رفتن به مطلب

تخت سفید، بخت سیاه_Mhta_(یگانه رضائی) کاربر انجمن نود هشتیا


_Mahta_
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

زهرارمضانی
post توسط زهرارمضانی بررسی شد!

"داستان برتر"

به _Mahta_ نشان " Great Support" و 100 امتیاز اعطا شد.

به نام خدانام  داستان:  

تخت سفید بخت سیاه

نام نویسنده: _Mahta_(یگانه رضائی)

هدف:  ازدواجی زودهنگام و نا‌به‌‌هنگام

ساعت پارت گذاری: نامعلوم

ژانر: اجتماعی، تراژدی

خلاصه:

 از همان روز که رخت سفید بر تن کردم دانستم سیاهی بختم؛ پیراهن تنم را سیاه خواهد کرد.

دانستم آن‌که نامش چند ساعت دیگر در شناسنامه‌ام می‌خورد، آن تکیه‌ گاهی نیست که به آن تکیه کنم.

دانستم باید بسوزم و بسازم و دم بر‌نیاورم!

مقدمه: 

لای- لای، ای پسر کوچک من

دیده بر بند، که شب آمده است.

دیده بربند که این دیو سیاه

خون به کف، خنده به لب آمده است.

سر به دامان منِ خسته گذار

گوش کن بانگ قدم‌هایش را

کمر نارون پیر شکست 

تا که بگذاشت بر آن پایش را.

#پارت اول:

صدای کودک شش ماهه‌ام، مرا از خواب خوش شبانگاه پراند. سر از بالشت برداشتم و در همان هنگام که چشم‌هایم به تاریکی عادت می‌کرد و دستم در پی پستانک کودکم روی ملحفه گلدار تشک، حرکت می‌کرد، با تکان دادن تشک کوچک؛ سعی در آرام کردنش داشتم.

دست و پا‌زنان، صدای گریه‌اش فضای ساکت خانه را پر کرده بود.

موهای کوتاهم را به پشت و گوش دادم و بلاخره پستانک‌اش را از داخل گهواره‌اش پیدا کردم. سر پوشش را باز کرده و داخل دهانش گذاشتم؛ اما هر بار  که آن را از روی تشک برداشته و دوباره داخل دهانش می‌گذاشتم، باز آن را بیرون پرت می‌کرد.

- خفه کن صدای اون...

مثل همیشه معترض از زبان تند و اخلاق نداشته‌اش، به میان حرف‌هایش آمدم.

- چیکارش کنم بچه رو؟ مگه من آدم نیستم؟

کلافه از گریه رهام و خودخواهی‌های پدر بی‌مسئولیت‌اش؛ او را چنگ زده و به آغوش فشردم و از جا برخواستم.

در همان حین که از جا بر می‌خواستم و کودک در آغوشم فشرده می‌شد، در جست‌و‌جوی کلید برق بودم. ثانیه‌ای طول نکشید که دستم با برجستگی جسم پلاستیکی  برخورد کرد.

آن را فشردم و نور زرد رنگ در تمام اتاق چهل‌ و‌ هشت متری خانه  پیچید.

- هیس ! آروم باش پسرکم.

رحمان طبق عادت هر شبش، با عصبانیت پتو را از روی خودش کنار زد و پالتوی چرم و پوست شده‌اش را همراه کلاهی که تار و پودش از هم گسیخته بود، از روی پشتی قرمز رنگ چنگ زد و با باز کردن در خانه، به بیرون رفت و در را به هم کوبید. منتظر ماندم تا برود و رفتنش را به نظاره نشستم.

به فکر فرو رفته بودم و به افکار پوچ پدر و مادرم می‌اندیشیدم و از حرکت باز مانده بودم که فریاد کودکم مرا از هجوم آن افکار همیشگی و ویرانگر بیرون آورد.

باز شروع به قدم زدن کردم و تکانش می‌دادم.

رهام باز دل درد گرفته بود.

