رفتن به مطلب

خاطرات خاک خورده|Heart|کاربر انجمن نودهشتیا


Heart
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان:خاطرات خاک خورده

 

 
 
نام نویسنده:Heart 
 
 
ژانر:عاشقانه.غمگین
 
خلاصه:
اینجا خبری از پایان خوش نیست.اینجا مجهول های زندگی هر دو  منفی  پدیدار میشوند.! منفی در منفی شما مثبت میشود .ولی منفی در منفی ما علامت عدد چپی!....همان منفی همیشگی
 
مقدمه:
 
اگر عدالت حرف اول خداوند و هدف اصلی او حق انسان هاست. چرا  پیشرفت را هدف انسان ها قرار داده است؟انسان هایی با مقام و جایگاه بالا دنبال زندگی بی دردسر و انسان هایی عریان تن و  گرسنه  مزاج دنبال رسیدن به جایگاهی اعظم.....
 
 
 
خداوند ناحقی در برابر انسان های بدون مادیات  کرده است....او هدف این انسان ها را پیشرفت نامید....عامل اصلی  پسرفت!
 
 
حالا وقت این رسیده،  موقعی بفهمی پیشرفت چندان هم خوب نیست که دیگر وقت عقب نشینی نداری.این پروردگار تو نیست که سخنش پیشرفت است.این تو هستی انسان زیاده خواهی که خواهان پیشرفت و سعود در موفقیت های بیشتریست.
 
در کتاب های درسی همیشه نوشته می شود،شاید خدا  نخواهد که تو به موفقیتی برسی اما بهتر  از   ان را به موقع به تو خواهد داد.
 
پس وقت رهایی ما  چه موقع است؟
 
وقتی اتش عمل اطرافیانمان   لباسمان  را به خاکستر تبدیل کرد؟
 
یا وقتی عشق مقدسشان تبدیل به نفرتی شیطانی شد؟
 
شاید وقت ما بعد از مرگمان باشد.....!
 
 
زمان پارت گذاری:نامشخص
 
ویرایش شده توسط Heart
عدم تایپ کلمه ی خلاصه
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 2

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به نام اسپانسر آرزو ها،شروع رمان.

پارت1

نگاهی به پافشاری های مکرر سحر و اینده ی نامعلومش می اندازم. 

_سحر اگه این وسط بچه ای به وجود بیاد چی؟ _نمیاد!من خودم راضی ام 

_خانوادت به همین دلیل ترکت کردن...چند سال نشده که ازعرش به فرش رسیدی! اگر به خیال خودت فداکاری میکنی من راضی به این کار نیستم!

_از عرش به فرش رسیدن من به خاطر طرز فکر خانوادم مثل توعه! 

به دیوار سرد پشت سرم تکیه دادم و چشمامو بستم. دوباره به حرف افتاد.انگار نگرانی های منو به چشم نمیدید.شهوت چشم هاش رو شست و شو داده بود.از حرص و استرس حالم بد شده و انگار تنم لحظه ای سرد و لحظه ای گرم میشد. افکار،اشعار،ضرب المثل ها و تجربیاتی که از دیگران شنیده بودم استرسم رو چند برار می‌کرد. 

_که اون بی وجود بگه ننه بابام رفتن سفر پاشو بیا خونم.... 

_مثل چاله مِیدونیا حرف نزن. 

_الان مشکل تو سر چال میدونی حرف زدن‌منه؟.اگه دو روز رفتیم تو خونه اش پلیس فهمید چی؟ اگه نصف شب اومد سروقت من چی؟ 

_پس بگو،نگران خودتی! 

_نیستم.به ولله نیستم،سحر بفهم داری تو چه منجلابی میکشیمون. قبول! رفتیم و تو بعد از یه هفته ده روز پولو گرفتی و خرسند از اون خونه اومدی بیرون.از اون لحظه به بعد چی شناخته میشی؟ کارِ تو، همه جا ریخته.یه مدت ازاین پیشنهادا زیاد به من میکردن.

_تو کاری انجام نمیدی! اون مدتی که من خونه کیانم تو هم میای اونجا میخوری میخوابی،اصلا گیرم من پیشنهادشو قبول نکنم وقتی از خونه پرتمون کردن بیرون چی؟ اون موقع باید با کلی وسیله تو کوچه بخوابی و خیلیا به جز من به توهم دست درازی میکنن.به علاوه اینکه بد بخت میشی،پولی هم گیرت نمیاد.....

زمان ارسال پارت بعدی:نا مشخص

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت2

_اخ

_چیشد؟

_ابجوش سماور پاشید به دستم،لعنت بهش _ما مشغله  های ساده ای مثل اون نداریم سحر!

_اره درست، نداریم.اما  تا کی سگ دو زدن و دویدن هان؟ تو نمیخوای یه شب،فقط یه شب راحت بخوابی؟ بیا قبول کن سحر .من الان یه زن به حساب میام.نه کسی با یه دختر که خانوادش ترکش کردن ازدواج‌میکنه،نه من چشمم آب میخوره!من راضی اون راضی تو کدوم سر این ماجرا  زیان میکنی که میگی نه؟

تن صدام از حالت عادی گذر کرد_که این راضی اون راضی؟ سر پل سراط  یقه منو نمیگیرن بگن چرا غیرت نکردی اون دوست ِ...

