رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

مجموع داستان ها


پست های پیشنهاد شده

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام دوستان

راستش من مجموعه داستان هایی برای خودم از سایت های مختلف جمع آوری کردم.

اما دلم نیومد تنهایی ازشون لذت ببرم و گفتم توی سایت بذارم تا شما هم بتونید بخونید و لذت ببرین

نوش جان

ckus_58d7ba40883a8.jpg

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • پاسخ 57
  • Created
  • آخرین پاسخ

Top Posters In This Topic

Top Posters In This Topic

Popular Posts

بسم الله الرحمن الرحیم سلام دوستان راستش من مجموعه داستان هایی برای خودم از سایت های مختلف جمع آوری کردم. اما دلم نیومد تنهایی ازشون لذت ببرم و گفتم توی سایت بذارم تا شما هم بتونید بخون

برشی از کتاب 💠 🔲مهدخت ایران روشنک لبخند زد. - بانوی من بیست قاتل بسیار ماهر یافتم که از بین بردن این دو بانو برایش آسان تر از آسان است. 🔳 - چگونه می توانند وارد بشوند؟ ⚪- فقط کافی

داستان فلسفی دیدن خدا دانشجویی به استادش گفت : استاد ! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم ! استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت :

داستان فلسفی دیدن خدا
دانشجویی به استادش گفت :
استاد ! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم !
استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت :

- آیا مرا می بینی ؟

دانشجو پاسخ داد :

- نه استاد ! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم …
استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت :

- تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید

bky0_a_(10).jpg

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یکی دیگر از برادران تیم حفاظت تعریف می‌کرد در اوایل دوره ریاست جمهوری ایشان،

ساختمان ریاست جمهوری 3 طبقه داشت که طبقه بالای آن خانواده آقا زندگی می‌کردند،

طبقه وسط دفتر کار و طبقه پایین هم محل استقرار محافظ‌ها بود یک روز آقای محمدخان که معاون اجرایی ریاست جمهوری بود آمد و با داد و بیداد به ما گفت

خجالت نمی‌کشید؟ اینجا ساختمان ریاست جمهوری است. این چه گلیمی است که اینجا آویزان کردید؟ این گلیم اصلا ارزش نگاه کردن دارد؟
ما هم گفتیم

این گلیم مال ما نیست بلکه خانم ایشان آن را شسته‌اند و پهن کرده‌اند تا خشک شود.
این برادر می‌گفت اشک در چشم آقای محمدخان جمع شد و گفت آیا واقعا در منزل رئیس‌جمهور چنین گلیمی استفاده

p54f_62.jpg

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

کرامت امام رضا در حق دزد

تو تبریز و قبل انقلاب یه گروه تصمیم گرفتن برن پابوس امام رضا ، رئیس کاروان چند روز قبل حرکت تو خواب دید که امام رضا فرمودند داری میای ابراهیم جیب بر رو هم باخودت بیار.

((ابراهیم جیب بر کی بود؟؟؟؟: از اسمش معلومه دزد مشهوری بود تو تبریز که حتی کسی جرئت نمی کرد لحظه ای باهاش همسفربشه چون سریع جیبشو خالی می کرد!!!))

حالا امام رضا در خواب بهش گفته بودند اینو با خودت بیارش مشهد،!!!

رئیس کاروان با خودش گفت خواب که معتبر نیست تازه اگه من اونو بیارم کسی تو کاروان نمیمونه همه استعفا میدن میرن یه کاروان دیگه پس بیخیال!!!

اما این خواب 2 شب دیگه هم تکرار شد و رئیس چاره ای ندید جز اینکه بره دنبال ابراهیم

رفت سراغشو بگیره که کجاس، بهش گفتند تو محله دزدا داره میچرخه برو اونجا از هر کی سوال کنی نشونت میده

بالاخره پیداش کرد ! گفت ابراهیم مییای بریم مشهد(ولی جریان خوابو بهش نگفت)ابراهیم گفت من که پول ندارم تازه همین 50 تومن هم که دستم میبینی همین الان از یه پیرزن دزدیدم، ! رئیس گفت عیب نداره تو بیا من پولتم میدم

فقط به این شرط که حین سفر متعرض کسی نشی بعد که رسیدیم مشهد، آزادی!

ابراهیم با خودش گفت باشه اینجا که همه منو میشناسن نمیشه دزدی کرد بریم مشهد یه خورده پول کاسب شیم

کاروان در روز معینی حرکت کرد وسطای راه که رسیدن دزدای سر گردنه به اتوبوس حمله کردن و جیب همه و حتی ابراهیم که جلوی انوبوس نشسته بود رو خالی کردن وبعدم از اتوبوس پیاده شدن و رفتن!

اتوبوس که قدری حرکت کرد و در حالی که همه گریه میکردن که دیگه پولی برای برگشت ندارن ابراهیم یکی یکی همه رو اسم میبرد و بهشون میگفت از شما چقدر پول دزدیدن و بهشون میداد!!!!!

رئیس گفت ابراهیم تو اینهمه پول از کجا اوردی؟؟؟

ابراهیم خندید و گفت وقتی سر دسته دزدا داشت از ماشین پیاده میشد همون لحظه جیبش رو خالی کردم و اونم نفهمید و از اتوبوس پیاده شد!!!!

همه خوشحال بودن جز رئیس کاروان که زد زیر گریه و گفت ابراهیم میدونی واسه چی آوردمت؟؟

چون حضرت به من فرمودن،،،، حالا فهمیدم حکمت اومدن تو چی بوده؟؟

ابراهیم یه لحظه دلش تکون خورد گفت یعنی حضرت هنوز به من توجه داره؟؟؟؟

از همونجا گریه کنان تا مشهد اومد و یه توبه نصوح  کنار قبر حضرت کرد و بعدم با تلاش و کار حلال،، پولایی رو که قبلا دزدیده بود میفرستاد تبریز و حلالیت می طلبید و در اخر هم تو همین مشهد الرضا (ظاهرا مکانش نامعلومه) به رحمت خدا رفت...
دلم لک زده...
مشهد...
نیمه های شب...
روبروی ایوان طلا...
روی فرشهای دوست داشتنی صحن...
خیره به گنبد طلا...
نسیم خنک ....
و اشک...اشک...اشک...
و یک آرزو...
.....
خوش به حالت کبوتر

m73_10531477315396018118.png

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امام آنقدر به خانم آزادی می‌دادند که هر جا راحت باشد استراحت کنند یا غذا بخورند.

 مثلاً اگر خانم یک روزی خیلی خسته می‌شدند، با این که امام خیلی در کارشان نظم داشتند،

 می‌فرمودند: اگر شما مایلید الآن غذا می‌خوریم و می‌خوابیم، که رعایت حال خانم شده باشد.

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

2ـ ابن عباس در ذیل آیه 4 سوره تحریم داستان مفصلی را نقل می کند. قسمتی از آن به نقل از عمر چنین است:

«منزل من در منطقه عوالی و همسایه ام مردی از انصار بود. به طور مرتب روزی او و روزی من خدمت پیامبر می رفتیم تا از وحی و اخبار روز و ... آگاه شویم.

در آن روزها منتظر حمله قبیله غسّان بودیم که با ما جنگ کنند. روزی همسایه، درِ خانه را زد، بیرون آمدم، گفت:

- اتفاق مهمی افتاده است.

گفتم: قبیله غسّان آمده اند؟!

گفت: مهم تر از آن ... پیامبر همسرانش را طلاق داده است!

پیش خود گفتم: حفصه زیان کرد. انتظار داشتم چنین اتفاقی بیفتد. پس از نماز آماده شدم و نزد حفصه رفتم، دیدم می گرید.

گفتم: پیامبر طلاق تان داده؟

گفت: نمی دانم. اکنون در مشربه ام ابراهیم است.

حرکت کردم. به خدمتکار پیغمبر گفتم:

- برای من اجازه ورود بگیر.

غلام بازگشت و گفت:

- پیامبر سکوت کرد و اجازه نداد.

به مسجد آمدم. ناگهان افرادی را اطراف خود دیدم که همه می گریند. من هم بین آنان نشستم. باز به سراغ غلام رفتم. اذن خواستم و او برگشت و گفت:

- پیامبر سکوت کرد و چیزی نفرمود.

برگشتم. ناگهان غلام مرا خواند و گفت:

- وارد شو، اجازه داد.

وارد شدم و حضرت را دیدم که بر حصیری دراز کشیده بود، گفتم:

- زنانت را طلاق داده ای؟

فرمود: نه.

گفتم: اللّه اکبر: ...»

بله. حادثه بسیار مهمی که از هجوم قبیله غسّان مهم تر است، رخداد مهمی که مسجدیان را گریان می سازد، حادثه ای که عمر چند بار به خاطر آن اجازه ورود می گیرد، پیشامدی که پیامبر رحمت و رأفت را چنان ناراحت می کند که از همسران خود جدا می شود، اوج نزاع های برخی زنان پیامبر با او را نشان می دهد

8jzi_a_(11).jpg

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 در مفاتیح الجنان در فضیلت شب نیمه ماه شعبان آمده است:

حضرت صادق(ع) فرمود: شب نیمه شعبانی، رسول خدا نزد عایشه بود. نصف شب، حضرت از رختخواب برخاست و برای عبادت رفت.

