رفتن به مطلب

نوادگان، نویسنده ملیکا ملازاده


ملیکا ملازاده
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

  • ناظر رمان

بسم الله الرحمن الرحیم

داستان نوادگان

نویسنده ملیکا ملازاده

ژانر:تاریخی،مذهبی،تخیلی

خلاصه:تو از چه نسلی هستی؟  از چند لبخند گذشته ای و چند اشک را به خون خریدهای تا کنون در اینجا قرار گرفته ای؟ تو به کدام مادر بزرگت رفته ای  یا آرزوی کدام پدر بزرگت را در سینه داری؟

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B1%DB%

نکته:

درخت خانوادگی این داستان برگرفته از تخیل نویسنده است و هیچ مدرک تاریخی ندارد

هدف:آشنایی  خوانندگان با چند شخصیت گمنام اما مهم

مقدمه:

💗به خوبی هایت  فکر می‌کنم 
و برگ های زرد
یکی یکی
شکوفه می‌شوند 
راستی
آنجا هم پاییز
این همه زیباست؟💗

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

بسم الله الرحمن الرحیم

پارت اول

حوا در باغ قدم می زد و فرشته ها پشت سرش. یکی از فرشته ها که مامور هدایت او بود به سمتی اشاره کرد.  

- او را می بینی؟

- شخصی است مانند من!

- دیگر از او چه می دانی؟

چند ثانیه خیره ماند و ادامه داد:

- او را احساس نزدیکی بسیار می کنم،  انگار از جنس من است.

- دیگر چه؟

دانستنی هایی در ذهن حوا به کار آمد.

- جسم من از پهلوی راست او برجا ماند.

-  خداوند شما دو را اشرف مخلوقات  نامیده است!  با یکدیگر بمانید و به خواست خدا فرزندان زیادی بیاورید.

حوا قدمی برداشت که فرشته گفت:

- به کجا می روی؟

- می خواهم خویشتن را به وی نشان دهم.

- قدمی نگذار که  تو  جوری آفریده شده ای که وی به سویت خواهد آمد. حال کمی میوه بخور.

چند میوه ای بر دست حوا آمد. کناری نشست و شروع به خوردن کرد.از آن طرف نگاه آدم به وی افتاد و دانست از بین تمامی فرشتگان اوست که آدمی را جذب خود می کند.   با صدم هایی آهسته به آن سمت رفت و در پشت زن قرار گرفت.

- درود بر تو ای حوا!

حوا به سویش بازگشت.

- درود بر تو ای آدمی! انگار تو نیز بنا بر فطرتت مرا شناخته ای!

آدم با فاصله از او نشست.

- میوه های بسیاری داری.

- تو نیز اگه می خواهی دعا کن تا به دستت بیاید.

- در اینجا هرچه بخواهم جز آن درخت ممنوعه برایم فراهم است اما کنون دوست دارم میوه را از دست تو بگیرم.

حوا نگاهش کرد اما ذات عشوه گرش اجازه نداد میوه را به این راهی به او دهد.

- خیر، نمی خواهم، میوه های خودم است!

آدم دستش را به سویش دست های حوا برد. هوا خود را عقب کشید.

- نخواهم داد!

شروع به دویدن در باغ های بهشت کرد و آدم نیز به دنبالش دوید. ناگاه ایستاد و دست به دعا برد.

- ای خداوندگار زمین و آسمان ها، مرا چیزی عطا کن تا عشوه این زن را به عشق تبدیل سازم.

از  مقابل پاهاش گل های زیبایی برخاستند و گفتند:

- ما را در دست بگیر و به او بده.

آدم گل ها رو برداشت و به سوی حوا رفت که با فاصله وی را می نگریست.

- این ها را از من بگیر و میوه ای با دستت بده.

(عاشقانه این پارت تخیلی)

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

پارت دو

(به سرعت حرکت می کنیم تا به دوران ایلامی می رسیم)

پادشاه ایلامی دست بر دور شانه های همسرش حلقه کرد.

- به راستی که  مجسمه سازی ما  نظیر ندارد.

ناپیرآسو به مجسمه خودش زل زد که به انتها رسیدت بود.

-  مرا از خود راضی کرده است! 

- لباس زیبایی نیز در تن کرده اید.

لبخندی به همسرش زد.

- نظیرش در مصر، بابل و آناتولی یافت نمی شد.

رو به  مجسمه ساز گفت:

- هر آنچه می گویم بر زیر آن هکاکی کن.

مجسمه ساز احترامی گذاشت و منتظر ماند. ناپیرآسو دوباره به  مجسمه خیره ماند. می دانست سنت  فاتحان جنگ این است سرزمین را با خاک یکسان کنند اما او  دوست می داشت مجسمه اش بماند تا  اگر هر آنچه کرده بود از یادها پاک شد  نام او پاک نشود.  این تندیس که با لایه‌ای از مس و طلا روی قالب برنزی ساخته شده بود، حدود صد و سی سانتی‌متر ارتفاع، هفتاد سانتی‌متر عرض و هزار و هفصد و پنجاه کیلوگرم وزن دارد.  روی دامن حاشیه‌دار این مجسمه، نام ملکه و خدایان بزرگ شوش به خط میخی عیلامی حک شده‌است. در دست چپ ملکه انگشتری وجود دارد که  حلقه عروسی او می‌باشد.

-    من ناپیرآسو همسر  اونتاش  ناپیریشا   هستم. هر کس که بخواهد مجسمهٔ مرا تصرف کند، هر کس که بخواهد آن را درهم بشکند، هر کس که این کتیبه را خراب کند یا نام مرا پاک کند، باشد که مورد غضب خدایان اینشوسیناک، نپ ایریشا و کیریریشا  قرار گیرد و نام و نسلش از میان برداشته شود.

