رفتن به مطلب

روزگار آلفا نقره ای | گرگینه


..ZAHRA..
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

bcc0f646bf0958661ca9d599683a8bdb_rwb3.jp

..اینجا روزگار یک گرگ   ثبت خواهد شد..

@ آلفای نقره ای

هشدار و قوانین  ها را جدی بگیرید!

🌟کاربران محترم لطفا از دادن اسپم پرهیز کنید و با واکنش هایتان گرگینه محبوب خود را تشویق کنید🌟

گرگینه عزیز!

🌹🌹این گوی و این میدان🌹🌹

صاحب دفتر: @ آلفای نقره ای

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 5 ماه بعد...

                                              #پارت1

از پنجره اتاقم،  به آسمون تاریک و سردی که قرص ماه کامل درون دلش خود نمایی می‌کرد خیره شدم.  نفس عمیقی کشیدم و  پنجره رو باز کردم، خودم رو   تا لبه‌ی پنجره بالا کشیدم   و  از پنجره، رو پرت کردم بیرون. بین آسمون و زمین معلق بودم که سریع شیف دادم و میدون رو برای گرگم آزاد کردم. روی پنجه‌هام فرود اومدم و  آروم پنجه‌هام رو درون خاک نرم و خیس خورده فرو کردم. تکونی به گوش‌ها و بدنم دادم؛ نگاهی به ماه  کردم که چطور نورش رو روی  من به رقصه درآورده بود.  گرگ نقره‌ای و نور ماه ترکیب جالبی بود. خم شدم و  از داخل گودال آبی که بخاطر بارون  ایجاد شده بود، نگاهی به خودم کردم  موهای نقره‌ای رنگم زیر نور ماه حسابی می‌درخشیدن و خیره‌کننده بود.  نفس عمیقی از بوی خاک خیس خورده و  رطوبت جنگل کشیدم،  به  انعکاس نور ماه که درون  گودال افتاده بود خیره شدم.  ماه کامل درست وسط دل آسمون بود و زمان مناسبی برای زوزه  کشیدن گرگ بی‌تابم بود، کش و قوسی به بدنم دادم و  با سرعت شروع کردم به دویدن. 

***

 از بین بوته‌های انبوه جنگل رد شدم،  صدای شکستن شاخه‌های درخت‌ها  زیر پنجه‌هام تو کل فضا پخش شده بود. بخاطر بارون شاخ و برگ‌ها همشون خیس بودن و  باعث خیسی موهای نقره‌ای رنگم می‌شدن.  صدای جیرجیرکی که داشت پیانو می‌زد،  تو کل فضای جنگل درحال اکو شدن بود  و سکوت  جنگل  رو می‌شکست.  هربار که پنجه‌هام رو روی زمین می‌کوبیدم، زمین به لرزه در می‌اومد و من بیشتر از قبل احساس غرور می‌کردم. 

به پایین کوه که رسیدم   با سرعت تر از قبل  دویدم تا به  بالای کوه برسم. گرگم بی‌طاقت بود و می‌خواست  بر فراز  بلندترین کوه  هاگوارتز بره و زوزه های دردناک خودش رو سر بده.  به بالای کوه که رسیدم  از سرعتم کم کردم و آروم - آروم به لبه‌ی کوه رسیدم. با غرور   سینه‌ام رو جلو دادم و سرم رو بالا گرفتم، به جنگل سیاه زیر پاهام نگاه کلی انداختم،  قلمروی گرگ‌های هاگوارتز،  که هیچ کس جرعت نزدیک شدن بهش رو نداشت.   بدون معطلی   سرم رو بالا گرفتم و با تمام توانم   شروع کردم به زوزه کشیدن. 

ویرایش شده توسط آلفای نقره ای

spacer.png

گرگ ها هرگز گریه نمی‌کنند. 

اما گاهی چنان عرصه زندگی برآنان تنگ می‌شود که برفراز 

                            بلند ترین کوه

   می‌روند و دردناک ترین زوزه هارا می‌کشند. 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

                                                #پارت2

بعد از زوزه، گرگ بی‌تابم کمی آروم گرفت. سرم رو پایین انداختم و نفس عمیقی کشیدم. تو حال و هوای خودم بودم که  صدای شکسته شدن شاخه‌ای رو شنیدم، گوش‌هام رو تیز کردم و تند برگشتم  به پشت سرم  که @ Shervin رو دیدم. با چشم های براقم  بهش خیره شدم که دست‌هاش رو به حالت  تسلیم بالا برد و گفت:

- هی آروم باش گرگی! 

بدون این‌که بهش توجه‌ی کنم دوباره برگشتم به حالت اولم. سرم رو بالا گرفتم  و به ماهم که داشت خودنمایی می‌کرد نگاه کردم، نسیم ملایم آروم موهای نرمم رو نوازش می‌کرد، با پیچیده شدن بوی کاج و ابر زیر بینیم. متوجه شدم که @ Shervin شیفت داده. آروم پنجه‌هاش رو روی زمین گذاشت و اومد کنار من ایستاد. به  موهای سیاه و براقش که تو دست باد تکون می‌خورد خیره شدم. برگشت طرفم و با چشم‌های نافذش   نگام کرد. تکونی به بدنم دادم و شیفت دادم،  روی صخره‌ نشستم، نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

- از کجا  فهمیدی من اینجام که اومدی؟! 

 پنجه‌هاش رو کمی به   پوزه‌اش مالید، بعد شیفت داد و گفت:

-  خب ماه کاملِ  می‌دونستم تو کله شق تر از اونی هستی که به حرف @ Aryana🌻 گوش کنی و تو اتاقت بمونی. مطمئن بودم که گرگِ کله خرت باز به سرش می‌زنه و هوس زوزه‌ کشیدن می‌کنه.

