رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

مجموع داستان ها


پست های پیشنهاد شده

👨👦مهمونی خونه مامان 👨👦

امشب مامان برا شام دعوتمون کرد هرچی سعی کردم بهونه بیارم که بچه ها درس دارن قبول نکردن که زنگ زدم خونه و به مهرانه گفتم شب زود میام حاضر باشین که بریم من دیگه بالا نمیام زنگ زدم بیاین پایین خواهرم با اینکه معلوم بود👩👧 راضی نیس ولی گفت چشم ساعت 6 از شرکت برگشتمو درو زدم یه ده دیقه وایستادم دیدم خبری ازشون نشد دوباره رفتم زنگو زدن مهرانه آیفونو جواب داد گفت اومدیم داداش دوباره برگشتم تو ماشین که محمد رضا اومد گفتم بقیه  پس گفت 👩👧میان یه دستی به موهاش کشیدم و بوسش کردم چند دیقه بعد مهرانه اومد گفتم چرا یکی  یکی میاین خوبه گفتم حاضر باشین دیر نشه مامانو نمیشناسین شما که گفت داداش حمیدرضا و مهران نمیان گفتم نمیان؟؟؟؟؟از کی تا حالا این دوتا برا من صاب تصمیم شدن 👨👧درو باز کردم پیاده بشم که مهرانه گفت داداش ولشون کن میگیم درس دارن گفتم ولشون کردم که الان برا من دم دراوردن شما بشینین الان میایم رفتم بالا و دیدم هرکدوم تو اتاقاشون پای کتاباشون نشستن که مثلا داریم درس میخونیم 👩‍👦‍👦اول رفتم سراغ حمیدرضا گفتم مگه مهرانه نگفت حاضر باشین که معطل نشیم چرا هنوز لباس نپوشیدین گفت داداش من نمیام گفتم تو غلط میکنی نمیای یادم نمیاد ازت پرسیده باشم میای یا نه سریع لباساتو عوض کن دم در منتظرم گفت نمیام 👨‍👦‍👦بچه های اون مرتیکه هم هستن از حرفش شوکه شدم برگشتم و محکم زدم تو دهنش گفتم هنوز یاد نگرفتی درست حرف بزنی؟؟؟؟ تا پنج دیقه دیگه اماده میشی مری  تو ماشبن جواب بی ادبی امروزتم شب میگیری گفت داداش گفتم داداش و کوفت بپوش 👩‍👧‍👦تا با بدن کبود نبردمت برا هرچیزی باید چوب بالا سرتون باشه زبون خوش حالیتون نیس بجنب .اومدم بیرون و رفتم سراغ مهران صدای دادمو شنیده بود تا رفتم تو اتاق سریع بلند شد گفت الان میپوشم که یه پس گردنی بهش زدم گفتم 👨‍👧‍👦زود از اتاق که اومدم بیرون تو راهرو بلند جوری که هردوشون بشنون گفتم تا پنج دیقه دیگه پایین نباشین با چک و لگد میبرمتون  و برگشتم تو ماشین که چند دیقه گذشت هردو بغ کرده اومدن تو ماشین حمیدرضا به مهرانه گفت تو برو جلو من میخوام عقب بشینم 👨‍👧‍👧مهرانه یه نگا بهم کرد که از تو آینه اشاره کردم بیا جلو تو راهم کلی براشون خط و نشون کشیدم که حرکت اضافه و یا حرف اضافه ازتون بشنوم زندتون نمیذارم اونجام کلی استرس داشتم که حرکتی نکنن که آبروم بره ولی شکر خدا همه چی خوب بود 🦰فقط حمیدرضا و مهران تمام مدت ساکت بودن که اونم از نظر من خوب بود .ترجیح میدم ساکت باشن تا آبرو ریزی کنن

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد ۱۳۹۶ساعت 23:0 

خاطرع مال دیگران است استفاده نکنید

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر
  • پاسخ 57
  • Created
  • آخرین پاسخ