گریه‌اش جانم را می‌سوخت، دوایی برای درمان این درد نمی‌دانستم. باید به پدر فکر می‌کردم یا اوضاع سیاه خانه؟ شکم گرسنه رهام یا شب تنهایی‌های خودم؟

وارد آشپزخانه ساده‌ای شدم که فاصله‌اش با اتاق چهل‌ و‌ هشت متری  صفر بود و هیچ دیواره‌ای نداشت تا استقلالش را ثابت کند.

قابلمه کوچکی را که به عنوان شیر گرم کن استفاده می‌کردم را از بین ظروف کشیدم و همراه نصف استکان آب روی شعله قرار دادم و در میانش تکه‌ای نبات جا دادم

با صدای کوبیده شدن در، رهام خواب رفته را روی زمین گذاشته و به سمت در رفتم. کودکم از خستگی زیاد خوابش برده بود و حتم داشتم طولی نخواهد کشید که چشم بگشاید و گریه‌اش، خانه را از جای بردارد.

سمت در رفته و آن را گشودم.

باز هم صاحب خانه صبور ما، یا برای اجاره خانه آمده بود یا برای پولی که از آن قرض گرفته بودم و قرار بود دیروز پسشان دهم.

صفحه نقد تخت سفید بخت سیاه:  تخت سفید، بخت سیاه

ویرایش شده توسط Ayda rashid
ویراستاری ayda rashid
  • لایک 13
  • تشکر 1
  • غمگین 1

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت دوم

در را گشوده، سرم را پایین انداختم و آهسته سلامی را زمزمه کردم.

صدای خشمگینش لرزه به تنم انداخت و سرم را آنگونه پایین آورد که چیزی نمانده بود تا استخوان سینه‌ام شکافته شود و سرم به میان سینه‌ام برود.

- خانم این چه وضعیه؟! نه اجاره خونه درست و حسابی می‌دین، نه پول آب و برق رو پرداخت می‌کنین. همیشه‌ی خدا هم که داد می‌زنین و دعوا می‌کنید و درها رو به هم می‌کوبید...

بعد درنگی کوتاه، بلندتر از قبل ادامه داد:

- ما داریم این‌جا زندگی می‌کنیم.

این بار تنم محسوس لرزید و وادارم کرد تا نگاه شرمنده‌ام را  از پیش چشمان معترض و خشمگینش دریغ کنم.

با صدایی که شرمندگی در آن موج می‌زد و سعی داشتم صدایم به گوش برسد، گفتم:

- ببخشید دیگه تکرار نمیشه.

سری از روی تاسف تکان داد و همان‌طور که غرولندکنان از من فاصله می‌گرفت، گفت:

- همش میگن ببخشید تکرار نمیشه، آخه تا کی؟

در خانه را بسته و به پشت در سر خوردم و شروع کردم به اشک ریختن. بچه‌ای بیش نبودم و افتاده بودم به دام زندگی!

با بویی که سوختگی به نظر می‌رسید، از جا پریده و به سمت آشپزخانه رفتم. اشک‌هایم را با پشت دست زد و دم و زیر گاز را خاموش کردم. این هم از آب جوش و نباتی که قرار بود برای رهام درست کنم و حال همه چیزش شده بود بخار و شده بود لایه‌ای افزون بر گچ که بی‌شک روزی سفید بوده و حالا رنگی جز سیاهی ندارد.

قابلمه سیاه شده را به میان ظرفشویی انداختم و این‌بار ته مانده شیشه‌ی شیرش را همراه تکه‌ای نبات گذاشتم گرم شود.

مادر بی‌حوصله‌ای که فقط نام مادری را یدک می‌کشید، مرا به اجبار نشاند پای سفره‌ای که داماد‌اش را تا به حال ندیده بودم و آنگونه که شنیده بودم ۱۵ سالی از من بزرگتر بود.

همان‌طور که تمام حواسم را کشانده بودم به یک سو تا نکند خدایی نکرده، غذای پسرم دود شود؛ به تمام خاطرات گذشته‌ام فکر می‌کردم. به آن روزهایی که داماد را زمانی شناختم که در کنار من نشسته بود و تمام مخالفت‌هایم منتهی می‌شد به ضربات سفت و سخت کمربند، وقتی بدنم گرم بود و هیچ نمی‌فهمیدم!

