رفتن به مطلب

محوطه گردباد | زاده طوفان Aramis.R_U


..ZAHRA..
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

7f570355aeab74bc975751ba49acc59a_9ump.jp

درود خدایان جادو بر شما باد! 

این قلمرو از آن  و ثروت جادوی  باد  است🌬️

ای  آن‌که با ذره‌ای از نسیم بهاری طوفانی از خشم جهانیان می‌سازی! خوب وجود نامرئی خود را در سراسر این قلمرو حفظ کن. آنان تو را نمی‌بینند اما به خوبی از وجود آگاه‌اند. 

🚫قوانین قلمرو  گرد و باد🚫

🌪️ اجازه اسپم به دیگران را ندهید! 

🌪️مطالب غیر مربوطه را ارسال نکنید و تنها حق ارسال فعالیت‌های خواستار توسط جادوگران اعظم را دارید. 

🌪️دور تا دور قلمرو خود را  با با نسیمی از جنس یخ بپوشان. 

🌪️در مقابل تمامی ماوراء‌های دیگر  با استقامت باشید. 

🌪️یاری‌رسان هم‌گروهی خود باش. 

زاد باد: @ Aramis.R_U

وجود تو از آن جادوی سفید است، او تو را در مشکلات همراهی می‌کند. 

  • لایک 19
  • تشکر 2
  • هاها 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

screenshot_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B

ای بانوی گرد و باد، ای آنچه نسیم را خلق می‌کنی و جانی دگر وارد وجود جهانیان می‌کنی. 

زین پس این‌جا قملرو و از دارایی‌های توست، به خوبی از آن محافظ کن و اجازه پرسه زدن دگر وجودات را در قلمرو خویش نده. 

@Aramis.R_U

 

فعالیت‌های خواسته شده از شما را، در این تاپیک ارسال کنید. 

  • لایک 13
  • تشکر 4
  • هاها 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

"به نام خالق عناصر و حیاتِ همیشه زنده‌شان"

remini20211019192328282_yisf.jpg

 

نام داستان: مونریلا   (Moonryla)

موضوع:   عصیان

 

نویسنده:   ستايش سادات حکیمی (Aramis.R_U)

ژانر:    تخیلی_فانتزی، تراژدی

 

 

خلاصه:    هنگامی  که ماه می‌درخشد، باد می‌وزد و تالاب می‌لرزد، تا طلوع خورشید فردا غم ‌ناله می‌کند.  جسمی تبخیر می‌شود و ماه، بی‌تاب ذره ذره با تمام وجود می‌گرید. طلسم یا کینه‌ای در کار نیست.  اینجا سخن از نقره‌ای‌ست که دل ها را ربوده، سه دلِ دردمندِ ماه، تالاب و باد.

 

 

هدف:  یک چرخه‌ای هست که همه بارها توصیفش رو شنیدیم. انعکاس ماه روی آب... اما چیزی که اغلب از یاد میره، دلیلِ لرزش انعکاس ماهِ. دلیلی به اسم نسیم.

یک چرخه‌ای هست که بازهم همه بارها توصیفش رو شنیدیم. چرخه‌ی عشق...  وقتی سه نفر،  مثل اعداد متوالی به هم دل می‌بندن. این چرخه جذابِ چون سرانجام یکی باید قربانی بشه.

مونریلا اینجاست تا با رسم این چرخه‌ها در ذهن‌تون، بهتون یاد بده دوست داشتن فقط برای بقیه نیست، برای خودتون و  حتی دردها هم صدق می‌کنه. دوست‌داشتن حتی برای تنفر از چیزی که چندین برابرِ خودمون درد می‌کشه، صدق می‌‌کنه.

 

پارت‌گذاری:  مشخص نیست

 

(تقدیم به کسانی که حتی بدون دیدن‌شون، دلتنگ‌شون میشم و با دیدن اسم‌شون لبخند می‌زنم.

و تقدیمی ویژه به ماه و سولمیت‌ام)

 

 

 

ویرایش شده توسط Aramis.R_U
  • لایک 18
  • تشکر 4
  • هاها 1
  • غمگین 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت1 🌬

« رعد، لایه‌های تیره‌ی آسمان را می‌خراشید و از پسِ دل شب مانندش سوی زمین می‌دوید. ماه، مغمومانه فانوسِ چشم‌های دردمند بود و اشک‌ها را تبدیل به برقِ غم می‌کرد.

باد بی‌قرار این‌سو و آن‌سو می‌خزید و کمک طلب می‌کرد، اما همه امشب به خواب رفته بودند. امشب، قرار بود خیلی چیزها به خواب روند. هیچ‌کس نمی‌دانست چرا و چگونه؟ اما اعتراضی هم نبود. تنها غرش آسمان بود که ناله و شیونهای بی‌حاصل را کنار می‌زد و به گوش می‌رسید.

اما جایی میان تالابِ تاریک، نوزادی به درخششِ غم‌‌انگیز ماه دل بسته بود. نوزادی، فارغ از هیاهوی اطراف لبخند به لب داشت. حداقل، پیش از آنکه باد ناگزیر از یافتن راهِ چاره، سوی او بدود وثانیه‌ای بعد، تنها انعکاس ماه بر تالاب جای خالی‌اش را پر کند. »

هنوز جملات آخر را درست‌وحسابی از نظر نگذرانده بود که چنگ محکمی به جلدش، آن را از آغوشش ربود.

-‌ تو خل‌وضعی چیزی هستی؟ این شاید ده‌هزارمین بار باشه!

فرصت نکرد پاسخ دهد، چراکه صدای اعتراض و هشدار کتابدار، هر دو را مورد مخاطب قرار داد. لبخندی به چهره‌ی اخمالواش زد و کتاب دیگری از قفسه برداشت.

صدای نفس پر حرصش را از پشت سر شنید. اولین باز نبود که اینگونه سرزنش میشد، با این وجود هر بار پاسخی مشخص به او می‌داد. نمی‌دانست چرا از این حساسیت ‌هایش دست نمی‌کشید.

-       من مطمئنم این بی‌ریخت‌رو تا خود توالت با خودش می‌بره و بعد اینقدر اونجا می‌مونه و بهش نگاه می‌کنه تا یک بنده‌خدایی نیازمند بشه و در بزنه، بلکه بفهمِ در چه مکان خوش بو و معطری با چشم باز خوابیده!

لب گزید و کتاب مورد نظرش را بیرون کشید، در همین حین مانند او زیر لب گفت:

-       اول اینکه، من نه بهش نگاه می‌کنم و نه با چشم باز می‌خوابم...

سپس، به آرامی سمتش برگشت و چشمکی حواله‌ی نگاهِ معترضش نمود.

-       مطالعه‌اش می‌کنم.

به خوبی لرزش نگاهِ دخترک را حس کرد، هرچند که طبق انتظار گویا باری دیگر بحثی طولانی درپیش داشتند.

-       من مطمئنم تو همه‌اش رو حفظی، اون‌وقت هر موقع من کنارتم، این همه‌ی توجه‌ات رو مالِ خودش می‌کنه.

سپس با اخم کتاب را به سینه‌‌اش کوفت و چشم‌غره‌ای حواله‌اش کرد.

-       اون فقط یک کتابِ ثنا!

خندید تا دخترک درد را از نگاهش نخواند، چراکه او خوب می‌دانست تنها یک کتاب نیست، نمی‌توانست باشد!

ثنا که دلش از صدای خنده‌ی توگلوی او زیر و رو شده بود، خیره به لب‌هایی که برای خارج نشدن اصوات روی هم فشرده می‌شدند، لب زد:

-       اصلا....

سپس بی‌حواس، بلند رو به او اعتراض کرد:

-   اصلا من رو بیشتر دوست داری یا این کتاب رو؟!

سرها که سویشان چرخید و ‌خودکار کتابدار به میزش کوفته شد، دست روی دهان گذاشت و حیرت زده چشم درشت کرد.

-       خانم اگر می‌خواین صحبت کنین، بیرون لطفا!

ثنا که دنبال راه گریزی از نگاه شگفت‌زده‌ی او بود، من من کنان سوی کتابدار چرخید و پاسخ داد:

-   معذرت می‌خوام... دیگه تکرار نمیشه.

کتابدار نفسش را کلافه بیرون داد و طوی که گویا می‌دانست اینطور نخواهد بود، چشم در کاسه چرخاند.

ثنا نیز خجالت زده ‌کتاب‌ خاکستری رنگ را در بغل فشرد و از آن التماس می‌کرد بابت توهین هایش، عفوش کند. هرچند هنوز هم از ظاهر چرمیِ قدیمی‌اش، متنفر بود. اما خب... کم پیش می‌آمد صدای خنده‌‌ی او را بشنود. اون آرام سخن می‌گفت و بی‌صدا می‌خندید؛ پس حق داشت ذوق کند، نداشت؟

-       ماهان!

با شرم نالید و امیدوار بود ماهان این جو را، به حالت قبل بازگرداند. اما نمی‌دانست که پرسشش، چه به روز مرد آورد. برای اویی که هیچ‌گاه حق انتخاب نداشت، غیرممکن بود که بین ثنا و کتاب، یکی را انتخاب کند. او اختیاری از خود نداشت، همه‌چیز را همین خطوط نفرین‌شده‌ی سیاه‌رنگ، پیش می‌بردند. خطوطی که محکوم بود به بارها و بارها دیدنشان و یادآوری اینکه او، هیچ‌گاه مال خودش نبود و نیست.

پلکی زد و به آرامی کتاب را از از آغوش تنگ ثنا، بیرون کشید. درکش نمی‌کرد، ثنا را برای حسادت به یادگارِ دردهایش، درک نمی‌کرد. ای‌کاش می‌دانست که نفس‌های او، در بندِ شبی‌ست که هر روز ستایشش می‌کند. ای‌کاش می‌دانست که حسود واقعی اوست، اویی که به عشقِ دخترک نسبت به رخِ کامل مهتاب و تیرگیِ اطرافش، حسادت می‌کند.

-       کتاب رو دوست دارم، چون بهم یاد میده چطور دوستت داشته باشم.

همراه با لبخند محوی ‌زمزمه کرد و دستی بر جلد ناهموار کتاب کشید. ثنا با وجود عطش سیری ناپذیری که برای عاشقانه‌های مرد داشت، با تردید گفت:

-  ولی اون که اصلا ژانرش عاشقانه نیست!

شانه‌های مرد باری دیگر لرزیدند و لحن بامزه‌ی دخترک، باعث شد سر بلند کرده و خبیثانه برای گلگون کردن گونه‌هایش، به خود افتخار کند.

-   عشق فقط توی یک ژانر خلاصه نمیشه، اون یک احساس داخل کلمات، اشیاء یا افرادِ. عشق رو باید تجربه کرد، با درک هرچیزی که بهت یاد میده داشته باشی‌ش. من به کتاب خیره نمی‌شم، به عشقی خیره میشم که ارزشش رو باید فدای خرج کردن، برای تو کرد.

هرچقدر ثنا از بیان عاشقانه‌هایش، با بازیِ ‌کلمات و جملاتِ زیبا عاجز بود، ‌ماهان می‌دانست چگونه جای خالیِ منطقِ این رابطه را با جملاتش، پر کند. گویا هر دو می‌گریختند از نباید هایی که برای کنارِهم بودنشان فاصله می‌شدند.

-       اصلاشم... اصلاشم خرم نکردی!

ثنا لرزید و سخن گفت. خودش می‌دانست نه تنها خر شده، بلکه گوره‌خر شدن را هم تجربه کرده است. اما او می‌خواست بیشتر بشنود کلمات ماهان را که خطاب به خودش شنیده گفته‌ می‌شدند.

 ماهان که توانسته بود باری دیگر قدمی رو به جلو در رابطه‌شان بردارد، ابرویی بالا انداخت.

-    باشه، اگه فایده نداره دیگه نمیگم.

سپس به او پشت کرد تا از راهرو خارج شود که بلافاصله صدای ثنا بلند شد:

-   اگه یک بار بگی دوستت دارم باور کن خر میشم!

ماهان چشم بست و در دل، دخترک را سرزنش کرد. اینکه تا این حد پافشاری می‌کرد، به جای ناراحت کردن، به خنده‌اش می‌انداخت. طبق انتظار، پس از سکوتِ مطلق فروشگاه صدای ضربه‌ی خودکار کتابدار به گوش رسید. این بار محکم تر و البته همراه صدای کشیده شدن صندلی‌اش!

-       خانم لطفا تشریف ببرین بیرون، اینجا جای قرار گذاشتن نیست!

   چشم‌غره‌ای برای ثنا که شرم اجازه نمی‌داد سر بلند کند رفت و کتاب در دست ماهان را به چنگ کشید.

-       جناب قیمت کتاب 78000 تومانِ، نقدی حساب می‌کنین یا با کارت؟

ماهان لب روی هم فشرده و برای کنترل خنده‌اش، گلویش را صاف نمود.

-       ممنون از خریدش پشیمون شدم.

و با مشاهده‌ی چهره‌ی در حال انفجار کتابدار، کیف ثنا را گرفت و با تمام سرعت او را به دنبال خود کشید. معلوم نبود اگر همین حالا خارج نمی‌شدند، چه بر سرشان می آمد.

با شنیدن صدای ثنا از پشت‌سرش، که مانند همیشه به خود تشر می‌زد و از تکه‌کلامش استفاده می‌نمود باری دیگر، بی‌صدا خندید.

- اصلاشم... اصلاشم تقصیر من نبود!

ویرایش شده توسط Aramis.R_U
  • لایک 16
  • تشکر 3
  • هاها 2
  • غمگین 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت2🌬

 

-       بابا من رو می‌کشه!

ثنا مضطرب صورتش را با دست پوشاند و به ماشین مشکی‌ رنگ پدرش تکیه داد. ماشین روشن نمیشد و این برای اویی که باید تا ساعتی دیگر در کویر می‌بود، حکم یک فاجعه را داشت. در غروب نیز هم هیچکس در خیابان پرسه نمی‌زد، پس باید چه می‌کرد؟ چرا هیچ‌گاه نمی‌توانست از قرارش با ماهان لذت ببرد؟

ماهان به خورشیدی نگریست که هر لحظه به خاموشی نزدیک‌تر میشد. چقدر از این گرگ‌ومیش ارغوانیِ آسمان، وحشت داشت. از هرچیزی که به او یادآوری می‌کرد، شب نزدیک است.

-       هر طور شده یک ماشین پیدا می‌کنم، و اگه پرسیدن برای چی می‌خوام...

سر سوی ثنایی که نظاره‌گرش بود چرخاند و ادامه داد:

-       میگم برای ماهم!

ثنا لبخندی روی لب نشاند که برای ماهان از هر زهر، مرگ‌آور تر بود. هر دو خوب می‌دانستند سرزنش خواهند شد، اینکه مرزِ موازیِ دنیاهایشان بریده و منحرف شده بود، تقصیر هیچ‌کس نبود. اما هیچ‌کس نمی‌توانست غمِ ماه را تاب بیاورد، یا ناله‌ی بادی که آزادانه اما در بند جنون، می‌چرخید.

***

[ دو ابَرماه قبل ¹   [

خسته بود و دلتنگ نوازش. روحش برای دویدن و احساس زندگی کردن، چیزی طلب می‌کرد. از اینکه جو تا این حد روحش را به اسارت کشیده و سوی هدفی ناشناخته بکشاند، بیزار بود. این کویر، زندان خوب و وسیعی‌ست برای او که تشنه‌ی لمس کردن بود.

