رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

مجموع داستان ها


پست های پیشنهاد شده


#عاشقانه #مذهبی
💐 آقا رسول اکرم(صلی الله علیه و آله) یکبار، سه مرتبه خانم حضرت زهرا(سلام الله علیها) را صدا کردند،  حضرت زهرا(س) هر سه مرتبه شو این شکلی جواب می دادند
 جان فاطمه به فدایت، پدرم، جانم. 
سه مرتبه ما رو یکی صدا کنه چه طوری جواب می دیم؟ می گیم چی می گی دستم نجسه، بگو، رو آیفونه. 😤
آیا با حوصله جواب می دیم⁉️⁉️ 
از امروز حوصله دیگران را داشته باش😍


°🌸°❀°

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • پاسخ 57
  • Created
  • آخرین پاسخ

Top Posters In This Topic

Top Posters In This Topic

Popular Posts

بسم الله الرحمن الرحیم سلام دوستان راستش من مجموعه داستان هایی برای خودم از سایت های مختلف جمع آوری کردم. اما دلم نیومد تنهایی ازشون لذت ببرم و گفتم توی سایت بذارم تا شما هم بتونید بخون

داستان فلسفی دیدن خدا دانشجویی به استادش گفت : استاد ! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم ! استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت :

یکی دیگر از برادران تیم حفاظت تعریف می‌کرد در اوایل دوره ریاست جمهوری ایشان، ساختمان ریاست جمهوری 3 طبقه داشت که طبقه بالای آن خانواده آقا زندگی می‌کردند، طبقه وسط دفتر کار و طبقه پایین هم

فروتنی
🔻روایتی خواندنی از مقام معظم رهبری: سرداری که مادرش فکر می‌کرد جاروکش سپاه است!

✍در بین همین شهدای همدانِ شما، یک سردار سپاهی - که دارای شأن و موقعیتی هم بوده است - وجود داشته که وقتی مادرش از او می‌پرسد تو در سپاه چه کاره‌ای، جواب می‌دهد: من در سپاه جاروکشی می‌کنم. مادرش خیال می‌کرده واقعاً این جوان در سپاه یک مستخدم معمولی است.
🔹حتی وقتی برای این جوان به خواستگاری هم می‌روند و خانواده‌ی دختر سؤال می‌کنند پسر شما چه‌کاره است، مادرش می‌گوید در سپاه مستخدم است! بعد در اجتماعی که مراسمی بوده، یک نفر داشته سخنرانی می‌کرده، این مادر می‌بیند آن شخص خیلی شبیه پسرش است. می‌پرسد این شخص کیست. می‌گویند این فلانی است؛ یکی از سرداران سپاه. آن مادر، آن وقت پسرش را می‌شناسد!

کانال لشکر فدائیان رهبر

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 weeks later...


#خاطرات_همسرداری

🔰 همسر شهید مطهری نقل می کند:
یک بار برای دیدن دخترم به اصفهان رفته بودم. بعد از چند روز که به تهران آمدم، نزدیک های سحر به خانه رسیدم. وقتی وارد خانه شدم، بچه ها همه #خواب بودند، ولی آقا #بیدار بود. چای و میوه و شیرینی آماده بود و منتظر بودند. بعد از احوال پرسی با تأثر به من گفتند: 
«می ترسم یک وقت نباشم، شما از سفر بیایید و کسی نباشد که به #استقبال تان بیاید.»
 

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
ارسال شده در (ویرایش شده)


حضرت صادق (علیه السّلام)  فرمودند:

 👈هنگامیکه جدم اباعبدالله (علیه السّلام) متولد شد، 

👈مردم گروه گروه جهت عرض تبریک به محضر نبی خاتم محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) می رسیدند.

🌸وقتی که منزل پر بود از جمعیت ، شخصی ازبین مردم بلند شد و با زبان گلایه و اعتراض گفت :
👈یا رسول الله! من  از علی بن ابی طالب (علیه السلام) گلایه دارم. 

🌸فرمودند؛ مگر از حضرت علی(سلام الله علیه) چه دیده ای؟


🌸گفت : صبح خواستیم جهت تبریک خدمت برسیم، امیرالمؤمنین مانع شد و مدتی ما را معطل کرد و فرمود که هم اکنون  ۱۲۴۰۰۰  هزار ملک از ملائکه هر کدام به نیابت از قوم و قبیله ی خود جهت عرض تبریک به من در منزل هستند.

🌸امیرالمومنین علی بن ابیطالب(سلام الله علیه) چگونه عدد دقیق ملائکه را می داند و چگونه این همه ملک را شمرده است؟

👈نبی خاتم (صلی الله علیه و آله و سلم) در حالی که تبسمی بر لب داشتند


رو به امیرالمؤمنین کردند و فرمودند؛
🌸 از کجا عدد دقیق  ملائکه را دانستی؟

🌸حضرت امیرالمومنین (سلام الله علیه) فرمودند؛
 👈چون ۱۲۴۰۰۰  #زبان مختلف شنیدم که به من تبریک گفتند ُ من هم با زبان خودشان از آنها تشکر کردم فهمیدم آنها ۱۲۴۰۰۰ هزار ملک هستند.


