رفتن به مطلب

روزگار _Najiw80_ | گرگینه


..ZAHRA..
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

    bcc0f646bf0958661ca9d599683a8bdb_rwb3.jp

..اینجا روزگار یک گرگ   ثبت خواهد شد..

@_NAJIW80_

هشدار و قوانین  ها را جدی بگیرید!

🌟کاربران محترم لطفا از دادن اسپم پرهیز کنید و با واکنش هایتان گرگینه محبوب خود را تشویق کنید🌟

گریگنه عزیز!

🌹🌹این گوی و این میدان🌹🌹

روزگار: @_NAJIW80_

ویرایش شده توسط زری بانو
  • لایک 24
  • هاها 5
  • غمگین 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پست اول

 

کنار پنجرهٔ اتاق خوابم بر پایهٔ نمایه ایستاده بودم؛ نسیم ملایم هوای انجمن آنقدر معتدل و مطبوع بود که لحظه‌ای خود را فراموش کردم. چشمانم را در هم آویختم و رایحهٔ گل درختانی را که کمی آنطرف تر از انجمن در لابه لای پروفایل‌ها به من خیره شده بودند استشمام کردم. 

بعد از کمی آرامش چشمانم را از هم باز کرده و دستانم را بر روی لبهٔ پنجره گذاشتم. شانه‌هایم را که بعد از چند ساعت نوشتن درد می‌کرد بالا و پایین کرده تا کمی از دردش کاسته شود. لیک هیچ موثر نبود. 

به ناگه چشمان قهوه‌ایم آسمان را درخواست کرد تا قرص ماه کامل را در مقابل رخ نشان سقف انجمن به رقص در بیاورد. 

آهی کوتاه سر داده و شکستن استخوان‌هایم را به جان خریدم. قهوه‌ای موهایم شروع به رشد  کردند. 

جرقه‌ای از روز آلوده شدن در ذهنم فرو نشست. جرقه‌ای که هم توانست لذت بخش باشد و هم آزار دهنده. 

خیلی خوب می‌توانستم تمامی نقاط بدنم را که آرام- آرام مانند دستانم پر از مو می‌شد احساس کنم و استخوان‌هایم را که ندای نالانی از خود به پژواک در آورده بودند را بشنوم. 

خاطرات مقابل چشمانم رژه رفتند؛ گرگینه‌ای که در یک شب پر از شادمانی مرا طعمهٔ خویش قرار داد و  در  باکس انزجار نفرین خود را به من هدیه داد. 

چشمانم را به تکرار بر روی هم بستم. آن شب چند تن از دوستانم از گرگینه جان سالم به در بردند به جز @hany.rß  @banouyehshab تن که نمی‌دانستم حال کجا هستند.  من و آن‌ها  آنقدر ضعیف بودیم که نتوانستیم خود را از نگاه تیز او که زوزه‌اش جانمان را تسخیر کرد نجات دهیم. 

با دستان نیرومندم خود را به داخل حیاط پرت کرده و هنگامی که چراغ نمایه‌های اطراف و به خصوص خودمان را خاموش دیدم بعد از دمی عمیق راهی جنگل انجمن شدم. 

اینجا جایی بود که او @زری بانو مرا برای خود نیز برگزید. اینجا همان جایی بود که توسط او تعلیم دیدم و حال مبدل به گرگینه‌ای زبر دست شدم. 

 اطرافم به جای نمایه‌های متنوع توسط درختان بلند و سر پوشیده که سعی بر این داشتند نگاه ماه کامل را از من پنهان کنند پوشیده شده بود. 

دستان پر مویم را بر روی صورتم که پوزه‌ام را شکل می‌داد و بزرگ می‌کرد گذاشتم. 

به انتظار آمدنش کمی جلوتر مقابل چشمهٔ آب در  پایین انجمن دو زانو نشستم و به رخسارم که کاملا به سر گرگ مبدل گشته بود خیره شدم. در کسری از ثانیه دندان‌های نیشم از میان لب‌های کبود مانند و خونی‌ام بیرون زدند و همان لحظه برقی بر نوکشان پدیدار گشت. 

دردی را که چند ماه پیش با تمام تحمل زیاد به جان می‌خریدم و شاهد شکستن استخوان‌هایم بودم حال برایم لذت بخش و تسکین دهنده بود. 