کویر زیبا بود، زیباییِ آرامی که به فریبنده بودنش می ارزید. کویر چیزی داشت که هیچ‌مکانی، لایق داشتنش نبود. این سکوت، آرامش، تاریکی و وحشت چیزهایی نبودند که تجربه‌کردنشان هر لحظه نسیب هر شخص شود.

 کویر جهانی دیگر را در سقفش، به نمایش می‌گذاشت. جهانِ ماه، تک مروارید آسمان و گرده‌های رنگارنگ کهکشان. جهانِ سقفِ کویر، فریبنده‌ترین منظره‌ی شب است. هرچند برای او، تحمل کردن تابش مهتاب به وجود نامرئی‌اش طاقت‌فرسا بود؛ برای اویی که از ماه متنفر بود!

 او به انجام هرچیزی که نمی‌خواست، محکوم بود. اما پس از تمام این سال‌ها، آموخت که ماه را با تمام درخشش، هرجا که باشد نادیده بگیرد. کافی بود آسمان هیچ‌گاه مقصد نگاهش نباشد. ماه برای او، مرده بود.

اگر می‌توانست، خورشید را تا ابد بر آسمان حاکم می‌کرد تا هیچ‌گاه مجبور به تماشای پر شدن جای خالی‌اش، توسط ماه باشد. از مقدس بود این تک‌مروارید، نفرت داشت. او سال‌ها ماه را ندیده بود، هیچ‌وقت هم نمی‌خواست ببیند.

بی رمق دستی زیر شن‌های کویر کشید و جانی تازه کرد. کویر با وجود سقفِ غیرقابل تحمل‌اش، قدرت را به وجودش می‌بخشید. اینکه او هرگاه بخواهد، می‌تواند سرنوشت این شن‌ها را جا به جا ‌کند برای لحظاتی، مغرورش می‌کرد.

با اینکه امید نداشت مقصدی مشخص بیابد، در کمال حیرت درخششی گمنام میان این کویر، مقابل دیدگانش ظاهر شد.

-       یک تالاب؟!

با زوزه‌ای که کشید زمزمه کرد و سوی سطح خیسش دوید. می‌خواست از خنکای آن سیراب شود و خوب آب‌تنی کند. همین‌که به تالاب رسید، شادمان یک دور، دور خود چرخید و آماده‌ی شیرجه زدن شد که...

چیزی را دید که نباید می‌دید!

تالاب اما، از خوشی به خود لرزید. بادِ این سرزمین، سوی او آمده بود. سوی اویی که وجودش برای هیچکس، قابل ستایش نبود. تالاب برای نوازش‌های مهربانانه‌ی بادِ زخم خورده، سال‌ها انتظار کشیده بود. او در رویاهایش، هر شب از فانوس آسمان  حضورِ نامرئی‌اش را می‌خواست. او با وجود هیچ‌گاه نداشتن باد، دلتنگ نوازش‌هایش بود.

-       تو...

زوزه‌ی باد، او را به خود آورد و لرزشی از هیجان، بر تنش ایجاد کرد. این حس را همه داشتند؟ حس خواستن بادی که هیچ‌گاه ثابت نیست، آن هم در حدی که بی اجازه قصد کند موج بیشتری به تنش هدیه دهد.

-       توی پست فطرت!

حس خوبش، خیلی سریع با غرش باد گسست. غرشی برای بیرون کشیده شدن ریشه‌ی خار ها، بهتِ شن‌های در هوا و پراکنده شدن قطراتِ تالابی که وحشت‌زده، می‌لرزید.  چه کرده که لایق این خشمِ ترسناک است؟

باد به خود می‌لرزید. با بی‌قراری این‌سو و آن‌سو می‌رفت و خشم و درد را به جنگ هم، برده بود. به مسخرگیِ سرنوشت، خندید. خندید به اینکه تصور می‌کرد با خواست خودش، سوی تالاب وزیده تا لحظاتی شیرین میان این تلخی بسازد.

این‌بار از درد به خود پیچید و با قهقه به حال و روزش گریست. اگر جسمش این لحظات را به یاد می‌آورد، چه می‌کرد؟ جنون‌زده میشد؟ تحمل داشت که این ضربات دردناک را تحمل کند؟ اصلا او هم دردی می‌کشید، اندوهی حس می‌کرد؟ یا تنها او، این وجودِ نامرئی‌، باید تمام فرمان‌های سرنوشت را اطاعت می‌نمود؟

-       من... من متاسفم. دلیل این خشم چیه؟

تالاب سخت سختی می‌کشید بابت حال و روز باد. باد عنصری بود که او از زمان رسیدن به زمین، می‌پرستیدش. او عاشق داستان‌هایی بود که از زبان شن‌های دور و مسافر، می‌شنید. داستان‌هایی از رهایی و نوازش‌هایی مست کننده که تنها به دست باد ممکن هستند. او قسم خورده بود تا زمان خشک شدن، منتظرش بماند. اهمیتی به جسمش نمی‌داد اگر دلبسته‌ی دیگری‌ست، او عاشق باد بود!

-      دلیل؟

باد، سوی تالاب که قطرات جدا شده‌اش شن ها را خیس نموده بودند وزید و فریاد زد:

-      دلیلش اون انعکاسِ لعنتیِ!

تالاب باری دیگر لرزید و سعی کرد خود را عقب بکشد. نمی‌خواست! این بی‌رحمی را نمی‌خواست زمانی که خود بی‌گناه بود. او نمی‌خواست حال که انتظارش به پایان رسیده، بی‌رحمی ببیند. تا به حال، تنهایی را تاب آورده بود اما حال اگر باری دیگر میان کویر، هرچند فریبنده رها میشد، تاب نمی‌آورد.

-   اون... اون بهش نیاز داره، من فقط کمکش می‌کنم.

باد تمسخر آمیز رو به آسمان وزید و نگاهش این‌بار، مستقیم ماه را نشانه رفت. این‌بار، انعکاسِ ماه بر سطح شیشه‌ایِ تالاب نبود که مشاهده می‌کرد، چیزی که می‌دید ماه بود! فارغ از لرزش های هیجان‌زده‌ی تالاب.

 اهمیت نمی‌داد که مشاهده‌ی مستقیم ماه، چقدر دردآور تر از انعکاس‌اش است، او دیگر از وحشت داشتن بریده بود. او هم می‌خواست جهان کویر را آزادانه مشاهده کند، بدون آنکه مراوید منفوری را در آن میان ببیند. امشب باید تمامش می‌کرد!

-    اون به هیچ‌چیز نیاز نداره، اون یک طلسمِ، یک گناهکار برای همه‌ی ما!

تالاب غمگینانه در سکوت فرو رفت. حقیقت بود اما او با تمام وجود عذاب ماه را شنیده بود، عذاب ماهی که میان آسمان تنها بود. ماهی که  درون ظلمات شب، بدون هیچ همدمی می‌درخشید. تالاب عاشق باد بود، اما در برابر این قضاوت سکوت نمی‌کرد.

-       تنهایی فقط نداشتن کسی کنارت نیست، تنهایی داشتن و نداشتنِ. اگه اینجا کسی تنها باشه، اون فقط ماهِ.

باد در آرامش فرو رفت، آرامشی ترسناک که باعث شده بود شن ها به جاذبه التماس کنند بیشتر آنها را سوی خود بکشاند. جنونِ باد، چیزی نبود که هرکس شاهدش باشد، درواقع هیچ‌کس شاهدش نبود. چراکه هیچکس پس از آن، رنگ حیات به خود ندیده بود.

-       پس بذار یک تنهای دوم رو به اینجا، اضافه کنم!

***

¹. ابَرماه  پدیده‌‌ی  کم‌ترین فاصله‌ی ماه و زمین نسبت به بقیه‌ی سال است. در این هنگام، ماه از هر زمان به زمین نزدیک‌تر می‌شود. در  پدیده‌ی ابَرماه، ماهِ کامل درخشان و بزرگ‌تر از هر زمان مشاهده می‌شود. این پدیده هر ۴۱۲ روز یک‌بار در ماه اپریل ( ( April رخ می‌دهد.

ویرایش شده توسط Aramis.R_U
  • لایک 16
  • تشکر 9
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 #پارت3🌬

 

« تالاب یک انعکاسِ تماشایی برای مهتابِ نقره‌گون بود، با وجود تمام لرزش‌های سطح شیشه‌ای‌اش. می‌خواهم تالاب را برای تو از آغوش یخ‌های دلتنگی بیرون بکشم، می‌خواهم ناجیِ عاشقانه‌های سپیدت باشم... تا رُخت را رو به خودت منعکس کند برای اثبات زیبایی‌ات.

ماهِ‌من!

با وجود تفاوت خواستنی‌ات میان جمع ستاره‌ها، مروارید سرزمین آب‌‌های منی! »

 

قطره‌اشکی که شوق یا اندوه بودنش مشخص نبود را زدود و کتاب را بست. این عاشقانه‌های بی‌ریا را می‌خواند و به حال و روزشان می‌گریست. همه چیز خوب بود، همه راضی بودند اما... اما های بسیاری وجود داشتند، یکی نبودن شخصی که بودنش، برای خیلی‌ها مهم بود.

گاه با تمام وجود التماس می‌کرد همه چیز را بازگرداند به روزگاری که عصیان، بر عدالت سایه ننداخته بود. او از سپردن عاشقانه‌ها به احساسش، آن هم با عذابِ نداشتن مالکیت، وحشت داشت. هرگاه که دخترک می‌خندید و برایش از دوست‌داشتن سخن می‌گفت، به خود می‌‌لرزید از وظیفه‌ی شیرین اما دردناکی که دچارش شده بود.

نفس عمیقی کشید و خیره به تصویر مقابلش، لبخندی زد. حداقل این آرامشش، ارزش داشت به ناآرامی‌هایش کنارِ ثنا. عذاب می‌کشید، اما عقب نمی‌کشید. او به شخصی که مظلوم‌تر از هر بی‌گناهی محو شد برای گناه قول داده بود، او قول داده بود.

***

-        بالاخره تونستم باهاشون حرف بزنم، خدایا!

ثنا محکم روی میز‌ کوفت و با هیجان بیشتری ادامه داد:

-        نمی‌دونی چقدر شیرین‌ان، دیشب برای اولین بار دلم خواست بیشتر اون بالا بمونم!

سر کج کرد و همزمان نِی آبمیوه‌اش را به لب رساند. این چهره‌ی مشتاقش، علاوه بر شادمان کردن او وحشتی را در دلش بیدار می‌کرد. وحشت از رسم تلخِ دلدادگی. آن بالا، میان سقفِ کویر دردهای بسیار چشمک می‌زدند.

-        یکی‌شون اینقدر ذوق کرده بود هی می‌گفت نمیشه یکم زودتر حرکت کنی بهم نزدیک‌تر بشی؟

لبخندی زد و خواست چیزی بگوید که ثنا، با هیجان بیشتری تقریبا از روی صندلی بلند شد.

-        اوه خدا باورم نمیشه اون عقبی‌ها حتی سرِ اینکه صدام بهشون نمی‌رسید با هم دعوا می‌کردن!

ابرویی بالا انداخت و در حالی که با ابرو هشدار می‌داد نشستن بر صندلی منطقی‌تر از نیم‌خیز بودن رویش است، گفت:

-        حالا چی بهشون گفتی که اینقدر تحت‌تاثیر قرار گرفتن؟

هنوز کامل روی صندلی ننشسته بود که با شنیدن پرسشِ ماهان، دومرتبه به جلو خم شد و سریع پاسخ داد:

-        من عاشقِ ماهانم!

سری تکان داد و دل دل به خود قول داد دیگر هیچ مکان‌عمومی‌ای را با ثنا، شریک نشود. لب روی هم فشرده و چشم بست. در دل احساس غرور می‌کرد برای تسخیر محبت دخترک و از طرفی به این شرایط تکراری، می‌خندید. این چرخه گویا تا ابد ادامه خواهد داشت. سکوت، چرخیدن سرها سویشان، هشدار و بیرون انداخته شدن از یک مکان در کناری ثنایی با گونه‌هایی گلگون.

چشم که گشود، تصویر آشنایی را مشاهده کرد که دوست داشتنی‌تر از هرچیز، تماشا شدن می‌طلبید. شانه‌هایی جمع شده و لبخند خجالت‌زده‌ی دخترک، هیچ‌گاه برای او و قلب بی‌قرارش تکراری نمیشد.

-        من اینقدر اون بالا معروفم؟

چانه‌ای بالا انداخت و دستان در هم قفل شده‌اش را روی میز گذاشت.

-        جالبِ که اینقدر ذوق کردن!

سپس، چشمکی حوالیِ نگاه دخترک کرد که او آرام زمزمه کرد:

-        اصلاشم به خاطر تو نبود، ذوق کردن چون من با لهجه‌ی بامزه‌ای گفتمش.

خبیثانه سر کج کرد و خیره در‌ نگاهی که هنوز گستاخ بود، ابرو بالا انداخت.

-        تو که گفتی هنوز کلمه‌های ابتدائی رو هم خوب بلد نیستی، پس‌چطور این جمله‌ی سخت رو یاد داری؟

ثنا لب گزید و آرام‌تر از قبل، پاسخ داد:

-        خواستم... خواستم وقتی روحِ هم رو دیدیم هم... بتونم بهت بگم.

این پاسخ لبخندش را ربود و لب‌های ناگزیر از چیده‌شدن واژه‌هایش را، نیمه باز گذاشت. هرچقدر هم که تلاش می‌کرد، در راستای علاقه‌شان، در انتها ثنا بود که پیروز میشد. او چیره‌تر از این حرف‌ها بود، چرا که ساده می‌گفت و می‌زیست. بر خلاف او که هر روز با یادآوریِ این وظیفه‌ی سنگین، لحظات را حداقل برای خود، سخت می‌کرد.

-        تو هیچ‌وقت نخواستی باهام حرف بزنی.

نفس عمیقی‌ کشید و دلخوریِ دخترک را مشاهده کرد.

-        نگو که بهم نگاه کردی؟

ثنا شتاب‌زده سری به طرفین تکان داد و کمی به جلو خم شد.

-        نه، نه! ولی خب سختِ. تا کی اوضاع باید اینجوری باشه؟

لبخندی زد و برای رفع اندوهِ پشت این جملات، پاسخ داد:

-        همینِ تو برای من کافیِ. چه روحت رو ببینم یا نبینم، چه باهاش حرف بزنم یا نزنم، تو ماهِ منی ثنا! اصلاح می‌کنم، در همه حال، همینِ تو برای من بیشتر از کافی بودنِ.

ثنا بغض کرده از حس خوب این جملات، سر به زیر شد. با انگشت خطوطی نامفهوم روی میز کشید و زمزمه کرد:

-        نمیگی الان هویتم لو میره؟ آروم‌تر!

باری دیگر بی‌صدا خندید و مانند او، به جلو خم شد.

-        عادیِ! اینقدر اون بالا خیره‌کننده‌ای که همه دلبرهاشون رو به ماه تشبیه می‌کنن.

این‌بار نگاه ندزدید و از آن فاصله‌ی اندک، به چشمان مرد نگریست. انصاف نبود تا این‌حد خوب بودن برای یک جسم، بدون روح! انصاف نبود ندیدن روح مردِ زندگی‌اش، اما او باز هم صبر می‌کرد. او برای ملاقاتِ روحش، صبر می‌کرد.

