رفتن به مطلب

رمان نِپِنته| Heart کاربر انجمن نودهشتادیا


Heart
 اشتراک گذاری

پیام توسط مدیر انتقال افزوده شد,

سطح قلم: C

ارسال های توصیه شده

نام رمان: نپنته

(نپنته: در زبان رومی، به شخصی که بتونه با حضورش‌ غم‌ها و ناراحتی‌هاتون رو از بین ببره به نپنته شناخته میشه! حتی روایت میشه که نپنته یک داروست‌ و به معنای غم‌زدایی هم هست_nepenthe)

نام نویسنده: Heart 

ژانر: اجتماعی، تراژدی، عاشقانه

خلاصه: رازی در سینه دارم! گفتنش، برای خودم خالی از لطف نیست؛ روحم با فاش کردنش آرام می‌شود! 

برای خدایم ناشکری به حساب می‌آید، یحتمل که محزون خواهد شد؛ برای بنده‌اش تعجب به ارمغان می‌آورد، در گمانم است که خشمگین خواهد شد!

خداوندم! در این ميان برای خوشنودی‌ات رازم را در گلویم، در بین تار- تار سخنان گریسته‌ و نالانم دفن می‌کنم؛ تو نیز کمک کن، بندگانت‌ کالبدم را دفن کنند و فرشته‌ات روحم را به یغما ببرد...

مقدمه: عدالت را اولین مرتبه کسی بر زبان آورد که نامش را خدا می‌دانیم. عدالت را زمانی دانستیم، که دیگر سخاوتی نبود!  گذشت و ببخشی‌ که از یاد مردمان بر هم گره خورده، رفته بودند.

گویی که اشتباه می‌کنیم. عدالت آن نبود که دانستیم! آن دانست که نور را آفرید. حال، تنها زمان را نمی‌دانم؛ چرا که زمان عدالت را نیاورد و ما نیز بدون عدالت، زندگی را گذراندیم...!

 

صفحه ی نقد:)

ویراستار: @ SgOly

ناظر: @ Crazy purple
دوست جونم: @ ماهی
ویرایش شده توسط Heart
SgOly✒
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به‌نام‌اسپانسر‌آرزو‌هایم!

•پارت اول•

مردک احمق!، این چندمین مرتبه بود که با اتومبیل بد صدایش‌ در کوچه حرکت می‌کرد!

ظاهرا به دنبال جایی بود!، تا اواسط کوچه رانندگی می‌کرد و زمانی که متوجه میشد کوچه، همان کوی قبلی‌ست، از آن خارج می‌شد.

چطور شباهت را حس نمی‌کرد! قصدی داشت؟ مریض احوال بود؟

در این محله، کوچه ها تفاوت زیادی داشتند، تنها وجه شباهت آن‌ها، به فقری بود که در هر کوچه عربده می‌کشید و بیچارگی‌ای که زبانه‌هایش ساکنان را روز به روز افسرده‌تر از روز قبل می‌ساخت.

به راستی چه شباهت دیگری باهم داشتند؟

کودکان ژنده پوش در حال گل‌کوچک بازی کردن؟

زنان از خدا به دوری که روز خود را با غیبت شب‌ می‌کردند؟

یا مردان ناپاکی که چشم بر زنان میدوختند؟‌

همه‌ی انها؟ حقیقت همین بود! تمام موارد در فقر و بیکاری جای می‌گرفت که ذکر شد!

در کوچه‌ی تاریکی، که لامپ های آفتابیِ نیم‌سوخته، راه جلو را نشان می‌دهند، دیوار های کاه‌گلی، بی‌رحمانه، آینده‌ی طفلان‌ را به یغما می‌بردند‌ و جمله‌ی 《لعنت به پدر و مادر کسی که در این مکان اشغال بریزد》آذین درب های زنگ زده‌ست، قدم برداشتن زیباست؟ شاید باشد! 

به خانه‌ای رسید، خانه‌ای که حداقل  چندسال پیش اینگونه بی روح نبود!

کنار زنگ بلبلی خانه، اعلامیه‌ای وجود داشت! خورشیدی که بر آن تابیده، نوشته هایش را کمرنگ کرده. اما امکان دارد خورشید واقعه‌ی اصلی را نیز کمرنگ کند؟

خداوندا، پدرش فقیر بود، صحیح! مادرش کمی بد خلق بود، صحیح!

بردن‌شان هم صحیح بود؟ 

دخترک که حالا دستان سردش از قفل جدا شده بود، بدون برداشتن کلید از در فاصله گرفت، کفش هایش را روی خاک ها کشید، بلکه پا هایش همراه او حرکت کنند!

 

چادر مادر بد خلقش روی بَتن یخ‌زده‌اش،روی لباس های کهنه‌اش، پهن شده بود و شاید مقداری،ظاهرش را از آن حالت ترحم‌انگیز و تنگ‌دستانه‌ خارج می‌کرد!

او که عادتی برای استفاده از چادر نداشت! اما دلیلی به اسم اجبار، این عادت را به سرعت در وجودش می‌ساخت!

روزی می‌رسید که این مشکلات فیصله پیدا کند؟ قطعا اگر خدا می‌خواست، میشد!

فراموشش کردی؟ پرودگار ضعیفان؟ پناه کودکان کارتون خواب؟ 

این دخترک را فراموش کردی؟

کوچه‌ی باریک حالا دیگر به خیابان متصل شده بود. وارد خیابان شد و در حاشیه‌ی جاده قدم گذاشت، جلوتر موتوری بدون سر نشین حرکت می‌کرد!

ممکن نبود! اینکه همچین نوع موتوری وجود داشته باشد ناشدنی نبود، اینکه چنان موتوری در این منطقه‌ی فقیرنشین حضور داشته باشد کمی عجیب بود.

پلک برهم گذاشت و مجدد گشود، مشکل از موتور نبود! مشکل از چشمان به اشک نشسته‌اش بود که درست نمی‌دید!

وگرنه موتور، چند سرنشین داشت.....

ویرایش شده توسط Heart
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

•پارت دوم•

 

 

 

اجرای آوارگی و درماندگی، کافی بود!

او در خانه همین مشکل را داشت، میان مغازه ها هم که می‌ایستاد مشکل همان بود!

راه برگشت خواست، خیابان طویلی که در ان قدم می‌گذاشت را به قصد برگشتن رها کرد. راه رفته را بازگشت، تنها همین خیابان محله، کمی حال و هوای زندگی داشت، آن هم به خاطر خرید عیدی بود، که انجام می‌دادند.

فایده چه بود؟، ساکنانی‌ که شاید کمی وضع بهتری داشتند، در قناعت کامل کمی کالا برای عید خود تدارک می‌دیدند و دیگران نیز باید نگاه می‌کردند و به قول معروف دم نمی‌زدند!

در این موقع شب، کسی را نداشت که وقتی به خانه نیامد نگرانش شود!

گویی همان سحر نیز از وجودش خسته شده بود.

عجب!......

تلفنی وجود نداشت که تماس را دریافت کند!.

تلفنش‌ را همین امروز برای خرید مایحتاج اندک خانه، فروخته بود و

به کل از حضور نایلون در دستانش‌ غافل شده بود.

نایلونی که زیر چادر لیز سیاه رنگ، پنهان شده بود. مبادا‌ این مواد اندک را کسی ببیند و نتواند بخرد.

آداب آویختن چادر بر سرش را از بر نبود!

همانند دخترانی که به تازگی سن بلوغ را تجربه کردن اند، پارچه‌ی مشکی رنگ را با مشتی که زیر چانه‌اش قرار داشت، نگاه داشته بود.

حد اقل سودی که حال، با حضور والدینش‌ به او می‌رسید، این بود که پناهی داشته باشد، شخصی که قلبش را پاکسازی کند از نگرانی، نا امیدی....

نه روندی تک‌نواخت، که در آن یاری رساندن به نویسندگان، راه درآمدت‌ باشد! روندی که در آن روزی یک وعده غذا تقدیم بدنت کنی، روندی که نشان می‌دهد خانه‌ی بختی این اطراف نیست!

نشانی از خیابان آسفالت نمانده بود، می‌شد حس کرد وارد همان کوچه‌ی قدیمی شده‌ای نرم خاک همراه سختی سنگ های کوچک، درد هدیه می‌کرد.

کوچه روشنایی‌ای نداشت! احتمالا شهرداری نیز دل خوشی برای خرج کردن در چنان محله‌ای نداشت!

ویرایش شده توسط Heart
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت3

_باشه نخور!

_بیشتر فکر کن آیدا...

_میزاری بی حرص غذام رو بخورم؟

_کوفت کن!

_میزاری؟

که بی جواب گذاشتش و رفت. شونه ای بالا انداختم و  به خوردنم ادامه دادم. نمیدونستم قرار بعدش چی بشه اما بی چاره بودم،دقیقا خود خود بیچاره،کسی که چاره ای برای انجام دادن و حل کردن مشکل خودش نداره!

دقیقا توصیف وضعیت من بود....

با به صدا در اومدن  در خانه  تصمیم گرفتم  خودم به حیاط برم که سحر جلوتر از من به حیاط رفت.کنار در ورودی،که بوی زنگ زدگی اش بدتر از قرص آهن بود ایستادم.حس کردم لقمه به لقمه ی صبحونه ام در حال بالا  اومدنه.از ایوان کوتاه خونه پایین اومدم .حالا میشد شخصی که اینجا اومده بود رو دید.

پسربچه‌ی جلوی در،  که از شباهت ظاهری شبیه مادرش بود؛تنها فرزند بیوه ی بداخلاق محله،که  سوپری کوچکی نزدیک  خانه ی ما داشت 

به گفت و گو ی بین سحر و پسربچه گوش کردم.دنبال طلب مادرش بود.

سحر در رو بهم کوبید و گفت_بیا این از غذا هایی که نسیه خریدیمشون.این از خونه که چند روز دیگه کرایه اش تموم میشه.مطمئن باش اون پیر خرفت  امروز فردا اینجا پلاسه! ببینم خوشت میاد مثل سری قبل‌پیشنهاد همخوابگی بهت بده؟ آیدا خودتو نزن به خریت.من  سه روز دیگه  که میشه پنج شنبه میرم اونجا....

