رفتن به مطلب

علوم و فنون | جادوگران


..ZAHRA..
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

f6e91e7eb660c22be587feb407c42509_ppqn.gi

درود جادوگران شرق و غرب بر شما باد! 

به سرزمین جادوگران، سرزمین اسرار و کلیدها خوش آمدید🦖🔥

سکوت کنید🚫

 

سحر خود را آماده کنید و در دست چپ بگیرید، جام عنصر با دست راست به بالا ببرید و بنوشید با افتخار شروع دیگر از وجود جادوگران هاگوارتز.

 

نوشته: @Atria

دستیار: @sogand-A

  • لایک 11
  • تشکر 1
  • هاها 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

‌' به نام خالق ورد' 

 

قوانین مدرسه علوم و فنون هاگوارتز |  Hogwarts School of Science and Technology Rules

****

xiaoying_video_1632908281499_v66.gif

به آکادمی جادوگران هاگوارتز خوش آمدید♥️🦖.  لحظات ناب  و پر استرسی  را برای شما خواهش‌مندیم😈! (یاح یاح یاح).

بنده @Atria  (¹The Great Wizard) با نام مستعار هکاته  (به یونانی: Εκάτη) هستم!

****

Hogwarts Academy of Wizards

1_  در آکادمی تمامی جادوگران را با نام مستعار صدا زده می‌شوند، نام‌ها را به خوبی به خاطر بسپارید! 

2_  ارسال اسپم، پیام‌های غیر مرتب و کری خواندن در تاپیک‌ها ممنوع! 

3_  شما برتر از هر خون‌آشام، روح یا گرگینه هستید. پس همیشه مغرور، خود پسند و خودخواه باشید!  (صدای حق: در جمع خود دلقک باشید، ما را با  افاده‌ها میانه‌ای نیست).

در صورتی که خون آشامی پاپیچ شما شد و یا گرگینه‌ای هوس گاز گرفتن شما را کرد لحظه‌ای  تردید نکنید و او را طلسم کنید، با وِرد وحشتناک جــــادوی ســـیـــاه!

4_ ارسال ایموجی پوکر ممنوع! ( این ایموجی توسط  هکاته  اعظم   تسخیر شده است).

5_ هر آنچه را از شما خواستند در اسرع وقت ارسال کنید!

6_ رفیق‌های نیم‌راه در میان ما جای ندارند، مواظب  وقت خود باشید! 

7_ تک- تک پیام‌ها، اطلاعیه‌ها و... آکادمی را با دقت بخوانید. ( صدای حق: برای غلوم حسین نیستند). 

8_ در انتهای پیام‌های خود یک ایموجی حیوان مختص به جادوی خود بگذارید، در انتخاب ایموجی دقت کنید که به هیچ عنوان تغییر نخواهد یافت. ( ایموجی دایی‌ناصر 🦖 توسط هکاته اعظم  تسخیر شده است). 

9_ ما جمعی از جادوگران هستیم، هر  کدام از ما دارای یک عنصر از عناصر  اصلی است. عنصر تسخیر شده در قلمرو خود را به خوبی مدیریت کنید و تنها در زمان مسابقات می‌توانید از آن‌ها استفاده کنید. 

10_ فعال باشید! 

11_ در  قلمرو خود مطالب و آنچه را از شما می‌خواهند ارسال کنید!

12_  مواظب کلاه و جاروی خود باشید! 

13_ مثل خوش‌حال‌ها نخندید و جدی باشید. (مانند هکاته اعظم😎🦖)  

14_ جادوگر و دبیر شما ریجینای اعظم @sogand-Aاست، خوب به قوانین او توجه کنید که در غیر این صورت از آکادمی حذف خواهید شد! 

****

xiaoying_video_1632908364188_wxhv.gif

🚫قوانین را با دقت بخوانید! 

🗡️مجازات افراد خطا کار صد ضربه جاروی خاله قزی + طلسم 50 لایک جادوگران تیم رقیب. 

_____________________________________________________________

1. جادوگر بزرگ

ویرایش شده توسط sogand-A

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

هیس، همهمه وجودتان را خموش کنید! 

 

<چالش بزرگ  جادوگران‌هاگوارتز>

______________________________

با یاد سازنده  عنصر' 

 

چالش افسارگسیخته:

ای جادوگران من، من شما را دوست خواهم داشت و محافظ شما هستم. 

لبخند خبیث خود را بزنید و با قلم سحرآمیزتان بنویسید به نام جادو!

در این آکادمی شما اولین روز یک ماه میلادی جادو درس می‌آموزید، درسی که کمک می‌کند چگونه چالش را پشت سر بگذارید. آرام باشید! این بازی هنوز ادامه دارد... 😈🦖

بعد از یادگیری درس خویش تا پایان هفته اول میلادی جادو  با شما  درس در مثال زیر و درشت کار می‌شود. 

در سه هفته باقی،  باید با  توجه به سه موضوعی که به شما داده می‌شود یک پروسه ماجراجویی را پشت سر بگذارید و در قلمروی خود فعالیت هایتان را شروع کنید! 

این ماجرای جادویی خود را با ما در قلمرو خود به اشتراک بگذارید. 

هیس، این تمام ماجرای آکادمی نیست!  شما باید معماهای ماجراهایتان را نیز حل کنید😈

🤫معماها در همین نزدیکی‌اند، تا پیدایش آن‌ها و خارج نشدنشان از پشت  پنجره‌های حفاظ‌ دار  سکوت کنید. 🤫

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

درود جادو آموزان!

خوشحال باشید چون توسط کلاه جادویی انتخاب شدید تا در مدرسه ی جادو و فنون هاگوارتز تحصیل کنید!

من ریجینای اعظم ( @sogand-A ) ، دبیر جادوگری شما هستم و اخلاق چندان خوبی هم ندارم پس توصیه میکنم که تا پایان سال تحصیلی و کلاسی که با من دارید به قوانینم و صد البته به خودم بسیار احترام بگزارید!

"مدیر قدرتمند آکادمی ........... هکاته اعظم(@Atria) ........... "

اول از همه میرم سراغ قوانین بسیارضروری کلاسم!

1: اسپم نمیدید مگر زمانی که خودم دستور داده باشم نظری ارسال کنید!

2: در هر هفته بر طبق برنامه ی هفتگی ساعت 21 شب کلاس برگزار می شود و من مباحث و متن هایی را توضیح میدهم که با موضوع چالش هفتگی مرتبط است! پس خیلی به مباحث توجه کنید و با توجه به اونها ایده هاتون رو توسعه بدید!

3: بعد از تدریسم سه موضوع به شما خواهم داد که باید بر طبق سوال و فرصت داده شده درباره ی یکی از موضوعات (به دلخواه) بنویسید و تحویل بدهید!

4: خوب به یاد داشته باشید که باید مرا با نام مستعارم صدا کنید و در غیر این صورت با خشمم و نفرین های جادوی سیاهم مواجه خواهید شد (جادوآموز آرامیس! خیلی مراقب باش!)

5: مدیر آکادمی رو دوست داشته باشید و از عمق جان قدرش را بدانید!

6: کسی که تکالیف کلاس را ارسال نکند از کلاس من و از هاگواتز حذف و اخراج خواهد شد!

و در پایان به آکادمی جادوگران هاگواتز خوش آمدید!

ویرایش شده توسط sogand-A

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

جادو آموزانم!

اول از همه باید عنصر درونی جادو هایتان را پیدا کنید، پس از اینکه جادوی درونتان را یافتیم چالش بزرگ آکادمی برگزار خواهد شد و شما رسماً به عنوان جادوآموز آکادمی هاگواتز شناخته خواهید شد!

فقط تا تاریخ 1400/07/10 فرصت دارید که به سوالات زیر جواب دهید! لطفا زودتر اقدام کنید!

برای پیدایش جادوی درونتان به سؤالات زیر با دقت پاسخ دهید، دقت کنید از جواب‌های کلیشه‌ای و تکراری استفاده نکنید! 

1_ همه جا را آتش فرا گرفته، از هر سوی درختان آتش زبانه می‌کشد، برای خاموشی آن چه می‌کنید؟

2_ در حال قدم زدن در جوار دریای آرامید، ناگهان ابرهای سیاه آسمان شروع به بارش باران می‌کنند، چه می‌کنید؟

3_ حس خود را در حال ریزش یک کوه بگویید. 

4_ باد با تمام ناملایمی‌اش در حال وزیدن است، برای آرام شدن وزش باد در برابر آسیب دیدن خاک چه می‌کنید؟ 

@Aramis.R_U

🧙‍♀️@Nilay07

🧙‍♀️@آفتابگردون

🧙‍♀️@tara-Lr

ویرایش شده توسط sogand-A
  • لایک 8
  • تشکر 1
  • هاها 3
  • غمگین 1

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در 9/30/2021 در 9:05 AM، sogand-A گفته است:

جادو آموزانم!

اول از همه باید عنصر درونی جادو هایتان را پیدا کنید، پس از اینکه جادوی درونتان را یافتیم چالش بزرگ آکادمی برگزار خواهد شد و شما رسماً به عنوان جادوآموز آکادمی هاگواتز شناخته خواهید شد!

فقط تا تاریخ 1400/07/10 فرصت دارید که به سوالات زیر جواب دهید! لطفا زودتر اقدام کنید!

برای پیدایش جادوی درونتان به سؤالات زیر با دقت پاسخ دهید، دقت کنید از جواب‌های کلیشه‌ای و تکراری استفاده نکنید! 

1_ همه جا را آتش فرا گرفته، از هر سوی درختان آتش زبانه می‌کشد، برای خاموشی آن چه می‌کنید؟

2_ در حال قدم زدن در جوار دریای آرامید، ناگهان ابرهای سیاه آسمان شروع به بارش باران می‌کنند، چه می‌کنید؟

3_ حس خود را در حال ریزش یک کوه بگویید. 

4_ باد با تمام ناملایمی‌اش در حال وزیدن است، برای آرام شدن وزش باد در برابر آسیب دیدن خاک چه می‌کنید؟ 

@Aramis.R_U

🧙‍♀️@Nilay07

🧙‍♀️@آفتابگردون

🧙‍♀️@tara-Lr

1.با استفاده از آتش آتش رو خاموش میکنم. از جایی که کربن دی اکسید میتونه جایگزین اکسیژن بشه و از ادامه سوختن جلوگیری کنه.

2. لای صخره‌ها جایی که امواج آب بهش نمیرسن اما دیده میشن، مکان امنی برای لذت بردنه.

3. مثل پر شدن چاه آب با سنگ‌های ریز، احساس پر شدن خلا رو داره.

4. منطقه‌ای که دچار طوفان میشه میتونه توسط بادگیرهای نه چندان بلند اما پی در  پی  سرعت باد رو کاهش بده. هر چند که به عنوان جادوگر دفع طوفان با اینجاد یک طوفان دیگه در خلاف جهتش نتیجه خیلی خوبی داره.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • سانسورچی
11 ساعت قبل، sogand-A گفته است:

جادو آموزانم!

اول از همه باید عنصر درونی جادو هایتان را پیدا کنید، پس از اینکه جادوی درونتان را یافتیم چالش بزرگ آکادمی برگزار خواهد شد و شما رسماً به عنوان جادوآموز آکادمی هاگواتز شناخته خواهید شد!

فقط تا تاریخ 1400/07/10 فرصت دارید که به سوالات زیر جواب دهید! لطفا زودتر اقدام کنید!

برای پیدایش جادوی درونتان به سؤالات زیر با دقت پاسخ دهید، دقت کنید از جواب‌های کلیشه‌ای و تکراری استفاده نکنید! 

1_ همه جا را آتش فرا گرفته، از هر سوی درختان آتش زبانه می‌کشد، برای خاموشی آن چه می‌کنید؟

2_ در حال قدم زدن در جوار دریای آرامید، ناگهان ابرهای سیاه آسمان شروع به بارش باران می‌کنند، چه می‌کنید؟

3_ حس خود را در حال ریزش یک کوه بگویید. 

4_ باد با تمام ناملایمی‌اش در حال وزیدن است، برای آرام شدن وزش باد در برابر آسیب دیدن خاک چه می‌کنید؟ 

@Aramis.R_U

🧙‍♀️@Nilay07

🧙‍♀️@آفتابگردون

🧙‍♀️@tara-Lr

۱) به عنوان یک جادوگر، با اون جاروی معروف از روی جنگل عبور میکنم و به وسیله خاک آتیش رو خاموش می‌کنم.

۲)روی صخره‌های بلند می‌شینم تا درعین لذت بردن از قطرات بارون، از خطر امواج در امان باشم.

۳)فرو ریختن عظمت یک کوه، مثل  فروپاشی یک اعتماد، یک غرور، سخت و نفس‌گیرِ.

۴)باز هم در نقش یک جادوگر، میشه با کمک  بادی خلاف جهت، سرعت طوفان رو کاهش بدیم.

spacer.png

دَر جَهاٰنِ تُهی اَزْ عِشْق نِمیماٰنَمْ چُون
دَر جَهاٰنِ تُهی اَزْ عِشْق نِمیباٰیَد زیست
دِهْخُداٰ تَجْرُبه عِشْقْ نَداٰرَد وَرْنَه
مَعْنیِ "مَرْگ" و "جُداٰییْ" بهْ یَقین هَرْدُو یِکیست

 عِشــــقـے در پَســتوــیِ آتــَشْ  و بـہ لـِطــﺂفــَتِ حــَریـــر

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1_ همه جا را آتش فرا گرفته، از هر سوی درختان آتش زبانه می‌کشد، برای خاموشی آن چه می‌کنید؟  بسیار آشکار است که برای مهار آتش یا باید اکسیژن را حذف کنیم یا ماده سوختنی را جدا کنیم و راه دیگر حذف گرما است، هیچ‌ کدامشان در این وضعیت به کارم نمی‌آید و من به عنوان فردی  عادی  که هیچ جادویی ندارد تنها روش آتش نشان برای خاموش کردن آتش به ذهنم خطور می‌کند، اما اگر به عنوان جادوگر این بهران را خاتمه دهم فقط کافیست بخش کوچکی از مشکل را در دست گرفته و با نابودی همان بخش کوچک مابقی را از ادامه راهش منحرف کنم.