سرتکون دادم  بعد از مکثی گفتم:

- برای چی اومدی؟! 

 خندید، دستی به موهای خوش حالتش کشید  و گفت:

-  دیدم از پنجره پریدی پایین  دنبالت اومدم. تا باهم وز - وز کنیم.

قهقهه ای سر داد و  ادامه داد:

- مگه @ زری گل🌻  نگفته بود که از پنجره نپر پایین  تو چرا آدم نمیشی  هنوز دو روز از تموم شدن  تنبیه ت  نگذشته باز انگار هوس خفت شدن کردی!

 لب‌هام رو توی دهنم جمع کردم، همین که  خواستم حرفی بزنم، بویی زیر بینیم پیچید. بی‌خیال حرفم شدم و تند از روی صخره بلند شدم که @ Shervin هم همراه من بلند شد.   چشم‌هام  رو تو دل تاریک و سرد جنگل چرخوندم و  فقط خدا - خدا می‌کردم، اون چیزی که بهش فکر می‌کنم نباشه. همه‌جا اون‌قدر تاریک بود که چیزی دیده نمی‌شد. (لعنتی)ی زمزمه کردم و برگشتم سمت @ Shervin  که گفت:

- لعنتی  خون‌آشام ها  اومدن تو قلمرو مون. 

و چشم‌هاش برق بدی زد.  نفسم رو تند بیرون فرستادم و گفتم:

- انگار این خفاش های کور بد به سر شون زده،  که اومدن اینجا دارن مانور میدن. 

دستی لای موهام کشیدم. هر دو مون شیفت دادیم و  شروع کردیم به دویدن، همزمان هوا رو بو می‌کشیدیم تا منشاء اصلی بو رو پیدا کنیم.  

ویرایش شده توسط آلفای نقره ای

spacer.png

گرگ ها هرگز گریه نمی‌کنند. 

اما گاهی چنان عرصه زندگی برآنان تنگ می‌شود که برفراز 

                            بلند ترین کوه

   می‌روند و دردناک ترین زوزه هارا می‌کشند. 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                                               #پارت3

 هربار که پنجه‌ها مون رو روی زمین می‌کوبیدیم؛ زمین لرزی می‌کرد. شاخه‌های که  روی زمین ریخته بودن زیر پنجه‌ها مون خرد می‌شد و صدای خرد شدنشون تو کل فضای سوت و کور جنگل می‌پیچید. مه سفید رنگی همه جا رو احاطه کرده بود، هوای جنگل نم دار بود  و  قطرات ریز آب به موها مون چسبیده بود.  برگ‌هایی که روی زمین ریخته بودن خیس بودن و حس قلقلک رو زیر پنجه‌هام ایجاد می‌کردن.

هر لحظه که  به جلو  حرکت می‌کردیم بوی گس خون بیشتر می‌شد.  من و @ Shervin دوشا دوش هم حرکت می‌کردیم. گوش‌هام رو تیز کردم تا روی صداهای، اطراف متمرکز شم. نفس عمیقی کشیدم و حجم بزرگی از هوا رو بلعیدم. بوی شدید خون نشون از نزدیک شدن مون به مکان مورد نظر رو می‌داد. @ Shervin  کم - کم از سرعتش کم کرد،  من کمی جلوتر رفتم و از سرعتم کم  کردم، بعد هم از حرکت وایستادم. با چشم‌های براقم نگاه کلی به اطراف کردم، قطرات خون روی  برگ های روی زمين ریخته بود و کمی هم روی تنه‌ی درخت‌ها پاشیده شده بودن. آروم - آروم به سمت درخت بزرگ و کهن سالی که  شاخه‌هاش شکسته بود قدم برداشتیم. گوش‌هام رو تکونی دادم که متوجه‌ صدای شدم. صداش خیلی برام آشنا بود؛ همراه @ Shervin   درخت رو دور زدیم، بادیدن صحنه‌ی روبه‌روم گرگم به شدت عصبانی شد.   غرشی کردم که دشمن قدیمیم @ mahdiyeh  دست از مکیدن خون برداشت و نگاه داغ و پر عطشش رو  روی من چرخوند.  زبونش رو روی لب‌های سرخ شده از خون کشید، پوزخندی زد  و گفت:

- به به ببین کی اینجاست، خوش آمدی به مهمونی اما حیف شد من طعمه‌ام  رو با کسی شریک نمیشم. 

به چشم‌های قرمزش که تو تاریکی می‌درخشیدند نگاه بدی انداختم.  پنجه‌هام رو دو دل سرد خاک بردم و خراشی روش ایحاد کردم. غرشی کردم و دندون های سفیدم رو به نمایش گذاشتم. بدون این‌که زره ای فکر کنم به سمتش حمله ور شدم، به‌خاطرِ حرکت ناگهانیم دیگه فرصت فرار نداشت و  غافلگیر شد.  تو هوا بلند شدم  و درست روی سینه‌اش فرود اومدم. همین که خواستم پنجه‌ام رو داخل قفسه‌ی سینه‌اش فرو ببرم و قفسه‌ی سینه‌اش رو بشکافم.  با قدرت  عجیبی به عقب پرتاب شدم   و به درختی که پشت سرم بود  برخورد کردم. @ mahdiyeh   از جاش بلند شد، دستی به لباس سیاهش کشید  تک خنده‌ای کرد و گفت:

- گرگ پیر دیگه دوران غرش هات به سر اومده، الان  ديگه قدرت مطلق منم. 

