رفتن به مطلب

روزگار Holocaust_. | گرگینه


..ZAHRA..
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

bcc0f646bf0958661ca9d599683a8bdb_rwb3.jp

 

 

..اینجا روزگار یک گرگ   ثبت خواهد شد..

@ Holocaust_.

هشدار و قوانین  ها را جدی بگیرید!

🌟کاربران محترم لطفا از دادن اسپم پرهیز کنید و با واکنش هایتان گرگینه محبوب خود را تشویق کنید🌟

گرگینه عزیز!

🌹🌹این گوی و این میدان🌹🌹

روزگار: @ Holocaust_.

  • لایک 14
  • تشکر 1
  • هاها 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 5 ماه بعد...

پارت اول...! 

شنلم را محکم تر به دور خود پیچیدم. پوست صورتم بی‌حس شده بود و در قفسه‌ی سینه‌ام به سبب سرما سوزش عجیب و غریبی احساس می‌کردم. 

پیکر ضعیف و آدمیزادی من، در زیر رگبار و تازیانه‌ی کوهستان و جنگل سیاه دوام نمی‌آورد. وقتی که از کوهستان گذشتم؛ وارد جنگل سیاه شدم. جنگلی که ترسناک ترین و خطرناک ترین قسمت هاگوارتز بود! خوشبختانه ارواح متوجه حضورم نشده بودند و کاری با من نداشتند. چرا که دیگر توانایی دفاع از خودم را نداشتم! می‌دانستم وقتی که از جنگل سیاه بیرون برم، بالاخره به سرزمین نودوهشتیا می‌رسم و این، تنها انگیزه‌ام برای ادامه‌ی راه بود. تمام زندگی‌ام را به دنبال پیدایش نودوهشتیا بودم و حال رسیدن به آن، تمام خواسته‌ی من بود. با احتیاط از میان درختان و گیاهان عجیب و غریب جنگل سیاه می‌گذشتم. 

چند ساعت بعد، کم- کم داشتم از پیدا کردن سرزمین نودوهشتیا و هاگوارتز ناامید می‌شدم. چرا که هرچه از راه‌های جنگل سیاه می‌رفتم، باز هم بیرون نمی‌رفتم و به جای قبل بازمی‌گشتم! با ناامیدی روی یک تنه‌ی درخت نشستم. 

- حالا فکر کن این همه برم آخرشم هیچی به هیچی! واقعا اگر اون دروغ گفته باشه می‌کشمش! 

با ناامیدی اطرافم را می‌نگریستم که لحظه‌ای یک نور کوچک مرا کنجکاو کرد. به آرامی برخاستم و چندین قدم جلو رفتم که به ناگه، نور‌های کوچکی که در یک جا جمع شده بودند توجهم را جلب کردند. نور‌ها از پشت درختان تنومند جنگل سیاه زیاد واضح نبودند؛ لیکن من باور داشتم بالاخره به نودوهشتیا رسیده‌ام! 

با هیجان و خوشحالی جلو رفتم و برگ‌های جلوی رویم را کنار زدم و بالاخره، نودهشتیا را پیدا کردم! جایی که من ایستاده بودم، دقیقا پشت نودوهشتیا، جایی که هاگوارتز قرار داشت بود. حصار‌های بلند و مشکی رنگی دورتا دور نودوهشتیا قرار گرفته بودند که محافظ آن بودند. آنقدر نودهشتیا بزرگ بود که نمی‌توانستم انتهای آن را از این بالا ببینم! البته عجیب هم نبود، جای دادن آن همه بخش‌های مهم و رمان‌های جالب، سرزمینی عظیم را می‌طلبید! 

 خنده‌ای محو روی لب‌های کویری‌ام جای گرفت. اشک در چشمانم حلقه زد و به ناگه، قطره‌ اشکی از گوشه‌ی یکی از چشم‌هایم فرار کرد و روی گونه‌ام افتاد. با سرعت روی پوست صورتم لیز خورد و رد داغش روی گونه‌ام ماندنی شد. دستم را روی چشمانم کشیدم و درحالی که قطره‌های اشک را کنار می‌زدم خندیدم. با هیجان و خوشحالی از کنار حصارها عبور می‌کردم تا بالاخره به دروازه نودوهشتیا برسم و وارد آن شوم! 

***

تقریباً نزدیک دو ساعت گذشته بود و فقط یک کیلومتر تا دروازه مانده بود و این، مرا بسیار خوشنود و می‌کرد؛ لیکن این خوشحالی زیاد هم ماندگار نبود.  لحظه‌ای پیکر یک موجود عجیب در مقابلم ظاهر شد. با ترس عقب رفتم که محکم به زمین برخورد کردم. درد و سرما همزان وارد بدنم شدند که همین، باعث شد فریاد بلندی سر دهم. او چند قدمی به من نزدیک شد که متوجه شدم که او چه موجودیست. او، یک گرگینه‌ با چشمانی سرخ رنگ بود. همین، نشان می‌داد که او یک گرگینه‌ی آلفاست! با ترس، از جای برخاستم و بی توجه به درد شدید بدنم، به سرعت به سمت نودوهشتیا دویدم. با سرعت می‌دویدم که لحظه‌ای متوجه شدم او دیگر مرا دنبال نمی‌کند. ایستادم و به پشت نگاه کردم که او را درحال دنبال کردن خودم ندیدم. به ناگه، بازگشتم و با پیکر قدرتمند او که دقیقا روبه‌رویم قرار گرفته بود مواجه شدم. اینبار، راه فراری وجود نداشت. 