2_ در حال قدم زدن در جوار دریای آرامید، ناگهان ابرهای سیاه آسمان شروع به بارش باران می‌کنند، چه می‌کنید؟ فرار کردن و پناه گرفتن درکار نیست، اگر در دفعات قبل که این فضا را تجربه‌ کرده‌ام  و در رفته ‌ام واضح است که این‌بار چشیدن طعم فرصت طوفانی موقعیت ظاهرا  نابسامان را به نفع  خود تغییر داده‌ام. گاه باید ریسک پذیر شد و خطر  دریای طوفانی‌را به دوش کشید تا زندگی زیبایی را رقم زد. خطر زندگی را با‌ ارزشتر می‌کند پس سعی می‌کنم به قدم زدن هایم ادامه دهم و از موج های وحشی‌اش بهره‌مند شوم. حال به عنوان جادوگر سد راه حوادثی که فعلا  برایم مضر نیست نمی‌شوم.

3_ حس خود را در حال ریزش یک کوه بگویید.  گویا روح به طور متوالی از تنم جدا شده و دوباره به حالت قبل بر‌می‌گردد، غافل است که با این  امر،   قدرت پذیرفتن دم و بازدم هایم را از دستور مغز گرفته و نمی‌تواند بانی نفس کشیدنم باشد، رگ های خونینم جامد شده و لرزی را در خود نهفته، لرزی همراه سست شدن، تنم نمی‌تواند به آنها بگوید که با این کارتان نا‌ آرامم می‌کنید. تعادلم را برهم می‌زنید تا با چشم‌ها در جنگ باشم و قبول نکنم که  درحال سقوط کردن هستم.

 

4_ باد با تمام ناملایمی‌اش در حال وزیدن است، برای آرام شدن وزش باد در برابر آسیب دیدن خاک چه می‌کنید؟  اگر مرا به قصد حفاظت از خاک در برابر باد آفریده  و نیرویی به من داده باشند که به وظیفه‌ام عمل کنم حتما این کار را خواهم کرد، با نیرویی که نمی‌دانم دیگر چه‌ کار هایی می‌توانم با آن انجام دهم، اما به عنوان یک فرد عادی با حوادثی که باید رخ دهد روبه رو  شوم کاری از دستم ساخته نیست، مگر این‌که سودی برایم داشته باشد آن‌وقت دست  ‌به کار می‌شوم و روش های محدودی را امتحان می‌کنم.

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1_ همه جا را آتش فرا گرفته، از هر سوی درختان آتش زبانه می‌کشد، برای خاموشی آن چه می‌کنید؟  

درختان عنصری مهم از طبیعت هستند، پس‌به عنوان یک جادوگر به آتش دستور می‌دهم سوی من بیاید و شعله هایش را برای خاموشی سوی دریا می‌فرستم

2_ در حال قدم زدن در جوار دریای آرامید، ناگهان ابرهای سیاه آسمان شروع به بارش باران می‌کنند، چه می‌کنید؟ 

ابر در همه حال زیباست، بی انصافی‌ست او را با بدی هایش قضاوت کنیم پس به قدم زدن ادامه می‌دهم، چراکه باران‌ به عمقِ خیره‌کننده‌ی دریا، می‌افزاید.

3_ حس خود را در حال ریزش یک کوه بگویید. 

حس از دست رفتن! گویا تکه‌ای از وجود رها می‌شود و از خانه دور می‌ماند. ابهتش را از دست می‌دهد و حتی در لحظات آخر  دست از خودنمایی بر نمی‌دارد. قلب ها را از وحشت، به تپش درمی‌آورد و صوت سهمگین سقوطش را رها می‌سازد. 

4_ باد با تمام ناملایمی‌اش در حال وزیدن است، برای آرام شدن وزش باد در برابر آسیب دیدن خاک چه می‌کنید؟ 

بادِ خشمگین خطرناک است، پس اجازه می‌دهم قدرت‌نمایی کند اما مسیرش را سوی دشت های مسکوت هدایت می‌کنم.

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

9431689a846d6e91d8fce3c464b172bd_ewzq.jp

تق- تق، بانگ  جادوی درونات در حال غرش است. 

در جایگاه خود به ایستید و به گوش باشید که زین پس مسئول یک قلمرو هستید! 

پس شنل‌های خو را به دوش کشید، دستان چپتان را بالا آورید و با قدرت گوی عنصر خود را به دست گیرید. 

عنصر آب: @tara-Lr

عنصر آتش: @آفتابگردون

عنصر خاک: @Nilay07

عنصر باد: @Aramis.R_U

 

 

به زودی کلید سر جغد برای ورود به قلمروهای خود در دسترس شما قرار می‌گیرد🔑

ویرایش شده توسط Atria
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب
ارسال شده در (ویرایش شده)

جلسه ی اول:
اتاقک آینه ها!

به کلاس خوش آمدید جادو آموزان!
برای شروع کلاس باید وارد اتاقک آینه ها شویم تا بتوانیم با اولین و ساده ترین جادو و وِرد آشنا شویم.
چشم هایتان را ببندید و سه بار نفس عمیق بکشید، چکمه های فولادینی که به پا کرده اید شما را وارد اتاقک می کند، به هیچ وجه چشم هایتان را باز نکنید و همچنان فقط گوش دهید، تعادلتان را از دست نخواهید داد زیرا چکمه های دست ساز ترول ها را به پا دارید، چکمه ها به صورتی خودکار با رژه ای هماهنگ شما را به طرف چهار آینه خواهد کشاند، در اینجا شما با دیدن خود شگفت زده خواهید شد زیرا عنصر اصلی باطن خود را می یابید.
پریان دست های شما را بر روی مستطیل کاغذی ناخودآگاه قرار می دهد و من می توانم قلقلک شدن انگشت ها و کف دستتان را توسط آن موجود ژله ای مانند بفهمم!
حالا با شمار من چشم هایتان را باز کنید که زئوس کبیر شما را با ناخودآگاهتان آشنا خواهد کرد!
آلفا، بتا، امگا*1 ...
میدانم که شگفت زده شده اید عزیزانم!
آینه ها ماهیت اصلی شما را آشکار ساخته اند پس به حقیقت خود درون آینه ها بنگرید!

تو ( @tara-Lr ) روح پاک و مقدست نشانگر آب شفاف و زلال است، تو مانند آب زلال و شفافی، ذره ای آلودگی در روحت دیده نمی شود و همیشه صادق و روراستی! لباس تور مانند آبی رنگت و موهای سفیدت آرامش را هدیه می دهد و اکلیل های آبی رنگ زیبایی که دو چشمانت را نقاشی کرده تو را جادوگری عنصر آب معرفی می کند! زئوس را سپاس گوی که ماهیتی این چنین پاک و زیبا داری!


تو ( @آفتابگردون ) روح خروشان و پر تلاطم ات نشانگر جوشش و ناآرام بودن درونت است، تو همیشه زود بر انگیخته می شوی و زود فرو می نشینی، روحت مانند آتشی زبانه می کشد که اگر آن را کنترل نکنی خودت و اطرافیانت خواهید سوخت! لباس تور مانند سرخ آتشینت و موهای قهوه ای آمیخته به سرخت جوشش و خروش درونت را به نمایش می گذارد و اکلیل های سرخ رنگ زیبایی که دور چشمانت را نقاشی کرده است تو را جادوگر عنصر آتش معرفی می کند! زئوس را سپاس گوی که نیروی آتش چه بسا قدرتی زیاد دارد و تو اگر آن را کنترل کنی به نتیجه ی خوبی خواهی رسید!


تو ( @Aramis.R_U  ) روح همواره در آرامش و سکوتت نشانگر آرامی نسیم است، تو در خلأ به سر میبری و چه بسا که روحت آمیخته به باد است، آرام و ملایم در هر کجایی می وزی و دنیا را با خود آشنا می کنی! تو دیده نمیشوی و با باد همرنگ هستی، نه به رنگ سفید در می آیی و نه به رنگ آبی! فقط و فقط بی رنگ و نامرئی در هر کجایی گردش می کنی! سرعت بی نظیرت و هوش سرشارت تو را منحصر به فرد و فوق العاده جلوه می دهد! زئوس را شکر گوی که عنصر باد را در اختیار داری و سرعت و آرامشت باعث موفقیتت خواهد بود، مانند باد و نسیمی ملایم در میان خلأ ها باش که تو شکست نا پذیری!


تو ( @Nilay07  ) روح همواره آرمیده ات و محکم ات نشانگر سختی تو را دارد، اراده ی بی اندازه ات و قوی بودنت در برابر هر مشکلی تورا منحصر به فرد کرده است، روح شخت و محکمت مانند سنگی صخره مانند و محکم است، اکلیل های قهوه ای رنگ و سبز رنگی که دور تا دور چشمانت نقاشی شده نیروی محکم و استوار زمین را نشان می دهد! زئوس را شکرگزار باش که سختی و مقاومت سنگ های زمین را داری و تو عنصر زمین را کنترل خواهی کرد!


حال که با هویت و ماهیت خود آشنا شده اید باید بیاموزید که چطور باید خود را کنترل کنید! کنترل چیزی بسیار مهم است که هر جادوگری با تمرکز و تلاش آن را به دست خواهد آورد!
خوب به یاد داشته باشید که شما در اتاقک مقدس آینه ها نشان گذاری شده اید و تا ابد با همین عنصر و هویت خواهید زیست! آینه ها ماهیت شما را به شما نشان دادند و حالا این وظیفه ی شماست که تبدیل به جادوگری موفق در آکادمی باشید و با عنصر بی نظیر خود پا به پله های موفقیت بگذارید!
***
خوشحال باشید جادو آموزانم چون همراه با آموزشات و درس، سری به خاطرات دبیر اعظمتان خواهیم زد، از خاطرات این دبیرِ فوق العاده ایده هایی توسعه یافته و فوق العاده بیرون بکشید و در قلمروی شگفت انگیز خود، هاگوارتز را شگفت زده کنید!

--------------------------------------------------------------------------------------------

*1 : عدد ها به یونان باستان

ویرایش شده توسط sogand-A

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب
ارسال شده در (ویرایش شده)

خاطرات ریجینای اعظم ( @sogand-A)/ دفترچه ی توسعه ی ایده ها!

# پارت یکم:
به دنبال ماهیت!

ماهیت!

ذات!

درون!

بیرون!

عنصر!

و شاید هم مولکول ها و سلول ها!

من و تو!

این ها همان کلمات دیوانه کننده ای بود که ذهن خروشانش را به طوفان و موج تبدیل می کرد، او ناشناخته بود، ناشناخته ای که خودش هم نمیدانست کیست و در مقابل دیگران نمی دانست چه جوابی برای توصیف خودِ مزخرفِ گنگش بدهد! او مانند خورشیدی بود که سالیان سال در پشت ابر ها و گردباد ها به دام افتاده بود و نمی توانست آن پرده های تیره و تار را کنار بزند!

چند دقیقه به آن جاروی لعنتی خیره شد و زیر لب نا سزایی نثار جارو و خودش کرد، حتی این جارو هم مثل خودِ ابلهش ناشناخته و شاید به قول همه ی اطرافیانش ناقص بود!

نقص؟! سری تکان داد و زیر لب چند بار آن کلمه ی منفور را تکرار کرد، او ناقص که نبود؟ بود؟

باور داشت که ناقص نیست امّا همه ی اطرافیانش و کسی که مثلاً نام پدر را یدک می کشید به او ناقص می گفت! نفسش با شتاب از حصار دهانش بیرون آمد و در هوای سرد ماه فوریه پا به فرار گذاشت، با نگاهش فرار آن بخار کوچک را دنبال کرد که در جایی محو شد و دیگر خبری از آن بخار کوچک تنفسش نبود.

لبه های پالتوی قهوه ای رنگ را بیشتر به دور خود کشید بلکه ذره ای هم که شده این پالتوی کهنه جلوی عبور ذرات سرد هوا را بگیرد.

ـ ‌تموم نشد؟ دیگه چقدر میخوای لفتش بدی دختره ی تنبل؟!

با صدای صاحب کار کچلش به طرف او بازگشت، سر تاس و بی موی پیرمرد را از نظر گذراند و فکر کرد کاش می توانست دانه های مو را در سر این پیرمرد بکارد و هر روز مقداری آب به آن دهد تا رشد کند، شاید مجبور می شد مقداری کود حیوانی هم برای رشد بهتر موها به آن اضافه کند، فکر احمقانه، کوکانه و پر از تخیلش باعث شد تا لبخندی کوچک بر روی لب های سردش بنشیند، آقای اسمیت* ابرو هایش را بیشتر در هم برد که پیشانی بلندش خط خطی شد، اینبار با حرص و عصبانیتی آشکار غرولند کرد:

ـ‌ چیه؟ چیز خنده داری از تنبلی خودت شنیدی؟ زود باش مشتری دارم باید ظرف ها رو هم بشوری!

آهی کشید و کلمه ای شبیه به چشم از دهانش به بیرون خزید. جمله ی زیر لبی آقای اسمیت ناراحت و غمگین ترش کرد:

ـ‌دختره ی ناقص!

قلب کوچکش که در زیر پالتوی کهنه پنهان شده بود تیره و آلوده شد، ماهیتش چه بود؟ چرا جوابی برای این سوال لعنتی پیدا نمی کرد؟ چرا خورشید شادی در زندگی اش طلوع نمی کرد؟ سال ها بود که فقط نگاه غمگین ابر های آسمان زندگی اش را دیده بود.