و شروع کرد به قهقهه زدن.   زوزه‌ای س دادم و از جام بلند شدم،  همزمان با @ Shervin به @ mahdiyeh حمله کردیم که، جای خالی داد و  از پشت ضربه‌ی محکمی بهم زد که باعث شد تعادلم رو از دست بدم و به تخته سنگی برخورد کنم. 

 

 

ویرایش شده توسط آلفای نقره ای

spacer.png

گرگ ها هرگز گریه نمی‌کنند. 

اما گاهی چنان عرصه زندگی برآنان تنگ می‌شود که برفراز 

                            بلند ترین کوه

   می‌روند و دردناک ترین زوزه هارا می‌کشند. 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                                                      #پارت4

@ Shervin به سمتش حمله ور شد که @ mahdiyeh با سرعت باور نکردنی بالای یکی از  بلندترین درخت‌ها پرید و گفت:

-  نچ نچ نچ زیاد خودتون رو خسته کنید توله گرگ هایی بدبخت، دست تون هیچ وقت بهم نمی‌رسه. 

 از جام بلند شدم و همین که خواستم به سمتش حمله کنم، یک‌دفعه غیب شد. تند و تیز به اطراف نگاه کردم اما هیچ اثری ازش نبود. با عصبانیت پنجه‌هام رو روی تنه‌ی درخت کشیدم و غرشی کردم.  @ Shervin شیفت داد و گفت:

- آروم باش@ آلفای نقره ای .

شیفت دادم و با صدای بلندی غریدم:

- چطور آروم باشم ها؟! چطور؟ مگه نمی‌بینی انقدر به خودشون جرعت دادن که وارد قلمرو مون شدن. 

 مشت محکمی به تنه‌ی سفت و سخت درخت کوبیدم که  درد بدی توی دستم پیچید. تند - تند نفس کشیدم و سعی کردم خودم رو آروم کنم.   سر چرخوندم که چشمم به جسم خونی  دخترکی که طعمه‌ی @ mahdiyeh شده بود افتاد، با حالت چندشی به سمتش رفتم و نگاهی بهش انداختم.  شاهرگش به طرز فجیعی پاره شده بود.  (لعنتی) زیر لبم زمزمه کردم و دوباره شیفت دادم. قفسه‌ی سینه‌اش رو شکافتم و قلبش رو بیرون کشیدم. با پنجه‌هام  تیکه - تیکه اش کردم،  نگاهی از کنار چشم به @ Shervin کردم و    با آرواره های منقبض شده‌ام،  شروع کردم به دویدن به سمت عمارت گرگ‌های هاگوارتز.  بدون این‌که به پشت سرم نگاه کنم با سرعت هرچه تمام تر می‌دویدم. صدای کوبیده شدن پنجه روی زمین نشون از اومدن @ Shervin می‌داد. 

***

 به محض این‌که رسیدم جلوی دروازه‌ی بزرگ عمارت گرگ‌ها، شیفت دادم  و وارد عمارت شدم،  دستی به موهای آشفته ام کشیدم و راه سالن اصلی رو در پیش گرفتم، @ Shervin  پشت سرم داشت میومد.  نزدیک در سالن اصلی بودیم که دستم توسط @ Shervin کشیده شد، برگشتم سمتش که گفت:

- آروم باش، انقدر کله شق نباش.  باز کار دست خودتت میدی. 

دستم رو از بین پنجه‌هاش بیرون کشیدم و گفتم:

- آروم نمیشم ببینم کی می‌خواد آرومم کنه، از تنبیه شدن هم اصلاً نمی‌ترسم اون قدری تنبیه شدم  که پوستم کلفته باید ببینم اینجا چه خبره! 

بدون این‌که بهش توجه کنم  یا منتظر واکنشی از طرفیش باشم. با ضربه‌ای در سالن رو به جلو هول دادم که با صدای بدی باز شد و به دیوار برخورد کرد.  با پیچیده شدن صدای برخورد در با دیوار @ Aryana🌻 و @ زری گل🌻 به سمتم برگشتن. 

ویرایش شده توسط آلفای نقره ای

spacer.png

گرگ ها هرگز گریه نمی‌کنند. 

اما گاهی چنان عرصه زندگی برآنان تنگ می‌شود که برفراز 

                            بلند ترین کوه

   می‌روند و دردناک ترین زوزه هارا می‌کشند. 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                                                       #پارت5

@ زری گل🌻 با حالت تندی رو بهم غرید:

- این چه طرز وارد شدن هستش. 

نیشخندی زدم و گفتم:

- معلوم هست تو این خراب شده چه خبره مادر هاگوارتز! 

@ Aryana🌻 عصبی از روی صندلی بلند شد و گفت:

- درست صحبت کن @ آلفای نقره ای . حق بی احترامی نداری.

پوزخندی کنج لبم جا خوش کرد، رو کردم به‌شون و گفتم:

- جنگل تاریک انقدر بی‌صاحب شده که اون خفاش‌های کور میان توش مانور میدن ها؟! 

 @ زری گل🌻 با عصبانیت گفت:

- تو بیرون بودی؟! 

تک خنده‌ی عصبی کردم و گفتم:

- بحث رو عوض نکن، آره بیرون بودم چیه نکنه اشتباه کردم که اومدم باید منتظر می‌موندم تا بعد از خفاش‌های کور، عجوزه ها بیان کورس بزارن ها! 

@ Aryana🌻 با حالت دستوری و عصبی رو بهم گفت:

- تو حق نداشتی از اتاقت بیایی بیرون! 

