رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

خاطرات y...asna | خون آشام


 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • مدیر سرپرست
ارسال شده در (ویرایش شده)

gif_ersd.gif

❤𝐖𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐦𝐞𝐦𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬❤

@Y...asna

..اینجا خاطرات یک خون آشام اصیل ثبت خواهد شد..

هشدار و قوانین  ها را جدی بگیرید!

🌟کاربران محترم لطفا از دادن اسپم پرهیز کنید و با واکنش هایتان خون آشام محبوب خود را تشویق کنید🌟

خون آشام عزیز!

🌹🌹این گوی و این میدان🌹🌹

 

صاحب این دفتر:  @Y...asna

ویرایش شده توسط زری بانو

picsart_08-21-11.05.28_uria.jpg

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

موجوداتی شب‌گرد و گریزان‌از نور و روشنایی  موجوداتی که در تاریکی‌ای خوفناک فروع رفته‌اند، حیاتی دور از زندگی عادی،  شکست ناپذیر، موجوادتی که فکر ‌ویران کردنشان اشتباهی‌ جبران نا‌پذیر است!  
 مایعی  اسرارامیز‌ و شگفت‌انگیز که چون آب‌جاودانگی! هرانسانی رو شکست‌ناپذیر می‌کند!

مایعی که نوشیدنش حرام است‌و گناه! و تنها تغذیه‌ی چنین موجودات می‌شود!

  دیگران‌به این موجودات می‌گویند«خون‌اشام»! واما من؛ می‌گویم «نامیرا»

ویرایش شده توسط Y...asna

spacer.png

   

گر خواهی  که جهان در کف اقبال تو باشد.

خواهان کسی باش که خواهان تو باشد!

کوکر دلداده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

« خاطرات خون‌اشام»

« #قسمت اول»

«نامیرا»


ریزش قطرات اشک که از چشمان تیله‌ای رنگم بر روی گونم می‌چکید دست خودم نبود!
دستان لرزانم رو به سمت قاب عکسی که به دیواره‌های چوبی خونه‌ی درختی کودکی‌ام متصل شده بود بلندکردم!
قاب عکسی که لایه‌های خاک تصویر درون قاب رو پوشانده بود رو مقابل مردمک‌های لرزان و خیسم قرار دادم!
دستانم رو  نوازش‌گر بر‌‌ روی تصویر سرشار از گرد‌وغبار کشیدم تا عکس به خوبی دیده‌ شود!
با دیدن عکس کودکی‌ام که در همین خانه‌ی درختی در کنار‌ آیسل صمیمی ترین دوستم که برایم چون خواهر بود ریز اشکانم شدت گرفت!
در بین اشکانم که چون ابشار بر گونه‌هایم فرود می‌امدند لبخندی به تصویر درون قاب عکس زدم!
چشمانم رو بستم و سعی کردم گذشته‌و اتفاقاتی رو بیاد بیارم که تا به امروز از یاد نبردم!گذشته ای که ورق به ورق آن صدای قهقهه‌های سرشار از شادی من و آیسل که شادی در ان موج می‌زند به گوش می‌رسد، تمام اتفاقات از اون روز شروع شد...از...همون روز شوم!

spacer.png

   

گر خواهی  که جهان در کف اقبال تو باشد.

خواهان کسی باش که خواهان تو باشد!

کوکر دلداده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«خاطرات خون اشام»

«# قسمت دوم»

«نامیرا»

﴿ گذشته﴾

سرم رو روی تنه درخت کاجی که سر به فلک زده بود و انتهایش قابل مشاهده نبود با دستانم چشمانم رو گرفتم و همزمان با بستن چشمانم با صدایی بلند شروع به شمردن کردم!
- یک ، دو ، سه ، چهار ، پنج ، شیش ، هفت ، هشت ، نه ، ده!
با لبخندی دندون نما با ذوق اشکاری برای پیدا کردن آیسل چشمانم رو باز کردم! 
به اطرافم خیره شدم! دستانم رو کنار دهانم قرار دادم و فریاد زدم!
- من آمدم!
و بدون وقفه به سمت قسمتی که درختانش بیشتر از قسمت های دیگر جنگل دویدم بودند!
دستانم روی روی زانو های خاص قرار گرفت و نفس نفس کشید کمی که نفس های منظم شدیم صاف ایستادم! گنگ به طرفم که جز درختان کاج و بوته های جنگلی چیزی نبود خیره شدم!
آیسل بر خلاف من در قایم شدن حرفه ای بود و پیدا کردن سخت! ارام- ارام به راهم ادامه دادم و هر چند وقت یکبار از ایستادم تا این لحظه آیسل رو ببینم!
دیگر از پیدا کردنش ناامید شده بود با قیافه من غمگین خواستم به خانه درختی برگردم که با صدای فرید بلندی که یقین داشت صدای آیسل هست! با ترس اشکاری بدون لحظه لحظه درنگ کنم به دنبال صدایی که احساس امکردم صدای فریاد های آیسل است دویدم!

NAEIMEH_S@ساغر  @زری بانو@سادات .82

@Fa.m

@m.azimi@

Nadia

 

ویرایش شده توسط Y...asna

spacer.png

   

گر خواهی  که جهان در کف اقبال تو باشد.

خواهان کسی باش که خواهان تو باشد!

کوکر دلداده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 5 هفته بعد...

«خاطرات خون‌اشام»

«#قسمت سوم»

«نامیرا»

 نفس زنان مقابل جایی که  صدای ایسل از انجا  قوی تر بود  ایستادم  به  شش درخت که دور یک دیگر بودند و  شکل دایره رو تشکیل می دادند خیره شدم! بر خلاف بقیه‌ی جهت های جنگل  دور تا دور  این شش درخت مه غلیظی   که مانند یک حصار  بود اطراف رو فرا گرفته بود و داخل شدن به میان ان  شش درخت را مشکل کرده بود گوش هایم را تیز کردم! بلکه بتوانم  صدایی از ایسل بشنوم.

- کمک، یکی کمکم کنه!

با شنیدن صدای ایسل که عاجزانه درخواست کمک می کرد  بلاخره تصمیم گرفتم  به ترس خود غلبه کنم و به داخل  مه بروم به اطراف خیره شدم! با دیدن یک چوب که همچون یک اعصا کار امد بود  به  سمتش رفتم  و چوب رو برداشتم!

 هیچ چیز قابل دیدن نبود  و مه همه جا رو پوشانده بود  با نفس های عمیق  و با قدم های ارام و کوتاه  راه می رفتم!  از ایسل هیچ خبری نبود فریاد زدم:

- ایسل؟! ایسل؟!

اما هیچ جوابی به گوشم نمی رسید، اب دهانم رو بی صدا قورت دادم، هر چه جلوتر می رفتم  مه  کمتر می شد که این هم برایم خوب بود و هم عجیب و ترسناک!

با صدای نفس های یکی  سرعت قدم هایم را تند کردم ، انقدر سریع قدم بر می‌داشتم که  حتی متوجه نشدم کی مه ه از بین رفت!  حالا من در  وسط مه ها بودم و دور تا دور من را مه محاصره کرده بود! با تعجب و ترس به اطراف میره شدم  یک قدم به  جلو رفتم که پایم بر چیزی گیر کرد و باعث افتادنم شد!

spacer.png

   

گر خواهی  که جهان در کف اقبال تو باشد.

خواهان کسی باش که خواهان تو باشد!

کوکر دلداده

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...