_چرا مکث کردی؟بگو؛ دوست خرابت؟ که دلش به حال خودش و خودت میسوخته؟

_نهههه. چرا مسخره حرف میزنی؟

_من خودم راضیم.و میرم. تمام وسایل خونه رو هم میفروشم .کرایه رو هم که نداری بدی .منم ندارم که بدم بهت.

تصمیم  گرفتم چیزی بگم که دیدم درست میگه.من باید با این حقیقت کنار میومدم.وسایل خونه رو اون خریده بود.با پولی که یه روزی توی کارتش داشت.

_من هنوزم دلم راضی نیست.

_سه روز پیش میگفتی به هیچ وجه،الان میگی راضی نیستم.کم کم میفهمی چاره ای نداری. _من بدم میاد پولی رو بخورم که حاصلش بد بختی تنها دوستمه. نشستم سر سفره و چایی های که ریخته بود رو وسط سفره گذاشتم. _بیا،چرا ایستادی سحر؟

_صبحونه نمی خوام 

زمان ارسال پارت بعدی:نا مشخص

ویرایش شده توسط Heart
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت3

_باشه نخور!

_بیشتر فکر کن آیدا...

_میزاری بی حرص غذام رو بخورم؟

_کوفت کن!

_میزاری؟

که بی جواب گذاشتش و رفت. شونه ای بالا انداختم و  به خوردنم ادامه دادم. نمیدونستم قرار بعدش چی بشه اما بی چاره بودم،دقیقا خود خود بیچاره،کسی که چاره ای برای انجام دادن و حل کردن مشکل خودش نداره! دقیقا توصیف وضعیت من بود....

با به صدا در اومدن  در خانه  تصمیم گرفتم  خودم به حیاط برم که سحر جلوتر از من به حیاط رفت.کنار در ورودی،که بوی زنگ زدگی اش بدتر از قرص آهن بود ایستادم.حس کردم لقمه به لقمه ی صبحونه ام در حال بالا  اومدنه.از ایوان کوتاه خونه پایین اومدم .حالا میشد شخصی که اینجا اومده بود رو دید. پسربچه‌ی جلوی در،  که از شباهت ظاهری شبیه مادرش بود؛

تنها فرزند بیوه ی بداخلاق محله،که  سوپری کوچکی نزدیک  خانه ی ما داشت  به گفت و گو ی بین سحر و پسربچه گوش کردم.دنبال طلب مادرش بود. سحر در رو بهم کوبید و گفت_بیا این از غذا هایی که نسیه خریدیمشون.این از خونه که چند روز دیگه کرایه اش تموم میشه.مطمئن باش اون پیر خرفت  امروز فردا اینجا پلاسه! ببینم خوشت میاد مثل سری قبل‌پیشنهاد همخوابگی بهت بده؟ آیدا خودتو نزن به خریت.من  سه روز دیگه  که میشه پنج شنبه میرم اونجا....

_حالا  منم قبول کنم بریم.وقتی بعد چند روز برگشتیم چطور خونه پیدا کنیم؟ چطور وسیله هاشو بخریم؟

_یه سری مهم هاشو میزاریم زیر زمین خونه ی همین پیرزنه....

_کدوم؟

  _اَه آیدا حالمو بهم میزنی....همونی که یه مدت براش جون کندی تهش بهت گفت  خوب خونه رو تمیز نمیکنی.

_خب ایکیو اون همینجوری به خون پاک من تشنه اس سحر خنده ای به حرف من کرد و  در جواب با کمی تفکر گفت_منو نمیشناسه.یه پولی میزاریم کف دستش و میگیم تا وقتی برمیگردیم نگهشون داره. _خب این حل شد.مشکل خونه چی؟ روی سنگ های کنار باغچه نشست و گفت_اونقدری پول میده که برای شروع توی کوچه نخوابیم .ماهم کمتر میخوریم و بیشتر کار میکنیم.من حساب کردم هرچقدر بخوایم برای کرایه و خورد و خوراک بدیم آخرش میتونیم چسب حرارتی و الگو و نگین بخریم و تاج درست  کنیم .از این کسب و کار خونگی ها هستشا.....

_یکم دیگه فکر کنم جوابمو بهت میگم.

_آیدا خیلی بی‌انصافی  

_توهم خیلی شاسکولی!  جناب سحر

_زهرمار

_زهردرد

زمان ارسال پارت  بعدی:نامشخص

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت4

زود تر از اونی که حسش کنم ظهر پنج شنبه از راه رسید. انگار موافقت من دستش رو برای همه  کار باز کرد.در کمال تعجب صاحب خونه تا الان نیومد تا کرایه ماه بعد رو بگیره.

