رفتن به مطلب

خاطرات ملکه خون Torkan| خون آشام


..ZAHRA..
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

gif_ersd.gif

❤𝐖𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐦𝐞𝐦𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬❤

@ ملکه خون _Torkan do_

..اینجا خاطرات یک خون آشام اصیل ثبت خواهد شد..

هشدار و قوانین  ها را جدی بگیرید!

🌟کاربران محترم لطفا از دادن اسپم پرهیز کنید و با واکنش هایتان خون آشام محبوب خود را تشویق کنید🌟

خون آشام عزیز!

🌹🌹این گوی و این میدان🌹🌹

 

صاحب این دفتر:   @ ملکه خون _Torkan do_

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 ماه بعد...
نسترن اکبریان
post توسط نسترن اکبریان✯mah✯ بررسی شد!

به DEZIRE نشان «خون آشام» اعطا گردید

پارت اول:

چشمانم را آرام گشودم. بر روی تخت مشکی رنگ خود بودم. هیچ چیز در اتاقم به غیر از آن تخت، موجود نبود. 

با گیجی بلند شدم، نمیدانستم چه شد که من به خواب رفتم؟ فقط یادم می آمد که برای گردش، به جنگل سیاه رفته بودم. 

در توسط @ زری گل🌻  باز شد. آرام بلند شدم و به سمتش گام برداشتم.  

همانند اینکه سوالم را از چشمانم خوانده باشد، لب از لب گشود و گفت:

- وارد جنگل سیاه شده بودی، چندتا از گرگینه ها بهت حمله کردن و تو هم، بخاطر اینکه صبح دیداری با نور داشتی، ضعیف بودی و نتونستی  از خودت مراقبت کنی! 

نگاهش سرزنشگرش را به چشمان سرخم دوخت. 

- تو که میدونی جنگل سیاه چقدر خطرناکه! برای چی رفتی اونجا؟!  تو که میدونی جانشین پدرتی! نباید هیچ آسیبی بهت برسه! همه اینا رو میدونی و باز رفتی اونجا؟! 

نمیدانستم چه جوابش را بدهم؟ من، من... آه من تنها میخواستم کمی گردش کنم! 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت دوم:

با دریافت نکردن جوابی از سوی من، با کلافگی از اتاق به بیرون رفت. 

کلافه و عصبی، بر روی تخت خود نشستم و دفترچه سرخ رنگ را از کشوی تخت، برداشتم. 

قلمم را در دست گرفتم و با لبخند به جوهر سرخ رنگش نگریستم. 

قلم را بر کاغذ حرکت دادم و شروع به نوشتن کردم:

پدرم یکی از اصیل ترین خون آشام ها بود که در جنگ با روحی به نام @ khakestar   به شدت آسیب دید. 

پدرم در قلمرو آن روح اسیر شده، نمیخواهم حتی در دل اعتراف کنم که به دلیل نجات و یا دیدار  با پدرم پا به جنگل سیاه گذاشته ام، اما مطمئنم @ زری گل🌻   این را میداند و به همین دلیل مرا از جنگل سیاه دور میکند. 

دست از نوشتن برداشتم و دفترچه را بستم. دستی به جلد قدیمی دفترچه کشیدم و سپس آن را درون کشو گذاشتم. 

از پنجره به بیرون نگاهی انداختم، @ Shadow  و @ mahdiyeh مشغول صحبت بودند. 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت سوم:

دستی به هودی مشکی رنگم کشیدم و از پنجره فاصله گرفتم. 

با شنیدن صدای @ منیع  با عجله به بیرون از اتاق رفتم. پله های مارپیچ را یک به یک طی کرده و نگاه سرخم را به او دوختم. @ ta-ra  کنارش متفکر ایستاده بود. به قدم هایم سرعت بخشیده و با فاصله سه قدم از @ niayesh1389   در جایم توقف کردم. 

صدای منیع بلند شد:

- باید خودمون رو برای جنگ آمده کنیم! 

جنگ؟ جنگ! 

کلمه «جنگ» در سرم اِکو میشد. متوجه نمیشدم، جنگ با کدام گروه هاگوارتز؟ 

سوالم را به زبان آوردم و جواب سوال، باعث تعجبم شد. 