چون عایشه بیدار شد و فهمید که پیغمبر از رختخواب بیرون رفته، غیرت زنانگی، او را فرا گرفت و گمان کرد حضرت پیش یکی دیگر از زنانش رفته است.

برخاست و چادر خود را به خود پیچید و رسول خدا را در حجره های زنان دیگرش جستجو می کرد.

ناگهان نظرش به حضرت افتاد که در سجده است و مثل تکه پارچه ای خود را به زمین چسبانده است.

نزدیک حضرت شد و شنید که در سجده با خدا نجوا می کند. همین که رسول خدا خواست برگردد، عایشه به سرعت خود را به اتاق رساند و خوابید. پیامبر که آمد، دید عایشه نفس نفس می زند، فرمود:

- نفس نفس زدن برای چیست؟ آیا ندانسته ای که امشب چه شبی است؟ شب نیمه شعبان است که در آن روزی ها قسمت می شود و اجل ها نوشته می شود و روندگان به حج معلوم می گردند و ... .

عایشه حتی وقتی حضرت را در سجده می بیند، مطمئن نمی شود و می ایستد سجده ها و مناجات های حضرت تمام شود اما نه پیامبر بدین سبب بر عایشه ایراد گرفتند و نه دیگران. بلکه با تحمل، مدارا، رفع شبهه نمودن با یک جمله (که امشب چه فضایلی دارد) و با چشم پوشی، زندگی خود را اداره می کرد

osru_a_(12).jpg

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چرا امام نمی گویند؟

ده سال هرکاری کردیم که یه نفر پیدا بشه بگه(امام خمینی) نشد! همه میگفتن (آیت الله خمینی)… حالاهم توماهواره ها به امام (ره)میگن آیت الله خمینی وبه امام خامنه ای میگن(رهبر یاآقای خامنه ای)… سال 59 به یکی از اساتید یهودی آلمان گفته شد:

استاد!چرا رسانه های شما نمیگن امام خمینی؟

خنده ای کرد وگفت:آخه ما بعضی از چیزها رو متوجه شدیم….

کیفش رو باز کرد ویه کتاب در آورد….ترجمه آلمانی کتاب(ولایت فقیه)امام خمینی بود….گفت

امام خمینی یه تئوری جهانی داره…وقتی ما بگیم امام خمینی ایشون بین کشورهای دنیا شاخص میشن…چون کلمه امام قابل ترجمه نیست….این کلمه توفرهنگ غرب بارمنفی داره که بادادن صفت رهبر به آقای خمینی ایشون رو درکنار افرادی مثل هیتلر وموسیلینی قرارمیدیم… گفتن امام به نفع آقای خمینی هست چون برای ایشون یک بارمعنوی به دنبال داره واز طرفی اگه ما ایشون رو امام خطاب کنیم ایشون میشن امام امت اسلامی وعواقب بدی برای ما به دنبال داره

ازجمله اینکه ایشون مسلمانان جهان رو به دور خودش جمع میکنه وعاملی میشه که اونها متحدبشن…. رزمنده ها…. بچه حزب اللهی ها…. مشکلی که اینجائه اینه که همه میگن اگه دیگران بگن ما هم میگیم… اصولگراها میگن اول صداوسیما بایدشروع کنه…بعد مابگیم…. صداوسیما میگه ما از روحانیون جلوتر نمی زنیم…. روحانیون میگن ما از مسئولین و مدیران ارشد جلو نمی زنیم… مسئولین و مدیران ارشد میگن

وقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتی جـــــــــــــــوانان انــــــــــــــــقلابی نگـــــــــــــویند ما چرا هزینه بدهیم؟؟؟

جـــــــــــــــــوانان انقلابی…. رزمنده ها…. تا بیشتر از این بهونه به دست این و اون ندادیم…

voxy_%D9%BE.jpg

ویرایش شده توسط ملیکا ملاز
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سیاست زنانه

چند روز پیش غذامون نونی بود و به همسرم گفتم نون بخر سر راه گفت من امروز خییییلی خسته شدم و کارم زیاد بوده خودت برو بخر ...منم نتونستم برم😞دخترم شیطونی کرد و خلاصه نذاشت 😁

وقتی نزدیکه خونه بود زنگ زدم که نشد برم عزیزم خودت نون بخر ...اونم یه کم عصبی شد و از شانس بد صف نونوایی هم شلووووغ😄
وقتی اومد خونه به محض اینکه صدای پاشو شنیدم سریع اسفند دود کردم وقتی وارد شد دور سرش چرخوندم

گفتم صل علی محمد عزیز ما خوش آمد ..صل علی محمد نفس من خوش آمد😍😍😍
همسرم خندش گرفت و کلی تشکر کرد اصصصصلا قضیه نون فراموش شد😁😁

c7re_1py1_img_20190707_222820_363.jpg

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دعوای نوه های امام

می گفتند: سعی کنید از کسی کتک نخورید و اگر خوردید از خودتان‏‎ ‎‏دفاع بکنید.

یک روز علی با هُدیٰ‏ درگیر شده و او را گاز گرفته بود طوری که جای‏‎ ‎‏گاز سیاه شده بود.

والدین هدی ناراحت شده و جریان را به امام گفته بودند؛ امام هم‏‎ ‎‏به هدی گفته بودند:

تو چرا کتک خوردی؟ تو نباید بایستی، تو از او بزرگتر هستی،‏‎ ‎‏باید از خودت دفاع می کردی.

به مادر هُدیٰ نیز گفتند که: دیه اش را من باید بدهم.‏‎ ‎‏

وقتی من پیش امام رفتم، ایشان گفتند:

هُدیٰ یک چیزی از علی گرفته بود و علی‏‎ ‎‏هم از خودش دفاع کرده و او را گاز گرفته است و من دیه اش را دادم

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

(این رو استفاده نکنید چون از وبلاگ یک نفر برداشتم که راضی از استفاده برای رمان نیست)

خاطرات شخصی فرد هست

میخواستم بعد از مدتها با همچین پستی ادامه بدم ولی چه کنم که این بچه ها اعصاب برای ادم نمیزارن....هییییییی

مهدکودکها و دبستانهای استان تهران مجدد 2روز بخاطر آلودگی تعطیل شد....کاش مسیولین متوجه بشن اینجوری فقط پشت بچه ها باد میخوره....همینطوری امتحانهای ترم اولشون 1 هفته عقب افتاد وگرنه تا الان باید کارنامه هاشون و میگرفتم....هرچند از بابت مانی و مهرداد خیالم راحته و نمره هاشون و زودتر از کارنامه برام اوردن و همش کامل بوده خداروشکر ولی آقا ماهان هرچی ازش سوال میکنم میگه هیچ معلمی نه برگه ای دستشون داده نه نمره ای اعلام کرده....مگه میشه؟من که متوجه میشم داره مخفی کاری میکنه و منتظر روز کارنامه میمونم و بالاخره از شاهکاراش رو نمایی خواهد شد

بگذریم....برسیم به امروز...صبح من خواب بودم ماهان و راهی مدرسه کردند.....مهرداد از اونجایی که علاقه زیادی به کاردستی داره از دفتر مشاورش براش 1 کتاب خریدم....خیلی ساده مرحله به مرحله توضیح داده و جلو رفته و بچه بدون کمک خودش میتونه از پس کارش بر بیاد....براش جا درست کردم بالای تختش کاردستیهاش و اونجا اویزون میکنه...انصافا هم چون علاقه داره و از طرفی کمی وسواس تمیز کار میکنه و به چشم من خیلیم قشنگ

سر میز صبحانه کتابشو با خودش اورده بود 1 صفحش و باز کرد گذاشت جلوم و گفت داداش ببین میخوام امروز اینو درست کنم....منم دست کشیدم رو سرش و همونجوری که داشتم چایی میخوردم گفتم آفرین خیلی خوبه....گفت خب تیغ میخوام گفتم همینم مونده تیغ میخوای چکار؟گفت خب ببین ایناهاش اینجا خودش گفته...گفتم خیر اینجا نوشته قیچی شماهم از همون قیچی نارنجی کوچکه که برات گرفتم استفاده میکنی نه هیچ وسیله دیگه....گفت نوشته قیچی ولی عکسش تیغه از همونا که دسته داره میزاری تو جعبه ابزار اون کابینت بالاییه ما دستمون نرسه....گفتم خب وقتی میزارمش تو اون کابینت بالایی که دست شما نرسه یعنی چی؟یعنی شما نباید دست بزنی تمام

داشتم حاضر میشدم باز اومد گفت خب من چکار کنم حوصلم سر میره گفتم 1کاردستی دیگشو درست کن گفت آخه باید به ترتیب درست کنم بی نظم نباشه گفتم خب بشین با مانی تلوزیون نگاه کن شاید شب اومدم خودم تیغ و اوردم برات بریدم چیزی رو که میخوای دیگه هم حرف نباشه دیرم شد

