدم هیچکس نبود پس اون صدا از کجا بود؟!

رسیدم به سالن بزرگی که وجود داشت چشمم خورد به دختری  @ Torkan dori که به گوی توی دستش نگاه میکرد از یه اتاقی اومد بیرون با صدای من سرش و باتعجب اورد بالا:

- اهم، سلام ببخشید من کجا هستم الآن؟

چشم هاش گرد شد و بعد دهنش اندازه قار باز شد رفتم جلو و دستم و جلو ص،رتش تکون دادم ولی به خودش نیومد بشکنی زدم که چندبار پلک زد  و با دیدن من جیغ کشید که یکهو دربزرگ عمارت باز شد و چند نفر اومدند داخل و دویدند سمت اون دختر تا ببینند چی شده به من که پشتشون وایستاده بودم اشاره کرد همه چرخیدند سمتم که چشم هاشون گرد شد و دهناشون باز موند البته بجز اون پسره، سورن!

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«خاطرات  خون‌آشام»

#پارت_شیش

آشنایی با دوست های جدید...!

 

سورن اومد نزدیکم گفت: خب خانم خوش‌خواب چه عجب بلاخره بیدار شدی!

- ببخشید که باعث هیپنوتیزم تون شدم و باعث شدم خوابتون عمیق بشه.

سورن:

- اوکی باشه ببخشید حالا.

پشت چشمی نازک کردم که @ mahdiyeh گفت: سورن ایشون کی‌هستند؟

سورن برگشت سمت‌شون که @ ta-ra با تعجب گفت: صبرکن ببینم، تو چقدر آشنایی! یک‌جورهایی حس میکنم شبیه رئیس و خواهرش بانوی بزرگ هاگوارتز @ زری گل🌻 هستی! 

سورن:

- خب از کجا مطمئنی که دختر اصیل و برادرزادهٔ بانو نباشه؟

@ Deadlinecharity  تند اومد سمتم و گفت: یعنی... یعنی تو همونی هستی که اصیل ماجراش و تعریف کرد؟

کمی از ابروهای سورن رفت تو همدیگه و گفت: تو اون روز گوش وایستاده بودی؟

تند- تند سرش و تکون داد و گفت: نه- نه باور کن  داشتم می‌رفتم واسه تمرین، از جلوی در رد میشدم که حرفاتون و شنیدم وگرنه می‌دونی کم من آدمی نیستم که بخوام گوش وایستم و فضولی کنم.

سورن سرش و تکون داد و رو بهش گفتم: خب بابام کجاست؟ راستی بانوی هاگوارتز که گفتید کیه؟

 @ mahdiyeh گفت: خب پدرت قبل اینکه بیدار بشی اومد بهت سر زد بعد شخصا رفت  بانو رو شخصا دعوت کنه چون واسه پیدا شدنت مهمونی ترتیب دادند.

@ hany.rS گفت: بانوی بزرگ هاگوارتز هم کسیه که این دنیا رو برای محافظت و جدا کردن ما خون آشام ها، جادوگرها، ارواح ها و گرگینه ها از بقیه موجود  به وجود آورده.

- آهان ولی... مگه گرگینه ها دشمن خون‌آشام ها نیستند؟ این کار سخت نیست براش؟

همون دختری که ترسیده بود گفت: خب نه چندساله کارش همینه و خب موفق بوده، من به زری بانو افتخار می‌کنم که تعادل و برقرار کرده!

 @ Deadlinecharity گفت: البته مواقعی که گرگینه های شرق و غرب باهم متحد میشن و سعی می‌کنند ما رو از بین ببرند  و باید فاکتور بگیری!

همه براش با دستاشون لایک فرستادند که @ Torkan dori گفت: خب بیاید تا وقتی که اصیل بیاد جلسه معارفه بزاریم، چطوره؟

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...