رفتن به مطلب

دلنوشته سکوت مرگین | ساناز شکرالهی کاربر انجمن نودهشتیا


.SaNaZ.
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

به نام خداوند لوح و قلم

 

"دلنوشته سکوت مرگین، به قلم ساناز شکرالهی"

ژانر:   #تراژدی

خلاصه:

این روزها حس خفگی، از پررنگ‌ترین احساساتم است.

غم‌های زیادی در دلم مانده است. غم‌هایی که سینه‌ام را پر کرده، و راه نفس به رویم   بسته‌اند.

سخنان زیادی در گلویم حجمه کرده است. سخنانی که گلویم را بسته و نفس‌های بی‌رمقم را به هزار ضرب و زور رها می‌سازند.

قلمی می‌خواهم، برای نوشتن! و پاره‌ای کاغذ برای بر صفحه نقش بستن! همین کافی‌ست؛ چیز دیگری را احتیاجم نیست!

از آن‌سو، محتاج گوشی برای شنیدن سخنانم هستم. محتاج نگاهی برای خوانش جملاتم هستم...!

و افسوس که فریادی در گلویم نیست، که گوش عالمیان را کر کند. که بگوید:

- بشنوید، ببینید، بخوانید! بخوانید چه کردید و نکردید! بخوانید که چه داغ‌ها گذاشتید و چه خانه‌ی آرزوها که آوار ننمو‌دید! بخوانید!

ولیکن مرا افسوسی بیش نیست! افسوس برای فریادی که نمی‌تواند راه گلویم را بگشاید. افسوس برای مهر سکوتی که بر لبانم چسبیده است.

و چه خوش می‌گفت، آن بزرگ‌فرد:

- هیس، دخترها فریاد نمی‌زنند...!

مقدمه:

سکوت مرگینم کمر به خفه کردنم بسته است. در حال کشتنم است!

نمی‌شکنم! مرگم نیز منجر به شکسته شدن این سکوت مرگین نمی‌شود! اسمش رویش است، سکوت مرگین!

سکوت مرگبارم خفگی را نوش کامم کرده است؛ و من سدی به رویش نمی‌بندم. بگذار کارش را بکند!

این‌‌بار، حکایت هرچه  بود و گذشت را، قرار به گشایش لبانم نیست.

این‌بار خواهم نوشت! نوشتن! نوشتن از دردهایی بی‌تمام!

ویرایش شده توسط Sanaz87

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

-یه جایی خوندم یه لحظه‌ای می‌رسه، که تو اوج بدبختی‌هات، خیلی بی‌اختیار، برمی‌گردی و یه نگاه به پشت سرت می‌ندازی!

می‌بینی نه مسیری برای برگشت باقی گذاشتی، نه راهی برای درست کردن زندگیت داری!

تو اون لحظه، حس تلخ انابت و انزجار، یه جوری خفتت می‌کنه، که فقط حس می‌کنی باید کار خودتو تموم کنی!

یا خودتو خلاص می‌کنی، یا یه عمر با حسرت و پشیمونی زندگیت رو می‌گذرونی!

حرکت آخرت، دست خودته!  بذار رک بگم! دیگه چیزی دست من نیست! از این لحظه به بعد، مرگ و زندگیت، پای خودت!

 

🎴♟️حرکت آخر♟️🎴

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت1

دوست  دارم!

 

دوست دارم  یک فنجان قهوه بنوشم؛ از آن‌هایی که بدون ذره‌ای شیر و شکر، کامت را شیرین می‌کنند!

دوست دارم بایستم و از پنجره‌ای به دوردست خیره شوم؛ و فراموش کنم که چه منجلابی دور تا دورم را فرا گرفته است!

دوست دارم از یاد ببرم که جای چنگال حیوانات فرو رفته در قالب انسان، تمام تنم را دریده است!

دوست دارم! دوست دارم من باشم و خودم! من باشم و قلب پاره‌پاره‌ای در دست مداوا! من باشم و غم‌های فراوانی در دست فراموشی! من باشم و...