وقتی کوچک شدن و سپس هیچ شدن تکه نبات سفید رنگ را در میان شیر حس کردم، شعله را خاموش کرده و با چرخاندن قابلمه در پی متعادل کردن دمای آن برای کودک شش ماهه بودم.

ریختن شیرها درون شیشه‌ی شیرش طولی نکشید و برای این‌که حتم داشتم رهام بیچاره گرسنه است به سمتش پا تند کردم و در کنارش زانو زدم و شیشه‌ی شیرش را به میان لب‌هایش نهادم. یکهو صدای گریه‌اش خانه را پر کرد. دستی به سرم کوبیدم؛ وای! این‌بار هم از یاد برده بودم تا قطره‌ای به پشت دستم بریزم و دمایش را بسنجم!

رهام را چنگ زده و خود از جا پریدم. قدم زدن و تکان دادنش کاری بود که همیشه برای آرام کردن رهام به کار می‌بردم.

ویرایش شده توسط Ayda rashid
ویراستاری ayda rashid
  • لایک 12
  • تشکر 1
  • غمگین 2

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت سوم

کودکی 14 ساله چون من، می‌تواند مادر طفلی 6 ماهه باشد و خانه‌ای را اداره کند؟ بشوید و بسابد و بپزد؟ مدام بر سر اعتیاد همسرش حرص بخورد و دعوایی راه بیاندازد تا بلکه فرجی حاصل شود و هربار ناامیدتر از بار قبل گوشه بنشیند و فکر چاره باشد؟ می‌تواند تمام ذوق و شوق کودکانه‌اش را برای مدرسه رفتن نادیده بگیرد و در خانه به امید بازگشت همسرش، صبح را شب کند و شب را صبح؟

کدام مادر می‌تواند با بی‌رحمی تمام، خواسته‌های خودش را به فرزندش بقبولاند و فرصت هر اعتراضی را به تهدید کمربند پدرش، از او بگیرد؟ کودکی که تمام دنیایش در کیف و کفش مدرسه‌اش و بازی با دوستان‌اش خلاصه می‌شود. به راستی که من نمی‌توانم مانعی باشم برای آرزوهای رهام و تمام عقاید و رسم و رسومات را سدی برای پیشرفتش کنم!

با خر- خر شیشه‌ی شیر که تمام شدن شیر‌ها را فریاد می‌زد، شیشه از دهان رهام گرفتم و او را در گهواره‌اش خواباندم.

در ساختمانی هفت طبقه زندگی می‌کردیم که نیمه‌ساز بود و جز ما و صاحبخانه، ساکنی نداشت. در بالاترین نقطه‌اش، خانه ما بود و در طبقه زیرین خانه آقای شکور. از آن پایین تا که به این بالا می‌رسیدی باید هزاران پله، آجر و تکه سنگ را و عبور از بین کارگرانی که سد راه بودند را به خود می‌گرفتی تا به این بالا برسی!

به پشت پنجره نشستم و با کنار زدن پرده سفید که چندتایی گل برجسته داشت و پایین‌اش به لطف رحمان  تا قسمتی سوخته بود، چشم دوختم به ستارگانی که اغلب چشمک می‌زند و اشاره می‌کردند به تمام شب‌هایی که کودک 8 ساله بودم و روی پشت‌بام خانه، به نظاره ستارگان می‌نشستم. شب‌هایی که با ترانه، تمام خاطرات مدرسه  را می‌گفتیم و می‌خندیدیم. حال من کجا بودم و ترانه کجا بود؟ من کودکی شش ماهه به بغل داشتم و او تنها سختی زندگی‌اش، همان حله مسئله زندگی‌اش بود.

تا طلوع خورشید، خمیازه کشیدم و به نظاره طلوع خورشید پرداختم، راستش نمی‌خواستم این آرامشی که از خوابیدن رهام و نبود رحمان نصیبم شده را از دست بدهم. کمی هم می‌ترسیدم، هنوز خوابیدن در آن ساختمان نیمه کاره، برایم عادت نشده بود. هنوز هم نمی‌توانستم با آرامش پلک‌هایم را روی هم بگذارم!

