رفتن به مطلب

روزگار ...kimia...| گرگینه


..ZAHRA..
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

bcc0f646bf0958661ca9d599683a8bdb_rwb3.jp

 

 ..اینجا روزگار یک گرگ   ثبت خواهد شد..

@ ...Kimia...

هشدار و قوانین  ها را جدی بگیرید!

🌟کاربران محترم لطفا از دادن اسپم پرهیز کنید و با واکنش هایتان گرگ محبوب خود را تشویق کنید🌟

گرگینه عزیز!

🌹🌹این گوی و این میدان🌹🌹

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 5 ماه بعد...

                                              •به نام حضرت دوست

دوست عزیز دفترچه خاطرات من از دو بخش تشکیل شده است:) برای درک سرگذشت من پیشنهاد می‌شود هر دو بخش را بخوانید...!

 

                                                        بخش اول:  تغییر از سر کنجکاوی...!

با چشمانی باز به سقف چوبی خیره شدم. ماهیچه‌های بدنم گرفته بود و گز-گز می‌کرد. با سختی از تخت چوبی‌ام پاشدم. بوی تند الکل زیر بینی‌ام زد. 

در توسط @ زری گل🌻 باز شد و قامت زیبایش نمایان شد. با لبخند دستم را گرفت و زمزمه کرد:

- برو بشین. مگه نگفتم دور اطراف قصر یخی پیدات نشه!

هیچ چیزی به یاد نداشته‌ام. با تعجب و حیرت گفتم:

- من؟ 

ناگهان دردی عجیب و سخت را در ناحیه قفسه سینه‌ام احساس کردم. دستم را بر رویش فشردم و تند-تند نفس کشیدم.

صحنه‌ای تیره و تار از قصر یخی از ذهنم گذر کرد. 

درحالی که از توی کتابخانه‌ام، دفترچه‌ای که درونش تجربیات تحقیقاتم از سرزمین هاگوارتز را می‌نویسم، برداشتم و نگاهی به فهرستش انداختم. تمامی سرزمین ها به جز جنگل سیاه و عمارت خونین تیک خورده بود. 

با این وضع جسمی که برایم به وجود آمده بود باید چند روز به خودم مرخصی بدهم تا دوباره بازدهی بدنم مانند قبل شود.

بدون شک اگر این دفترچه  به دست نوجوان‌ها و جوان‌های سرزمین نود و هشتیا بیافتد؛ کلی طرفدار خواهد داشت. با ذوق تمامی صفحاتش را ورق زدم و یک دور خواندم. با صدای تیک در سر بلند کردم و متوجه خروج @ زری گل🌻        از اتاق شدم.

@ Aryana🌻

@ VampirE  @ Parya @ Matin.gh  @ پرتوِماه

ویرایش شده توسط ...Kimia...
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«۲» 

@ VampirE پر شور و شوق وارد اتاقم شد و درحالی که در دستش دفتری با جلد چرم و در دست دیگرش لیوانی هات چاکلت بود با هیجان و کمی نگرانی گفت:

- کیم! حالت خوبه؟

تنها کسی که از روند تحقیقاتم خبر داشت اون بود. دقیق یادم نیست که جوابش را چی دادم ولی مطمئنم بهش گفتم که باید دوباره به قصر یخی برگردم تا بتونم اطلاعاتم را وارد دفتر کنم و البته صدردصد با مخالفت او رو‌به‌رو شدم. هنوز هم دستم درد می‌کرد ولی خب مگه من از روی می‌روم؟

                                                                   ***

هشت روز بعد

درحالی که دفترچه تحقیقاتم و چراغ قوه‌ام را درون کوله مشکی رنگم جا می‌دادم از توی کتاب اطلاعات مخصوص درباره جنگل سیاه را می‌خواندم!

زیر لب متن را می‌خواندم: 

- درصورت گاز گرفته شدن توسط آلفا به یک گرگینه تبدیل می‌شوید! 

سکوت کردم و دوباره از اول این حس را خواندم! باید حسابی مراقب باشم! اگر دست از پا خطا کنم دیگر به خودم باز نخواهم گشت!

آب دهانم را قورت دادم. خطر این تحقیق بسیار بالاست ولی این تحقیقات با ریکسش قشنگه!