من هستم، ولیکن تنها نیستم! من هستم، ولیکن با قلبی که پاره‌تر می‌شود و تسکین نمی‌یابد! من هستم، ولیکن با غم‌های که افزوده می‌شود و از یاد نمی‌رود!

این منم! هرچه که از دور می‌نگریختی، ظاهری بیش نبود! حال که فرو ریخته‌ام تماشایم کن! تماشا کن! بنگر چه بلایی بر سرم آورده‌اند! بنگر چقدر سوخته‌ام و مانند ققنوسی از خاکستر خود جان گرفته‌ام!

بنگر و دقت کن که قبلت را به دست  هرکسی نسپاری! بنگر و احتیاط کن مهربانی‌ات را خرج هر بی‌لیاقتی نکنی! بنگر و مواظب باش که جانت را کاسه نگهداری غم‌های دیگران نکنی!

بنگر! بنگر و درس بگیر! بنگر و درس بگیر که اگر زندگی‌ خویش عبرتی برایت نشود، این سرنوشت شوم، مانند خانه‌ای ویران بر سرت آوار می‌شود!

 

ویرایش شده توسط Sanaz87

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

-یه جایی خوندم یه لحظه‌ای می‌رسه، که تو اوج بدبختی‌هات، خیلی بی‌اختیار، برمی‌گردی و یه نگاه به پشت سرت می‌ندازی!

می‌بینی نه مسیری برای برگشت باقی گذاشتی، نه راهی برای درست کردن زندگیت داری!

تو اون لحظه، حس تلخ انابت و انزجار، یه جوری خفتت می‌کنه، که فقط حس می‌کنی باید کار خودتو تموم کنی!

یا خودتو خلاص می‌کنی، یا یه عمر با حسرت و پشیمونی زندگیت رو می‌گذرونی!

حرکت آخرت، دست خودته!  بذار رک بگم! دیگه چیزی دست من نیست! از این لحظه به بعد، مرگ و زندگیت، پای خودت!

 

🎴♟️حرکت آخر♟️🎴

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

پارت۲

خواب ابدی

 

دلم هوای خواب عمیقی کرده است؛ از آن‌هایی سقوط سرت بر روی بالشت، دیگر صعود را تجربه نمی‌کند! نامشان چه بود؟! یادم آمد؛ خواب ابدی! آری، خواب ابدی! خوابی که هیچ‌چیزی پایان‌دهنده‌اش نیست و خویش عاشقش شده‌ام! می‌دانی چرا؟!

لحظه‌ای به خواب‌هایی که در اوج خستگی به استقبال چشمانت می‌آیند و روح و جانت را در آغوش می‌گیرند، اندیشه کن! چه می‌چسبد و چقدر لذت‌بخش است! خستگی بال‌هایش را می‌گشاید و به سوی مقصدی دیگر جانت را ترک می‌کند؛ و این آرامشی عجیب و لذت‌بخش است که وجودت را در بر می‌گیرد.

آنقدری این آرامش برایت دل‌چسب است که به هنگامی که وادار به بیداری و دل کندن از این خواب شیرین می‌شوی، تمام جانت خواستار سر بر بالش نهادن و تن به ادامه این خواب دادن است. هنگامی خواسته جانت پذیرفته می‌شود و به هنگام دیگر، خیر!

مقدمه‌چینی را به کناری می‌برم. دلیل شیرینی و دل‌چسبی این خواب را می‌دانی؟! اگر نمی‌دانی هم لحظه‌ای به دلیلش اندیشیده‌ای؟!

 خویش دلیلش را از برم. هنگامی که قلبت به جای خون، خستگی به رگ‌هایت پمپاز می‌کند و خواب‌آلودگی در تمام بدنت به گردش در می‌آید، چشمانت که به خوابی عمیق بسته می‌شوند، این خواب به اندازه هزاران خواب دیگر برایت می‌ارزد! دلیل این ارزش هم خستگی و خواب‌آلودگی بیش از اندازه است؛ دلیل عشق زیاد خویش به خواب ابدی هم این است. خسته‌ام! از خنده‌های پوشالینم خسته‌ام! بیزارم! از زندگی تلخی که سند به نامم خورده‌است، بیزارم!