***

[ دو ابَرماه قبل ]

 

شن‌ها، دانه‌دانه خبر را به دیگری انتقال می‌دادند تا این فاجعه، بزرگ‌تر از این نشود. این چرخه، چرخه‌ای خطرناک بود. باید متوقف میشد!

خبر به گوش روح‌ها رسید، شیون‌هایی آشنا بود که برخاست، رعدی بود قدیمی که غرید و غمی که این‌بار، دردناک‌تر از گذشته طبیعت را در بر گرفت.

برای اندیشیدن به گناهان، اشتباهات یا نباید ها دیر شده بود. دیر بود برای پشیمان شدن از نامهربانی‌هایی که نثار کرده بودند. برای جبران این چرخه، اینکه پس از هر غروب خورشید، جسم به روحِ طبیعت تبدیل شود، زیادی دیر شده بود.

دیر شده بود چون باد رو به سرما خروشید،

چون بادِ خسته، سوی تالابِ عاشق وزید،

چون درون وجودِ خیسش دوید و...

 

دیر شده بود چون شن ها به گوش هم می‌رساندند: تالابِ عاشق یخ زد و ماهی که نمی‌دانست تمام این مدت، دلبسته‌ی انعکاسِ نقره‌فامِ خود بوده‌است، از غمِ ندیدن آن انعکاس، ذره‌ذره می‌میرد!

  • لایک 15
  • تشکر 4
  • غمگین 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت4🌬

***

« آرام گرفته ماه در تالاب

گویا در آغوش تو

شب رفته بخواب...

گیسوی تو بازیچه ی

 دستِ دلداده‌ی باد،

ای عشق فقط تو جای خورشید بتاب »

-       ای عشق فقط تو جای خورشید بتاب...

زیر لب زمزمه کرد و همزمان به خنده‌ی نگاهِ ثنا خیره شد. هنگامی که می‌خندید، گویا درخشش مهتاب در گوی‌های روشن دخترک، به اوج می‌رسد، فانوس مانند سپیدی‌اش را برجهان می‌تاباند و چون مروارید هایی، ستاره‌باران لبریز می‌شود.

ماهان به خود می‌لرزید از خواندن دلدادگیِ نویسنده‌ی کتاب، و طوری که هربار با تصور لمس رخِ مهتابی‌ِ ثنا دل‌ضعفه می‌گرفت، طوری که هربار با نگریستن به انگشتانش، ستایشِ تارهای نقره‌فامش را خواستار میشد، طوری که هربار ماهان، ماهِ خفته در وجود ثنا را نفس می‌کشید، بیشتر دل می‌بست به معشوقِ دلداده‌ی بی‌رحمی که رفت و او را برایش، امانت گذاشت.

سخت بود خواندن ابرازِ علاقه به معشوقی که داشت معشوقه‌ی دل خودش میشد. سخت بود همیشه چیره بودن دلدادگیِ شخصی که نیست، بر دلدادگیِ خودش. ماهان هرچه می‌کرد، نمی‌توانست به پای او برسد. به طرز دردناکی، او اسطوره‌ی ماهان برای عاشقانه‌ها ست.

-       ماهان این قیافه‌رو به خودت نگیر، آخر من رو لو میدی!

بی‌حواس، پلکی زد تا محوشدگی‌اش در جهانِ سپید او را، به پایان برساند. حتی کوفته شدن پاشنه‌های کفش به سرامیک و زمزمه‌های مردم، نجاتش ندادند‌. علاوه بر آن، ثنایی که امروز سفید پوش شده بود و باری دیگر مژه‌هایش را تند‌تند روی هم می‌فشرد، اجازه نمی‌داد.

-    اصلا بیا بریم بیرون تا همینجا نزدی زیر گریه، چشم‌هات دارن می‌بارن جناب!

متحیر، به گوشه‌ی آستینش که توسط انگشتان او بالا آمده و نقطه‌ی اتصالی بینِ فوران احساساتشان بود، نگریست. ثنا او را نمی‌کشید، خودش سوی قامت ظریف دخترک کشیده میشد، سوی امانتی که حال امانتِ قلبِ خودش شده بود.

ثنا اما، دلش می‌سرید و می‌خندید از فاصله‌ای که به طرز عجیبی بودنش، لذت بخش بود. معلوم است که شنیدن نفس‌های مشتاقِ ماهان برای عبور از فاصله‌ها، برای رسيدن به خودش، لذت‌بخش است.

سربلند کرد تا با کلامش باری دیگر، ماهان را از خود بی‌خود کند که نگاهش بومی را نشانه رفت. انگشتانش شل شدند، چرا که ماه در حال درخشش بود، گام هایش ایستادند،  چراکه تالاب مروارید سرزمین آب‌ها را به نمایش می‌گذاشت و نگاهش این بار اسیر اشک شد، چرا که باد تالاب را نوازش می‌کرد و به ماه می‌نگریست.

-       فکر کنم انتخابت رو کردی.

صدای ماهان، مهر تاییدی بود بر یادآوری‌هایی دور. نمی‌خواست برگردد و حالِ او را ببیند، حالِ خودش برای ماهِ وجودش، کافی بود.

-       باورم نمیشه داریم از جایی خرید می‌کنیم، اون هم بدون بیرون انداخته شدن!

میان غمِ روحش، لبخندی زد و ماهان را برای یادآوریِ رقم زدن این اولین‌شان، تحسین کرد. اولین خریدشان، بومِ ماه، تالاب و باد بود.

[ دو ابَرماه ماه قبل ]

کویرِ مسکوت، لبریز از زمزمه‌های غم‌زده‌ای شده بود که افسوس‌وار، آنچه مقابل‌شان بود را می‌نگریستند. کویرِ تاریک، روشن از حضور انواری شده بود که بومِ جنونِ باد را روشن می‌کردند. کویر تنها، میزبان عناصری بود که بدون توجه به محدودیت‌ها، امشب را سرپیچی کرده و آمده بودند تا با چشم خود، عاقبتِ ناعدالتی را شاهد باشند.

-       این احمق‌ها چیکار به زمان داشتن؟

مرد فریادی کشید و عناصر، وحشت زده به کناری رفتن تا راه را برای گام‌های خشمگین او باز کنند. مردجوان که پشت سرِ او می‌دوید، مضطرب سر به زیر انداخت و پاسخ داد:

-    قربان خب... خب نمیشد که همه جا به جا بشن و کسی نفهمِ، برای همین کهکشان ایستاد. اینطوری همه راحت تغییر شکل دادن.

مرد چنگی به موهای سرخش زد و نفس‌عمیقی کشید تا همین‌جا دستور نبردی سیاره‌ای، صادر نکند.

-    به چه حقی بدون هماهنگی با من...

-       اون ذوب میشه... مگه نه؟

بوته‌ی خار، میان جمله‌ی مرد پرسید و سکوت را باری دیگر، به کویر هدیه داد. هیچ‌کس سرزنشش نکرد، چون بازگشت او دلیل حضورشان در کویرِ همیشه تنها بود. آنها اینجا بودند برای یافتن امید بازگشت، بازگشت ماه، تالاب و باد.

مرد نیز، ناگزیر از پاسخ به آسمان نگریست که دیگر فانوسی نداشت؛ اما تک نگین های سپیدی در خود جا داده بود که هر لحظه، بیشتر و بیشتر می‌شدند. از نبودن آن بالا، احساس پوچی می‌کرد. از امید نبخشیدن به دخترش که بدون او -خورشید آسمان- دیده نمیشد و در تاریکی فرو رفته بود. تاریکی، در وحشت همیشگی‌اش.

-       ما می‌شنیدیم‌شون!

لبخندی به جای خالیِ فانوسِ‌سپید زد و سوی خار چرخید. خوب می‌دانست چه شنیده‌اند و خوب می‌دانست منظورش از ما، چه کسانی‌ست.

-       اون هرشب بعد از ظاهر شدن، آرزو می‌کرد از بخشندگیِ خورشید ذوب شه و قطره‌قطره درون تالاب فرود بیاد. ماه دیوانه‌وار انعکاسِ خودش رو می‌پرستید. من، شن‌ها و کویر هر شب می‌شنیدیم که اون چقدر از تنها بودن اون بالا، نفرت داشت.

هیچ‌کس معنای لبخند محوش را نفهمید، چرا که هیچ‌کس نفهمید ماه دیوانه‌ی انعکاس خود نبود، ماه دیوانه‌ی تالاب شیشه‌ای بود که سخاوتمندانه و در سکوت، زشتی‌ و زیبایی‌ها را به نمایش می‌گذاشت. ماه، دیوانه‌ی معرفتِ تالابی بود که هیچ‌گاه خطاب به دوستت‌دارم‌هایش نگفت: این تصویر، تصویر خودت است. این تویی، نه معشوقه‌ات!

-       اون ذوب میشه مگه نه؟

در پاسخِ این پرسشِ تکراری، سری به طرفین تکان داد.

-   یخِ خشمِ باد، فقط توسط خودش ذوب میشه و اگه باد برنگرده، باید با همه‌شون خداحافظی کنیم.

برای چندمین بار، بغض و افسوس‌هایی را نظاره شد که خود نیز، شریک‌شان بود. افسوس برای تصمیم‌هایی که باورِ به باید بودنشان، نادرستیِ آنها را کم‌رنگ کرده بود.

-       ولی باد محو شده، هیچ اثری ازش نیست. قطب هم ازش بی نسیبِ.

حال، در پاسخ به پرسش‌ها چه باید می‌گفت؟

آیا اشتباه بود محدودیت طلب کردن برای عناصر، تا از این قدرت الهی، استفاده‌ی نابه‌جا نکنند؟ تا محدود باشند برای جای‌گیری در مقامِ روح‌شان. اشتباه بود پیوند زدن روح‌ها به جسمی انسانی برای ایجاد صلح؟ صلحی که قدرت کنارزدن شیون‌های طبیعت آسیب‌دیده و وحشتِ انسان‌ها از عناصرِ همیشه زنده را داشت.

برای هزارمین بار از خود پرسید و گریست به حال تک‌دخترِماهش و بادی که شاید جای تمامیِ آنها، تنهایی می‌کشید. باد حق داشت و نداشت! باد حق داشت خشم‌اش را آزاد کند و حق نداشت عشق را فدای خشم‌اش کند.

-       نمی‌دونم کجای این تقدیر، برای روح‌ها درد و برای جسم‌ها اشک نوشته شد که این تاوانشِ!

و نگاهش، آسمانی را نشانه رفت که تک‌نگین‌های بیشتری در خود جا داده بود، بدون ماه! چراکه این تک‌نگین‌های چشمک‌زن، خود ماه بودند... ماهی که از درد از دست دادن، ذره ذره تحلیل می‌رفت و تکه‌ای از وجودش نگین مانند، جدا شده و جایی میان سقف آسمان رها میشد.

نگین‌های ماه می‌درخشیدند چرا که این غم، غمِ دوست‌داشتن بود؛ زلال و پاک. دیگر همه می‌دانستند که ماه برای درخشش به خورشید وابسته نیست، زیرا حال با وجود بودن خورشید در زمین، تکه‌های وجودش روشنایی را چشمک می‌زدند.

هرچند، این تصویر امید را در بومی غم‌زده، ترسیم می‌کرد. این چشمک‌ها، می‌نالیدند و کمک می‌خواستند از بادی که بی‌گناهی گناهکار بود. آن شب ستاره‌ها متولد شدند، اما ماهی عاشق داشت می‌مرد.

-       ای‌کاش بدونی که این نفرت، چه عشقی رو، رو به سیاهی، تکه‌تکه کرد...

امشب، همه سرکشی کردند. باد برای تالاب، عناصر برای تالاب و ماه نیز، برای تالاب. امشب عصیان بود که حکم‌فرمایی می‌کرد.

 

 

فکر کنم حالا دیگه وقت نظر دادن باشه:)  از اون جایی که تاپیک نقد ندارم، نمایه منتظرم...

 

 

@آفتابگردون @tara-Lr @Damon.S_E  @Nilay07 @Ghazal

ویرایش شده توسط Aramis.R_U
  • لایک 17
  • تشکر 4
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

***

#پارت5🌬

 

-        اون بچه‌ی لعنتی رو بیار پسر!

فریادش، میان غرش رعد محو شد و پسرک تنها از رگ‌های برآمده‌ی پیشانی‌اش، فهمید ماجرا جدی‌تر از آن است که می‌اندیشید. پس گام‌هایش را سریع تر پیش برد و اهمیتی به خیس شدن کفشِ مورد علاقه‌اش توسط تالاب، نداد.

-        خیلی بی‌قراری می‌کنه قربان.

نیازی نبود بگوید، انگشتانِ مشت شده، سرخیِ چهره، ناله‌هایی ضعیف و اشک‌هایی بی‌پناه همه‌چیز را نشان می‌دادند. کودک از سرنوشتش می‌هراسید.

-        چاره‌ی دیگه‌ای نداریم، عجله ‌کن!

خطاب به پسرک که مغمومانه کودک را نظاره می‌کرد گفت و میان تالاب ایستاد. نفس عمیقی کشید و باری دیگر خود را قانع کرد که این، تنها راه است. باری دیگر به خود قول داد هیچ‌گاه از کرده‌اش، پشیمان نشود.

پس خم شد و کودک را بر تالاب، رها کرد. همزمان، پسر دست روی کلاهش گذاشت و آن را سفت چسبید.

-        باد اینجاست قربان.

بدون آنکه چشم از ماه بردارد، سر تکان داد و از تالاب خارج شد. همان‌طور که حدس می‌زد، بلافاصله پس از قرار گیری کودک در تالاب، آسمان آرام شد.

-        می‌تونی شروع‌ کنی!

محکم اما آرام، فرمان آغاز تبدیل را داد و لبخندی به نگاهِ شیفته‌ی کودک زد که ماه را نشانه رفته بود. دلش برای درخششی که دیگر هیچ‌گاه رخ ماه را نشانه نمی‌رفت، از همین حالا تنگ بود.

-        با تمام وجود از خدمت به خالقِ دنیا، خرسندم و خوشحالم که بدون پشیمونی، محو میشم.

مرد، نیشخندی به باد زد که نتوانسته بود لرزشش را مهار کند، لرزشی که نشان می‌داد آنقدر ها هم بی‌پشیمانی محو نمی‌شود. آخر که بود که از مرگِ جسمِ یک کودک، غم‌زده نباشد؟

باد آرام‌آرام سوی تالاب خزید و چند دور، دورش چرخید. تردیدش قابل درک بود، زیرا این پایانی نبود که برای عمرِ خود، تصور می‌کرد‌. اصلا او پایانی برای خود نمی‌دید، جز پایان دنیا که بر تمام عناصر، صدق می‌کرد.

قصه‌ی این کودک به تنهایی آنقدر اندوهگینش می‌کرد که نخواهد فردایش را تصور کند‌. فردایی که برای او، آغازی دردناک پس از طی کردن یک روز از زندگی‌اش است.

دردناک‌تر این بود که مقصرِ این چرخه، هیچ‌کس نبود. همه همان‌طور که باید ظاهر شده بودند و عمقِ این رویداد، یقه‌ی کسی را نمی‌گرفت. آخر چه کسی تصور می‌کرد روح‌ِ ماه از غمِ تنهایی، اندک‌اندک ذوب شود و به زمین بیاید. قطره‌ای از اندوهِ‌ نقره‌ایِ ماه بر وجود نوزاد تازه متولد شده فرود آید و غمش، با او شریک شود.