تابی به گردنم دادم و قولنج گردنم رو شکستم، چپ - چپ بهش نگاه کردم و گفتم:

-  ببینم خون‌آشام ها چرا تو جنگل سیاهن ها الان تو و @ زری گل🌻  می‌خواین جواب اون آدم بی‌گناهی که کشته شد رو بدین ها؟!

@ زری گل🌻 با عصبانیت تمام  بهم نگاه کرد همین که خواست حرفی بزنه که@ Holocaust_. همراه @ ...Kimia... وارد سالن شدن. نگاهی بهمون انداختن  که @ ...Kimia... روبه جمع گفت:

- اتفاقی افتاده؟! سروصدا تون تو کل عمارت گرگ پیچیده! 

پوزخندی زدم و گفتم:

- نه چه اتفاقی فقط خون‌آشام ها وارد قلمرو مون شدن که اصلاً مهم نیست مگه نه؟! 

@ Aryana🌻 با عصبانیت رو بهم توپید:

- کافیه دیگه @ آلفای نقره ای هر چقدر بی احترامی می‌کنی هیچی نمی‌گیم.

دست به سینه شدم و گفتم:

- نه تو رو خدا بگید. 

همین که خواست حرفی بزنه  در سالن بی‌هوا باز شد و @ Setyfire با عجله و صورتی رنگ پریده اومد داخل. همه برگشتیم سمتش که دستش رو به دیوار گرفت و تند - تند نفس عمیق کشید. 

@ Shervin به سمتش رفت و گفت:

- خوبی؟! 

آب دهنش رو به سختی قورت داد و گفت:

- خون‌آشام... 

بعد از مکثی دوباره گفت:

- خون‌آشام ها به  خوابگاه سال اولی ها مون حمله کردن. 

@ Aryana🌻 با چشم‌های درشت شده با صدای بلندی گفت:

- چی؟!

دست‌هام رو از شدت خشم  مشت کردم.  انگشت‌هام رو به سفیدی می‌زد. با حرص به سمت آینه‌ی  که روی دیوار نصب شده بود رفتم و مشت محکمی به آینه کوبیدم. آینه با صدای بدی شکست و جلوی پاهام روی زمین ریخت. @ Setyfire با ترس جیغ خفه‌ای کشید، درد بدی توی دستم پیچیده. 

 

spacer.png

گرگ ها هرگز گریه نمی‌کنند. 

اما گاهی چنان عرصه زندگی برآنان تنگ می‌شود که برفراز 

                            بلند ترین کوه

   می‌روند و دردناک ترین زوزه هارا می‌کشند. 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                                                    #پارت6

خون دستم قطره - قطره‌ سُر می‌خورد و روی سرامیک های سرد سالن می‌ریخت. اخم‌هام رو درهم پیچیدم. @ زری گل🌻 با اخم و عصبانیت رو به همه غرید:

- همه تون برگردین اتاق‌ها تون و تا وقتی که نگفتم از اتاق‌ها تون خارج نمی‌شید. من و @ Aryana🌻 میریم برسی می‌کنم که مشکل از کجاست و چرا اون‌ها این کار رو انجام دادن.

پوزخندی کنج لبم جا خوش کرد، به‌حالت جدی گفتم:

- چرا باید تو اتاق هامون بمونیم؟! چرا نمی‌ذاری ماهم بیایم؟! چی رو داری از مون مخفی می‌کنی؟! 

@ Aryana🌻 دستی به آستینش کشید و با اخم گفت:

- کم چرت و پرت بگو، به مدت دو هفته‌ی تمام تو اتاقت حبس میشی و حق نداری بیای بیرون، غذا رو هم برات میارن. تا بفهمی هرچیزی رو نباید بگی و تو کار هر کسی دخالت نکنی. 

تک خنده‌ای کردم و گفتم:

- چه حقیقت تلخ نه! درست مثل همیشه وقتی که حق حرف می‌زنم من رو محکوم می‌کنید. 

دستم رو مشت کردم که سوزش بدی  تو کل دستم پیچید.  بدون این‌که منتظر جوابی از طرف شون باشم  به سمت در پا تند کردم که @ زری گل🌻 با صدای  بلندی گفت:

- کجا داری میری؟! 

از روی شونه‌ برگشتم، پوزخندی زدم  و گفتم:

- اتاقم همون‌طور که @ Aryana🌻 بانو دستور دادن.

در رو با دست سالمم باز کردم و از سالن بیرون اومدم، به سمت اتاقم قدم برداشتم. دستم داشت اذیتم می‌کرد باید تمیزش می‌کردم و می‌بستمش. 

***

به اتاقم که رسیدم، در رو باز کردم و واردش شدم.  نگاه کلی بهش انداختم. کلاً از رنگ سفید و نقره‌ای استفاده شده بود. تخت بزرگ ِ نقره‌ای رنگم با رو تختی سفید و چندتا بالش نقره‌ای پولکی که مرتب روش چیده شده بودن.  کمد دیواری سفید و بزرگی  سمت چپ اتاق بود. یه پنجره‌ی سرتاسری  که به جنگل دید داشت درست روبه روی تختم بود و از پیکره‌ی پنجره پرده‌های سفید نازکی با رگه‌های نقره‌ای آویزون بود.  و فرش پرزبلند سفیدی که وسط اتاق بود. از رصد کردن اتاق چشم گرفتم و شیفت دادم. 

 

ویرایش شده توسط آلفای نقره ای

spacer.png

گرگ ها هرگز گریه نمی‌کنند. 