آه! خستگی بیش از اندازه‌ام، علاقه وافرم به این خواب بی‌پایان  و فرو رفتنم در این سیاه‌چال، همه و همه به یاری هم، مرا وادار به آرزوی این خواب می‌کنند. هیچ طنابی جز فرو رفتن در این خواب، مرا از این سیاه‌چال عمیق بیرون نمی‌کشد و  خویش را درک کن که با تمام وجود دست به سوی این طناب دراز کنم!

ویرایش شده توسط Sanaz87

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

-یه جایی خوندم یه لحظه‌ای می‌رسه، که تو اوج بدبختی‌هات، خیلی بی‌اختیار، برمی‌گردی و یه نگاه به پشت سرت می‌ندازی!

می‌بینی نه مسیری برای برگشت باقی گذاشتی، نه راهی برای درست کردن زندگیت داری!

تو اون لحظه، حس تلخ انابت و انزجار، یه جوری خفتت می‌کنه، که فقط حس می‌کنی باید کار خودتو تموم کنی!

یا خودتو خلاص می‌کنی، یا یه عمر با حسرت و پشیمونی زندگیت رو می‌گذرونی!

حرکت آخرت، دست خودته!  بذار رک بگم! دیگه چیزی دست من نیست! از این لحظه به بعد، مرگ و زندگیت، پای خودت!

 

🎴♟️حرکت آخر♟️🎴

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت3

باتلاق

 

باتلاق! یکی از بدترین و خوفناک‌ترین چیزهایی که در تصورت می‌گنجد! هر نوعِ فرو رفنتی در  باتلاق، سرانجامی جز مرگ ندارد و من، در باتلاقی از دردها فرو رفته‌ام؛ بدترین حالت ممکن!

دستانم قدرتمند و آمادهِ تلاش برای رهایی از این منجلاب هستند، ولیکن نه خویش رضایت دارم و نه آنها قادر به انجام کاری هستند؛  دستانم گوش به حرف دلم نمی‌دهند و عمل به فرمان مغز می‌کنند. ولیکن خوش باد که بذر رهایی می‌کارند و درخت غرق شدن به بار می‌آورند.

هاله سیاه مرگ هر لحظه، بیشتر و بیشتر دورم را فرا می‌گیرد و این موضوع بذر شادی در دل خویش می‌کارد! خوشحالم از این رهایی! خوشحالم از این مرگ تدریجی! خوشحالِ خوشحال!

شاید اگر چیزی مانند یک دلخوشی، شادی و یا هر چیز دیگری مرا به این زندگی امیدوار می‌کرد، این‌گونه با آغوشی باز و گرم به استقبال مرگ نمی‌نشستم. هیچ‌کس را طلبکارم نیست! زندگی است دیگر؛ روزهایی  شیرین و روزهایی تلخ! افرادی خوب و افرادی بد! بماند که  خویش هر روزم تلخ و افراد موجود در زندگی‌ام همگی بد بودند!  شاید برای دگران جور دیگر باشد؛ مرا چه خبر؟!

درد، مرهم دارد و بیماری دوا! و خویش چه می‌کردم که قلب پاره‌پاره‌ام را دوایی نبود؟! چگونه می‌ساختم با دردهای بی‌شماری که هیچ‌یک را مرهمی ساخته نبود؟! آه! اگر دردِ دل خویش باز شود، بستنی را به هنگامش نیست! و سکوت می‌کنم و هیچ نمی‌گویم؛ شاید که سکوتم را گوشی برایش شنیدنش باشد.

ویرایش شده توسط Sanaz87

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

-یه جایی خوندم یه لحظه‌ای می‌رسه، که تو اوج بدبختی‌هات، خیلی بی‌اختیار، برمی‌گردی و یه نگاه به پشت سرت می‌ندازی!

می‌بینی نه مسیری برای برگشت باقی گذاشتی، نه راهی برای درست کردن زندگیت داری!