بعد از گذشت چند ساعت از نبود رحمان، دیگر اگر چوب کبریت هم لای پلک‌هایم می‌گذاشتی، باز هم نمی‌توانستی آن‌ها را باز نگه داری!

در همان کنار پنجره و همراه نیمه زوزه‌های باد که از درزهای باز پنجره به تن نحیفم می‌خورد، چشم روی هم گذاشتم.

صبح با صدای تق و توق در فلزی خانه  بیدار شدم. بدنم کرخت شده بود و تمام تنم درد می‌کرد. با خودم گفتم:  «تا تو باشی تنبلی نکنی تو جات بخوابی!»

ویرایش شده توسط Ayda rashid
ویراستاری ayda rashid

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم:

این در زدن رحمان نبود. معمولا یا کلید داشت یا هم با مشت و لگد به جان در بیچاره می‌افتاد. هرکه بود؛ شوکت خانم هم نبود. روسری به سر انداختم و چادر گلدار صورتی رنگ را هم بر رویش به سر کردم.

در را گشوده و سر به زیر انداختم. در مقابل چشم‌هایم کاسه‌ای پر آش نقش بسته بود. از زیر چشم به آن‌که سینی آش رشته را در مقابلم گرفته بود، نظری انداختم.

پسری 20 ساله بود و از ظواهرش بر می‌آمد که تحصیل کرده و با کمالات است. کاسه‌ای آش برداشتم و گفتم:

- منتظر بمونید تا براتون کاسه‌اش رو بیارم.

- زحمت نکشید؛ ما تازه اومدیم تو این محل، همین خونه بغل هستیم. مادر تشریف ندارن؟

کاسه داغ آش را به این دستم دادم و با دست دیگر، پس از خداحافظی و تشکر دوباره، در را بستم.

چادرم را با یک دست، از سرم کندم و روی پشتی پهن کردم تا سر فرصت بیایم و آن را جمع کنم.

کاسه را روی شعله گاز نهادم و به سراغ ظرفی رفتم تا آش را در آن بریزم و بعد هم آن را در هزار و یک سوراخ پنهان کردم که نکند خدایی نکرده رحمان سر برسد و ظرف مردم را هزار و یک تکه کند و خجالتش بماند برای من بی‌نوا!

ظرفی کوچک آش ریختم  تا ببرم برای رهام، بی‌او ذره‌ای از گلویم پایین نمی‌رفت!

ظرف را به کناری گذاشتم و رهام خواب رفته را، روی بالشتی که از قبل بر روی زانوم نهاده بودم. سرش را کمی به چپ و راست کرد. انگار هنوز خوابش می‌آمد. مشت‌های کوچک و سفیدش تا چشم‌هایش می‌رفتند و برمی‌گشتند. دست‌های کوچکش را به بازی گرفتم و لحن کودکانه‌ام را  سلاحی ساختم تا چشم‌های زیبای مشکیش، بار دیگر برای مادرش دلبری کنند.

- رهام مامان بیدار نمیشه؟ رهام مامانی گرسنه‌اش نیست؟

چشم‌ها را باز کرده و بار دیگر بر هم نهاد. انگشت اشاره‌ام را بالا آورده و روی بینی کوچک نخودی‌اش گذاشتم، انگشتم مدام بین لب‌های کوچک صورتیش و بینی‌اش در رفت و آمد بود تا بلکه قلقلکش آید و چشم‌هایش را باز کند.

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم

انگار خانی از هفت خان رستم را گذراندم. چشم‌ها را باز کرد و لب برچید و یکهو صدای گریه‌اش، اتاقک کوچکمان را پر کرد.

به آغوش گرفتم‌اش و نغمه‌های مادرانه‌ام را، باز در گوشش خواندم.

- چی شده پسر مامان؟!

کاسه آش را، به کنارم کشیدم و با قاشق کوچکی که در آن نهاده بودم قسمتی از کاسه کوچک کودکانه‌اش را، با پشت قاشق له کردم؛ محتویات قاشق را کم و زیاد کرده و به درون دهانش ریختم.

