رفتن به مطلب

قلمرو آتش | جادوگران


..ZAHRA..
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

f2c154720726c2e19a74d1ff6e25c4c1_vkc.jpg

درود خدایان جادو بر شما باد! 

این قلمرو از آن  و ثروت جادوی آتش است🔥

ای  آن‌که تمام آتش آتش‌فشان‌ها را، خورشید و ستارگان را، درون و بیرون انسان‌ها را کنترل می‌کنی!  حواس پنج‌گانه خود را روشن کن و به خوبی با گداخته‌های درونت از قلمرو خویش محافظت کن. 

🚫قوانین قلمرو  آتش‌رنگ🚫

🌋  اجازه اسپم به دیگران را ندهید! 

🌋 مطالب غیر مربوطه را ارسال نکنید و تنها حق ارسال فعالیت‌های خواستار توسط جادوگران اعظم را دارید. 

🌋 دور تا دور قلمرو خود را آتش‌باران کن. 

🌋 در مقابل تمامی ماوراء‌های دیگر  با استقامت باشید. 

🌋 یاری‌رسان هم‌گروهی خود باش. 

 809c5218f0abe90e5e583ebcd6f6d506_y2ts.jp

وجود تو از آن جادوی سیاه است، او تو را در مشکلات همراهی می‌کند. 

نوشته: @Atria

دستیار: @sogand-A

ویرایش شده توسط زری گل
  • لایک 15
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

screenshot_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B

ای بانوی شعله، ای آنچه کنترل کننده گرمای زندگی جهانیانی! 

زین پس این‌جا قملرو و از دارایی‌های توست، به خوبی از آن محافظ کن و اجازه پرسه زدن دگر وجودات را در قلمرو خویش نده. 

@آفتابگردون

 

فعالیت‌های خواسته شده از شما را، در این تاپیک ارسال کنید. 

  • لایک 12
  • تشکر 2
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%

درباره: تکامل

#پارت‌اول

 

-    نباید این کارو انجام بدی.

-    تو فقط یه احمقی که هرچی به کله‌ی پوکش می‌رسه می‌خواد انجام بده.

-    بهت اعتماد دارم. از پسش برمیای.

-    نمی‌خوام دیگه بشنوم. این فکرو از سرت بیرون کن، فهمیدی؟

-    بی‌خیالش، مهارتت به اندازه کافی خوبه.

-    آخرش نتیجه‌ی بی‌عرضگیتو می‌بینی.

-    لعنتی، گند زدی!

با فریادی که در گوشش نواخته شد، از کابوسش پرید و روی تخت نشست. در میان تاریکی شب، نفس می‌کشید و از دهانش بخار برمی‌خاست. نه، در حقیقت از تمام بدنش که در حرارت می‌سوخت!

به تدریج، بوی سوختگی پتویی را که زیرپایش بود  احساس کرد و با وحشت از جا پرید. روی پا ایستاد و درحالی که نفس نفس می‌زد، دودی را که از تختش بلند می‌شد تماشا کرد. اگر لباس‌های تنش چنین حرارتی را تحمل نمی‌کردند، حتی آنها هم سوخته بودند!

نگاه ترسیده‌اش به روی تختش خیره بود و باور نداشت که درنهایت آنچه نباید رخ داده است. دست‌هایش می‌لرزیدند و اتاق برایش تنگ شده بود. این فاجعه برایش آخر دنیاست؟! آفتاب مدام  این سوال را زیرلب زمزمه می‌کرد.

به خود که آمد، بوی سوختگی تمام اتاق را گرفته بود. از ترس اینکه رایحه‌ی سوختگی به بیرون از اتاق هم رسیده باشد، به سمت پنجره رفت و قبل از هرکاری، آن را باز کرد تا هوای گرفته‌ی اتاق خارج شود. بدون فاصله، سرمای زمستان به داخل  نفوذ کرد و تمام اتاقش را گرفت. 

پس از کمی فکر کردن، آفتاب پتوی سوخته‌اش را لای پارچه‌‌ی بزرگی گذاشت. آن را از ارتفاع دوطبقه‌ای اتاقش، به داخل کوچه‌ی تاریک و خلوت پرت کرد. با اضطراب پشت میز مطالعه‌اش نشست و بی‌اراده، جملاتی را با دست لرزان روی کاغذ نوشت. 

هوای اتاق به شدت سرد شده بود اما آفتاب هنوز حرارت بدنش را داشت. چند جلد کتاب، وسایل طلسم، لباس‌ و پول کافی داخل چمدان گذاشت و تلاش کرد که تمام اینها را بی‌سروصدا انجام دهد. اگر خانواده‌اش متوجه می‌شدند، چطور باید به آنها جواب می‌داد؟! چطور باید این فاجعه را توجیه می‌کرد؟!