_حالا  منم قبول کنم بریم.وقتی بعد چند روز برگشتیم چطور خونه پیدا کنیم؟ چطور وسیله هاشو بخریم؟

_یه سری مهم هاشو میزاریم زیر زمین خونه ی همین پیرزنه....

_کدوم؟ 

_اَه آیدا حالمو بهم میزنی....همونی که یه مدت براش جون کندی تهش بهت گفت  خوب خونه رو تمیز نمیکنی.

_خب ایکیو اون همینجوری به خون پاک من تشنه اس

سحر خنده ای به حرف من کرد و  در جواب با کمی تفکر گفت_منو نمیشناسه.یه پولی میزاریم کف دستش و میگیم تا وقتی برمیگردیم نگهشون داره.

_خب این حل شد.مشکل خونه چی؟

روی سنگ های کنار باغچه نشست و گفت_اونقدری پول میده که برای شروع توی کوچه نخوابیم .ماهم کمتر میخوریم و بیشتر کار میکنیم.من حساب کردم هرچقدر بخوایم برای کرایه و خورد و خوراک بدیم آخرش میتونیم چسب حرارتی و الگو و نگین بخریم و تاج درست  کنیم .از این کسب و کار خونگی ها هستشا.....

_یکم دیگه فکر کنم جوابمو بهت میگم.

_آیدا خیلی بی‌انصافی 

_توهم خیلی شاسکولی!  جناب سحر

_زهرمار

_زهردرد

زمان ارسال پارت  بعدی:نامشخص

ویرایش شده توسط Heart
عدم مشخص کردن زمان ارسال پارت بعد
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت4

زود تر از اونی که حسش کنم ظهر پنج شنبه از راه رسید.

انگار موافقت من دستش رو برای همه  کار باز کرد.در کمال تعجب صاحب خونه تا الان نیومد تا کرایه ماه بعد رو بگیره.

این واقعا بی انصافی بود که کرایه ماهی که معلوم نیست میمیری،زنده ای یا اتفاق دیگه ای برات میوفته رو  جلوتر بگیره.

با این اوصاف سحر نامه ای روی اوپن کوچک اشپزخانه  خانه گذاشت که یه سری از گِلِمندی  هامون رو توش نوشته بود .به همراه توضیحاتی از  جمله  اینکه  ما خونه رو تخلیه کردیم، و دیگر نخواهیم برگشت.

سعی کردم سحر رو از نوشتن این نامه ی کمی بی ادبانه منصرف کنم .اما نشد،حق داشت؛ اون پیرمرد عوضی چون میدونست خانواده ای نداریم ،بیشتر از کاسه ی صبرمون ازارمون داد .

حالا خونه ی خالی شده با کلیدی که قبل از رفتن کنار نامه می‌گذاشتیم.نشون میداد من در کمال رضایت هستم‌.

خواستم تیری توی تاریکی بزنم،رو کردم سمت سحر تا چیزی بهش بگم که بتونه منصرفش کنه؛اما تلفن همراهش زودتر از من دست به کار شده بود.سحر در حال توضیح دادن؛ برای  شخص پشت تلفن، بود.

چقدر به گچ های کنار در نگاه کرده بودم که نفهمیدم سحر در حال صحبته؟

انگار همون لحظه یکه خوردم،من توی این سن از نظر ذهنی واقعا بیشتر از حد مجازم مشغله فکری داشتم.

با تموم شدن مکالمه ی سحر به سمتم برگشت و گفت_بدو دیگه !

آروم به سمتش راه افتادم از در خارج شدم.

_میگم سحر  ،ما فقط درو می‌بندیم و قفلش نمی‌کنیم.میخوای برم کلیدو بیارم؟

_آیدا اونی که پشت این در می ایسته میدونه این در قفله یا فقط بسته شده؟.....طبیعتا نه! پس بیا بریم.

زمان ارسال  پارت بعدی:نا مشخص

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 5

نزدیک به چند ساعت رو در ایستگاه های مترو گذروندیم.بعد از اون با آدرسی که سحر در دست داشت سمت تاکسی ای که جلوتر از موقعیت ما ایستاده بود رفتیم.

من عقب و سحر جلو نشست و بلافاصله گفت_در بست ،آقا لطفا به این آدرس برید. مرد کاغد رو در دست گرفت و نگاه مشکوکی به سحر انداخت.دلم از همین میسوخت،از همین نگاه ها آتش میگرفتم.نگاه هایی ‌که همراه چندساله ی زندگیم را هدف می‌گرفتند.

مرد لب گشود_هزینه اش زیاد میشه اگه بدید معطلی در ترافیک رو براتون کم میکنم. سحر باشه ای گفت و مرد به راه افتاد. شاید لحظه ها، ثانیه ها، یا دقایقی در راه بودیم،که با ترافیک به چند ساعت کشید.

حالت تهوع داشتم و چیزی برای خوردن توی کیفم نبود. هرچه جلوتر میرفتیم و به مقصدمون نزدیک تر می‌شدیم آدم های جدیدتر گناهان انباشته در لباس ها قیافه های جدید تر و ساختمان های بزرگتری به چشم می‌خورد.

بالاخره مرد جلوی درب ویلایی بزرگی ایستاد و درخواست پول کرد.چون برای اومدن به خونه ی پسری که هیچ وقت ندیده بودمش لباس گرفته بودیم پول زیادی نداشتیم.هرچند من راضی به خرید این لباس ها نبودم. سحر دستش را به سمت مرد گرفت و گفت_کافیه؟

مرد هم نگاه اجمالی به حجم پول انداخت و گفت_ چند تومانی کم داره اما مشکلی نیست.

زیر لب غر زدم_این همه پول دادیم بهت .منت میزاری چند تومانش کمه؟

زودتر از سحر پیاده شدم و سمت در رفت و عصبانی به در مشکی رنگ خونه ،تکیه زدم . با رسیدن سحر به در نگاه از تیپ زننده اش گرفتم و گفتم_یادت باشه سحر این خونه مال این پسره اس قطعا قبل از توهم کسی اینجا اومده ،بیا همین الان برگردیم.

دیر نشده تازه سر شبه...! سحر نگاهی بهم کرد و با دلخوری گفت_ اون دوستم داره میفهمم .بعدشم گفتم که این خونه پدرشه،ده دوازده روز دیگه میان. سری تکون دادم و نگاهمو به رفتار هاش دوختم.عشوه هایی که تابه الان ازش ندیده بودم رو توی رفتار دست هاش ریخته بود و با ناز حرکت می‌کرد. بعد از به صدا در آوردن اف اف.....

زمان ارسال پارت بعدی:نامشخص

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

‌‌

ویرایش شده توسط Heart
تکرار پارت گذاری
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت6

با باز شدن در سحر با عجله وارد حیاط خانه شد.من میدونستم این پسر قصد خاصی داره .آخه کدوم پسری با این میزان ثروت دنبال دختری مثل سحره؟

درسته سحر دختر لوندی  بوده و هست  و خانواده اش هم جزء خانواده های اشرافی تهران هستند ،اما الان اون شخصیتیه که خانوادش ترکش کردن.مهم نیست خانواده اش از چه طبقه ای بودن!

_بیا اینجا ببینم.

سرم رو برگردوندم  و پسری رو با شلوار و پیراهنی که دکمه هاش باز بود و تنش رو به نمایش می‌گذاشت دیدم .سحر با شوق  به سمتش دوید...

بی تفاوت برگشتم  کیفم رو از کنار پام برداشتم، و راهمو ادامه دادم وقت نزدیکشون شدم  بی توجه  به ماشین های صف کشیده ی حیاط و استخر  سر باز وسوسه انگیز سلام خشکی به مرد روبه روم کردم.

_سلام.....جناب..؟

لبخندش کش اومد و گفت_کیان هستم.

_نام خانوادگیتون  رو خواستم .

سحر  که تا الان چشم و ابرو میومد و بی صدا حرف می‌زد جلو پرید و همونطور که  دستش رو دور بازوی کیان حلقه کرده بود گفت_ایدا جون تنها کسی که بعد  از ترک خانواده ام کمکم کرد،قلب مهربونی داده، اما اخلاق پسرونه ای خلقش رو پوشونده.

خواستم جوابش رو بدم و بگم اخلاق پسرونه خودتی،اما دیدم به نعفمه کیان سمتم نیاد بنابراین لبخند متعادلی روی لبم گذاشتم، و برای تایید حرف سحر سری تکون دادم.

کیان سحر رو توی آغوشش کشید و  گفت_مشکل نداره عزیزم. بفرمایید خانمِ....

_تبار  هستم

_خانم تبار 

لبخند پیروزی روی لب هام جا خوش کرد.همین الان یک هیچ جناب  کیان!

پشت سر سحر و کیان به راه افتادم.دلم ندای بد میداد. می‌فهمیدم حماقت کردم و بی صبرانه از همین الان، منتظر گذر این چند روز بودم. 

در سفید رنگی که دستگیره ی طلایی رنگش با نور فانوس های کنار ورودی به درخشش افتاده بود،توسط سحر باز شد و  بعد با لبخند به کیان نگاه کرد.

حالا به خانواده اش حق میدادم. اون هیچ پایبندی نسبت به دین نداشت.

بدون اهمیت به جلال و عظمت خونه سمت کیان رفتم و گستاخ به چشم های در ظاهر عسلیش نگار کردم.رنگ کمرنگ چشم‌هاش افشا  می‌کرد که این رنگ غیر عادی لنزه ....

_ببخشید،میتونم  وسایلم رو داخل اتاق مهمان بگذارم ؟

_بله،صبر کنید راهنمایی تون کنم!

میدونستم قصدش از راهنمایی چیه....انگار به سحر بر خورد .چون نا محسوس اخم کرد .گفتم آدرس بدید  خودم پیداش میکنم.

_پنجمین  اتاق راه روی سمت چپ.صبر کنید شام بخوریم.