پادشاه ایلامی خندید.

- مرا نیز  به وحشت واداشتید!

به سمتش بازگشت.

- پس از من بترسید!

شونه ش را بوسید.

- شما مرا اسیر خود کرده اید، ترس که اهمیتی ندارد!

- سرورم، بنظرتان این مجسمه تا چندین سال بعد می ماند؟

پادشاه  به مجسمه خیره شد و گفت:

- به شما قول می دهم تا انتهای  حکومت ایلامی ها بماند.

ناپیرآسو اعتراض کرد:

- کم است!

پادشاه خندید.

- بجای آنکه بگویید قدرت ایلامی پابرجا باشد می گویید کم است؟

خندید.

- پایدار باشد!

- پایدار باشی ملکه زیباو قدرتمند من!

سپس دستش را که حلقه ازدواج در آن برق می زد بالا آورد و بوسید.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت سه

آریایی ها به ایران هجوم آورده بودند و زن  درد زایمان را تحمل می کرد. همسرش.بر بالای سرش آمد و به چهره خیس از عرق وی خیره شد سپس نگاهش را به زنان که کمکش می کردند دوخت و در دل گفت (همانطور که جدت مجبور به فرار از دست آشور شد تا زنده بماند تو نیز باید فرار کنی.) روی خود را گرفت و می دانست که شاید نتواند فرزند خود را ببیند زیرا آریایی ها بر دیار آنان هجوم آورده بودند و  مردمان ایران توانایی مقابله با ارابه های آنان را نداشتند.  او می خواست از کشورش دفاع کند و  بیش از این جای درنگ نبود. قبل از آن به خواهرش گفته بود.

(او از نسل شاهزادگان ایلامی است برای همین شاید  آنها برای به قدرت نرسیدن او  از بین ببرنش پس به همراه فرزندش از  اینجا دورش کن و گمنام بزرگش ساز.)

از خانه بیرون رفت تا به دوستانش بپیوندد. هنگامی که داشت سوار مرکبش می شد صدایی خواهرش را شنید:

- فرزند دنیا آمد،   پسر است.

اشک به دیدگانش روی آورد اما  بازگشت و دیدار فرزند او را دلبسته می کرد پس سوار اسب شد و  دوستان خود را پشت سر گذاشت. او شجاعانه می جنگید و  از ارابه ها دوری می کرد.

همسرش اشک ریزان به سرنوشت خود می اندیشید و خواهر شوهرش اسباب او و دو فرزندش را جمع می کرد.

مرد سه مرد مادی را بر روی زمین انداخت و نگاهی به لشکر دوخت. آنچه آن ها را ترسانده بود ارابه های آریایی بود.

برادر شوهرش ارابه ای آورد و با کمک زنان همسر را سوار کردند.

فرزند اولش، دختر دو ساله اش خوشحال از گردش   پیش رو بر روی ارابه نشست و مادر در آغوشش کشید. 

- دخت بیچاره من!

مرد به سمت ارابه راند و با پرشی بلند خود را بر روی ارابه انداخت. سوار هنگامی که این صحنه را دید خود را وحشت زده عقب کشید. 

ارابه به راه افتاد و مردم روستا به بدرقه شون آمدند.

از هنگامی که مادر نسل خود را پنهان ساخت   دیگر نوه های  از نسل خود هیچ نمی دانستند. آریایی ها به قدرت رسیدند و آنان که خاندانی قبیله ای بودند در خانواده هایشان مردم ایران قبل از ورود آنها جایی نداشت.  تا اینکه یکی از زنان  آن خانواده همسر دوم یکی از مردان ماد  شد و نسلش از آنها ادامه یافت تا به یکی از زنان بزرگ تاریخ رسید. ملکه آرینیس همسر   ایشتوویگو.  مادر بزرگ مادری کوروش بزرگ.

روزی که آرینیس ازدواج کرد ، بزرگان  ایران هدایای بسیاری برای آنها آوردند در میان همه هدایا ، هدیه هارپاگ (یکی از اشراف زادگان ماد ) بیشتر از همه خود نمایی می کرد.
تاج طلایی با سه رشته زنجیر بسیار زیبا که دو رشته تا روی شانه ها و زنجیره سوم که در پشت سر بود تا روی زمین بلندا داشت .
آرینیس به همسرش گفت:

- حتما کسی که این هدیه را به ما داده بسیار شما را دوست می دارد .

ایشتوویگو خندید و گفت:

- پدرم هووخشتره همیشه به من هشدار می داد و می گفت : خائنین هدیه های بزرگتری برایت خواهند آورد .

آرینیس گفت:

- چطور می توانید دشمنی در دربار داشته باشید ؟!

همسرش دستی بر رشته طلایی تاج آرینیس کشید و گفت:

- در دربار بیشتر از بیرونش دشمن دارم ...

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت چهار

خون نسل در نسل هخامنشی را  در کاخ طی کرد تا بعد از حمله اسکندر نشانی از این خون در کاخ به چشم نخورد اما شاخه ای از آن که سر به روی شهر برداشته بود در زمان سلوکیان ادامه یافت تا به   ازدواج سرداری پارتی با دخترک حامل خون رسید. دختر به  چادرهای پارتی وارد شد و خونش را ادامه داد و از زمان اشکانیان گذراند و در ازدواجی به خاندان ساسانی رساند. و حال شاپور دوم همسری ساسانی داشت.