نفسش را لرزان بیرون داد و مشغول طی کشیدن و عقب راندن برف های تازه شد، عطر خوش تازگی برف ها را بلعید و لبخندی ناخواسته از این همه پاکی، سفیدی و درخشانی برف ها بر روی لبش نشست.

طی کشیدن ها را که به اتمام رساند دست های سرخ شده از سرمایش را جلوی دهانش گرفت و با بخار دهانش کمی آن ها را گرم کرد، دست هایش را تند و تند به هم مالید و با شانه دَرِ سفید رنگ و شیشه ای رستوران را عقب راند، با وارد شدنش گرما به استقبال آمد و او را در آغوشش فشرد، لبخندی از مهربانی گرما و آتش بر روی لب هایش نشست و بعد همینطور که خودش را بغل کرده بود به سمت آشپزخانه رفت، صدای به هم خوردن ظرف های بزرگِ غذا، سکوت آمیخته به پچ پچ های کارکنان را می شکست.

نفس عمیقی کشید و اجازه داد تا آب بینی اش راه بیفتد، سرما نمیخورد، این را مطمئن بود، در همین یک مورد احساس کرد از ناقص بودنش راضی است، هیچگاه سرما نمیخورد و حتی اگر قندیل هم می بست نمیمرد، از آنجایی که پنج ساعت تمام در زیر دریاچه ی یخی فرو رفته بود و نمرده بود می توانست پی به این حقیقت ببرد، این یکی از مزیت های ناقص بودن بود!

ـ‌هوی ریجینا! اینا رو بشور زود باش!

لحظه ای اخم کرد امّا با یادآوری موقعیت خفقان آورش اخم از بین رفت و نا امیدی و ناراحتی در صورت سفیدش رخنه کرد، آهی کشید، او به این کار احتیاج داشت، زیر لب به خودش دلداری داد.

ـ‌آروم باش ریجینا! آروم دختر، تو به این کار نیاز...

جمله ی درونی و فکری اش با شکستن و نصف شدن فر نصفه نیمه باقی ماند، دستانش را روی سر دردناکش گذاشت و جیغی از درد کشید، دوباره نه! دلش نمیخواست شاهد تکه تکه شدن و سوختن اطرافش باشد.

صدای گنگ و نامفهومش با اصوات و سر و صدای اطرافیانش یکی شد:

ـ‌دوباره نه ریجینا! خواهش می کنم نه! تو رو خدا نه! ولم کن! بزار برم! آزادم کن! من نمیخوام اینی که هستم...

خسارت ها فزونی یافت، جیغ اطرافیان پرده ی صماخش را لرزاند امّا ...

امّا صدایی دریافت نکرد، انگار آن بخش حلزونی گوشش دلش نمیخواست پیام الکتریکی به مغزش ارسال کند و بتواند چیزی بشنود، کر شده بود؟ نه، او درد داشت، درد، رنج، درد و باز هم درد!

نفس نفس میزد، عرق از گوشه و کنار شقیقه هایش راه گرفته بود و مردمک چشم هایش بی هدف داشت دنیا را به آتش می کشید، روی دو زانویش افتاده بود و دست هایش جمجمه ی دردناکش را می فشرد تا از درد وحشتناکش جلوگیری کند، لحظه ای بعد همه چیز انگار متوقف گشت، زمان انگار ایستاد و بعد تمام شد، رفت، رفت و رفت!

زیر لب کلمه ی رفت را تکرار می کرد و اشک از گوشه ی چشمش راه خودش را گرفته بود، بی صدا اشک می ریخت و دلش به حال خودش می سوخت، او ناقص بود؟

لحظه ای بعد انگار گوش های از کار افتاده اش دوباره به حالت قبلی خود بازگشت، توانست اصوات را بشنود و از همه چیز دردناک تر صدای هق هق و گریه ی خودش بود که در میان گریه ی زنان و کودکان دیگر می پیچید، گریه میکرد؟ برای چه؟ چرا نفهمیده بود؟

ـ‌ببرینش... توروخدا ببرینش... اون یه شیطانه! یه اهریمن! باید بمیره! بایــ....

دیگر نشنید و یا نه، دلش نخواست بشنود، حالا از ناقص بودن درجه اش ارتقاء یافته بود، تبدیل شده بود به اهریمن! به شیطان! به ابلیس!

زار زد و اینبار صدای بم و آشنای همان مرد را شنید که بارهایی دیگر او را در این حالت دیده بود و هر بار از دست این مرد گریخته بود.

ـ‌‌آروم باشید! خطر رفع شده!

خطر رفع شده بود؟ نه! او خود خطر بود مگر نه؟ دلش به حال خودش سوخت! حالا می خواست چه کند؟ دوباره فرار می کرد؟ مثل بار های دیگر؟ دیگر گریختن کافی بود، دیگربس بود! باید می مرد تا هم خودِ گنگش راحت می شد هم این انسان های بیگناه اطرافش!

دستی زیر بازویش را گرفت و او را از جا بلند کرد، از میان چشمان اشکی و دردمندش به مرد میانسال روبه رویش خیره شد، مانند تمام دفعاتی که او را دیده بود اخم داشت، سبیل بلندش سر جایش بود، چشم هایش بی رحم به نظر می رسیدند و لباس عجیب و غریبش را به تن داشت!

دهان باز کرد و لرزان صدایش از میان لب هایش خارج شد:

ـ‎من... من ... به خدا...

تمام حرفش تمام شد و بر روی زمین افتاد، چیزی نوک تیز در ران پایش فرو رفته بود و اکنون فقط چشم های پر از قطرات اشکش باز بود، آرام آرام چشم هایش بسته شد، داشت میمرد؟ باید تشکر میکرد از کسی که این جسم نوک تیز را در رانش فرو برده بود یا باید ناراحت می شد از مرگش؟

آه ... دیگر چیزی را حس نمی کرد، گویی در خلاء فرو رفته بود! همه جا ساکت بود، سکوت مطلق! زمان از نظر او ایستاده بود و انگار سیاه چاله ها او را در خود فرو برده بودند.

دنیا سبک شده بود یا او اینطور حس می کرد؟

تمام شد و دیگر حتی همان خلاء را هم حس نکرد!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در جایش غلطی زد و خواب آلود چشم هایش را باز کرد، لحظاتی و یا دقایقی را به سقف سفید رنگ چشم دوخت، گیج بود، به پاهای بی حس و تن لمس شده اش تکانی داد و بالاخره توانست روی تخت سفید رنگ بنشیند، در اتاقی تقریباً خالی بود، یک تخت خواب بدون رو تختی، یک میز عسلی کوچک و فقط لامپ روشنی که از سقف آویزان بود، گاه گاهی هم لامپ خاموش و روشن می شد که انگار اتصالی داشت، پاهایش را تکانی داد که آخش درآمد، چرا ران پای راستش اینقدر درد می کرد؟ سرش گیج رفت و لحظه ای جلوی چشمانش به سیاهی گرایید، چندی بعد اتفاقات را به یادآورد، دیشب ... نمرده بود؟!

آهی کشید، آن سطح های دلش مردن و راحت شدن می خواست ولی عمق قلبش احساس شادی می کرد که هنوز زنده است، همان پالتوی قهوه ای را به تن داشت و لباس های کهنه ی دیگر را، فقط پالتوی بیچاره پاره شده بود و چشم ها و سرش درد وحشتناکی داشت، نگاه در چهار دیواری گرداند امّا نه دری بود و نه پنجره ای، چطور وارد اینجا شده بود؟ اینجا دیگر کدام جهنمی بود؟

چشم بست و نفس عمیقی کشید، دلش خلاصی می خواست، خلاص شدن از تمام سر درگمی های زندگی گنگش!

وقتی چشم باز کرد با دیدن سه نفر جا خورد و چشم گرد کرد، اینها دیگر که بودند؟

کمی که دقیق شد مرد بی رحم دیشب را شناخت ولی آن دو زن که بودند؟

لب های بی رنگش از یکدیگر فاصله گرفت و گفت:

ـ ‎شما... شما کی ...

مرد حرفش را قطع کرد:

ـ من جورج لاج هستم خانم جوان، شما چند بار از دست من فرار کردید؟

شمارشش از دستش در رفته بود، این مرد چه میخواست؟

گویی که آقای لاج فکر و ذهنش را خوانده باشد گفت:

ـ سازمان بین الملل کنترل جادوگران* خانم! به اختصار به این سازمان میگیم IOWC* . من رئیس اونجا هستم و شما خانم ...

لحظه ای مکث کرد و درحالی که دستانش را در پشت سرش به یکدیگر قلاب کرده بود چند قدم به جلو آمد:

ـ میدونید چند بار قوانین جادو رو بر هم زدید؟

چشم ریز کرد و ابرو در هم کشید، گنگ و مبهم زیر لب گفت:

ـ جادو؟! من جادوگر نیستم!

آقای لاج با حالتی که تمسخر را به خوبی به رخ می کشید گفت:

ـ بله جادو، نکنه میخواید بگید تمام اون خسارت ها و خرابکاری ها هم کار شما نبوده؟

سر کج کرد و شتاب زده گفت:

ـ نه! نه! مقصر من بودم ولی ... ولی من یهویی کنترلم رو از دست میدم و خب نمیدونم کی هستم.

آقای لاج نگاهی به او انداخت و با چشم هایی ریز شده گفت:

ـ خانوادتون کجاست خانم ریجینا بیکر؟ میدونم که در پرورشگاه بزرگ شدید ولی آیا چیزی از خانوادتون میدونید؟

سرش را به چپ و راست تکان داد و در حالی که نمیخواست کسی غم چشم هایش را ببیند سر به زیر انداخت، خانواده اش؟!

ـ نمیدونم...

آقای لاج با چشم های نفوذ ناپذیرش به او خیره شد و آرام گفت:

ـ نمیدونید؟

سرش را پایین تر برد و بعد در حالی دستانش را از استرس زیاد به یکدیگر قلاب کرده بود گفت:

ـ پدرم ... پدرم من رو نخواست! پنج سال پیش من رو به پرورشگاه برد و بعد دیگه ندیدمش! حتی صورتش هم یادم نمیاد و تنها چیزی که از پنج سال پیش یادمه کلمه ی ناقصه!

سکوت شد و آقای لاج زیر لب چیزی گفت که به گوشش نرسید. زنی که پشت سر آقای لاج ایستاده بود قد بلندی داشت، به طوری که شاید چند سانتی هم از آقای لاجِ قد بلند، بلند تر بود، عینک گردی به چشم داشت و چشمان قهوه ای اش همه چیز را با دقت رصد می کرد، او قدمی جلو آمد و گفت:

ـ پس نمیتونی جادوی درونت رو کنترل کنی! تو از نژاد جادوگرانی دختر کوچولو پس باید یا بازداشت بشی تا مردم در خطر نباشتند یا ...

ریجینا قسمت دختر کوچولو را ندید گرفت و با چشم هایی ریز شده و ترسان درحالی که از زندان می ترسید آرام زمزمه کرد:

ـ و یا چی خانم؟

زن عینکش را جا به جا کرد و به آقای لاج چشم دوخت، لحظه ای سکوت کرد و بعد خطاب به او لب گشود:

ـ‌ باید به هاگوارتز بیای دختر کوچولو، باید بتونی جادو رو کنترل کنی و اگه فارغ التحصیل نشی، اونموقع آقای لاج ممکنه که زندانیت کنه یا اینکه اتفاق های بدتری بیفته!

از شنیدن جمله ی اتفاق های بدتر به خود لرزید و لب هایش از ترس به یکدیگر چفت و فشرده شد، باید چه میکرد؟ به مدرسه ی هاگوارتزی می رفت که همه مشتاق بودند پا به آنجا بگذارند یا اینکه به قول این زن در گرداب اتفاق های بدتر می افتاد؟ جوابش معلوم بود مگرنه؟

او باید ماهیتش را می شناخت، آیا به راستی از نژاد جادوگران بود؟ یعنی پدر و مادرش جادوگر بوده اند؟ لبخندی روی لب هایش نشست، او نیز می توانست خودِ گم شده و گنگش را بشناسد، فقط باید تلاش می کرد و در آن مدرسه به دنبال خودش می گشت، او باید موفق می شد تا خودِ اصلی اش را بیابد.

ـ قبوله خانم، من به اون مدرسه میرم و اگه نتونستم جادوی درونم رو کنترل کنم میتونید مطمئن باشید که آماده ی هر اتفاق بدتری ام!

زن با تردید سری تکان داد، ریجینا دلیل این تردید لانه کرده در چشم های زن را نفهمید بیخیال کنجکاوی اش شد و خواست از روی تخت خواب برخیزد که درد در پاهایش پیچید و متوقفش کرد، با اینکه لبش را گزیده بود امّا صدای آخش فراری شده از لب هایش بیرون آمده بود.

آقای لاج دست هایش را روی سینه هایش قلاب کرد و گفت:

ـ به خاطر سرنگ جادویی ای بود که بهت زدم، سرنگ کنترل جادوگرای قانون شکنی مثل تو!

با حرص گفت:

ـ ولی من از هیچ قانونی خبر نداشتم، در ضمن آقای محترم، من کنترلم رو از دست دادم!

سری تکان داد که گمان می رفت بیشتر نشانه ی الکی تایید کردن باشد، به طرف آن دو خانم رفت و گفت:

ـ ده روزه که بیهوشی خانم جوان، برای شروع مدارس هاگوارتز فردا آماده باشید، کارمندان وسیله های مورد نیاز برای تحصیلتون رو فراهم خواهند کرد و بعد از فارغ التحصیلی تمام پول هایی که براتون پرداخت شده رو باید به سازمان برگردونید، با کار کردن در اینجا یا هر چیز دیگه ای!