📚 منابع :
📕بحار الأنوار (ط - بيروت) جلد ۴۰ صفحه ۱۷۰
📗مناقب آل أبي طالب (لابن شهرآشوب) جلد ۲ صفحه: ۵۵
📘تسلية المجالس و زينة المجالس جلد ۱

ویرایش شده توسط ملیملازاده
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر


🌸🌟
#شهیدانه
وقتی بهم گفت: «ازت راضی نیستم»
انگار دنیا روی سرم خراب شده بود
پرسیدم: «واسه چی؟»
گفت‌: « چرا مواظب #بیت_المال نیستی؟!
میدونی اینا بیت المال مسلموناس؟!
همش امانته!»
گفتم: «حاجی میگی چیشده یا نه؟»
دستش رو باز کرد
چهار تا حبه قند خاکی توی دستش بود
دم در چادر تدارکات پیدا کرده بود!
#سردار_شهید_مهدی_باکری
 #حقیقت_تلخ #عاشقانه #مذهبی #دلتنگی #دیالوگ
 #شهدا_رهبرمون_رو_دعا_کنید

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همسرداری میرزا جواد آقای تهرانی

میرزا جواد آقا تهرانی در یکی از شبها، دیروقت به منزل می‌آیند، در منزل که می‌رسند، متوجه می‌شوند کلید منزل همراهشان نیست،

به خاطر رعایت حال خانواده شان که در خواب هستند، از در زدن خودداری کرده و با توجه به این که هوا هم قدری سرد بوده است،

در کوچه می‌مانند و تا اذان صبح همانجا قدم می‌زنند.
هنگام اذان که اهل خانه می‌باید برای نماز صبح بیدار شوند، 

@Arezoo00

ویرایش شده توسط ملی ملازاد
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سیره رفتاری علامه محمدتقی جعفری رحمه الله در برابر همسر


فرزند آن فیلسوف فقید، علیرضا جعفری به خاطره ای از دوران کودکی خود اشاره و می کند می گوید:

 

به یاد دارم روزی در منزل سوء تفاهم جزیی بین استاد و والده ام پیش آمد و عباراتی بین آنان رد و بدل شد.

پس از گذشت مدت زمانی، وقتی استاد عازم رفتن به بیرون منزل بود، با نهایت فروتنی جلو آمد و دست مادرم را بوسید و عذرخواهی کرد.

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

🚧🚧🚧🚧در مورد حضرت امام رحمه الله از زبان فرزندبزرگوارشان چنین آمده است:🚧🚧🚧🚧
 
یکی از یاران و نزدیکان بیت امام رحمه الله در مورد کمک در منزل بیان می کند:

روزی برحسب اتفاق که تعداد میهمانان منزل امام زیاد شده بود پس از صرف غذا و جمع کردن ظروف، دیدم امام به آشپزخانه آمدند.

چون وقت وضو گرفتن شان نبود، پرسیدم:

چرا امام به آشپزخانه آمدند؟

امام فرمودند: چون امروز ظروف زیاد است، آمدم کمک تان کنم.

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سالها پیش سرباز خوزستانی پس از اموزشی موقع تقسیم دید افتاده مشهد
دلگیر و غمگین شد
از طرفی ارادتش به اقا و از طرفی اوضاع بد مالی خانوادش
اولین شبی که مرخصی گرفت با همون لباس سربازی رفت حرم اقا
تا درد دل کنه و دلتنگیش رو به اقا بگه
ساعتها یه گوشه حرم اشک ریخت
وقتی برگشت به کفشداری تا پوتینهاش رو بگیره
دید واکس زده و تمیزن
کفشدار با جذبه با اون هیبت و موهای جوگندمی
وقتی پوتین هاش رو داد نگاهی به چشم سرباز
که هنوز خیس و قرمز از گریه بود کرد
و گفت چی شده سرکار که با لباس سربازی اومدی خدمت اقا
سرباز گفت:من بچه خوزستانم
اونجا کمک خرج پدر پیرم و خانواده فقیرمم
هیچکس رو ندارم که انتقالی بگیرم
نمیدونم چکار کنم..........
کفشدار خندید و گفت اقا امام رضا خودش غریبه و غریب نواز
نگران هیچی نباش
دوسه روز بعد نامه انتقالی سرباز به لشکر ٩٢ زرهی اومد
اونم تایم اداری
سرباز شوکه بود
جز اقا و اون کفشدار کسی خبر نداشت ازین موضوع
هرجا و از هرکی پرسید کسی نمیدونست ماجرا رو
سرباز رفت پابوس اقا و برگشت شهرش
ولی نفهمید از کجا و کی کارش رو درست کرده
چند سال بعد داشت مانور ارتش رو میدید
یهو فرمانده نیرو زمینی رو موقع سخنرانی دید
چهرش اشنا بود.اشک تو چشماش حلقه زد
فرمانده حال حاضر نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران
قدرت اول منطقه امیر سرتیپ احمد پوردستان
مرد با جذبه با موهای جوگندمی
همون کفشدار حرم اقا بود
که اون زمان فرمانده لشکر ٧٧ خراسان بود
فرمانده لشکری که کفش سربازش رو واکس زده بود
انتقالی اون رو به شهرش داده بود