سیثیل هورا همسر دهمین شاهنشاه ساسانی بود و دیگر  نه او و نه مادر بزرگانش راجب نسلشان  علمی نداشتند. بزرگ ترین مشکل او  در کاخ   ایفرا هرمز مادر شاپور دوم بود.  او از دخالت مادر همسرش در سیاست شگفت و  از حمایت وی از یهودیان خوشنود نبود اما خودش علاقه زیادی به دخالت در سیاست نداشت.  در این شکل بنظر می آید نباید  اختلافی بین آنها باشد اما...

زمانی  روحانیون یهود نسبت به راوا بزرگ یهودی مشکوک شده بودند. راوا متمول بود و او را مؤاخذه می‌کردند که این همه پول را از کجا آورده‌است. تا اینکه یک روز خانه راوا را از طرف دربار تاراج کرده و اموال او را می‌برند و این عمل غیرمنتظره روحانیون یهود را در بی تقصیر بودن راوا قانع می‌کند.

راوا را به ربودن اموال خزانه سلطنتی متهم کرده، او را به زندان می‌اندازند. یهودیان از این واقعه سخت ناراحت شده و به آینده خود بیمناک می‌شوند. محققین بر این عقیده‌اند که شاپور تحت تأثیر کرتیر، رئیس موبدان زرتشتی قرار داشته و اگر مداخلات و شفاعت‌های ایفرا نبود، شاپور آزار و شکنجه فراوانی بر یهودیان وارد می‌آورد.

وی که زرتشتی متعصب بود از این واقع خوشنود نشد و این را نیز در رفتارش علنی ساخت. ملکه مادر خواست وی را سرجایش  بشاند اما همین کار برای  نزاع کافی بود.  راوا در کنار خدمت و وفاداری اش به ایفرا دیگر روحانیان یهودی را نیز به حمایت از وی جلب کرده  بود و روحانیون و  اشراف زرتشتی را بر ضد خود.  فرزند وی شاپور که بعدها با نام شاپور سوم لقب  می گیرد  به شجاعت پدر نبود و این از کودکی مشهود بود و بر چشم می آمد، این مادر را می ترساند مگر اینکه فرزندش بعد از پدر به قدرت نرسد و آنگاه سرنوشت او معلوم نبود.

- اگر او می خواهد با من بجنگد خوب بجنگد، او را شکست خواهم داد!

این سخنان را بر زبان می آورد  اما  خود بیشتر می دانست که دلش به دنبال آرامش است.  او کارهای همسرش برای آبادی خوزستان را دنبال می کرد.   وقتی نصیبین در حکم غرامت جنگی به ایرانیان تعلق گرفت، شاپور دوم مردمانی را از شهرهای استخر و سپاهان در آنجا اسکان داد. دیگر شهرهایی که بنای آن به او نسبت داده‌اند، عبارتند از: بزرگ شاپور در نزدیکی بغداد در ساحل غربی دجله، خوره‌شاپور (در فارسی میانه:ایران‌خوره شاپور) که همان شوش (کرخه) است، در این شهر آتشکده‌ای به نام سروش‌آذران (فارسی میانه: سروش‌آدوان) بنا کرد؛ پیروزشاپور (انبار)؛ شادروان‌شوشتر در خوزستان، بَوان در سپاهان، جُروان در سپاهان، که در آنجا آتشکده‌ای بنا کرد؛ و فرَشاپور یا فَرشاپور در سند.

- شهربانو دشمن توست و وی یهودی ها را در پشت سر دارد تو چه؟

پاسخ پدر را اینگونه می داد:

- من قلب سرورم را در  دست دارم!

نسل پاک بانوی ایلامی در زمان بنی امیه کنیز ماند، سپس پدری با خانواده اش  از عراق به ایران بازگشت و در دهکده ای  زمان گذراندن تا فرزندی به اسم بابک خرمدین  به دنیا آمد. فردی که در مقابل خلیفه عباسی ایستاد و خواست ایران را نجات دهد.

روز قبل از اعدام،خلیفه با بزرگان دربارش مشورت کرد که چگونه بابک را درشهر بگرداند و به مردم نشان بدهد تا همه بتوانند وی را ببینند.

بنا بر نظر یکی از درباریان قرار برآن شد که وی را سوار بر پیلی کرده در شهر بگردانند.

پیل را با حنا رنگ کردند و نقش و نگار برآن زدند؛ و بابک را در رختی زنانه و بسیارزننده و تحقیرکننده برآن نشاندند و درشهر به گردش درآوردند.

پس ازآن مراسم اعدام بابک با سروصدای بسیار زیاد با حضور شخص خلیفه برفراز سکوی مخصوصی که برای این کار دربیرون شهر تهیه شده بود، برگزار شد.

برای آنکه همه‌ی مردم بشنوند ....

که اکنون دژخیم به بابک نزدیک میشود و دقایقی دیگر بابک اعدام خواهد شد، چندین جارچی در اطراف و اکناف با صدای بلند بانگ میزدند نَوَد نَوَد این اسمِ دژخیم بود و همه اورا میشناختند .
ابن الجوزی مینویسد که وقتی بابک را برای اعدام بردند خلیفه درکنارش نشست و به او گفت: تو که اینهمه استواری نشان میدادی اکنون خواهیم دید که طاقتت دربرابر مرگ چند است!

بابک گفت: خواهید دید.