Top Posters In This Topic

Top Posters In This Topic

Popular Posts

بسم الله الرحمن الرحیم سلام دوستان راستش من مجموعه داستان هایی برای خودم از سایت های مختلف جمع آوری کردم. اما دلم نیومد تنهایی ازشون لذت ببرم و گفتم توی سایت بذارم تا شما هم بتونید بخون

داستان فلسفی دیدن خدا دانشجویی به استادش گفت : استاد ! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم ! استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت :

یکی دیگر از برادران تیم حفاظت تعریف می‌کرد در اوایل دوره ریاست جمهوری ایشان، ساختمان ریاست جمهوری 3 طبقه داشت که طبقه بالای آن خانواده آقا زندگی می‌کردند، طبقه وسط دفتر کار و طبقه پایین هم

از دستش عصبانی بودم. دعواش کردم و باهاش قهر کردم. بهش گفتم میری تو اتاقت و تا بهت اجازه ندادم بیرون نمیای وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی . 🦱

یه کم این پا اون پا کرد و بعد همونطور که سعی میکرد جلوی ریختن اشکاشو بگیره گفت اما قرار بود امروز باهات بیام دعا . با اخم بهش گفتم شما هیچ جا نمیری امروز. دیگه هم حرفی نشنوم .🦲
اشکاشو پاک کرد و گفت یعنی چون پسر بدی بودم دیگه نمیتونم دعا کنم اون مشکلی که داشتی حل بشه ؟ خودت بهمون گفتی این چند روزه خیلی برات دعا کنیم . آخه  آبجی صبا گفت امروز روز عزیزیه. هر دعایی بکنیم خدا قبول میکنه . اشکاش اجازه ندادن دیگه حرف بزنه و رفت تو اتاقش .🦳

- اونیکه باید تنبیه میشد و لیاقت رفتن به مراسم دعا رو نداشت خودم بودم .... بچه ها رو با صبا فرستادم برن.❤

همچنین

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

😘کاساندان😘
کاساندان همسر رسمی و محبوب کوروش بزرگ، از تبار هخامنشی بود.

وی ملکهٔ ۲۸ کشور آسیائی و ملکه جهان و معروف‌ترین ملکه دربار و تنها همسر کوروش بزرگ به حساب می آید.🥰

در نزد کورش بسیار مورد احترام بود

  با قدرت مطلق شهبانوی ایران در کنار کوروش بر جهان پادشاهی می کرد

  به طور مستقل دومین فرد قدرتمند و سیاستمدار حکومت بود.😗

هر چند که دخالت زنان در پادشاهی جایز نبود اما کوروش بزرگ همواره از همسرش مشاوره های فراوانی می گرفت

 عملا او را در کنار خود در سیاست دخالت می داد.😙

کاساندان صاحب پنج فرزند بود : 

کمبوجیه،  بردیا،  آتوسا،  آرتیستون و دختری که نامش ذکر نشده‌است. به گفته داندامایف، دختر سوم احتمالاً رکسانا بوده‌است
😚
کاساندان قبل از این که همسرش کوروش بزرگ بمیرد از دنیا رفت و کوروش دستور داد تا همه درباریان برای وی عزاداری کنند

این عزاداری به مدت یک سال طول کشید و ادامه داشت.🙂

بنا بر نوشته هرودوت، کوروش بزرگ وی را بسیار دوست داشته و هنگامی که وی درگذشت دستور داد تا تمام اتباع شاهنشاهی برای وی عزاداری بزرگی برپا کنند.

این گزارش در سالنامه نبونید آمده‌است که وقتی همسر پادشاه فوت کرد،🤗🤩 در بابل از ۲۷ آدار تا ۳ نیسان (۲۱–۲۶ مارس سال ۵۳۸) عزاداری عمومی برپا شد. بسیار محتمل است که مرگ کاساندان باعث آن عزاداری باشد.
🤔
بویس حدس می‌زند وی در بنایی که به آن زندان سلیمان می‌گویند، در پاسارگاد به خاک سپرده شده باشد.