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

راجع به اسم نوزاد چیزی ننوشتند

امام در زندگی شخصی و خانوادگی فرزندانشان دخالت نمی کردند (غیر از ارشادات و نصایح کلی) و خود فرزندان را در برنامه ریزی ها و انجام کارها آزاد می گذاشتند؛ مثلاً حتی در اسم گذاری نوه ها دخالتی نمی کردند. به یاد دارم وقتی پسر بزرگ من به دنیا آمد، حضرت امام در نجف اشرف در تبعید به سر می بردند و خانم محترم ایشان در همان دوران به ایران تشریف آوردند و ما در انتخاب اسم فرزندمان تردید داشتیم. چند اسم بود که مردد بودیم کدام را انتخاب کنیم. دو ماهی به همین منوال سپری شده بود. یک روز خانم گفتند وقتی صحبت فرزند شما می شد آقا می گفتند: «حسن، اسم مناسب و خوبی است که اگر فرزند احمد پسر بود انتخاب کنید». ولی به خود ما نگفتند. حتی پس از تولد که نامه تبریک برایمان نوشتند راجع به اسم نوزاد چیزی ننوشته بودند، وی وقتی ما از میل و نظر حضرت امام مطلع شدیم حسن را انتخاب کردیم. (همان، ص 44)

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

امام نقش مادر را در خانه خیلی تعیین کننده می دانستند و به تربیت بچه ها خیلی اهمیت می دادند. گاهی که ما شوخی می کردیم و می گفتیم: پس زن باید همیشه در خانه بماند؟ می گفتند: «شما خانه را کم نگیرید، تربیت بچه ها کم نیست. اگر کسی بتواند یک نفر را تربیت کند، خدمت بزرگی به جامعه کرده است». ایشان معتقد بودند: «تربیت فرزند از مرد بر نمی آید و این کار دقیقاً به زن بستگی دارد، چون عاطفه زن بیشتر است و قوام خانواده هم باید براساس محبت و عاطفه باشد». (همان، ص 25)

سعی کنید با هم رفیق باشید

امام به پسرها و نوه هایشان القا می کردند که انتظار کارکردن از زنشان نداشته باشند. اگر کردند محبت کرده اند. البته به دخترها هم توصیه می کردند که کار بکنند و در ابتدای عقد نصحیت می کردند: «سعی کنید با هم رفیق باشید». (همان، ص 54)

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

⚜ظرف شستن🥣 شهید بهشتی⚜

شهید به #نشاط من و بچه‌ها😍 خیلی توجه داشت. 
در سالهای #طاغوت، محیط های تفریحی، 🌈خیلی برای خانواده‌های مذهبی مناسب نبود.
او ما را سوار ماشین🚗 می کرد و به اطراف #تهران، جاهای خلوت و خوش آب و هوا 🌳🌲می برد و یکی، دو ساعتی قدم میزدیم. 
برای بچه ها شیرینی🍩 و بستنی🍦 میخرید و با آنها #بازی می کرد تا خستگی #هفته از تن شان بیرون برود و برای درس هفته بعد آماده 💪باشند.

#ظرف شستن 🍽در خانه نوبتی بود، حتی پسرها 👦🏻 هم باید ظرف می‌شستند، خود شهید هم نوبتش را رعایت می‌کرد 😊

#شهید_بهشتی

📚 کتاب او یک ملت بود

🍑 #زندگی_شیرین_و_عاشقانه

🍒 #سبک_زندگی_اسلامی

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خیلی قشنگه

مخصوصا دخترااااااااااا

لطفا بخووووووووونید

داداشم منو دید تو
 خیابون.. با یه نگاه تند بهم فهموند برو خونه تا بیام..
خیلی ترسیده بودم..  الان میاد حسابی منو تنبیه میکنه..
🔤
نزدیک غروب رسید.. وضو گرفت دو رکعت نماز خوند
بعد از نماز گفت بیا اینجا
خیلی ترسیده بودم
🆒
گفت آبجی بشین

نشستم
بی مقدمه شروع کرد یه روضه از خانوم حضرت زهرا خوند حسابی گریه کرد منم گریه ام گرفت
بعد گفت آبجی میدونی بی بی چرا روشو از مولا میپوشوند
از شرم اینکه علی یدفعه دق نکنه
آخه غیرت الله
🆓🆓🆓🆓
میدونی بی بی حتی پشت در هم نزاشت چادر از سرش بیفته!

میدونی چرا امام حسن زود پیر شد
بخاطر اینکه تو کوچه بود و نتونست کاری برا ناموسش کنه
🆕
آبجی حالا اگه میخوای منو دق مرگ نکنی
تو خیابون که راه میری مواظب روسری و چادرت باش
یدفعه ناخداگاه نره عقب و یه تار موت بیفته بیرون
من نمیتونم فردای قیامت جواب خانوم حضرت زهرا رو بدم
󾍀🆖
سرو پایین انداخت و شروع کرد به گریه کردن.. 
اومد سرم رو بوسید و گفت آبجی قسمت میدم بعد از من مواظب چادرت باشی
🆗
از برخوردش خیلی تعجب کردم.. احساس شرم میکردم
گفتم داداش ایشاالله سایه ات همیشه بالا سرمه.. پیشونیشو بوسیدم...
🆙
سه روز بعد خبر آوردن داداشت تو عملیات والفجر به شهادت رسیده

