رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا
  • ثبت نام

رمان الهگان نوبوغ | رویا محمدی کاربر انجمن نودهشتیا


roya
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

"به نام پروردگار قلم"

نام رمان:الهگان نوبوغ

ژانر:عاشقانه،پلیسی،معمایی

ساعات پارت ‌گذاری:نامعلوم

خلاصه:داستان زندگی چهار نابغه نابغه هایی که بعد از یک مسابقه زندگیشون به هم دیگه وسل میشه چطوری؟

این نوبوغ توی چه جایی به دردشون میخوره؟

 

ویراستار: @bita.mn

ناظر: @Asma,N

ویرایش شده توسط roya
  • لایک 8
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

چشمانم را میبینی؟

دریای چشمانم طوفانی شده.

زمرد این نگاه آبی درهم شکسته.

گویی دستانش، شوق گرمای دستان تورا دارد.

گویی...تمنای وصال تورا وارد.

 

  • لایک 5
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

چشم از جاده مخملی پیش رویش که جوانه های شادی در تک به تک ان تیر چراغ برق هایی که بخواطر شیطنت کودکان سالم نمانده بودند.

و به سوء سوء افتاده بودند گرفت،و به چهره مظلوم و تن خسته رایکا دوخت کی باورش میشد رایکا با اون روحیه لطیفی که داره انقدر آرام با تجدید فراش پدرش موافقت کند.

هیچ خوبه دلیل تغیر ناگهانی رفتار رایکا را نمی دانست به جز...

آریانا کسی که موقع مرگ  خاله اش به جای دلداری دادن به مادرش آمد و کمک کرد، رایکا دوباره بشه؛ همون دختر شرو شیطون عمومی که هیچ خوبه از دست شیطنت هایش در امان نبودند.

هیچ خوبه به جز آریانا از نیمه شب تا طلوع خورشید پشت در بسته اتاق رایکا به انتظار نمینشست  و به هق هق های آرام خواهرش گوش نمی‌داد. 

با هر هقی که رایکا  زره‌ای از قلب آریانا کنده میشد، سخت بود ببینی که خواهرت داره نابود میشه؛ و هیچ کاری نتونی بکنی.

هیچ خوبه هم به جز آریانا نمی‌دانست که رایکا به این خواطر  با ازدواج پدرش موافقت کرد، که مادرش را در خواب دیده بود هیچ خوبه به جز مادرش نمی‌توانست رایکا را قانع کند که با ازدواج پدرش موافقت نشان دهد.

****

دوستت داشتم

دوستت دارم

و دوستت خواهم داشت

 

از آن دوستت دارم ها

که کسی نمیداند

که کسی نمیتواند

که کسی بلد نیست!

شعری که رامین بر سر سنگ قبر زیبایی که اورا از دیدن همسری زیبا و مهربان معاف میکرد. زمزمه میکرد  آری او عاشق همسرش بود ولی شبی خوابی دید خوابی که اورا  مجبور به ازدواج کرد.

آری او خواب ناز ترین همسر دنیا را دیده بود.

- میبینی نازنینم چرا مجبورم کردی چرا گفتی با ندا ازدواج کنم   تو که می‌دونستی اون عشق مال خیلی وقته پیشه من از وقتی که تو قلبم رو به تسخیر خودت در اوردی هیچ دختری نتونست واردش بشه حال چرا بعد این همه سال اون عشق قدیمی رو به یادم اوردی.

صدایی از عمق وجودش فریاد زد، و گفت تو دروغ می‌گویی اون زن مادر رایان مادر پسرت همسرت چرا میخوای پنهان کنی؛   چرا انقدر خودخواهی رایان حق دیدن مادرش رو داره‌.

ولی رامین نمی‌خواست قبول کنه که.‌‌..

@Otayehs

 

 

 

 

ویرایش شده توسط roya
☆ویراستاری|bita. mn☆
  • لایک 4
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم مدیریت نودهشتیا"

  • لایک 2
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

{پارت اول}

"رمان الهگان نوبوغ  رویا محمدی کاربر انجمن نودهشتیا"

۱۳۹۹/۳/۲۵ تهران-ایران

با صدای جیغ جیغ آریانا مثل فشنگ از روی نرده ها سر خوردم پایین،فرود آمدن من همانا و صدای به هوا رفتن فریاد رایان همانا  اخ اخ فکر کنم باید برام فاتحه  بخونید.