وقتی داشتم میرفتم مجدد کلی سفارش کردم بهشون چون میدونستم ماکان و ندا هم برن چند ساعتی تا اومدنه ماهان و بعدش من این 2تا تنهان...همون چند ساعتم چند باری با خونه تماس گرفتم..... ماهان اومد زنگ زد بهم به اونم سفارش کردم.....اجازه گرفت برن تو کوچه گفتم غذا گرم کنن بخورن بعد

ساعت 3 گذشته بود از دفتر زدم بیرون سمت خونه و 4نشده بود رسیدم....ماهان و مانی تو کوچه بودند....مانی نشسته بود و با تبلت ماهان با دوستهاش بازی میکرد.....ماهان و بااشاره دست خواستمش کهنفس نفس زنان اومد و سلام کرد گفتم علیک سلام چه خبرته انقدر بدو بدو اینم تو این هوا میخوای خودتو بکشی؟گفت داریم فوتبال بازی میکنیم خب نمیشه قدم بزنم که. گفتم لازم نکرده بیاین برین خونه بسه خیس عرق شدی گفت باشه یکم دیگه فقطپنالتی بزنیم تمومهقضیه حیثیتیه من نباشم تیم فلجه:-)))گفتم پس آقای خود شیفته دهنتو ببند وقتی نفس میکشی این هوا بیش از حد نره تو ریه هات...همینطوری که داشتم این جمله رو میگفتم دهنشو با دستم بستم یک دفعه مثل اینایی که دارن خفه میشن شروع کرد دست و پا زدن منم خندم گرفت ولش کردم....آخه میدونین ماهان پلیپ داره و نمیتونه خیلی خوب با بینی نفس بکشه و صداشم یکم تو دماغیه بچم....پرسیدم مهرداد کجاست گفت تو خونه

رفتم تو دیدم خونه تو سکوت کامل.... تلوزیون خاموش بود مهردادم تو پذیرایی نبود....رفتم بالا دم در اتاقشون دیدم بببببله....آقا مهرداد نشستن وسط اتاق و مقوا جلوشون و تیغم تو دستشون....خیلی خودمو کنترل کردم صدامو نبرم بالا بترسه خدایی نکرده دستشو ببره.....1نفس عمیق کشیدم گفتم آقا مهرداد میتونم بپرسم دقیقا داری چه غلطی میکنی؟تا صدامو شنید سریع بلند شد تیغ و گرفت پشتش گفت هیچی هیچی....رفتم جلو دستم و دراز کردم روبروش گفتم اونی که پشتت قایم کردی خیلی یواش بده من....گفت داداش گفتم داداش و زهرمار کاری که بهت گفتم و انجام بده.....کاملا خونسرد بودم.....با ترس و لرز و خیلی اروم تیغ و داد بهم و بلافاصله یکی خوابوندم زیر گوشش چند قدم رفت سمت راست و صورتش و گرفت و بغض کرد....صدام که رفت بالا اشکاش اروم اروم میریخت و سرشو انداخته بود پایین هیچی نمیگفت فقط وسطش با هر دادم شوکه میشد از جاش میپرید هق هق میزد و بعدش دوباره شروع میکرد

بعد از اینکه حسابی دعواش کردم گفتم کاتر و چطوری برداشتیش؟جواب نمیداد....داد کشیدم گفتم کرییییییییی؟؟؟؟مگه با تو نیستم....گفت داداش ببخشید گفتم شما جواب منو بده من تکلیفمو باهات روشن کنم بعدش تصمیم میگیرم ببخشمت یا نه....گفت صندلی گذاشتم رفتم روش از کابینت برداشتم داداش ببخشید کارم تموم شد میخواستم بزارمش سر جاش به خدا راست میگم داداش من خودم خیلی مراقب بودم

دوباره 1 نفس عمیق دیگه کشیدم و گفتم که اینطور....پس صندلی گذاشتی رفتی بالا....که به حرف من گوش نکردی...که غلط اضافه کردی....خیله خب....ادمت میکنم

رفتم سمت کمد خط کشو برداشتم رفتم سراغش بازوی دست چپشو با دست چپم گرفتم رفتم نشستم رو تختش و اونم نیم رخ جلوم....شلوارش تا زیر زانوش بود منم نامردی نکردم و با خط کش اولین ضربه رو محکم زدم پشت پاش زیر شلوارش....بالا پایین پرید میخواست بازوشو از دستم در بیاره میگفت داداش سوختم.....گفتم با همین پاها رفتی رو صندلی اره؟ من بسوزونم بهتر از اینه با تیغ خودتو ببری بسوزی....من این پاها رو بشکنم بهتر از اینه از رو صندلی بیفتی سرت بشکنه و شروع کردم دوباره زدن پشت پاهاش و بازوشم محکم گرفته بودم تکون نخوره.....دیگه فقط گریه میکرد و از درد داد میکشید نمیتونست حتی بگه ببخشید یا غلط کردم و تکرار نمیشه و دردم میاد چون تا میخواست سعی کنه حرف بزنه بعدی رو میزدم

تعداد ضربه ها 2رقمی نشد ولی پشت پاهاش قرمزه قرمز شد و رد خط کش افتاده بود....چند ثانیه ای فقط به کاری که باهاش کرده بودم نگاه میکردم.....دستشو ول کردم از جاش تکون نمیخورد یکم فقط خم میشد میگفت ایییی و پاهاش و بالا پایین میکرد و حالا با صدای ارومتر گریه میکرد

یه نگاه به پشت سرم و کاردستیهاش بالای تخت انداختم ولی دلم نیومد بهشون دست بزنم....بلند شدم کتابی که از روش کاردستی درست میکرد و از رو زمین برداشتم....با تعجب زیر چشمی نگام میکرد....کتاب و که ریز ریز کردم صفحاتش و ریختم جلوش باز صداش رفت بالا دیگه از ته دل گریه میکرد....خط کش هنوز تو دستم بود برگشتم یکی محکم زدم تو بازوش گفتم خفه شو نعره نزن....بازوشو گرفت عقب عقب رفت دمر خودشو انداخت رو تختش سرشو کرد تو متکاش بین دستاش و گریه کرد....کاتر و برداشتم رفتم بیرون درم کوبیدم

ماهان و مانی ساکت رو مبل پایین تو پذیرایی نشسته بودن وقتی از پله ها اومدم پایین از جاشون بلند شدن....سروصدا رو شنیده بودن و حساب کار دستشون اومده بود....بی توجه رفتم سمت اشپزخونه کابینت و باز کردم جعبه ابزار و برداشتم کاتر و گذاشتم سرجاش طوری که اون 2تا بشنون گفتم از این ببعد کسی به این جعبه دست بزنه حسابش با کرام الکاتبینه.فهمیدییییین؟؟؟؟ماهان بلند گفت چشم چشم و بعدش زیر لب گفت من یکی غلط بکنم

یه چایی ریختم نشستم جلوی تلوزیون فقط کانال عوض میکردم شنیدم مانی به ماهان گفت کرم کاتبی کیه؟به زور جلوی خندم و گرفته بودم....ماهان هم یواش گفت کرم کاتبی نه خنگه کرام الکاتبین.مانی گفت خب کیه؟گفت کسی نیست که.نمیدونم شایدم کسی باشه.هرکی هست باید با کمربند فامیل باشه...مانی گفت اهان اهان فهمیدم

ندابیادبفرستمش پیش مهرداد خودم برم 1هوا بخورم

اینا هم بشینن سر درسشون

@مثلِ پری

ویرایش شده توسط ملی ملازاد
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

این هم مال همون بالایی و با همون قوانین

این مدت جز مراسم خاک سپاری و زنده شدن یک سری خاطرات تلخ چیزی در بساط نداشتم پس تصمیم گرفتم از بچگیهای خودم و ماکان بنویسم..... از اتفاقاتی که خوشایند تره


12.13 سالم بود و ماکان هم 4.5 سال کوچکتر....وقتی بابا خونه بود خب باید خیلی محتاط عمل میکردیم و دست به سینه میشستیم...البته چقدرم که ما پسرهای خوبی بودیم....شوخی هامون هم پشت وانتی بود بابا حق داشتن واقعا کنترلمون کنن که خب دیگه گاهی انقدر میریختیم تو خودمون بحال انفجار میرسیدیم 1گندی میزدیم که حالا یا اکثرا به شهادت میرسیدیم یا به لطف مامان جون سالم به در میبردیم


یادمه ماکان میوه درخت کاج جمع میکرد...جرقش هم از درس علوم مدرسش خورد که باید کاردستی درست میکرد....البته برای کار دستیهای مردم ازارانه هم خیلی بدردمون خورد اما بیشتر خودمون و ازار داد.....یادمه با چوب و کش تیرکمون درست میکردیم دونه های میوه درخت کاج و میکندیم ازش بعنوان تیر استفاده میکردیم و خیلیا رو کبود میکردیم که اخرین شلیک به مجسمه اتاق مامان بابا بود که نبایدبدون اجازه داخلش میشدیم.... 1000تیکه شد....2تا پا داشتیم 2تا دیگه هم قرض کردیم در رفتیم پشت تخت اتاق خودمون قایم شدیم و بابا به قصد کشت اومد اینو میشد از قرمزی چشمهاش فهمید اما خب خدا مامان و بیامرزه مانع شد و فقط یادمه وسایل اتاقمون بود که تو هوا به پرواز دراومدن و رو سروصورتمون خورد شدن و تیرکمونم به خاطره ها پیوست....بگذریم که در مراسم از دست دادنشون چقدر ابغوره گرفتیم