چون یک دست بابک را به شمشیر زدند، بابک با خونی که از بازویش فوران میکرد صورتش را رنگین کرد. خلیفه ازاوپرسید: چرا چنین کردی؟ بابک گفت: وقتی دستهایم را قطع کنند خونهای بدنم خارج میشود و چهره‌ام زرد میشود، و تو خواهی پنداشت که رنگ رویم از ترسِ مرگ زرد شده است.. چهره‌ام را خونین کردم تا زردیش دیده نشود .

به این ترتیب دستها و پاهای بابک را بریدند . چون بابک برزمین درغلتید، خلیفه دستور داد شکمش را بدرد... پس از ساعاتی که این حالت بربابک گذشت، دستور داد سرش را از تن جدا کند.
پس ازآن چوبه‌ی داری در میدان شهر سامرا افراشتند و لاشه‌ی بابک را بردار زدند، و سرش را خلیفه به خراسان فرستاد .

آخرین گفتار بابک چنین بوده است :
تو ای معتصم خیال مکن که با کشتن من فریاد استقلال طلبی ایرانیان را خاموش خواهی کرد من لرزه ای بر ارکان حکومت عرب انداخته ام که دیر یا زود آن را سرنگون خواهد نمود ..
آخرین گفتار بابک چنین بوده است :
تو ای معتصم خیال مکن که با کشتن من فریاد استقلال طلبی ایرانیان را خاموش خواهی کرد من لرزه ای بر ارکان حکومت عرب انداخته ام که دیر یا زود آن را سرنگون خواهد نمود ..

تو اکنون که مرا تکه تکه میکنی هزاران بابک در شمال و شرق و غرب ایران ظهور خواهد کرد و قدرت پوشالی شما پاسداران جهل و ستم را از میان بر خواهد داشت !

این را بدان که ایرانی هرگز زیر بار زور و ستم نخواهد رفت و سلطه بیگانگان را تحمل نخواهد کرد من درسی به جوانان ایران داده ام که هرگز آنرا فراموش نخواهند کرد .

من مردانگی و درس مبارزه را به جوانان ایران آموختم و هم اکنون که جلاد تو شمشیرش را برای بریدن دست و پاهای من تیز میکند صدها ایرانی با خون بجوش آمده آماده طغیان هستند مازیار هنوز مبارزه میکند و صدها بابک و مازیار دیگر آماده اند تا مردانه برخیزند و میهن گرامی را از دست متجاوزان و یوغ اعراب بدوی و مردم فریب برهانند .

اما تو ای افشین . . . در انتظار
و بدینسان نخست دست چپ بابک بریده شد و سپس دست راست او و بعد پاهایش و در نهایت دو خنجر در میان دنده هایش فرو رفت و آخرین سخنی که بابک با فریادی بلند بر زبان آورد این بود :
" پاینده ایران "

روز اعدام بابک خرمدین و تکه تکه کردن بدنش در تاریخ 2 صفر سال 223 هجری قمری انجام گرفت که مسعودی در کتاب مشهور مروج الذهب این تاریخ را برای ایرانیان بسیار مهم دانسته است اعدام بابک چنان واقعه‌ی مهمی تلقی شد که محل اعدامش تا چند قرن دیگر بنام خشبه‌ی بابک یعنی چوبه‌ی دار بابک در شهرِ سامرا که در زمان اعدام بابک پایتخت دولت عباسی بود شهرت همگانی داشت و یکی از نقاط مهم و دیدنی شهر تلقی میشد

برادر بابک یعنی آذین را نیز خلیفه به بغداد فرستاد و به نایبش در بغداد دستور نوشت که اورا مثل بابک اعدام کند.

طبری مینویسد که وقتی دژخیمْ دستها و پاهای برادر بابک را می‌بُرید، او نه واکنشی از خودش بروز میداد و نه فریادی برمی‌آورد. جسد این مرد را نیز در بغداد بردار کردند.

معتصم خلیفه عباسی، چنانکه نظام الملک در سیاست نامه خود می نویسد به شکرانه آنکه سه سردار مبارز ایرانی، بابک ، مازیار وافشین رو که هر سه آنها به حیله اسیر شده بودند به دار آویخته بود،مجلس ضیافتی ترتیب داده بود که در طول آن 3 بار پیاپی مجلس را ترک گفت و هربار ساعتی بعد برمی گشت.

در بار سوم در پاسخ حاضران که جویای علت این غیبت ها شده بودند فاش کرد که در هر بار به یکی از دختران پدر کشته این سه سردار تجاوز کرده است، و حاضران با او از این بابت به نماز ایستادند و خداوند را شکر گفتند. (تولدی دیگر-شجاع الدین شفا).

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت پنج

نسل ادامه پیدا کرد تا به  ورود مغول ها رسید و رفت تا به پادشاه خاتون رسید. 

وی دختر  قطب الدین محمد کرمانی    سومین حکمران از سلسلهٔ قراختائیان کرمان  بود.

دلاورانه در راه جهانداری قدم نهاده و مدتی حکومت ولایت کرمان رده به زیور کمالات آراسته و اهل کمال را رعایت می‌کرده. 

قطب‌الدین، لباس مردانه بر تن او مى‏ كرد و وى را سلطان حسن شاه مى‏ نامید. درباره علت این كار گفته شده كه چون پادشاهان مغول عادت داشتند دختران زیبا را از گوشه و كنار جمع نموده و به دربار خود مى‏ آوردند و پس از مدتی آنها را به امرا و غلامان خویش مى‏ بخشیدند، از اینرو پدرش اینکار را کرد تا از او محافظت کند.