 اگه دلت میخواد از روی  بنده بلند شو؛.

برگشتم نگاهش کردم و با بهتی که ناشی از خاب الودگیم بود گفتم :اِِِه داداشی چرا قرمز شدی؟!

رایان نگاه خشمگینی بهم کرد و گفت:احمق، کودن چرا نمی فهمی داری خفم  میکنی گمشو بلند شو نفله.

سریع از روش بلند شدم که با حرص پاشد. نگاه تیزی بهم انداخت و گفتش:صد دفعه بیشتر بهت گفتم از روی این نرده ها سر نخور بعدش با تن صدای بلند نری ادامه داد:دفعه بدی میزنی منو عقیم میکنی بچه نفهم.

بعدش این بچه های دوساله با حرص پاشو کوبید و رفت تو اتاقش یا خدا ملت رد دادن شفاشون بده .

با صدای آریانا که توش خنده موج میزد، به خودم اومدم.دختر دیرمون شد زود باش بریم.

میگم آری_جون آری 

به نظرت میتونیم توی این مسابقه ببریم؟.

دستشو انداخت   پشت شونمو گفت:معلومه دختر هرکی داره توی این مسابقه شرکت میکنه بالاترین ایکیوشون  ۱۶۸

ولی من و تو چی من ۱۹۵ و مال تو ۲۰۰ از همه ایکیومون  بالا تره پس ما میبریم بعدش دستشو شعار مانند مشت کرد و چند بار پشت سر هم تو هوا تکون داد.

بزارید کمی از خودم براتون بگم من رایکا تهرانی تک دختر خاندان تهرانی ۱۶سالمه سال آخر دبیرستان(به خاطر ایکیو بالام تونستم دوسال جهشی بخونم) چشای سبز که توش ردهای عسلی داره یک ابروی  کمون  دارم با یک بینی متناسب و لبای کوچیک صورتی، با موهای خرمایی روشن که فر درشتن.

و آریانا هم که هم دختر خالمه هم صمیمی ترین رفیقم آریانا سپندار یک دختر مغرور که فقط تو جمع های خانوادگی شیطون میشه. موهای قهوه ای و چشای آبی  ابروهای هشتی   لبای قلوه ای در کل دختر خوشگلی ولی به خوشگلی من نمیرسه.{لایه اوزون سوراخ کردی با این اعتماد به کهکشانت}

***

ای خدا دارم قالب تهی میکنم از استرس حتما  می پرسید استرس برای چی؟.

خب  باید بهتون بگم که ما باید برای مسابقه نوابغ که بین سی ایالت مختلف توی ترکیه تشکیل میشه و از هر کشور هم یک تیم ۱۰ نفره میرن و ماهم جزو اصلی ترین های این تیمیم ولی پدر بزرگ های من و آریانا دارن به شکل شدیدی مخالفت  میکنند. و بقیه خانواده دارن  سعی میکننراضیشون کنند.

هوی میمون بوزینه من دارم از استرس خودمو شکلاتی میکنم بعد تو توی اون افکار چرت و پرتت غرق شدی.

اومدم جوابشو بدم  که صدای  کتی خانم از پشت در اومد

رایکا جان عزیزم پدر بزرگتون گفتند که شما و آریانا خانم برید به اتاقشون.

باشه کتی جون  ما الان میایم‌.

ترس و دلهره توی چشای آریانا دودو میزد هر چند خودمم دست کمی از اون نداشتم جفتمون از این میترسیدیم که نکنه یک وقت با رفتن ما مخالفت کنه و همه ی تلاشامون بره روی هوا.

ولی مثل همیشه نقاب بیخیالیمونو به چهرمون زدیم و رفتیم به اتاق آقا جون  وارد که شدیم با چند تا چهره جدید رویا رو شدیم که اون وسط دوتا پسر که بهشون میخورد ۲۱ یا۲۲ باشن بودن ک یکیشون موهای مشکی داشت با چشای خاکستری ک ردهای مشکی  توش به خوبی خود نمایی میکردم یک تی شرت سبز لجنی هم پوشیده بود با یک شلوار جین. بقلیشم که قیافش خیلی به  ایتالیایی ها میخورد  یک پسر با موهای بور بود که چشای مشکی گیرایی داشت با اینکه چشم هاش رنگی نبود ولی یک حص خاصی بهت میداد اینم یک شلوار لی مشکی پوشیده بود با یک تی شرت سفید که روش  به انگلیسی نوشته شده بود  ازراعیل اوم کل آنالیز کردم چند ثانیه بیشتر طول نکشید با صدای آقا جون حواسم رو بهش معتوف کردم.

