رفتن به مطلب

خاطرات ta-ra | خون آشام


..ZAHRA..
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

gif_ersd.gif

❤𝐖𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐦𝐞𝐦𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬❤

@ ta-ra

..اینجا خاطرات یک خون آشام اصیل ثبت خواهد شد..

هشدار و قوانین  ها را جدی بگیرید!

🌟کاربران محترم لطفا از دادن اسپم پرهیز کنید و با واکنش هایتان خون آشام محبوب خود را تشویق کنید🌟

خون آشام عزیز!

🌹🌹این گوی و این میدان🌹🌹

 

صاحب این دفتر:   @ ta-ra

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 ماه بعد...

 از رک بودن خوشم میاد، پس بزار از اینجا شروع کنم؛ یه سوال دارم ازت! می‌خوام بپرسم که چه معنی‌ای میده اینجا باشی و از روی یه سری کلمات خطرناکی که برای تو در ظاهر  چند تا کلمست فقط به چشم چند تا کلمه نگاه کنی؟ می‌دونی! گاهی یه توهین تو رو از فضای همیشگیت فاصله می‌ده! و یه حقیقت و تکرار واژه‌ها! می‌خوام بگی "چرا؟" چون دارم جلمه "تاکید یعنی اخطار" رو به عنوان جواب، توی گوشت زمزمه می‌کنم.

هرچیزی از  این تاپیک که فقط به تاپیک خلاصه نمی‌شه، باید تو رو رام خودش کنه. عجله نکن! ذهنت رو خالی کن، بعد.. هدفم رو درک کن. اینجا من تنها به یه نوشته ختم نمی‌شم و تو این خاطرات رو به هوای سرگرم کردن خودت نخون. میل دارم  چشمات رو برای کلمات بعدی هول بدم، تپش قلبت رو تسریع   کنم و در نهایت بابت خطری که حس کردی بهت تسلیت بگم؛ تسلیت؟ آره! به اینکه تا الان تو فقط داشتی با واژه‌ها خوش می‌گذروندی اما به انتهاش رسیدی! حالا بیا با هم کنار بیاییم تا بتونی بازی خون و خون‌ریزیِ کلمات رو درک کنی  و ازش یه مفهوم واقعی‌ بیرون بکشی!

 حالا ازت سوال آخر رو می‌پرسم:

- هی تو! خون و خون‌ریزی  واست چه معنی‌ای میده؟

ویرایش شده توسط ta-ra
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

•| کات اول -فرار از واقعیت -

«Dark Fantasy»

ناپدید شدن!؟ هر وقت به این باور می‌رسیدم که من همچین تصمیمی دارم، نقطه چینِ جلوی علت دو نقطه، بی آرایش می‌موند.

علت:  ............ «؟»

و هیچوقت به این فکر نمی‌کردم که روزی پرش می‌کنم.

گمونم نباید بیشتر از این وارد کات دوم بشم.

برمی‌گردیم  سطر اول؛ اهالی خونه باید به این کارم عادت می‌کردن چون این تارا نیست که مجبور به هدر دادن بیست و چهار ساعتش توی خونه با اوقات تکراریش شده!

شاید آخر شب غیب شدن و به مدت چند روز بی‌خبر گذاشتن خانواده، تجربه‌ای رویایی و مهیج و حتی دردناکـ "اولین چَک پدرم صحنهٔ به یاد موندنی‌ای بود!" ـی باشه.

این بی‌احترامی ارزش داشت؛ چون یه بهانه قشنگی واسم پیشنهاد داد که دوباره بزنم بیرون.

اگه درگیر این باشم که وقتی برگشتم خونه چه اتفاقی میفته! نگرانی اینکه الان دارم کجا میرم، جزو اولویت‌هام نمیشه.

چون باید یه فکری به سردی هوا و سویی‌شرت نازکی که تنم دارم، بکنم؛ موهای  کوتاهم حتی از زیر کلاه سویی‌شرتم سرما رو حس میکنه؛ دمای هوای امشب پایین تر از دیشبه! تاریک تر و خلوت‌ تر!

کتونی‌های سفیدم رو برای لمس بیشتر سنگ‌فرش پیاده رو، حرکت میدم؛ دست‌هام رو برای اینکه تلاشی واسه گرم شدن بکنم، توی جیبم جا میدم.

ساعت از دوازده هم گذشته و من متوجه نمیشم که همه فروشگاه‌ها و پاساژ‌ها باز نیست! چون بی‌توجه به تاریکی هوایی که حتی تیر چراغ برق هم قدرت روشن‌تر کردنش رو نداره، مقصدم رو به سمت کسی پیش می‌برم که نمی‌دونم چرا روی زمین می‌خزه!