آری! کودک حال بخشی از غمِ ماه را در وجودش داشت، غمی که نبودنش کمی قلبِ ماه را سبک‌تر کرده بود؛ چرا که ماه می‌دانست چیزی در دور دست‌ها، غمش را می‌فهمد. غمی که جای خالی‌اش، چاله‌مانند بر سطح صاف ماه، نقش بسته بود.

-        تا قبل از ارتباط کودک با ماه، کار رو تموم کن.

هشدارِ مرد -پدری که از نابودیِ جهان و تک‌‌ماهش رنج می‌کشید- باد را به خود آورد. باید تمامش می‌کرد، برای طبیعت و حفظِ جان همین کودکی که قرار بود، قربانی شود. پس سریع‌تر به دور تالاب وزید و با وجود دانستن واهی بودن امید، تلاش کرد راهِ چاره بیابد.

مرد اما به لبه‌ی تالاب نزدیک تر شد و قامت نارنجی رنگش را نظاره کرد. حتی نمی‌توانست خودش را قضاوت کند، گویا همه چیز را به دست اجبارِ منطق سپرده بود. به هرحال، اگر آن دو با هم ارتباط می‌گرفتند، اگر ماه جاذبه‌ی غمش را در وجود کودک حس می‌کرد، اگر کودک می‌فهمید که زبان طبیعت را می‌داند...

یا ماه تمامش ذوب میشد و یا کودک، از رنجِ تبدیل نشدن به عنصر، می‌مرد.

هوهوی باد که برخاست، چشم بست و پاهایش را محکم تر به خاک فشرد. همهمه‌های ریزِ اطراف را می‌شنوید و می‌دانست حق ندارد فرمان به سکوت دهد. این حیرت های ناگهانی مجازاتِ تصمیمی بودند که پیوندی را از هم می‌گسست. به هرحال، توقف زمان چه هنگامی عادی بود که حال یک ساعتی مهمان سرزمین شود؟

-        قربان... شاید دیگه هیچ‌وقت نتونه جسمش رو برگردونه درسته؟

چشم گشود و بی‌حوصله برای پسر سر تکان داد. از هرچیزی که یادآور این حقایق باشد  بیزار بود. آزاردهنده‌تر از همه این بود که تمامی عناصر آگاه بودند بر آنچه که کودک قرار بود آینده‌اش را به آن ببازد، اما دم نمی‌‌زدند.

حالش را نمی‌فهمید. دوگانگی، راحتش نمی‌گذاشت. نمی‌دانست... شاید به مخالفی برای ایجاد یک تلنگر بر قلبِ خاموش‌اش، نیاز داشت. نیاز داشت شعله‌ای احساسات خاکستری‌اش را بسوزاند و باری دیگر، تپش‌های گم‌شده‌ی وجودش را به آتش بکشد.

-        اسمش رو... می‌دونین؟

پرسش پسر، نگاهش را سوی آسمان کشید و بر ماهِ بزرگ و کاملِ شب، متوقف ساخت. بی توجه، لبخندی زد و زمزمه کرد:

-‌امشب، ابَرماهِ!

پسر که می‌دانست پاسخی نمی‌گیرد، نگاهی به حرکات آرام عناصر کرد و کمی در خود جمع شد. آشفتگیِ آسمان را حس می‌کرد و این برای اویی که انسانی بیش نبود، ترسناک به نظر می‌رسید.

از زمان صلح عناصرِ زنده و انسان ها، برای حفاظت از مرز ها و برقراریِ امنیت دورگه ها، او تحت تعلیم خورشید بود. خورشید، به عنوان تعادلی بر دمای زندگی پادشاه دومی بود که تا به حال، هیچ‌گاه راهش را خطا نرفته بود. اما اینکه امروز برای نخستین بار تردیدش حس میشد، هراس‌انگیز به‌ نظر می‌رسید.

کم‌کم، ابرهای سیاه سپرِ ماه شدند و تاریکیِ محض بر کویر حکم‌فرما شد. عناصر گامی به عقب برداشتند چرا که این تبدیل، برای تماشا جرئت می‌طلبید. تبدیل کودک به عنصر باد، آن‌هم برای همیشه و خداحافظی با بادی که از بدو تولد زمین در کنارشان بود، دشوار تر از دشوار جلوه می‌کرد.

با این حال، همه در برابر تنها راه نجاتِ طبیعت، سکوت کرده بودند. چاره‌ای نبود. مجبور بودند در برابر به خواب رفتن جسم کودک، سکوت کنند. چرا که اجبارها، بی‌رحم ترین منطقِ جهان بودند.

 و ثانیه‌ای بعد، این رعد بود که لایه‌های تیره‌ی آسمان را می‌خراشید و از پسِ دل شب مانندش سوی زمین می‌دوید. ماه، مغمومانه فانوسِ چشم‌های دردمند بود و اشک‌ها را تبدیل به برقِ غم می‌کرد.

باد بی‌قرار این‌سو و آن‌سو می‌خزید و کمک طلب می‌کرد، اما همه امشب به خواب رفته بودند. امشب، قرار بود خیلی چیزها به خواب روند. هیچ‌کس نمی‌دانست چرا و چگونه؟ اما اعتراضی هم نبود. تنها غرش آسمان بود که ناله و شیونهای بی‌حاصل را کنار می‌زد و به گوش می‌رسید.

اما جایی میان تالابِ تاریک، نوزادی به درخششِ غم‌‌انگیز ماه دل بسته بود. نوزادی، فارغ از هیاهوی اطراف لبخند به لب داشت. حداقل، پیش از آنکه باد ناگزیر از یافتن راهِ چاره، سوی او بدود وثانیه‌ای بعد، تنها انعکاس ماه بر تالاب جای خالی‌اش را پر کند.

مرد که می‌دانست پسرک تماشای این صحنه را تاب نیاورده و بازگشته است، بغض کرده دستی که دقایقی قبل، کودک انگشتانش را به چنگ کشید بود بویید و زمزمه کرد:

-        اسم اون، ریلا² ست.

 

². ریلا (Ryla) نامی من‌درآوردی‌ست برگرفته از ماه اپریل ‌((April که در پاورقیِ قبل گفته شد ابَرماه در این ماه رخ میده. واژه‌ی "ریل" از انتهای اپریل گرفته شده و برای نزدیک‌تر شدنش به اسمِ شخص، "a" به انتهاش اضافه شده.

ril + a = Ryla

ویرایش شده توسط Aramis.R_U
  • لایک 13
  • تشکر 3
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 #پارت6🌬

 

 

***

« گاهی یک نگاه آنقدر مهربان است که...

چشم، هرگز رهایش نمی‌کند.

 نگاهِ من اولین شیفتگی‌اش را رقم زد، هنگامِ بوسیدن رخِ مهتابی‌ات.

شیفتگی‌ای به قیمت هرگز بسته‌نشدن، برای حل شدن در زیبایی‌تو.

ماهِ من!

نگاهت را بوسیدم و در چهارچوب قلبِ‌عاشقم، اسیر پرتوهای یادگارِ حضورت کردم. »

 

گردنبند را در دستانش فشرد و آن را به سینه چسباند. آرام بودن طبیعت، نشان از اتمام کار داشت و این به معنای همیشه رفتن بود. حتی اگر می‌خواست هم نمی‌توانست مقابل قدرت غم‌اش ایستادگی کند، چرا که اشک‌هایش با تمام سرعت روی گونه‌اش می‌سریدند.

خسته از نرسیدن به مقصد نامشخص‌اش، روی زمین زانو و پیشانی به زانو چسباند. میان تاریکیِ شب، این ابَرماه شگفت‌انگیز و آرامش‌خاطر طبیعت تنها او بود که چیزی از دست می‌داد.

-       تو زیادی بودی... تو براش زیادی بودی!

بالاخره هق‌هقی کرد و صدای زجه‌هایش، سکوت کویر را شکست. او می‌گریست به حال سکوتی که دلیل بودنش، از دست رفته‌ای برای او بود. ای‌کاش های بسیاری برای خود خلق می‌کرد و افسوس بیشتری متحمل میشد، بابت راه نجاتی که می‌توانست باشد و نبود. اما این زخم‌های بی‌پایان روح، تنها خاطره‌ی حیات کودک بودند، تنها خاطره‌ای که اثبات می‌کرد ریلا، صاحب هیچ‌چیز حتی وجودِ حقیقیِ خود، نیست.

به راستی که کویر، تنها تر از همه‌شان بود‌ کویری که شیشه‌های سکوتش را درد می‌خراشید، غم می‌لرزاند و شیون می‌شکست. کویر، منظره‌ی تنهایی بود که از پشت شیشه‌های وجودش جهانی مسکوت فریبانه چشمک میزد. جهانی با زیبایی های وسیع و تنهایی‌ای وسیع تر.

 

[هجده ابَرماه بعد]

 

-       چیزِ دیگه‌ای نمی‌خواین؟

درحالی که برگشته بود و با دقت فروشگاه را می‌نگریست تا مبادا چیزی جا گذاشته باشد، سری به نشانه‌ی منفی تکان داد.

-       نه فقط...

سمت فروشنده که درحال جای‌گذاری خرید‌ها در پلاستیک بود چرخید و پرسید:

-       اینجا از کجا میشه ماه رو خوب دید؟

مرد ابرویی بالا انداخت و رسید را از دستگاه گرفت.

-   خب... بلندی دیگه!

 سری تکان داد و پلاستیک را از روی پیشخوان برداشت. چقدر این فروشنده احمق بود، این را که خودش هم می‌دانست. آن‌طور که مشخص بود این مردم همه مشکل‌دار بودند. در راه آنقدر خیره‌خیره نگاهش می‌کردند که گمان کرد شاید تبدیل نشده و روحش این‌طرف و آن‌طرف می‌رود؛ اما همه چیز عادی بود.

-       میشه آدرس یک جای خلوت رو بهم بدین؟ می‌خوام ماه رو ببینم!

مرد با تردید "آره" ای زیر لب گفت و چیزی بر کاغذ، يادداشت نمود. ظاهر این خریدار به قدری متفاوت و عجیب بود که نخواهد بیشتر بحث را طول دهد. نمی‌فهمید اینطور راه رفتن در خیابان، برایش راحت است؟ مطمئن بود مردم هرگز از تعقیب کردن چنین شخصی با نگاه‌شان در خیابان، خسته نمی‌شوند.

نیم‌نگاهی به قامتش انداخت که مشتاقانه کمی به جلو خم شده بود و با لبخند، به برچسب هایش با طرح ماه‌، تماشا می‌کرد. آدرس را نوشت و پیش از آنکه چیزی بگوید، دست‌های او جلو آمدند و چیزی زیر لب زمزمه کرد. با وجود اینکه شنید، اما نتوانست تشخیص دهد به چه زبانی بود.

-       ببخشید؟

پیش از آنکه او مانند هنگام ورود، قبل خروج از مغازه زنگ بالای در را لمس‌ کند صدایش زد. با آن چشمان درشت و کنجکاو که در ذهن او، به نگاه کودک سه ساله‌اش می‌مانست، منتظر تماشایش می‌کرد.

گلویی صاف کرد و ترجیح داد مانند او، خودمانی صحبت کند.

-       بهترِ تنها نری اونجا.

-       من می‌تونم از خودم مراقبت کنم!

مانند بچه‌ها بلافاصله اعتراض کرد و مرد را به خنده انداخت.

-       البته که می‌تونی، اما اون هدیه‌های عاشقانه حتما یک صاحب هم داره، درسته؟

سر تکان دادنش را که دید ادامه داد:

-      یکی رو با خودت ببر، سر اینجور قرار ها تنها نباشی بهترِ. تو حتی اسمش هم نمی‌دونی.

آرام و با لبخند، به او پیشنهاد داد و امیدوار بود به گفته‌اش عمل کند. پیش‌تر، خودش گفته بود می‌خواهد برای کسی که عاشقش است هدیه بگیرد و به او، اعتراف کند. مدام او را ماه صدا میزد و می‌گفت نامش را نمی‌داند. به راستی که دلداده‌ی عجیبی بود!

با وجود پیراهن بلند سفید و حریر طوسی‌ای که تنش را پوشانده بود، چیزی بیشتر از عجیب به نظر می‌رسید. آخر چه کسی سرش را با کلاه شنل می‌پوشاند و با دنباله‌ی لباس کلاسیکش از فروشگاه خرید می‌کرد؟

-       اسمش...

سر به زیر زمزمه کرد و بلاتکلیف پا پایش روی زمین خط کشید. منصف نبود یادآوریِ این حقیقت که برای او، مانند تک‌تک این مردم جسمی متحرک بود. او می‌خواست تمام فاصله‌ها را با پرواز روح، به اتمام برساند. آنقدر برای ملاقات او جسمش را می‌دواند و دلدادگیِ سپیدش را نفس‌نفس میزد تا تمام شود. شاید سرانجاِم تمام شدن برای او، در آغوش گرفتن رویای لمسِ جسمِ‌ماهش می‌بود.

-       میشه...

با لب‌هایی جلو آمده، ناگهان سر بلند کرد و بی‌توجه به کلاه پایین افتاده‌اش تقریبا التماس کرد:

-       میشه اسمم رو پشت کارت بنویسی؟

مرد متعجب خندید و نگاهی از سر تا پا به او انداخت.

-       چرا خودت نمی‌نویسی؟

همان‌طور که سرش را درون پلاستیک فرو کرده بود تا کارت‌پستال را بیابد، صدایی نامفهوم از خود درآورد. عقلش آنقدرها کار می‌کرد که بداند نباید حقیقت را بگوید. واکنش مرد هنگام شنیدن "زبان جسم‌ام را بلد نیستم" تماشایی میشد. همه‌ی این‌ها تقصیر مرد بودند. او که از هدیه خریدن چیزی نمی‌دانست، خودش پیشنهاد خرید این خرت‌وپرت ها را داده بود‌.

با شادمانی جیغ خفه‌اش کشید و سرش را از پلاستیک بیرون آورد. سمت پیشخوان دوید و کارت را مقابل صورت مرد گرفت.

-      زودباش، زودباش، زودباش!

مرد که از سیخ بودن موهایش به ‌دلیل برخورد با پلاستیک و الکتریسیته خنده‌اش گرفته بود، سرش را عقب برده و کارت را گرفت.

-   اینقدر عجول نباش، حالا بگو ببینم اسمت چیِ؟

درحالی که پلاستیک را بین انگشتانش می‌فشرد و با چشمانی درشت به خودکارِ روی کارت خیره بود، پاسخ داد:

-      ریلا!

مرد لحظه‌ای متوقف شد اما بازهم تصمیم گرفت عجیب بودن او را به روی خود نیاورَد، پس نامش را نوشت و پیش از آنکه کارت را تحویل دهد، دستی آن را به چنگ کشید.

-      خیلی خیلی ممنون. حالا دیگه ماهم هیچ‌وقت من رو گم نمی‌کنه. اون اسم من رو می‌دونه!

 

 

@Gh.azal @Aryana

نظری محبتی؟:)

ویرایش شده توسط Aramis.R_U
  • لایک 14
  • تشکر 2
  • هاها 1
  • غمگین 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت7

 

« ماه تلخ و تاریک و غم‌انگیز بود و تنهایی را به دوش می‌کشید. ماه خسته بود از تعلق نداشتن و بی‌روحیِ پرتوهای شبانه‌اش.

جز تالاب یا کسی که دلی به زلالی آن داشت، هیچ‌کس دوستش نداشت. هیچ‌کسانی که می‌توانستند یک‌بار به جای عاشقانه رقم زدن زیر چتر سپیدش، برایش عاشقانه رقم زنند...