_ممنون من نیاز به انرژی ندارم.سحر جون ضعیفه ...

راهمو به سمت راهروی چپ کشیدم.از همین الان دیگه روی سحر اونطوری حساب نمیکردم.....                

زمان ارسال پارت بعدی:نا مشخص

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت7

با پیدا کردن اتاق در رو باز کردم و وارد اتاق شدم.حس میکردم توی اتاق دوربین هست.حس حال خونه ای که الان مرکزی ترین جاش ایستاده بودم ،بد بود.حس میکردم مرده است.

تنها چیزی که میتونستم بهش دل خوش کنم  پنجره ی قدی اتاق بود. 

ماه امشب کامل بود. بهش نگاه کردم و از ته دلم فقط یک چیز رو عمیقا فریاد زدم.خدایا سحر اینجوری نبود!

کیف رو کنار پاتختی گذاشتم و خودم رو روی تخت رها کردم.

حس میکردم وسایل این خونه نجس هستن.از روی تخت بلند شدم و کنار پنجره  بزرگ اتاق نشستم و با تکیه به دیوار مجاور پنجره  نفس عمیقی کشیدم.نمی خواستم اینطور پیش بره .من خانواده ی سحر رو پیدا میکنم و  متوقفش  می کنم.

فضای خفقان آور اتاق با این وسعت رو، حتی یکبار توی اون خونه ی کوچیک تجربه نکردم.

***

چشمامو میمالم و بلند میشم .تنم خشک شده و بینیم مسدود شده بود.

وارد دست شویی اتاق شدم.

آب گرمی به صورتم زدم و بیرون اومدم.

شنلم رو روی شونه هام انداختم و با لباس های دیشبم از اتاق بیرون رفتم. از پله های زاویه دار  طبقه دوم   شروع به بالا رفتن کردم.

همینطور که از پله ها بالا میرفتم نگاهی به خونه انداختم.

خدایا ما پنت هاوس نخواستیم! اما ای کاش حداقل خونه ی کوچکی برای خودمون داشتیم.

با رسیدن با سالن دوم کیان رو دیدم که از اتاقی بیرون میومد.

اینجا سالن غذا خوری بود.چون دیشب هم سحر با کیان اومد اینجا.

_عهههه!! سلام  طناز خانم! تنها ایستادین؟ 

_میخواستم ببینم سحر کجاست که فهمیدم.فعلا...

در واقعیت ازش  میترسیدم.تصمیم گرفتم از خونه بزنم بیرون.هرچند جایی رو بلد نبودم اما پیاده روی فعالیت مورد علاقه ی من بود.

سمت اتاق مهمان رفتم و با برداشتن کیفم از خونه خارج شدم.

 همونطور که حواسم بود کیان دنبالم نیاد به سمت خیابون میرفتم  با رسیدنم به خیابون  خواستم  حرکت کنم که ماشینی با سرعت به سمت فرعی میومد.

با برخورد نه چندان محکم ماشین و رون پام از ترس زبونم بند اومد.

شاید مشکلی نداشتم اما چون اول فکر کردم کیانه حالم بد شد.

سرم گیر میرفت و از ترس به تهوع افتاده بودم.

سرمو بلند کردم تا راننده رو که حالا پیاده شده بود ببینم.

پسر جوانی از ماشین فاصله گرفت و سمتم اومد.

_ببخشید .تقصیر من بود.

اقدام کرد تا دستم رو بگیره.انگار اون هم حال بدمو میدید.خدایا یک دختر تا چه حد باید ضعیف باشه که از ترس به خطر افتادن هدیه ای که تو بهش دادی به این روز بیوفته؟

_خواهش میکنم. من حواس پرتی کردم.

اما دیر شده بود.مرد منو به سمت  ماشینش برد با باز کردن در سمت راننده  من رو راهنمایی به نشستن کرد.

حس میکردم فرستاده ای از کیانه. شاید جلوش محکم بودم اما ذات  پلیدش در باطن، به تنم رعشه می انداخت. پسر جوان روبه‌روم  منتظر بود پاهام رو جمع کنم.از ترس حتی کامل توی ماشین ننشستم.

_خانم؟ حالتون خوبه؟

از ماشین پایین اومدم اما اون همچنان جلوی من ایستاده بود.

_میشه برید کنار؟ 

_خیر. خانم محترم خواهش میکنم همراه من به بیمارستان بیایید.

_اما من خوبم.

_در ظاهر که اینطور نیست‌

از ترس شنیده هام که شخص تصادف کرده و چیزیش نبوده شب خوابیده بلند نشده،دوباره سوار شدم. و اون روی صندلی راننده جا گرفت.

نمیدونم چقدر گذشت تا برسیم اما  دیگه داشتم از سکوت ماشین خسته میشدم.

با ایستادن ماشین در پارکینگ بیمارستان ،در رو باز کردم و گفتم_ممنون. خودم میرم پیش دکتر. خدانگهدار 

زمان ارسال پارت بعدی:نامشخص 

ویرایش شده توسط Heart
عدم مشخص کردم زمان ارسال پارت بعد
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت8

_خیر صبر کنید خودم هم میام.

_اه .آقا بسه دیگه مگه من چیزیم شده به زور آوردیم بیمارستان؟

_اونجا اینه هست برو ببین!

به کنار اسانسوری که به بیمارستان  می رفت، اشاره می‌کرد.

خودش که با گذاشتن دست هاش در جیبش با آرامش مشغول نزدیک شدن به  آسانسور شد.

دوان دوان به سمت اینه رفتم و جلوش ایستادم

_راست میگفت پوست به قدری زرد شده بود که انگار  از اول زرد پوست بودم.

درب آسانسور رو باز کرد و واردش شد. اینبار خودم پیشقدم شدم. چون از دیدن خودم تعجب کردم.

با ورودمون به سالن اصلی بیمارستان از شکوه و زیبایی بیمارستان های اینجا نسبت به محله ی ما  تعجب کردم.

اما میخواستم به رو نیارم چون با این کار خیلی ضایع می‌شدم.

داشتم آروم آروم قدم میزدم که  دیدم همون آقای تصادفی اومد سمتم. الحق از هر چیزیش بدم اومد چشمای معصومی داشت، که بیشتر از هر چیز دیگه ای با لب هاش همخونی داشت.همونطور که به واسطه ی گرفتن دستم منو کنترل میکرد، سمت سالن دیگه ای رفت و منو به یک اتاق رسوند،_برو داخل

_چرا؟

_مگه نیومدی  بیمارستان،

_چرا

_پس برو تو .

در زدم و وارد اتاق شدم.

 دکتر  با قیافه ی در ظاهر پخته اش شروع به پرسیدن سوالات کرد. از جمله  میل به خواب .تهوع شدید و.....

*

از دکتر خداحافظی میکنم و  از اتاقش خارج شدم.

دنبال اون مرد گشتم اما نبود،به سمت پذیرش رفتم تا بپرسم ببینم باید مبلغی پرداخت کنم یا نه که  دیدم منشی سرشو به سمتم  برگردوند و گفت_آیناز تبار؟

_بله،برای پرداخت...

_اقای که همراهتون بودن پرداخت کردن.راستی !گفتن اگر دچار مشکلی شُدید که دلیلش  تصادف امروزتون بود ،با این شماره تماس بگیرید،؛

سپس کاغذی به سمتم گرفت و  منتظر شد تا بگیرمش.

کاغد رو گرفتم و تشکر کردم.حسام  ناطق .معلوم نبود مال چه کاریه .تا اینکه برعکسش کردم اون روشو بخونم که با مردی اصابت کردم و کارت از دستم افتاد.

بی اهمیت ، به سمت مقسدش  راه میرفت

زمان ارسال پارت بعدی:نامشخص 

ویرایش شده توسط Heart
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت9

شانه بالا انداختم و به راهم ادامه دادم. با رسیدن به درب بیمارستان تازه به یاد اوردم، نمیدونم این بیمارستان کجاست و چقدر  باید   برم تا دوباره برسم به خونه ی اون عوضی.

تصمیم گرفتم برم جایی که اول آخر کارام به اونجا ختم میشد،طبق یه حس نا شناخته  نگاهی به راه  رفت و برگشت انداختم.سپس شروع به راه رفتن در خیابان بالایی کردم.

برج های بزرگ مسکونی و تجاری،آدمای مغرور ،ماشینای  مدل بالا،و من! آره. من کلا با این قشر متفاوتم.....

گم شده بودم!دقیق نمیدونستم کجام و  چه موقعیتی دارم.

با این وجود نمیخواستم با سحر تماسی برقرار کنم.

**

دستام رو روی لبه سرد و آهنی پل می‌گذارم و به دور دست خیره میشم. مردم،هرکدام در رفت و آمد هستند و هیچکس نمیدونه توی دل بقیه چی میگذره،همون حسی که معلوم نیست تهش چی میشه،و الان حسی که معلوم نیست تهش کی ناراحته،کی خوشحال.....

عمل به فرمایشات خدا رو وقتی انجام میدن که حالشون خوبه و زندگیشون در رواله  عادی یا بهتره.....

اما آدم هایی هستند که در  تمام مواقع یادی از خدا نمی‌کنند.ادمایی مثل سحر‌،دوستی که از صبح تا الان که غروب شده ؛داره باهام تماس میگیره.اما دلخور تر از هر وقت دیگه ای ام.

من هیچوقت همراه مشغله فکری خوابیدن رو با  انجام چنین اعمالی   عوض نمیکنم.

نزدیک پاییزه و هوا شبا سرد تر میشه.روی این پل  که مخترع اون دختری ۲۸،۹ ساله بوده،آدمای زیادی پا گذاشتن.کسایی که حتی خبر نداشتن فردای این روز برای اونها وجود نداره.  

و ای کاش من یکی از اونا بودم.

از هر صدها نفر در اینجا،چند نفرشون در حال پخش اعلامیه هستن.هرکس رد میشه یا تبلیغ خرید نوشت افزار میکنه ،یا تبلیغ دانشگاه بدون کنکور.....