آقای لاج در چشم به هم زدنی غیب شد و ریجینای گنگ را با دهان باز از تعجبش تنها گذاشت، پرداخت هزینه ها؟!

به جهنم، این را هم قبول می کرد ولی باید ماهیتش را می شناخت، او هم خانواده داشت مگرنه؟ دلش از داشتن خانواده مالش رفت و انگار رودی از عسل در قلب کوچکش جوشید، قلب کوچکش می توانست خورشید شادی را در آسمانش ببیند؟

ویرایش شده توسط sogand-A

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت دوم:
در فروشگاه کوتوله ها

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پالتوی کهنه را پوشید و به خودش در آینه خیره شد، بیشتر از هر موقعی خسته و شاید هم سردرگم بود، چیزی به نام امید در قعر چشم هایش موج میزد و به او می فهماند که شاید می توانست خودِ حقیقی اش و خانواده ی صلی اش را پیدا کند. 
پدرش او را نخواسته بود؟ چرا؟ گناه او چه بود؟ تنها گناهی که در کل زندگی اش داشت متولد شدن بود، پا گذاشتن به این کره ی خاکی تنها گناه و اشتباهش بود. 
آهی کشید و کلاه پشمی قهوه ای رنگ را بر روی گوش ها و موهای بلندش کشید، به سمت خانم آدلر برگشت و منتظر خیره اش شد، خانم آدلر همان زن جادوگر و قد بلندی بود که دیروز او را دیده بود، راهکار همین خانم قدبلند باعث شده بود تا اکنون او به دنبال رفتن به مدرسه ی جادویی هاگواتز باشد، خانم آدلر عینک گردش را کمی جابه جا کرد و گفت:
ـ زیاد از من دور نمیشی دختر کوچولو! جایی که میریم بازار بزرگ کوتوله هاست، جایی برای خریدن وسیله های مدرسه ات.
اگر می توانست به خاطر این دختر کوچولو گفتن ها با خانم آدلر به شدت برخورد می کرد امّا به خانم آدلر به شدت احتیاج داشت، چیزی نگفت و به خانم آدلر نزدیک تر شد.
ـ خب دختر کوچولو آماده ای؟ 
در حالی که نمی دانست برای چه باید آماده باشد با تردید آرام سر تکان داد و منتظر شد.
دهان باز کرد تا کلمه ای بگوید که حرکت موج مانند اطرافش مانع شد، با وحشت چشم بست و محکم دست های خانم آدلر را فشرد. لحظه ای چیزی حس نکرد و فقط می توانست حرکت سریع بدنش را حس کند، پس از دقایقی طولانی بالاخره انگار متوقف شد. 
با سرگیجه چشم باز کرد که خودش را افتاده بر روی زمین یافت. خانم آدلر بالای سرش ایستاده بود و تقریباً به سمت او خم شده بود.
ـ خوبی دختر کوچولو؟ 
کاش می توانست بگوید که از کلمه ی دختر کوچولو متنفر است. دست بر روی پیشانی اش گذاشت و خواست بلند شود امّا چشم هایش سیاهی رفت و لحظه ای دیدگانش تاریک شد. کمی همینطور ماند تا خون به مغزش برسد سپس به کمک خانم آدلر بلند شد. 
خانم آدلر زیر لب غرغر کرد:
ـ هوف، این بچه حتی نمیتونه فرا مکعب رو تحمل کنه، چطور میخواد جادو یاد بگیره؟!
در ذهن کلمه ی مبهم فرامکعب را تکرار کرد و پرسید:
ـ فرا مکعب؟! منظورتون چیه خانم آدلر؟
خانم آدلر بی حوصله به او نگاه کرد و گفت:
ـ برای سفر در بُعد های مختلف بدون اینکه جسم، مکان یا زمان بتونه جلوی ما رو بگیره از فرامکعب استفاده می کنیم، یه چیزی پیشرفته تر از تلپورت. حالا هم راه بیفت چون باید به فروشگاه کوتوله ی اول بریم.
ـ کوتوله ی اول؟!
خانم آدلر نفسش را کلافه بیرون داد و گفت:
ـ اسمش اینه. کسی که بیشتر وسایل جادوگر های مبتدی رو میفروشه. بر حسب توانایی جادوگر ها هر کوتوله ای وسیله های مختلفی و به فروش میذاره و کوتوله ی هفتم فروشگاه شگفت انگیزی داره، برای جادوگر هایی که رتبه و مقام بالایی دارن. 
آهانی زیر لب زمزمه کرد و با کنجکاوی به اطرافش نگاه کرد. یک غار بزرگ که پرتو های کوچکی از نور آنجا را روشن می کرد و نیمه تاریک بود. دور تا دور دیوار های غار پوشیده از خز و گیاهان بود و پرتو های نور از قسمت باریک میان چند خزه به داخل غار پناه آورده بودند. 
خانم آدلر با کفش های پاشنه سوزنی اش به طرف همان خزه رفت و گفت:
ـ راه بیفت بچه!
پشت سر خانم آدلر ادایش را در آورد و گفت:
ـ هه، هه،هه، راه بیفت بچه!
به سمت خانم آدلر رفت و پالتوی کهنه اش را مرتب کرد، عجیب بود که اصلا هوا سرد نبود. 
خانم آدلر خزه ها را کنار داد و بیرون رفت، به دنبال خانم آدلر روانه شد و با دیدن فضای زیبا و توصیف ناپذیر روبه رویش چشم هایش درخشید و برق زد. اینجا قطع به یقین قطعه ای از بهشت بود. آفتاب می تابید و شکوفه های زیبا را زیبا تر از هر موقعی نشان میداد. شبنم های کوچکی که روی گلبرگ ها نشسته بودند باعث درخشش و طراوت گل ها می شدند. فضای روبه رویش فضایی بزرگ بود با همهمه ها و شلوغی های زیاد، مردم زیادی به این طرف و آن طرف می رفتند و می توانست بگوید اینجا یکی از متفاوت ترین بازار هایی است که تا به حال دیده است. بازار که نه یک قصر با شکوه و با عظمت بود. خانم آدلر دستش را گرفت و او را به سمتی کشاند، زیر لب گفت:
ـ دهن بازت رو ببند بچه، میدونم چقدر شگفت زده شدی!
آب دهانش را قورت داد و درحالی که هنوز هم محیط فوق العاده ی طرافش را رصد می کرد به دنبال خانم آدلر به راه افتاد. فضای اینجا شادی و شعف را به تک تک سلول هایش تزریق می کرد و سر و صدای زیاد اطراف به دل می نشست. 
از پله ها بالا رفتند و از در بزرگ و طلایی رنگ نیز رد شدند، زیبایی ها در داخل این قصرِ به ظاهر فروشگاه دو چندان شده بود، زمین زیر پایش از جنس طلا بود و آسانسور های شیشه ای نیز در مقابلشان می درخشید. چرخی زد و دور تا دورش را رصد کرد، فواره ی بزرگ آب درست در مرکز قصر بود و آب با رنگ هایی مختلف و اکلیلی مانند به این طرف و آن طرف سرک می کشید، لبخند بی اراده و ناخواسته روی لب هایش نشسته بود و چشم هایش می درخشیدند. 
فقط وقتی که داخل آسانسور شیشه ای شدند متوجه شد که خانم آدلر او را تا اینجا کشانده است و به پاهایش قدرت حرکت کردن داده است. 
ـ از جنس شیشه است خانم آدلر؟
ـ نه، الماس دختر کوچولو!
ـ الماس؟! 
دستی به دیواره ی آسانسور کشید و متوجه ی لایه ی نازک و براق الماس شد، اینجا بی شک یکی از کاخ های رویایی در تمام زندگی اش بود. رویایی و غیر قابل باور کردن!
نشگون کوچکی از پهلوی خودش گرفت تا باور کند که بیدار است و در خواب و رویا سیر نمی کند، با درد لب گزید و خدا را شکر کرد که در خواب به سر نمی برد. 
خانم آدلر دوباره دستش را کشید و اینبار مقصدشان در بزرگ و گِرد مانندی بود که درخشش خاص خودش را داشت. خانم آدلر دستبند قرمزش را بر روی سنگ سبز رنگ و عقیق مانند گذاشت، صفحه ای باز شد و بعد از چند دقیقه که نمی دانست خانم آدلر در آن صفحه چه میبیند، در باز شد. 
کنجکاو پرسید:
ـ چی کار کردید؟!
ـ این دستبند برای جادوگر هاست، یه جورایی مثل کارت اعتباری انسان های عادی میمونه برای پرداخت هزینه ها، قبل از وارد شدن به هر فروشگاهی باید با این دستبند هزینه ی ورودی رو ثبت کنیم، تو هم بعد از خریدن وسایلت میتونی دستبند خودت رو داشته باشی دختر کوچولو!
ـ من هزینه ی پرداخت این هایی که شما میگید رو ...
ـ میدونم، آقای لاج گفتن سازمان پرداخت میکنه و در آخر بعد از فارغ التحصیلی باید هزینه ها رو به سازمان برگردونید. 
سری تکان داد و همراه با خانم آدلر وارد فروشگاه بزرگ و پهناور کوتوله ی اول شدند، با حیرت به کتاب هایی نگاه می کرد که هر کدام در قفسه ی خودشان جا می گرفتند و اصلاً احتیاجی برای مرتب کردنشان نبود. 
خانم آدلر بلند گفت:
ـ کجایی کوتوله؟ وقت ندارم بهتره که زودتر بیای بیرون!
ـ باز که تویی سوزان! اومدم!
صدای زمخت و بم مرد کمی او را ترساند امّا بعد از دیدن جثه ای کوچک با قدی کوتاه بیشتر خنده اش گرفت تا اینکه بترسد، گوش های مرد بلند بود و چهار انگشت بیشتر نداشت، لباس رسمی و کت و شلواری کوچک پوشیده بود که او را بامزه نشان میداد و پوستی تیره و سبز رنگ داشت، کتاب قطوری را زیر بغلش گذاشته بود و با قدم های کوتاهش به طرف صندلی بزرگی که آن طرف تر بود می رفت، خنده اش را در پشت لب هایش نگه داشت و فقط لبخندی کوچک بر گوشه ی لبش نشاند.
مرد کوچک با چشم هایی ریز شده و دقیق او را بر انداز کرد و گفت:
ـ وسایل جادوگران مبتدی برای این خانم جوان! درسته؟
خانم آدلر سری تکان داد و گفت:
ـ درسته، زودباش پیرمرد!
کوتوله ی اول کتاب قطور را باز کرد و گت:
ـ تو هم پیر شدی سوزان! سه ثانیه صبر کنید.
خانم آدلر به دستبندش خیره شد و گفت:
ـ 1،2،3،... وقت تمومه پیرمرد!
کوتوله به خانم آدلر خیره شد و سری تکان داد، دست روی کتاب گذاشت و بعد کوله ی بزرگی را از درون کتاب بیرون کشید، ریجینا با حیرن و چشم هایی گشاد شده به کوتوله خیره شد، جلوتر رفت و با نگاهی به کتاب گفت:
ـ این کوله رو از داخل کتاب بیرون آوردید؟!
کوتوله سری تکان داد و گفت:
ـ اوهوم... و یه جارو!
پس از اتمام جمله اش جارویی را از داخل کتاب بیرون کشید و ادامه داد:
ـ یه چوب دستی، یه گردنبند، یه دستبند و یه لباس فرم.
به تعجب و بهت به وسایلی خیره شد که یکی یکی از داخل آن کتاب قطور بیرون می ریختند، خانم آدلر جلو رفت و وسایل را به طرفم گرفت:
ـ بگیر دختر کوچولو، فردا باید بری به هاگوارتز! 
سری تکان داد و کوله ی بزرگ را بر روی شانه هایش انداخت، جارو و بقیه ی وسایل را در دست گرفت و به خانم آدلر خیره شد، خانم آدلر دستبند را به سنگی دیگر نزدیک کرد و گفت:
ـ آقای لاج دستور داده فقط نصف قیمت همه ی این وسیله ها حساب بشه!
کوتوله ابرو در هم کشید و گفت:
ـ نصف قیمت؟! میدونی چقدر کم میشه از سود من؟ تو باید الان پانصد سکه ی طلا به من بپردازی!
پانصد سکه ی طلا؟! با چشم هایی گشاد شده گفت: 
ـ نه خانم آدلر، این قیمت خیلی زیاده، من چطور باید تمام این مقدار پول رو بپردازم؟!
خانم آدلر گویی که اصلا صدای او را نشنیده باشد گفت:
ـ نصف قیمت! دویست و پنجاه سکه بیشتر سازمان بهت نمیده، خوب یادته که چه کلاهبرداری کردی پیرمرد!
کوتوله ناراضی به خانم آدلر چشم دوخت و سری تکان داد. 
ریجینا با حرص گفت:
ـ خانم آدلر! من نمیتونم این مقدار پول رو به سازمان بدم، متوجهید؟
خانم آدلر بی توجه از بازویش گرفت و او را به بیرون کشید. اینبار با صدایی بلند تر گفت:
ـ خانم آدلر! اصلا میشنوید؟! اصلا لازم بود که اینقدر خرید کنیم؟!
خانم آدلر ایستاد و عصبی و کلافه نفسش را بیرون داد، به او خیره شد و گفت:
ـ کمتر حرف بزن لطفا! من طبق دستور آقای لاج عمل می کنم پس بهتره تو هم ساکت باشی و راه بیفتی تا برگردیم به سازمان!
آرام سری تکان داد و به دنبال خانم آدلر روانه شد، زیر لب غر غر کرد:
ـ پیرزن بی تربیت! میمیری اگه جواب بدی؟!حالا واقعا خرید لازمه؟! حالا من دویست و پنجاه سکه از کجا بدم به سازمانتون؟! تمام دردسر هام کم بود هاگوارتز و سازمان هم اضافه شده! کاش حداقل میتونستم خانوادم رو پیدا کنم و زشون بپرسم که چرا من رو رها کردن. 
قلبش مالامال از درد و اندوه شد، او رها شده بود، او را نخواسته بودند و این نخواستن داشت ناراحت، عصبی و مغمومش می کرد، فضای فوق العاده ای که در ابتدای وودش به اینجا تحت تأثیرش قرار داده بود هم نتوانست کمی از اندوهش را کم کند، شاید تا آخر عمرش محکوم بود به تنهایی و سردرگمی. 
شاید هم می توانست خود اصلی اش را بیابد و از گرداب سردرگمی هایش نجات یابد، به راستی که او که بود؟ یک انسان عادی یا یک جادوگر؟ یا شاید هم موجودی دیگر!