ماه از در آغوش کشیدن دردهای انسانی، خسته بود. »

 

[حال]

[پنج ابَرماه بعد]

 

باری دیگر چرخید و به صندلیِ عقب نگریست. جایی که بوم به او نشان می‌داد تا به حال را چگونه گذرانده است. لذت می‌برد از آنچه که داشت، درواقع ماهان تمام چیزی بود که داشت.

-       قبول دارم که خیلی خاصِ، اما‌ بدعادتم کردی به اینکه همه‌ات مال خودم باشه.

با شیطنت خندید و به نیم‌رخش نگریست.

-       تازگی‌ها ابراز مالکیت می‌کنی!

-       نگو که دوست نداری!

بلند تر خندید و کمی سمتش خم شد.

-   نگو که نمی‌دونی برای گرفتن اعتراف از من، به این مقدمه‌چینی ها نیاز نداری.

ماهان ماشين را گوشه‌ای پارک کرد و سوی او چرخید. یک‌دور اجزای چهره‌ی مهتابی‌اش را از نظر گذراند و آرام گفت:

-       من فقط می‌دونم ‌که از گفتن داشتنِ تو، لذت می‌برم. من از تو اعتراف نمی‌خوام، از خودم اعتراف می‌گیرم تا باورم بشه مالکِ تو بودن یک رویا نیست.

ثنا غرق در ماهانی که این روزها بی‌پروا تر عمل‌ می‌کرد، نفس عمیقی کشید و زمزمه کرد:

-       اصلا تو بردی، من هم ازش لذت می‌برم.

ماهان خبیثانه ابرو بالا انداخت.

-      از اینکه مالِ منی؟

ثنا لبخند محوی زد و سرش را کمی کج کرد.

-   از اینکه مالکِ منی.

ماهان لحظه‌ای خاموش شد و سپس سردرگم پرسید:

-       چه فرقی با هم دارن؟

ثنا خیره به نوری که از کیفش چشمک میزد پاسخ داد:

-       فرقش اینِ که ممکنِ، حتی اگه من مالِ تو باشم تو نخوای مالک باشی.

درحالی که موبایل‌اش را از کیف بیرون می‌آورد، لبخند عمیق تری به لب‌هایش هدیه داد.

-       و اگه بخوای...

نگاه به چهره‌ی زیبای ماهان دوخت و در دل، تحسین‌اش کرد.

-   یعنی تو هم برای منی!

ماهان ناخواسته سر به زیر شد و لبخند خجلی روی لب نشاند. اگر این پاداش بر زبان آوردن اعتراف‌هایش بود، او هر روز به ثنا می‌گفت. او حاضر بود برای پایداری این حس و حال تمامش را بیرون بریزد و به حراج بگذارد، تمامش به جز ثنایی که در قلبش، خانه کرده بود.

-       یک پیغام از باباست!

ثنا متعجب گفت و فایل صوتی را باز کرد.

-       سلام. این یک پیغام از قبل ضبط شده‌ست. الان باید غروب باشه، پس یعنی وقت زیادی نمونده.

مکث پدرش، باعث شده به دستگیره‌ی در چنگ بزند و مضطرب، موبایل را بفشارد.

-       وقت زیادی نمونده، پس سریع میگم که صلح شکسته شد ثنا. صلح از همون بیست‌وسه ابَرماه قبل شکسته شد. اینکه هر شب بعضی از انسان‌ها به عناصر تبدیل بشن، فقط عذابِ خالص بود؛ چه برای ما و چه شما. همه‌تون رو قضات نمی‌کنم اما شکایت دارم از آئینی که بهش عمل نشد. پس تصمیم گرفتیم برای همیشه همه چیز رو به جای خودش، برگردونیم.

هر دو حیرت زده، به خطوط نامیزونی که بالا و پایین می‌‌رفتند و نشان می‌دادند زمان متوقف نشده، خیره شدند. صلح از بین رفته بود؟ این تنها یک معنی می‌داد...

-       بعد از تابش آخرین‌ پرتوهای خورشیدِ امروز، هیچ انسانی نمی‌تونه تبدیل بشه و روحش از حصار جسم انسانی به طبیعت برمی‌گرده.

"نه" ی خفه‌ای که از میان لب‌های ثنا برخاست، سکوت کوتاه پدرش را شکست.

- شاید از اول نباید طبیعت رو با وجود عصیانگر انسان، مخلوط می‌کردیم. من حتی تصور نمی‌کردم وجود انسان اینقدر قوی باشه که بعضی از ویژگی‌هاش رو به عناصر انتقال بده. من برای احساسات شما هیچ تصوری نداشتم، چون غم برای ما نادیده گرفته شدنِ ارزش هامون بود. چیزی به اسم عشق به شخص دیگه، مثل یک حباب وهم انگیز بود که انگار فقط به درد ترکوندن می‌خوره. پس آره... ما اشتباه کردیم برای نادیده گرفتن حقیقتی که این ترکیب، احساسات خاموش رو بیدار می‌کنه. اینکه عناصر می‌تونن مجنون باشن، غم‌هاشون رو اشک بریزن و...

به اینجا که رسید، صدای نفس عمیقش به چشمان ماهان اجازه‌ی اشک‌آلود شدن و به نگاه ثنا، اجازه غم گریه کردن داد.

-       و برای عشق با حیات‌شون فداکاری کنن. این چرخه، همین‌جا باید متوقف بشه. با وجود تمام خاطره‌ها و یادگاری‌ها.

ثنا، دست دیگرش را به صورت رساند و هق‌هق‌هایش را رها کرد. باورش سخت بود گوش سپردن به دردِ خداحافظی با پدرش‌.

-       تو برای من دختری بودی که خیلی بیشتر از یک انسان، براش ارزش قائل بودم. از روزی که برای ماه بودن انتخابت کردم، هیچ‌وقت بابت داشتنت پشیمون نشدم. تو بهترین شخص برای ترکیب شدن با ماه بودی ثنا، من افتخار می‌کنم به خودم بابت پیدا کردنت و متاسفم که برخلاف قولم، نتونستم از تنهاییِ یتیم بودن رهات کنم.

موبایل از دستان ثنا رها شد، اما صدای پدرش همچنان به گوش می‌رسید که ماهانِ پریشان را مخاطب قرار داد.

-       دیگه وقتشِ اون کتاب رو بهش بدی ماهان، حالا که دیگه هیچ راه برگشتی نیست.

ماهان انگشت به کف دست فشرد و نگاه از چشمان خیس و کنجکاو ثنا دزدید.

-   وقتی که دیگه صدای من قطع شد، به آسمون نگاه کنین و ببینین که خورشید میره، اما هیچ‌کس از رفتنش پشیمون نمیشه. چون گرمای خورشید هزینه‌ای نداره تا نگران نداشتنش برای فردا باشن.

تلخیِ خنده‌ی کوتاهش، حتی از این صدای ضبط شده نیز مشخص بود.

-       مثل غروب زندگی کنین که نوید گرمای فردا رو داره و مثل خورشید باشین که بی‌هزینه، فردا رو روشن می‌کنه.

و سرانجام خطوط متحرک صاف شدند و آخرین کلمات او جایگاهشان را به سکوت، بخشیدند. ثنا دیگر هق‌هق نمی‌‌کرد و ماهان بهت زده نبود. حال هر دو به فرداهایی می اندیشیدند که قرار بود خالی از روح باشند. فرداهایی که دیگر قرارگرفتن هر کدام‌شان در نقطه‌ای از طبیعت، ممکن نبود.

صدای ماشین که برخاست، ثنا در حال زدودن اشکه‌ایش، با صدایی گرفته پرسید:

-       حالا چیکار کنیم؟

چهره‌ی مصمم ماهان، خیره به رو به رو هیچ تغییری نکرد و در عوض، فشار انگشتانش بر فرمان ماشین بیشتر شد.

-       هنوز تا غروب وقت داریم...

ثنا حیرت‌زده درحالی که برای برداشتن موبایل خم شده بود، سرجایش خشک شد و پیش از آنکه چیزی بگوید، ماهان ماشين را راه انداخت.

-       می‌خوام تبدیل بشم!

 

  • لایک 13
  • تشکر 2
  • غمگین 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت8🌬

 

[دو ابَرماه قبل]

] یخ‌زدگیِ تالاب]

 

«   میان ظلمات شب، نگاه‌ماه به تالاب غمگین‌ترین تلاقیِ براق طبیعت بود.

نفس‌های دردناکی به کسی می‌مانست که عاشق رهگذری میان کوچه پس‌کوچه های سرنوشت شده،

رهگذر رفته و باز باید تنهایی را در آغوش گیرد و از عمق وجود،

حوالیِ نبودنش، دلتنگ زیباییِ خیره‌ کننده‌ی تالاب شود»

 

وزِش‌هایش شکسته و نامیزان شده بودند، دیگر حتی توان پرواز در جو را نداشت.‌ ناتوان از مقابله با درد تلخِ روحش، متوقف شد و میان علف‌های بلند پنهان شد؛ البته از حقیقت. برای اویی که هیچ‌گاه دیده نمیشد، پنهان شدن بی‌معنی‌ست. او از این حقیقت که مرگ نزدیک است، پنهان شد.

می‌دانست مشابه همین حال‌وهوا به اتمام می‌رسد. بارها به آخرین نوازشش اندیشیده بود و عهد بسته بود با وجود تمام حسرت‌هایش، هیچ‌کجای طبیعت را در افسوسِ تجربه نکردن نوازش باد، رها نکند.

چه تفاوتی می‌کرد کجا محو میشد؟ او آنقدر غریب بود که اجازه نداشت به مهم بودن خود، بیندیشد. با اینکه آرزو داشت این زنجیرهای ظالمانه را پاره کند، هیچ‌گاه نخواست چون روحی شرور در یادها بگنجد.

می‌دانست اشتباه کرده است، در حق تالاب و خودش. او قربانیِ اشتباهات بسیاری بود و حال تاوانِ این عذاب را از قربانیِ بی‌گناه دیگری، گرفته بود. ای‌کاش تبدیل میشد، ای‌کاش جسمش را از دست نمی‌داد تا در آخرین لحظات وزش‌هایش، بشنود که چقدر متاسف است. چقدر بابت این عصیان از جسمی که همیشه به او قول بازگشت، قول راه‌حلی برای رهایی، دویدن میان همین علف‌های به شبنم نشسته و نگریستن به جهانِ درون آسمان را داده بود، متاسف است.

قلب رنگ‌پریده‌ی جسمش را حس می‌کرد که از تپش ایستاده بود، ذهن اسیر خواب ابدی‌اش را می‌دید و نگاهی که ملتمسانه، از او تبدیل شدن می‌خواست. منصفانه نبود، تجربه نکردن حقیقت وجودش، هیچ منصفانه نبود. اینکه او هیچ‌گاه‌ انسان بودن را نداشت، اینکه هیچ‌گاه نمی‌توانست تبدیل شود منصفانه نبود.

خودش را از میان ریشه‌ی علف‌ها به جلو کشاند و لرزشش‌خفیف‌شان، نیشخند زنان ناتوانی‌اش‌ را به سخره گرفتند. ای‌کاش ذره‌ذره نمی‌مرد، همین حالا تبخیر شده و با تمام حسرت‌هایش، محو میشد. چیزی برای از دست دادن نبود، نه بیشتر از شکستن عهدش.

ماه را نمی‌بخشید، برای غمی‌ که ذوبش کرد و به تنِ جسمش رساند. ماه را برای همیشه خفه‌کردن جسم درونش و دردِ بی‌پایانی که با هر نگاه به ظاهر سپیدش می‌کشید، نمی‌بخشید. او محکوم بود به ندیدن ماه، چراکه اگر ماه را می‌دید بخشی از وجودش -همان غمِ ذوب‌شده‌ی ماه- سوی صاحب اصلی‌اش پرواز می‌کرد و باد، محو میشد.

حتی چند بار برای رهایی از این فقدان به ماه نگریست، اما آن‌چنان تنش تکه‌تکه شد که دست کشید. حال... حال که این آخرش بود، چه بهتر که این اندک‌اندک مردن را شکست دهد. این‌بار دست نمی‌کشید چراکه چیزی ارزشش را نداشت. پس نگاه چرخاند، نفس‌نفس زد و به دنبال ماهی گشت که برای اولین بار، قرار بود کمکش کند.

تک‌نگین های چشمک‌زن، یکی پس از دیگری نگاه حیرت‌زده‌اش را سوی فانوس آسمان هدایت کردند و... ماهی را نشان دادند که این‌بار، داشت می‌مرد، تکه‌تکه میشد.

-        برای... برای چی؟!

از کسی که نمی‌دانست کیست پرسید و پس ‌از آن، چیزی تنِ نامرئی‌اش را سوراخ کرد. ریز، تیز و دردناک. راه حیاتش را بسته شد و او اسیر دست اسیدی که درونش را می‌سوزاند، خیره به ماه زمزمه کرد:

-        پس عاشقش بودی!

نمی‌دانست چرا، اما دلش برای تالاب می‌سوخت که ماه، دلبسته‌ی مخفی‌اش است. البته که ماه دیوانه‌ی تالاب بود، انعکاس خودش نمی‌توانست برای اویی که هروز ستايش میشد، قابل ستایش باشد. ماه از خودش بیزار بود، درست مثل او.

دیگر اهمیت نمی‌داد به روحی که فریاد میزد نگاه بردارد. او از نرسیدن به آرزوها و عمل نکردن به قول‌هایش خسته بود. دیگر حتی صدایی نداشت برای زوزوه کشیدن، پس بی‌صدا لب زد:

-        این آخرشِ... غمِ نقره‌ای.

و بخش مشترک وجودش با ماه، از تنش پر کشید و به آغوش صاحبش بازگشت. باد این‌بار، دردناک‌تر از تمام دردکشیدن ‌هایش محو شد. باد رفت و شیون‌ها برخاستند، شیون‌هایی که حکمی نانوشته برای هر ابَرماه بودند. ماه با تمام حسرت روی پا ایستادن و صحبت‌کردنش، از میان تنهایی رها شد.

ثانیه‌ای بعد، علف‌ها با شتاب به سمتی خم شدند و...

صدای خس‌خسی که برخاست، گوش طبیعت تیز شد برای درکِ حقیقتی که سال‌ها مخفی بود. معادله‌ای با صورت پیچیده و راه‌حلی ساده. تاوانی به حد زخم‌هایی که ارزش متحمل شدن داشتند، چرا که این پایان نبود. این آغاز یک تراژدی بود.

چشم طبیعت درشت شد برای دیدن جسمی که جایی میان علف‌های کشیده، تکان می‌خورد و صدای سرفه‌اش برمی‌خاست. جسمی پیچیده شده در حریر‌های خاکستری و رخی پنهان‌شده در کلاه یک شنل. انسانی که آنجا خوابیده بود، جسمِ باد خسته بود.

این‌بار سکوت، ریشه در غم نداشت. سکوت حیرت و امیدی بود برای انسانی که چشم گشوده بود. درست است، باد درد می‌کشید از نگریستن به ماه، زیرا غمِ ماه از وجودش خارج میشد و آنگاه، جسمش از خواب بیدار می‌گشت. زمان‌هایی نیز که نگاهش با پرتو‌های ماه تلاقی می‌کرد -هرچند کوتاه- این جسمش بود که فرصت اندکی برای بیداری می‌یافت، فرصتی برای تجربه کردن انسانیت.

و این باد بود که از این حقیقت، هیچ نمی‌دانست و با افسوس رفت.