ازدواج با غيرمسلمان اگرچه مخالف قوانين اسلامی بود، ولي به جهت منافع ظاهري دولت پذيرفته و اوضاع شهر كرمان تثبيت گرديد، عروس‌ را با جهيزيه مفصل‌ به‌ دربار وی فرستاد. وجاهت‌ و كياست‌ پادشاه‌ خاتون‌، باعث شد كه‌ اباقا او را در جايگاه‌ مادر خود ييسونجين‌ خاتون‌ نشاند و اقامت‌ چندين‌ ساله او در اردوگاه به‌ عنوان‌ نديمه‌ و مأمور تزيين‌ چادر مادرشوهر، مقام‌ و شأن‌ خاصی به‌ وی داد، به‌ طوري‌ كه‌ پس‌ از فوت ييسونجين‌ (۶۷۰) اردوگاه او به‌ پادشاه‌ خاتون‌ واگذار گرديد، ۱۵ سال از ازدواج می‌گذشت که آباقاخان فوت کرد.

بعد از مرگ ارغون خان، گیخاتو پادشاه شد و به ایران آمد و پادشاه‌ خاتون با اجازه همسرش حكومت كرمان را در دست گرفت تا انتقام مادرش را از برادرناتنی اش جلال‌الدین سیورغاتمیش بگیرد. پس از ورود به كرمان، برادرش را به زندان انداخت اما پس از مدتی زن برادرش، كردوچین و دخترش شاه عالم او را نجات دادند.

سیورغاتمیش به عنوان عرض حال به دربار گیخاتو رفت ولى پادشاه خاتون مأمورانى در طلب وى فرستاد و او را به كرمان آوردند و سپس به فرمان پادشاه خاتون به قتل رسید (۶۹۲ ق). دو سال بعد گیخاتو درگذشت و بایدو، داماد سیورغاتمیش و همسر شاه عالم جانشین او شد.

كردوچین براى گرفتن انتقام همسرش، حكومت كرمان را از دامادش گرفت. پادشاه خاتون با بزرگان شهر مشورت كرد. برخى نظر دادند كه وى و همراهانش راه خراسان پیش گرفته و به غازان خان پناه آورند ولى برخى دیگر او را به ماندن در كرمان و تحصن در قلعه توصیه كردند.

چند روز بعد لشكر كردوچین به حومه‏ى كرمان رسید. چند روزى به جنگ و جدال گذشت ولى اكثر امرا و بزرگان به نزد كردوچین رفتند. كردوچین به شهر وارد شد. به دستور او پادشاه خاتون را با اهانت و خوارى از قلعه فرود آوردند. و زندانى كردند و اموال وى و امرا و اعیانى كه دستگیر شده بودند به غارت رفت.

پس به اشاره كردوچین پادشاه خاتون را به قتل رساندند. او را در دهى به نام مسكین، در نزدیك كرمان دفن كردند. پس از آنكه سلطان مظفر الدین محمدشاه (برادرزاده پادشاه خاتون) به حكومت كرمان رسید دستور داد تا جنازه او را با تشریفات تمام به شهر آوردند و عزادارى رسمى برپا شد و در مدرسه مادرش تركان خاتون، گنبد سبز    دفن كردند.

يکی از شعرهای معروف او چنين است:

من آن زنم که همه کار من نکوکاری است/ به زيرمقنعه من بسی کله­داری است

درون پرده عصمت که تکیه‌گاه من است/ مسافران صبا را گذر به دشواری است

نه هر زني به دو گز مقنعه است کدبانو/ نه هر سری به کلاهی سزای سرداری است

به هر که مقنعه­ بخشم از سرم گويد/ چه جای مقنعه تاج هزار ديناری است

من آن شهم ز نژاد شهان الغ سلطان/ ز ما برند اگر در جهان جهان­داری است

(منبع ویکی پدیا)

نسل  پادشاه گذشت تا  به دوران صفویان رسید.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

بیگم همسر و ملکه شاه اسماعیل به همراه هوویش بهروزه اسیر عثمانیان شده بودند.   سربازان عثمانی نسبت به او بیشتر از بهروزه کینه داشتند زیرا بهروزه را توانایی مبارزه نبود و فقط  به عنوان دلدار همسرش آمده بود اما بیگم زنی شمشیر زن و شجاع که بسیاری از عثمانیان را به خاک و خون کشیده بود. هر دو زن  ترس را از چهره دور کرده تا دشمن شاد نشوند. سربازان با تعجب شجاعت آنان را می نگریستند.  به دستور فرمانده عثمانی دو زن را از یک دیگر جدا باید کرد پس   نگهبانی بیگم را  به سوی خیمه ای دیگر می برد.  

- می خواهم با فرمانده و بزرگ منصبت سخن بگویم.

- نمی شود خاتون!

- تو که هستی که بگویی نمی شود؟ برو به اربابت بگو.

نگهبان دید که وی راست می گوید پس ناچار به خیمه بزرگ منصب دولتی رفت و آنچه را که بیگم خواستار بود گفت. او که انتظار التماس یا اعتراف را داشت به امید آنکه در مقابل سلیم اول بزرگ شود بیگم را خواست. هنگامی که زن را با آن صورت نسبتا روشن، چشم های جسور مشکی و موهای لخت مشکی که از زیر شال بیرون زده بود با آن زره چرم نظامی دید  ناخودآگاه متوجه شد فکرش اشتباه است اما به روی خود نیاورد.

- از من چه می خواهی؟

ناگهان بیگم قسمتی  از شال خود را کنار زد.  برق گشواره هایش زودتر از هر چیز دیگری حواس مرد را به خود اختصاص داد.  