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب

پارت سوم:
پرواز

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کت مشکی رنگ را هم پوشید و کراوات مشکی اش را بست، تی شرت سرخ رنگی که در زیر کت پوشیده بود با کراوات مشکی ترکیب رنگ جالبی را ایجاد کرده بود، دامن پلیسه دار مشکی نیز که تا زیر زانو هایش می رسید باعث شده بود تا لباس فرم، زیبا و دلنشین به نظر برسد، ساپورت مشکی نازک را دوست نداشت و بیشتر مایل بود که ساپورت کمی بیشتر ضخیم باشد، شانه ای بالا انداخت و دستی میان موهای طلایی رنگش کشید، کلاه جادوگری کج را مرتب کرد و در مقابل آینه چرخی زد. موهای طلایی که باز بود، مواج و خروشان تا زیر زانُوانش ریخته بود، کوله پشتی را که کوتوله داده بود برداشت و از اتاق خالی و مسکوت سازمان که تا به حال پذیرایش بود بیرون رفت.
خانم سوزان آدلر دست به سینه و مثل همیشه بی حوصله ایستاده بود، در این چند روزی که اینجا بود نه تنها که یک لبخند کوچک هم روی لب هایش ندیده بود بلکه همیشه شاهد بی حوصلگی ها و غرغر های مادام آدلر بود. انگار که مادام آدلر زیاد با مهربانی و دوستی خوب نبود. به سمت مادام آدلر دوید و در کنارش ایستاد. 
ـ با هواپیمای شماره ی چهارصد و یک پرواز داری، این هواپیما مستقیماً تو رو به هاگوارتز میرسونه، در اونجا قوانین زیادی هست دختر کوچولو پس به نفعته که تمام اون ها رو درست انجام بدی تا بتونی فارغ التحصیل بشی، خودت خوب میدونی اگه نتونی فارغ التحصیل بشی چه اتفاقی میفته و ممکنه تا پایان عمرت در گوشه ی زندان سازمان بپوسی! 
اولین بار بود که مادام بیشتر از سه جمله با او حرف زده بود و این واقعاً بعید به نظر میرسید. در جواب تمام گوشزد های مادام آدلر فقط سر تکان داد. مادام ادامه داد:
ـ اونجا دبیر های بداخلاق و مقرراتی زیاد هست دختر کوچولو، پس بهتره که خیلی مواظب باشی، در ضمن هر ماه جادونامه ی تحصیلی تو به سازمان ارسال میشه و چنانچه که پیشرفتی در جادو نداشتی مطمئن باش که علاوه بر اینکه سازمان مقدمات اتفاق های بدتر رو برات آماده میکنه، خودِ مدیر هاگوارتز مطمئن باش که اخراجت میکنه! جادوآموز تنبل و به درد نخور به درد هاگوارتز نمیخوره!
اوه ... مادام آدلر مثل اینکه قصد داشت کاملاً اعتماد به نفسش را با خاک یکسان کند! در همان جا به خودش قول داد که بتواند به این پیرزن بفهماند او نیز میتواند جادوگر قدرتمندی باشد. 
چمدان بزرگ و کوله پشتی را روی صندلی گذاشت و خودش نیز کلافه نشست، نفسش را محکم بیرون داد و زیر لب گفت:
ـ مسیح خودت کمکم کن! مطمئناً منی که سر از جادو در نمیارم در روز اول اخراج میشم. 
گردنبند صلیبی شکلی که در گردنش انداخته بود را لمس کرد و نام مریم مقدس را تکرار کرد. این گردنبند را از موقع تولدش به گردن داشت و پدرش میگفت که این را مادرش به او هدیه داده. مادرش فوت کرده بود و پدرش هم او را نخواسته بود، به خاطر شاخ های کوچکی که روی سرش بود لقب گوزن گرفته بود، به خاطر عدم کنترل خودش و چشم های طوسی وحشتناکش ناقص نامیده میشد و نمیدانست چرا به او ناقص می گویند. چشم های طوسی اش هنگامی که نمی توانست عصبانیت و احساساتش را کنترل کند پرتو های لیزر مانند و اشعه های خطرناکی را به این طرف و آن طرف شلیک می کرد، همان اشعه هایی که موجب شده بود فر بزرگ رستوران آقای اسمیت خورد و خاکشیر شود. 
ـ مسافران هواپیمای شماره چهار صد و یک پرواز تا پونزده دقیقه ی دیگر آغاز خواهد شد. 
بلند شد و بعد از گفتن کلمه ای مثل خداحافظ به مادام آدلر به راه افتاد. مرد قد بلندی که هیکلی بزرگ نیز داشت مدام با صدای بم و ترسناکش داد میزد:
ـ مسافران هواپیمای شماره ی چهار صد و یک به اینجا بیان.
طبق آدرسی که مادام آدلر داده بود به سمت مرد رفت و گفت:
ـ عذر میخوام آقا، هواپیما کِی حرکت میکنه؟
مرد نگاهی به او انداخت و گفت:
ـ اونجا بشینین، بعد از اینکه تمام مسافران اینجا جمع شدن حرکت خواهیم کرد.
سری تکان داد و با تشکری کوتاه بر روی سکو نشست، نگاهی به اطراف انداخت، حدود ده نفر پسر و دختر جوان که همسن خودش بودند، یعنی آنها هم می خواستند جادو یاد بگیرند؟
با صدای دختر ریزه میزه ای که گربه ای سفید رنگ به بغل گرفته بود به سمت او باز گشت:
ـ ای بابا، کِی راه میفتیم آقای بیلیور؟! تقریباً یک ساعت تمامه که منتظریم!
آقای قد بلند و هیکلی که ظاهرا بیلیور نام داشت گفت:
ـ اوه ... فکر میکنم بیش از اندازه منتظر موندیم، چند نفریم بچه ها؟
همان دختر بامزه گفت:
ـ با این دختر جدیده میشیم بیست و دو نفر!
منظورش از دختر جدیده او بود؟ 
آقای بیلیور دستی میان موهای کم پشتش کشید و گفت:
ـ خب قبل از رفتن چند تا چیز مهم باید بگم، یک، هواپیمای ما متفاوت با بقیه ی هواپیما هاست، دو، خیلی مراقب باشید چون امکان داره که بیفتید پایین و سه، بلیط ها رو تحویل بدید لطفا.
بعد از تحویل بلیط ها به دنبال آقای بیلیور به راه افتادند، آقای بیلیور از فرودگاه بیرون رفت، همه متعجب به او نگاه می کردند، انگار که اصلا پروازی در کار نباشد کاملا از فرودگاه خارج شده بودند.
ـ داریم کجا میریم؟! 
با جمله ی پسری صدای اعتراض بقیه نیز بالا رفت، آقای بیلیور دستش را به نانه ی سکوت بالا برد و گفت:
ـ چند دقیقه ی دیگه میرسیم بچه ها پس کمتر مثل پیرزن ها غر بزنید!
دقیقاً سی دقیقه بود که به دنبال آقای بیلیور به راه افتاده بودند و الان در فضایی مسکوت و خلوت بودند، فضایی خالی که نه خانه ای بود و نه خیابان و یا شاید هواپیمایی، دیگر کم کم ترس داشت به جانش تزریق میشد، نکند اصلا آقای بیلیور دزد باشد؟ چرا چیزی از او نپرسیده بود که حداقل نشان دهد او باید آنها را به مقصد می برد؟ هزاران افکار منفی دیگر در ذهنش شناور بودند و لحظه به لحظه بیشتر از قبل هراسان و نگرانش می کردند، دست های سردش را در هم فرو برد و سعی کرد ترسش را بروز ندهد. 
آقای بیلیور ایستاد و نگاهی به اطراف کرد، سپس گفت:
ـ فکر کنم همینجا باشه، صبر کنین ببینم...
همه با تعجب به آقای بیلیور نگاه می کردند، صدای یکی از بچه ها که پر از تمسخر بود به گوشش رسید:
ـ وسط کویر و برهوت میخوای سوار هواپیما بشیم؟! تو دیگه کدوم دیوونه ای هستــ....
جمله ی پسر با صدای بلند و مهیب چیزی قطع شد، صدای مثل صدای عقاب و شاید هم پرنده ای دیگر که عجیب بود، آقای بیلیور روی زمین نشست و کلیدی نقره ای رنگ در زمین فرو کرد، با لرزش زمین عقب گرد کردند و دور تر شدند، فضایی گرد و دایره ای شکل با نوشته هایی شطرنجی مانند ایجاد شد، بر روی زمین خاکی الان علامتی های عجیب و غریب نمایان بود.
آقای بیلیور تک خنده ای کرد و گفت:
ـ عقب تر بیستید بچه ها، داره میاد.
دختر ریزه میزه ای که در فرودگاه او را دیده بود با لحنی گنگ و مبهم پرسید:
ـ دقیقاً کی داره میاد؟!
جواب سوال دخترک دقیقاً مقابلشان ظاهر شد، همه با دیدن موجود عظیم الجثه ی مابلشان جیغ کشیدند و عقب تر رفتند، او یک اژدها بود، اژدهایی بزرگ و عظیم با شاخ های بزرگ و پولکی زیبا و درخشان طلایی رنگ، موهای بزرگ و نقره ای رنگی داشت و چشمانش عجیب، زیبا و گیرا بودند، چشم هایی به رنگ خالص مشکی، آنقدر خالص بود که مدتی طولانی ریجینا به چشم های او خیره شده بود، احساسی آشنا تمام وجود ریجینا را در برگرفته بود و دوست داشت تمام مدت به این موجود خارق العاده چشم بدوزد، نفس های گرم و سوزاننده ی اژدها موهای طلایی بلندش را تکان تکان می کرد و آن را به بازی گرفته بود. 
صدای بلند و بم اژدها در دل کویرِ سوت و کور پیچید:
ـ چیز ترسناکی دیدید؟
لحظه ای همه ی آنها متعجب و با بهت به اژدها خیره شده بودند، آقای بیلیور گفت:
ـ چطوری پسر؟ خب بچه ها بهتره که سوار شید، این هم از هواپیمای متفاوتی که ازش حرف میزدم، راستی مواظب خودتون باشین چون ممکنه سقوط کنین!
اژدها با صدای بلندی خطاب به آقای بیلیور گفت:
ـ مواظب حرف زدنت باش بیلیور احمق! اژدها رو با هواپیما مقایسه میکنی؟! فکر کنم دلت مرگ میخواد مگه نه؟
آقای بیلیور خندید و گفت:
ـ اوه ... یادم نبود، نه به هیچ وجه، باور کن هنوز دوست دارم زندگی کنم.
بچه ها یکی یکی با چمدان ها و کوله پشتی ها روی تن غول پیکر اژدها نشستند، آقای بیلیور با شوخ طبعی گفت:
ـ کمربند هاتون رو هم ببندید، خدمه ی هواپیما وسایل مورد نیازتون رو بهتــ....
آتشی که از دهان اژدها بیرون آمد باعث شد تا آقای بیلیور حرفش را قطع کند و جملاتش را عوض کند:
ـ اوم ... غلط کردم ... سفر خوبی در پیش داشته باشید.
لبخند کوچکی بر روی لب های ریجینا شکل گرفت و خواست سوالی بپرسد که اژدها با سرعتی زیاد و شگفت انگیز از روی زمین کنده شد، محکم دست هایش چمدان و قسمتی از تنه ی اژدها را گرفت و زیر لب نالید:
ـ مسیح خودم رو به خودت سپردم، لطفا من رو سالم به مقصد برسون!
چشم هایی که از ترس بسته بود را باز کرد و به ارتفاع زیادی که با زمین داشت نگاه کرد، اوه ... مطمئناً اگر می افتاد جنازه اش هم پیدا نمی شد چه برسد به سالم ماندنش!
ابر ها در نزدیکی اش حرکت می کردند و انگار سرعت اژدها کمتر شده بود، سرسبزی ها و درخت های زیادی زیر پایش بودند و این نگاه از بالا باعث میشد تا احساس قدرت و عظمت کند، در دل به اژدها حسادت کرد که هر روز می تواند در آسمان به زمین زیر پایش بنگرد و نهایت لذت را ببرد. ارتفاع اگر چه که ترسناک به نظر میرسید امّا فوق العاده زیبا و بی نظیر بود، هر چیزی هم زیبایی هایش را داشت و هم زشتی هایش را، پرواز هم خطرناک بود و هم لذت بخش، باید خطر را به جان میخریدی تا نهایت لذت را ببری، زندگی هم همین بود، باید خطرات مسیر زندگی را می پذیرفتی و بعد از زندگی لذت می بردی و خوشحالی و شادی را از نزدیک لمس می کردی، مثل لمس ابر های نرم و لطیفی که الان به او نزدیک بودند. پرواز پر از اسرار و راز های زیبای خودش بود، راز هایی که فقط یک نفر در حال پرواز می توانست پی به آن ها ببرد. 