این واقعا بی انصافی بود که کرایه ماهی که معلوم نیست میمیری،زنده ای یا اتفاق دیگه ای برات میوفته رو  جلوتر بگیره.

با این اوصاف سحر نامه ای روی اوپن کوچک اشپزخانه  خانه گذاشت که یه سری از گِلِمندی  هامون رو توش نوشته بود .به همراه توضیحاتی از  جمله  اینکه  ما خونه رو تخلیه کردیم، و دیگر نخواهیم برگشت.

سعی کردم سحر رو از نوشتن این نامه ی کمی بی ادبانه منصرف کنم .اما نشد،حق داشت؛ اون پیرمرد عوضی چون میدونست خانواده ای نداریم ،بیشتر از کاسه ی صبرمون ازارمون داد .

حالا خونه ی خالی شده با کلیدی که قبل از رفتن کنار نامه می‌گذاشتیم.نشون میداد من در کمال رضایت هستم‌. خواستم تیری توی تاریکی بزنم،رو کردم سمت سحر تا چیزی بهش بگم که بتونه منصرفش کنه؛اما تلفن همراهش زودتر از من دست به کار شده بود.

سحر در حال توضیح دادن؛ برای  شخص پشت تلفن، بود. چقدر به گچ های کنار در نگاه کرده بودم که نفهمیدم سحر در حال صحبته؟ انگار همون لحظه یکه خوردم،من توی این سن از نظر ذهنی واقعا بیشتر از حد مجازم مشغله فکری داشتم. با تموم شدن مکالمه ی سحر به سمتم برگشت و گفت_بدو دیگه ! آروم به سمتش راه افتادم از در خارج شدم.

_میگم سحر  ،ما فقط درو می‌بندیم و قفلش نمی‌کنیم.میخوای برم کلیدو بیارم؟

_آیدا اونی که پشت این در می ایسته میدونه این در قفله یا فقط بسته شده؟.....طبیعتا نه! پس بیا بریم.

زمان ارسال  پارت بعدی:نا مشخص

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 5

نزدیک به چند ساعت رو در ایستگاه های مترو گذروندیم.بعد از اون با آدرسی که سحر در دست داشت سمت تاکسی ای که جلوتر از موقعیت ما ایستاده بود رفتیم.

من عقب و سحر جلو نشست و بلافاصله گفت_در بست ،آقا لطفا به این آدرس برید. مرد کاغد رو در دست گرفت و نگاه مشکوکی به سحر انداخت.دلم از همین میسوخت،از همین نگاه ها آتش میگرفتم.نگاه هایی ‌که همراه چندساله ی زندگیم را هدف می‌گرفتند.

مرد لب گشود_هزینه اش زیاد میشه اگه بدید معطلی در ترافیک رو براتون کم میکنم. سحر باشه ای گفت و مرد به راه افتاد. شاید لحظه ها، ثانیه ها، یا دقایقی در راه بودیم،که با ترافیک به چند ساعت کشید.

حالت تهوع داشتم و چیزی برای خوردن توی کیفم نبود. هرچه جلوتر میرفتیم و به مقصدمون نزدیک تر می‌شدیم آدم های جدیدتر گناهان انباشته در لباس ها قیافه های جدید تر و ساختمان های بزرگتری به چشم می‌خورد.

بالاخره مرد جلوی درب ویلایی بزرگی ایستاد و درخواست پول کرد.چون برای اومدن به خونه ی پسری که هیچ وقت ندیده بودمش لباس گرفته بودیم پول زیادی نداشتیم.هرچند من راضی به خرید این لباس ها نبودم. سحر دستش را به سمت مرد گرفت و گفت_کافیه؟

مرد هم نگاه اجمالی به حجم پول انداخت و گفت_ چند تومانی کم داره اما مشکلی نیست.

زیر لب غر زدم_این همه پول دادیم بهت .منت میزاری چند تومانش کمه؟

زودتر از سحر پیاده شدم و سمت در رفت و عصبانی به در مشکی رنگ خونه ،تکیه زدم . با رسیدن سحر به در نگاه از تیپ زننده اش گرفتم و گفتم_یادت باشه سحر این خونه مال این پسره اس قطعا قبل از توهم کسی اینجا اومده ،بیا همین الان برگردیم.

دیر نشده تازه سر شبه...! سحر نگاهی بهم کرد و با دلخوری گفت_ اون دوستم داره میفهمم .بعدشم گفتم که این خونه پدرشه،ده دوازده روز دیگه میان. سری تکون دادم و نگاهمو به رفتار هاش دوختم.عشوه هایی که تابه الان ازش ندیده بودم رو توی رفتار دست هاش ریخته بود و با ناز حرکت می‌کرد. بعد از به صدا در آوردن اف اف.....

زمان ارسال پارت بعدی:نامشخص

از تایپیک رمان خاطرات خاک خورده متاسفانه  سه‌تا ساخته شده،این آخرین پارت در این تایپیک است.با سرچ خاطرات خاک خورده ،تایپیک اصلی را پیدا کنید.🙏🙇‍♀️

ویرایش شده توسط Heart
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...