بعدا" لباساشو که آوردن دیدم جای تیر مونده رو پیشونی بندش...
سربند یا فاطمه الزهرا.س..
🆔
حالا هر وقت تو خیابون یه زن بی چادر رو میبینم... اشکم جاری میشه.. 
پیش خودم میگم حتما" اینا داداش ندارن که....
©️󾀿..یا زهرا.س󾀿©️
مطمئناً شيطون نميذاره اين پستو کپي کني.
 امروز می خواهیم تاآخرشب حداقل2میلیون نفر به امام حسين(ع) سلام بفرستند.
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یااَباعَبْدِاللَّهِ®️
 وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ 
عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ™️
 اَبَداً ما بَقیتُ وَبَقِىَ اللَّیْلُ وَالنَّهارُ
 وَلاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ♀️
 اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ
 وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْن♂️
 وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ 
وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ💬

کپی کردنش عشق میخاد󾮚 ⚘ 󾭕 اللَّـهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّد وآلِ مُحَمَّد. 󾭕 میدونی اگه کپی کنین چند هزار تا صلوات فرستاد میشه

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

من از ازدواج دومم الان يه خاطره دارم اونم اينه كه چاي آوردم به داماد نرسيد 
  
طفلي تا ديد سيني خالي شده هول شد گفت من نميخورما اصلا اهلش نيستم نيارين خواهشا منم گفتم باشه نشستم مامانم چش غره ميرفت ناجور كه پاشدم دوباره ريختم براش 
الان ميريم بيرون زودتر از همه خوراكي هارو برميداره ميگه الان به من نميرسه 😁
  
😂😂

#سوتی_بفرست🤣

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#سلام_بر_ابراهیم🌱

ورزش باستانی
#پارت_دوم

بارها می دیدم ابراهیم،با بچه هایی که نه ظاهر مذهبی داشتند و به دنبال مسائل دینی بودند رفیق می شد.آن ها را جذب ورزش می کرد به مرور به مسجد و هیئت می کشاند🙂.
یکی از آنها خیلی از بقیه بدتر بود.همیشه از خوردن مشروب و کارهای خلافش می گفت😑!اصلن چیزی از دین نمی دانست.نه نماز و نه روزه ،به هیچ چیزام اهمیت نمی داد.حتی می گفت:تا حالا هیچ جلسه مذهبی یا هیئت نرفتم.به ابراهیم گفتم:آقا ابرام این ها کی هستند دنبال خودت میاری🤔😑؟!
با تعجب پرسید:چطور،چی شده!؟
گفتم : این پسر دنبال شما وارد هیئت شد. بعد هم آمد و کنار من نشست.حاج آقا داشت صحبت می کرد.از مظلومیت امام حسین(ع) می گفت.این پسر هم خیره خیره و با عصبانیت🤨😠 گوش می کرد.وقتی چراغ ها خاموش شد.به جای اینکه اشک بریزه.مرتب فحش های ناجور به یزید میداد😮🤐!!
ابراهیم داشت با تعجب گوش می کرد...
یکدفعه زد زیر خنده😂.بعد هم گفت:عیبی نداره،این پسر تا حالا هیئت نرفته و گریه نکرده.مطمعن باش با امام حسین (ع) که رفیق بشه تغییر می کنه.ماهم اگر این بچه ها را مذهبی کنیم هنر کردیم👏.
دوستی ابراهیم با این پسر به جایی رسیدکه همه ی کارهای اشتباهش را کنار گذاشت.او یکی از بچه های خوب ورزشکار🤼‍♂️شد.چند ماه بعد و در یکی از روز های عید،همان پسر دیدم.بعد از ورزش ی جعبه شیرینی 🧁خرید و پخش کرد.
و بعد گفت : رفقا من مدیون شما هستم،من مدیون آقا ابرام هستم.از خدا خیلی ممنونم🙂.من اگر با شما آشنا نشده بودم معلوم نبود الان کجا بودم.....
ماهم با تعجب نگاهش می کردیم.با بچه ها اومدیم بیرون،توی راه به کارهای ابراهیم دقت می کردم.
چقدر زیبا یکی یکی بچه ها را جذب ورزش🤼‍♂️ می کرد،بعد هم آن ها را به مسجد و هیئت می کشاند و به قول خودش می انداخت توی دامن امام حسین(ع)🌱.
یاد حدیث پیامبر به امیرالمومنین(ع)افتادم که فرمودند:  •°[ یا علی اگر یک نفر به واسطه تو هدایت شود از آنچه آفتاب بر آن می تابد بالاتر است]•°
#پ_ن_د: "ماهم اگر این بچه ها را مذهبی کنیم هنر کردیم" ،" #دوستی  ابراهیم با این پسر...."
دوست من ،عزیز من 😊،اگه ی نفر میبینی که راهشو اشتباه رفته، یا شکل و ظاهرش با تو بچه مذهبی فرق داره ...و ی هو تصمیم میگیری هدایتش کنی یا همون امر به معروف و نهی از منکرش کنی...
باید از راه درستش وارد شید.....
یاعلی مدد