مقبره کاساندان در پاسارگاد، در کنار آرامگاه کوروش بزرگ می‌باشد.🤨 هرودوت و چند تن از تاریخ نویسانان مشهور می‌نویسند:

مصریان به منظور این که شکست خود را از ایرانیان به نحوی جبران کنند شهرت دادند که کوروش بزرگ ، دختر آماژیس فرعون مصر را برای ازدواج خواستگاری کرده‌است😑 اما فرعون مصر بجای آماژیس دختر زیباروی اپرس فرعون سابق مصر به نام نی یتیس را که خود او برانداخته بود برای کوروش بزرگ فرستاد و کمبوجیه از نی یتیس متولد شده‌است.

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

⚕️قسمتی از داستان مهدخت ایران روشنک⚕️

پدر داخل آمد و به ما اشاره کرد بیرون بریم. همه رفتیم و رو به روی اسکندر ایستادیم.⚜️ نوازنده ها می خواستند آهنگ رو شروع کنند که اسکندر با کلافگس گفت:

_ این ها چرا صورت خود را پوشانده اند؟!
✔️
پدر نگاهی به ما کرد و گفت:

_ این ها دخترهای اصیل زاده هستند ☑️سرورم روی خود را به مردان غریب.

اسکندر فریاد کشید:

_ می گویی لیاقت من کمتر از آن است که صورت دختران ایران را ببینم؟!✳️ اگه داریوش سوم بود نیز او را چنین تحقیر می کردی؟! ✴️تو در لفظ گفته ای تسلیم من هستی اما در واقعیت مرا شاهنشاه...
❇️
احساس کردم بیش از این ادامه دهد ممکن است سر پدرم را نیز بزند پس به سخن آمدم:

_ بست است.

از صدای فریاد من به سویم بازگشت. دست لرزان خود را به گوشه نقاب بردم. آن زمان که گوشه نقاب خود را آزاد کردم مرگ خود را با چشمانم دیدم. آن لحظه به خود قول دادم که روزی چنین این تحقیر را جبران کنم که در تاریخ بماند.🟥 نقاب از صورتم به کنار رفت و نگاه اسکندر چنان بر روی صورتم ماند که عصبانیت خود را فراموش کرد. 
🟦
دیگران نیز نقاب خود را برداشتن و رقص را شروع کردیم.🟧 پدر گفت که چون دیگر دخترها هستن کسی به من‌نگاه نخواهد کرد اما نگاه مردی نبود که دوی من نباشد! 🟨رقص تمام شد و روی زمین نشسته‌ام و یک دست را بر روی سنگ ها گذاشته بودم. 🟩سرم رو بالا آوردم و نگاهم به نگاه اسکندر خیره ماند که انگار جز من هیچ را نمی خواستند

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

💎گویند ابوحامد محمد غزالى آن چه را فرا مى گرفت در دفترها مى نوشت. وقتى (زمانی) با کاروانى در سفر بود و نوشته‌ها را یک جا بسته با خود برداشت… در راه گرفتار راهزنان شدند.
غزالى رو به آنان کرد و به التماس گفت: این بسته را از من نگیرید، دیگر هر چه دارم از آن شما.
دزدان را طمع زیادت شد، آن را گشودند و جز دفترهاى نوشته چیزى نیافتند.
دزدى پرسید که این‌ها چیست؟ 
چون غزالى به آن‌ها آگاهى داد که بسته‌ها چیست، دزد راهزن گفت: علمى را که دزد ببرد، به چه کار آید!
این سخن دزد، در غزالى اثرى عمیق گذاشت و گفت: پندى به از این از کسى نشنیدم و دیگر در پى آن شد که علم را در دفتر جان بنگارد.