همین که چشم گشود، آسمان ستاره‌باران به نگاهش چشمک زد. آسمانی با ماه، در حال مرگ.

به سرعت نیم‌خیز شد و مسخ‌شده، تکه‌تکه شدن ماه را به تماشا نشست، تکه‌تکه شدن معشوقه‌اش.

-        ماهِ‌من!

ناباورانه، دست بر لب‌های گشوده شده‌اش گذاشت و به خاکِ زمین، چنگ زد. این تصویر، وحشت تمام لحظاتی بود که برای زندگی فرصت داشت. نداشتن ماه و ندیدن جسمش. تمام گام‌هایی که برداشته بود و تمام نفس‌هایی که استشمام کرده بود، تمنای یک‌بار ملاقات ماهش را داشتند. تمنای به انتها رسیدن این خطوط موازی‌ای که برای احساسات‌شان، تعیین کرده بودند.

دید تار شده‌اش، او را به یاد اولین رویارویی با ماهش انداخت. نگاه شیفته‌ی خودش که ماه را می‌پرستید و قلبی که از اظهار نظر، بازمانده بود. عادلانه نبود اینگونه خرد شدن، اگر این بیداری بود، او زیر تنهاییِ همیشه خواب بودند می‌پوسید اما در بیداری تنها داشته‌اش را از دست نمی‌داد. هرچند...

-        من... من چیکار کردم؟

خاطرات، اندوه و حسرت‌ها چون طوفانی رعدآسا سوی ذهنش دویدند و او، زیستن روحِ باد خسته را به یاد آورد. به یاد آورد که دلیل برای بار دوم مردن‌ ماهش، چیست.

و این از هر مردنی برای ریلا، مرگ‌بار‌تر بود. ماه، دلبسته‌ی دیگری شده بود...

 

 

حواستون هست که داریم به آخرش نزدیک میشیم و من منتظر پیش‌بینی و نظرهای خفن‌تونم؟

ویرایش شده توسط Aramis.R_U
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

#پارت9🌬

 

« و غم‌های نقره‌ای اشک ریختند،

جویبارِ درد جاری شد،

ظلمات به به زیر رفتن ناله‌وار زمین نیشخند زد و آب‌ها، عزادار رنگ‌های از دسته رفته‌ی زمین، توسط غمِ‌های نقره‌ای شدند.

عزادارانی سپیدپوش، لبریز از غمِ‌ماه. »

 

ذره‌ذره‌ی وجود طبیعت افسوس می‌خورد برای بادی که نبود تا قامت درخشان ریلا را مشاهده کند. نبود تا ببیند ریلا به آرزوی محالش، همان دویدن میان علف‌ها و نگریستن به جهان آسمان را، دست یافته است. اما شاید نبودنش بهتر بود، چرا که پهنای صورت خیس شده از اشک دخترک و زمزمه‌های غمگین قلب عاشقش نیز، به این تابلو پیوسته بودند.

ریلا هیچ نمی‌دانست، نه از بازگرداندن روحش به حیات و نه از زدودن اندوه بی‌پایان ماه. برای اویی که شاید سرجمع، در طول این بیست‌و‌یک سال تنها دو هفته زندگی کرده بود، شناخت این بی‌رحمی سرنوشت دشوار بود.

پاهای ظریفش، توانایی همراهی کردنش را نداشتند، نفس‌هایش تنگ شده و چشمانش هم می‌سوخت. بدن او، بیش از حد برای زندگی کردن کم‌ تجربه بود. اما باز هم می‌دوید، سوی مکانی که برای اولین بار دلدادگیِ‌اش را ابراز نموده بود. همان مکانی که در سکوت، به دور از هر جنبنده‌ای بهترین‌اش را برای زندگیِ کوتاهش، رقم زده بود.

او برای ماهش، همچنان می‌رفت...

با اینکه وحشت داشت، نگاه لرزانش که در تمام این مدت رو به آسمان کشیده نشده بود را به ماه دوخت. قلبِ‌رنجیده‌اش پاره‌پاره شد از درخششی که رو به خاموشی بود و او جز اشک ریختن، هیچ فایده‌ای برای این واقعه نداشت. راه نفس‌هایش  می‌سوخت از بغض عظیمی که اشک برایش کافی نبود، گویا باید راه نفسش را برای رهایی از چنگال ‌هایش می‌برید.

نتوانست، تاب نیا ورد و زمین خورد. نیرویی نبود برای سرپا کردن پاهای ناتوانش و منظم کردن نفس‌هایی که به هق‌هق افتاده و انک‌اندک‌، جان می‌سپردند.

-       منصفانه نیست... م... منصفانه نیست!

البته که نبود، نه برای باد و نه برای او. برای هیچ‌کدام‌شان پایانی این‌چنینی، طوری‌که او به خاک چنگ بزند و پر کشیدن سوی آسمان را بخواهد منصفانه نبود. ای‌کاش برای آخرین بار، پیش این پایانِ تاریک به ماه می‌گفت که متاسف است، از جانب روحی که محو شده بود. ای‌کاش به او می‌گفت که تمام وجودش برای اوست، برای ماهش... حتی اگر پذیرفته نشود.

-       هنوز فرصت داری!

پیش از آنکه تسلیم جاذبه شود، آوای آشنایی تن خسته‌اش را تکان داد و بازوانی حمایت‌گر، در آغوشش کشیدند.

-       باد نمی‌تونه کمکی بهت بکنه، چون حالا محو شده و روحِ بادِ دیگه‌ای جاش رو پر کرده. حالا دیگه هیچ‌ شخصِ مرتبط با شبِ تبدیل اینجا نیست، جز...

پیشانی به گردن مرد چسباند و بودنش را نفس کشید. به زحمت، لب‌هایش را گشود.

-    جز من!

مرد، آهی کشید و تار‌های طوسیِ دخترک را نوازش کرد. یک ریلا بود و یک پایان که از هر جهت، رو به تلخی می‌رفت.

-       گوش کن ریلا!

خطاب به او که تن شل ‌شده‌اش، نشان از نزدیک بودن به خوابی دوباره داشت گفت و شانه‌اش را تکان داد.

-       سه سال از آخرین باری که تو بیدار شدی می‌گذره، من اون لحظه تصور می‌کردم فرصت بیشتری داریم و خواستم همه چیز رو آروم‌آروم بهت بگم، اما...

هنگامی که واکنشی از ریلا نیافت، سرش را در دست گرفت و وحشت‌زده به پلک‌های بسته‌اش نگریست.

-       ریلا خواهش می‌کنم، نباید اینطوری تموم بشه... به خاطر ماهت هم که شده طاقت بیار!

ریلا می‌شنید و بی‌تاب بود برای دیدن چهره‌ی او، اما پلک‌هایش لجبازی می‌کردند. حالا که روحش محو شده بود، این آزادیِ اندوه‌بار هیچ فایده‌ای نداشت. بنابراین او نیز در حال خاموشی بود. تنش شیره‌ی زندگی می طلبید و او گویا برای همیشه از دستش داده بود.

با حس سرمای فلزی آشنا، نفس عمیقی کشید و بازگشت توانایی از دست رفته‌اش را احساس کرد. چیزی که سال‌ها از دست داده بود، حال باری دیگر دور گردنش می‌درخشید. بدون آنکه بداند چرا، داشتنش زندگی به تنش بخشید.

 این بار چشم که گشود، روی دوش او بود و سوی کویری می‌رفت که ماه، خوب از آنجا دیده میشد. همان‌طور که لبخند محوش را ثابت نگه داشته بود، چشم به آسمان غم‌زده دوخت و لب زد:

-   دارم میام، ماهِ‌من!

 

***

 

حس ترسناکی بود تنها بودن میان این تاریکی که تنها فانوسش را داشت از دست می‌داد. قوی بودن برای شخص زخم‌خورده‌ای چون او، تنها بیشتر انگیزه‌اش را پایین می‌کشید. ریلا قهرمان بودن نمی‌دانست، او با باور ضعف‌های خود تا به اینجا پیش آمده بود و قدرتی برای به نمایش‌گذاشتن، نداشت.

ریلا تنها عاشق بود، تنها عاشقِ بازمانده از این چرخه‌ی غیر منصفانه.

" - تو آخرین بازمانده از ابَرماهِ اون شبی ریلا. تالاب یخ زده و ماه داره می‌میره، پس فقط تو می‌تونی درستش کنی. "

چهره‌اش با به یاد آوردن کلام او، رنگی به خود گرفت که تا به حال تجربه نکرده بود. رنگ قاطعیت برای قهرمان بودن، چراکه او آخرین امید و بازمانده بود. شاید ضعیف بود، اما حداقل که می‌توانست برای قوی بودن تلاش کند.

" - تنها چیزی که شما سه تا رو به هم متصل می‌کرد، غمِ ماه بود. تو بخشی از غم ماه رو در وجودت داشتی، برای همین جسمت خوابید چون تحمل کردن این غم غیرممکنِ و اون هم طبق انتظار طاقت نیاورد. "

با مشاهده‌ی سطح براقی میان کویر، هیجان‌زده دستانش را مشت کرد و آرام‌آرام‌، سوی تالابی گام برداشت که روحش اولین بار نیز، همین‌گونه ملاقاتش کرده بود. خسته و تنها.

" - روحت با نگاه کردن به ماه درد می‌کشید چون غم ماه، همیشه سمت صاحبش جذب میشه. اما باد این رو نمی‌دونست و دلیل محو شدنش... فقط خروج غم ماه از جسم تو و خروج جسم تو ازش بود. وقتی غم ماه پر کشید، تنها اتصال بین تو و باد هم از بین رفت و روح باد هم، که به خاطر عصیانگری‌ش ضعیف شده بود قربانی شد. "

از همین فاصله نیز می‌توانست یخ شفافی که درون خود روح و جسم تالاب را اسیر کرده بود ببنید. پس خیره به عاشقی دیگر مانند خودش، گردنبند را در مشتش فشرد و تصمیمش را تایید کرد.

   - " این گردنبند رو خودم از گردنت در آوردم... اون شب من هم اونجا بودم اما زمان تبدیل، مثل ترسوها فرار کردم. بچه بودم اما واقعیت رو خوب می‌فهمیدم و این از هرچیزی عذاب‌آور ترِ. دونستن تلخی‌های حقیقت که فقط میشه تماشاشون کرد و از قدرتمندی‌شون، عذاب کشید. من گردنبند رو برداشتم تا یادم باشه یک روزی تو هم مثل خودم و انسان‌های دیگه نفس می‌کشیدی، اما حدس می‌زنم همه‌اش این نبوده باشه. برای همین وقتی گردنت انداختمش انرژی گرفتی. "

- همه‌اش این نیست، قطعا نیست دستیار خورشید!

زیر لب پاسخ پژواک سخنان او را داد و لبه‌ی تالاب، متوقف شد.

" -  اگر ذره‌ای از غم ماه زمان نفوذ به جسم تو وارد این گردنبند هم شده باشه، هنوز فرصتی باقی مونده. فرصتی که تو رو به یک قهرمان تبدیل کنه و باد و تالاب رو از حقیقتِ سرنوشت، نجات بده. "

نیازی نبود تا ظالمانه تصویر نبودن ماهش را به نگاهش، تحمیل کند. این تاریکیِ غم‌انگیز کویر که جمعیت چشمک‌زن ستارگان حتی از پسش برنمی‌آمدند، تنها یک نشانه داشت. اینکه تنها ذره‌ای از وجود ماه، باقی مانده است.

"  - اگر غم ماه تنها راه ارتباط تو با روحت باد، باد با ماه و ماه با تالاب بوده پس داشتنش به تنهایی امید بزرگیِ، چون همون‌طور که گفتم غم سمت صاحبش جذب میشه و امشب... آسمان لبریز از غم‌های چشمک زنِ ماهِ! "

گامی به جلو برداشت و پاهای برهنه‌اش را با سطح سرد یخ، نوازش کرد. تن او سرماهای بسیاری پشت سر گذاشته بود پس از از یخ نمی‌هراسید. دیگر جایی برای ترس و تردید باقی نمانده بود. امشب همه چیز را تمام می‌کرد، امشب قرار بود پایانِ تمام غم‌های نقره‌ای، عصیان‌گری‌ها و یخ‌زدگی‌ها باشد. امشب...

"    - امشب ماه باید زنده بمونِ و تالاب، از خواب یخ‌زده‌اش بیدار شه. امشب، شبِ قهرمانیِ توست ریلا! "

 

ویرایش شده توسط Aramis.R_U
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 #پارت10

 

"پارت نقره‌ای‌مون"

« این بار به جای نوشته‌های داخل پرانتز، براتون https://uupload.ir/view/lily_rose_-_talking_to_the_moon_(_gandommusic.ir_)_(1)_ikh5.mp3/ آوردم. لطفا پلی‌ش کنین و بذارین تا انتهای پارت بخونِ»

 

میان تالاب که ایستاد، افسوس خورد برای معصومیتی که اسیر این یخ‌بندان غیرقابل نفوذ شده بود. چیزی که ریلا می‌دید تنها تالاب نبود، بلکه جسمی خفته میانش بود که او را به یاد پیوند خودش با باد می‌انداخت. مردی که دستش را از آن پایین سوی نجات دراز کرده بود، بازتاب لحظاتی‌ست که ریلا اجازه‌ی بیدار شدن نداشت و حبس می‌کشید.

-        تو اینجایی...

لبخند تلخی به لب نشاند و روی دوزانو نشست. او، آن مرد و روح‌هایشان حتی با گناه آشناه نبودند، اما این نبودن یک شخص به عنوان گناهکار، همه‌شان را قربانیِ عدالت‌خواهی کرده بود. حال، گویا ورق بازگشته بود. ریلا بیدار بود و آن مرد خفته و اسیر، درون روح یخ‌زده‌اش.

اگر روحش‌ خشمگین بود، او آرام است، باید باشد. دیگر جایی برای ناله و فریاد نمانده بود تا بخواهد برای خودش عزاداری کند. باید همه چیز را رو به راه می‌کرد. حتی فرصت نداشت به آخرین کاری که دوست داشت انجامش دهد، بیندیشد. چه سودی داشت حقیقت یافتن دوست‌داشتن‌های او به هنگام حقیقت یافتن چیزی که نباید رخ می‌داد. او حق نداشت به فکر خواسته‌های خودش باشد.

خم شد و لب‌هایش را به سطح تالاب رساند، بوسید و نفس‌های تنگش را خرج یک راه نفوذ کرد. لرزی از فشارِ اندوهی که یخ متحمل میشد کرد و قدرت خشم و اندوه باد را یافت. با این حال جزو نقشه نبود، چراکه او بیشتر از هرچیز به نفس‌هایش نیاز داشت، اما...

همان‌طور که انتظار داشت، یخ‌ها به کناری رفتند و راه را برای ورود او گشودند. پا درون ردپای شکل گرفته روی یخ گذاشت و آرام‌آرام به زیر رفت. گویا یخ برای او حکم آب‌را داشت که این‌گونه راحت درونش شنا می‌کرد. این دست و پا زدن‌ها برای رسیدن به مرد، تن ناتوانش را بیش از پیش خسته می‌کرد.

این پایین عمیق‌تر از چیزی بود که دیده میشد، اینجا لبریز از فریاد و بغضِ باد بود که در تمام این سال‌ها درون وجودش، حبس شده بود. فضای سنگین و تلخی که ذهنش را تحت‌تاثیر قرار می‌داد، باعث شد سرعتش را بیشتر کند. گویا خاطرات باد قصد اسیر کردنش را داشتند.