اما گاهی چنان عرصه زندگی برآنان تنگ می‌شود که برفراز 

                            بلند ترین کوه

   می‌روند و دردناک ترین زوزه هارا می‌کشند. 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                                                    #پارت7

تو حالت گرگ زخمم زودتر خوب می‌شد. باید خودم دست به کار می‌شدم و می‌فهمیدم اینجا چه خبره.  حدس می‌زنم @ Aryana🌻 برام به‌پا گذاشته باشه. پس به کمک @ khakestar نیاز دارم تا بتونم  برم بیرون و نزدیک عمارت خونین بشم. روی فرش پرزبلندم نشستم و منتظر موندم تا زخمم  التیام پیدا کنه.  زبون داغم رو روی دست زخمیم کشیدم و کمی به  پوزه‌ام مالوندم. بعد از گذشت چند مین کز - کز دستم آروم شد. از جام بلند شدم و به سمت پنجره‌ رفتم.  سرم رو از پنجره‌ی باز بیرون بردم و زوزه‌ای که برای صدا کردن @ khakestar کشیدم. اون جزو ارواح جنگل بود پس می‌تونستم روش حساب کنم.  دوباره  سرم رو آوردم داخل  و منتظر موندم تا بیاد.  

داشتم با زبونم پنجه‌ام رو لیس می‌زدم که یک‌هو صدای خنده‌ای اومد و گفت:

- احوالت گرگی، شنیدم حسابی اتیش بپا کردی! 

شیفت دادم و روی تختم نشستم، با چشم دنبال @ khakestar گشتم. یک‌دفعه جلو روم ظاهر شد و گفت: پخ! 

 خندیدم و دستم رو از تو بدنش رد کردم  که گفت:

- عه نکن دیگه بدم میاد. 

لب‌هام رو جمع کردم و (اهوم)ی زمزمه کردم و گفتم:

- تو اول یاد بگیر مثل یه روح متشخص در بزنی بعد بیای تو منم دیگه اون کار رو نمی‌کنم. 

ایشی کرد و گفت:

- آخه کدوم روحی در زده که منم دومیش باشم. 

درست شبیه یه تور بود که می‌شد از داخلش اون طرف روهم دید. دستی لای موهام کشیدم و  گفتم:

- به کمکت نیاز دارم، اون بیرون برام به‌پا گذاشتن می‌خوام یه جوری بپیچونی شون  که  نشه بازشون کرد. 

@ khakestar خندید و گفت:

- ایول پس کار خودمه و یه چیز دیگه ببینم تو نمی‌خوای بگی اینجا چه خبره؟! 

سرتکون دادم و گفتم:

- می‌خوام برم عمارت خونین یه خورده حسابی با خفاش‌های کور دارم باید تسویه شه. 

چشم‌هاش رو ریز کرد و گفت:

- اوف هلاک  این اخلاق گنده‌تم. 

تک خنده‌ای کردم و سری تکون دادم که گفت:

-  تا یه دست لباس بپوشی کار انجام شده است. 

و بدون این‌که منتظر حرفی ازطرف من باشه از توی دیوار رد شد.  سری از روی تأسف تکون دادم  و رفتم سمت کمدم تا لباس عوض کنم. 

***

 سرتاپا مشکی پوشیدم تا تو تاریکی شب دیده نشم. همین که برگشتم سمت تخت دیدم @ khakestar روی تختم لم داد و داره اتاق رو نگاه می‌کنه.

 همون‌طور که داشت اتاق رو نگاه می‌کرد یک‌دفعه چشمم  به من افتاد و گفت:

- این اتاق از قبلیِ که کلا سیاه بود بهتره ها  فقط  یه سوال گرگت ریزش داره؟! 

گیج بهش نگاه کردم و گفتم:

- چطور؟! 

نگاهی بهم کرد و گفت:

- آخه پشماش رو کل تخت ریخته شامپوتو عوض کن. 

و شروع کرد به خندیدن. 

ویرایش شده توسط آلفای نقره ای

spacer.png

گرگ ها هرگز گریه نمی‌کنند. 

اما گاهی چنان عرصه زندگی برآنان تنگ می‌شود که برفراز 

                            بلند ترین کوه

   می‌روند و دردناک ترین زوزه هارا می‌کشند. 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                                                       #پارت8

زهرماری بهش گفتم که گرگم غرشی کرد. @ khakestar آروم خنده‌اش بند اومد و گفت:

- خیلی خب بابا شوخی کردم، گرگت خیلی گاوِها، ببرش نشون روانشناسی چیزی بده هی دم به دیقه پاچه می‌گیره. 

سری از روی تأسف تکون دادم و به سمت در اتاق قدم برداشتم. در رو باز کردم و نگاهی به این‌طرف و اون‌طرف کردم، وقتی دیدم کسی نیست آروم از  اتاق بیرون اومدم و به سمت اتاق @ Shervin پا تند کردم.

***

به اتاقش که رسیدم در رو باز کردم و واردش شدم.  چشم تو اتاق چرخوندم تا پیداش کنم که روی تخت دیدمش.  روی شکم دراز کشیده بود و بالشت زیر سرش رو تو بغلش گرفته بودم. موهای  مشکیش روی پیشونیش ریخته بود و  چهره‌اش رو جذاب‌تر نشون می‌داد، اخمی بین ابروهام نشوندم  و به سمت تخت قدم برداشتم؛ دنیا رو آب ببره این بشر رو خواب می‌بره.  @ khakestar از دیوار اومد تو، خنده‌ای کرد و  روی نوک بینی @ Shervin زد. گفت:

- آخی چه ناز خوابیده!. 

چپ - چپ بهش نگاه کردم و بالشت زیر سر @ Shervin رو کشیدم که طی یه حرکت ناگهانی از تخت افتاد و اخی گفت. 