- می دانم مرد ثروتمندی هستی اما این گوشواره ها  جواهراتی هستند که تو در خواب نیز نمی بینی،  یک ثروت انبوه!  این ها ارزشمندترین جواهرات من هستند.  

- تو  چه می خواهی بگویی؟

- این ها را بگیر و مرا رها کن!

حال هر دو تردید و اضطرابی عجیب در دلشان  ره آمد.

- من به سلطانمان خیانت نخواهم کرد.

- مگر این زن چه  با شما کرده است یا آزاد شود چه می کند؟

- اگر بفهمد مرا خواهد کشت!

بیگم فهمید که وی نرم شده است.

-  هیچگاه نخواهد فهمید!

فرمانده بسیار اندیشید بعد گفت:

- باشد، تو را رها خواهم کرد.

بیگم خوشحال شد اما به روی خود نیاورد.  فرمانده برخاست.

- خود باید تو را تا جایی ببرم تا بتوانی بگریزی.

سپس بیرون رفت و به نگهبانی که بیگم را آورده بود گفت:

- می توانی بروی.

 چند سکه به وی داد تا   شتری را که دیده ندیده بگیرد سپس تلاش کرد تا همه از چادرش دور باشند و حال هر دو باهم از کنار اردوگاه رد شده و  به  میان درختان پناه بردند. فرمانده با استرس گفت:

- از این راه برو به سپاه جوزف (شاه اسماعیل)  خواهی رسید. حال آن گوشواره ها را به من بده.

بیگم با نیشخند نگاهش کرد و در حرکتی ناگهانی شمشیر خود فرمانده را کشید و گردنش را زد. سر بر روی زمین افتاد و غلت زنان از تپه پایین افتاد و خون هم بر روی صورت بیگم پاشید. بدن چند لحظه مانند زنده ای ایستاده سپس دو زانو بر روی زمین افتاد و در آخر بر زمین افتاد. هنوز نیشخند بر لب بیگم بود.

- در تاریخ بماند تا به زنان ایرانی نزدیک نشوید.

و بازگشت تا به آغوش شاه عزیزش برود.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

نسل بیگم انقدر ادامه یافت  که در زمان افشاری کمتر کسی می دانستند خاندان از خاندان اسماعیل صفویی هستند و در دوران زندیه هیچ فردی نمی دانست و کم کن در دوران قاجار خود خانواده نیز فراموش کردند تا دوباره  فردی از آنان افتخار آفرین شد. 

ملا حسین بزرگ،   زحمت کش و با همت بود که ضمن پرداختن به فعالیتهای زراعی در ناحیه عقدا از توابع اردکان استان یزد و تامین معاش   از راه تلاش، به امور شرعی و رفع مسایل و مشکلات اجتماعی مردم می‌پرداخت. وی در مناسبتهای مذهبی و برای    مردم عقدا را از مواعظ نیکوی خویش بهره‌مند می‌ساخت. در ضمن مقدمات ادبیات عرب و برخی مبانی  علوم شرعی   را به علاقه مندان آموزش می‌داد.

پسرش میرزا رضا در کرمان ضمن کسب علوم حوزوی و فراگرفتن  دانش طب    در مزرعه   به کمک   پدر می‌شتافت، اما حوادثی روی داد که مسیر زندگی او را دچار دگرگونی نمود. حاکم   کرمان محمد اسماعیل خان وکیل الملک زمین کشاورزی موروثی او را به زور از وی گرفت و به شخصی به نام ابو جعفر داد. اجحاف حاکم به مردم به حدی بود که بسیاری از مردم از املاک و امکانات خود صرف نظر کرده بودند.

میرزا رضا هم با اندکی سرمایه به یزد مهاجرت کرد و تحصیلات علوم دینی را در این شهر پی‌گرفت. وقتی در یزد هم آثار استبداد   را دید، به  تهران   رفت و یک سال   و اندی در ظاهر برای امرار معاش و در اصل برای پی‌بردن به روابط علمای تهران و ایجاد ارتباط با مبارزان و مخالفان رژیم استبدادی به دست فروشی روی آورد. او مدتی در دستگاه حاج محمد حسن امین الضرب به خدمت مشغول شد و چون این بازرگان خوش آوازه به هوش   و ذکاوت میرزا رضا پی‌برد، وی را به شهرستان بم  اعزام    نمود تا به املاکش که در دست سید عبدالرحیم معین التجار اصفهانی ساکن کرمان بود، رسیدگی کند.

سالها بعد میرزا رضا در تهران به شال فروشی روی آورد، این تلاش موجب گردید با شال بافان محروم کرمان در ارتباط باشد و ضمن گذران زندگی و کسب معاش، اثری اجتماعی و سیاسی هم بگذارد، زیرا با بقچه‌ای از شال و برک و لوازم خرده ریز دیگر، به مجلس بزرگان تهران می‌رفت و در مذاکرات و مجالس مهم اشخاص تاثیرگذار، شرکت می‌نمود و  تمام تلاشش را کرد    متوجه تصمیم گیری‌های این گونه محافل باشد.

همین کار به ظاهر ساده او را به اوضاع و احوال سیاسی و اجتماعی ایران آگاه ساخت و در هر کجا مجلس عمومی یا نیمه عمومی بود، با بقچه کالای خود که بهترین جواز ورود به آن بود، حاضر می‌گردید.   این رفت و آمدها به منزله کلاس درس سیاست و فرهنگ برای میرزا رضا به شمار می‌آمد. این روند از یک فروشنده دوره گرد شخصیتی سیاسی ساخت که برای دستگاه استبداد   و حتی نقشه‌های استعمار   یک تهدید مهم محسوب می‌گردید و این نکته‌ای است که ژنرال کازاکوفسکی، افسر روسی مامور حفظ تهران و رئیس گارد شاهی بدان اعتراف نموده است.

