رفتن به مطلب

رمان گردنبد شیطان | die کاربر انجمن نودهشتیا


Die
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

به نام خدا

نام رمان:گردنبند شیطان

نویسنده:die

ژانر:تخیلی،ترسناک

خلاصه:در یک شب، زندگی آریا با یک کمک بهم می ریزد و اتفاقات عجیبی برایش رخ می دهد اما او سعی می کند با قضایا کنار بیاید ولی..

 

قبل از شروع رمان می خواستم چندتا توضیح بدم این رمان کاملا ساخت ذهن منه اما یکی از شخصیت ها واقعیه که بعدا بهتون اعلام می‌کنم امیدوارم که از رمان لذت ببرین!

 

 

ویرایش شده توسط مدیر راهنما
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت1

هر وسیله ای که برای مدرسه نیاز بود رو جمع کردم.دیشب تا ساعت سه شب داشتم چت می کردم و الان بدجور خوابم میومد ،بخاطر همین اونقدر اعصابم خورد بود که هر چی دم دستم می رسید رو تا ته کیف بدبخت جا می دادم. بعد از 1 ساعت داشتم دنبال کتاب شیمی میگشتم که بلاخره زیر تخت کوفتی پیداش کردم ...از اتاقم خارج شدم و بی توجه به نگاهای سنگین مامان و عمو از خونه زدم بیرون!

 

واقعا حوصله ی هیچکاری رو نداشتم ! حتی حوصله ی خودم رو!

 

۱۰ سالم بود که بابام توی راه با ماشینی تصادف کرد و فوت کرد... بعد از فوت بابا افسردگی شدید گرفتم من موندم و مامانم و داداش کوچیکتر از خودم. هنوز چهلم بابا تموم نشده بود که مادرم تصمیم گرفت بره با عمو ازدواج کنه!

 

البته تصمیم مادربزرگ پدربزرگ بود، اون زمان خوب یادم بود چه دعواهایی با مامانم کردم چه شبایی ک عین منگولا مینشستم و میگفتم عمرا برم شام و ناهار و زهرمار کوفت کنم اما بعد فهمیدم هیچکی براش مهم نیست، همه بیشتر به فکر خودشونن!

 

_آریا !وایسا با توام میمون!

 

یکدفعه ایستادم...فکر کردم خیالاتی شدم... همین که قدم اولم رو گذاشتم دوباره صدای یک شخصی از پشت سرم شنید شد:

 

_هوی.. بزار منم بیام...

 

صدا برام خیلی آشنا بود..آروم چرخیدم و نگاهم به ساشا افتاد...

 

عجب رفیقی هستم من! ساشای بیچاره ،دیشب بهم گفته بود که صبح بهش زنگ بزنم امروز رو عین دوتا ادم باهم بریم مدرسه، اما من به کلی یادم رفته بود! اصلا گاهی به این نتیجه میرسم شاید خودم رو یه زمانی یادم بره!:/

 

ساشا همینکه رسید زانوهاش رو گرفت و نفس عمیقی کشید ،صاف ایستاد و گفت:

 

 

_ پاکت بی مغز..سه ساعت دارم داد میزنم اسمتو ...گفتم کَر شد رف!

 

با دیدن صورت عصیبیش، یهویی خندم گرفت و عین خر شروع کردم به خندیدن

 

ساشا_(با عصبانیت)مرض..!.. اسکل چرا بهم زنگ نزدی..دیشب اون عمم بود بهت می گفت صبح به من زنگ بزن!جنابالی الان اومده، ایستاده پیش من هی میخنده!

 

جلوی خندم رو گرفتم وگفتم:

 

_توی راه برات تعریف میکنم...!

 

همینکه راه افتادیم ساشا با کنجکاوی گفت:

 

_دِ..بگو دیگه!

 

با نیشخند گفتم:

 

_داشتم با سپیده میحرفیدم!

با شیطنت شونشو بهم کوبید ک گفت:

_عه!چ میگفتین حالا

 

سرم رو تکون دادم و گفتم:

_هیچی!

ساشا پوکر فیس نگام کرد و گفت:

 

_شکر نخور! با این قیافت معلومه سپیده خانم یه چی گفته که اینقدر خل میزنی!

بی توجه به حرف هاش سری تکون دادم و به فکر فرو رفتم...

ویرایش شده توسط Die
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...