هنگامی که کاملا به گرگ تبدیل شدم مقابل چشمه چشمان زرد و درخشانم را تماشا کردم. لحظه‌ای رو برگرداندم و کنارم تن کبود و قهوه‌ایش را تماشا کردم. @FAR_AX

 دُمم را به خاطر شوق دیدارش تکان داده و پای جلویی‌ام را خمیده معلق کردم. 

پوزه هایمان را به سمت برگ‌های درختان که آسمان سرمه‌ای را پنهان کرده بود بلند کرده که ناگه با دیدن هر دویمان شاخه‌ها به لرز افتادند و مسبب شدند از سر شوق زوزه‌ای آرام سر دهیم. 

روی چهار پایمان ایستاده و سریعا خود را به تپه‌ای بلند رساندیم. حال اینجا می‌توانستیم ماه کامل را که به وجودمان افتخار می‌کرد و یا از تماشایمان حقیر می‌شد را ببینیم. 

برای من و او نگاه چرکین دیگران مهم نبود؛ خود از موجودی که حال بر روی تپه ایستاده بود و با غرور اطرافش را می‌کاوید دوست می‌داشتیم و خوب می‌توانستیم شاهد تمامی قوه‌هایمان از جمله قوی بودن باشیم.

گوش‌هایم زنگی را برایم فشرد؛ گویی شکار امشب با طعم دلچسبش آمادهٔ قربانی شدن بود.

هر دو به یکدیگر خیره شده و با چشمانمان شوق شکار دوتایی را در خود حل کردیم. اندکی تعلل کرده و بعد از نگاهی دیگر به ماه کامل خود را به شکار دلچسبمان  @پرتوِماه که در آن نزدیکی مشغول به قدم زدن بود رساندیم.

به گوی‌های مشکی‌اش که شراره‌هایی از بیم جولان می‌داد و به جان پر از لرزش خیره شدم. گوش‌هایم تپش تند قلبش را می‌شنید و این برایم بهترین موزیکی بود که تا به حال سنیده بودم.

گوبا لبانش آمادهٔ باز شدن بود تا فریاد گوش خراشش را به نزد سرپرستمان @.Aryana.برساند. 

بدون لحظه‌ای درنگ بدون آن که اجازه دهم فریادی زند به سویش شتافته و اندکی  از گردنش را با عشق  بر نوک دند‌ان‌های تیز فرو کردم؛ سر را کج کرده و با نگاه به @FAR_AX  طعم خوش و لذیذ خون و پوست سپید بدون مویش را نوش جان کردم. او را از بین نبردم مانند تمامی انسان‌های دیگر با همان متورمی گردنش رهایش کردم. 

اینجا جنگل سیاه  ما بود؛  هیچ انسانی حق قدم زدن در آن را نداشت و @پرتوِماه بدون هیچ دانشی تجربه‌ای تلخ از بیشه زارمان را به جان گرفت.  درس عبرتی به معنای کشتن🙄♥ 

ویرایش شده توسط _NAJIW80_

نبردعشق عسلی

رمان تکمیل  شدهٔ من تقدیم نگاهتون ♥

داستان مضمحل تکمیل شده♥

 

رمان پالس وابستگیرمان آئیشما💀داستان غلیان🌻دلنوشته آفتاب جلال🌷

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پست دوم

 

پوست انگشت اشاره‌ام را با خشم کنترل شده به زیر دندان برده و با قیافه‌ای درهم او را که در بالای منبرش نشسته بود نگاه کردم. آرنجش بر روی دستهٔ تخت سلطنتی‌اش و انگشتانش بر روی رخسار سپید  ولی سرخش بود. عصبانیت ابروان مشکی دست نخورده‌اش را بر هم گره داده و آن تاج طلایی مضحک آورش تا زیر پیشانی‌اش قدم علم کرده بود. 

به من نیز خیره گشت و در حالی که از حرص رو به انفجار بود به یکی از خدمت‌گزارانش گفت: 

- سه روز بندازینش تو سیاه چال تا یادش نره اینجا کی رئیسه. 