بعد از اتمام غذا، دور دهانش را با دستمال کاغذی  که در کنار بالشت خودش فشرده بودم، پاک کردم و بعد از بغل گرفتن رهام، با دست دیگرم کاسه را برداشتم و دستمال کاغذی را به درون سطل آشغال انداختم!

رهام را درون روروک کهنه‌اش گذاشتم و مشغول شستن ظرف‌ها شدم که با برخورد در آهنی خانه به دیوار گچی‌ای که هربار تکه گچ‌هایش بر روی فرش می‌ریخت و باز باید جارو می‌کردم، لرزه به تنم افتاد و لیوان شیشه‌ای از میان دست‌هایم رها شد. رهام که از شدت آن صدای مهیب به گریه افتاده بود؛ با صدای شکستن و هزار تکه شدن لیوان شیشه‌ای، گریه‌اش شدیدتر شده بود. حال من نمی‌دانستم بروم و تکه گچ‌ها را جمع کنم یا رهام را آرام کنم و یا جارو و خاک اندازی بیاورم، این‌ها را جمع کنم که به پای رهام نرود؟!

 به ناچار رهام را چنگ زدم تا بروم ببینم رحمان چه بلایی بر سر خانه آورده است؟

دمر در گوشه‌ای از خانه دراز کشیده بود و در خانه هم چهار طاق باز بود.

بچه به بغل به سمت در خونه رفتم و آن را بر هم کوبیدم.

- به خودت زحمت بده در خونه رو ببند.

- خفه‌شو حال و حوصله‌ات رو ندارم.

- تو کی حوصله داشتی؟ نیمه شب میری سر ظهر بر‌می‌گردی! هیچ توجه کردی که هیچی تو خونه نیست؟ توجه کردی رهام شیر نداره که...

ویرایش شده توسط Ayda rashid
ویراستاری ayda rashid

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت ششم

 

- گفتم خفه‌شو!

رهام را که از داد رحمان ترسیده بود را محکم‌تر به آغوش فشردم و با دندان قروچه‌ای، عقب گرد از رحمان فاصله گرفته و به آشپزخانه پناه بردم.

تازه فاجعه‌ی تکه‌های شیشه، مقابل دیدگانم نقش بست، با درد چشم‌هایم را بستم. چطور می‌توانستم استکانی را که این اندازه خورد شده است را به درستی جمع کنم و هیچ ذره‌ای باقی نماند تا بر پای رهام رود.

رهام را دوباره داخل روروک‌اش گذاشتم و تا می‌توانستم او را از خود دور ساختم تا حضورش باعث ترسی نشود که در آن زمان در تنم رخنه می‌کند.

روسری‌ام را که هنوز بر سرم مانده بود را، با باز کردن گره‌اش، از سر بیرون آوردم و با گلوله کردنش، آن را به دست رهام دادم تا با آن بازی کند.

آخرین اسباب بازی‌اش، توپ پلاستیکی و صورتی رنگی بود که با اولین حقوقم، از بازارچه سرپوشیده تهیه کرده بودم که آن هم توسط چاقوی دسته کوتاه پدرش، زخم خورده بود.

به سمت کابینت‌های سفیدِ رنگ ریخته قدم برداشتم و باز کردن درب آن و نادیده گرفتن قیژ- قیژی که از باز کردنش حاصل می‌شد، دست به سمت جارو و خاک انداز فلزی دراز کردم و آن را برداشتم..

همان طور که سعی می‌کردم برای خود جا پایی باز کنم تا نکند تکه شیشه‌ای بر پایم فرو رود؛ مشغول جارو کردن تکه شیشه‌ها شدم و آن را به سمت خاک انداز، هدایت می‌کردم.

ویرایش شده توسط Ayda rashid
ویراستاری ayda rashid
  • لایک 10
  • تشکر 1
  • غمگین 3

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هفتم

 

مادر و پدرم همیشه معتقد بودند دختر مهمان امروز و فرداست که آخر سر باید پا به خانه مردم نهد، او را چه به درس و دانشگاه؟ دختر برای کار خانه است و کار بیرون برایش معنایی ندارد.