تصادف کرده؟ اما من فکر نمی‌کنم ماشینی که هر از گاهی از خیابون یک طرفه گذر می‌کنه رو نتونه تشخیص بده.

نتوستم خونی رو که از خیابون تا پیاده رو و راستای سنگ‌فرش رو که نقاشی کرده ببینم، چون کفشم رو روش حرکت میدم.

اون حالش خوب نیست، نزدیکش که میشم صدای ناله‌هاش رو می‌شنوم و این کنجکاوم می‌کنه که با چهره‌ای درهم جلوش خم شم و سعی کنم از قضیه سر در بیارم.

ناله‌هاش متوقف میشه، نگام می‌کنه. اون بچست؟ شاید کمتر از پانزده سال! موهاش پیشونیش رو کاور کرده، من میتونم چشمش رو ببینم! سرخه! رگ‌های سرخش حس ترس رو بهم تحمیل می‌کنه.

دستم رو از روی زانؤ خم شدم فاصله میدم تا شونش رو لمس کنم، اما اون عقب می‌کشه، سعی می‌کنه دست‌هاش رو تکیه‌گاه تنش بکنه تا خودشو بالا بکشه، ولی یکی‌از دستاش تحمل نمی‌کنه و میفته!

نگران میشم، لب‌های خشک شدم بابت سرما رو با زبونم تر می‌کنم و اولین سوالی که توی ذهنم می‌چرخه رو می‌پرسم:

- چه اتفاقی برات افتاده؟

نفس‌های پسرک سریع تر میشه و به چهره سرگشتم نگاه می‌کنه، ثانیه‌ای بعد با یکی از دستش که به نظر سالم میاد سنگ‌فرش رو لمس می‌کنه تا ازم دور شه، چشماش قفل جایی شده! که گمون نمی‌کنم مقصدش و یا راه پیش روش باشه. بلند میشم و رد نگاهش رو می‌گیرم، چیزی نمی‌بینم.

دوباره نگاهش می‌کنم و این‌بار می‌خوام بفهمم چطوری نمی‌تونه بلند بشه؛ خون؟ کلی ازش خون رفته، از سمت پاهاش، رونش!

می‌تونم کمکش کنم، اما اون وحشت کرده، سرش رو تکون میده، چی می‌خواد بگه؟ نزدیکش نشم؟

- برو!

صداش بیشتر از چیزی که انتظار می‌رفت خوفناک تره، اما اون چرا می‌خواد من برم؟

- هی! من فقط می‌خوام کمکت کنـ...

نتونستم جملم رو کامل کنم! من فضایی که توش بودم رو نمی‌تونستم تشخیص بدم، فقط منتظر بودم این سرعتی که پیش اومده ته بکشه تا بتونم خودمو پیدا کنم؛ حس اینکه بازو‌هام فشرده میشه متوجهم می‌کنه که یکی این وسط داره یه کاری انجام میده! وقتی کمرم به شئ سفتی برخورد می‌کنه راه نفسم بند میاد! اول سعی می‌کنم هوا رو داخل شش‌هام بفرستم، اما وقتی چشمم محیط رو به روم رو تجزیه می‌کنه دیگه نمی‌تونم تلاشی برای نفس کشیدن بکنم.

اون چشم‌ها! تا این حد وحشی‌گری رو نمی‌دونم چطوری توی خودش جا داده، من... تابحال همچین چشمی ندیده بودم.

اون سرخی رو از درون چشم‌های مشکیش بیرون کشیده، رگ‌های قرمز روی سفیدی دورش به مرز درندش قدرت میده.

من وقت ندارم بیشتر توی چشمش غرق شم، نفسم هنوز برنگشته، نگاهم رو پایین می‌کشم.

گرگ؟! اون انسانه؟ اما دندوناش منو یاد گرگ می‌ندازه، صدای خوفناکی از درون گلوش خارج میشه، دندون‌های نیشش رو لمس می‌کنه و تهش به سمت گوشم هجوم میاره.

این صدای وحشی، وقتی می‌شنومش مثل یه مواد سست کننده وارد تنم میشه؛ می‌لرزم، گلوم خشک میشه، تمامی من متسرخ اون لحظه میشه اما چشمام با وجود موجود وحشی روبه روم، داره به عمق نیاز توی چشماش نگاه می‌کنه!

زمانی که سردردم شروع میشه، هوای متشنج رو می‌مکم، اما درستش اینه بگم؛ برای اینکه اون دندون‌های حریص و تشنه‌ی لمسی  رو که به گردنم بند کنه، نفس گرفتم تا بدونم این واقعیته!

 

@ زری گل🌻  @ منیع  @ hany.rS  @ Niayesh1389  @ mahdiyeh  @ Torkan dori  @ shahrzad.rh  

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...