#ابراهیم_هادی

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بعد از امتحان گواهینامم اولین برا سوار ماشینم شدم پشت چراغ قرمز دوتا ماشین دوطرفم بود ک یکیشون آروم آروم میرفت جلو
منم حول شدم فک کردم ماشین من داره میره عقب😂😂 هی پامو فشار میدادم رو ترمز،،  دستی رو کشیدم دیدم باز دارم میرم عقب یک داد و فریادی راه انداختم ک نگو، ب پشت سری اشاره میکردم ک تو برو عقب نمیتونم کنترلش کنم وای نمیسته😂😂
ملت چقد بهم خندیدن😅

بخدا قسم ی بار دیگه بر عکسش اتفاق افتاد برام،  ماشینم خلاص بود چهارراهش شیب داشت ب عقب ماشینم عقب عقب میرفت منم فک کردم کناریم داره میره جلو😂😂😂 
تا اینکه سپر جلوی ماشین عقبیمو زدم😂😂😂
بیچاره چقدرم بوق میزد و من نمدونستم با منه😂😂

 

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • 2 weeks later...

وقتی کمبوجیه دوم (فرزند ارشد کوروش) به مصر حمله کرد، می‌دونست که مصری‌ها گربه‌ها رو خیلی دوست دارند (پرستش گربه هم نقل شده). 

این پادشاه باهوش ایرانی، به سربازانش گفت که روی سپرهای خود مجسمه باستت (الهه گربه‌ها) رو نصب کنند. مصری‌های بخت‌برگشته تا میخواستن شمشیر بزنن، باستت رو میدیدن و بیخیال میشدن!

بله، اینجوری بود که کمبوجیه، مصر رو فتح کرد و فرعون مصر هم شد. مذاکره باید اینجوری باشه، باید باهو‌ش‌تر از رقیب باشی

📜 زیر خاکی سفر به دنیای قدیم

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

میگویند در زمان فتحعلیشاه قاجار یکی از مستشاران خارجی چون وضعیت افلاس مردم را بینهایت می بیند دلش سوخته در سفر بعدی به ایران چند گونی سیب زمینی که در ایران ناشناخته بود بهمراه دستور کاشت آن به خدمت شاه قاجار میبرد و می گوید:
قربان این گیاهی است که ریشه آن خوراکی است مثل چغندر و ارزش غذائی آن در حد گندم و برنج میباشد. شکم سیر کن بوده و در ممالک
فرنگ غذای فقراست که با آن امورات می گذرانند،‌ به انواع مختلف پخته شده و بسیار خوشمزه است.
من چند گونی به همراه آوردم تا شما امتحان کرده و دستور کشت دهید و مردم کشورتان با اندک هزینه ای غذای خوبی بخورند.
شاه تعلل کرد و یکی از درباریان به مرد فرنگی گفت:
همینطوری که نمیشود، شما باید تحفه ای هم روی آن بگذارید تا مقبول نظر افتد.

📜 زیر خاکی سفر به دنیای قدیم

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ﺩﺭ ﻣﻌﺒﺪﯼ ﮔﺮﺑﻪﺍﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽﮐﺮﺩ، ﮐﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻋﺒﺎﺩﺕِ ﺭﺍﻫﺐﻫﺎ، ﻣﺰﺍﺣﻢ ﺗﻤﺮﮐﺰ ﺁﻥﻫﺎ ﻣﯽﺷﺪ! ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﺰﺭﮒ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺩﺍﺩ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﺮﺍﻗﺒﻪ ﻣﯽﺭﺳﺪ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﮔﺮﺑﻪ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺑﻪ ﺗﻪ ﺑﺎﻍ ﺑﺒﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺭﺧﺘﯽ ﺑﺒﻨﺪﺩ. ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺍﻝ ﺳﺎﻝﻫﺎ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ ﻭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﺻﻮﻝ ﮐﺎﺭ ﺁﻥ ﻣﺬﻫﺐ ﺷﺪ!

ﺳﺎﻝﻫﺎ ﺑﻌﺪ، ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﺰﺭﮒ ﺩﺭﮔﺬﺷﺖ! ﮔﺮﺑﻪ ﻫﻢ ﻣُﺮﺩ...
ﺭﺍﻫﺒﺎﻥ ﺁﻥ ﻣﻌﺒﺪ ﮔﺮﺑﻪﺍﯼ ﺧﺮﯾﺪﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﻣﻌﺒﺪ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ، ﺗﺎ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻋﺒﺎﺩﺕ ﺑﻪ ﺩﺭﺧﺖ ﺑﺒﻨﺪﻧﺪ! ﺗﺎ ﺍﺻﻮﻝ ﻋﺒﺎﺩﺕ ﺭﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﻪ ﺟﺎ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﺎﺷﻨﺪ! ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﺰﺭﮒ بعدﯼ، ﺭﺳﺎﻟﻪﺍﯼ ﻧﻮﺷﺖ ﺩﺭ باب ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺑﺴﺘﻦ ﮔﺮﺑﻪ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻋﺒﺎﺩﺕ!

خیلی از باورهایی که داریم در گذشته منطق و دلیلی داشته اند. ولی الان جز خرافه و بی منطقی چیز دیگری نیست. مثلا چرا عقد پسرعمو و دخترعمو را در آسمان ها بسته اند! یا چرا 13 عدد نحسی است! و هزاران مثال دیگر...