 اگر شوهرت چیزی گفت، دم بر نیاور و جز گفته او، کاری مکن. آن‌ها همیشه می‌گفتند، تا کی می‌خواهی درس بخوانی؟ می‌خواهی ما را انگشت نمای مردم کنی؟ بگویند دخترشان در خانه مانده و خواهانی ندارد؟ سر رسم و رسمومات احمقان‌شان،   مجبور بودم برای تهیه شیر خشک فرزندم، هفته‌ای، شش روز تمام، لوبیا بپزم، سبزی پاک کنم و پیاز خورد کنم. آخر سر هم نیمی‌ را هم بدهم پای مواد مردی که نامش تنها در شناسنامه بود و بس!

با  قیژ و ویژ در و برخورد دوباره در به چهار چوبش، سر از تمیز کاری برداشتم. نگاهی به رهام انداختم که سر روی دست‌های قلاب شده‌اش گذاشته بود و آنقدر زیبا خوابیده بود که دل مادر را به لرزه می‌انداخت!

خاک انداز را که از سنگینی تکه‌های شیشه، سنگین شده بود را برداشته و با سر کردن روسری و چادرم و برداشتن کلید از خانه بیرون زدم تا بروم و تکه‌های شیشه را به بیرون بریزم، پله‌ها را آهسته و با احتیاط پایین می‌آمدم تا نکند تکه‌ای شیشه روی زمین بریزد و خدایی نکرده به دست کسی رود و دادش را شوکت خانم بر سر من بیچاره بزند.

ناگهان نفهمیدم و چه شد که با خانم میانسالی برخورد کردم که همانطور که چادرش را به دست گرفته بود و چشم‌هایش در جای- جای ساختمان در گردش بود و انگار داشت ساختمان را بر انداز می‌کرد، برخورد کردم و از شانس بدم، خاک انداز از دستم رها شد و با هر دو دست فرود آمدم روی خاک انداز و جیغی از سر درد کشیدم. آن خانم که حالا چهره‌اش را دیده بودم و از ظواهرش شخصیت و متانت می‌بارید، حواسش به من جمع شد و در کنارم زانو زد.

ویرایش شده توسط Ayda rashid
ویراستاری ayda rashid
  • لایک 10
  • تشکر 1
  • غمگین 3

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت هشتم

 

- آخ ببخشید اصلا حواسم نبود دخترم.

همانطور که با درد خودم را کنترل می‌کردم تا اشک نریزم و چشمم به خون‌ها نیفتند و حالم بد نشود، دست‌هایم را بالا گرفتم و آهسته گفتم.

- اشکالی نداره، چیزی نیست.

با کمکش توانستم پا به خانه بگذارم. 

لبخندی خجالت‌زده به چهره مهربان و مشغولش زدم  که در حال بستن دستم با پارچه‌ای سفید بود.

- دستتون درد نکنه، مرسی که کمکم کردین.

لبخندی زد و دست‌اش را عقب کشید، انگار کارش تمام شده بود.

دستان سفید و کشیده‌اش را با تکه دستمالی دگر پاک کرد و بعد آنطور که دست‌هایش با لباس بلند و پوشیده با کلاسش برخورد نکند، با نگاهی به آشپزخانه و اجازه خواستنی به سمت آشپزخانه قدم برداشت تا دست‌هایش را بشوید.

 

-

ویرایش شده توسط Ayda rashid
ویراستاری ayda rashid

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت نهم

پس از آن‌که برگشت، برعکس تصورم به جای آنکه بنشیند و وسایلش را جمع کند و برود، به جای آن‌که تنهایم بگذارد تا به درد خود بمیرم؛ هم‌چون کسی که مرا سال‌هاست می‌شناسد، روبه‌رویم دو زانو نشست.

- ببینم این پسر بچه چیکارته؟!

نگاهی به رهام خواب رفته انداختم.

به هجوم اشک‌ها عادت کرده بودم؛ ولی هنوز هم نمی‌خواستم فکر کنند ضعیفم، می‌ترسیدم همه مثل مادرم بگویند تو ضعیفی، دخترها همیشه  ضعیفند، تو هم دختری!