پس از بستن چمدان، کلاه سیاهش را به سر کرد و پالتوی نارنجی‌‌اش را پوشید. دستش را زیر تخت دراز کرد تا چکمه‌های چرمی‌اش را که به دیوار چسبیده بودند بیرون بیاورد و بپوشد. اگر با لباس نازک‌تری بین مردم می‌رفت، حتما باعث تعجبشان می‌شد. جلب توجه، کاری بود که آفتاب اصلا نباید انجام می‌داد.

درنهایت، کنار پنجره ایستاد و به اتاقش نگاه کرد. کمد و تخت و میز چوبی‌اش را از نظر گذراند. رو به قاب عکس‌ها و تصاویر روی دیوار لبخند تلخی زد و وقتی چشمش به نامه‌ی روی میز افتاد، کاسه‌ی چشم‌هایش از اشک پر شدند. زمانی که نامه‌اش خوانده شود، خانواده‌اش چه احساسی خواهند داشت؟ نگرانش می‌شوند؟ دروغ‌هایش را باور می‌کنند؟ به انتظار بازگشتش می‌نشینند؟ 

با وجود تمام این افکار دردناک، آفتاب دیگر نمی‌توانست لبخند تلخ و مضحکش را به روی صورتش نگه دارد. دستش را به لبه‌ی پنجره گرفت و آماده‌ی پریدن شد؛ اما قبل از آن، انگار که کلمه‌ای در گلویش گیر کرده باشد، لب‌هایش را روی هم فشرد و اندکی بعد، با بغض زمزمه کرد: متاسفم..

 

 

@Aramis.R_U  @Nilay07  @tara-Lr @sogand-A @Atria

ویرایش شده توسط آفتابگردون
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت‌دوم


توی ایستگاه قطار، کافه‌ی کوچکی بود که مسافر‌ها توی اون کمی استراحت می‌کردن. حتی بامداد که آفتاب وارد ایستگاه شد، اون کافه باز بود. برای همین طبق قرارش داخل کافه رفت و پشت میز گرد شیشه‌ای نشست.
گارسون خواب‌آلودی که به نظرش تا رسیدن قطار خیلی مونده بود، با کلافگی دستی به گردنش کشید. بعد از پشت باجه بیرون اومد و به سمت تنها مشتری اون ساعتش رفت.

- چی‌ میل دارین؟

آفتاب نگاه خیره‌ش رو از پنجره گرفت و رو به گارسون چرخید. به ذهنش رسید که تا جای ممکن بدنش رو سرد کنه.

-آیس‌امریکانو..

گارسون با بی‌حوصلگی پشت باجه برگشت تا سفارش رو آماده کنه. چند لحظه بعد، بالاخره یک نفر وارد ایستگاه خلوت قطار شد. نگاهش رو چرخوند و با دیدن دوستش سری به نشونه تاسف تکون داد.
آفتاب صبر کرد تا آرامیس ( @Aramis.R_U) داخل کافه بیاد. بعد دستی به صورتش کشید تا آروم به نظر برسه.

آرامیس در شیشه‌ای کافه رو هول داد و درحالی که داخل می‌اومد رو به آفتاب گفت: اگه فقط یک ساعت صبر می‌کردی آفتاب در می‌اومدا!

آفتاب زمانی برای مقدمه‌چینی نداشت. برای همین به محض نشستن آرامیس روی صندلیِ مقابلش گفت: وقت زیادی نداشتم. شاید برای یه مدت نباشم.

آرامیس که تا حالا خواب‌آلود بود، ابروهاش رو بالا برد و با تعجب پرسید: مسافرت میرین؟!

- فقط من.. یه مدت میرم جنگل.

- چرا؟! چند روز دیگه کریسمسه.

آفتاب نگاهش رو به انگشت‌های قفل‌شده‌ش دوخت. نتونست جوابی بده و آرامیس، خودش حدس زد: نکنه.. به مشکل خوردی؟

آفتاب با کلافگی سر تکون داد.

- روز به روز داره بدتر میشه. حتی وقتی خوابم، از بدنم حرارت بلند میشه. نمی‌تونم کنترلش کنم. شاید حتی، به بقیه آسیب بزنم.

آرامیس شوکه شده بود که این حجم از درموندگی رو توی نزدیک‌ترین دوستش می‌دید. برای همین جدی گفت: حتما می‌تونی درمانش کنی. از اولشم بهت گفتم، باید از بقیه کمک بگیری.