همه چیز به مردم ازاری ختم نمیشد....یادمه از سفر شهرستانمون پرهای شتر مرغ با خودم داشتم....خودم کنده بودم....میچسبیدم به توری قفسشون و با دست غذا میگرفتم داخل قفس و صداشون میکردم و وقتی حواسشون پرت میشد پرشونو و میکندم...خیلی بی رحم بودم چون یادمه شتر مرغا دیوونه میشدن و ته پرها خون بود خب دردشون میومد...بماند که چقدر سر همین قضیه تو سری خوردم و پرها رو ازم گرفتن ریختن دور اما خب به هر نحوی بود چندتاییشو تو کولم قایم کردم اوردم تهران


مامان از سوسک میترسید....مثل خیلی از خانمهای دیگه...1روز که بابا خونه نبود و حوصله منو ماکان هم بشدت سر رفته بود و از درس مدرسه هم خبری نبود چون تابستون بود جرقه ای شیطانی در مغزمون روشن شد و خلاصه که یکی از دونه های میوه درخت کاج و کندیم با ماژیک مشکی رنگش کردیم اسپری زدیم براق شد و از کنار پرهای شتر مرغ قسمتهای شاخک مانند و پرز دار و کندیم کوچک بریدیم با چسب خیلی ماهرانه چسبوندیم بجای پاهای سوسک محترم...سوسک بالدار باشه که دیگه چه بهتر...پس پوست پیاز رو هم جای بالهاش گذاشتیم....از حد طبیعی یکم بزرگتر شده بود....چسبوندیم لای چین های پرده و نشستیم جلوی تلوزیون...چقدرم خوشحال بودیم بزور جلو خندمونم گرفته بودیم لو نریم


مامان بیچاره از همه جا بیخبر از اشپزخونه با 1سینی وارد شد...3تا لیوان شیر و کنارشم شیرینی خامه ای بود....منتها ما لیاقت نداشتیم بهمون رسیدگی بشه...هرچی منتظر موندیم خودش ندید پس من مجبور شدم با 1نگاه متعجبانه زل بزنم به سوسک و اروم دستمو ببرم سمتش اشاره کنم و بگم مامان اون چیه رو پرده؟نقش بازی کردنم عالی بود....استعدادام هدر رفت...شاید اگر جدی میگرفتنم الان مثل شهاب حسنی معروف شده بودم خخخخخخخ


مامان خدا بیامرز هم هرچی اینور اونور کرد چیزی ندید و گفت چیو میگی؟چی چیه؟من چیزی نمیبینم....ماکان گوشه پرده رو گرفت تکون داد تا روی سوسک باز شد و گفت ایناهاش این سوسکه چیه مامان خخخ خلاصه چشمتون روز بد نبیند که مامان نیم خیز بود بشینه که سینی رو پرت کرد رو هوا منو ماکان مثل اینکه وسط میدون جنگ باشیم سریع سینه خیز شدیم سرمون و گرفتیم و لیوان و سینی و شیر و شیرینی هرکدوم 1طرف پرت شد و مامان هم در حال جیغ زدن دونه دونه دمپایی هارو از پاشون در میاوردن پرت میکردن که یکیش در راه برگشت کمونه کرد خورد تو سر منه بیچاره و دیگه اخرش شروع کردم اعتراف که مامان نزن خرابش میکنی سوسک نیست ما درستش کردیم...هرچی میگفتم مگه میشنیدن....دیگه اخرش ماکان رفت با دست از رو پرده جداش کرد دنبال مامان راه افتاد که نشون بده واقعی نیست مامان پا به فرار گذاشت و پووووووووففففففف وقتی فهمیدن همش زیر سر ما بوده نشستن 1نفس راحت کشیدن و از همون نگاههای معروف خانوادگی عاقل اندر سفیه بهمون انداختن و ماهم مثلا پشیمون و نادم بودیم سرمون و انداختیم پایین


مامان 1نگاه به وضع خونه انداخت که انگار بمب ترکیده باشن و 1نگاهم به ساعت کردن و گفتن پاشین جمع کنین تا باباتون نیومده...بسیج شدیم و شروع کردیم....اون وسط دیدم ماکان نشسته بالا سر شیرینی خامه ای منفجر شده و همونجوری با انگشتش تمیز میکنه میذاره دهنش میخوره اشکاشم داره میریزه....گفتم ماکانه کثافت نخور مرض میگیری میمیری گدا خب میریم میخریم داری گریه میکنی...برگشت گفت نخیرم میثم بی ادب من واسه شیرینی خامه ای گریه نمیکنم خب بابا میاد دعوا میکنه من میدونم تمیز نمیشه....1کارتون میداد یکی ایه یاس میخوند چی بود؟؟؟دقیقا شبیه همون شده بود هی میگفت من میدونم


که مامان دیگه اخمهاش باز شد با لبخند نشست پیشش سرشوبغل کرد بوسش کرد گفت نگران هیچی نباش این 1راز بین خودمون میمونه...منم رفتم کنارشون نشستم مامان به منم لبخند زد و خامه رو با انگشتش کشید رو بینیم منم با انگشتم خامه رو از رو بینیم پاک کردم خوردم ماکان وسط گریه هاش گفت میثم کثافت نخور مریض میشی میمیری گدای بدبخت....مامان بهش گفت بی ادب نشو ماکان داداش بزرگترته....منم که بهم برخورده بود شیرجه زدم روش میگفتم بگو غلط کردم و مامان هم سعی داشت جدامون کنه اون وسط و وقتی دید نمیتونه بلند شد رفت گفت الان زنگ میزنم باباتون که برق 3فاز از کلمون پرید افتادیم دنبال مامان که غلط کردیم و در عرض نیم ثانیه خونه شد مثل دست گل


بعدش که از خستگی ولو شده بودیم مامان برامون میوه اورد و وقتی میخواست بشینه پرسید اگر احیانا مارمولکی سوسکی کرمی چیزی جایی قایم نکردین من بشینم که هممون زدیم زیر خنده ماکان رفت سوسک و اوردش به مامان میگفت دست بزن ببین واقعی نیست دیگه نترس ولی مامان ازش دوری میکرد که گذاشتیمش کنار اما مامان بهش با دقت که نگاه کرد گفت این خیلی طبیعیه چجوری درستش کردین که خب براشون توضیح دادیم و دونه دونه گفتیم از چی ساخته شده تا بالاخره گرفتن دستشون


تصمیم داشتیم یادگاری نگهش داریم منتها 1 بار هم بعدا ماکان لای دفتر کتابای مدرسش معلمشو باهاش ترسوند که خب بابارو خواستن و ماکان که حسابش رسیده شد اون بکنار چون حقش بود شورش و دراورد دیگه ولی سوسک بیچاره معلوم نشد عاقبتش چیشد

اینم اخرش بگم که مامان سر ماهان باردار بودن D-:بیچاره داداشم

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لیوان چای رو کوبید روی میز

دستشو برد لای موهاش و گفت "به همین راحتی؟"

گفتم آره به همین راحتی

یه قیافه ناباورانه به خودش گرفت و

گفت"بی خیال! مگه میشههههه؟"

با خودکار یه قوسی به خط خطیام دادم

وبا اعتماد به گفتم "آره چرا نشه!"

_اون که داری خط خطیش میکنی سر رسید منه ها!

توش قرارای کاریمو مینویسم....

بی توجه بهش ادامه دادم "به نظر من،

آدمی که آزارت میده رو باید بزاری کنار!

حالا هرکی میخواد باشه!

آدمی که نمیفهمتت به چه دردی میخوره؟!

آدم مگه چندسال قراره زندگی کنه که این همه حرص بخوره؟!

من حوصله ندارم،

کنار میام،کنار میامبعد یهو صبرم تموم میشه

 همه چی رو میزارم کنار.

تو هم اگه داری آزار میبینی تمومش کن بره!"

_آخه خییلی دوسش دارم،

کاش منم مثل تو انقدر محکم بودم......

گفتم "بالاخره که چی؟!

دوست  داشتن خالی کافی نیست،

منم از همینجاها شروع کردم دیگه!"

یه قوس دیگه دادم به خط خطیام...

بی هدف خودکارو فشار میدادم رو کاغذ...

گفت "اذیت نشدی؟!"

_تعارف که نداریم!چرا!

خیلی هم اذیت شدم....

تا چند وقت کلافه بودم،

دلتنگیش بود،فکرش بود...

درد اصلی اونجا بود که یهو بی خبر از همه جا

حالشو ازت میپرسه.....ای بابا!

ولی زود تموم میشه;

زود فراموش میکنی!

ساعت چنده؟

ای واااای دیرم شد،

من باید برم،دوستام منتظرمن....

از سر میز پاشدم وسایلمو جمع کردم،

سررسیدشو از زیر دستم کشید بیرون،

یه نگاه به خط خطیام انداخت،

گفت "یعنی الان فراموشش کردی؟!"