آقا جون طبق عادت همیشه گیش که وقتی می خواست چیز مهمی بگه به زیر چونش دستی کشید و گفت: خب بچه ها چون شما ها خیلی علاقه دارید که توی این مسابقه شرکت کنید منو حامد به پدر بزرگ آریانا اشاره کرد و ادامه داد تصمیم گرفتیم شما رو با اَرش و آریان بفرستیم، بعد حرفش به پسر مو مشکی اشاره کرد و گفت آریان بعدش به اون یکی اشاره کرد و گفت و این هم ارش برادر زاده من و یک لبخند پت و پهن تحویلمون  داد.

که آریانا خیلی شیک و بی حوصله گفت ببخشید آقا جون ولی این مسابقه برای نوابغ و فکر نمیکنم این آقایون  از هوش بالایی برخوردار باشند بعد متفکر به پسرا زل زد.

این دختر استاد این بود که ملتو تخریب شخصیتی کنه.

با خنده به پسرا   نگاه کردم که معلوم بود حرصشون گرفته فک میکردم حرفی ندارندبزنن ولی ترس  اومد جلو گفت:خانم محترم من ایکیوم ۲۰۰ تازشم رطبه ی یک  کنکور  بودم و تونستم توی بیست سالگی دکترای مغز و اعصاب بگیرم بعد آریان با حرص حرفش ادامه داد:من هم ایکیوم۱۹۹ تونستم مثل ارش توی  بیست سالگی دکترای قلب و عروق بگیرم رطبمم توی کنکور بعد ارش هستم یعنی رطبه دو کنکور امید دارم متوجه بشید در زمن منو ارش هم توی این تیم و این مسابقه هستیم به عنوان سرگروه های شما بعد جفتشون  یک لبخند ژوکوند تحویلمون دادند خیلی شیک جفتمون شکلاتی کردن تف به این شانس. 

 

 

 

 

 

ویرایش شده توسط roya
  • لایک 5
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

"پارت دوم"

((رمان الهگان نوبوغ  رویا محمدی کاربر انجمن نودهشتیا))

۱۳۹۹/۳/۲۸.استامبول_ترکیه

ای خدا بدبخت تر از منم هست با چه امیدی این شلغم قوزمیت رو با من انداختی. ای وای ننه زری(مامان زهره)  بیا منو بکش این اخمخ بی شعور عبضی انگل.

تموم شد؟

با تعجب گفتم:چی

که ارش شبیه اینهایی که دارن یک منگل رو میبینند نگام کردو یک سری از تاسف تکون داد و رفت.

وا یارو شیش میزنه،  با فرو رفتنم توی یک چیز سفت که مماخ پماخم رو  ترکوند سرم و آوردم بالا چند تا فش  نون آب دار نسارش  کنم که با دیدن یک درخت تنومند دلم می خواست  خودمو دار بزنم(ها چیه فکر کردید الان در بغل گرم و نرم یک شاهزاده سوار بر خوک  سفید فرود اومدم نه بابا جان من اگه از این شانس ها داشتم  که الان اینجا نبودم)

هوی اسگل  دوساعته  زل زدی  به درخت به چی فکر می کنی؟ گمشو بیا بریم می خوایم بریم  با بچه ها ج ح بازی کنیم.

چطوری آخه اسگل  اونا اون ور رودخونه ان ما این ور رودخونه ایم.

پوکر فیس نگاهم کردو گفت:   کودن ما همه نابغه ایم فکر میکنی نمی تونیم   یک چیز اختراع  کنیم که باهاش بتونیم از این ور رودخونه با اون ارتباط برقرار کنیم. بعدش راه افتاد رفت منم این یوز ایرانی دویدم سمتش و گفتم: عشقم نپصم دلیل زندگی من بگو چی اختراع  کردید. با تموم شدن حرفمم  چشام و شبیه خر شرک کردم.

برگشتم خیلی خنثا نگام کرد ولی  من میدونستم توی اون نگاش صد تا فحش  های رکیک خوابیده. 