آفتاب صداش رو کمی بالاتر برد: نمی‌تونم. فقط پدرم موافق تکامل من بود. بقیه مدام بهم هشدار می‌دادن که شروعش نکنم. نمی‌تونم دیگه انکارش کنم آرامیس؛ بدجوری شکست خوردم.

متوجه گارسون شد و صداش رو دوباره پایین آورد: حالا، به بقیه بگم که از جادوی ممنوعه استفاده کردم؟ این آبروی کل خانواده‌ رو می‌بره. من یه دورگه‌م؛ اونا حتی بیشتر از قبل مسخره‌م می‌کنن.

آرامیس عمق نگرانی و اضطراب آفتاب رو حس کرد. برای همین چند لحظه‌ای اجازه داد که سکوت حاکم بشه. گارسون هم توی این فاصله سفارش رو آورد و آفتاب شروع به نوشیدنش کرد.

- تا ابد که نمی‌تونی پنهونش کنی. هاگوارتز تقریبا بازسازی شده. کلاسا هم به زودی شروع میشن.

- برای همین میرم جنگل. باید از استاد کمک بگیرم. حداقل اون راز منو به کسی نمیگه.

آرامیس با نگرانی گفت: ولی قرار نیست بهت راحت بگذره. می‌دونی که استاد همیشه مخالف جادوهای ممنوعه بوده.

- چاره ای نیست. باید بتونم حرارت بدنمو کنترل کنم وگرنه همه چی رو از دست میدم. دیگه، نمی‌تونم راحت زندگی کنم. برای برگردوندن تعادل جادوییم، هر کاری لازم باشه می‌کنم.
 

 

@Atria  @sogand-A  @tara-Lr @Nilay07

ویرایش شده توسط آفتابگردون
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت‌سوم


چند ساعتی می‌شد که آفتاب توی جنگل، به دنبال کلبه‌ای می‌گشت که استاد قدیمی هاگوارتز توی اون زندگی می‌کرد. بعد از جنگ بزرگ ارتش دامبلدور با ارتش لرد سیاه، استاد که بدجوری آسیب دیده بود تصمیم گرفت مدتی رو توی جنگل به برگردوندن قوای هسته درونیش مشغول بشه.
حالا هاگوارتز تقریبا بازسازی شده بود. آفتاب قبل از رسیدن کارت دعوت از سمت مدرسه، باید نیروی آتشینش رو سرکوب می‌کرد. 

برفی که مدت‌ها توی جنگل باریده، خاکش رو تماماً پوشونده بود. حتی اگه خورشید سعی می‌کرد که نور مستقیم خودش رو از پشت ابرهای خاکستری عبور بده، درنهایت شاخه درخت‌های سربه فلک کشیده راهش رو سد می‌کردن. برای همین بود که برف‌های جنگل دیرتر از دشت‌های اطراف آب می‌شد.

صدای سوت پرنده‌ها هرازگاهی به گوشش می‌رسید. سنجاب‌ها و خرگوش‌ها بوته‌ها رو به حرکت درمی‌آوردن و از دور، چند آهوی جنگلی به چشم دیده می‌شدن. آفتاب اونقدر توی جنگل جلو رفت تا صدای آب جاری رو شنید. رد صدا رو دنبال کرد و چند دقیقه بعد، کنار رودخونه‌ای رسید که هنوز یخ نبسته بود.

آفتاب دست‌های گرمش رو توی آب تکون داد و کمی بعد، کفش‌ و جورابش رو هم از پا دراورد. تصمیم گرفت با گذاشتن پاهاش توی آب سرد، از حرارتشون کم و مدتی رو استراحت کنه.

با این حال سرش رو که بالا آورد، به طور غیرمنتظره چهره آشنایی رو دید. دختری حدودا هم‌سن و سال خودش توی جنگل! هردو برای چند لحظه به هم نگاه کردن و آفتاب، انگار که ناگهانی یاد چیزی افتاده باشه گفت: من می‌شناسمت!

تارکوز ( @tara-Lr ) سطلی که همراهش بود رو داخل آب رودخونه انداخت و با خونسردی گفت: توی هاگوارتز همدیگه رو دیدیم.

آفتاب بعد از مطمئن شدن از حدسش، با عجله پرسید: احیانا، می‌دونی استاد کجای این جنگل ساکنه؟

تارکوز، سطل رو از آب بیرون آورد. موهایی رو که از یک طرف بافته شده بودن، پشت شونه انداخت و بعد از گذاشتن درب چوبی روی سطل، روی پا ایستاد.