خندیدم گفتم:

آره بابا،الان فقظ چندتا خاطره خوب ازش

مونده،اونارم سعی میکنم دوره نکنم....

ولی میبینی که حالم خوبه!کاری نداری؟!

من واقعا دیرم شده"

دستمو دراز کردم که باهاش دست بدم....

همون جوری که زل زده بود به سررسیدش،

با عصبانیت گفت: " دروغ میگی.

من نمیخوام مثل تو باشم..

تو اونو فراموش نکردی،

خودتو فراموش کردی"

بعد سررسیدشو هل داد سمت من و رفت...

با تعجب رفتنشو نگاه کردم،ودرحالیکه اصلا واکنشش رو

درک نمیکرده،نگاهم افتاد به صفحه ای که جلوم باز بود....

دلم ریخت!

سررسیدو بستم

تمتم مدتی که حرف میزدم،بدون اینکه بفهمم داشتم

اسمشو ظراحی میکردم...

اسم همونی که #فراموش شده بود

نمی دونم نویسنده داستان راضی به استفاده داستانش توی رمانی هست یا نه

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خاطرات آمپول زنی از وبلاگش کش رفتم

۱۶ اسفند صبح بلند شدم شایان رو بیدار کردم براش صبحانه حاضر کردم و فرستادمش مدرسه داشتم ناهار درست میکرد دیدم تند تند زنگو میزنن گفتم اووووووو چه خبره اومدم درو باز کردم داداش محمد اومد تو داد میزد میگفت پویان اینجاست گفتم سلام داداش نه چطور مگه محمد:

_ پووووووویااااان کجاسسسسسسسست 

گفتم: داداش داد نزن توروخدا اروم شادی خوابه چیشده خب .

هیچی نگفت رفت نگران شدم  زنگ زدم پویان جواب نداد شادی بیدار شد دیگه سرگرم اون شدم و صبحانه بهش دادم و باهم بازی کردیم و داشتم خونه تکونی میکردم ظهر پویان با یه حال خراب اومد داخل پریدم گفتم :

سلام کجایی چیشده محمد چرا عصبانیه چه کار کردی

گفت: پروا توروخدا ولم کن سر به سرم نزار حالم خیلی بده

رفت تو اتاقش درو قفل کرد چند دقیقه بعد محمد اومد داخل گفت :

پویااااان بیا بیرون ببینم کدوم گوری هستی پویان اعصاب ندارم میای یا درو بشکنم

گفتم : ععع خب یکی به منم میگه چیشده پویان اومد

گفت : داداشمی بزرگتری احترامت واجبه ولی بس کن بس کن بس کن به چه زبونی باید بگم نقشه بود به چه زبونی باید بگم اشتباه شده به چه زبونی بگم من به خاطر چیز دیگه ای رفته بودم اونجا

محمد : اخه احمق رواانی توقع داری باور کنم با چه حالی اوردمت بیرون پویان 

  پویان گفت : بابا بس کن بسه به خدا بسه

سوییچ ماشینشو برداشت و رفت بیرون هرچی صداس زدیم جواب نداد محمد هم رفت . ظهر شایان اومد و ناهار خوردیم احمد هم اومد تلفن زنگ خورد احمد جواب داد گفت :

کلانتریییی کلانتری برا چی چیشدهه یا ابوالفضل .

سریع قطع کرد و تند تند کتش رو برداشت داشت میرفت گریم گرفت

گفتم :التماست میکنم منم میام دیگه نمیتونم

گفت: کجا می خوای بیایی بچه ها تنهان

گفتم:خوااهش میکنم بزار بیام

گفت : خیله خب بدو بپوش بیا من پایینم .

سریع رفتم لباس پوشیدم و به شایان و شادی سفارش کردم دست به چیزی نزنن مراقب باشن و ... تند تند رفتم پایین سوار ماشین شدیم رسیدیم کلانتری  پویان با یه حال افتتتتتتضاح نشسته بود رو صندلی سرش رو بین دستاش گرفته بود رفتیم صدلش زدیم احمد گفت:

چیشده پویان .

پویان به صدای گرفته گفت: توضیح میدم .

نشستیم گفتم :داداش ابو بخور اروم باش یه نفس عمیق بکش بگو چیشده .

گفت : به خدا از عمدی نبود با رسول(دوستش) سر یه مسئله ای دعوامون شد اعصابم خورد بود سوار ماشین شدم گازش رو گرفتم برم یهو پرید جلو ماشین به خدا نمیخواستم اینجوری بشه به خدا من من ...(دیگه افتاد به گریه )

سرش رو گرفتم تو بغلم داشت گریه می کرد احمد گفت:

یااااا خداااااا یا ابوالفضل الان کجاس رسول

پویان: بیمارستانه .

من و احمد گفتیم میریم ببینیم چه خبره راه افتادیم تو راه همش صلوات میفرستادم و دعا می کردم رسیدیم با سر رفتیم داخل بخش مراقبت های ویژه بود وقتی دیدمش ناخوداگاه افتادم رو زمین پاهام سست شد خواهرش و مادر پدرش هم بودند احمد اومد بلندم کنه همش تصویر پویان پشت میله های زندان تو مغزم بود نشستم رو صندلس مامانش سریع با گریه پاشد اومد گفت :

اخه پسرم چه هیییزم تری بهتون فروخته بود مگه چی کارتون کرده بود حقش اینه کم خوبی در حق داداشت کرده بود اینه حقش بچمو انداختید رو تخت بیمارستان جیگرگوشم رو داداشتون انداخته رو تخت بیمارستان

پدر و خواهرش گرفتندش گفتن:

آروم باش اروم باش توروخدا اب بهش دادند اشکام تند تند سرازیر میشد نمیتونستم وایسم و تحمل کنم سریع زدم بیرون یه دربست گرفتم رفتم کلانتری پیش پویان . پویان تا دیدم افتاد به پام گفت:

زندس دیگه اره زندس این چه سوال مزخرفیه من میپرسم خب معلومه زندس سالمه حالش خوبه فقط پاش شکسته اره زندس من مطمئنم بعد یهو برگشت گفت: پروا به رو روح مامان بابا به رو روح دانیال بگو زندس گفتم :

آره داداشم معلومه زندس این چه حرفیه پدر رسول هم اومد و گفت :

ما هیچ شکایتی نداریم و پویان آزاد شد داشتیم میرفتیم سمت خونه پویان حالش بد شد رفتیم بیمارستان براش سرم وصل کردند و آرام بخش زدند خوابید سرمش که تموم شد بیدار شد پرستار اومد سرمش رو دراورد و گفت:

دوتا امپول داره بزنم بعد برید به پویان کمک کردم برگشت و پرستار اومد و شلوارش رو دادم پایینپنبه کشید و زد اولیش رو چیزی نگفت دومیش رو فرو کرد پویان گفت:

آخ شروع کرد تزریق اخراش پویان گفت : آییییییی درد داره تموم نشد ؟ پرستار دراورد و رفت جاشو ماساژ دادم و بلند شد رفتیم خونه درو باز کردم محمد یه سیلی خوابوند تو گوش پویان من یه جیغ زدم محمد دومیش رو زد پویان حالش خیلی بد لود تعادل نداشت حتی نمیتونست راه بره افتاد گفتم: محمد بسه توروخدا به خدا حالش خوب نیست احمد گفت :

محمد مگه بهت نگفتم خودتو کنترل کن اومد سراغش سرش داد میکشید و میزدش شادی و شایان خیلی ترسیده بودند گریه میکردند الهام بچه هارو بغل کرد برد تو اتاق احمدم گفت :

ممحححمممددددد  بس کن کشتیش محمد رو برد تو اشپزخانه کمک کردم پویان بلند شه بردم اتاقش خوابیدچند ساعت بعد رفتم دیدم از تب داره هزیون میگه و ناله میکنه و سرفه میکنه رفتم به محمد گفتم اومد دید بیدارش کرد معاینش کرد گفت :جز گلو دردت و تبت دیگه چته پویان گفت:

سرم گیج میره بدنمم درد میکنه سرمم داره میترکه محمد دوباره معاینه کرد اومد بدنش رو معاینه کبود شده بود به خاطر زدنای محمد .محمد خودش هم ناراحت شد نسخه نوشت گفت:

میرم بگیرم فقط حتمااا یه چیزی بدید بخوره . الهام رفت برای پویان یه چیزی بیاره بخوره شادی بیدار شد داشت گریه میکرد رفتم خوابوندمش برگشتم دیدم محمد میگه: برگرد اماده شو تا امپولات رو بزنم . پویان گفت:

من به اندازه کافی درد دارم توروخدا آمپول دیگه نه . محمد گفت : دهنتو ببند ققط خفه شو که اگر الان آرومم به خاطر حالته وگرنه حسابتو می رسیدم . پویان گفت: والله بازم خوبه ارومی وگرنه که همین امشب منم میفرستادی پیش مامان بابا . محمد دادزد :

خفههههههه شووووووووو .