درحالی که پیراهن چهارخانه سیاه ‌سفیدم را روی تیشرت مشکی رنگم به تن می‌کردم، کتاب را بستم و در کوله‌ام جای گذاری کردم. محتویات کوله متشکل بود از چراغ قهوه، دفترچه و قلمم، یه فلاسک آب، مقداری شکلات و یه دست تیشرت و شلوار مشکی.

پاورچین پاورچین از کلبه چوبی خارج شدم و آرام در را پشت سرم بستم.  

 

@ Aryana🌻  @ زری گل🌻

ویرایش شده توسط ...Kimia...
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

«۳»

با دیدن ورودی خوفناک و مخفی جنگل یک لحظه از آمدن پشیمان شدم. کوله ام را دوباره روی شانه‌ام جا انداختم.کاش می‌شد برگردم ولی آدمی نبودم که جا بزنم. صدای زوزه گرگ‌ در جنگل اکو می‌شد. موهای بلندم را با کش بستم. قدم اول را با استرس و اضطراب لانه کرده در دلم برداشتم. شک و تردید دامانم را ول نمی‌کرد. صورتم از سوز سرمای شب بی‌حس شده بود. متوجه بوی تندی شدم. دقیق شدم. بوی خون مخلوط با عطر سرخس و اسطوخودوس بود. پا تند کردم و کمی جلوتر رفتم. 

پس از نیم ساعت پیاده روی به دشتی رسیدم. در تاریکی شب تصاویر واضح نبود اما آنطور که متوجه شدم محوطه‌ای دایره‌ای به پهنای چهارصد متر بود. گامی برداشتم. با فرو رفتن پایم در مایع‌ای لزج چهره‌ام درهم رفت. بوی خون باعث شد حالت تهوع گریبان گیرم شود. محتوای معده‌ام به جوشش آمد و به سمت دهانم حرکت کرد. با چندین نفس عمیق سعی کردم این حالت را از خود دور کنم. ماه از پشت ابر‌ها بیرون آمد و با نورش اطرافم را روشن کرد. زیر نور قرص ماه، نگاهم چشمانم به جسد غرق در خون گوزنی افتاد. از ترسی جیغی زدم و قدمی به عقب رفتم. به ناگه پایم به ریشه درختی که از زمین بیرون زده بود گیر کرد و به زمین افتادم. کمرم به تیزی تخته سنگ برخورد کرد. نفسم از درد در بند سینه حبس شد. صدای زوزه گرگی نزدیکم شنیده می‌شد. از ترس به خود می‌لرزیدم ولی کوتاه نیامده بودم و همانند احمق‌ها حاضر به ترک صحنه نبودم. چاقو دسته چوبی پنهان شده در چکمه‌ام را، در آوردم. کف دستانم عرق کرده بود و چاقو از کف دستم سر می‌خورد و مکرراً بر زمین می‌افتاد. با صدای خورناسی سرم را بلند کردم که با یک جفت نگین یاقوت سرخ براق جفت شد. نمی‌دانستم چیکار کنم. توان فرار نداشتم و پاهایم از ترس سر شده بود. چشمان یاقوتی نزدیکم آمد. با دیدن هیکل درشت گرگ روبه‌رویم دهانم از ترس خشک شد. برسی بر بدنم افتاد. چشمان گرگینه لحظه به لحظه براق تر می‌شد. طی یک حرکت به سمتم آمد و بازو‌ام را در میان دندان‌هایش گرفت. از شدت درد چهره‌ام ابروانم درهم گره خورد. گرگ با دیدن نور آتیش و صدای @ Aryana🌻 که نام مرا صدا می‌کرد، به سرعت از آنجا دور شد. از محل زخمم خون سرخ رنگ روان بود. آرام- آرام با سرگیجه کرکره چشمانم بر روی هم افتاد و وجودم را سیاهی خواب، در بر گرفت.

@ زری گل🌻 @ Aryana🌻

 

@ khakestar  @ Holocaust_.  @ آلفای نقره ای @ ماهی  @ Torkan dori   @ م جرجانی

@ هلیا بانو  @ Armin  @ آیدا بابایی

 

 

ویرایش شده توسط ...Kimia...
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...