به مرد که رسید، می‌دانست تا لحظاتی دیگر خودش‌هم اسیر این غم‌انگیزهای سرنوشت باد می‌شود، بنابراین به سرعت به گردنبند چنگ زد و بازوی مرد را در دست گرفت. تنش هنوز گرمای زندگی داشت و چهره‌ی آرامَش نقاب خوبی برای یک زندانیِ ابدی می‌توانست باشد.

و همین دردناک‌تر از تراژدی بود، زنده بودن و اجازه برای زندگی کردن، نداشتن. ریلا خوب حال او را درک می‌کرد.

پرتوهای ناتوان ماه به سختی از میان یخ شفاف دیده می‌شدند و نشان از آخرین ثانیه‌ها داشتند، آخرین فرصت. پیش از آنکه نگین گردنبند را جدا کند، به رسمِ مهربانیِ قلبش، لب‌های لرزان از بغضش را به مرد نزدیک کرد و پژواکِ ناله‌وار دستیار را، به یاد آورد.

" - تالاب... اون همیشه دلتنگِ نوازش‌های نداشته‌ی باد بود و... درآخر هم با حسرت داشتن‌شون یخ زد. اون عاشق تو بود! "

نمی‌دانست اشک ریختن در این شرایط صدمه‌ای به تنش وارد می‌کند یا نه، اما دیگر طاقت نداشت. گریستن برا حسرت‌های مرد واجب بود، چرا که حسرت تنها یک احساس نیست؛ حسرت زنجیره‌ای از بغض‌های نداشتن است که در صندوق نداشته‌هایمان، اسیر است.

این زمستانِ درون تالاب او را بی‌تاب دلتنگی‌هایی کرده بود که تک‌تک‌شان را پس از محو شدن روح، به یاد می‌آورد. حتی نمی‌توانست تصمیم بگیرد کدام یک از این سه دلداده، مظلوم ‌تر از دیگری جلوه می‌کند.

اشک ریخت و نفسش‌را آرام در صورت مرد، رها کرد. نوازشی با نفسش، به یاد دلتنگی او برای رقص باد بر تنش. اشک ریخت و موهای سیاهش را نوازش کرد، نوازشی با انگشتانش به یاد حسرتِ نوازش‌های مست‌کننده‌ی باد. نفس‌هایش پوست مرد را بوسیدند و قفل صندوق‌را برای رهایی حسرت‌ها، گشودند. حال تالاب توسط باد، نوازش شده بود.

اشک ریخت برای مردی که میان این زمستان، به آرزویش رسید. قلبش پاره‌پاره شد از تپش‌های خود که به نام دیگری گره خورده بود و نمی‌توانست پا به پای تپش‌های یخ‌زده‌ی مرد، دلدادگی کند. اشک ریخت برای معصومیتی که باید با نگاهی درخشان، برای حس کردن باد مستانه می‌خندید اما حال در خاموشی، لب‌های ثابتش را به رخ دلِ پژمرده‌ی ریلا می‌کشید.

حداقل حسرت‌های یکی‌شان رها شدند و ریلا برای آنها، بیشتر از هر زمان گریست.

با احساس ناتوانیِ تنش، نگین گردنبند را به لب‌هایش نزدیک کرد و درحالی که چهره‌ی مرد لحظه‌لحظه برای نگاهش رنگ می‌باخت، زمزمه کرد:

-        ماهم رو بهت امانت میدم، تا جای منی که نداشتمش و تویی که من رو نداشتی، براش دلدادگی‌ کنی.

با آخرین توان، میان اشک‌هایی که گویا اندوه‌شان به دلیل یخ نزدن، قدرتمند تر از یخ‌بندان خشم و درد باد بود نگین را بلعید. در انتها، هنگامی که جاری شدن اندک غم‌ماه درونِ نگین را در رگ‌هایش حس‌می‌نمود و بدنش بی‌حس شد، لب زد:

-        اگر ازت پرسید چرا، بهش بگو... برای ماهم!

و ریلا افتخار می‌کرد که برای ماهش می‌رود، چه فرقی داشت چگونه، مهم چرایی بود که پاسخش تنها بازگشت درخشش ماه بود. نگاه سوی جایی که ماه می‌توانست باشد چرخاند و در دل، خطاب به جسمی که هیچ‌گاه قرار نبود ملاقاتش کند گفت:

-        برای وقتی که به آخرین خط دلدادگی‌هام رسیدی نگهش می‌دارم و برات میگم که... چقدر دوستت داشتم.

  گویا جهان خاموش شد از نگاهی که پشت پلک‌ها پناه گرفت. حیات گریست به حال قلب رنجیده‌ای که توان کوبش نداشت و کلمات به زانو درآمدند برابر احساساتی که خسته از خفه‌شدن، این‌بار برای هميشه مردند.

ریلا چشم بست ویخ‌ها جوشیدند، نقره‌پوش شدند و سوی جسم دخترک دویدند. شیره‌ی تن ستارگان نیز ذوب شدند و قطره قطره سمت ریلا هجوم بردند.

غم‌ماه در وجود ریلا، غم‌های دیگر را جذب کرد و درون ریلا، باری دیگر روشن شدند. حفره‌های کوچک و بزرگی بر تنش ظاهر شدند و از درونشان پرتوهای ماه راهشان را به بیرون یافتند. لحظه به لحظه، وسعت این انوار بیشتر میشد و درونش گویا تاب این روشنا را نداشته باشد، سرانجام  تسلیم شد و تمام غم‌ماه در هم آمیخته با وجود ریلا، محو گشت.

ناگهان طبیعت بی حرکت ماند، بادی نو وزید، ستارگان چشمک زدند و ماه چون مروارید، انعکاسی بر تالاب موج‌دار باقی گذاشت.عناصر به جای خود بازگشتند و تلخی، رنگ باخت. زمان چون چشمه به جوشش افتاد و طبیعت این بار، آرامش را نفس کشید.

آرامشی که لبخند‌های رنگ‌باخته، نگاه‌های شیفته و خاموش‌شده و دلِ دلداده و مرده‌ی ریلا، فراهم کرده بود. او میان عزاداری برای روح محو شده و قلبی که به غیر از خودش نام خورده بود، رفت. او میان تمام خستگی‌های خواب اجباری‌ و بیداریِ کوتاهش برای زندگی رفت. بدون خداحافظی و اعتراف به آنچه در دلش می‌گذشت.

ریلا آن شب تبدیل به قهرمانی شد که رفتنش، او را مظلوم ترین تن میان این چرخه‌ی سه نفرِ، برگزید.

ریلا با تمام نداشتن‌هایی که دیگر هیچ‌گاه نمی‌توانست به دست‌شان بیاورد، مانند روحش از دنیا محو شد.

آن شب، شب قهرمانیِ ریلا بود... 

پارت بعد پارت خداحافطی‌مونِ^

ویرایش شده توسط Aramis.R_U
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نسخه‌ی اصلیِ آهنگ:)

https://uupload.ir/view/bruno_mars_-_talking_to_the_moon_em8r.mp3/

 

 

#پارت11 )پایانی)

]دو ابَرماه بعد]

]حال]

 

-       مونریلا...

نوشته‌ی ابتدای کتاب را زمزمه کرد و خواست چیزی بپرسد، اما تکان محکم و ناگهانیِ ماشین باعث شد جلدش را سفت بچسبد و وحشت‌زده به ماهان بنگرد.

-‌ماهان خواهش می‌کنم، اصلا نیازی به این کار نیست.

ماهان مصمم، بدون نگریستن به او همچنان با تمام سرعت می‌راند.

-    اتفاقا خیلی هم نیازِ، خیلی خوش‌شانس بودیم که هتل اینقدر به اون مکان این‌قدر نزدیکِ.

کلافه چشم بست و پیش از آنکه باری دیگر اعتراض کند، کلامش بریده شد.

-       تمام مدتی که اون کتاب رو می‌خوندم، دنبال معنای واقعیِ پشت کلمات بودم، اما هیچی پیدا نکردم. پس معنی‌ش اینِ فقط تو می‌تونی بخونی‌شون.

سردرگم نگاهش را بین کتاب و ماهان نوسان داد. کلمات مخفی؟‌ پس برای همین هر روز ماهان را خیره به این کتاب مشاهده می‌کرد؟

-        خب... نویسنده‌ی کتاب کیِ؟

ماهان لبخندی زد و ناخودآگاه سرش را به پنجره‌ نزدیک‌تر کرد. خنکای باد، دلیلی خوبی برای این عملش به نظر می‌رسید.

-   یکی که خیلی خوب خودش رو معرفی کرده.

سپس، نیم‌نگاهی سوی کتاب انداخت و خود را سمت او خم کرد. دو صفحه ورق زد و سپس ثابت نشست. ثنا که می‌توانست به‌هم‌ریختگیِ او را مشاهده کند، خواست تنها با نیم‌نگاهی از آن صفحه بگذرد اما کلمه‌ای، تمام توجه‌اش را سوی خود کشید.

[ برای ماهم... [

درست همان‌جا، میان کاغذ شیری رنگ کتاب جاخوش کرده بود. به زیبایی و چون پرتوهای شبانه‌ی خودش، می‌درخشید. لب روی هم فشرده و اخمی برای مقابله با اشک‌هایش نمود.

-       این دستخطِ...

-   دستخطِ دستیار پدرتِ، برادر ریلا.

چه فرقی داشت دستخط که بود؟ مهم کلماتی بودند که می‌دانست پس از خواندن‌شان، دیگر خود گذشته‌اش را نمی‌شناسد.

-       ریلا فقط می‌تونست به زبون انسان‌ها حرف بزنه، بنابراین لحظات آخر از اون خواست نوشته‌هاش رو براش ترجمه کنه. تمام مدت بیداری، دستیار پدرت پیشش بوده و بهش کمک می‌کرده. خودش هم بعد از مرگ ریلا متوجه شد برادرِ ناتنیش بوده.

ماهان کوتاه توضیح داد و ثنا تا انتهایش را خواند. دستیار پدرش یک‌سال پیش فوت کرده بود، چرا که او هیچ‌گاه نپذیرفت با عناصر یکی شود پس جاودان هم نبود. به طور حتم پیش از مرگش ماهان را ملاقات کرده بود و... ماهان به مدت یک‌سال قصه‌ی دلدادگیِ معشوقه‌اش به دیگری را از همان بدو تولد، مطالعه می‌کرده است.

دردناک تر از هرچیز برهم زدن این صلح بود، صلحی که خیلی چیزها از خیلی ‌افراد ربود. شاید همه‌ی حقیقت فراموش شود، اما این حقیقت تلخ که هم او و هم خواهرش قربانیِ این صلح به ظاهر سودمند شدند را، هیچ‌چیز نمی‌توانست انکار کند.

بی‌قرار دستی روی کلمات کشید و ورق زد. به خوبی می‌توانست جوهر نقره‌ای را که با گرده‌ی پرتوهای ماه درهم‌آمیخته بود را ببیند. کلماتی که طبق حدس درست ماهان، تنها خودش قابل به مشاهده‌شان بود.

]  اون روز واقعا خسته شدم تا به کویر برسم، خورشید دوم (دستیار خورشید) مدام توی کادوها سرک می‌کشید و اذیتم می‌کرد. می‌خواستم بیام پیشت، پس بازهم ازش کمک گرفتم.

امیدوارم صدام رو شنیده باشی وقتی با هیجان از ماشین پایین پریدم و زیرت ایستادم. زیر نوازش‌های سفیدت که حس زندگی می‌داد. اون‌قدر میون اون شن‌ها چرخیدم تا پاهام خسته شدن، چرخیدم و فریاد زدم که چقدر بابت بودنت ممنونم، تا ابد. بهم بگو که صدام رو شنیدی... لطفا! ]

میان نگاه اشک‌بارش خندید و سری به نشانه‌ی تاسف تکان داد. از او سخن می‌گفت؟ این‌گونه زیبا و دوست داشتنی؟ آه ای‌کاش زمان به گذشته بازمی‌گشت تا آن شب در آسمان کویر، برای دلبری‌های او گوش تیز کند.

[ کلی ماه اکلیلی به هم دیگه وصل کردم و گردنم انداختم، کاغذی‌ان اما من رو به تو نزدیک می‌کنن. زیبایی‌شون تحسین‌کننده‌ست اما همه‌شون بدل‌ان. بدل‌ها خیلی بی‌رحمن، برای ما حکم داشته‌ای رو دارن که شاید هیچ‌وقت به دستش نیاریم و اون‌ها جاش رو برامون پر می‌کنن. در عین حال، بهمون یادآوری می‌کنن که ما هیچ‌وقت لمس حقیقیِ واقعیتش رو تجربه نمی‌کنیم.

اصلا می‌دونی چیِ؟ حتی اگه آسمون پر بود از بدل‌هات، من راحت تو رو تشخیص می‌دادم. چون موجودیت واقعی با هیچ‌چیز قابل مقایسه نیست، چون پذیرش اون چیزی که واقعا هست ناخودآگاه زائد‌های دید و افکار رو کنار می‌زنه. اما بعضی وقت‌ها خودخواهیِ تنها دیدنت اون بالا و درخشش چشم‌گیرت رو می‌ذارم کنار... به این فکر می‌کنم که چی میشد اگه چند ‌تا دوست اون بالا داشتی؟ شاید هم داری و من نمی‌بینم اما... حس می‌کنم مثل من خیلی تنهایی، تو اون بالا تنهایی؟ ]

چشم بست و با نفس لرزانش، افسوس خورد برای نبودن ریلا. اویی که مدتی بسیار کوتاهی فرصت برای زندگی داشت، بیشتر از نامیراهای این جهان حال و روز او را می‌فهمید، بیشتر از خودش که شاید تنها مقصر آن حوادث بود.

[ اون شب از هر موقعی بهت نزدیک‌تر بودم، مهم نیست چقدر ارتفاع سقف آسمون زیادِ. من به این دست‌نیافتنی بودنت افتخار می‌کنم و مالکانه خوشحالم. اینطوری تو از خطرهای تاریک این پایین در امانی، زمین لیاقت نزول تو رو نداره ماهِ‌من! ]

ماهِ‌من...

هنوز که هنوزِ، نتوانسته بود ماه شادی باشد. هنوز که هنوزِ لکه‌هایی روی تنش دیده می‌شدند. چراکه ماه همه بود، جز همانی که باید می‌بود. او برای این صادقانه‌های ریلا، زیادی ضعیف بود. تمام مدت می‌توانست اندوهِ ماهان برای از دست دادن ریلا را حس کند، گاهی حس می‌کرد تنها باری اضافه برای اوست اما گاهی می‌خواست خودخواه باشد. ای‌کاش می‌توانست ماهِ حقیقیِ ماهان باشد.

[ کارتم رو امضا شده بهت تحویل میدم، فروشنده و خورشید دوم گفتن برای قرارهای عاشقانه به درد می‌خوره. اما حس خوبی بهشون ندارم. من جسمم رو نمی‌شناسم، مدت کمی باهاش وقت می‌گذرونم و روحم بهم اجازه‌ی بیداری نمیده.

 نمی‌دونم چرا اما حس می‌کنم اون سپرم شده دربرابر دردهایی که توی دنیای طبیعت متحمل میشه. اگه یک روز باهم ترکیب شدیم، حتما ازش می‌پرسم و اگه جوابش مثبت بود، بهش میگم از حالا به بعد من سپرت میشم. ]

دومرتبه برای فرار از بغض لجبازی که مراعات حضور ماهان را نمی‌کرد، خندید و زیر و لب گفت:

-       اون واقعا باهوشِ... چطور می‌دونست؟

و ماهان که می‌دانست ثنا جملات مخفی را یافته، دلتنگ خنکای محبوبش لب گزید و سعی کرد از نوازش‌هایی که دیگر متعلق به او نبود، لذت ببرد.