میرزا رضا برای آگاهی از اوضاع سیاسی تهران و به منظور تقیه    به دست فروشی روی آورد و کالاهایی را به کامران میرزا نایب السلطنه  فرزند   ناصر الدین شاه فروخت. این رجل سیاسی از پرداخت بهای اجناس خودداری می‌کرد، تا اینکه روزی میرزا رضا به دیوان خانه نایب السلطنه رفت و نزد وزیران و درباریان زبان به شکوه گشود و گفت:

- متجاوز از دو سال   است از شاهزاده طلبکارم، اما وی پولم را نمی‌دهد.

او مدرک ادعای خود را نیز به همه نشان داد. نایب السلطنه که خود برای رسیدگی به مشکلات در آن مکان جلوس نموده بود، از این صراحت گویی میرزا رضا به شدت شرمسار گردید و به کارگزارانش دستور داد طلب میرزا را پرداخت کنند اما مخفیانه به انان سپرد هنگام تحویل هر یک تومان، یک پس گردنی به وی بزنند. میرزا به منظور دریافت طلب خویش به چنین رنج و زحمتی رضایت داد. 

سالها بعد  ز بیده خانم گروسی از همسران ناصر الدین شاه بود که زیرکی ویژه‌ای داشت و چنان اعتماد   شاه را جلب کرد که کلید خزانه شاهی را به او سپرد و وی را امینه اقدس نامید. خواهر زن میرزا رضا به نام میرزا خانم در دستگاه این  زن   نفوذ کرده و منشی او بود، به واسطه این زن، امین اقدس نامه‌ای برای امین الضرب نوشت و در آن خاطر نشان ساخت.

((میرزا رضا انسان باکفایتی است، از او مراقبت    نمائید، کارهای مهم به او محول نمائید، من هم کمک  می‌کنم کارش معوق نماند و به هر نحو ممکن همراهی می‌کنم، قبض مستمری او را که از کرمان دارد چون معطل است دریافت نموده و وجه نقد به وی بپردازید.))

درباره وی  حاج سیاح محلاتی می‌گوید:

((میرزا رضا ارادات  عجیبی به سید جمال (اید آبادی) داشت و گاهی که مشاهده می‌کرد من با آقا مشغول بحث هستم، ناراحت   می‌شد و در خلوت غضب آلود با من عتاب می‌کرد که چرا با آقا این گونه حرف می‌زنی.))

میرزا رضا را نزد نایب السلطنه می‌برند. آن جا هم   خطاب   به وی می‌گوید:

«مردم از پدرت  نفرت  دارند، به قتل رسانیدن میرزا تقی خان امیرکبیر، کشتن آن سربازهای بی گناه که صرفا در مسیر حرکت کالسکه شاه برای مطالبه حقوقشان گرد آمدند، خرجهای بی جا، بزرگ کردن آدم پست و حقیر، رفتن به فرنگستان و فروختن کشور به بیگانگان، ظلم‌های زیاد شاه و اطرافیان و حاکمان ولایت‌ها به مردم و آن رفتار بدش با سید جمال و دیگر جنایات بالاخره مکافات دارد و دل مردم را از او برگردانیده و روزی قیام می‌کنند و بساط ستم را سرنگون می‌سازند.»

صحبتها میرزا رضا را روانه حبسهای پی درپی و شکنجه‌گاههای فراوان کرد.

بیشتر از این راجب قاتل ناصر الدین شاه نمی گوییم.

ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

فرد بعدی و آخرین نواده  مردی است که شجاعت و ایمان نسلش را به دنبال دارد.

بسیجی پاسدار امیر سیاوشی،   تکاور نیروی دریایی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی،   مهربان، شوخ طبع، صبور، خنده رو، ماخوذ به حیا، فداکار، مسولیت پذیر، مشتاق در انجام کار خیر، صادق و بی ریا

علایق فعالیت ورزشی، مسافرت، حضور در هییت های مذهبی، علمداری حضرت ابولفضل العباس «ع»، دایر کردن چای خانه اباعبدالله الحسین «ع» در دهه ی اول محرم

قسمتی از وصیت نامه،    برای تشیع جنازه ام خواهش می کنم همه با چادر باشند. اگر جا برای من بود جسدم را در جوار امام زاده علی اکبر خاک کنید چون خانواده ام و همسر عزیزم هر روز به دیدارم بیایند.

از 2_3 ماه مانده به محرم روزشماری میکرد برای نــــوکری ابا عبدالله الحسین. با شوق خاصی برنـامه ریزی میکرد.
هر سال تو میدان امام زاده علی اکبر، جایی که اکنون مزار مطهرش در آنجاست، چای خانه راه اندازی میکرد.
خرید ملزومات و وسائل چای خانه رو  با وسـواس و سلیــــقه خاصی خریداری میکرد. تمامی رو هم از بهترین ها .
معتقد بود برای اهل بیـــــت نباید کـــــم گذاشت،
تا زمانی که اونها دستت رو با بزرگواری میگیرند تو هم شرمنده نباشی که چرا میتونستی و بیشتر انجام ندادی.
خادم امام زاده و هییت بود . ولی همیشه جلوی در هیئت می ایستاد.
معتقد بود دربانی این خاندان بهتره و خاکـی بودن برای ائمه لطف بیشتری دارد.
میگفت هر چی کوچکتر باشی برای امام حسین (ع) بیشتر نگاهت میکند.