شاید ما چندین گربه داریم که باید برویم ته باغ و آزادشان کنیم. حداقل برای هواخوری هم که شده سری به ته باغ بزنیم و کمی تامل کنیم

📜 زیر خاکی سفر به دنیای قدیم

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#داستان_تاریخی


        تاریخچه ی بیلاخ

ﺩﺭﺯﻣﺎﻥ ﺣﻤﻠﻪ ﻣﻐﻮﻻﻥ ﺑﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﯽ ﺭﺣﻢ ﺗﺮﯾﻦ ﺳﺮﺩﺍﺭ ﺁﻧﺎﻥ ﺑﯿﻼﺧﻮﺧﺎﻥ ﻧﺎﻡ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﻪ ﻃﻮﺭﯼ ﮐﻪﻣﺨﺎﻟﻔﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﮕﯿﺮﯼ ﺑﻪ ﺳﺎﺩﮔﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﺸﺖ ﻭ ﯾﮑﯽ ﯾﮑﯽ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﻫﺎﯼ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﻗﻄﻊﻣﯽ ﮐﺮﺩ . ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺑﯿﻦ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺳﺮﺩﺍﺭﺍﻥ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺩﻟﯿﺮ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺑﺎﻣﺸﺎﺩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻧﻮﺍﺩﮔﺎﻥﺳﺮﺩﺍﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ
📘📘📘📘
 ﯾﻌﻨﯽ ﭘﻮﻣﭙﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﺮ ﺿﺪ ﺍﻭ ﻗﯿﺎﻡ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻃﯽ ﻧﺒﺮﺩﻫﺎﯼ ﺑﺴﯿﺎﺭﺑﻼﺧﺮﻩ ﺩﺳﺘﮕﯿﺮ ﺷﺪ 4 ﺭﻭﺯ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﮔﯿﺮﯼ ﺍﻭ ﻣﯽ ﮔﺬﺷﺖ, ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ 4 ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺩﺳﺖﺭﺍﺳﺘﺶ ﻗﻄﻊ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺷﺼﺘﺶ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﻭﺑﻪ ﮐﻤﮏ ﯾﺎﺭﺍﻧﺶ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﺮﺩ 
📙📙📙📙
ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺗﺠﻬﯿﺰ ﻗﻮﺍﯼ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺟﻨﮓ ﺑﯿﻼﺧﻮ ﺧﺎﻥ ﺭﻓﺖ, ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﺎ ﺩﺭﺍﻭﺭﺩ ﻭ ﺳﭙﺲ ﻧﺎﺣﯿﻪ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺁﺯﺍﺩ ﻭ ﺑﺮ ﺗﺨﺖ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻫﯽ ﺁﻥﻣﻨﻄﻘﻪ ﻧﺸﺴﺖ .
📒📒📒📒
 ﻣﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺳﺮ ﺍﺯ ﭘﺎ ﻧﻤﯽ ﺷﻨﺎﺧﺘﻨﺪ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﺷﻬﺮ ﺁﻣﺪﻩ ﻭ ﺑﻪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺍﻭ 4 ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻩ
📚📚📚📚
 ﻭ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺷﺼﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﭘﺲ ﺍﯾﻦﺭﺳﻢ ﺑﯽ ﻻﺥ ﻧﺎﻡ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺍﮔﺮ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ﮐﺴﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﺧﻮﺷﺶ
📓📓📓📓
 ﻣﯽ ﺁﻣﺪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﯽ ﻻﺥ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ ﮐﻢﮐﻢ ﺍﯾﻦ ﺭﺳﻢ ﺑﻪ ﺑﻼﺩ ﮐﻔﺮ ﻧﯿﺰ ﻣﻨﺘﻘﻞ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺑﯿﻼﺥ ﺑﻪ ﺑﯿﻼﯾﮏ ﻭ
📃📃📃📃
ﺳﭙﺲ ﻻﯾﮏ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﮔﺮﺩﯾﺪ . ﺣﺎﻝ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺍﻝ ﭘﯿﺶ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﮐﺖ ﺩﺭ ﻧﺰﺩ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﺑﺪﯼ ﺟﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖﺧﺐ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ
📜📜📜📜
 ﻣﻐﻮﻻﻥ ﺗﺎ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﺑﺮ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﺗﺎﺏ ﺗﺤﻤﻞ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﮐت ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﻧﺪﺍﺷﺘﻨﺪ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﯽ ﻻﺥ ﻣﯿﺪﺍﺩ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ, 
📄📄📄📄
ﺍﺯﯾﻦ ﺭﻭﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﺑﻪ ﺳﺮﺑﺎﺯﺍﻥ ﻣﻐﻮﻝ ﺑﯽ ﻻﺥ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﻭ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺍﯾﻦ ﭼﻨﯿﻦ ﺷﺪ ﮐه اﯾﻦ ﺭﺳﻢﮐﻢ ﮐﻢ ﺷﮑﻞ ﺑﺪﯼ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﮔﺮﻓت

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

اقا سه چهار شب پیش برای من اومده بودن خاستگاری 
منم که راضی نمیشدم میخاستم خیر سرم درس بخونم،که مامانم گف:حالا بیان اما تو قبول نکن😐😁🖐️

منم گفتم:باشه اما از اتاقم بیرون نمیام. ا

خلاصه شب شد و خاستگارا اومدن منم داخلع اتاقم بودم،اتاقه من جاش طوریه کا روبه رو ی سالن هستش خاستگارام داخل سالن بودن....
منم یه فکری به سرم زد گفتم حالا که من جوابم منفیه بزا ببینم پسره چه شکلیه اومدم از زیر در نیگا کنم دیدم مشخص نیست خیلی دورن و رفتم یه برنامع ذره بین تو گوشیم داشتم گوشیو گذاشتم زیر در با ذره بین داشتم نیگا داماد و اینا میکردم😂😂😂😂😂😂

اقا من دیدم تا دارن همیجور میخندنو یه چیزی میگن منم ترسیدمو ذره بینو برداشتم بعد که رفتن مامانم اومد تو اتقاقم گف:ای خاک تو سرت الهی درد بهت بزززززنه که ابرومونو بردی ندید پدید 😒😒

گفتم مگه چی شده مامان؟!گف:از زیر در چراغ انداختی رومون 

دیدم اااای وای چراغ ذره بینم روشن بوده!!!!!!😆😆😆😆🙅😂😂😂😂😂😂

مامانمم گف که مادره پسره گفته
وااای چقد فاطمه عجله داره همی الان داره رومون چراغ میندازه⁦💃🏻😆😂


#سوتی_بفرست 😁🖐

🤭

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#عــاشــقـانـہ_ای_بــراے_تــو
✍شـهـید ســیــدطـاهـا ایـمـانــــے

🌹قــسـمـت هــشــتـــم
(مـعـادلـہ غـیــر قـابـل حـل)


رفتم تو ... اولش هنوز گیج بودم ... مغزم از پس حل معادلات رفتارش برنمی اومد ... .
چند دقیقه بعد کلا بیخیال درک کردنش شدم ... جلوی چشم های گیج و متحیر مندلی، از خوشحالی بالا و پایین می پریدم و جیغ می کشیدم ... تمام روز از فکر زندگی با اون داشتم دیوونه می شدم اما حالا آزاد آزاد بودم ...

فردا طبق قولم لباس پوشیدم و اومدم دانشگاه ... با بچه ها روی چمن ها نشسته بودیم که یهو دیدم بالای سرم ایستاده ... بدون اینکه به بقیه نگاه کنه؛ آرام و محترمانه بهشون روز بخیر گفت ... .

بعد رو کرد به منو با محبت و لبخند گفت: سلام، روز فوق العاده ای داشته باشی ... .

بدون مکث، یه شاخ گل رز گذاشت روی کیفم و رفت ... جا خورده بودم و تفاوت رفتار صد و هشتاد درجه ایش رو اصلا درک نمی کردم ... .

با رفتنش بچه ها بهم ریختن ... هر کدوم یه طوری ابراز احساسات می کرد و یه چیزی می گفت ولی من کلا گیج بودم ... یه لحظه به خودم می گفتم می خواد مخت رو بزنه ... بعد می گفتم چه دلیلی داره؟ من که زنشم. خودش نخواست من رو ببره ... یه لحظه بعد یه فکر دیگه و ... 

کلا درکش نمی کردم ...

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#تولد_دوباره 
#بی_تو_هرگز 
#قسمت_هفتم : احمقی به نام هانیه

پدرم👨 که از داماد طلبه اش متنفر بود ... بر خلاف داماد قبلی، یه مراسم عقدکنان فوق ساده برگزار کرد😔 ... با 10 نفر از بزرگ های فامیل دو طرف، رفتیم محضر ... بعد هم که یه عصرانه مختصر ... منحصر به چای و شیرینی 🍪... هر چند مورد استقبال علی قرار گرفت ... اما آرزوی هر دختری یه جشن آبرومند بود و من بدجور دلخور😞 ... هم هرگز به ازدواج فکر نمی کردم، هم چنین مراسمی😒 ...

هر کسی خبر ازدواج ما رو می شنید شوکه می شد😳 ... همه بهم می گفتن ... هانیه تو یه احمقی🙌 ... خواهرت که زن یه افسر متجدد شاهنشاهی💂 شد به این روز افتاد ... تو که زن یه طلبه بی پول شدی دیگه می خوای چه کار کنی؟... هم بدبخت میشی هم بی پول😑 ... به روزگار بدتری از خواهرت مبتلا میشی ... دیگه رنگ نور خورشید رو هم نمی بینی ...

گاهی اوقات که به حرف هاشون فکر می کردم ته دلم می لرزید😖 ... گاهی هم پشیمون می شدم ... اما بعدش به خودم می گفتم دیگه دیر شده ... من جایی برای برگشت نداشتم... از طرفی هم اون روزها طلاق به شدت کم بود ... رسم بود با لباس سفید می رفتی و با کفن برمی گشتی😣 ... حتی اگر در فلاکت مطلق زندگی می کردی ... باید همون جا می مردی ... واقعا همین طور بود ...