 لبخندی زدم و گفتم:

- فکر کنم الان خوب خوابیده باشه ها، (اخ) نشانه‌ی رضایت هستش. 

و لبخند گشادی زدم.  که @ khakestar سری از روی تأسف تکون داد و گفت:

- همه چیز به کنار فقط یه لحظه جمله‌ی که گفتی رو تجزيه کنن، ببین چی زر زدی بعد نیشات رو تا ته باز کن  که حلقت رو ببینم. 

(گمشو)ی زیر لب زمزمه کردم و روی صورت @ Shervin خم شدم و گفتم:

- آخی شاهزاده خانم بیدار تون کردم؟! 

@ Shervin با اخم بهم نگاه کرد و گفت:

- زهرمار. 

و  همین‌که بلند شد رو تختی به پاهاش پیچید و دوباره محکم افتاد زمین. دادی کشید  که دست‌هام رو روی گوش‌هام گذاشتم و گفت:

- اه خفه شو دیگه مثل کلاغ عر می‌زنی. 

رو تختی رو از پاهاش باز کرد و گفت:

- می‌کشمت. 

چشم‌هام رو تو حدقه چرخوندم و گفتم:

- آره حتماً همین کار رو بکن ولی قبلش آماده شو یه سر بریم عمارت خونین بعد هر غلطی دلت خواست بکن.  فقط یه چیز دیگه یه چیزی بیار که توش سیر داشته باشه. نمی‌دونم اکسیری چیزی بیار. 

 اخم کردم و  بدون توجه به‌شون  در اتاق  رو باز کردم، اومدم بیرون و محکم در رو کوبیدم بهم. @ Shervin با داد گفت:

-  الاغ صد دفعه گفتم  انقدر به این در جفتک ننداز. 

هوفی کردم، منم مثل خودش داد زدم و گفتم:

-  عر نزن گاو با اون صدات الان عمارت رو سر مون خراب میشه. 

ویرایش شده توسط آلفای نقره ای

spacer.png

گرگ ها هرگز گریه نمی‌کنند. 

اما گاهی چنان عرصه زندگی برآنان تنگ می‌شود که برفراز 

                            بلند ترین کوه

   می‌روند و دردناک ترین زوزه هارا می‌کشند. 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                                                        #پارت9

طبق عادت همیشگیم اولین پنجره‌ای که گیر آوردم رو باز کردم و از تو پنجره  پریدم پایین. بین آسمون و زمین   سریع شیفت دادم و روی پنجه‌هام فرود اومدم.  نگاهی به اطراف کردم تا کسی نیاد و مچم رو بگیره، بخاطر این‌که تک گرگ نقره‌ای هاگوارتز ام ماشاالله همه منو می‌شناسن. کش و قوسی به بدنم دادم  و به سمت تاریک حیاط قدم برداشتم. خودم رو بین سایه‌های درخت‌ها پنهون کردم و منتظر اون دوتا انگل موندم. 

***

 بعد از چند مین بالاخره سر و کله @ Shervin و @ khakestar پیدا شد. چون تو تاریکی بودم من رو نمی‌دیدن، وقتی دیدم پشت به من وایستادن آروم از تاریکی بیرون اومدم و محکم رو کمر @ Shervin پریدم.با سینه  محکم خرد زمین و له شد. از روش پرشی کردم و از بدن @ khakestar رد شدم. @ Shervin شکار  از جاش بلند شد و شیفت داد و به سمتم حمله کرد. طی یک حرکت ناگهانی جای خالی دادم که محکم خورد به دیوار حیاط.  گیج و گنگ بهم نگاه می‌کرد؛خواست دوباره حمله کنه که @ khakestar با صدای عصبی گفت:

- میشه این بچه بازی هاتون رو تموم کنید اندازه‌ی یه گاو پیر سن دارید  ولی هنوز عین بچه‌ها به سر و کله هم می‌پرید. 

قری به گردنم دادم و به @ Shervin نگاهی انداختم که متوجه نگاهم  شد. از جاش بلند شد و با سرعت از کنارم رد شد، به مسیر دویدنش گیج نگاه کردم. به خودم اومدم و شروع کردم به دویدن، بعد از طی مسافتی بالاخره بهش رسیدیم. از هم سبقت می‌گرفتیم، گاهی اون جلو می‌افتاد گاهی هم من، تا خود عمارت خونین دویدیم؛ وقتی به ضلع شمالی عمارت رسیدیم. از سرعت مون کم کردیم و آروم - آروم به سمت قسمت تاریکی که کنج دیوار بود حرکت کردیم، اونجا مخفی شدیم. بعد از چند مین @ khakestar سر و کله اش پیدا شد و با غر - غر  گفت:

- ای الهی بیرون رَویی بگیرید چتونه مگه دنبال تون کردن عین وحشی های آمازون افسار پاره می‌کنید. 

من و @ Shervin شیفت دادیم، دستی لای موهام کشیدم و گفتم:

- آبروی هرچی روحِ بردی. 

از بچه‌ها چشم گرفتم و نگاهی به اطراف کردم، دیوارهای عمارت خونین بلند بود. نفس عمیقی کشیدم، رو کردم به @ Shervin  و گفتم:

- قلاب بگیر برم بالا یه نگاهی بندازم. 

@ Shervin انگشت اشاره‌اش رو به سینه‌اش گرفت و گفت:

- کی من! من مهره‌ی نوزدهم کمرم زده بیرون نمی‌تونم، همه میدونن من گلبول سفید دارم. 