- با استاد چی کار داری؟

آفتاب که بالاخره نشونه‌ای از استادش پیدا کرده بود، جوراب‌هاش رو پوشید و آماده ادامه مسیر شد.

- تو یه جادو به مشکل خوردم. کمک استادو نیاز دارم.

تارکوز منتظر آفتاب نموند. روبه عقب چرخید تا مسیری رو که اومده برگرده. همزمان کوتاه و مختصر گفت: استاد وقت اضافه نداره. از بقیه کمک بگیر‌.

آفتاب با عجله چکمه‌هاش رو به پا کرد و با عبور از سنگ‌های پل‌ساز داخل رودخونه، خودش رو به اون سمت رسوند. 

- فقط بهم بگو استاد کجاست. این‌که تصمیم بگیره کمکم کنه یا نه به خودش بستگی داره.

تارکوز که سماجت آفتاب رو دید ایستاد. نگاهی به سرتاپاش انداخت و بی‌توجه به چمدونی که دستش بود، سطل رو توی بغلش پرت کرد. آفتاب به سختی و با یک‌دست سطل نسبتا سنگین رو گرفت و تارکوز به مسیرش ادامه داد.

- دنبال من بیا.

گرچه آفتاب مجبور بود سنگینی این وسیله‌ها رو تحمل کنه ولی حداقل از اینکه استادش رو پیدا کرده خوش حال بود. برای همین نفس عمیقی کشید و پشت سر تارکوز راه افتاد.

فقط چند قدم از رودخونه دور شده بودن که آفتاب با کنجکاوی پرسید: تو هم به خاطر استاد اومدی جنگل؟ 

تارکوز با وجود جدیتش، اونقدر مغرور نبود که این سوال آفتاب رو بی‌جواب بگذاره.

- بعد از جنگ، استاد تصمیم گرفته بود که تنهایی به جنگل بیاد. ولی من اصرار کردم و نذاشتم که تنها بمونه.

آفتاب سر تکون داد و سطل رو محکم‌تر توی بغلش گرفت.

- توی بعضی از کلاسا دیده بودمت. حتما شاگرد خوبی بودی که استاد قبول کرده پیشش بمونی.

تارکوز لبخند نصفه‌ای زد و گفت: پس می‌دونی که ممکنه مجبور بشی همین امروز، کل مسیری که اومدی رو برگردی.

آفتاب منظور تارکوز رو نفهمید و برای همین ازش پرسید: یعنی چی؟!

- تو شاگرد ممتاز نبودی. استاد شاید حتی تو رو یادش نیاد.

آفتاب پوزخندی به این حرف تارکوز زد و با حرص نگاهش رو سمت دیگه‌ای چرخوند. حداقل به عنوان یه دورگه تلاش خودش رو کرده بود. بقیه حق نداشتن اینطور تحقیرش کنن.

 

 

@Atria @sogand-A @Aramis.R_U @Nilay07

ویرایش شده توسط آفتابگردون
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم


وقتی از پشت انبوه درخت‌های جنگل کلبه چوبی به چشم آفتاب رسید، باعث شد که نفس راحتی بکشه. سطل آب توی بغلش و چمدون وسایلش رو محکم‌تر توی دست گرفت و همینطور پشت سر تارکوز مسیر رو ادامه داد.

زمانی که جلوتر رفتن و به کلبه نزدیک شدن، تارکوز ناگهانی ایستاد و با صدای بلند و تمسخرآمیزی گفت: جداً که خنده‌داره!

آفتاب با تعجب رد نگاه تارکوز رو گرفت و به دختری رسید که کنار دیوار کلبه ایستاده و بهش تکیه زده بود.  نیلای  (@Nilay07) که تازه متوجه تارکوز شده بود، تکیه‌ش رو از دیوار کلبه برداشت و لبخند دندون نمایی زد.

-    از آخرین بار خیلی می‌گذره.

تارکوز با حرص جلو رفت و آفتاب هم ناچارا به دنبالش.  به نظر می‌رسید یه دعوا تو راهه چون صدای تارکوز بوی خشم می‌داد.

-    هیچ شرمی نداری؟ چطور اینجا رو پیدا کردی؟

نیلای با خونسردی جواب داد: فقط تو نیستی که مهارت خاصی داره. همیشه بیش از حد مغروری.

با رسیدن به کلبه، تازکوز ناگهانی سطل آب رو از آفتاب گرفت و نیمی از آب داخلش رو به صورت نیلای پاشید. آفتاب که از این اتفاق شوکه شده بود، با چشم‌های گرد شده قدمی به عقب برداشت. این دو تا دشمنای خونی بودن؟!