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب
ارسال شده در (ویرایش شده)

چالش یکم آکادمی جادوگران!
تاریخ: 15/07/1400
روز پنج‌شنبه
جادوآموزان آکادمی، از بین سه موضوع زیر یکی را به دلخواه انتخاب کرده و در قالب خاطرات یا داستان کوتاه درباره ی آن بنویسید!
توجه کنید که فقط تا پایان آبان ماه فرصت دارید داستان یا خاطراتتان را به پایان برسانید.
(تاریخ پایان فرصت :08/08/1400 روز یک شنبه)
نوشته های شما باید بین 500 تا 700 کلمه باشد و امیدوارم با توجه به آموزش و کلاس این جلسه، ایده هایی توسعه یافته و فوق العاده بتوانید بیافرینید!
موضوع های چالش هفته ی اول مهر ماه:
1: عصیان!
2: ققنوس! (پرنده ای افسانه ای که از خاکستر متولد می شود).
3: تکامل!
از بین موضوعات بالا یکی را انتخاب کرده و طبق قوانینی که در بالا گفته شد درباره ی آنها بنویسید! به مهلت ارسال پاسخ ها توجه کنید زیرا بعد از تمام شدن وقت تاپیک فعالیت های شما قفل خواهد شد!
عزیزانم، فعالیت ها و پارت های خود را در قلمروی خود ارسال کنید.

 

عنصر آب: @tara-Lr

عنصر آتش: @آفتابگردون

عنصر خاک: @Nilay07

عنصر باد: @Aramis.R_U


آغاز چالش: 15/07/1400
پایان چالش: 08/08/1400

ویرایش شده توسط sogand-A

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

آغاز چالش افسارگسیخته را به شما  جادو دستانم تبریک می‌گویم'

برای داشتن یک داستان جادویی در قلمرو قدرتمندتان، بایستی این متن را با دقت بخوانید. 

***

ابتدا یکی از موضوعات را انتخاب کنید،  برای مثال انتخاب من موضوع شماره دو است. 

بعد از انتخاب موضوع دنیای جادویی خود را تصور کنید. 

مثل دنیای عنصر آب، که تشکیل شده از موج‌های طوفانیست. 

یا دنیای  شعله‌های خشمگین آتش! 

با تصور دنیای خود موضوع را وارد دنیای رویایی خود کنید و یک ماجرای زیبا را به ارمغان آورید.

شما می‌توانید از هم‌گروهی خود نیز کمک بگیرید و به صورت دو نفره بنویسید، اما توجه داشته باشید که داستانی درون قلمرو خود قرار می‌دهید نباید یکسان باشد! 

گروه جادوی سیاه: عنصر آتش و خاک

گروه جادوی سفید: عنصر آب و باد

منظور از یکسان نبودن  داستان‌ها این است که برای مثال اگر عنصر آب یک ماجرا رو شروع به نوشتن کرد و نامه ‌نگاری کرد، ادامه داستان توسط عنصر باد باشد. 

یا می‌توانید موضوع رو جالب‌انگیزتر کنید  و با ساختن معماها خواننده را از این قلمرو به آن قلمرو پاس کاری کنید. (صدای حق: یکم جادوی کرم بریزیم😈، یاح یاح یاح) 

***

عنصر آب: @tara-Lr

عنصر آتش: @آفتابگردون

عنصر خاک: @Nilay07

عنصر باد: @Aramis.R_U

مادر هاگوارتز: @زری گل

مادر آکادمی:  @Atria

دبیر آکادمی: @sogand-A

ویرایش شده توسط Atria
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت چهارم:
ورود به هاگوارتز

ـــــــــــــــــــــــــــ
اژدهای طلایی درست در چند دقیقه ی بعد وارد یکی از حلقه هایی شد که دور تا دورش با ابر های سفید رنگ پوشانده شده بودند، دنیای پشت آن حلقه شگفت انگیز تر از این دنیا بود، سرسبز، زیبا و فوق العاده، کوه ها و صخره های محکم و زیبا و زیبا ترین قسمت آن که آبشار بود، آبشاری با آب های پاک و زیبا که با رنگین کمان در آمیخته بود و کمی هم رنگ رنگی به نظر می رسید، خورشید با نوری درخشنده و خیره کننده می تابید و اژدها های کوچکی که در آسمان پرواز می کردند نیز یکی از هزاران زیبایی های این قلمروی جادویی بود، باد وهایش را به بازی گرفته بود و بدنش بی حس و لمش شده بود، چشم هایش تمام نقاط را کنکاش می کرد و لحظه ای دوست نداشت این صحنه ی ناب را از دست بدهد.
اژدها صخره را دور زد که قصری بزرگ با دیواره های سفید رنگش نمایان شد، آنقدر بزرگ، عظیم و خیره کننده بود که نمیتوانست آن را توصیف کند، دیوار هایی سفید با خزه هایی سبز رنگ که پیچک وار قسمتی از دیوار را در پیش گرفته بود و پیشروی می کرد، دور تا دور قصر را درختان سرو، بید مجنون و توت قرمز دربر گرفته بود، زمین سبز بود و گل های لیلیوم زمین را زینت بخشیده بودند. 
اژدها بر روی زمین نشست و بچه ها یکی یکی بر روی زمین قدم نهادند، چمدان زرشکی اش را کنار پاهایش گذاشت و با حیرت و کنجکاوی دور تا دورش را ز نظر گذراند، اینجا در یک کلمه، خارق العاده بود!
نفس عمیقی کشید و به مسیر دور شدن اژدهای طلایی خیره شد، با صدای شیپور به سمت صدا برگشت و متوجه خانم جوانی شد، خانم از روی جارویش پایین پرید و محکم و استوار بر روی زمین ایستاد، کلاه سرخ رنگ جادوگری را بر سر داشت و شنل مشکی رنگ بلندی پوشیده بود، عینک گردی بر چشم زده بود و در حالی که دستانش را در پشت سرش قلاب کرده بود با صدایی بسیار بلند که از او بعید بود گفت:
ـ خوش آمدید!
همه از صدای جیغ مانند و بسیار بلندش دست بر روی گوش گذاشتند، خانم سری تکان داد و بعد از اینکه چوب دستی را دوباره تکان داد با صدایی بهتر از قبل گفت:
ـ عذر میخوام، چوب دستیم ورد رو درست اجرا نکرد، به هرحال به هاگوارتز خوش آمدید، اینجا مدرسه ی بزرگ جادوگران خشکیه، مدرسه ی آسمان ها و دریا ها در مکانی دیگری قرار داره، هر ساله جادو آموزان اینجا مشغول به یادگیری جادو میشن و برای فارغ التحصیلی...
مکثی کرد و ادامه داد:
برای فارغ التحصیلی باید با جادو آموزان مدرسه ی آسمان ها و دریا ها رقابت کنید، بستگی به امتیازاتتون داره که آیا فارغ التحصیل میشید یا نه، مادام لوسی مود، محل اقامت شما جادو آموزان را نشان خواهد داد و اینکه کلاس ها از هفته ی بعد آغاز خواهد شد. سوالی نبود؟!
همهمه ها اوج گرفت و همه مشغول صحبت با یکدیگر شدند، خانم جوان گفت:
ـ اوه ... فراموش کردم بگم، من مدیر جدید آکادمی جادوگران هاگوارتز هستم، هکاته ی اعظم! و اینکه بعدا با دبیران آشنا خواهید شد.
هکاته ی اعظم درست بعد از تکمیل جمله اش ناپدید شد و دیگر اثری از او نبود، مادام لوسی مود که زنی چاق با اندامی درشت بود جلو آمد، موهای بلوندی داشت و کت و دامنی شیک و ارغوانی رنگ پوشیده بود،کلاه جادوگری اش ارغوانی بود و چشم هایی به رنگ سبز داشت، چین و چوک های روی صورتش او را مسن جلوه میداد و جا فاتاده تر نشانش میداد. 
ـ به دنبال من سال اولی ها، وقتشه با محل اقامتتون آشنا بشید.
کنجکاو به همراه دیگر جادوآموزان به دنبال مادام لوسی مود روانه شد، از پله های سفید رنگ که انگار جنسش از سنگ مرمر بود بالا رفت، خانم مود گفت:
ـ خوش آمدید جادوآموزان سال اولی، قوانین اینجا رو خوب به خاطر داشته باشید:
قاون اول، ساعت خاموشی و خوابیدن ساعت نه شبه، پس اگه کسی بعد از ساعت نه صبح بیرون از آکادمی دیده شد تنبیه و مجازات خواهد شد!
قانون دوم، سر موقع باید در کلاس ها حاضر باشید، کلاس شما ساعت هفت صبح شروع و ساعت یک بعد از ظهر تمام میشه، ساعت یک تا دو فقط می تونید به سلف برید و ناهار بخورید، بعد از این ساعت دیگه غذایی به جادو آموزان داده نخواهد شد!
قانون سوم، بعد از ظهر میتونید از کتابخانه استفاده کنید، در ضمن تا هفته ی آینده میتونید برای رشته های ورزشی برید تا تست گرفته بشه!
قانون چهارم، هرگز به اتاق های ممنوعه سرک نمی کشید و همچنین در اتاق مدیران و دبیران هم دوست ندارم ببینمتون چون تنبیه میشید!
قانون پنجم، جارو هاتون رو در اتاق مخصوص باید قرار بدید و در صورتی که جاروی شما خراب بشه دیگه حق خریدن یه جاروی دیگه رو نخواهید داشت!
قانون ششم، ساعت پنج و نیم صبح باید بیدار باشید و در سلف حضور خودتون رو بزنید، برای خوردن صبحانه، و اگه کسی در سلف غایب باشه در کلاس های دیگه هم غایب حساب میشه!
قانون هفتم، فقط روز های تعطیل شما میتونید مدرسه رو ترک و پیش خانوادتون برید، قوانین دیگه در بالای تخت خواب هر جادوآموی نوشته شده پس بهتره به تمام اونها عمل کنید تا مشکلی پیش نیاد! سوالی هست؟!
صدای دختر ریزه میزه ی کنارش را شنید:
ـ بگو اومدین پادگان، چرا همش الکی الکی پشت سر هم حرف میزنی؟! خفه نشه یه وقت!
خنده اش گرفت، این دختر از ابتدای دیدارشان بامزه و جالب بود، با صدای مادام مود به خودش آمد:
ـ جادوآموزان تا آخر هفته استراحت کنید و با محل اقامتتون آشنا بشید.
سری تکان دادند که مادام ادامه داد:
ـ طبق این لیست در اتاق ها مستقر بشید. 
و دوباره همان صدای بامزه و پر حرص:
ـ اره پشت سنگر ها مستقر میشیم!
مادام گلویی صاف کرد و بلند شروع به حرف زدن کرد:
ـ آقایان کلوین پورتمن، دنیل الیوت، آنتونی ردفورد، رابرت واکن و هریسون جکسون در طبقه ی شماره ی هفت هزار و چهارده اقامت میکنن، به سالن خوابگاه شماره ی سه برید!
آقایان جیمز کانری، کرک ولز، هنری کوپر، کلارک کاگنی، سِر پیت و دیوید فیلدینگ در طبقه ی شماره ی هشت هزار و چهارده اقامت می کنن، به سالن خوابگاه شماره ی چهار برید!
خانم ها جنیفر گرویگ، کاترین بلانشیت، کاترین داناوی، سوفیا تیلور، مرتل لان و رِبکا فیلیکس در طبقه ی شماره ی پانصد و چهارده اقامت میکنن، به سالن خوابگاه شماره ی یک برید!
خانم ها ریجینا بیکر، گرتا پورتمن، لورا رابرتز، الیزابت راشل و ویکتوریا راشل در طبقه ی شماره ی ششصد و چهارده اقامت میکنن، به سالن خوابگاه شماره ی دو برید!
اوه ... چقدر زیاد بودند! شانه ای بالا انداخت و زیر لب گفت:
ـ مسیح خودم رو به تو سپردم، حافظ و پناهگاهم باش!
آهی کشید و ادامه داد:
ـ امیدوارم هم اتاقی های خوبی داشته باشم!