[ این کاغذ و جعبه‌ها برای بیان احساسات خیلی محدودن، چرا باید تمام علاقه‌مون رو توی زرق‌و‌برق‌شون بریزیم درحالی که نیازی بهشون نداریم؟ یعنی اینجا کلمات اینقدر دست کم گرفته میشن یا خودنمایی اینقدر مهمِ؟ همه‌ی این‌ها رو میشه تظاهر کرد اما‌ نگاه و کلمات، صادقانه‌ترین اعتراف ها رو برای دوست‌داشتن، رقم می‌زنن.

من رسم انسان‌ها رو نمی‌دونم، اما به عنوان جسمی که برای بیدار بودن مدت زمان زیادی نداره خواستم مثل اون‌ها عمل کنم تا دوستم داشته باشی. من حتی نمی‌دونم جسمت چه شکلیِ یا جنسیتش چیِ، من تو رو با تمام غم‌هات دوست دارم.  حتی اگر دستم فاصله‌ی بین‌مون رو پر نکنه، یک روزی با روحم ترکیب میشم و میام اون بالا و وقتی بهت رسیدم، طوری در آغوشت می‌گیرم که جز لذت محبت دیدن چیزی برای احساس کردن نداشته باشی. همه‌ی غم‌های تنهاییت رو برای ورود شادی به تنت، ذوب می‌کنم. [

- اینکه هیچ‌وقت کادوهات  رو ندیدم به بزرگ‌ترین حسرتم تبدیل شد ریلا.

زمزمه کرد و کف دستش را پشت خیسیِ پلک‌هایش کشید.

]  از وقتی ماجرا رو فهمیدم، می‌خوام بدونی من جای تنفر باد، می‌بخشمت. تو حتی مقصر دردهای اون نیستی اما احساس گناهت به این جمله نیاز داره، می‌دونم که داره. پس با تمام وجود آرزو می‌کنم من رو ببینی‌ و بشنوی. لطفا بگو که من رو دیدی، چون حس می‌کنم دارم دوباره می‌خوابم و معلوم نیست کی بیدار شم‌... ]

تندتند ورق زد تا میان جوهر مشکی، جوهر نقره‌ای را بیابد چرا که بعد از غروب دیگر قادر به دیدن‌شان نبود. این آخرین بیداریِ ریلا بود که فرصت زندگی داشت و بعدی... خودخواهانه دلش می‌خواست بیشتر از حرف‌های ریلا بخواند، ریلایی  که این لحظات تمام وجودش را از افسوس و بغض، به غلیان انداخته بود.

خورشید دوم نمی‌تونه همه‌ی حرف‌هام رو بنویسِ پس... ببخش برای کم بودنش ماهِ‌من!

می‌خوام بدونی که شکسته‌ام، خیلی شکسته‌تر از زمانِ دیدن کابوس‌ توی خواب ابدیم. تو دلبر من بودی و من ازت دلدادگی خواستم، من جای تمام دوستت‌دارم‌هایی که هیچ‌وقت بهت نگفتم شکستم. اما الان از خودم متنفر میشم اگه بهت بگم، چون تو حتی قلب جسمت رو به شخصِ سوم این تراژدی، باختی. نمی‌تونم بهت بگم چون تو دیگه مالِ من نیستی! ]

دلش فریاد زدن می‌خواست، فریادی سوی آسمان که "من مال توام" تا مرهمی باشد برای ترَک‌های کهنه‌ی ریلا و علاقه‌اش، اما خودش می‌دانست که نبود. تمام او مدت‌هاست که برای ماهان است.

و او از خود بی‌زار بود بابت اینکه هیچ‌چیزی نداشت تا تقدیم این میزان از خوب بودن ریلا کند.

[ من می‌ترسم، خیلی می‌ترسم بابت ضعفی که برای قهرمان بودن دارم. می‌ترسم از علاقه‌ی پاک تالاب به وجودم که جز شرمندگی، چیزی برام نداره. احساس الانت رو درک می‌کنم ماهِ‌من، تالاب هم درک می‌کنه. همه‌ی ما اسیرهای آزادی هستیم که حتی عشق نتونست حبس‌مون رو آسون‌تر کنه، اسیرهایی که فرار هر کدوم‌مون به احساساتِ دیگری، زنجیر شده بود. [

نتوانست، طاقت نیاورد و در مقابل قطره‌ی اشک شفاف و شکننده شکست خورد. جثه چه اهمیتی داشت هنگامی که ریلا با وجود تمام کم بودنی که حس می‌‌کرد، قهرمانِ فراموش نشدنیِ طبیعت بود؟

[ من میرم برای باز کردن این زنجیرها، میرم تا من کسی باشم که فرار می‌کنه، دستگیر و اعدام میشه اما نقطه‌ای در این دنیا رهایی  رو برای سرکوب کردن این  میله‌های تاریکیِ اطرافمون، سمت شما می‌کشه. من برای تمام عشقِ بی‌جواب تالاب، دوستت‌دارم‌های خفه‌شده‌ی خودم و غمِ‌تنهاییِ تو میرم. نمی‌تونم به خودم اجازه بدم خالی از روحم زندگی کنم، می‌خوام بابت سپرِ من بودن، بهم افتخار کنه. اون بیشتر از من لیاقت نفس کشیدن داشت.

پس ماهِ‌من! جای خالیِ دلدادگیِ من رو جبران کن و به ازای تمام قطرات اشکِ افسوس‌هام، بخند تا جای من جبران کنی بی‌پروایی‌ای رو که نسیبم نشد.

و به تالاب، شخصی که شاید اگر زنده بمونم هیچ‌وقت از شرمندگی توی چشم‌هاش نگاه نکنم بگو مروارید سرزمین آب‌های من دست اون فقط یک امانت نیست، یک واگذاریِ دوست‌داشتنِ که احساساتش، لیاقت اون رو دارن. ]

نتوانست، باری دیگر شکست و دیگر حتی از اشک‌هایش نمی‌خواست مراعاتِ حال ماهان را  بکنند. حتی نمی‌دانست برای چه بگرید. حتی فرصت‌ها هم بهشان رحم نکردند تا کلمات بیشتری برای به یادگار گذاشتن باقی بماند، آنها از آن ابَرماه های بی‌رحم سخت زخم خوردند.

ماهان که تمام مدت در سکوت انتظار صفحه‌ی آخر را می‌کشید، ماشین را نگه داشت و به چراغ‌های هتل که فاصله‌ی زیادی با آنها داشتند نگریست.

-       آخرش!

خطاب به هق‌هق‌های ثنا که کم‌کم داشت نفسش را می‌برید زمزمه کرد و او که طاقت نداشت، سرش را درون کتاب فرو برد و خسته از تقلاهای احساسش، پلک روی هم فشرد. آخرش چه بود؟ خداحافظی؟ با اینکه همه‌چیز از وجود او خالی بود بازهم نمی‌خواست نشانه‌های نبودنش را ببیند، دلش می‌خواست در گذشته‌ها سیر کند حتی اگر حال او را برای همیشه طرد کند.

ناخودآگاه، کنجکاویِ احمق درونش ‌باعث شد از همان فاصله نگاه به جمله‌ی آخر بدوزد و به ماهان حق بدهد که عاشق چنین شخصی بوده است.

[ برای وقتی که به آخرین خط دلدادگی‌هام رسیدی نگهش داشتم و بهت میگم که... چقدر دوستتون داشتم، مروارید سرزمین آب‌های من مونریلا! ]

از تهِ دل برای دوست‌داشته شدن توسط او نالید و پیشانی به کتاب کوفت. دلش اشک‌های بیشتری می‌خواست، می‌خواست طوری که لایق اوست برایش بگرید؛ اما احساس می‌کرد هیچ‌چیز نمی‌تواند با عمق احساسات ریلا برابری کند.

 مونریلا! نامِ جهانِ محبوب ریلا که با وجود تمام معصومیت و غمش، در درخشش ماه و آب‌های تالاب خلاصه میشد. روزی از ماهِ اپریل که ماه با زمین، صمیمی‌تر بود.

ناخودآگاه با احساس جریانی غیر طبیعی و آشنا، سر بلند کرد و چشمان قرمزش را به جای خالیِ ماهان دوخت. وحشت زده به دستگیره چنگ زد و خود را بیرون انداخت. تا غروب چیزی نمانده بود، شاید دو دقیقه...

نگاه که چرخاند، چشمش به نمناکیِ شن‌های قهوه‌ای شده افتاد و هرچه‌ گام‌های چشمش را جلو‌تر کشید، تار‌تر دید. دیدی تار و خیس برای حرکت موج‌های تالابی تازه تبدیل شده، مقابلش. تالابی که در تمام این سال‌ها خوب توانسته بود روح و جسمش را کنترل کند.

سرانجام به آرزویش رسید. همه چیز همان‌طور بود که تصور می‌کرد، همان رگه‌های درخشان و موج‌های نرم دل‌انگیز. روحِ شفاف ماهان شاید حتی از تنِ پر زخم او زیبا تر بود. او تنها شانس آورده بود که جایش میان آسمان است، مسیری که نگاه‌های عاشق، غم‌زده و یا سردرگمی را بلافاصله سوی خود می‌کشاند.

اما میان تمامیِ این‌ها، او تمام مظلومیت ریلا با دلدادگی جبران می‌کرد، او جای ریلا برای ماهان و جای ریلا برای خودش عاشقانه می‌سرود و تقدیم دل‌های آسیب دیده‌شان می‌کرد. او به ریلا قول می‌داد!

و در انتها، این ثنا بود که اعتراف ماهان را به روحش، به زبان امواج رقصنده‌ی تالاب شنید. اعترافی که برای اول به زبان آوردنش، سخت تمرین می‌کرد. ماهان روحش را درهم آمیخت و به جبران تمام فرصت‌های نداشته‌شان، در آخرین لحظات که پس از آن روح‌شان را از دست می‌دادند لب گشود:

-       بین تو و کتاب، تو رو انتخاب می‌کنم. چون یاد گرفتم دوست‌داشتنت کتاب نمی‌خواد، قاطعیت می‌خواد. من با قاطعیت دوستت دارم، ثنا!

باد لبخند زنان رقصید، خورشید با طمانینه غروب کرد، تالاب جوشید و قطراتش سلول‌های تن شدند و ماهی نو برای درخشش، رو به آسمان صعود کرد. اما این‌بار ماه تنها نبود و ستارگان، همان یادگاران دو ابَرماه قبل در کنارش چشمک می‌زدند.

 

*پایان*

۲۰:۴۵ شنبه،

هشتِ هشتِ هزاروچهارصد

۱۴۰۰/۸/۸

 

ویرایش شده توسط Aramis.R_U
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آه و لبخند:)

خب از آخرین باری که کلمه‌ی "پایان" رو نوشتم یک‌سال می‌گذره... آخرین بار برای ناقوسِ‌نژند بود و قبلش برای آوای‌آلپ.

این حرف‌های آخر همیشه خیلی سخت هستند، شاید زمان کمی داشتم اما این داستان همون‌طور که  شیپوری جان @Flare گفت بار احساسی فوق‌العاده زیادی داشت که از پارت‌های اول حس میشد و همه‌اش استرس داشتم مبادا کم بذارم.

توضیحات تکمیلی‌ای که خواستم بدم اینِ که همون‌طور که بعضی از شما عزیزدلا می‌دونین، مونریلا رو در شرایط سختی می‌نوشتم، حتی یک وقفه هم بینش به وجود اومد که البته پارت‌هام آماده بود. دلیلش؟ 

متاسفانه طی تایپ مونریلا من یکی از صمیمی‌ترین دوست‌هام رو از دست دادم و اون بخش بزرگی‌از روحم رو با‌خودش برد. و همین مشوقی بود برای غلظت بیشترِ ژانر تراژدیش. چراکه من واقعا حال خوبی نداشتم و حتی نتونستم به خاطر کرونا در مراسمش شرکت کنم.

همه‌ی این‌ها و حوادث دیگه، شامل وقفه‌ی حس‌لِیسی که واقعا ناامیدم کرده بود قلمم رو بی‌پروا تر کرد و همون فشار کلمات و گنگ‌نویسی و این‌ها... پس نسبت به آوای‌آلپ و حس‌لِیسی  اثرِ سنگین‌تری شد.

و باید مشخص باشه که باد، دوست از دست رفته‌ی منِ.

امیدوارم اصلیت محتوا رو دریافت کرده باشین، چون دلم می‌خواست اثبات قدرت عشق نسبت به تنفر رو در مونریلا جا بدم. از اونجا که باد و ریلا یکی بودن اما عشق ریلا به تنفر باد، غلبه کرد.  همین‌طور اثبات پذیرفتن خودمون،  به همون صورتی که هستیم. و البته هدف‌هایی که در ابتدا گفتم و مواردی دیگه که امی‌وارم متوجه‌اش شده باشین.

خوشحالم که هستی @Ara.wr.o.O هم بهمون اضافه شد تا ببینِ که مونریلا برای اون هم هست . و البته تک‌تک شما که اگه تگتون کنم احتمالا نفرینم می‌کنین چون فکر می‌کنین برای خوندن تگ کردم^^

موضوع بعد که خیلی‌ها شاید متوجه شده باشین شخصیت ها بودن   که "ماه" برگرفته از ماهم @پرتوِماه بود و خیلی‌ها شاید بپرسین پس آرمیتا @arisky کجاست؟ خب سولمیت جانم رو کل فضای داستان حساب کنین چراکه تشویق‌هاش برای بازنویسیِ آوای‌آلپ و چاپ حس‌لِیسی باعث شد مونریلا رو مقدمه‌اشون در نظر بگیرم، آره.

جملات بین » « در ابتدای پارت‌ها، همه محبت‌های قشنگ ماه‌جانم بین حرف‌هامون به من بود که دستی توشون بردم تا با فضای داستان مرتبط‌‌تر بشن. و البته که در مونریلا بخشی از کتاب بودن. واقعا دلم می‌خواست درمورد این مکالمه‌های شیرین‌مون بنویسم^

و اینکه امیدوارم در روند کنارگذاشتن تردید ماهان نسبت به علاقه‌اش به ثنا، عمق دردهای باد و تنهایی ماه و... خوب و قابل قبول عمل کرده باشم. مونریلا مفهوم و درس‌های زيادي توی خودش داره و همین فشرده‌اش کرده. نه درس‌هایی که من به شما میدم، درس‌هایی که گرفتم و با شما به اشتراک می‌ذارم.

بنابراین اینجا میگم که مونریلا نسخه‌ی ۲ و بازنویسی شده‌ای به طور حتم طولانی‌تر از این نسخه خواهد داشت با شخصیت‌پردازی و فضاسازیِ گسترده‌تر. به صورت یک رمان.

و با آرزوی موفقیت برای تمامی شما هم جادوهای عزیزم.

@آفتابگردون @Nilay07 @tara-Lr

 

به رسمِ مونریلا،

با قاطعیت دوستتون‌دارم،

مروارید‌های رنگی‌رنگیِ آب‌های سرزمین نودهشتیا.

این برای شماست..

ویرایش شده توسط Aramis.R_U
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 ماه بعد...

آغاز چالش جادوگران، اجرای دست دوم هاگوارتز!

تاریخ شروع: 18 اسفند

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...