خانم بی خاصیت یک پرده هوشمند اختراع کردیم زود باش که فردا صبح سر ساعت ۵:۱۵دقیقه باید آماده باش بدیم.

ای وای این بار افتاد به اَرَش ملین یکی از بچه های تیم ترکیه از ارش پرسید:ج یا ح؟

ارش یک نگاه به  آریان کرد که آریان  خیلی آروم چشم هاشو بازو بسته کرد که ارش سمت  ملین برگشت و گفت:جرعت

ملین گوشی ارش و گرفت و به دستگاه وصل کرد تا ما حافظه داخلی گوشی  شو ببینیم نمیدونم ولی حس میکردم ارش و آریان ترسیدن. چرا و برای چیش رو نمیدونستم.

با دیدن عکس خودم توی گوشی ارش اونم توی پوشه  ایکه  روش نوشته شده بود.

"ماه قلبم" تعجبم چندین برابر شد عکس تولد ۱۴ سالگی بود که توی باشگاه سوارکاری سوار تدی بودم یونیفرم سفید  و  مشکی مخصوصم هم پوشیده بودم موهای خرمایی لخت شدم هم توی هوا در حال رقصیدن بودم.

صدای هوهو و اوووه های کشدار بچه ها بود که مدام روی اعصابم سوهان میکشید و نمیزاشت درست فکر کنم.  حس میکردم ارش کلافه و عصبی شده انگار نمی خواست کسی اون عکس هارو ببینه ولی حالا..‌. 

بازیمونو ادامه دادیم بچه ها هم از عکس من توی اون  پوشه گذشتن ولی منو آریانا نمیتونستیم این رو یک اتفاق تلقی کنیم.

این بار افتاد به جک و نیکا گفت که پاشه بچرخه و دستش و بزاره   روی  شانه یکی از دختر ها و ازش خواستگاری کنه؟.

ولی با نشستن دست جک روی شانه من همه رفتیم توی بهت ولی ارش مثل رنگین کمون شده بود. صورتی، سبز، ابی، نیلی، بنفش و...

جک دستی به چشاش کشید با لبخند پت و پهنی گفتش:  با من ازدواج میکنی و حلقه ای از پشتش در آورد انگار همه ی این ها برنامه ریزی شده بود اما چرا؟.

تا اومدم جوابشو بدم این مشت ارش بود که فرود اومد زیر چشم های جک و مشت های پی در  پی شون بود که توی صورت همدیگه فرود میومدن اگه حراست نیومده بودن مطمئنم ما نمیتونستیم جداشون کنیم الانم ارش رفته لب رودخونه و من دارم بین جدال  دل و عقلم توی باتلاق فرو میرم نمیدونم باید برم پیش ارش  یا نه؟

با سوراخ شدن پهلوم به عقب برگشتم که با چهره عبوث اری روبه رو شدم:چی شده عخشم چرا قیافت همچین

که با حرص کوبید تو ستون فقراتم که از درد نفسم توی سینه حبس شد. احمخ بیشور پسره بخاطر تو کتک خورده گمشو برو پیشش تا جر واجرت نکردم.

اخ اخ این بدبخت که صورتش منحل نشده همچین کتک میزدن همو من فکر کردم الان فک مکش در اومده ولی این فقط لبش پاره شده. با لبخند دستمالی از توی جیبم در آوردم وکشیدم گوشه لبش که از درد  گوشه چشمش چین خورد.

همینطوری که داشتم گوشه لبش رو تمیز میکردم. ازش پرسیدم چرا اون کارو کرد از جوابی که داد از ابراز علاقه ای که کرد کف کردم ناموصا(خاک بر فرق سرت آخه کودن بی خاصیت طرف اومده بهت ابراز علاقه کرده بعد تو اینطوری چس بازی در میاری؟ جرواجرت کنم نادون.)

 

@ببعی معتاد@ماه تی تی@محمد@مانشMansh @نیکتوفیلیا @Jesseunoff@K.A@دخترخورشید@نوازش@پفک نمکی@بوقلمون@فاطمه کیومرثی@فرخنده@فاطمه شبان@فاطمه میوه چی@K.Mobina@Venus_m@Imaryam@im._byta@iatina@Partomah@mah86

 

حمایت کنید🍃💚

ویرایش شده توسط roya
  • لایک 5
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...