رفتن به مطلب

رمان آخرین رویای صورتی|Heart|کاربر انجمن نودهشتادیا


Heart
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان:آخرین رویای صورتی 

ژانر:اجتماعی.درام.پلیسی.عاشقانه.معمایی

خلاصه:

اینجا اتفاقات ناب،همیشه با دختر چشم رنگی و پسر   هیکلی شروع نمی شود. اطرافمان  خبری از ثروت های افراطی  نیست.....

پیرامون ما سمتی عشق و سمتی خیانت خفته....

مقدمه:

انسان ها همیشه یک رگ، فقط و فقط یک رگ با یکدیگر فاصله دارند! 

بشر که بهترین  خلق خالق شناخته شده همیشه، یا به این دسته و یا  به آن دسته  تعلق می‌گیرد. یا سیاه رگ،یا سرخ رگ،یا بد ،یا خوب،یا خیر،یا بله، یا عاشق ،یا معشوق.....

آری یا عاشق یا معشوق.....

خون در سرخ رگ آخر به سیاه رگ می رسید،اما  گاهی عاشق همیشه عاشق است و معشوق  همیشه معشوق؛همین است تفاوت های رگ به رگ!

ساعت پارت گذاری:نا مشخص

 

https://forum.98ia2.ir/topic/3052-معرفی-و-نقد-رمان-آخرین-رویای-صورتیheart-کاربر-انجمن-نودهشتادیا/

صفحه‌نقد‌رمان!

ویراستار: @bita.mn

ویرایش شده توسط Heart
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت1

نام:طناز

نام خانوادگی:اصالت

نام پدر:مهدی

تاریخ تولد:۱۳۷۸/۱۱/۲۹

شناسنامه ام میبندم و توی جیب کوچک چمدونم میگذارمش.

دایی جونم کجایی که بعد مرگت دیگه طنازی توی  اون خونه نیست؟

با رفتن همسرت کارا افتاد روی دوش من.یاسمین خانم که یعنی، افسرده بود....بعدشم که شما تنهام گذاشتی.نمیگی دختر بی رحمت با من چیکار میکنه؟ سری تکون دادم و ازمیان مردم رد شدم 

چمدونم رو میکشم و به پارک میرسم.واردش میشم و به سمت تابلوها میرم .مجموعه تفریحی  بزرگسالان ⇠  شهربازی سرپوشیده ⇡

هوای سردبیرون منو به سمت شهربازی کشوند.تازه ۸شب بود و باید تا فردا با شب طولانی این زمستون  سر میکردم.

با فکر به اینکه قرار با چمدونم چیکار کنم تازه فهمیدم نمیشه داخل رفت .اما حالا نزدیک به شهربازی بودم، پس سمت چمن های سبزی که بخاطر بی‌کفایتی یه سری انسان سوخته بود رفتم و از همونجا وارد محوطه چمن ها شدم. شهربازی  سرپوشیده  رو دور زدم   با پیدا کردن جایی که مد نظرم بود،به سمتش رفتم .روی نشیمن سرد آلاچیق نوشتم.

**

با گذر چند ساعت.گاهی دختر ها و  پسر هایی برای صحبت پنهانی اینجا میومدن .برخی مواقع هم رهگذر های پیری از اینجا گذر می‌کردند. 

اما کمتر کسی متوجه حظور من میشد.

از این همه بی پناهی بغض کرده ،چمدونم رو کنار خودم روی صندلی گذاشتم و با باز کردن دسته اش ،دستم رو از توش رد کردم و سرم رو روی زیپ هاش گذاشتم.

بعد از مدتی خواب به چشم هام اومد و فرصت بیشتری برای غصه خوردن نگذاشت.

**

به محض روشنی هوا  از جام بلند شدم.خواب با مشغله ی فکری باعث استرس میشه.سردرد کلافه کننده ای بین شقیقه هام در رفت و آمد بود که با صدای معده ام بدتر شد.

چمدونم رو پایین گذاشتم و به دنبال خودم کشیدم؛ به سمت وضو خونه  پارک راه افتادم.وقتی میخواستم به سمتش برم آبیار هایی که برای آبیاری چمن ها  اومده بودند با تعجب بهم نگاه میکردن....

زمان ارسال پارت بعدی:نا مشخص

ویرایش شده توسط Heart
عدم مشخص کردن زمان ارسال پارت بعد
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت2

بی توجه به نگاه ذوب کننده اشون به  به راهم ادامه دادم و با رسیدن به وضو خونه  چمدونم رو بیرون در رها کردم و داخل رفتم.

مردی در حال پاک کردن سرامیک های چرک آلود زمین بود.

آروم به سمت  سنگ روشوی که از تمیزی برق می‌زد رفتم وبرای اتمام وسواسم شیر رو  آبکشی کردم و بعد  دست و صورتم رو شستم.

دستمال کاغذی ای، از دستگاه بیرون کشیدم و با عجله از وضوخونه بیرون اومدم.