پویان برگشت محمد با دوتا امپول رفت بالاسرش شلوارش رو کشید پایین و پد الکلی کشید و زد هیچی نگفت برای بعدی فقط یه اخ کوچولو گفت محمد رفت دوتا دیگه اماده کرد . گفت :

حق نداری سفت کنی تکون بخوری داد زدن هم ممنوع صدات دربیاد من میدونم و تو . زد پویان دستش محکم مشت کرد و نفساش سنگین شد اخرش گفت: آییییییی تموم شد و درش اورد که پویان یه تکون ریزی خورد . بعدی رو دوباره پد کشید و فرو کرد شروع به تزریق کرد پویان هیییییچیییییییی نگفت محمد سریع تر تزریق کرد و دراورد گفت :

برگرد . برگرد ببینم خوبی چرا صدات در نیومد باتوامااااا گفتم: داداش توروخدا برگرد . همه ترسیده بودیم احمد برش گردوند داشت گریه میکرد صورتش خیس  شده بود رنگش مثل گچچ و میلرزید داد زدم:محممممدددددد توروخدا یه کاری بکننن چرا اینجوری شده . و زدم زیر گریه محمد رفت بیرون با یه سرم برگشت و اماده کرد و سرم رو وصل کرد و بی هیچ حرفی رفت بیرون الهامم پشتش خداحافظی کرد و رفت احمد گفت :

پروا پاشو بریم بیرون راحت باشه پاشو . بلند شدم رفتیم من رفتم تو اتاقم احمدم رفت تو اتاقش تا صبح نخوابیدم . همش تو فکر رسول و پویان و اینا بودم صبح سریع لباس پوشیدم رفتم دیدم پویان نشسته رو تختش سرش رو زانوشه گفتم :

سلام داداشی بهتری . سرش رو بلند کرد چشاش خیس بود و قرمز . گفتم : من میرم بیمارستان پویان گفت: وایسا باهم میریم گفتم : تو حالت خوب نیست نمی خواد بیای . به زور اومد رفتیم رسول بهتر شده بود خداروشکر . حال پویان داشت بدتر میشد به زور بردمش خونه زنگ زدم محمد گفتم . گفت:

دوتا دیگه امپول داره بزنه . گفتم : باشه چند دقیقه بعد زنگ زد گفت : تا ده دقیقه دیگه خودم میام میزنم . پویان سریع پاشد رفت دسشویی حالش بهم خورد رفتم پیشش کمکش کردم اومد بیرون نشست رو مبل دوباره 
حالش بد شد . محمد اومد و دیدش و داروهاش رو برداشت اماده کرد پویان هم دراز کشید شلوارش رو دادم پایین و اولی زد پویان دستاشو محکم مشت کرد و فقط اخرش یه اخ گفت بعدی اونطرف پنبه کشید که پویان گفت :

اینجا خیلی درد میکنه همونطرف بزن . محمد گفت : قبلی دردناک بود اینم اونجا بزنم اذیت میشی پویان : نکه خیلی هم من برات مهم هستم محمد گفت : به درک و پنبه کشید و باضرب سوزن رو فرو کرد 

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سلام چطورید دوستای گلللم چند وقته نبودم واقعا معذرت میخوام البته میدونم که منو نمیشناسید .
یه بیو میدم آزاده هستم ۲۰ سالمه  پدرم پزشک و مادرم دبیر هستند که ۳ ساله از هم جدا شدند و پیش پدرم زندگی میکنم خواهرم ارام ۲۲ سالشه پیش مادرم هست و برادرام اراد و ارمان ۲۸ ساله آراد پزشک و ارمان شرکت داره شبنم همسر ارمان ۱۹ سالشه . خب خب چند ماه هست ازدواج کردم همسرم هم بهراد پزشک هستند .

خب خب فک کنم توضیحات کامل بود بریم سراغ خاطره که مربوط میشه به عید .
عید بابا و اراد برای کاری رفتن انگلیس و من رفتم خونه بهراد اینا بعد از ازدواج من و بهراد حال علی(تو خاطره قبل نعرفی کردم پسر خاله بهراد ۱۹ سالشه و پدر مادرش کویت هستند و علی با بهراد اینا زندگی میکنه)خوب نبود تو خودش بود و حرف نمیزد و چیزی نمیخورد اصولا یا خونه نبود وقتی هم میومد تو اتاقش بود ما سر مسئله ای رابطمون باهم خوب نبود و منم کاری به کارش نداشتم اما حالش خیلی ناراحتم کرده بود روز ۳ یا ۴ عید بود رایا و رایبد(خواهر برادر بهراد دوقلو اند ۸ سالشونه )گیر دادند که بریم سفر و حوصلمون سر رفته بهراد هم برنامه چید که بریم چند روز کیش ولی علی گفت من نمیام بهراد هم به زور اوردش من و بهراد و علی و رایا و رایبد (پدر مادر بهراد چون شاغل بودند نمیتونستند بیان و همچنین مادربزرگ بهراد بیمارستان بود و مامانش بالاسرش بود).

ما راه افتادیم و رفتیم وقتی رسیدیم رفتیم هتل و استراحت کردیم میخواستیم شب بریم بیرون و دور بزنیم شام بخوریم علی گفت من حالم خوب نیست سرما خوردم شما برید بهرادم چیزی نگفت ماهم چهارتایی رفتیم و جاتون خالی خیییلی خوش گذشت برای علی هم شام گرفتیم و ساعت ۱ و ۲ شب بود برگشتیم خونه علی خواب بود و هزیون میگفت بهراد دست گذاشت رو سرش گفت تب داره بیدارش کردیم و گفت نه خوبم و شامم نخوزد گذاشتم براش تو یخچال و خوابیدیم صبح قرار بود بریم بگردیم اماده شدیم و رفتیم چند جا گشتیم و ناهار رفتیم رستوران اما باز علی لب به غذاش نزد .

سرفه های بد جور میکرد شب رفتیم شهربازی و من و بهراد و رایا و رایبد بازی کردیم و بستنی خوردیم اما علی گفت حالش بده سوار نمیشه و اطراف اونجا راه میرفت و .... چند ساعتی اونجا بودیم و رفتبم شام فلافل گرفتیم علی لب نزد و بهراد کلی دعواش کرد ک ه علی هم پاشد رفت تو ماشین ماهم خوردیم و رفتیم هتل شب علی به شدت تب کرد و میلرزید و سرفه های وحشتناک بهراد معاینه اش کرد و نسخه نوشت و رفت بگیره رایا و رایبد هم خواب بودند از خستگی زود خوابشون برد منم به علی گفتم چته تو چرا اینجوری میکنی با خودت گفت فک نمیکنم برات مهم باشه گفتم دیوونه همه نگرانتن این حالت عذابم میده گفت که وقتی قلبمو شکستی خوردم کردی اون لحظه بااااید به فکر این میبووودی الان نگرانیت به چه دردم میخوره .

حق داشت راست میگفت منم هیچی نگفتم تا بهراد اومد و گفت داداش برگرد امپولات رو بزنم علی هم برگشت و شلوارش رو داد پایین بهراد پنبه کشید و تب بر زد که هیچی نگفت در اورد برای بعدی گفت پنی هست خودتو شل شل کن اونطرفش رو کشید پایین پنبه کشید فرو کرد علی لرزید بهراد گفت اروم باش شروع کرد 
تزریق علی سفت کرد بهراد دور تزریق رو ماساژ داد گفت شل کن علی دردت میاد علی هیچی نگفت بهراد یه نیشگون گرفت شل تر شد و تزریق کرد علی گفت اییی بهراد تمومش کن توروخداا . بهرادم سریع تر تزریق کرد و در اورد گفت اخریشه اینم بزنم و استراحت کن گفت چیه گفت نوروبیونه هیچی نمیخوری خیلی لاغنر و ضعیف شدی پنبه کشید و زد علی گفت میسووووزونه بهرادم گفت عع تو که هیچ وقت صدات درنمیومد چته

علی هم زد زیر گریه بهرادم گفت اروم اروم و تمومش کرد در اورد لباسش رو درست کردم علی رو برگردوند بهش اب داد و بغلش کرد و گفت چته تو پسر الهی دورت بگردم چرا اینقدر بیتابی میکنی . علی هم هیچی نگفت و تو بغل هم خوابیدن منم تا خود صبح اشک ریختم و خودمو لعنت کردم که مقصر حال خرابشم . فردا صبح یه خورده حال علی بهتر بود صبحونه خوردیم و رفتیم خرید و کلی خرید کردیم و خسته و کوفته برگشتیم 
هتل بهراد گفت علی دوتا دیگه امپول داری اماده شو بزنم زودتر خوب بشی علی هم برگشت و اماده شد بهراد اول نوروبیون رو زد که علی گفت اییییی اوووووف بسههههههه و دراورد بعدی پنی بود و اونطرف رو پنبه کشید و زد علی گفت بهرااااد بسه به خدا دیگه نمیتونم تحملش کننننم بسه درش بیاااار بهرادم زود تمومش کرد و دراورد . لباسش رو درست کرد و دستاشو شست و اومد . چند روز موندیم و بعد برگشتیم تهران و از وقتی برگشتیم علی دیگه خونه بهراد اینا نیومد . خیلی ناراحتم و خودمو مقصر میدونم اما نمیدونم چیکار کنم خیلی دلم براش میسوزه . 
ببخشید این دفعه خاطرم خیلی بد شد 😗

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 4 weeks later...