- همه گروه ها! قراره... قراره مشخص بشه کدوم گروه، قوی تره! 

نه! یا خالق خون! 

صدای @ زری گل🌻  در فضای بزرگ حال پخش شد:

- چنین جنگی رو نزدیک به هزار سال پیش داشتیم! 

نگاهش را یک دور به همه ما دوخت و گفت:

- باید خودتون رو آماده کنید! این جنگ، ممکنه صد سال الی سیصد سال طول بکشه!  حواستون باشه، به قلمرو گرگینه ها نزدیک نشید! 

زیر لب چیزی گفت و بعد با صدایی رسا و بلند خطاب به ما گفت:

- نودهشتیا، قراره شاهد یک واقع دیگه در هاگوارتز باشه! 

 

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت چهارم:

برگشت به حال:

جنگ، جنگ و جنگ! کلمه ای که هنوز نیز تنم را به لرزش در میاورد! 

شاید، شاید قسمتم این بود! 

همانند همیشه، برایم هیچ اهمیتی نداشت که دشنه های دندان هایم، با بی رحمی تمام زبانم را به سرخی خون در می آوردند.

شاید این زبان، باید تنبیه میگشت به دلیل تمام حرف هایی که زد! تمام سخنانی که سر ها بر باد داد و زندگی مرا ویران ساخت! 

چگونه تعریف کنم برایت، که حوصله ات را به دستان عزارئیل های موجود در دور و اطراف عمارت خونین ندهم؟ 

چگونه بگویم تا احساساتم را درک کنی؟  اصلا... اصلا من چرا از انجا شروع کردم؟ بدبختی من از جایی دیگر شروع شده بود! 

اواسط همان جنگ! جنگی از جنس خون و خونریزی! جنگی که هیچ یک خبر نداشتیم زیر  سر سرپرست گرگینه ها و ارواحان جنگل سیاه @ Aryana🌻 است! 

چقدر دلم میخواست دوباره به سیصد سال قبل برگردم و دوباره آن دیالوگ های خونین را تکرار کنم! 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت پنجم:

برای صدمین بار, خواندن دفترچه خاطرات! :

صدای جیغ های جادوگران طنین می اندازد در فضای جنگل سیاه اما وای از بی رحمانی مانند @ Beretta

با لبخند خبیث گوشه لبش نگاهش را به من می اندازد. نه! پناه میبرم به خالق خون خواران! 

آه! چه میشد اگر به پیش @ زری گل🌻  بروم و از ناعدالتی که در هاگوارتز پخش شده بود گله کنم! 

لب از لب گشودم و چشمانم را به @ Beretta دوختم:

- چرا؟! چرا منو نیم ساعت زیر نور گذاشتین؟! 

ایستاد و میان درخت های جنگل شروع به راه رفتن کرد، در همان حین گفت:

- همه میدونن که خون آشام ها رو دیدار با نور ضعیف میکنه! بخاطر همینه که تو و  @ Shadow  مأموریت هاتون رو تو شب انجام میدین.

قهقهه ای بلند سر داد و گفت:

- به همین خاطر @ روح مرحوم Prometa رو به سراغت فرستادم!

هیچ گرگینه ای این اطراف پرسه  نمیزد؟! خالق خون را صدهزار مرتبه شکر! وگرنه تضمین نمیکردم که بخاطر بلایی که سر @ منیع  آورده بودند، آنها را تا پای مرگ نبرم! هرچند که میدانم او از پس آن گرگ های نادان و ابله بر می آید! هرچه نباشد، سرپرست مغرور ترین و قوی ترین های هاگوارتز است!

شروع به بازیگری کردم، با صدایی نا امید نالیدم:

- ولم کنید! 

خنده هایش بلند و بلندتر شد، بیچاره! نمیدانست که خون آشام ها، فریبکارانی ماهراند!

- اوه! اینجا رو ببین، یکی از خون آشام هایی که ادعا غرورش گوش نودهشتیا رو کر کرده، پیش من خار شده! 

با اجبار لبخند خونی ام را پنهان کردم، وای بر تو! وای بر تو که خبر نداری از نقشه های پدید آمده در ذهن من! 