سوز هوا رو حتی با پالتوی توی تنم هم میتونستم حس کنم. نگاهی به مغازه ی کوچکی که مقابل وضوخونه بود انداختم.به سمتش به راه افتادم و با رسیدم بهش درب  شیشه ای رو به جلو حرکت دادم و وارد  شدم.

فروشنده که زنی سالخورده بود نگاهی اسف بار و حقارت انگیز بهم انداخت که حالمو دگرگون کرد.

سریع پنیر کوچکی همراه با  یکی از نون هایی که توی پلاستیک بود،برداشتم و با تخمین پولشون مقداری پول از چمدون خارج کردم و روی پیشخون گذاشتم.

زن حتی نگاهم نکرد‌‌.انگار من نجس هستم و اون پاک پاک،زیر لب کافیه ای گفت و  پلاستیک کوچکی روی پیشخون گذاشت .خرید های کوم تعدادم رو توش گذاشتم و از مغاره خارج شدم. در مجاورت مغازه یک سطح سیمانی با  شیروانی بود که توش رفتم و کنار باغچه ی کوچکی که اونجا بود نشستم.

قسمتی از پنیر رو همراه تیکه ای  از  نان خوردم و باقی مونده رو جمع کردم.چون قطعا گرسنه میشدم و اونقدر پول اضافی برای خرید غذا نداشتم.

تصمیم گرفتم به مسافر خونه برم.توی راه چند تا روزنامه گرفتم و به سمت مسافر خونه ای که آدرسش رو از فروشنده ی روزنامه فروشی پرسیده بودم،راه افتادم .

با ورودم پیرمرد بد قیافه ای  که روز صندلی نشسته بود بلند شد و گفت_کسی رو میخوای ببینی زنگ بزن بیاد پایین،حق بالا رفتن نداری.

اگر هم میخوای مستقر شی بیا توی دفتر.

همراهش به سمت اتاقک کوچکی که  دفتر نامیده شده بود رفتم.هزینه ی دوشب رو پرداخت کردم و به سمت اتاقم راه افتادم.

در راه افرادی از جمله مرد های هیز و زن هایی که مداوما تیکه می‌انداختند و معتاد هایی که هذیون میگفتن  دیدم.هرچقدر زمان  گذر می‌کرد کمتر امیدوار میشدم.

وارد اتاقم شدم.خداروشکر تمیز بود.هرچند وسایل کهنه ای داشت اما نظافتش مهم تر بود....

زمان ارسال پارت بعدی:نامشخص 

ویرایش شده توسط Heart
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 3

نون و پنیر رو از چمدون خارج کردم و داخل مینی یخچال توی اتاق گذاشتم.

روسری رو از روی سرم کشیدم و همراه پالتو ام روی چمدونم انداختم.

خوشم نمیومد که به چوب لباسی اویزونشون کنم.

راهرویی کنار یخچال اتاق بود که تهش یک دوش حمام قرار داشت.لباس هام رو از تنم خارج کردم و سمتش راه افتادم.با گرمی آب، ماهیچه های یخ زده ی تنم به جنب و جوش افتادند و   مکرر نبض می‌زدند.

از به اصطلاح حمام اتاق خارج شدم و لباس هامو پوشیدم. 

بعد از پهن کردن ملافه ای روی تخت،روی اون نشستم و تلفن همراهم رو همراه خودکار و روزنامه ها آماده کردم و دست به کار شدم.

***

بعد از چند ساعت درگیری به دوتا نتیجه رسیدم، یکی شرکت خدماتی بود که باید توی خونه ی صاحب کار زندگی میکردی تا پایان قرار داد. اون یکی هم شرکت صادرات میوه بود که تمام شیفت و نیمه وقت داشت.

به احتمال زیاد فردا با شرکت دومی قرار  ملاقات می‌گذاشتم.

هرچند با قبول کردن مستخدم شدن جا و مکان داشتم،اما اگر پیش یه پیرمرد تنها کار کنم یا یه پسر مجرد،تنها داراییم به خطر می‌افتاد! 

وقتی با شرکت صادرات تماس گرفتم گفت از ۶تا۸ بعداز ظهر قرار ملاقات و استخدام ها ثبت میشه یعنی یکی دو ساعت دیگه.

تصمیم گرفتم این مدت رو استراحت کنم.

بخاری کوچیک کنج اتاق رو بیشتر کردم  و به سمت تخت رفتم روی تخت رو که پر از روزنامه و کاغذ شده بود جمع کردم و با قفل کردن در خوابیدم......