@harir.m

ویرایش شده توسط ملی ملازاد
لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

#گرگ در لباس #میش

روزی روزگاری یک گرگ بدجنس برای پیدا کردن غذا دچار مشکل شد. زیرا🇰🇿 گله ای که برای چرا به چمنزار می آمد چوپانی دلسوز و سگی دقیق داشت. گرگ نمی دانست چکار کند تا اینکه روزی پوست گوسفندی را پیدا کرد. 🇱🇦آنرا برداشت و فرار کرد.
🇲🇰
روز بعد گرگ پوست را بر روی خودش انداخت و خود را به شکل گوسفند درآورد و به میان گله رفت.
🇲🇱
یکی از بره ها به کنار گرگ آمد. گرگ ناقلا به او گفت: 🇲🇲کمی آنطرف تر علف های خوشمزه تری وجود دارد و بره بیچاره به دنبال گرگ از گله دور شد. آن روز گرگ شکار خوبی پیدا کرد.
🇲🇳
تا مدت ها گرگ به روش های مختلف گوسفندان را فریب می داد تا اینکه چوپان و سگ گله بعد از مدتها به علت ناپدید شدن🇲🇳 گوسفندان پی بردند و گرگ بدجنس را حسابی ادب کردند🇲🇴. ولی حیف که یک عده گوسفند فریب گرگ را خورده بودند و دیگر در میان گله نبودند.🇲🇸

@asal_janam

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

داداشم منو دید تو
خیابون.. با یه نگاه تند بهم فهموند برو خونه تا بیام..
خیلی ترسیده بودم.. الان میاد حسابی منو تنبیه میکنه..
🇪🇸
نزدیک غروب رسید.. وضو گرفت دو رکعت نماز خوند
بعد از نماز گفت بیا اینجا
خیلی ترسیده بودم
🇪🇺
گفت آبجی بشین

نشستم
بی مقدمه شروع کرد یه روضه از خانوم حضرت زهرا خوند حسابی گریه کرد منم گریه ام گرفت
بعد گفت آبجی میدونی🇫🇮 بی بی چرا روشو از مولا میپوشوند
از شرم اینکه علی یدفعه دق نکنه
آخه غیرت الله

میدونی بی بی حتی پشت در هم نزاشت چادر از سرش بیفته!
🇫🇮🇫🇯
میدونی چرا امام حسن زود پیر شد
بخاطر اینکه تو کوچه بود و نتونست کاری برا ناموسش کنه

آبجی حالا اگه میخوای منو دق مرگ نکنی🇫🇲
تو خیابون که راه میری مواظب روسری و چادرت باش
یدفعه ناخداگاه نره عقب و یه تار موت بیفته بیرون
من نمیتونم فردای قیامت جواب خانوم🇫🇴 حضرت زهرا رو بدم
󾍀
سرو پایین انداخت و شروع کرد به گریه کردن..
اومد سرم رو بوسید🇫🇷 و گفت آبجی قسمت میدم بعد از من مواظب چادرت باشی

از برخوردش خیلی تعجب کردم.. احساس شرم میکردم
گفتم🇬🇦 داداش ایشاالله سایه ات همیشه بالا سرمه.. پیشونیشو بوسیدم…

سه روز بعد خبر آوردن داداشت تو عملیات والفجر به شهادت رسیده
🇬🇧
بعدا” لباساشو که آوردن دیدم جای تیر مونده رو پیشونی بندش…
سربند یا فاطمه الزهرا.سلام الله علیها..
󾬢󾬢
🇬🇩
حالا هر وقت تو خیابون یه زن بی چادر رو میبینم… اشکم جاری میشه..
پیش خودم میگم حتما” اینا داداش ندارن که….

󾀿🇬🇪..یا زهرا.سلام الله علیها󾀿🇬🇪

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یااَباعَبْدِاللَّهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقیتُ وَبَقِىَ اللَّیْلُ وَالنَّهارُ وَلاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْن وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ🇬🇬

@آرتین

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برشی از کتاب 💠
🔲مهدخت ایران روشنک

لبخند زد.

- بانوی من بیست قاتل بسیار ماهر یافتم که از بین بردن این دو بانو برایش آسان تر از آسان است.
🔳
- چگونه می توانند وارد بشوند؟

- فقط کافی است نگهبان های دروازه را پول دهید از میان نگاه دیگران خود پنهان خواهند شد!