خواستار این بودم لبانم را برای اعتراض باز کنم که ناگه فرد دیگری از پشت سر که در نزدیکی درب بزرگ طلایی ایستاده بود با همان صوت کرکننده‌اش گفت: 

- آریا بانو، پادشاه انجمن اکنون در پشت درب تشریف فرما شده‌اند. 

به @Masi.fardiچشم دوختم و در اولین نگاه گیسوآن فرفره‌ایش را از دید گذراندم. دستانش پشت کمر بود و مانند سربازان ایستاده بود. از او روی برگرداندم و به @.Aryana.چشم دوختم که در صوتش بیم فریاد می‌زد: 

- بگید تشریفشون رو... 

جمله‌اش که به اتمام نرسید  @admin با آن عظمت خود تشریف فرما شد و من نیز برای احترامش از روی فرش سرخ کنار رفتم. کناری چنان صاف ایستاده و نگاهش می‌کردم که گویا به دیوانه‌ای مبدل گشتم. 

پادشاه با غرور و خشونتی که در رخسارش می‌پروراند همچون آن‌ها که در میدان نبرد حاضر می‌شوند احضار شد و حال مقابل من و رو به آریا بانو ایستاد. 

در کنار گوش دادن به سخنانش، لباس ابریشمی قهوه‌ای و سفیدش را که همچون پوست گرگ بر رویش تا به زمین کشیده می‌شد از دید گذراندم. 

آریا بانو از تخت پایین آمد و بعد نیز پادشاه بعد از چشم غره‌ای کوتاه به او  بر روی تخت نشست. 

آریا بانو که همچنان هراس در وجودش غوغا می‌کرد گفت: 

- پادشاه عزیز... 

و به تکرار سخنش با بالا آمدن دستان پادشاه انقطاع یافت که پادشاه بعد از نگاه کردن به من نیز او را رج زد. 

سکوت بسیار خوف برانگیزی اتاقک انجمن را فرا گرفته و آریا بانو سخت در خود فرو رفته بود تا علت خشونت پادشاه را جویا شود و من نیز از فکر افتادن در سیاهچاله کاملا گمراه گشته بودم. 

پادشاه به تکرار مرا جست و بعد سخن باز کرد: 

- باز دوباره چه کار کرده که توبیخش کردی؟ 

آریا بانو با همان نگاه بیم زده از کف پای پادشاه چشم برداشت و به من نیز خیره گشت. حال که مرا به خاطر آورد با ابروانی گره خورده در هم، تاجش را بالاتر داد تا پیشانی علامت خورده توسط پادشاه مورد دید همگان قرار گیرد. 

- چیزی نشده اولیا حضرت،  باز دوباره قانون شکنی کرده. 

پادشاه پوزخندی بر لب نشاند و بلافاصله گفت: 

- با تویی که ضد قانون‌های من هستی چه باید کرد؟ دلم می‌خواد انگشت‌هام رو تو چشم‌هات فرو کنم و بعد به عنوان عصرونه همراه با کالاف بازی کردنم قورتش بدم. 

با این حرف پادشاه  دیگر احتیاجی به اپیلاسیون نداشته و همگی از دم به طور کامل صاف گشت که خندهٔ ریز @Masi.fardi  به گوش رسید. 

آریا بانو با چشمانی گرد سخن باز کرد: 

- عالیجناب مگه من چه... 

مجددا سخنش با قیافهٔ سرخ پادشاه در نطق ماند. 

- چه کار کردی؟ خودت که باید بهتر بدونی کدوم خطات باعث شده من انقدر عصبانی بشم. چرا وقتی بهت گفتم اون دو تا روانی دیگه رو پیدا کنید قبل از اینکه کاری دست خودشون بدن تنبلی کردی؟ 

آریا بانو که دیگر چیزی از وجودش نمانده بود کف زمین را توسط پایش سوراخ کرد و آرام  پاسخ داد: 

- من رو عفو کنید قربان.