زندگی نامه
شهید امیر سیاوشی شاه عنایتی دو سال با همسرش ریحانه قرقانی عقد کرده بودند عشق و علاقه بین این دو آن قدر زیاد بود که همه
آرزوها و برنامه‌های چند سال آینده زندگی شان را با هم چیده بودند. قرار بود اگر پسردار شدند اسمش محمدطاها باشد و دخترشان را نازنین زهرا بگذارند.
امیر مثل خیلی از تازه دامادها عاشق زن و زندگی‌اش بود اما درست در زمانی که می‌خواستند زندگی مشترکشان را زیر یک سقف آغاز کنند، همه داشته‌های دنیایی را رها کرد و در اعزام به سوریه شهید شد. آنچه در پی می‌آید.

همسرش می گوید:  من انتخاب خود شهید بودم. در محله من را دیده و پسندیده بود. هر دو ساکن محله چیذر بودیم. یک محله سنتی و مذهبی. این محله از قبل انقلاب هم همین طور بود. مردمش زمان انقلاب، انقلابی بودند و زمان جنگ هم رزمنده. امیرم متولد پونزده خرداد سال هزار و سیصد و شست و هفت ، به قول خودش روز قیام خونین مردم علیه طاغوت به دنیا آمده بود. همسرم بعد از سه سال تحقیق پیشنهاد ازدواجش را با خانواده من مطرح کرد.

برای امیر وقت هایی که می خواست با ریحانه این طرف و آن طرف برود و انجام کارهای شخصی، ماشین کمک حال بود، اما وقتی محرم نزدیک شد و فهمید هیئت محل شان علم ندارد بدون شک و دودلی ماشینش را فروخت و برای هیئت علم خرید.

همسرش می گفت:

اولین خصوصیتی که از همسرم در ذهنم تداعی می‌شود شرم و حیای خاص و ویژه‌ای بود که در رفتار و گفتار ایشان مشهود بود و همیشه با نگاه عمیق به چشمان ایشان دقیقاً همان گنجی که شاید هر کسی نمی‌توانست ببیند دیده می‌شد، شرمی که زمان راز و نیاز با خدا، سر نمازهای دونفره‌مان در مقابل معبود داشت.

 شرمی که زمان درد و دل دونفره‌مان، آن هنگام که صبر یک‌ساله وی برای رسیدن ماه محرم به پایان می‌رسید و تکاپوی ایشان برای نوکری امام‌حسین(ع) شروع می‌شد در صورتش موج می‌زد. می‌گفت می‌ترسم حال که امام‌حسین(ع) باز هم مجال نوکری به من داده است برای چایخانه و علم حضرت ابوالفضل(ع) کم بگذارم و شرمنده امام‌حسین(ع) بشوم.

زمانی که وصیت‌نامه شهید که دقیقاً لحظاتی قبل از شروع عملیات، روی یک تکه کاغذ از جعبه فشنگ نوشته شده بود به دست ما رسید، یک بند از وصیت این بود: اگر جا برای من حقیر بود، مرا در جوار امام‌زاده علی‌اکبر(ع) به خاک بسپارید تا هر روز پدر و مادر و همسر عزیزم به دیدارم بیایند و از حاج محمود کریمی خواستند مداحی مراسمشان را به عهده بگیرند. شهید در ماه محرم، زمان حیات جسمانی خود، میاندار هیئت رایه‌العباس بود.

ریحانه نامه همسر را در لیست اعزام به سوریه دیده بود و اضطراب گرفته بود. امیر بهش گفت که فقط مسئول آموزش نیروهاست اما دلنگرونی ریحانه تمومی نداشت تا جایی که امیر مجبور شد صدای یکی از جلسات خودشون رو ضبط کنه  تا ریحانه باور کنه.

همسرش می گه:

شغل امير طوري بود كه به عنوان گارد حفاظتي كشتي‌ها به مأموريت‌هاي برون مرزي مي‌رفت. هميشه احتمال شهادتش بود اما هيچ وقت از شهيد شدن با من حرفي نمي‌زد اما چند ماه آخر گاهي حرف‌هايي مي‌زد كه هميشه با واكنش، اشك و اعتراض من روبه‌رو مي‌شد. چند باري كه گفت دوست دارد شهيد شود من دلخور مي‌شدم و مي‌گفتم حق نداري زودتر از من بروي.
 
وقتي بي‌تابي من را مي‌ديد، مي‌گفت:
- بسيار خب! شهادت لياقت مي‌خواهد، پس خودت را ناراحت نكن.
سرش را خم مي‌كرد و مي‌گفت:
- اصلاً با هم شهيد مي‌شويم
و مي‌خنديد. من خيلي به امير وابسته بودم و هميشه از اين دوري كه شرايط كارش ايجاب مي‌كرد، ناراحت بودم. حتي زماني كه داخل خاك خودمان به مأموريت مي‌رفت امكان نداشت دو ساعت از هم بي‌خبر باشيم. هميشه يا زنگ مي‌زد يا پيام مي‌داد كه حالش خوب است و نگرانش نباشم.
ویرایش شده توسط ملیکا ملازاده
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • ناظر رمان

داستان را در  ۲۴، ۷، ۱۴۰۰ در انجمن نودهشتیا به پایان می رسونم

یکی به جرم تفاوت، تنهاست...

یکی به جرم تنهایی متفاوت...

داستان رو با رمز   حضرت حلیمه به پایان می رسونم

یا حلیمه

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 7 ماه بعد...
  • ناظر رمان

دیگر آثار

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...