- به آن ها بگو هر چه می توانند از صدمه زدن به دیگران جلوگیری کنند.

- بسیار خوب، فقط بهتر است محافظان درون به خواب فرو بروند.

- برای خدمه نیز فکری کن!
🔴
- بانوی من آنان از ترس به سویی خواهند گریخت.

- آبنوس هر چه زودتر چنین کن که قلب من به سینه می کوبد و تا تمام شدن ماجرا آرام نخواهد گرفت.
🔵
- در فردا شب دستور بانویمان اجابت خواهد شد!

تا فردا شب چه بر من گذشت را خدا می داند.🟠 آبنوس مرا خواست و گفت که سربازان وارد کاخ شده اند. از اتاق خود سر بیرون بردم. گروهی از آنان به کشیک ایستاده و گروهی راهرو را می گذراندن.🟡 خدمه با دیدار آنان فریاد زنان به سوی می دویدن و با حرکت شمشیر آنان سرجای خود خشک می شدن.🟢 نگاهی گذرا به من انداختن که با دیدن آبنوس در کنارم فرمانده خود را شناختن.
🟣
می دانستم هر طور شود تا هنگامی دیگر آنچه از نگهبان های کاخ که بعد از مرگ اسکندر به متروک می مانست بهوش مانده یا طمع تلخ مرگ ها را بر تن نکشیده بودن به این سو خواهند رسید؛🟤 نمی دانستم تا چندی دیگر یکی از این قاتل ها زنده خواهد ماند یا نه اما تا آن هنگام خون رقیبانم باید بر زمین می ریخت زیرا فقط پسر من باید به جای پدرش می نشست؛🛑 از آن روزی که نقاب از چهره برداشته بودم به دنبال راه انتقامی گشتم و حال آن راه چنین است که دختر شهربانی در باختر حال مادر جانشین بزرگ ترین قلمرو امپراطوری شود.
🏧
به اختیار خود نبود که اتاق را رها ساخته و چنین نابخردمندانه به دنبال قاتل ها راه افتادم و فریادهای آبنوس نیز مرا از راه خود باز نگرداند.💱 به اتاق استاتیر رسیدن یکی از آنان وارد شد و لحظه ای زمان برد تا صدایش بلند شود:
💲
- رهایم ساز! خطایم چیست؟! توانم کجاست؟!... 

صدای برخاستن شمشیر به گوش رسید.

- راهی برای نجات نیست، سکوت کن.
💹
اما حرف او صحیح نبود زیرا لحظه ای بعد در باز شد و استاتیر به بیرون دوید. دیگر قاتل شمشیر کشید و در لحظه ای تیغ بر گلوی استاتیر نشست🈁 و وی دست بر گردن با چشمانی بزرگ شده در حالی که بر من می نگریست بر زمین کوفته شد. ناگزیر از دیدار صحنه ای بودم که آتشم می زد.🈶 ناگهان صدای جنگ از در کاخ مرا به خود آورد. 

- تا وارد نشده اند پروشات را نیز از راه من دور سازید. 
🈯
تعدادی از باقی مانده ها به سوی برای جلوگیری از ورود نگهبانان رفته و گروه دیگر با قدم هایب تند به اتاق پروشات رسیدن.🉐 می دانستم که خدکه از ترس جان ملکه مادر او را اجازه بیرون آمدن نمی دهند پس با حالی بد اما خیالی راحت در پی آنان رفتم. 🈹این بار صدای فریادهای او بود اما نه سخنی بلکه ناله و در آخر یک کلام:

- میترا!🈚(یکی از الهه های ایران باستان)

سکوتی تلخ بر مکان نشست که صدای قدم های تند نیز در مقابلش بی صدا بود. ㊗️یکی از قاتلان به دوستان خود رسید و گفت:

- تعدادی از نگهبانان به سوی آوردن دیگران گریختن؛ ㊙️بهتر است ما نیز از اینجا برویم.

@reza.m

لینک به ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.




×
×
  • اضافه کردن...