@ Aryana🌻  @ Ayda rashid  @ mahdiyeh  @ Torkan dori  @ ...Kimia...  @ زری گل🌻  @ هرمیون

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم! 

فقط چند قدم با دروازه بزرگ و شکوهمند نودهشتیا فاصله داشتم و این بیشتر از همه مرا عذاب می‌داد. دگر امیدی نداشتم. نمی‌توانستم سالم به نودوهشتیا برسم. حتّی امکان داشت اینجا بمانم و کسی هم برای نجاتم نیاید! تنها، می‌دانستم امشب شب چهاردهم نبود و شاید، فقط شاید می‌توانستم خودم را به نودوهشتیا برسانم! 

گرگینه جلو آمد و لحظه‌ای بعد، درد شدیدی تمام پیکرم را فرا گرفت. او، ساعدم را گاز گرفته بود.

صورتم از درد مچاله شده بود. دست سالمم را روی ساعدم گذاشتم و فشردم تا خونریزی کمتر شود. او هم رفته بود؛ فقط من مانده بودم و من! برف‌ها آغشته به خون شده بودند. صورتم خیس از مروارید‌های زیبای اشک شده بود. درد طاقت فرسایی که داشتم، نه تنها کمتر نمی‌شد، بلکه هر لحظه شدید تر هم می‌شد! 

صدایم مرا برای درخواست کمک یاری نمی‌کرد. پس، با تمام توانم از جای برخاستم و لنگ- لنگان به سمت دروازه‌ی نودوهشتیا رفتم. خونریزی هر لحظه شدید تر می‌شد و دگر کاری از دست من بر نمی‌آمد. لحظه‌ای که به دروازه رسیدم، روی زمین افتادم و سیم اتصال مغزم با بیرون، به کل قطع شد. 

***

صداهای مبهم خواب را از من گرفته بودند. با چشمانی نیمه‌باز اطرافم را نگاه کردم. گویی در بیمارستان بودم؛ چرا که روی تخت سپید رنگی دراز کشیده بودم و چندین نفر دورتادورم ایستاده بودند. نمی‌توانستم آنها را واضح ببینم، لیکن به خوبی می‌توانستم صدایشان را بشنوم. لحظه‌ای که چشمانم را کمی باز کردم، دو دختر را دیدم که یکی از آنها به دیگری می‌گفت: 

- زری، خودت دیشب با من بودی. دیدی بیرون نرفتم! گرگینه‌ی آلفای دیگه‌ای هم جز من توی نودوهشتیا نیست. 

نودوهشتیا؟! درست شنیده بودم؟! یعنی بالاخره به نودوهشتیا آمده بودم؟! آخر چگونه؟! 

به سختی بیشتر از فاصله‌ی پلک‌هایم کاستم و بالاخره توانستم تا کسانی که دورتادورم ایستاده بودند را واضح تر ببینم. دختری که با شنل صورتی رنگِ جادوگری بالای سرم ایستاده بود، لبخند زد و با هیجان روبه دو دختر دیگر که باهم صحبت می‌کردند گفت: 

- آریانا! زری! بیدار شد بالاخره. 

نگاه هرونفر به سمت من کشیده شد. @ زری گل🌻  ، که موهای طوسی رنگش روی شانه‌هایش ریخته بودند جلو آمد و لب زد: 

- حالت خوبه؟! 

با صدایی گرفته و با سختی گفتم: 

- آره! تقریباً. می... می‌تونم حرف بزنم. 

دختری که شنل جادوگری به تن داشت، دستی به موهای فر نارنجی رنگش کشید و لب زد:

- زری زیادی نگرانی! حالش خوبه دیگه. 

زری بی آنکه نگاهی به او بیندازد گفت: 

- آیدا ما باید فعلا یکم مواظبش باشیم تا حالش یهو بد نشه. 

دختر دیگه‌ای که فکر می‌کنم @ Aryana🌻 نام داشت، جلو آمد و دستش را روی شانه‌ی @ زری گل🌻  گذاشت گفت: 

- تو برو زری. کلی کار داری من می‌مونم اینجا. 

زری، دستی به پلیور طوسی رنگش کشید و آستین‌های مشکی رنگش را جلوتر برد. سپس، سری به نشانه‌ی باشه تکان داد و از اتاق خارج شد. 

به ناگه، @ Ayda rashid☆ویژه☆     لبخندی زد و با شیطنت در حالی که نور‌های صورتی رنگ دورتادورش را گرفته بودند، لب زد: 

- خب منم برم، ناسلامتی کلی کار دارم. بای! 

و غیب شد. چشمانم کمی گرد شدند که آریانا گفت: 

- باید عادت کنی. کار همیشگیش اینه. 

سپس دستی به موهای طوسی رنگش کشید و بلوز و شلوار مشکی رنگش را مرتب کرد. همینطور که دستمال گردن طوسی رنگش را با وسواس مرتب می‌کرد، توجهم به یک نشان طوسی رنگ  که رویش یک چیزی حکاکی شده بود جلب شد. 

@ mahdiyeh  @ Torkan dori  @ آلفای نقره ای  @ ...Kimia...  @ لی لی  @ جانان بانو  @ آتریا🌻  @ khakestar

ویرایش شده توسط Holocaust_.
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...