تو اون لحظه، حس تلخ انابت و انزجار، یه جوری خفتت می‌کنه، که فقط حس می‌کنی باید کار خودتو تموم کنی!

یا خودتو خلاص می‌کنی، یا یه عمر با حسرت و پشیمونی زندگیت رو می‌گذرونی!

حرکت آخرت، دست خودته!  بذار رک بگم! دیگه چیزی دست من نیست! از این لحظه به بعد، مرگ و زندگیت، پای خودت!

 

🎴♟️حرکت آخر♟️🎴

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت4

خنده‌های دروغین

 

از خنده‌های دروغینم، خسته‌ام! از لبان کش به آمده‌ام به حال خوشی دروغین، بیزارم! و چه کنم؟! چه کنم که مرا محکومیت‌یست به انجام این کارها!

لبخندهایم طعم زهر می‌دهد؛ همان‌قدر تلخ، همان‌قدر سیاه، و همان‌قدر....

دلم قنج می‌رود! قنج می‌رود برای خنده‌ای از ته دل! برای  لبخندی حقیقی و واقعی!  برای...

آه! دلم روزی را آرزو می‌کند که خویش باشم و خویش! خویش باشم و رفتارهایی از اعماق وجود! خویش باشم و قلبی که فرمان‌ می‌دهد، نه مغزی که کنترل تمام وجودم را در بر گرفته است! دلم می‌خواهد قلبم را زندگانی باشد، نه مغزم! قلب زلال و مهربانم باشد، نه مغزی که دریایی از سیاهی و خفگی احساس، غرق شده است.

دلم روزی می‌خواهد که خویش را زندگی باشد، نه نقاب بر چهره‌ام! خویش باشم، تنها، ساده و عاری از این نقاب مضحک! نقابی که قلبم شکسته‌ام، روح نابود و جسم بی‌کسم را در پس پوششی از خوشبختی و خوشحالی پنهان می‌کند.

دلم می‌خواهد نقاب چسیده بر چهره‌ام را بر کنم و فریاد زنم:

- این منم، نه آن چیزی که تا به حال دیده‌اید. بنگرید! بنگرید که چه بلایی بر سرم آورده‌اید!

افسوس که نمی‌توانم! نمی‌توانم! این نقاب، سایه‌یست که تا آخرین نفس مرا همراهی می‌کند؛ این نقاب، شیشه عمریست که با بر کندنش از صورتم، می‌شکند؛ شکستی که پایان مرا به نابودی ختم می‌کند!

آه که تلاش‌هایم برای سکوت و زبان به کام گرفتن بی‌فایده است. دلم گرفته است؛ دردهای بی‌شمارم تا آخرین مرز گلویم بالا آمده و کمر به خفه کردنم بسته‌ است. دلم می‌خواهد تمام این دردها را بر روی کسی که مصبب‌شان است، بالا بیاورم؛ ولیکن افسوس که بالاتر از این نمی‌آیند و تنها آرام-آرام ذره-ذره‌ی جانم را می‌مکند؛ مانند باتلاقی که تو را آرام-آرام در خود غرق می‌کند. باتلاقی که مرگی هولناک را به خوردت می‌دهد و من، دیگر کاری به کارش ندارم؛ مرگ می‌تواند! وی می‌تواند مرا به آرزوی دیرینه‌ام برساند. آرزویی تلخ و بی‌سرانجام، آرزوی خنده‌ایی از ته دل!

ویرایش شده توسط Sanaz87

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

-یه جایی خوندم یه لحظه‌ای می‌رسه، که تو اوج بدبختی‌هات، خیلی بی‌اختیار، برمی‌گردی و یه نگاه به پشت سرت می‌ندازی!

می‌بینی نه مسیری برای برگشت باقی گذاشتی، نه راهی برای درست کردن زندگیت داری!

تو اون لحظه، حس تلخ انابت و انزجار، یه جوری خفتت می‌کنه، که فقط حس می‌کنی باید کار خودتو تموم کنی!