ویرایش شده توسط _NAJIW80_
  • لایک 10
  • هاها 17
  • سردرگم 2

نبردعشق عسلی

رمان تکمیل  شدهٔ من تقدیم نگاهتون ♥

داستان مضمحل تکمیل شده♥

 

رمان پالس وابستگیرمان آئیشما💀داستان غلیان🌻دلنوشته آفتاب جلال🌷

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پست سوم

 

@Aryana با رخساری دلخور از رفتار پرخاشگرانهٔ @admin تا جایی که می‌توانست در خود فرو رفت؛ سکوتِ محوطه تنفس عمیق را از من سلب کرده بود. خواستار این بودم نگاهم را از آریا بانو به روی پادشاه بپاشانم که نگاه خیره‌اش رو به من که گویا در افکار خویش غرق گشته بود مرا از هم گسست. 

ناگه لب‌هایم تا حد ممکنی کش آمد و این شد که نیشم بنا گوش باز گشت؛ نمی‌دانستم دلیل این واکنشم چه بود و دلیلش را از ذهن خیره‌ام درخواست داشتم که پادشاه با تیکی از ابروی بالا افتاده از افکار خویش جدا گشت. 

با چشمانی مبهوت شده رخسارم را از دید گذراند و من که به دنبال سوراخی برای پنهان کردن خویش داشتم نگاهم را ازش سلب کرده و دهان باز شدهٔ بی موقعم را با کمک دستانم پوشش دادم که صوت پادشاه به گوش رسید: 

- بهترین راه برای مجازات نجی این هست که تا یک هفته حق صحبت کردن و خندیدن رو نداشته باشه. تو هم تا زمانی که این مجازات نجی تموم نشده حق حرف زدن نداری و باید بری سوراخت پشه بپرونی. 

صوت ریز خنده‌ها از پشت گوش به پژواک در آمد و صاحبش @mob_ina بود. نمی‌دانستم او چه پدر کشتگی از آریابانو داشت که تا به الان از هر چه بر علیه او می‌دید برایش لذت بخش بود. سخن پادشاه را دربارهٔ من بیخیال چرا با آریا بانو تا این حد مشکل داشت؟ او فقط نسبت به دو یار دیگرمان که گم گشتهٔ جنگل بودند کم کاری کرده بود. نمی‌توانستم باور کنم که برای پادشاه چنین چیزهایی مهم است و دهانم تا به زمین کشیده می‌شد. 

هنگامی به خود آمدم که پادشاه با چشمانی ریز و در حال بازی کردن با سیبیل چخماغی‌اش مرا در قاب چشمانش به طرح نشانده بود. 

با شانه‌ای خمیده، جسورانه به انتظار عکس العمل بعدی نگاهش می ‌کردم که ناگهان صدای خنده‌هایی که غلیان به جان سالن انداخته بود به پژواک در آمد. 

دهانم از فرط تعجب باز مانده بود؛ این رخسار خندان و سرخ پادشاه بود که مقابل چشمانم جولان می‌داد. دهان او را که نگو؛ از تشدد خنده آنقدر کش آمده بود که ردیف دندان‌های سپیدش قابل دید بود. 

خواستم این واکنشش را در ذهنم کنکاش کنم که ضربه‌ای نسبتا محکم به سرم وارد نمود و من که به تکرار در شوک فرو رفتم را مخاطب سخنانش قرار داد: 

- ولی خیلی خوب شد که @پرتوِماه رو خوردی!  

اندکی رخسارش را به من نزدیک تر نمود و آرام تر گفت: 

- اگه بهت دستوری بدم و تو اجراش کنی، از مجازاتی که برات طرح کردم می‌گذرم. 

سری تکان داد و ادامه داد: 

- نظرت چیه گستاخ خانم؟ 

با لبانی کش آمده که انگار نه انگار پادشاه است و باید احترام خاص و متفاوتی برایش قائل شد صاف ایستاده و دندان‌های نیش بالا آمده‌ام را به نمایش گذاشتم. خدا می‌دانست از چه کسی تنفر داشت که حال از من در خولست داشت دستورش را اجابت کنم. ولی با این حال اندکی خوشگذرانی بد نبود و من برای تفریح دوباره‌ام آمادهٔ آماده بودم.

ویرایش شده توسط _NAJIW80_

نبردعشق عسلی

رمان تکمیل  شدهٔ من تقدیم نگاهتون ♥

داستان مضمحل تکمیل شده♥

 

رمان پالس وابستگیرمان آئیشما💀داستان غلیان🌻دلنوشته آفتاب جلال🌷

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...