آخرشم اتفاقی نمی‌افته و این برگه  اصراف میشن‌.

به سمت  یکی از سطل های زباله که مخصوص بازیافت  هست میرم و ورقه هارو توی اون می‌اندازم. 

حالا دیگه وقتشه شب گردی کنم....جالبه،یکی دو روز از وقتی که اون زندگی رو موقتا رها کردیم میگذره،اما برای من انگار ده ها سال گذشته و به اندازه ی هرسال پخته تر شدم.

از پارک خارج میشم اما قصد خاصی ندارم.دختر بچه ای میبینم که با فاصله ی کمی از من با دوستش ایستاده و راه با هیجان از سفری که قراره فردا بره تعریف میکنه، حالا میفهمم ذهن من با یکی دو زور پخته تر نشده! من از اوایل کودکی، بزرگ،بزرگ شدم!

زمان ارسال  پارت بعدی:نامشخص 

ویرایش شده توسط Heart
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت10

 از کنارش رد میشم و سمت جداولی که ماشین های زیادی  اونجا پارک شده میرم.روی جدول بین ماشین ها میشینم و با گذاشتن آرنج  دستم روی  زانو هام  سعی میکنم ذهنم رو آروم کنم.انگار همه در حال نفس کشیدن و من در حال غرق شدنم.

از صبح تا الان حتی چیزی نخورده بودم و این سرم رو به دوران می انداخت.

بلند شدم تا به سمت  فست فودی یا جایی برای گرفتن تنقلات  برم.

اما حالم بدتر از چیزی بود که قابل توصیف  باشه.

همون لحظه سحر برای مجهول ترین مرتبه باهام تماس گرفت .اینبار اینقدری حالم بد بود که تماسو  وصل کنم.

با اتصال تماس بر خلاف انتظارم هیچ صدای داد یا سوالی که با تحکم پرسیده بشه نیومد.

_الو....؟آیدا هستی اجی؟

_بگو!

گریه اش رو پشت گوشی هم می شد شنید،

_کجا رفتی قشنگم،نمیگی من نگرانت میشم؟ 

_توچی؟ کجا رفتی؟ اتاق مردم!! وقتی تصادف کردم،هرچند بی اهمیت بود اما تو خواب بودی که خستگی دیشبت از بین بره.سحر من تورو اشتباه شناختم...

_غلط کردم. الان خودم میام دنبالت ،من  راهمو انتخاب کردم آیدا!   .تو فکر میکنی من برای پول اینکارو میکنم؟  من لذتشو دوست دارم،الانم میام دنبالت .تو هم باید برگردی. تموم که بشه قول میدم از اسنک کارا دیگه انجام ندم!

جرقه ای در ذهنم ایجاد شد که با عجله باشه و گفته و تلفن رو  قطع کردم.

اگر سحر لذت اینجور رابطه هارو دوست داره،پس چرا قول داد اینبار که تموم بشه دیگه همچین کاری نمیکنه؟

اگر اون به خاطر پول هم این روابط رو ادامه بده،قطعا  نمی‌گفت  این آخرین رابطه است.

 

با تماس دوباره ی سحر احساس درونی و رازی که بهش پی برده بودم رو پنهان کردم و با لحن خشکی گفتم:الو.بگو

_آیدا چرا اینشکلی حرف میزنی؟

_کاری داری بگو نداری قطع کن!

_لوکیشن بده بیام دنبالت.

_طول میکشه .الانم ترافیک هست.

میرم مسافر خونه فردا بیا!

_شوخی میکنی؟ لوکیشن بفرست تا لوکیشن ازت نساختم.

_باشه، خدافظ.

تماس رو قطع کردم و با فرستادن لوکیشن دوباره با پوزیشن قبلی روی جدول نشستم

زمان ارسال  پارت بعدی:نامشخص 

ویرایش شده توسط Heart
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 11

  کلافه‌تر از هر وقت دیگه ای  پام رو عصبی به زمین میزدم و چند دقیقه یکبار تکیه ام رو از  ماشین پست سرم  می‌گرفتم،

نزدیک به سه ساعت بود،که اینجا ایستاده و بی هدف به مردم نگاه می‌کردم.

با دیدن زنی که جلوتر از من همراه همسر و فرزندش ایستاده بود توجهم سمتشون جلب شد،زن گاهی نِشگون های ریزی از دخترش می‌گرفت و با گفتن جملاتی کنار گوش دخترک  از اون جدا میشد.من به سمت پیاده رو  ،به ماشین تکیه  داده  بودم و اونها به سمت خیابون کنار ماشینی ایستاده بودن با خلوت‌تر شدن خیابون تصمیم  رفتن به اون ور خیابون رو گرفتن.

ناگهان دخترک توی خیابون دوید تا زود تر از والدینش  به مقصد برسه ،با برخورد نه چندان  آرام  ماشین به دختر بچه ی معصوم ،قلبم از درد شروع به تیر کشیدن کرد.

چقدر قشنگ آدما از آینده ی  خودشون بی‌خبر هستن!

به سمتع تجمع قدم برمیدارم،راننده پیاده میشه و به سمت دخترک میاد،با بهت به زمین کوبیده میشم،سحر!

 دخترکی که به شدت   دلم براش سوخته بود ،حالا به دست سحر در وضعیت نا معلومی قرار داشت،با دیدن ماشینی که سرنشین دیگه ای نداره بلند شدم و آروم آروم به سمت سحر و زن که درحال دعوا بودن رفتم.بی آنکه عکس‌العملی نشون بدم بهشون نگاه کردم.

مردم طبق معلوم، و طبق یک قرار نا شناخته،در حال فیلم گرفتن بودن.در همون لحظه صدای آمبولانس به گوشم رسید و بعد دو مردی که همراه وسایلشون دو طرف دخترک نشستند.چشم هام رو بسته بودم تا نبینم در مورد ضربان قلبش چی میگن،اما گوش هام اون لحظه تیز شده   و تمام حروف رو می شنیدن.

پدر دختر در حال گریه و مادرش حالا گریبان گیر سحر شده بود، قدم دیگه ای جلو رفتم و دستانش رو با ضرب از سحر جدا کردم. داد زده و گفتم:_زنیکه،وقتی دخترت رو نِشگون میگیری و دعواش میکنی و هم همینقدر عصبانی میشی؟

سحر ترسیده رفت و توی ماشین نشست.با علامت دست من که اشاره کردم حرکت نکنه ماشین رو روشن نکرد.

مرد به همراه همسر توی آمبولانس نشسته و قصد رفتن کردن،بلافاصله روی صندلی کمک راننده نشسته و به سحر گفتم:فعلا چیزی نپرس و فقط دنبالش برو!

طفلک به قدری ترسیده و غمزده شده بود که به حرف من عمل کرده و دنبال آمبولانس رفت.

 

زمان ارسال پارت بعدی:نامشخص 

ویرایش شده توسط Heart
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت12

با رسیدن به  بیمارستان،سحر ماشین رو توی پارکینگ پارک کرد و هر دو پیاده شدیم،زود تر از سحر ،پارکینگ رو رد کردم و دوباره به درب اصلی رسیدم،به سمتش رفتم و بعد از باز شدن در،به صورت اتوماتیک وارد سالن بزرگ اورژانس  شدم.

هجوم افراد به اورژانس بیمارستان ،لحظه ای هواسم رو پرت کرد،سریع سمت پذیرش بیمارستان راه افتادم .

_سلام خانم،دختر بچه ی ۵یا۶ ساله ای آوردن اینجا،تازه تصادف کرده میشه بگید برم کجا؟

زن لحظه ای نگاه سنگینی بهم کرد و گفت_پذیرش اورژانس اون سمت میزه.

به سمت  راست میز بزرگ نیم‌دایره رفتم و گفتم_خانم یه دختر بچه ی تصادفی الان آوردن اورژانس ،کجا بردنش؟

_بله،توی سیستم وارد شده.نسبتتون با بیمار؟

ناچارا  گفتم_من کسی هستم که  باهاش تصادف کرده.

_پس آدرس اتاق رو میدم،از اداره آگاهی مامور اومدن،سوالات رو جواب بدید. راه رو ۴اتاق ۱۷۱

_تشکر

با عجله سمت اتاقی که می‌گفت رفتم،به راه روی شماره ۴ رسیدم،اتاق ۱۷۱ اینجاست.

هنوز قسمتی از راه رو ،را طی نکرده بودم که دیدم از اتاقی که با سرعت به سمتش میدویدم ،صدای جیغ اومدم.

شکه شده پاهام رو می کشیدم تا برسم به در.

دو مامور پلیس که هردو سالخورده  بودن از اتاق بیرون اومدن و با گرفتن کلاه های نظامی،بین دست‌هاشون .همزمان سرشون رو به زیر انداختند.

دستم به آستانه ی آهنی جنس در  رسید.وقتی رسیدم،پرستار بلافاصله  ملحفه ی سفیدی که  روی پا تختی بود رو برداشت و روی  دخترک پهن کرد.

سر خوردم و کف بیمارستان نشستم،دکتر و دو پرستاری که توی اتاق بودن با گفتن متاسفم اتاق رو ترک کردن.مادرش همچو ابر بهار گریه می‌کرد و پا به پای مادرش، من!شخصی وارد اتاق شد.فکر کردم سحره،اما با دیدن مرد آشنایی با تعجب برخواستم.

حسام ناطق،اسمشو یادمه.حالا با کیف اداری جلوم ایستاده بود و ناباور به  دخترک نگاه می‌کرد.

ناگهان چنان عربده ای کشید که  با ترس به عقب رفتم.

سمت تخت دختر رفت و ملحفه  رو کشید.با تهاجمی ‌ترین لحن ممکن شروع به گفتن جملاتی شد .

از اتاق خارج شدم و سحر رو دیدم و با  رنگ پریده به دیوار مجاور اتاق تکیه زده بود.

_حالا چی میشه؟

_نمیدونم.

_اعدام میشم؟

_نه! غیر عمد بوده .