دﻭﺗﺎ ﺩﺳﺘﺎﺷﻮ ﻣﺸﺖ ﮐﺮﺩ ﺟﻠﻮﻡ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﺍﮔﻪ ﺑﮕﯽ گل ﮐﺪﻭﻣﻪ ﻣﯿﻤﻮﻧﻢ ...!!!
ﭼﻪ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺳﺨﺘﯽ ﺑﻮﺩ ...
ﺗﺮﺱ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻧﺶ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩﻣﻮ ﻓﺮﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ
ﺑﻮﺩ ...
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻧﺪﺍﺩﻧﺶ ﻣﺤﮑﻢ ﺯﺩﻡ ﭘﺸﺖ ﺩﺳﺖ ﭼﭙﺶ !!!
ﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﮔﻠﻪ ...!!!
ﺩﺳﺘﺸﻮ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ...
گل بود،،،،،
ﺍﺷﮑﺎﻡ ﺟﺎﺭﯼ ﺷﺪ ﺭﻭﯼ ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﻡ ...
ﺣﻮﺍﺳﺶ ﻧﺒﻮﺩ،ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺍﺷﮑﺎﻣﻮ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩ ...
ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ تو ﺩﺳﺖ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻫﻢ گل بود!!!!!!
آنکه تو را میخواهد!!!!
به هر بهانه ای میماند

9s9l_8a904052_607b_4de9_9413_1ea3877c505

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

باز هم نامادری عصبانی شد و او را کتک زد..... و باز هم دخترک به گریه افتاد و گفت خداجونم میدونم, بابایی گفته دیگه نمیتونی مامانیم رو برگردونی پیشم, ولی منو که میتونی ببری پیشش, ببرم خدا جون

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یه کار دیگه برای دوران نامزدی هم اینکه تمام سوالایی که روز خواستگاری و گفتگو از همسرتون پرسیدین رو تو یه دفتر بنویسید با تمام جوابهایی که اون داده...من خودم این کارو کردم و گاهی اوقات اون دفتر رو میارم و سوال و جوابا رو با شوهرم چک میکنیم ..گاهی شوهرم به حرفایی زده که الان بر خلافش داره عمل میکنه یا بالعکس..همه اینا رو میخونیم و میخندیم و از حس و حال اون موقع میگیم

چند روز دیگه سالگرد ازدواجمه. یه ایده طراحی کردم. لباس ست واسه همسرم و خودم و دخترم خریدم. حالا میخوام جدا جدا کادو کنم، وقتی که یه جشن کوچولوی سه نفره گرفتم با کیک و بادکنک و..... اول اینجوری همسرم رو سورپرایز کنم. بعد کادوی همسرم رو بهش بدم که بره داخل اتاق بپوشه، مال دخترم هم بدم بره داخل اتاق خودش بپوشه، مال خودم هم یه گوشه ای بپوشم. بعد بهشون بگم بیان بیرون. یهو ببینن هر 3 تامون مثل هم پوشیدی

9f9z_1532256423568800.jpg

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دیروز با اقام حرفم شد درحالی که تند تند حرف میزدم یه ایده اومد تو ذهنم اقام تا اومد جوابمو بده من سریع با عاشقمی اینقدر دوستم داری چیزی نمیتونی بهم بگی طوری اقام شوکه شد گفت بله که عاشقتم من دیونتم دیونه همدیگه رو بغل کردیم بعدشم انگار اصلا ما دعوامون نشده خیلی خوب بود برام ایده جالبیه امتحان کنید جواب میده

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گردان پشت میدون مین زمین گیر شد.
چند نفر رفتند معبر بازکنن ، یکیشون 15 ساله بود.
چندقدم که رفت برگشت ، گفتند ترسیده!
پوتین ها شو داد به یکی ازبچه ها و گفت: تازه از گردان گرفتم ؟! حیفه ! بیت الماله
و پابرهنه رفت

i9x2_1375261739634234_large.jpg

ویرایش شده توسط ملی ملازاد
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ندا فردا کلاس داره و رفته بودیم انقلاب کتاب تهیه کنیم و وقتی برگشتیم ماکان بهم گفت بابا زنگ زده و مانی گوشی رو جواب داده

همه دور هم نشسته بودیم که از مانی پرسیدم بابا چی گفتن و چکار داشتن که با 1 کلمه ی زشتی بابا رو خطاب قرار داد که جلوی ندا واقعا خجالت کشیدم....هرچقدرم که بگیم با ندا نداریم ولی من سعی میکنم بابا هر اخلاقی هم که داشته باشه حداقل برای حفظ آبروی خودمم که شده بیشتر از این خرابش نکنم

یک لحظه جا خوردم.....ندا اینجور وقتها سریع بچه هارو بغل میکنه تذکر میده که حرف بدی زدین یا کار بدی کردین و بهتره معذرت خواهی کنین تا داستانو ببنده اما این سری به این دلیل که دل خوشی از بابا نداره هیچی نگفت و سرشو انداخت پایین با ورق زدن کتابها خودشو مشغول کرد و خواست نشون بده چیزی نشنیده....اما من که شنیدم

ماکان تو آشپزخونه بود که بهش گفتم فلفل قرمز و برام بیار ......مانی خواست بلند شه در بره که دستشو گرفتم نشوندمش پشت دستمو گرفتم جلوی دهنش و گفتم از جات جم نمیخوری وگرنه دهنتو پر خون میکنم

ندا که شوکه شده بود تازه به خودش اومد و گفت میثم خواهش میکنم ازت بخاطر من....گفتم ندا بخاطر تو این چند روز بیش از حد مراعاتشونو کردم فکر کردن هر غلطی بخوان میتونن انجام بدن

ندا اون یکی دست مانی رو گرفت که بکشتش سمت خودش اما محکم نگهش داشتم که گفت میثم مانی فقط بچست باور کن اصلا نمیدونه معنی حرفش چیه و رو کرد به مانی و گفت مانی بگو نمیدونستی بگو اشتباه کردی از داداش معذرت خواهی کن که مانی شروع کرد داداش ببخشید

عصبانی شدم تو چشمهاش نگاه کردم گفتم کی این مزخرفات و یادت داده هان؟؟؟؟؟؟ ماهان و مهرداد از ترس نفس هم نمیکشیدن که یک مرتبه مهرداد گفت ماهان همش به بابا اینجوری میگه.....برگشتم ماهان و نگاه کردم گفتم تو رم درستت میکنم منتها به نوبت

به ماکان گفتم پس این فلفل چیشد؟؟؟؟؟گفت الان میارم که ندا گفت چی چیو الان میارم نمیخواد بیاری....ماکان گفت چکار کنم بالاخره گفتم کاری که بهت گفتم و انجام بده

فلفل و اورد منتها نه فلفل قرمز و فلفل سیاهی که اصلا تندی نداره و به ندا هم چشمک زد....نوک قاشق فلفل برداشتم و 2 طرف دهن مانی رو فشار دادم و دهنش یکم باز شد فلفل و ریختم و دهنش و نگه داشتم و گفتم قورت بده که ندا دستمو زد کنار بغلش کرد سریع برد سمت سینک آشپزخونه و گفت تف کن و دهنش رو شست و بهش ماست داد بخوره منتها از شدت ترس اصلا متوجه نمیشد فلفل سیاه به این اندازه سوزشی ندارهکه خونه رو گذاشته بود رو سرش

بلند شدم رفتم سمت ماهانچشماشو جمع کرد خودشو به عقبخم کرد که از پشت لباسش گرفتم بلندش کردم هلش دادم سمت پله ها و گفتم صدات در نمیاد سریع بالا...نگاهش به آشپزخونه و ندا بود ولی ندا مانی رو بغل کرده بود و مشغول آروم کردنش بود......بردمش تو اتاقشون و در و قفل کردم و گفتم ماهان 1 سوال ازت میپرسم جوابش 1 کلمست....آره یا نه؟ تو یادش دادی؟ گفت داداش من یادش ندادم من فقط............گفتم این کلمه اولین بار تو این خونه از دهن تو اومده بیرون یا نه..... 1کلمه آره یا نه؟؟؟؟؟؟؟با ترس و لرز گفت داداش ببخشید غلط کردم من نمیخواستم مانی یاد بگیره....رفتم جلو خوابوندم زیر گوشش صدامو بردم بالا گفتم مانی یاد بگیره یا نگیره تو بیخود میکنی از همچین کلماتی استفاده کنی روشنه؟؟؟؟؟؟ به گریه افتاده بود گفت فهمیدم داداش بخدا فهمیدم چشم دیگه نمیگم ببخشید....رفتم سمت جالباسی و کمربندمو برداشتم گفتم تو اگر قرار بود بفهمی تا حالا فهمیده بودی....هلش دادم رو به دیوار گفتم صدات در بیاد ندا رو بکشی بالا محکمتر میخوری حالا خود دانی

اینهمه گفتم ولی اولی رو که زدم به کمرشچنان آآآآآآآآخخخخخخخخخیییییییییی کشید فکر کنم تا سر کوچه صداش رفت....نشست رو زمین و به ثانیه نکشیده بود دیدم ندا داره در میزنه که ماهان گفت خاله مردم خاله توروخدا بدادم برس....ندا هم از پشت در میگفت اخه کجا رفتین شما من فقط 1 دقیقه حواسم پرت شد میثم در و باز کن کارت دارم 1 دقیقه باور کن فقط 1 چیزی بگم بعدش هرکاری خواستی بکن

چنان کولی بازی در آوردن همشون کهانگار من دشمنشونم.....درو باز کردم و ندا سریع از کنارم رد شد رفت سمت ماهان....نمیخواستم هیچی بشنوم....اومدم تو اتاق چراغ و خاموش کردم تو تاریکی دراز کشیدم و میدونن نباید بیان سمتم

#استفاده نشه

@masoo

ویرایش شده توسط ملی ملازاد
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 1 month later...