زمان ارسال پارت بعدی:نامشخص 

  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

پارت4
با صدای بوق های متعددی که انگار قرار بود تا فضا برسه،از خواب پریدم.
تاریکی هوا حس آرامش بخشی بهم داد،آروم بلند شدم و لامپ کم مصرف اتاق رو روشن کردم،پنجره‌ی اتاق بخار زده شده بود و فقط حاله ای از لامپ مغازه های دیگه پیدا بود.انگار صدای آزار دهنده بوق هم از همون پنجره به گوش می‌رسید.نگاهم رو به میز زیر پنجره سوق دادم که با دیدن تیکه روزنامه هایی که برش داده بودم سریع به ساعت نگاه کردم یک ربع به هشت بود.سریع شماره ی شرکتی صادرات میوه رو همراه گوشی برداشتم و روی تخت نشستم،استرس و دیر شدن به کنار از ترس اینکه کار از کار گذشته‌ باشه،دست هام می‌لرزید.
چند باری زنگ زدم بوق اشغال خورد و قطع شد اما اینبار بعد از چند ثانیه تلفن وصل شد و شروع به بوق خوردن کرد
منشی_شرکت صادرات میوه آقای نامجو بفرمایید
طناز_برای قرار استخدام تماس گرفتم!
منشی_جانم ظرفیت قرار ها پر شده!
طناز_خواهش میکنم ،من واقعا....نیاز دارم به این کار
منشی_عزیزم رئیس برخورد میکنند،شما تشریف بیارید اگر روند بازدید سریع بود یا شخصی تشریف نیاوردند شما جایگزین بشید! برای اطمینان، اسمتون؟
طناز_خیلی ممنون،طناز اصالت
منشی_ثبت شد جانم، فردا ساعت ۹ تا ۱۱ فرصت دارید. خدانگهدار
من_خداحافظ
با قطع شدن تلفن همه ی برگه هارو به جز شماره تماس همون شرکتی که باهاش قرار گذاشتم،دور ریختم.اونم چون آدرس روش بود!
گرسنگی بهم غلبه کرده بود و انگار سرم خالی میشد! بلند شدم و نون و پنیرم‌ رو از یخچال خارج کردم.با ولع پنیر رو روی نون پهن کردم و سریع پیچ و تابش دادم. هم زمان در یخچال رو بستم و دستمالی که روش افتاده بود رو برداشتم. به سمت شیشه اتاق رفتم و دستمال رو روش کشیدم،کم.کم بخار از بین رفت و حالا می‌شد راحت خیابون رو دید،حس خاصی از اینکه می‌تونستم مردم رو ببینم و کسی به من توجه نکنه،در وجودم ایجاد شد.

زمان ارسال پارت بعدی:نامشخص 

ویرایش شده توسط Heart
  • لایک 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت5
با وجود اون همه حرارتی که از بخاری خارج می‌شد،اتاق هیچ جوره گرم نمی‌شد و من تنها راهی که برای گرم کردن خودم می‌شناختم این بود که از پتوهای کنار تخت استفاده کنم!
اما وسواسی که از وسایل اتاق توی وجودم بود، قانعم می‌کرد که از معدود اسباب اتاق استفاده نکنم.
پنجره‌ی اتاق دوباره بخار گرفته بود و حالا دیگه از مردمی که تا چند دقیقه پیش مداوم می‌دیدمشون خبری نبود!
با اینکه دستمال کنارم بود اما بیخیال پاک کردن دوباره بخار پنجره شدم و سمت تخت رفتم و روش نشستم، زیادی خوابیده بودم و الان دیگه خوابم نمی‌برد!

بلند شدم و راه رو سمت چمدونم سوق دادم، آره چمدونم که تمام هویتم رو توش جا داده بود.
از وقتی زنداییم‌ مرد، برام جالب بود که چطور عکسای یه مرده، وقتی خودش نیست، وجود دارن!
و وقتی دایی از پیشم رفت، فهمیدم چرا...!
چون عقده هایی که حرف شدن و بعد گره خوردن رو، روی عکساشون خالی کنیم!

نمیدونم برای دیگران هم عجیبه یا نه، اما همیشه به این فکر می‌کردم که چرا، حتی یکبار هم عکسی از پدرومادر اصلیم ندیدم.

این افکار، انگار کاموا های رنگی رنگی و مجانی داشتن! چون بدون هیچ تلاش خاصی، شروع به بافتن و ریشه دادن می‌کردن!

به امید اینکه با تکون دادن سرم افکار بی‌انتهام از سرم خارج بشن، بی معطلی سرم رو تکون دادم و کنار چمدونم نشستم.

زیپ سفتش‌ رو باز کردم، در نگاه اول یک سری لباس برای هر چشمی خود نمایی می‌کردن!
اما زیر تک‌تک این لباس ها، هزاران خاطره بود. به امید برداشتن قاب عکسی که افراطی دوستش داشتم، دستمو توی لباس ها فرو کردم و به اولین چیزی که دستم لمسش کرد، رحم نکردم و بیرون کشیدمش!

اما با دیدن کیف مدارکم‌، به خاطر اوردم که حداقل برای فردا آماده بشم. بنابراین مدرک تحصیلیم رو از توی کیف خارج کردم و کنارم گذاشتم‌، زیپ اصلی چمدونم رو بستم تا دوباره جیب جلوییش‌ رو ببینم، جیب کوچیکی که شناسنامه‌‌ام رو توش گذاشته بودم باز کردم و شناسنامه‌ای که از نظر خودم نحس و غیرقابل تحمل بود رو بیرون کشیدم، روی مدرکم‌ گذاشتم و زیپ اون جیب روهم مجدد بستم.

زمان ارسال پارت بعدی:نامشخص

  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...