_الکی دلداریم‌ نده

 

زمان ارسال پارت بعدی:نامشخص 

ویرایش شده توسط Heart
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت13

سحر حال  ثابتی نداشت.گاهی با استرس گوشه انگشت هاشو می‌خورد.گاهی  افت فشار می‌گرفت و خواب‌آلود میشد و گاهی گریه می‌کرد.

در اتاق زده شد و کیان به همراه یه مرد دیگه که  مطمئنا وکیل بود،وارد مدیریت  بیمارستان شدند.

مادر دخترک بی حال روی مبلی  در اون طرف  اتاق  نشسته  بود،گه گاهی اشک می‌ریخت و خیلی ناگهانی به جایی خیره میشد.

صدای ضربان قلبم،گریه های سحر،تحکم صدای آقای ناطق،سوالات پی در پی  ماموران ،همه  موجب شده بود سر گیجه بگیرم.لباسام به خاطر نشستن توی بیمارستان بوی الکل و سایر مواد رو  گرفته بودن.

به سرهنگ که برای بار چندم سوالی رو از پدر دختر میپرسه نگاه میکنم.

اون به روبه رو خیره شده  بود .درست مثل  همسرش،حس معلق بودن داشتم،مثله اینکه هر چقدر می‌گذشت بیشتر باور می‌کردم.

آقای ناطق که درست رو‌به‌روی من و سحر نشسته بود،گفت_حال خواهرم خوب نیست،تا جایی که بتونم سوالات رو جواب میدم،از من بپرسید!

سرم رو پایین انداختم.حس می‌کردم،بغضی میان گلو و دهانم گیر کرده.

سرهنگ که نسبت به همکارش  از نظر مقامی بالاتر بود گفت_همکارانم بیرون هستند.خانم  درگاه و تبار،همراه من به آگاهی بیاید.

سحر  مثل انسان مرده ای،بدون توجه به این که حالا داره ،جایی میره؛که ممکنه پاش رو به دادگاه باز کنه،پشت  سر سرهنگ به راه افتاد.

کیان  همراه وکیلش کنار صندلی های راحتی ایستاده بودند.نگاهی به آقای ناطق انداختم،سپس به مادر و پدر دختر،اونها اصلا توجهی به فضای پیرامون خودشون نداشتن.

من هم به سمت در رفتم تا به عنوان همراه با سحر به آگاهی برم.

میون راه جلوی کیان ایستادم.و همونطور که نگاهم به رو‌به‌روم بود گفتم_ثابت کن اونی که فکر میکنم نیستی!

***

_من به دلیل اختلافات نظری  از سحر جدا شدم.و قرار بود  اون دنبالم بیاد اما توی راه تصادف کرد.

 

_دلیل اصلی  بین نظراتتون اختلاف ایجاد شد چی بود؟

چی می‌گفتم؟  یقینا با گفتن حقیقت سحر بدبخت ‌تر از قبل میشد. اما اگر دروغی می‌گفتم ،و اگر همین سوال رو از سحر می‌پرسیدن و اون  چیز دیگه ای می‌گفت اون موقع اوضاع وخیم ‌تر می‌شد.

اول به سربازی که آماده باش کنار در اتاق ایستاده بود نگاهی انداختم و بعد به باز‌جوی زنی که همراه بطری آب،کاغد و خودکار جلوی من نشسته بود.

دست بردم و بطری آب رو برداشتم.درش رو باز کردم و چند قلوپ آب خوردم تا شاید لرز تنم بر طرف بشه.

بطری رو روی میز گذاشتم و به چشم های منتظر زن نگاه کردم.

لب باز کردم_اون میخواست با آقای  مشغول  ازدواج کنه،و من راضی نبودم.

 

زمان ارسال پارت بعدی:نامشخص 

ویرایش شده توسط Heart
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت14

 از ورودی سالن بیرون اومدم و به سمت کیان که روی نیمکت های کنار باغچه نشسته بود،رفتم.

کنارش نشستم تا حرفی بزنم که گفت_هر طور شده سحر رو از اونجا میکشم بیرون و هر دوتا نو میفرستم فرانسه،وکیلم رفته  سراغ کار هاتون،قراره با هویت جعلی برید.

کاری داری بزار بعدا،الان فقط توی آگاهی باش تا از اینجا خارجت کنم و بفرستمت  بری.

بلند شد و با گرفتن شماره، تلفن رو روی گوشش گذاشت و چند قدمی از من دور شد.

نمیدونم چی‌شد که سریع به سمت بیرون دوید.

***

نزدیک ساعت ها بود گرسنه  بودم.الان ساعت ۳ بامداد بود.

کیان می‌گفت نگران اینه که از خانواده سحر بپرسن و پای اونا اینجا باز بشه.

در اون صورت دیگه نمیتونیم بریم اون‌ور ،از ورودی ساختمان بیرون میاد و میگه_برو  سمت ماشین سفیدی که وکیلم سمتش ایستاده.بیرون  از اینجاست.

_باشه.

دوباره به داخل رفت .مثل اینکه موفق شده بود کاری انجام بده.

من هم به سمت جایی که گفته بود راه افتادم.با رسیدن با ماشین وکیلش که مرد پیری بود سری تکون داد و دوباره مشغول نوشته هایی که توی دستش بود ،شد.

توی ماشین نشستم و نفس عمیقی کشیدم. تهش چی می‌شد معلوم نبود ،اون حس معلق بودن   دوباره سمتم اومده بود.

بعد از گذشت یه مدت سحر و کیان رو دیدم که سمت ماشین میان.

سحر ترسیده   و زرد رنگ شده بود و حتی به سختی می‌تونست راه بره.

با نزدیک‌تر شدنشون دیدم نایلونی در دست کیانه،با نشستن هر دو در ماشین وکیل کیان ورقه هایی که دستش بود رو همراه خودکار به کیان داد و  سمت ماشین دیگه ای رفت.

کیان پاکت رو باز کرده   گفت_بخورید ،اونقدر وقت نداریم که شام بگیریم.۵ صبح قاچاقی میرید فرانسه،حس بدی گرفتم.

احساس می‌کردم راه های جدیدی رو افتتاح می‌کنم و با هر قدم بیشتر به تاریکی میرم.

_میشه نریم؟قاچاقی رفتن خودش جرمه،اگر گرفتنمون چی؟

سحر با ولع می‌خورد و توجهی به بحث نداشت‌.کیان نگاهی به ساعتش کرد و گفت_نترس. اونقدر قشنگ براتون هویت ساختم که دولت خودشون هم نفهمه‌.

نگران باشه ای گفتم که گفت:_توهم بخور اونجا حواست به سحر باشه.

زمان ارسال پارت بعدی:نامشخص 

ویرایش شده توسط Heart
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت15

دست بردم و یکی از بسته هارو برداشتم.

دست هام به شدت میلرزید و حتی درست نمیتونستم در بسته‌بندی رو باز کنم. بعد از باز شدن کیک تصمیم گرفتم تکه‌ای از کیک رو بخورم که تلفن کیان زنگ خورد.

و صدای مردی توی ماشین پخش شد. من هنوزم به کیان شک داشتم و حس میکردم این همون انسانیه که خلقیاتش رو روز اول از چشم هاش خوندم.

_کیان میخواستم بفرستمشون پیش کارولین اما فهمیدم کارولین رو کنترل میکنن.

کیان لحظه ای چنان دادی کشید که نفسم حبس شد.

_الان من چیکار کنم؟ چه گوهی میخوردی پس؟

_اقا ببخشید اما یه‌جا دیگه راست کردم .

_منتظرم

_توی هتل به عنوان کانسیرج،،،باشن.

_بفرستمشون حمالی؟

_بهتر از اینه که اینجا بمونن. شما خودتون هم پرواز دارید جناب. 

_باشه.

بعد از قطع شدن تلفن کیان روبه سحر

گفت_ ساعت پنج می‌رسیم. همون موقع از همون جاده با ماشین سنگین میرید تا برسید استانبول.اونجا براتون با هویت جدید پرواز گرفتم یک‌راست فرانسه. 

**

نزدیک به ۱ و نیم ساعت بعد رسیدیم به جاده ای که می‌گفت. مشخص بود،جاده مال ماشین های بزرگه،چون اکثر ماشین ها ترانزیت بودن. کنار جاده ایستاد و پیاده شد.

سمت ترانزیتی که جلوتر از ما بود رفت و با مردی برگشت.

سحر که حالا خواب بود رو بیدار کردم و از ماشین پیاده شدم. من  از همون اول میدونستم هرچی بشه تهش خوشبختی نمیاره.

فقط نمیدونم ماشین از کی بود که  سحر باهاش تصادف کرد.قطعا مال کیان بوده و پای اونم گیر این ماجراست!!؟

وگر نه مطمئنم هیچ وقت خودش کمکمون نمی‌کرد. کیان با رسیدن به ماشین در سمت راننده رو باز کرد و یک‌سری مدارک رو به مرد داد.

بهش نگاه کردم.مرد پیری که به‌نظر عادی می‌رسید.  کیان همونطور که در ماشینو میبست گفت_ هماهنگ شده احمد،ماشین شمارو بازرسی نمیکنن.

مرد جلوتر اومد و حالا سحر به من اضافه شد و بلافاصله دست داد و سلام کرد. من هم اجبارا سلامی کردم و به جاده ای که ماشین های سنگین به سرعت ازش رد می‌شود نگاه کردم. مرد روبه من گفت_ خانم مشکلی دارید؟

لبخندی زدم تا از همین الان بهم گیر نده و

گفتم_ خیر من کمبود خواب داشتم الان کمی کسالت دارم.

کیان جلو اومد و سحر رو در آغوش گرفت.

نمیدونم چرا همچنان حس بدی به این مرد داشتم. درست مثل اینکه با کسی دوست باشی اما اسمشو رفیق نذاری.

من قبول کرده بودم به گفته هاش عمل کنم اما اعتمادی بهش نداشتم. کیان از سحر جدا شد و روبه آقایی که احمد شنیده می‌شد

گفت_ دیگه باتو،من خودمم نزدیک صبح عازم آلمان هستم.