خنده‌ام رو به زور کنترل کردم و گفتم:

- پروفسور گلبول سفید رو که همه دارن. مهره‌ی نوزدهمت هم قلاب بگیری بر می‌گرده سر جاش،   حالا زود قلاب بگیر. 

@ Shervin هوفی کرد و قلاب گرفت. پام رو گذاشتم رو دستش  که  @ Shervin گفت:

- آخ، آخ کمرم فکر کنم مهره‌ی سیزدهمم  در رفت. زود بیا پایین وزن یه خرس رو داری. 

حرصی بهش توپیدم و گفتم:

- خفه شو دیگه یه بند عین کلاغ برق گرفته  داری وز - وز می‌کنی. 

خودم رو بالا کشیدم و نگاه گذاریی به حیاط خوفناک عمارت خونین کردم.  دوباره اومدم  پایین. نفسی گرفتم و گفتم:

- خب  کسی تو حیاط نبود می‌تونم وارد شیم. ببینم @ Shervin اون چیزی که خواسته بودم رو آوردی؟!

@ Shervin سری تکون داد و کوله پشتیش رو در آورد. زیپش رو باز کرد و دستش رو کرد تو کوله پشتی. منتظر نگاهش کردم تا ببینم چی درمیاره. یکهو شامپو سیر پرژک  رو جلوم گرفت، با چشم‌های درشت شده نگاش کردم و گفتم:

- این چه کوفتیه آوردی؟! رفتی برای من شامپو سیر پرژک آوردی، یه دفعه صابون گلنار هم می‌اوردی. مگه می‌خوایم بریم حموم که بساط صابون و شامپو رو راه انداختی بابا ما الان قراره بریم  بین یه گله خون‌آشام. 

@ Shervin سر خوش سری تکون داد و گفت:

- خب به من چه یه دفعه عین جن تو اتاقم بالای سرم ظاهر شدی، میگی یه چیزی بیار که توش سیر داشته باشه منم همین رو پیدا کردم. حالا مگه چیشده! 

 

ویرایش شده توسط آلفای نقره ای

spacer.png

گرگ ها هرگز گریه نمی‌کنند. 

اما گاهی چنان عرصه زندگی برآنان تنگ می‌شود که برفراز 

                            بلند ترین کوه

   می‌روند و دردناک ترین زوزه هارا می‌کشند. 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                                                 #پارت10

با کف دست کوبیدم تو پیشونیم و گفتم:

-  یعنی خاک تو سرت، قراره بریم بین یه گله  خون‌آشام ها! 

@ Shervin لب‌هاش رو جمع کرد و سری تکون داد، متفکر گفت:

-  خب قراره اونجا چه پنیری کوفت کنیم، اصلاً مگه مرض داریم میریم اونجا؟!

از حرص دست‌هام رو مشت کردم و گفتم:

- اه @ Shervin الان وقت خنگ بازی نیست خودت که می‌دونی برای چی اومدیم. 

@ Shervin سری به نشونه‌ی منفی تکون داد و گفت:

- نه، از کجا باید بدونم! 

 آب دهنم رو قورت دادم، گیج بهش نگاه کردم و گفتم:

- مگه  من بهت نگفتم؟ 

@ Shervin نگاهی به دور و ورش کرد و گفت:

- نه! 

آسی دستم رو کوبیدم تو پیشونیم و گفتم:

- هوف! @ Shervin چرا نگفتی من بهت، نگفتم قراره بریم اونجا چیکار کنيم. 

@ Shervin دستی به یقه‌اش کشید و گفت:

-   خب من از کجا  باید بدونم تو بهم نگفتی  که باید چیکار کنیم  تا منم بهت بگم  تو بهم نگفتی؟! 

گیج بهش نگاه کردم  که @ khakestar باخنده گفت:

- یعنی جفت تون خنگید ها یکی از یکی خنگ تر، تو یه تیم هم افتادین دیگه بدتر.

 برگشتم سمت @ khakestar ، چپ - چپ بهش نگاه کردم و گفتم:

- يعنی قافیه‌ات  از پهنا تو حلق @ Shervin

@ Shervin میرغضب  بهم نگاه کرد و گفت:

- تو حلق خودت میمون خنگ، به من چه! 

با دستم بهش اشاره کردم و گفتم:

- الان تو خيلی باهوشی نه؟!  برای من شامپو آوردی. 

@ Shervin قری به گردنش داد و دستی دور دهنش کشید بعد از مکثی گفت:

- به من چه تقصیر خودته می‌خواستی مستقیم اشاره کنی چه کوفتی می‌خوای، عسیسم!

 لب‌هام رو تو دهنم جمع کردم تا به زور خنده‌ام رو کنترل کنم، خواستم دهن باز کنم و حرف بزنم که @ khakestar هول شده گفت:

- بچه‌ها حالا کل - کل تون رو تموم کنید بروبچ  خبر رسوندن @ Aryana🌻  همه رو تو تالار اصلی جمع کرده  و دونفر هم فرستاده دنبال شما  باید زود برگردید عمارت گرگ وگرنه سه میشه. 

دستی لای موهام کشیدم و گفتم:

- یعنی شده من یه بار شانس بیارم، این رو دیگه کجای دلم بزارم. مثلاً ما می‌خواستیم تازه وارد عمارت خونین بشیم. 

@ khakestar سرخوش خندید و گفت:

- نمی‌دونم دیگه هر غلطی دلتون می‌خواد بکنید من دیگه باید برم. 

سرتکون دادم و گفتم:

- باش تو برو من و @ Shervin هم برمی‌گردیم عمارت گرگ. 