-    تا استاد برنگشته بزن به چاک.

 مقابل تهدید تارکوز، نیلای دستی به صورتش کشید و موهای خیسش رو هم از جلوی صورتش عقب برد. با این حال هیچ خشمی از خودش نشون نداد و فقط با تمسخر پرسید: استادو خریدی؟! جَو حفاظت برندار. بیشتر شبیه باری هستی که مجبوره به دوش بکشه.

آفتاب می‌تونست رگه‌های خشم رو توی چشم‌های آبی تارکوز ببینه. هرچقدر که نیلای خونسرد بود به عصبانیت تارکوز بیشتر اضافه می‌شد.
بعد از چند ثانیه سکوت، تارکوز تونست خشمش رو کنترل کنه چون اصلا نمی‌خواست جلوی استادش شرمنده بشه. درنهایت چشم‌های آبی رنگش رو بست و تصمیم گرفت نیلای رو نادیده بگیره.

حالا که دعوای اون دونفر تموم شده بود، آفتاب بدون هیچ حرفی منتظر رسیدن استاد شد. تارکوز باقی آب داخل سطل رو به کلبه برد و بعد از اون صدای زمزمه نیلای بلند شد: چرا جادو یاد گرفته وقتی نمی‌خواد ازش استفاده کنه؟!

نگاه نیلای به سمت دختر آشنایی چرخید که حضورش در اینجا غیرمنتظره بود. بدون تردید رو بهش کرد و فکرش رو به زبون آورد: دوست آرامیس نبودی؟

آفتاب تعجب کرد که نیلای اون رو شناخته. دختری مثل اون که توی هاگوارتز برجسته بوده، چطور می‌تونه سال پایینی خودش رو بشناسه؟ اون هم وقتی که حتی یک بار باهاش چشم تو چشم نشده..

-آرامیس رو، می‌شناسی؟!

نیلای لبخند نصفه‌ای زد و انگار که چیزی به یاد آورده باشه گفت: آها، تو همون دورگه‌ای هستی که اون اوایل حرفش تو مدرسه پخش شده بود.

آفتاب چمدونش رو زمین گذاشت و با حرص نگاهش رو سمت دیگه‌ای چرخوند. با این حال جواب داد: آره من همون دورگه‌ای هستم که سال اولش معروف شده بود.

برخلاف تصور آفتاب، نیلای جلو اومد و دستش رو به نشونه دوستی دراز کرد.

- اصلا انتظارشو نداشتم! نمی‌دونستم تو هم عضو گروهی. آرامیس که چیزی نگفته بود.

آفتاب با تعجب رو به نیلای چرخید. توی چشم‌های خاکی رنگش نگاه کرد و پرسید: عضو کدوم گروه؟!

بلافاصه بعد از تموم شدن جمله‌ش، در کلبه باز شد و تارکوز ازش بیرون اومد. با ابروهای درهم گره خورده، بی‌معطلی رو به نیلای با اعتراض گفت: واقعا که این زبون درازت باید کوتاه بشه.

نیلای دستش رو سریعاً عقب کشید اما سعی کرد از خودش دفاع کنه: خب، چشماشو ببین. شعله‌های آتش رو می‌تونی ببینی. این همون عنصر چهارم نیست؟

- سلام.. بچه‌ها...

آفتاب شک کرد که واقعا صدای آرامیس رو شنیده باشه. ولی وقتی به عقب چرخید و دوستش رو با کوله پشتی سفرش دید، کم مونده بود که شاخ دربیاره.

- آرامیس! اینجا چی کار می‌کنی؟!

آرامیس چشم‌های خاکستری رنگش رو سمت دیگه‌ای چرخوند و با شرمندگی دستی به گردنش کشید. زیر لب با خودش گفت: به استاد گفته بودم نمی‌تونم بیام. وضعیت خوبی نیست..

نیلای برخلاف شرم و خشم و تعجب اون سه نفر، تک‌خنده‌ای کرد و به سمت آرامیس رفت.

- کاملا به موقع رسیدی. فکر کنم یه خنگ اینجا هست که باید توجیه بشه. یه مغرورم هست که باید ضایع بشه.

دست‌های تارکوز از خشم مشت شدن و چشم‌های آفتاب بیشتر از قبل گرد. نیلای با بی‌خیالی دستش رو دور گردن آرامیس انداخت و رو به اون سه نفر گفت: مثل این‌که استاد خواسته هممون اینجا جمع بشیم. خب حالا، خودش کجاست؟!

 

#پایان‌داستان

 

 @Atria  @sogand-A@Aramis.R_U @tara-Lr
 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...