مرد با لبخند دستی روی شونه ی کیان گذاشت و گفت_ خیالت راحت توبرو من هم این خانم هارو میبرم.

سپس به منظور صحبت با هردوتامون

گفت_ بریم خانمها

سحر سمت کیان برگشت و گفت_ خداحافظ عزیزم. _بیا بریم سحر.

_باشه .آنقدر عجله داری؟

دستشو رها کردم و خودم پشت سر مرد راه افتادم. دلم میخواست جرعت داشتم همین الان میدویدم وسط خیابون،اما افسوس که با این کارنامه ی کثیف دنیای آخرتم روهم غیر قابل استفاده می‌کردم. مرد درب بزرگ پشت رو باز کرد و

گفت _ببخشید،ما اینجا روشنایی نداریم اما یه زیر‌انداز کوچیک پهن کردم.

_مشکلی نیست ممنون.

گوشیم که توی جیب شلوارم بود رو روشن کردم و داخل ترانزیت پا گذاشتم. با روشن شدن کمی از فضای داخلی با تعجب به بار ها نگاه کردم.

که انگار متوجه شد چون سریع،همونطور که داشت سحر رو به داخل همراهی می‌کرد

گفت _پشت کارتون ها جا پهن کردم.الان نشونتون میدم.

اروم گفتم _خدایا ببین به کجا کشیده شدیم؟

سحر که حالا بالا اومده بود پشتم زد و گفت_ چشه؟ یکم هیجان داره.همین، راستی دیدی کیان چقدر خوبه؟ الان مطمئن شدی؟

_باشه تو راست میگی. بعد بدون راهنمایی های مرد سمت راه باریکی که کنار کارتون ها بود رفتم.

صدای احمد رو که داد میزد و میگفت_ بیا در هارو از بیرون ببند شهاب،من اینجا پیششون میمونم‌.  رو می‌شنیدم. مرد روی سطح آهنی ماشین برای رسیدن به ما شروع به دویدن کرد که صداش توی فضا پخش شد.

زمان ارسال پارت بعدی:نامشخص

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت16

از سردی هوا خودم رو بیشتر به کارتون ها نزدیک کردم و به پیرمردی که حالا موشکافانه به گوشیش نگاه میکرد، نگریستم .

بعد از چند لحظه رو به من گفت_نزدیک مرز شدیم!صبر کن من برم نزدیک تا تا اگر مدارکتونو خواستن نشونشون بدم.

_اما آقای مشغول گفتن که حل شده؟ _

اینا قبول میکنن اما دقیقه آخر از پشت خنجر میزنن!

_اها

_بله

بلند شد و با برداشتن مدارک آروم آروم شروع به راه رفتن کرد.

سحر غرق در خواب بود و حتی دهنش هم باز مونده بود.

دستمو توی کیفش کردم و هنذفری مشکی رنگش رو بیرون کشیدم. توی گوشیم زدم و آهنگی که قبلا پخش می‌شد رو پلی کردم.

_ولی قصه عوض میشه وقتی خالیه جا نونی

وقتی شک داری به خودت یعنی اسوه هراسی.

شرایط مسبب که دیگه نخبه نسازی.

اینه که جای ذوق پول و کار و شغل اساسی

نشستیم به تماشای پای لخت مجازی

واسه شب امتحان میخونی جدول ضرب

فردا نماز میخونه واسه شب اول قبر

اهنگ فله‌ای می‌خونی واسه شب کنسرت

همه کسب تکلیف نه از ته قلب

قبل ارتباط دک.

قبل استعداد صد

قبل اعتماد شک

قبل احترام چک و فهمیدم.........

یاس بهترین ‌خواننده بود‌. حداقل برای من، آهنگ اصالتش رو این روزا زیاد گوش میدادم و هر مرتبه چیز جدیدی توش کشف میکردم.

ماشین لحظه ای ایستاد و بعد صدای مردی از دور به گوش می‌خورد.

**

از وقتی از تهران راه افتاده بودیم تقریبا یک روز و نصفی بود که توی راه بودیم و فقط چند بار توقف کرده بودیم. آقای شاهین راننده ی ترانزیت رو هم ج

چند بار دیدم که به نظر بد نبود. سحر مثل همیشه خواب بود و من داشتم شهر هایی که ازشون گذشته بودیم رو توی گوشیم ثبت میکردم

گوربولاق

دوغو بایزید

اغری

ارزروم

ارزینجان

اماسیا

بولو

ایزمیت

تا الان تمام این شهر هارو گذرونده بودیم و بی توجه به اینکه کلی جای قشنگ دارن سمت مقصدمون حرکت میکردیم.

الان تقریبا ۱۰۰کیلومتر دیگه مونده بود تا برسیم استانبول و بلافاصله پرواز!

سحر که کنارم  خوابیده بود به محض باز کردن چشماش

گفت_ای بابا توکه هنوز دمغی! نکنه توقع داشتی واسه پدیده ها وایسیم؟

از حرفاش خوش نیومد بهش توپیدم_اره!......ای بابا چرا دمغ باشم.به درک که یه دختر بچه کشته شد؟ هان؟

حالا دیگه خودشم فهمیده بود ناراحتی من از چیه.

اقای احمد پیرمردی بود که سیاتیک داشت و حدودا کل راه رو کمر درد کشید. حالا به ظاهر خواب بود. سحر که بهونه ی دیگه ای پیدا نکرد گفت_خیلی خب.الان این اقا خوابه بعدا حرف میزنیم. **

در چشم به هم زدنی رسیدیم استانبول.برای رفتن به شهر و رسیدن به فرودگاه اقای احمد که حتی فامیلیش رو هم نمیدونستم همراه ما پیاده شد و گفت_ماشین میاد دنبالمون صبرکنید لطفا.

زمان ارسال پارت بعدی:نا مشخص

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت17 

از ترانزیت اومدم پایین و با خیابان بیرون شهری روبه‌رو شدم.

دیگه حالم از هرچی خیابون بود بهم میخورد. گوشیمو توی جیب شلوارم گذاشتم و به سحر کمک کردم بیاد پایین ، بعد هنذفری‌شو که دور گردنم انداخته بودم بهش دادم.

پیرمرد بیچاره دوان دوان رفت سمت شهاب که از ترانزیت اومده بود پایین.

جلو رفتم شاید بتونم برای اولین تشکر کنم! اقای شهاب با صمییت دستشو سمتم دراز کرد که پوکر فیس نگاه تیزی توی چشماش انداختم و گفتم:حالا کشمش هیچی اما نخودچی هم سریع دوتا قاچ نمیشه!

بعدم راهمو کشیدم و طول ترانزیت رو طی کردم و مثل قبل پشت ترانزیت روی جدول نشستم. ماشینی که اقای احمد میگفت با تاخیر نیم ساعت رسید. اونم مرد پیری بود که انگار سمعک هاش سوخته بودن.

به زور بهش حالی کردیم ما همونایی هستیم که کیان گفته،توی ماشین کنار سحر که عقب نشسته بود نشستم و گفتم:کیانم با این ادم انتخاب کردنش جرمون داد.چند کیلو پشم ازم ریخت!

_درد.شاید چیزی میدونسته! بعدشم هی نگو پشم حالم بهم‌ می‌خوره.

_باشه بابا نگاهمو به جاده کشوندم و قصد خوابیدن کردم.

***

 _اصحاب کف رفتی؟ گمشو پاشو.

_ببند.......الان پا میشم.

سرمو بلند کردم و بیرون رفتم.سحر کنارم کشید و در رو بست.مرد بلافاصله رفت و دوباره من،سحر و احمد اقا موندیم. شال روی سرمو درست کردم و باهاشون به داخل فرودگاه راه افتادم. همیشه دلم می‌خواست بیام خارج کشور،اما حالا فقط همون خونه ی ساده‌مونو با یه لحافت پاره که هرسری کنج حال پهن میکردیم و می‌خوابیدیم رو می‌خواد. همراهشون پا روی پله برقی گذاشتم و خیره به ادمای راه برگشت،دنبال راه نجات بودم‌.

من می‌ترسیدم از اینجا بودن. با رسیدن به بالای پله ها اول احمد اقا کارتی رو نشون زن جوانی داد و بعد دوتا کاغذ گرفت. هردورو به سحر داد و بعد بلیط هامونو، در اخر هم ازمون جدا شد و به منظور خداحافظی با من فقط سری تکون داد. سحر دستمو کشید و گفت_بدو الان پروازمون میره. کشون کشون منو به سمت جایی برد که بعد فهمیدم اینجا وسایل رو میدن بازرسی،زن های زیادی هجوم اورده بودن و بدون نوبت وسایلشون رو میدادن و می‌رفتند. سحر سبدی از زنی گرفت و کیف خودش رو همراه گوشی من که از جیبم بیرون کشیدش توی سبد گذاشت. اول من مورد بازرسی و بعد سحر مورد بازرسی قرار گرفت.

سحر که انگار بلد بود الان باید چیکار بکنه تمام کارای مونده رو انجام داد و بعد منو سمت صندلی های انتظار برد.

_مگه نگفتی پروازمون داره دیر میشه پدر صلواتی؟ _درد. من یه چیز گفتم تو باید رو هوا بزنی؟

_راستی. کیان که اینجا بوده بلیط هارو بگیره  پس چطور ما بلیط داریم؟

تا اومد جوابمو بده نگاهش به بالا سر من افتاد و هینی کشید. برگشتم اما چیزی ندیدم که خودش لب زد:_پیش به سوی پرواز.

زمان ارسال پارت بعدی:نا مشخص

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت18

خوشحالی سحر رو درک نمیکردم. ما الان فراری هایی بودیم که هرلحظه ممکن بود چندتا پلیس بیان جلومونو برمون‌گردونن ایران،اما سحر اصلا فکر نمی‌کرد.

در ثانی اون توجهی به وجدانش نداشت و من در درون فرو می‌پاچیدم.