@tara-Lr   @Aramesh  @Aramis.R_U  @Nilay07 @آفتابگردون @جانان بانو   @Masi.fardi  @یگانه

ویرایش شده توسط sogand-A

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • کاربر منتخب
ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت پنجم:
با وارد شدن به داخل هاگوارتز دهانش تا جایی که می توانست باز شد، اینجا دیگر کجا بود؟! زیبا، فوق العاده و بی نظیر! اینجا رویایی ترین جایی بود که حتی نمیتوانست آن را تصور کند، دور تا دور دیوار ها با قاب عکس ها و تابلو هایی زیبا تزئین شده بود، لوستر طلایی رنگی که در مرکز سالن عظیم بود می درخشید و زیبایی خیره کننده ای داشت. دخترک ریزه میزه ای که او را به خنده وا میداشت گفت:
ـ واو، برامون فرش قرمز پهن کردن؟! 
اینبار نتواست جلوی خنده اش را بگیرد و خنده از میان حصار لب هایش پا به بیرون گذاشت، چند نفری به طرفش برگشتند که باعث شد خودش را جمع و جور کند، به گفته ی دخترک واقعا فرش قرمز برایشان پهن شده بود و نرده های طلایی رنگ پله های عظیم، درخشش خارق العاده ای داشت، بوی دارچین مشامش را پر کرد و باعث شد تا با لذت نفس عمیقی بکشد و عطر شیرین دارچین را ببلعد. 
چای دارچین؟! شانه ای بالا انداخت و نگاهی به اطراف انداخت بلکه بتواند خوابگاه را بیابد، دسته ی ضخیم چمدان را گرفت و چمدان را به سمت بالا کشید، یکی از دستانش را روی ستون سفید رنگ گذاشت و چمدان سنگین را بلند کرد، اوه ... با این همه پله مطمئناً یا چمدان را می شکست یا از کمرش به دونیم تقسیم می شد، نفسش را با صدا بیرون داد و خواست قدمی دیگر بردارد که چمدانش خود به خود از روی زمین بلند شد، چشم گرد کرد و با حیرت به چمدان معلق در هوا خیره ماند، نگاهی به پشت سرش انداخت که متوجه پسری شد، در دست پسرک چوب دستی سفید رنگی قرار داشت و خودش هم با آن هودی مشکی رنگ به دیوار تکیه زده بود، با کنجکاوی و تعجب به نیم رخ پسر خیره شد و ابرویی بالا داد. 
ـ چیـ... چیکار میکنی؟!
تعجبش و قیافه ی عجیب پسر باعث شده بود تا با لکنت حرف بزند، صدای پوزخند تمسخر آمیز پسر را شنید و بعد متوجه نگاه بقیه روی آنها شد، پسر دست دیگرش را از جیب هودی مشکی بیرون آورد و زانویی که خمیده بر دیوار تکیه زده بود را برداشت، حالا از دیوار جدا شده بود، کلاه هودی را تا پایین بینی اش کشیده بود و هنوز هم خبری از چهره اش نبود.
پسر چوب دستی سفید را پایین آورد که چمدان با صدای مهیبی دقیقاً بر روی انگشتان پاهای بی نوایش افتاد، جیغش را در گلو خفه کرد و دست بر روی دهانش گذاشت، با درد چشم بست و زیر لب گفت:
ـ روانیِ بیشعور!
سالن در سکوت کامل فرو رفته بود و همه با بهت به این اتفاق ناگهانی چشم دوخته بودند، از شدت دردی که داشت اشک درون  چشمانش حلقه زد و خم شد تا پاهای بی نوایش را وارسی کند، دوباره همان صدای پوزخند رو مخ پسرک را شنید و بعد متوجه صدای قدم های محکم و پر اقتدار پسر شد، صدای قدم هایش درست مثل ناقوس های سرسام آور کلیسا بود و اعصابش را به هم میریخت.
کفش های ورنی و مشکی رنگ درست در کنار چمدانش متوقف شد، پسر هر دو دستش را در جیب هودی فرو کرد و آرام با صدایی خونسرد گفت:
ـ درد داشت؟! 
چشمان لبالب از اشکش تا آخرین حد ممکن باز کرد تا ذره ای یا قطره ای اشک نریزد، چشم هایش پر از بهت و حیرت شد، درد؟! این پسر روانی که بود؟!
ثانیه ای بعد دوباره همان صدای مغرور و خونسرد را شنید:
ـ خوبه! دردش شیرین بود مگه نه؟!
آب دهانش را قورت داد و سعی کرد بدون اینکه صدایش بلرزد جواب این مرد مغرور را بدهد:
ـ تو ... تو ... تو روانی ای بیش نیستی! می خواستم اینو بدونی!
پسر خم شد و درست در کنار گوشش طوری که نفس های گرمش به موها و گوش هایش میخورد گفت:
ـ میدونم، چیزی بگو که خودم ندونم دختر کوچولو!
هنوز چهره اش را ندیده بود، تن صدایش، آرام، ملایم و خونسرد بود. سکسکه ی ناگهانی اش باعث شد تا پسرک ناشناخته یکی از همان پوزخند های مزخرفش بزند و از او فاصله بگیرد، چند ثانیه ی بعد وقتی که از بهت بیرون آمد متوجه شد که پسرک وحشتناک رفته است و اویی مانده که در خودش جمع شده و از ترس سکسکه می کند، بالاخره قطره ی اول اشکش چکید و نگاه ماتش بی هدف به مسیر رفتن پسرک خیره ماند. 
او ... او که بود؟! 
با صدای دختر ریزه میزه ی سفر به طرفش برگشت:
ـ حالت خوبه؟ رنگت مثله پیشی کوشولوی من سفید شده! 
با نوک انگشتان سردش قطره اشک لجوج را گرفت و صدایش آرام از حنجره اش خارج شد:
ـ خوبم، البته اگه میشه حالِ الانم رو خوب گذاشت!
دخترک دست سفیدش را به طرف او دراز کرد و گفت:
ـ بیخیال اون از نظر من یه دیوونه بیشتر نیست، من گرتا پورتمن هستم و تو؟
نگاهش را به سمت چشمان طوسی رنگ گرتا سوق داد و بعد خیلی آرام دستان گرتا را فشرد؛ لب باز کرد و گفت:
ـ ریجینا، ریجینا بیکر.
گرتا خندید و کمک کرد تا بتواند تن لمس شده و شوک زده اش را بلند کند، کوله لباس فرمش را مرتب کرد که گرتا گفت:
ـ خوشبختم، من بابت رفتار زشت برادرم ازت عذر میخوام، اون یه جورایی...
مکثی کرد، با دست به سرش اشاره کرد و ادامه داد:
ـ خب مشکل داره، همیشه همینطوریه پس ببخش.
ریجینا آب دهانش را قورت داد و موهایش را به عقب راند، دسته ی چمدانش را گرفت و با لبخندی که تصنعی بودنش از صد فرسخی هم معلوم بود گفت:
ـ اشکالی نداره!
این دوکلمه کاملا دروغ بود! آنقدر احمقانه این را به زبان آورده بود که گرتا نیز متوجه شد، چمدان سنگین را برداشت و درحالی که انگشتان هر دو پایش بسیار درد می کردند شروع به راه رفتن کرد، چند لحظه ی بعد گرتا گفت:
ـ اوم ... میدونم دروغ گفتی، با من میتونی مثل خواهرت صادق باشی!
لحظه ای از حرکت ایستاد و به کلمه ی خواهر اندیشید، سری به نشانه ی تأیید تکان داد و گفت:
ـ اوهوم، چون از این لحظه به بعد دوست من حساب میشی نمیخواستم ناراحتت کنم ولی حقیقت رو میگم...
مکثی کرد و ادامه داد:
ـ برادرت یه روان پریش دیوانه است! پاهام هنوز هم داره از درد ذوق ذوق میکنه و اینکه، خب من خواهری ندارم!
گرتا خندید و گفت:
ـ خب حداقل به عنوان دوست صادق هستی، خب اوم ... من باید برم به طبقه ی شماره ی ششصد و چهارده و تو چی؟
ـ منم همون طبقه هستم، پس هم اتاقی هستیم. 
گرتا مثل دختر کوچولو های ذوق زده دستانش را به یکدیگر کوبید و با صدای بلندی گفت:
ـ آخ جون، من دوستی ندارم پس میتونم به عوان یه دوست روی تو حساب باز کنم؟ حساب من با برادرم جداست، مگه نه؟
لبخندی زد و پاسخ داد:
ـ اوهوم، البته!
بالاخره پله های دردناک تمام شدند و ریجینا توانست تابلویی را ببیند که روی آن نوشته شده بود:"بالا".
چشم ریز کرد و از گرتا پرسید:
ـ منظورش از بالا چیه؟!
گرتا به قاب عکس خیره شد و گفت:
ـ نمی دونم، شاید داره معما طرح میکنه!
بقیه ی جادوآموزان نیز سرگردان به این طرف و آن طرف نگاه می کردند تا شاید اثری از اتاقشان بیابند. چمدان را کنار پله ها گذاشت و روی زمین نشست، کفش مشکی اش را از پا در آورد و به انگشتان کبود و پر دردش چشم دوخت، این هم از ابتدای ورودش به هاگوارتز و دیدارش با یک دیوانه! 
آهی کشید و انگشتان را کمی مالش داد، گرتا شرمنده لب گزید و آرام گفت:
ـ ببخشید! 
لبخندی زد و گفت:
ـ برای چی؟ تو کار اشتباهی انجام ندادی، برادر دیوانه و روانیت مقصره!
گرتا ریز ریز خندید و گفت:
ـ میخوای انتقام بگیری؟!
لحظه ای به کلمه ی انتقام اندیشید و بعد لبخند خبیثی زد، ابرویی بالا داد و گفت:
ـ تو چی فکر میکنی؟ 
گرتا شانه ای بالا انداخت و دستی میان موهای گربه ی پشمالویش برد، آرام گربه را نوازش کرد و جواب داد:
ـ نمیدونم، بیخیال، یکی به من بگه اتاق من کجاست برم بخوابم!
خندید و خواست جواب گرتا را بدهد که صدای بلند هکاته اعظم در کل سالن طنین انداخت:
ـ جادوآموزان سال اولی! توجه کنید! برای اینکه میزان استعداد شما سنجیده بشه یه آزمون طراحی شده، شما خودتون باید خوابگاهتون رو پیدا کنید و به اتاقتون برسید، تا فردا شب وقت دارید، پس معما ها رو در پیش بگیرید و به اتاقتون برسید، توجه کنید هرکسی که زودتر از بقیه ی جادواموزان اتاقش رو پیدا کنه جایزه ی ویژه داره، در ضمن یک راهنما در جیب سمت راست فرمتون قرار داره، پس از اتمام مسابقه امتیاز های شما محاسبه میشه، موفق باشید عزیزانم.
گرتا آهی کشید و نالید:
ـ من حال ندارم میخوام بخوابم، توروخدا بیخیال شین!
ریجینا خندید و گفت:
ـ تا وقتی که خوابگاه رو پیدا کنیم باید بیدار بمونی، من معمای اول رو پیدا کردم، اون قاب عکس و تابلو!
سپس دست در جیب سمت راست کتش کرد و کاغذ را بیرون آورد، کاغذ را باز کرد و آن را خواند:
" آنچه تو میدانی و می خواهی بدانی تو را از دنیای خود دور می کند، تو نمی توانی با محیط خود سازگار شوی پس نقش آدمی خل و دیوانه را پیشه خواهی کرد، در این جهان دروغین، دیوانگی ماسکی است که به تو امکان می دهد به هر آنچه می اندیشی بیندیشی و از ریا کاری بپرهیزی! دیوانگی همان ماسکی است که به تو امکان می دهد آن کسی را که محترم نمی شماری به او احترامی هم نگذاری! در سایه ی طنز است که می توانی صداقتت را حفظ کنی! با ماسکی از دیوانگی پیش برو تا دنیای دروغین را با خود هماهنگ سازی!"
گنگ از حرف های پر از مغلطه ی کاغذ چشم ریز کرد و پرسید:
ـ یعنی چی گرتا؟!
گرتا شانه ای بالا انداخت و گفت:
ـ بزار ببینم برای من چی نوشته.
منتظر به گرتا چشم دوخت، گرتا کاغذ کاهی را بیرون آورد و این چنین خواند:
" ولی ای مهربان!
چه درخششی از آن پنجره آشکار می شود؟
آنجا همان مشرق ذهن من است و تابلوی عکس تو مانند خورشیدی جلوه می کند!"
هر دو به فکر فرو رفتند، ریجینا کفشش را پوشید و به سمت همان تابلویی رفت که کلمه ی "بالا" بر روی آن جلوه می کرد، زیر لب زمزمه کرد:
ـ تابلوی عکس تو مانند خورشیدی جلوه می کند!
لبخند بر روی لب های صورتی اش نشست، یکی از قسمت های معما به دست گرتا افتاده بود و این همان مرحله ی اول معما بود، پس ... پس ...
لبخندش عمق گرفت، با صدای بلندی روبه کسانی که مشغول خواندن کاغذ بودند گفت:
ـ یه لحظه توجه کنید لطفا! 
همه ی سر ها به طرفش برگشت، لحظه ای گونه هایش از شرم به سرخی گرایید و از اینکه مورد توجه واقع شده بود و چشم ها را به خود دوخته بود خجالت کشید، صدایش را صاف کرد و گفت:
ـ اوم... کیا خوابگاهشون در طبقه ی طبقه ی شماره ی ششصد و چهارده قرار داره؟!
دست چند تا از دختر ها بالا رفت، مطمئناً با اجرای نقشه ای که در سر داشت شاید می توانست هم خودش و هم، هم اتاقی هایش را به آن خوابگاه پر دردسر برساند، واقعاً لازم بود معما طرح شود؟! نفسش را محکم بیرون داد و موهای طلایی اش را پشت گوش هایش برد. 

----------------------------------

دوست داشتین بخونین، کسی نخونده لایک نکنه لطفا، حس میکنم به قلمم توهین میشه.

@Atlas _sa   @Atria  @reyyan  @پرتوِماه  @دخترخورشید  @دخترسیاه  @آیلار مومنی  @Sogandnamgo   @-Madi- @نیکتوفیلیا@زری گل

ویرایش شده توسط sogand-A

دلنوشته گذری به کوچه پس کوچه های ذهنم

ورود به معما ها( مجموعه داستان های تغییر ناپذیر)

 

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 ماه بعد...
  • نویسنده حرفه ای

وقتی یک جادوگر ترسناک شرور می بینم، چی به سر بدنم میاد؟!

های گلکانم!

توصیف حالت و احساس یکی از اصلی ترین نکات توی  ترسناک نویسیه. چرا؟ چون این فیلم نیست! توی فیلم، ما فضای بصری و شنیداری داریم. ما قیاقه ی بازیگر رو می بینم که چه قدر وحشت کرده و نگاهش چطوره و ما با دیدن حالات اون، خواه ناخواه ترس رو حس می کنیم. اما رمان نه چیزی داره که باهاش اتفاقات رو مستقیم ببینید و نه صدا داره که اون جیغ ها و اصوات مخوف رو مستقیماً بشنوید.

ای بابا! پس چیکار کنم؟

اینجا  ما به شما میگیم که چطور میشه با استفاده از توصیفات و فضاسازی ها، همون میزان ترسی که توی دیدن فیلم به وجود میاد به خواننده دست بده.

اول می خوام درباره ی بدن باهاتون صحبت کنم.