اون روز می خواستیم برای خرید عروسی و جهیزیه بریم بیرون ... مادرم با ترس و لرز زنگ زد به پدرم تا برای بیرون رفتن اجازه بگیره ... اونم با عصبانیت داد زده بود😡 ... از شوهرش بپرس ... و قطع کرده بود ...

به هزار سعی و مکافات و نصف روز تلاش ... بالاخره تونست علی رو پیدا کنه ... صداش بدجور می لرزید 😖... با نگرانی تمام گفت: سلام علی آقا ... می خواستیم برای خرید جهیزیه بریم بیرون ...

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#تولد_دوباره 
#بی_تو_هرگز 
#قسمت_ششم : داماد طلبه 😇

با شنیدن این جمله چشماش پرید😳 ... می دونستم چه بلایی سرم میاد اما این آخرین شانس من بود😖 ...

اون شب وقتی به حال اومدم ... تمام شب خوابم نبرد ... هم درد، هم فکرهای مختلف ... روی همه چیز فکر کردم 💭... یاس و خلا بزرگی رو درونم حس می کردم ... برای اولین بار کم آورده بودم😣 ... اشک، قطره قطره از چشم هام می اومد و کنترلی برای نگهداشتن شون نداشتم😪 ... 

بالاخره خوابم برد😴 اما قبلش یه تصمیم مهم گرفته بودم ... به چهره نجیب علی😇 نمی خورد اهل زدن باشه ... از طرفی این جمله اش درست بود ... من هیچ وقت بدون فکری و تصمیم های احساسی نمی گرفتم😐 ... حداقل تنها کسی بود که یه جمله درست در مورد من گفته بود ... و توی این مدت کوتاه، بیشتر از بقیه، من رو شناخته بود ... با خودم گفتم، زندگی با یه طلبه هر چقدر هم سخت و وحشتناک باشه از این زندگی بهتره😌 ... 

اما چطور می تونستم پدرم رو راضی کنم ؟ ... چند روز تمام روش فکر کردم💭 تا تنها راهکار رو پیدا کردم ... 

یه روز که مادرم خونه نبود به هوای احوال پرسی به همه دوست ها، همسایه ها و اقوام زنگ زدم📞 ... و غیر مستقیم حرف رو کشیدم سمتی که می خواستم و در نهایت ... 

- وای یعنی شما جدی خبر نداشتید؟😯 ... ما اون شب شیرینی خوردیم😈 ... بله، داماد طلبه است ... خیلی پسر خوبیه ...

کمتر از دو ساعت بعد🕑، سر و کله پدرم👨 پیدا شد ... وقتی مادرم برگشت، من بی هوش روی زمین افتاده بودم ... اما خیلی زود خطبه عقد من و علی خونده شد 😍...

البته در اولین زمانی که کبودی های صورت و بدنم خوب شد... فکر کنم نزدیک دو ماه بعد ...
 

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

🚨خاطرات رهبر انقلاب از زندان ستمشاهی!
🇦🇼من خودم را برای #اعدام آماده کرده‌ام🇦🇼

✍رهبر انقلاب :
[بازجو پرسید:] شما این حرف ها را در منبر زده‌اید؟🇦🇽
اشاره کرد به بعضی از حرفهایی که زده بودم؛ از جمله دعوت مردم به شورش و قیام . من انکار کردم. 
-گفت: پس در منبر چه حرف‌هایی زده‌اید؟  
🇦🇿🇧🇦
-گفتم: درباره مدرسه_فیضیه و فجایعی که در آنجا اتفاق افتاد صحبت کردم ، چون من طلبه‌ام، مسلمانم، از فجایعی که در مدرسه فیضیه گذشت، سخت متاثرم، خواستم مردم نیز بدانند که بر سر طلبه‌ها چه آمده است.
🇧🇩🇧🇧
شروع کرد مرا نصیحت کردن و در پایان گفت: قول بدهید که دیگر از این حرف‌ها نزنید و بروید.  

-گفتم: من چنین قولی نمی توانم بدهم‌.
-گفت: اگر قول ندهید من مجبورم به شما سخت بگیرم، زیرا که مأمورم. 🇧🇩
-گفتم: من هم مأمورم، من هم مأمورم که این حرفها را بزنم. 
یکباره چشمش گرد شد که من چه ماموریتی دارم و از طرف چه کسی مأمورم‌.
-پرسید: از طرف چه کسی مامورید؟ 🇧🇪
-گفتم: از جانب خدا. 

-سخت تحت تاثیر قرار گرفت و گفت:
این کار خطر دارد، مشکلات دارد، شما جوانید. 
-گفتم: من فکر نمی‌کنم بالاتر از اعدام کاری باشد. شما بالاتر از اعدام ندارید و من خودم را برای اعدام آماده کرده‌ام ،🇧🇪 همه کارهای شما زیر اعدام است. 
-واقعاً مبهوت شده بود و گفت: 
شما که خود را برای اعدام آماده کرده‌اید، من به شما چه بگویم. پس در اتاق تشریف داشته باشید....
🇧🇫🇧🇬
📚شرح اسم ، ص ۱۳۶

اخبار و تصاویر رهبر انقلاب

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.




×
×
  • اضافه کردن...