نگاهی به مهمان‌دار ها که با فرخ حس شدنی درحال کمک به مسافر ها بودن کردنم و پوزخند صدا داری، همونطور کا کنار سرگروهشون ایستاده بودم زدم. شاید ملیت و زبان ما فرق میکرد اما ما ریشه‌ای و احساسی یک دسته بودیم.

قطعا اون فهمید برای چی پوزخند زدم. بدون اینکه شماره صندلیمو بهشون بدم، دست صحر رو کشیدم و رفتم سمت جایی که ظاهرا ما باید می‌نشستیم.

صحر کنار راهرو توی صندلی های پشتی افتاده بود و من صندلی کنار پنجره اما جلوی صحر،کنار من بلافاصله مردی نشست که در ظاهر چهل سال رو داشت اما صداش که با مهمان‌دار حرف میزد اینطور نبود!

حتما مشکلات زندگی این مرد رو هم مثل ما سیبل دارت هاش قرار داده! دیگه حتی به سحر نگفتم هنذفریشو بده. فقط قصد کردم گوشیمو بگیرم،سحر کم‌کم با چیزی که من انتظار داشتم،جبران نشدنی فاصله می‌گرفت.

برگشتم و گفتم_سحر کیفت کو؟

_تحویل گرفتم

_پس گوشی منو بده بی زحمت.

_بیا گلم

_مرسی گوشیرو بین دست هام گرفتم و همونطور که به بیرون نگاه می‌کردم.تصمیم گرفتم هیچ وقت بخاطر منافعم ،زبان بدنم رو خفه نکنم!

با حرکت هواپیما دلم تکه ای خورد شده بجا گذاشت. حالا دیگه اهمیتی به اطرافم نداشتم و تا حدالامکان سرمو سمت شیشه گرفتم و به افسوس‌هام اجازه‌ی رهایی دادم.

زمان ارسال پارت بعدی:نامشخص

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت19

 

با تاخیر در پرواز ساعت شش راه افتادیم و حالا ساعت ده صبح بود که به بیرون از فرودگاه پا می‌گذاشتیم.لحظه ای حضور سحر رو حس نکردم.

چنان با ترس به اطرافم نگاه کردم که بقیه هم متوجه شدن.

سوز و سرمای پاریس به استرسم اضافه می‌کرد تا اینکه دستم به واسطه ی شخصی لمس شد.

با حالت تدافعی برگشتم و با سحر روبه‌رو شدم.

_خفه شی سحر.

نگاهی به موهاش که حال ازادشون کرده بود انداختم.

_بیا بریم دیگه! توی این برگه یه چیزایی نوشتن .الان یه نفر به عنوان واسطه مارو میبره هتلی که قراره کار کنیم!

_سحر اینقدر شباهت داشتن با دیگران مهمه؟ الان چندماه تا کیریسمس مونده و قطعا توریست زیاده.اگر یه گردشگر ایرانی تورو شناخت خجالت نمیکشی؟

_بیخیال اونا خودشون از مرز که رد میشن بدتر از ما لباس مبپوشن.

 

و بعد دستپو گرفت و شروع به کشیدن کرد.

_سحر تو توی این کشور غریب اصلا بلدی چیزی بلغور کنی؟

_مثلا یه زمانی اوت دسته ادما بودم!

 

نگاهی به مقصد انگشتش انداختم.

دختری توی ماشین نشسته بود و حالا درب ماشین به واسطه ی راننده باز می‌شد.

پورخندی زدم و گفت_مردشور اون شانسی رو ببرن که خدا برامون گذاشت کنار!

_اره واقعا! ببین طبق این برگه سر ساعت یازده یه زن میاد دنبالمون کخ فرم هتل پوشیده. در ضمن آیدا ایرانیه ها!

_باشه.الان ساعت چنده؟

_توی گوشیت ببین الاغ!

_فقط ظاهرت بعد مهاجرت تغییر کرده. احمق مثل ادم حرف بزن!

 نگاه عبوسی بهم انداخت و گفت_خوبههخمش تو این‌جوری حرف می‌زنی!

 

نگاهی به زمان گوشیم انداختم._خل وضع ساعت گوشی من با ساعت پاریس فرق داره! 

 

_ببین! گفت به ساعت ایران ساعت ۱۱

_اوکی یه چند دقیقه ای مونده.

 

همون لحظه روی مینی دیواری که پشتش گل گذاشته بودن،نشستم.

سردی سنگ های دیوار منصرفم کرد.

بلند شدم و سر شونه ی سحر که درحال جست‌وجو بود،زدم.

_ساعت بزرگ اون‌جارو ببین!

_کو؟

_نابینایی؟ اونجا دیگه!

_اها دیدم عه اینجا ساعت نه و بیست دقیقه اس،اینجا که از ایران عقب‌تره! نکنه به ساعت پاریس گفتن؟

 

_فوقش منتظر می‌مونیم ایدا! مهم اینه یکم که اشنا شدیم و کارمونو شروع کردیم میتونیم بریم ایفل!

 

_تا حالا اومدی پاریس؟

 

_اره! رفتیم اینترکنتیفانتال ! سوال اتوبوس هم که می‌شدی یک ربعه می‌رسیدی ایفل!

بعد مکث طولانی،مثل اینکه توی خاطراتش گم شده باشه،

 گفت_ خیلی خوب بود،یادش بخیر.

همون لحظه زن جوانی با کت و دامن سورمه‌ای رنگی و شنل سفید رنگی که روی شونه هاش انداخته بود نزدیک اومد و گفت_خانم تبار؟

_بله!

_و شما باید سحر باشید.

سحر نگاه گنگی انداخت و بعد گفت_اره گلم.خودم هستم!

دختر نگاهی به اطرافش انداخت و گفت_هوا سرده بریم توی ماشین منم خودمو معرفی میکنم!

 

خیلی خوب ایرانی حرف میزد و قطعا ایرانی بود. اما لحجه ی فرانسوی رو می‌شد توی تلفظ کلماتش حس کرد.

_آیدا میای؟

_پ‌ن می‌مونم!

 

زمان ارسال پارت بعدی:نا مشخص

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت20

 

_لابی باحالی داره!

_آیدا خفه شو بزار ببینم چی میگه!

_فرانسوی حرف میزنه .تو انگلیسی بلدی!

_یه مدت فرانسوی خوندم!

_افرین بهت! من توی فارسیش هم گیر کردم.

توجهی نکرد و موشکافانه به دهان دختر و زن مسن پشت میز نگاه کرد.

گه گداری کسی توی هتل میومد و بعضی از کارکن ها‌هم توی سالن چرخ میزدن و وسایلو تمیز می‌کردن.

_سحر جدی جدی می‌خوای کانسیرج شی؟

_راه بهتری بلدی؟

_خب متاسفانه کارتون تا بعد از تایم ناهار طول میکشه.چون هر دوازده گروه مشغول هستن و بعد ناهار شاید تایم استراحتشونو بهتون اختصاص بدن!

 

_خب الان چیکار کنیم اتنا؟

_چیکار میتونیم بکنیم آیدا جون؟منتظر بشید ببینم میتونم زودتر کارتونو راه بندازم.

 

رفت سمت اسانسور اما باعجله برگشت و گفت_راستی یک ماه اول حقوقی دریافت نمیکنید،مشکلی ندارید؟

 

_اگه ایدا مشکل نداشته باشه من‌که مشکلی ندارم.

 

اخمی کردم و از روی مبل طلایی رنگ لابی بلند شدم.چنان عظمتی رو هیچ وقت ندیده بودم.بیخیال صحنه ی چشم‌گیر لابی شدم و کنار سحر که روبه‌روم نشسته بود نشستم.

با صدای عصبانی توی گوشس گفتم_کاش هیچ‌وقت خانوادت ولت نمی‌کردن که اینطور از عرش به فرش برسی.

اون موقع منم راحت بود.

 

بعد سریع از جام بلند شدم و به سمت پنجره ی بزرگ سالن رفتم.

سرم رو به شیشه تکیه دادم،طوری که شقیقه ام به شیشه چسبیده بود.همونطور که انعکاس چهره ام رو میدیدم به این فکر کردن که اگر حتی یه خانواده داشتم که وضع مالی خوبی نداشتن بهتر از این بود که اینطور خفت‌بار دنبال سحر کشیده بشم.

 

ناشکری نکردم اما دلم گرفت.لحظه ای بدبختی های خودم و لحظه ای صحنه ی مرگ دختربچه‌ی معصوم،افکارم هیچ تفاوتی با موهای فرفری و بهم گره خورده ای که بعضی ادما دارن،نداشت!

 

چشمام رو با مکث عمیقی که انگار روحمو جلا داد بستم و باز کردم.خواستم کمی لذت از نگاه کردن به کشور جدید ببرم.

جالبه،نمی‌تونستم مثل سحر باشم.هنوزم در عجب حمکت عجیبش هستم! کاری کرد سحر،یا حتی همون کیان،بیشتر از این گناه نکنن!

همیشه دلم بیشتر از اینکه برای خودم بسوزه برای بچه هایی سوخت که نامشروع بودن.

تصور اینکه یکی از فحاشی هایی که بهم می‌کنن همچین معنی داشته باشه،حالمو بد می‌کنه.

_آیدا حواست هست؟

به چشم‌هاش خیره می‌شم.چرا هرچی سرزنشش میکنم فایده نداره؟

بازدم سریعی،حواسمو به موقعیتم برگردوند.

_اره بگو!

_انتا مسئول یکی از گروه ها که کانسیرج نداشتن رو راضی کرده!

برای اولین مرتبه توی این روزا لبخندی زدم.

سمتشون به راه افتادم.سحر جلوتر از من رفت و به زنی که در ظاهر از این به بعد مسئول ما بود،سلام کرد.

با رسیدن من زن نگاهشو به سمتم سوق داد.لبخندی اجباری زدم و توی چشم‌هاش نگاه کردم_مسخره اس!

سحر سعی کردم متقاعدم کنه صمیمانه‌تر برخورد کنم.اما راه رفته رو برگشتم و دوباره کنار پنجره ایستادم.

انگشتم رو روی لبه ی گلدون بزرگی که کنار پنجره قرار داده بودن،کشیدم.