سرم را پایین انداختم؛ اما اشک سماجت کرده و از لابه‌لای ده‌ها مژه درشت، بر روی گونه‌ام غلطید. خواستم بغض را فرو بخورم؛ اما باز هم شکست خورده و قطره‌ای دیگر از چشمم خزید.

- بچم!

گرد شدن چشم‌هایش به وضوح حس می‌شد. به عقب خواستن دست‌هایش  ریشه به جانم زد؛ اما چیزی نگذشت که به آغوشش فشرده شدم. معادلاتم به هم خورده بود.

- شوهرت کجاست؟ 

با شنیدن لکنتش از پی جستجویش برای شنیدن نامم را نادیده نگرفتم.

- الهه!

-   الهه جان شوهرت کجاست؟ چیکاره است؟

- نیست، هیچ وقت نیست! معتاده، بیکاره، شبا نمیاد خونه، هروقت هم میاد  دعوا راه می‌اندازه، طفلی شوکت خانم هم از دستمون خیلی عصبانیه!

 

 

ویرایش شده توسط Ayda rashid
ویراستاری ayda rashid
  • لایک 12
  • تشکر 1
  • غمگین 1

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#پارت دهم

- چرا باهاش ازدواج کردی دخترم؟

- راهی جز ازدواج نداشتم، مجبور شدم. 

هم‌زمان با اشک‌های آروم و بی‌صدا و پی‌در‌پی، پوزخندی زدم و گفتم:

- تو خانواده ما دختر داشتن ننگ بود. هر کی هم داشت خیلی زود می‌فرستادش خونه بخت، هر کی هم که سعی می‌کرد به شکلی از این موضوع سر باز کنه، رو خودش و دخترش اسم می‌ذاشتن، می‌گفتن دختره مشکل داره، ترشیده و از این‌ حرفا.

نفس مقطعی کشیدم و ادامه دادم:

- عاشق درسم بودم، می‌خواستم پرستار بشم؛ اما از همون اول مامانم همیشه داداش‌هامو به سرم می‌زد، بهم می‌گفت درس خوندن مال اوناست، نه منی که ناخواسته به دنیا اومده بودم و به خاطر دختر بودن علاوه بر همه‌ی محدودیت‌هام باید قید درسم رو هم می‌زدم.

با رحمان ازدواج می‌کردم که خانواده درست و حسابی نداشت، درس نخونده بود و از اخلاق  درستی  هم نداشت؛ اما سر همین رسم و رسومات مجبور شدم با اولین خواستگارم که هیچ یک از شرایط ازدواج رو نداشت ازدواج کنم.

به خاطر آبروشون اوایل زیاد از خوبی رحمان می‌گفتن. 

 دستش رو نوازش وار روی سرم کشید و سرم رو بوسید.

- می‌خوای ازش جداشی؟

انگار که برقی هزار ولت به من وصل کرده باشند خود را از او جدا ساختم و متعجب در چشمانش خیره شدم.

- طلاق؟ چطور با یه بچه؟

- آره میشه، من خواهرم وکیله باهاش صحبت می‌کنم ازت هزینه‌ای نگیره اگر هم خواست من هزینه‌اش رو میدم. تو فقط به خودت و بچت فکر کن.  

1400/7/9

ویرایش شده توسط Ayda rashid
ویراستاری ayda rashid
  • لایک 10
  • تشکر 1
  • غمگین 3

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

لای لای، ای پسر کوچک من

دیده بر بند، که شب آمده است.

دیده بربند که این دیو سیاه

خون به کف، خنده به لب آمده است

سر به دامان من خسته گذار

گوش کن بانگ قدم هایش را

کمر نارون پیر شکست 

تا که بگذاشت بر آن پایش را

ثانیه های تنهایی،  دنیایی بود که تنها از آن من بود. 

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

دل به دریا زده ای!

پهنه سراب است نرو

برف و کولاک زده!

راه خراب است نرو

بی همگان به سر شود💔 بی تو به سر نمی شود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...