وقتی یک جادوگر ترسناک شرور می بینم، چی به سر بدنم میاد؟!

توی اینجور مواقع، شما باید با توصیف حالات بدنی ایه که واسه ی کارکترتون پیش میاد، ترس رو به خواننده القا کنید. این حالات بدنی می تونن شامل چه چیزهایی بشن؟

  • عرق سرد
  • لرزش دست، زانو و یا کتف
  • تپش قلب
  • خشکی گلو
  • سردی دست و پا
  • احساس سیخ شدن موی بدن
  • گزگز و مورمور بدن
  • سستی پاها
  • نبض در جاهای مختلف بدن

همش با هم؟!

نه! شما می تونید فقط از چندتاشون استفاده کنید. لازم نیست کارکترتون همه رو همزمان تجربه کنه.

نیاز به توضیح اضافه داره؟!

بله! نوشتن این که عرق سرد از تیغه ی کمرش جاری شد ملموس تر از اینه که صرفاً بگید عرق سرد روی بدنش نشسته بود.  با کلمات بازی کنید. با جملات بازی کنید و خلاقیت به خرج بدید. توی این دنیا، بیشتر از همه از چی می ترسید؟ از چه حیوونی و یا از چه موقعیتی؟ خودتون رو توی اون شرایط فرض کنید و ببینید چی به سر بدنتون میاد. هر چی ملموس تر و دقیق تر، ترسناک تر!

برای همه ی افراد، یکسانه؟!

نه! شما باید این رو در نظر داشته باشید که کارکتر شما، چند سالشه و جنسیتش چیه؟

نشون دادن ترس یک دختربچه ی یازده ساله، فرق می کنه با نشون دادن ترس یک مرد سی ساله. این دو مثل هم نمی ترسن و مثل هم واکنش نشون نمیدن. اگه یهو مرد سی سالتون جیغ کشید یه جای کار می لنگه و اگه یهو دختربچه ی یازده سالتون جیغ نزد و فرار نکرد یعنی یه جای کارتون ایراد داره.

پس حواستون به حالات بدنی کارکترتون موقع دیدن یه جادوگر ترسناک شرور باشه.  ( اگه درباره ی این موضوع سوال داشتین، با عنوان همین مطلب خصوصی بزنین و سوالتون رو بپرسین )

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

من یک جادوگرم!

خب ما اینجا می خوایم با چند تا از وردهای جادویی آشنا بشیم که شما می تونید توی رمان یا داستانتون ازش استفاده کنید.  البته این وردها اکثرا از کتاب های هری پاتر برداشته شده.

اکسپلیارموس:   خلع سلاح

آوادا کداورا :  بدترین نفرین از نفرین های نابخشودنی است. دارای نور خیره کنندۀ سبز و    صدایی مانند صدای جویبار است. این طلسم، انسان را بدون برجای گذاشتن اثری    می‌کُشد. این طلسم با نوری به رنگ سبز فسفری، قابل شناسایی است؛ فردی که با این طلسم، موردحمله قرار گیرد، بی درنگ و بدون هیچ نشانه‌ای می‌میرد.   این طلسم از جملهٔ آن طلسم هایی است، که استفاده از آن توسط جادوگران، جرم    محسوب می‌شود. در اصل «آوادا کداورا» در زبان آرامی به معنی "بگذار آن چیز نابود شود" می‌باشد. طریقهٔ درست خواندن آن، «آبرا کادابرا» است. توجه داشته باشید که هر جادوگری توان استفاده از این طلسم را ندارد.

آیرسیوم / اپاره سیوم:    طلسمی برای نمایان کردن نوشته‌هایی است که با مرکب نامرئی نوشته شده   است.

ریکتو سمپرا :   خنده آور

تارانتالگرا :   پاها خود بخود شروع به دویدن می‌کنند.

فاینیت/اینکانتاتم :   خنثی کردن طلسم ها

سرپنسورتیا :   ماری در جلوی شخص مورد نظر می افتد و به او حمله می‌کند

لوموس :   پدیدار شدن نور نسبتاً ضعیفی در انتهای چوبدستی

ریدیکیولس :   خنده دار کردن شکلک لولوخورخوره

پریو :   شخص طلسم شده را تحت فرمان طلسم کننده قرار می‌دهد

پرویوس :   باعث می‌شود در هنگام باران ابی روی عینک نماند

یلیاروس :   جابجا کردن اشیاء

یوم :   جا بجا کردن اشیاء یا انداختن جسمی از جائی بجای دیگر

اسکرجیفای :تمیز کردن وسایل و همینطور ناپدیدکننده انها

لوکوموتورترانک:به‌وسیله ان اشیا را بلند میکنی و به محل مورد نظر انتقال میدهی

اونسکو :ناپدید کردن وسایل

سی لنسیو :شخص مورد نظر قادر به تکلم نخواهد بود

ریپارو :سر هم کردن جسم خرد شده

ایمپدیمنتا :شخص مورد نظر در جایش میخکوب می‌شود و توانائی نزدیک شدن به شما را  نخواهد داشت/در واقع یک طلسم بازدارنده است

له جی لی منس :ذهن خوانی

استیو پفای :بی هوش می‌کند

اینکار سروس :بدن شخص مورد نظر طناب پیچ خواهد شد

فلگریت :ایجاد علامت روی مکان یا جسم مورد نظر مانند روی در

ریداکتو :انفجار جسم یا شخص مورد نظر/البته ممکنست روی انسان اثرات متفاوتی بر جای گذارد

کولوپورتوس :قفل کردن خود به خود درب

پروتگو :طلسم محافظت یا در واقع ضد طلسم/باعث می‌شود طلسمی که به سویت پرتاب    شده به سمت پرتاب کننده اش بازگردد

آناپندو :باز کردن مجرای تنفسی

اپیسکی :ترمیم بینی و جلوگیری از خونریزی ان/احتمالاً برای سایر قسمت‌های بدن هم    کاربرد دارد

ابلیوی اَت :حافظهٔ طلسم شده را تغییر می‌دهد

ریله شیو :اشخاصی را که مشغول دعوا می‌باشند از هم جدا می‌کند

ترجیو :زدودن خون از بدن

له و کورپوس :طلسم غیرلفظی می‌باشد که باعث می‌شود فرد مورد نظر از مچ پا در   هوا معلق نگه داشته شود

لیبراکورپوس :ضد طلسم له وی کورپوس  (غیر لفظی)

مافلیاتو :صدای وزوزی غیر قابل شناسائی در گوش اشخاص مجاور ایجاد می‌کند و  باعث    می شود بتوانی بدون ان که کسی صحبتت را بشنود با کس دیگری صحبت کنی

هومونوم ره ولیو :وجود شخص غریبه را در مکانی ، مشخص می‌کند

سکتوم سمپرا :در بدن شخص طلسم شده شکاف هایی مثل شکاف شمشیر ایجاد شده   و تمامی خون فرد خارج می شود

دیفندو:جدا کردن چیزی از جسم مورد نظر/به‌عنوان مثال:کندن جلد کتاب از صفحاتش

لنگلاک :باعث میشه زبونت به سقف دهنت بچسبه و نتونی صحبت کنی

اسپه سیالس ری وه لیو:طلسمی که اجزای سازنده یک سم را تجزیه می‌کند و باعث می‌شود ما بتوانیم اجزای سازنده سم را تشخیص بدهیم و پادزهر(نوشدارو)   آن را بسازیم

ارکیدیوس :بیرون آمدن دسته گل از نوک چوب جادو

آویس :بیرون آمدن پرنده از نوک چوب جادو

کروشیو :طلسم شکنجه گر

آگوامنتی :طلسمی برای فراخوانی آب

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

انواع جادوگران!

خب امروز می خوایم درباره ی انواع جادوگران صحبت کنیم. دسته ای توی دنیای واقعی تعریف میشن و دسته ای هم توی دنیای تخیلی.

شما باید مشخص کنید که جادوگرتون، چه نوعیه... تا قدرت هاش هم بر همون اساس تعریف بشه.

دسته ی واقعی:

1.Witch یا Wiccan : معمولا به جادوگران سنت ماه اطلاق میشود که سنتی زنانه است و در آن از طریق مراسم و اوراد ویژه و اسرار محبوس شده در زمان، شاگردان را آموزش میدهند. دوستی میگفت wiccan ها جادوگرانی هستند که تنها کارهای خوب انجام میدهند اما من تاییدش نمیکنم. کتابی دارند که همه ی اسرار و جادو هایشان را درآن مینویسند، ستاره ای 5 پر بر آن نقش کرده و کتاب سایه ها می نامندش.

2.warlock : جادوگرانی که عهد شکنند و به اعتماد کاون خیانت کرده اند. در این نوع جادوگران جنسیت خاصی مطرح نیست.

3 Sorcerer : جادوگران ذاتی یا خیال پرداز. من شخصا آن را ساحر ترجمه میکنم. این نوع جادوگران از قوه ی تخیل زیادی برخوردارند و بدون آموزش یا تحصیل جادو قادرند نیروهایی طبیعت را کنترل کرده و کارهایی انجام دهند که از دید انسان عادی غیر ممکن است. کتاب یا چیزی مکتوب ندارند و قابلیت تبادل اطلاعات با سایر سرسرر ها را هم ندارند.

4.Wizard : این جادوگران افرادی هستند که سال ها وقتشان را صرف مطالعه و تحقیق در علوم مختلف جادوگری و متون کهن کرده اند، کتاب جادو و طلسم دارند و میتوانند با یکدیگر تبادل اطلاعات کنند. (هر چند که هری پاتر و همه ی مطالبش در مورد جادو دروغ و نادرست است اما برای ویزارد میتوان هری پاتر را مثال آورد.)

5.Mage : استاد جادوگری، خصوصا در آیین ها و تشرفات. این جادوگران ترجیح میدهند به جای ابزار جادو از ذهن، توانایی و روح بهره ببرند.

6.Necromancer : جادوگران دنیای مردگان، کسانی که از طریق ارتباط با ارواح و دنیای مردگان کسب نیرو میکنند، نسل این جادوگران به علت قدرت بی حدشان و شاید پلیدیشان نابود شده، امروزه میتوان مدیوم ها را بازماندگان آنها به شمار آورد.

7.Druid : اساتید توازن و هماهنگی با طبیعت، در جنگل زندگی میکردند و از طبیعت نیرو میگرفتند، اجدادشان به سلت ها باز میگردد.  مراسم و آئین های آنها توسط چند گروه New Age تمرین میشود.

8. shaman : به نظر میاد اصلشون به مردم جزایر هاوایی بازگرده، شفا دهنده هستند و کاهن. البته هر جادوگر شفا دهنده ای شمن نیست اما هر شمنی مسلما شفا دهنده هست حالا چه شفا دهنده ی جسم و چه شفا دهنده ی رابطه ی بین جسم و روح و ذهن. در این نوع جادوگران هم جنسیت مطرح نیست. سرج کینگ به 2 دسته ی جنگجو و ماجراجو تقسیمشون میکنه. که توضیح بیشترش از حوصله بحث خارج!

9. Magician : این یک کلمه ی عام برای جادوگرانه و هیچ ویژگی خاصی رو توصیف نمیکنه و چون به شعبده بازها هم اطلاق میشه، استفاده ازش در موارد خاص توصیه نمیشه.

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده حرفه ای

چوب دستی!

هر چوبدستی ترکیبی از چوب آن، مغزی‌اش و تجربه و ذات صاحب آن است. بنابراین غلبه هر یک از این عوامل می‌تواند دیگری را خنثی کند و یا آن را کمرنگ کند.پس این فقط می‌تواند یک نگاه خیلی کلی به یک موضوع بسیار پیچیده باشد.

تک شاخ: موی تک شاخ به طور کلی، منسجم ترین جادو را تولید می‌کند و کمترین میزان نواسانات و مسدودیت ها را دارد. چوبدستی هایی با مغز موی تک شاخ، به طور کلی سخت ترین چوبدستی ها برای انجام جادوی سیاه هستند. آن ها از وفادار ترین چوبدستی ها هستند و معمولا به شدت به اولین صاحبشان وابسته می‌مانند. صرف نظر از این که او جادوگر ماهری بوده است یا نه.

اژدها: به عنوان یک قانون کلی چوبدستی های با ریسه قلب اژدها بیشترین قدرت را تولید می‌کنند و بیشترین قابلیت را برای اجرای طلسم های پر زرق و برق و خودنمایانه دارند. چوبدستی های اژدها سریع تر از بقیه انواع چوبدستی یاد می‌گیرند.با این که اگر کسی آن ها را از صاحب اصلی‌شان برنده شود می‌توانند وفاداری خود را تغییر بدهند، اما همیشه پیوند قوی ای با صاحب فعلی‌شان برقرار می‌کنند.
با این وجود که سرخود به این سمت و سو متمایل نمی‌شوند، اما چوبدستی های اژدها آسان ترین چوبدستی ها برای استفاده در جادوی سیاه هستند. همچنین از بین سه مغزی چوبدستی، بیشترین احتمال ایجاد تصادف را دارد و به نوعی دمدمی است.

ققنوس: نادر ترین نوع مغزی چوبدستی است. با وجود این که ممکن است این موضوع را دیرتر از ریسه قلب اژدها یا موی تک شاخ نشان بدهد، اما پرهای ققنوس قابلیت اجرای بیشترین انواع جادو را دارند. آن ها بیشترین ابتکار را از خود نشان می‌دهند و گاهی سرخود رفتار میکنند؛ ویژگی ای که بسیاری از ساحره ها و جادوگران نمی‌پسندند.

رمان ها:

تمنای نوشدارو...داهول...شمور...کاکادو

داستان ها:

بازگشت زمان...بنجامین، بابالنگ دراز ونکوور...ژاکلین هود

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...