@ khakestar با گفتن(بدرود) یک‌هو غیب شد. نفس عمیقی کشیدم و رو به @ Shervin گفتم:

- خب  راه بیوفت بریم، تا خود صبح که نمی‌خوای شامپو به دست اینجا وایسی! 

 

spacer.png

گرگ ها هرگز گریه نمی‌کنند. 

اما گاهی چنان عرصه زندگی برآنان تنگ می‌شود که برفراز 

                            بلند ترین کوه

   می‌روند و دردناک ترین زوزه هارا می‌کشند. 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

                                                       #پارت11

@ Shervin دهن کجی کرد  و شامپو رو پرت کرد پشت سرش که حیاط عمارت خونین بود، یک‌دفعه صدای ((آخ)) بلندی اومد؛ من و @ Shervin خشک‌ شده داشتیم به‌هم نگاه می‌کردیم، آب دهنم رو پرسروصدا قورت دادم که @ Shervin به خودش اومد و گفت:

- پیشت گرگی چرا خشکت زده فکنم گاف دادیم منتظر چیی شیفت بده! 

(بده)  آخر رو با داد گفت، خندیدیم و کوله‌اش رو از روی زمين چنگ زدم. کوله رو پشتم انداختم و شیفت دادم که یه خون‌آشام پرید رو پشتم. تعادلم رو از دست دادم و افتادم که @ Shervin Shervin نچ - نچی کرد و گفت:

- تف، خون‌آشام زشت هنوز یادت ندادن وقتی دوتا بزرگتر دارن اختلاط می‌کنن   نبايد  عر بزنی ها، الان تو این وسط   چی کاره ای؟! 

 بعد شیفت داد و غرشی کرد، هجوم برد سمت خون‌آشام. گردنش رو بین آرواره های منقبض شده‌اش گرفت و پرتش کرد اون‌طرف.   به سمتم برگشت و پوزه‌اش رو به پنجه‌ام مالید. بلند شدم و باهم با تمام قدرت شروع کردیم به دویدن، تا جای که می‌تونستیم از عمارت خونین دور شدیم. شروین کمی جلوتر از من می‌دوید و من پشت سرش می‌دویدم، موهای سیاهش حسابی تو نور ماه براق شده بودن و می‌درخشیدن.  نگاهم به دمش افتاد با فکر عاقلانه‌ای که به سرم زد کمی خودم رو جلو کشیدم، دمش رو گاز گرفتم و از پشت کشیدم که  تعادلش رو از دست داد، محکم با پوزه‌اش خورد زمین.  روی تا پا بلند شدم و موهای نقره‌ایم رو تکونی دادم؛ با چشم‌های براقم نگاهش کرد  و با تمام سرعت شروع کردم به دویدن،  با کوبیده شدن پنجه‌هایی روی زمین متوجه شدم @ Shervin  داره دنبالم میاد، حالا که فرصتش پیش اومده بود دلم یه مسابقه‌ی دو می‌خواست. @ Shervin خوب می‌دونست  من الان بدجور  به سرم زده تا بدوام. برای همین هم همراهیم می‌کرد و می‌دوید تا ازم جلو بزنه.  از روی یکی از شاخه‌های درخت جلویی پریدم و برگشتم پشت سرم رو نگاه  کردم، @ Shervin داشت چپ - چپ به شاخه نگاه می‌کرد؛ بعد هم  از روی بالاترین شاخه پرید، با غرور ژست گرفت و دوباره شروع کرد به دویدن. 

***

بعد از چندی بالاخره رسیدیم به عمارت گرگ. از سرعتم کم کردم، وایستادم و کش  قوسی به بدم دادم. @ Shervin شیفت داد  و  باخنده گفت:

- دیونه، هو! چه حال داد. 

پنجه‌ام رو لیس زدم و شیفت دادم، گفتم:

- حال داد نه  چسبید، معرکه بود خیلی وقت بود که این‌طوری نه دویده بودیم. 

نفس عمیقی کشید و گفت:

- آره،  میگم بنظرت اون خون‌آشامِ چیشد! 

تابی به گردنم دادم  و با خنده گفتم:

-  نمی‌دونم ولی حسابی حال کردم وقتی شامپو رو انداختی تو حیاط. 

قهقهه‌ای زد و گفت:

-  آره خب به من چه انگار من گفتم، گوش وایسته هنوز بهش یاد ندادن پشت دیوار نباید وایسته. 

مشتی تو بازوش کوبیدم و (دیونه)ای  بهش گفتم. @ Shervin  دستی لای موهاش کشید و گفت:

- وای بدبختی، الان @ Aryana🌻 می‌فهمه ما تو اتاق نیستیم.  چطوری بریم که کسی نبینَتِ مون؟! 

لبم رو با زبونم تر کردم و گفتم:

- این دیگه کار خودمه. 

پوکر نگام کرد و گفت:

- بله می‌دونم همه که مثل شما استعداد عنکبوتی ندارن. 

(گمشو)ی بهش گفتم و راه افتادم به سمت  پنجره‌ای اتاقم.  @ Shervin هم پشت سرم میومد و هی غر - غر می‌کرد. با بی‌حوصلگی رو کردم بهش و گفتم:

- چته مثل پیر زنا غر - غر می‌کنی؟! 

دست به سینه شد، ابروی بالا انداخت و گفت:

- معلوم هست چه فکری تو اون کله‌ی پوکته؟ 

 

ویرایش شده توسط آلفای نقره ای

spacer.png

گرگ ها هرگز گریه نمی‌کنند. 

اما گاهی چنان عرصه زندگی برآنان تنگ می‌شود که برفراز 

                            بلند ترین کوه

   می‌روند و دردناک ترین زوزه هارا می‌کشند. 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...