یا خودتو خلاص می‌کنی، یا یه عمر با حسرت و پشیمونی زندگیت رو می‌گذرونی!

حرکت آخرت، دست خودته!  بذار رک بگم! دیگه چیزی دست من نیست! از این لحظه به بعد، مرگ و زندگیت، پای خودت!

 

🎴♟️حرکت آخر♟️🎴

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت۵

ته خط

 

می‌دانی ته خط کجاست؟! تو نمی‌دانی ولیکن من سالهاست ته خط را زندگی‌ کرده‌ام! سالهاست که با وجودش خو گرفته‌ام!
ته خط جایی همین حوالی‌ست؛ پر از رنج و درد و عذاب! پر از روزهای تلخ و سیاه! پر از....
ته خط مرگ خوشی‌هاست؛ مرگ روزهای شادی؛ مرگ خنده‌های از ته دل!
ساختمانی خراب و در حال فرو ریزی را تصور کن. هر که از راه می‌رسد آسیب دیگری می‌رساند و می‌رود؛ زخمی می‌زند و دور می‌شود. حق دارند! ابی که از سر بگذرد دیگر یک وجب و صد وجبش چه فرقی می‌کند؟!
آه! آه که جگرم سوخته است؛ بد هم سوخته است. داغ‌های زیادی بر دلم‌ گذاشته‌اند؛ نمانده، گذاشته‌اند! داغ ذره‌ای محبت و لطافت! داغ ذره‌ای نرمی و گرمی! داغ قلبی که مرهمش باشند نه چاقوی پارگی‌اش! داغ خنده‌ای که شروع کننده‌اش باشند نه پایان دهنده‌اش! داغ زخمی که مرهمش باشند نه نمک رویش!
آخ که زخم می‌دادند و مرهم را دریغ! اخ که درد بودند و دوا را به هیچ!

چه کنم؟! چه کنم برای لحظه‌ای آرامش؟ برای خنده‌ای از اعماق وجود؟ دلم قنج می‌رود برای نفسی  که به آسودگی مسیر گلویم را گذرانده و لبانم را بگشاید؛ ولیکن افسوس که اندیشه ریشه‌زده در مغزم خیال‌ خامی بیش نیست. نفس‌های خسته و بی‌رمقم چگونه آسوده رها سازم، به هنگامی که هزاران درد و غصه تا آخرین مرز گلویم بالا آمده است. نفسی که خود را از میان این‌حجم از درد بالا کشد، رمقی برایش ‌‌می‌ماند؟ آسودگی به جانش ‌می‌ماند؟ هیچ! هیچ‌یک را نمی‌ماند...!

حصاری از جنس آتش به دورم کشیده و مرا میان ‌ناله‌های جان‌گدازم رها ساخته‌اند. سوزاندند! مرا سوزاندند و آخ که بد هم سوزاندند!

 به ته خط رسیده‌ام! ته خوشی‌های پوشالی‌ام! ته خنده‌های دروغینم! اینک، ته‌خط مقابل دیدگانم رخ به نمایش نهاده و من می‌نگرمش. آری، 14سالگی، ته خط من است! تهِ ته خط!

ویرایش شده توسط Sanaz87

negar_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B2%DB%B0%DB%

-یه جایی خوندم یه لحظه‌ای می‌رسه، که تو اوج بدبختی‌هات، خیلی بی‌اختیار، برمی‌گردی و یه نگاه به پشت سرت می‌ندازی!

می‌بینی نه مسیری برای برگشت باقی گذاشتی، نه راهی برای درست کردن زندگیت داری!

تو اون لحظه، حس تلخ انابت و انزجار، یه جوری خفتت می‌کنه، که فقط حس می‌کنی باید کار خودتو تموم کنی!

یا خودتو خلاص می‌کنی، یا یه عمر با حسرت و پشیمونی زندگیت رو می‌گذرونی!

حرکت آخرت، دست خودته!  بذار رک بگم! دیگه چیزی دست من نیست! از این لحظه به بعد، مرگ و زندگیت، پای خودت!

 

🎴♟️حرکت آخر♟️🎴

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...