بوی رز های تازه ای که توی گلدون بود،مثل دارویی برای برگشتن افکارم عمل کرد.باز هم حرص و جوش و مغز مشغول،من دقیقا مثل ساقه ی رزی بودم که وظیفه ام سالم نگه‌داشتن گل روی سرشه!

هروقت نتونستم به رشد گل کمک کنم،قطعم می‌کنن!

 

زمان ارسال پارت بعدی:نامشخص

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 21

_پاشو آیدا روز اول گاف نده!

_هان چیه؟ می‌زاری بکپم؟

_اتنا بیا این تن لشو بیدار کن

با شنیدن اسم آتنا هوشیار شدم و قصد کردم از روی تخت بلند بشم. _خوش گذشت دیشب؟

نگاهی به قیافه ی طلبکار سحر می‌اندازم و میگم _نه،کارکنان مردمون نبودن.

دست سنگینش رو روی باسنم فرود میاره و میگه_ خاک بر سر،امشب کانسیرج دسته ۱۲ رو خواستن تو میری!

_من زبونشونو بلد نیستم!

_مترجم می‌زاری توی گوشت!

_اها ،اوکی لباس فرمی که اون زنیکه داد کو؟

_همین الانم به لطف زنیکه موندگار شدی!

خنده ام گرفت.لب پایینم رو توی دهنم گرفتم و بعد سوالی نگاهش کردم که سمت کمد بزرگ اتاق رفت و درشو باز کرد.

سمتش دویدم و گفتم _کمد به این بزرگی فقط فرم من توشه؟

_توقع داری برات لباس تور طلا بزارن توش؟

_نه من که کانسیرج رابطه نیستم!

_ابله اصلا کانسیرج رابطه نداریم.مجاز نیست!اگه عین خرس نمی‌خوابیدی توضیحاتی که اتنا داد رو گوش می‌کردی.

با گفتن اتنا تازه یادم افتاد کا برای بیدار کردنم از اتنا کمک خواست،توی اتاق گشتم تا پیداش کنم اما نبود.

سحر که فهمید بلافاصله از اتاق بیرون رفت و فرم رو روی زمین انداخت. جلو رفتم و لباس رو برداشتم. سمت اینه رفتم و جلوش لباس هام رو در آوردم.

دامن جذب اما بلند فرم که مشکی بود رو همراه کت کوتاه خردلی رنگش پوشیدم.

شونه ای روی میز بود.هرچند بدم میومد اما برش داشتم و روی موهام کشیدم. تل زرد رنگ روی بسته رو بین موهام گذاشتم و به سمت در رفتم.

اتاق پارکت بود و دوتا تخت توش داشت یه کمد دیواری و میز و اینه ای که جلوش ایستاده بودم! بسم اللهی گفتم و در رو باز کردم.

چند ثانیه ای گنگ نگاهی به منظره‌ی جلوی روم انداختم. نزدیک به شش تا اتاق دیگه درست مثل اتاق ما توی یه راهرو بودن.

راه‌رو به حدی ترسناک به نگاهم اومد که در اتاقمون رو بستم و به سمت خروجی دویدم. با گذر کردنم از راه‌رو تازه با کلی راه روی دیگه روبه‌رو شدم که ظاهرا اون راه‌رو هام هم همین منوال رو در پیش گرفته بودن.

با دیدن در گرد شکلی سمتش رفتم و بازش کردم. پام رو بیرون از در گذاشتم و به فضای بیرون نگاه کردم. فضای بسیار بزرگی که پر از نگهبان هایی با فرم یک شکل بود. قطعا اینجا حیاط هتله!

حس بد غریب بودن اضطرابم رو چندین برابر کرد. آروم راه در پشتی رو در پیش گرفتم.

قدم های اولم رو رفتم که حس کردم کسی اسممو صدا زد_آیدا

اما هرجایی رو نگاه کردم خبری از فردی نبود. در حال جست و جو و کنکاش بودم که با چهره ی آشنای اتنا رو‌به‌رو شدم،سمتش دویدم و با رسیدن بهش اول نفس عمیقی کشیدم.

هوای سردی که از صبح منشا می‌گرفت، در ریه هام جریان افتاد.

 _چی‌شده؟

_بلدی کارای کانسیرج چیه؟ نگاه عاقل اندرصفی به اتنا انداختم و گفتم_فقط یه‌سری از شنیده‌هام در مورد کانسیرج از اطلاعاتمه!

خنده ای میکنه و میگه_مشکلی نیست. یاد می‌گیری. الان یه اتاق بهت نشون میدم. تو هر چیزی که مسافر می‌خواد رو روی دکوراسیون اتاق پیاده میکنی. یادت باشه از روکش های موقت استفاده کنی!بیا بریم به مترجم بهت بدم.

**

جعبه ی بزرگ روکش هارو کنار در می‌گذارم و اخرین روکش رو بیرون می‌کشم، کمی گنگ نگاهش میکنم، و به سمت کاناپه‌ی جلوی تخت میرم.

ظاهرا شبیه اونه. روی کاناپه پهنش میکنم و کش هاشو از زاویه‌هاش رد می‌کنم،تموم شد!

به ست بادمجونی اتاق نگاه میکنم‌.اولین خدمات کانسیرجی من! سرخوش جعبه ی مخمل قرمز رو بغل میکنم و از اتاق بیرون میرم

زمان ارسال پارت بعدی:نامشخص

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت22

سرم رو پایین می‌اندازم و از گوشه ی راهرو به مسیرم ادامه میدم.

کانسیرج های دیگه ای همراه وسایل مختلف توی راهروی بزرگ شماره ۵طبقه ی ۷ در رفت آمد هستند.

نگاه سوالی شون معذبم میکنه. وضعیتم حتی درصدی بر وفق مرادم نبود. دوباره وجدانم مرکز مغزم نشست و فکرم رو به کار گرفت. عذابی که وجدانم در نظر گرفته بود،فکر به اون دختر بچه بود.

هیج وقت به مغزم خطور نمی‌کرد که اقای ناطق دایی اون دختر بچه باشه.

جعبه رو کنارم زمی گذاشتم و سرم رو چند بار با شدت تکون دادم. شاید افکارم پرتاب می‌شدن. با خارج شدن مردی از آسانسور که شبیه نگهبان ها لباس پوشیده بود،تازه یادم افتاد اینجا آخر راه نیست. جعبه رو دوباره بین دست هام گرفتم و وارد آسانسور شدم. به سختی همکف رو لمس کردم و جعبه رو دوباره سفت گرفتم.

برق دیواره های طلاقی رنگ آسانسور و سرخی کف‌پوش مخمل‌قرمز آسانسور حس خاصی که عاری از کلافگی بود بهم منتقل کرد.

باز دم سنگین و پر حرفی بیرون دادم و به بیرون از آسانسور که حالا توی همکف ایستاده بود رفتم،مغزم درگیر بود،همچنین فکر کنترل نشدنی، سمت مرگ دختربچه می‌رفت.

هرچند من حتی اسم اون کودک روهم نمی‌دونستم!

سمت پله های بزرگی،که از در زیرپله به راهروی سالن امکانات میرسید،رفتم.

جای زیادی بلد نبودم،اما اتنا بهم گفته بود هر کانسیرج دوتا مکان رو باید بشناسه! صداش توی گوشم پراکنده شد.

_کانسیرج این هتل باید سالن امکانات رو مبدا و اتاق مسافر رو مقصد بدونه،یادت باشه آیدا!

آروم درب رو که همرنگ پله ها بود باز کردم و واردش شدم. جعبه به دست‌هام فشار آورده بود و هر دو کتفم می‌سوخت. جعبه رو روی زمین گذاشتم و در رو بستم.

راهرو نور زیادی نداشت اما سالن نزدیک بود. یه سالن که نصف زیرِ ساختمان همکف رو گرفته بود. از اینجا طبق گفته های آتنا می‌شد به چند جا رفت،از اشپزخانه مرکزی گرفته،تا کنترل کننده ی آب استخر های روی بام هتل.

بعضی مواقع محو اطرافم می‌شدم و بعضی وقتا می‌رفتم توی خودم. وقت بیشتر فکر کردن نداشتم،چون راهرو تموم شده بود و الان جلوی سالن تدارکات بودم.

اینجا تعداد زیادی خدمه بود که اکثرا خدمه‌ی جایگزین بود. از اتنا زیاد نشنیدم،اما چیزای مهم و مفیدی گفت! دنبالش گشتم که در نگاه اول توی اون سالن سرتاسر سفید چیزی نمی‌شد حدس زد. یکی از کارکنان که لباسی شبیه مانتوی بلند سورمه ای تنش بود به سمتم راه افتاد.

تنها چیزی که اینجارو   بهتر از جاهای دیگه نشون می‌داد،این بود که هرکس سرش به کار خودش بند بود. اتنا رو که در ورودی سالن وارد شد دیدم،خواستم سمتش برم که زن رسید و جعبه رو ازم گرفت.

اتنا از همون جا زن رو صدا زد که اسمش همونطور که اتنا صدا زد توی گوشم پخش شد. خنده‌ای از این ترجمه ی نامربوط کردم و منتظر موندم تا برسه.

***

دوباره طبقه ی۷راهروی ۵ اما این‌باره جای سالن۲، گفت برو سالن ۳، طبق گفته های اتنا باید از ورودی سالن بعدی راهروی ۵ رو پیدا می‌کردم.

سعی کردم به نرده هایی که به صورت دایره در وسط طبقه ی ۷بود نزدیک نشوم.

چون از همونجا میشد بقیه طبقات و در نهایت همکف رو دید. با گذر کردن از ورودی سالن ۲ رسیدم به ورودی۳ و از همونجا وارد سالن شدم.

اینجا حتی یک آدم هم نبود.اروم جلو رفتم تا راهروی پنج رو پیدا کنم،که با چیزی که دیدم حس کردم عصبانیت داره مثل دود از سرم خارج می‌شه!

زمان ارسال پارت بعدی:نامشخص

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...