 

 

ویرایش شده توسط Torkan dori

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ششم:

چشمانم را بستم و سی دقیقه قبل را پشت چشمانم پدیدار کردم.

دفترچه عزیزم، عذر مرا بپذیر که یادم رفت برایت بگویم چگونه گیر آن روح نادان «  @ Beretta » افتادم! 

درختان قدم به علم کشیده جنگل سیاه، ارواحانی که نگاهشان را حس میکردم و از هم مهمتر! وجود @ Holocaust_.  گرگینه! 

آه که چقدر کلافه میشدم از دست او! چندین بار به قصد کلکل با من به عمارت خونین آمده بود و توسط @ زری گل🌻 مجازات شده بود. 

با احساس پرتاب شدن چیزی به سمتم، با سرعت، به عقب برمیگردم و آن شمشیر را با حرکت دستان زیبایم «!» سمت دیگری پرتاب میکنم. 

نگاه مملو از شیطنت @ روح مرحوم Prometa  مرا متعجب میسازد. 

حوس نبرد با یک خون آشام را کرده؟ آه! 

بیچاره! خبر ندارد که در افتادن با من به معنای بر افتادن است؛ نمیدانم جمله را درست گفتم یا نه اما، مهم نیتم است دیگر! انشالله که منظورم را به تو رسانده باشم دفترچه خاطرات عزیز و وفادارم! 

دست به سینه، نگاه سرخم را به او دوختم،  لبخندی زدم و پلک هایم را بر روی هم فشردم. 

به اندازه کافی امروز از دست جادوگر احمق@ Ayda rashid  حرص خورده بودم، طاقت دوباره جنگی از نوع کلکل را نداشتم! 

 

 

 

ویرایش شده توسط Torkan dori

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

پارت هفتم:

کمانی را از پشت درخت ها برمیدارم و به سمتش تیر پرتاب میکنم. 

@ Prometa Anatelo با سرعت جاخالی میدهد! دندان قورچه ای میکنم و خفاشان را از عمارت  خونین، به اینجا فرا میخوانم! 

همراه با خفاش ها، دوتا از اعضا به کمکم می آیند « @ seta.rh  @ mahdiyeh »

لبخندی به رویشان میزنم و دندان های نیشم را به نمایش میگذارم. سه نفره، به سمت آن جادوگر خیز برمیداریم که ناگهان... 

سیاهی مطلق و جیغ @ زری گل🌻

*و منی که میداند این پارت کم بود! 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتم:

بعد از گشودن پلک هایم، در کنار @ Beretta  بودم. 

خب، دفترچه خاطرات من، حال فهمیدی که چگونه به اینجا رسیدم؟! آه! 

با تعجب، به اطراف نگریستم. هیچ خبری از @ Beretta  نبود، اما؛ 

صدای جیغ و فریاد مردم عادی را به راحتی میتوانستم بشنوم! مگر آمدن آن ها به هاگوارتز ممنوع نبود؟! 

صدای بعضی ها آشنا بود؛ وای! دوستانم، خالق سرخی خون، دوستانم! 

صدایِ @ Psycho.VA  @ _Atrin_  @ MCH  را میشنیدم که چندی از سرپرست ها را فرا میخواندند! 

صدای @ Aryana🌻 می آمد که سعی بر آرام کردن مردم داشت و به ناگه...

 

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

..ZAHRA..
post توسط ..ZAHRA.. بررسی شد!

"🌹🍷برنده شدن در چالش خاطرات خون آشام🍷🌹"

DEZIRE امتیاز 100 اهدا شد.

@ Beretta به آنی ظاهر شد و با لبخندی مرموز گوشه لب، به سمت مردم عادی، حرکت کرد. لباس هایش تغییر کرده بود! حال، با آن تاج و لباس سلطنتی، شبیه به ملکه ارواح بود تا یک دانشجوی ارواح! 

دستانش را باز کرد و با صدایی بلند و رسا گفت:

- خوش آمدید دوستان من! 

من، شمارا به اینجا فرا خواندم تا به شما بگویم که از چه چیزهایی بی خبر، و از چه چیز هایی محروم بودید!

این پارت ادامه دارد... 

ویرایش شده توسط Artemis.T

 

 

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...