 وقتی که خانم به مسافرت می‌رفتند،

در هر ساعتی از روز که بود. حتی اگر ساعت ۲ بعد از ظهر که ساعت استراحت امام بود؛

ایشان با همة نظمی که در برنامة روزانة خود داشتند، اما برای خانم احترام قائل بودند

و تا در حیاط تشریف می‌آوردند و ایشان را بدرقه می‌کردن

د و زمانی که خانم می‌خواستند برگردند، امام اطلاع می‌دادند که خانم می‌خواهند برگردند

و اگر فصل گرما بود امام دستور می‌دادند چیز خنکی درست کنید،

هندوانه‌ای آماده کنید، یا اگر چیز خنکی نبود دستور می‌دادند که آب خنکی درست شود و اگر فصل سرما بود می‌گفتند اتاق را گرم کنید

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تقریبا 1ماه پیش یه متنو دادم داداشم ترجمه کنه خیلیم اصرارکردم ک وقت نداره بگه چون استاد درسش سختگیره ونمره شم واسم واقعا مهمه...امروز مسیج داده"وقت نکردم نگاه بندازم"
من داشتم دیوونه میشدم بعد 1ساعت حرص خوردن پیام نوشتم"ازت متنفرم"بعد مثه اوسکلا send to all کردم:((((
حالا جواب اینارو داشته باشین :
پری : me too
کیانا : ب درک ایکبیریه از خود راضی!!!
. مینا : بخدا تقصیر من نبود اون اول زنگ زد
دخترخالم : باز خل شدی
دایی کوچیکم : ناراحت نشو یکی دیگه میخرم واست
عمه : باشه فقط بگو از کجا فهمیدی؟
مخاطب بسیار بسیار خاصم : بالاخره باید میفهمیدی....
حالا بماند ک چند نفرم زنگ زدن گفتن "قطع نکن بذار اول توضیح بدم!!!!!
من هنوز تو شوکم بچه ها...فقط عاشق داداشمم,جواب داد"من که دوست دارم"
یکی اون قرصای اعصابمو با یه لیوان آب بده دستم:

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یادم می‌آید که بچّه بودیم و با توپ توی اتاق بازی می‌کردیم و توپ را زدیم و شیشه را شکستیم.

آقا خیلی ناراحت آمدند ما را تأدیب کنند که چرا این کار را کردیم؟ من گفتم:

«خانم به ما گفتند بازی کنید، عیب ندارد.»

تا من این را گفتم، ایشان هیچ نگفتند و سرشان را پایین انداختند و از اتاق بیرون

-خاطرات فرزند امام-

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 1 month later...

از خاطرات دیگران

کپی نشه

ایجمو ها مال خودمه از اون ها تگه خواستید کپی شه😂

حمیدرضا و دوستاش

امروز وقتی داشتم میومدم خونه دیدم یه سری پسر تو پارک خیابون بالایی نشستن و بلند بلند صحبت میکنن و میخندن من به حدی از خنده بلند تو خیابون بدم میاد که دائم به بچه هام حتی به محمدرضا گوشزد میکنم اینقدر جلب توجه میکردن که نمیشد نگاهشون نکرد مدل موهاشون و لباساشون طوری بود که ناخواگاه برمیگشتی

😋😉

به طرفشون در هر صورت از کنارشون رد شدم و اومدم خونه  و رفتم بالا تا رفتم دیدم حمیدرضا در اتاقو بست و چند دیقه بعد از اتاق اومد بیرون یه شلوار جین پاش بود و یه پیرهن آستین بلند گفتم کجا گفت میرم بیرون میام زود گفتم

😐🤨

  با پیرهن میری

گفت اره مگه بده

گفتم خیلیم خوبه مراقب خودت باش زودم برگرد

 چشم گفتو رفت من با بچه ها سرگرم بودم که مهرانه گفت

داداش شام کوکو پختم میری نون بگیری

گفتم زنگ بزن حمیدرضا سر راه بگیره بیاد

گفت اونو که میشناسی میاد میگه یادم رفت

🤔🤩

بگذریم که یه لیست خرید بلند بالا هم داد دستم منم دست محمدرضارو گرفتم بردم که مزاحم درس خوندن بچه ها نشه از کنار پارک که رد شدیم اون پسرا هنوز نشسته بودن محمدرضا هم کلا بهشون نگا میکرد  منم تلاش میکردم حواسشو پرت کنم چون میدونستم هزارتا سوال در موردشون میپرسه رفتیم و خریدارو کردیم و برگشتیم که محمدرضا برگشت گفت

🙂😚

داداش حمیدرضا

گفتم کو نمیبینم داداشی گفت اوناها پشتش به ماس

دقت که کردم دیدم بله آقا یه تیشرت تنگ و کوتاه  تنش بود  مثل اینکه یه سطل اب یخ ریختن رو سرم داداش من با اون تیپ قاطی اونا بود محمدرضا خواست بره پیشش که دستشو کشیدم بریم خونه اومد حرف بزنه گفتم

صدا نشنوم راه بیوفت

 رفتیم دم در و خریدارو گذاشتم تو آسانسور و  فرستادم بالا برگشتم طرف پارک دیدم هنوز نشسته زنگ زدم بهش گفتم کجایی گفت با دوستام اومدم بیرون گفتم کجا گفت پاساژم محمد خرید داره کار داشتی گفتم

افرین به تو دروغگویی هم به هنرات اضافه شد من پشت سرت دم پارک وایستادم سریع بیا تا نیومدم جلو اون دوستای بدتر از خودت بزنم تو گوشت

برگشت منو که دید رنگش پرید سریع خداحافظی کرد من رفتم اونم با فاصله ازم میومد درو باز کردم وایستادم بره تو تا جایی که میتونست ازم فاصله گرفت و از پله ها اومد بالا دم در وایستادم تا برسه وقتی رسید با دست اشاره زدم بره تو درو که بستم پشت یقشو گرفتم پرتش کردن تو اتاق مهرانه سریع اومد دم در اتاق گفت

داداش چی شده

🙂😚

بیرونش کردم و  درو قفل کردم اینقدر از دستش عصبانی بودم که میترسیدم بلایی سرش بیارم برا همین نشستم کنار تخت حمیدرضا هم رو زمین نشست و نگام میکرد یه ده دیقه ای هردو نشسته بودیم و هیچ حرفی نمیزدیم بعد از ده دیقه شروع کردم سرش داد زدن و گفتم

تیشرتتو در بیار گفت داداش اشاره کردم بدش من تیشرتو دراورد و داد دستم گفتم اینو از کجا گرفتی یادم نمیاد من برات همچین چیزی گرفته باشم سرشو انداخت پایین گفتم لالی گفت ببخشید گفتم از کجا آوردیش گفت خودم گرفتم

😁😭

 تیشرتو پاره کردم و بهش گفتم بلند شو رو به دیوار گفت داداش غلط کردم گفتم زود دیدم بلند نمیشه یه لگد زدم به پاشو گفتم مگه با تو حرف نمیزنم بلند شد و رو به دیوار وایستاد کمربندمو باز کردم و گفتم خودت بگو چه غلطایی کردی

😍

گفت ببخشید داد زدم بگو گفت بی اجازه لباس خریدم گفتم چه لباسی گفت لباسی که مورد تائید شما نیس گفتم بعدی گفت دروغ گفتم گفتم بعدی گفت دوستام گفتم خوب گفت جوری رفتار کردم که درست نبود گفتم بعدی جیزی نگفت

😘

یکی زدم پشتش گفتم بعدی گفت داداش نمیدونم یکی دیگه زدم گفتم سر داداشت میخواستی کلاه بذاری بعدیو زدم گفتم رو این پیرهن پوشیدی که منو بپیجونی گفت داداش غلط کردم گفتم حالا نوبت منه تکون نمیخوری حرکت اضافه بکنی

💘😎

از اول شروع میکنم وایستاد و زدمش نمیدونم چنتا شد ولی اینقدر زدم که خسته شدم دیگه آخراش فقط ناله میکرد کمرش کلا قرمز شده بود  تموم که شد کمرو انداختم گوشه اتاق و رفتم سراغ کمد حمیدرضا نشست رو زمین و منو نگا میکرد  کل لباساشو از کمدش و کشو ریختم بیرون که اگه بازم لباس خریده پیدا کنم که خوشبختانه چیز دیگه ای نبود بهش گفتم وقتی اینقدر پول داری که میری لباس بخری پول 

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.




×
×
  • اضافه کردن...