رفتن به مطلب

رمان مورگانیت| morganit کاربر انجمن نودهشتیا


Morganit
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

نام رمان: مورگانیت

نام نویسنده: Morganit.Sm

ژانر: جنایی، پلیسی، عاشقانه

ساعت پارت گذاری: نامعلوم

خلاصه:  گاهی وقتا ما توی زندگیمون به آدم‌هایی اعتماد می‌کنیم، گاهی وقتا این ادما خوب و گاهی هم بد از آب درمیان. روایت از اونجایی شروع میشه که مورگانیت دختر یکی از بزرگ ترین میلیاردرای ایران، به شخصی

مقدمه: روی زمین سرد، میان انبوهی از جنازه‌ها می‌خزید. چشم‌های خونسردش رو روی تک- تک لاشه‌های بی‌جون اطرافش حرکت می‌داد، ناله‌ها، جیغ‌های گوش‌خراش قربانی‌هایش رو از یاد برده‌بود و حالا با خونسردی به تمامشان خیره شده بود، درست مثل گوشت‌خواری خونسرد به اسم اونیکس!  

((وابسته به تعطیلات نودهشتیا))

💌❤️صفحه نقد و بررسی رمان مورگانیت💌❤️

💕💌عکس شخصیت‌های ذمان مورگانیت سوگند نامجو💕💌

💌💘تیزر کوتاه معرفی شخصیت‌های رمان مورگانیت سوگند نامجو کاربر انجمن نودهشتیا💘💌

@یگانه جان

ناظر: @مُنیع

  • لایک 22
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 9
  • تشکر 3

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 «پارت اول» 

با چشم‌هام اطراف رو زیر نظر گرفته بودم. توی سرمایه شدید  داشتم یخ می‌زدم، استرس زیادی داشتم برای دختری که تازه به سن قانونی رسیده بود و تاحالا تنهایی پاش رو یک قدمی خونه هم نداشته‌ بود، زیادی بود. 

دست‌هام رو توی پالتوی چرم، کرم رنگم کردم و گوشیم رو از جیبم دراوردم. نگاه خیرم به صفحه گوشیم بود، که چشمک زنان اسم سرکان روی صفحش نمایان میشد. آب دهنم رو قورت دادم و چند بار نفس عمیق کشیدم. 

ترسیده تر از اونی بودم که بتونم  جوابش بدم، از طرفی هم به هیچ عنوان نمی‌خواستم این کار رو بکنم و غرورم رو خورد کنم.  

گوشیو داخل  جیبم حل دادم و اخم غلیظی روی  پیشونیم نشوندم و اروم  به راهم ادامه دادم... 

هوا کم کم رو به تاریکی می‌رفت، بی هدف توی خیابون‌های استانبول قدم میزدم. به مردم بی دغدغه‌ای که شاد و شنگول توی خیابون حرکت می‌کردن نگاه می‌کردم به معنای واقعی حس تنهایی می‌کردم. 

اهی کشیدم که نتیجش بخاری بود که از دهنم خارج شد و توی اون هوای سرد خودش رو به نمایش گذاشت. همین‌طور که به راهم ادامه می‌دادم کوچه تاریک و باریکی نظرم رو جلب کرد. 

به نظرم مکان خوبی برای استراحت کردن بود، خودمم می‌دونستم اگه  واردش بشم بازم دست به اون کار می‌زنم ولی چاره ای نداشتم عطشی که نسبت به اون دود لعنتی داشتم خاموشی نداشت. 

وارد خیابون شدم و کمی اطراف رو زیر نظر گرفتم هیچ کسی نبود! دستم رو توی جیب پالتوم فرو بردم  و پاکت مستطیلی شکلش رو لمس کردم. آب دهانم رو قورت دادم و اروم خارجش کردم. در پاکت رو باز کردم و یک نخ سیگار از داخلش دراوردم. 

دست‌هام می‌لرزید، قرار نبود اینجوری بشه قرار نبود بهش وابسته بشم ولی تنها چیزی که توی این موقعیت ارومم می‌کرد همین بود. فندک رو از اون یکی جیبم دراوردم و سیگارم رو روشن کردم. 

تنها چیزی که منو از تنهاییم خارج کرده بود دودی بود که بر اثر سوختن سیگار فضا رو پر کرده بود. 

- ماشالا ماشلا! 

با شنیدن صدای مردونه‌ای جا خوردم و سریع به عقب برگشتم.  با دیدن سه پسر قدونیم‌قد جا خوردم! 

معلوم بود باج گیر بودن و دقیق عین دالتون‌ها  بودن، ترسیده عقب رفتم با اینکه اموزشای زیادی توی کلاس‌های  سرکان دیده بودم ولی این اولین بار بود که همچین اتفاقی برام میوفته. 

نفس عمیق کشیدم و گفتم:

- شما کی هستین؟ 

اونی که قدش از همه بلند تر بود گفت:

- هیچی ابجی یکم پول می‌خوایم همین. 

عصبی شدم چقدر پرو بودن، اخم غلیظی روی صورتم نشوندم و گفتم:

- من هیچی ندارم، راهمو باز کنید می‌خوام برم. 

اونی که قدش کوچیک بود و یه جورایی کوتوله بود گفت:

- تشریف داشتی حالا، یا با زبون خوش خودت بده یا به زور می‌گیریم. 

 

ویرایش شده توسط Morganit
  • لایک 23
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 «پارت دوم» 

دست‌های یخ زدم رو  دور شونه‌هاش حلقه کردم و گفتم:

- من نمیزارم بلایی سر خودت و بچت بیاد خوب؟ فقط این راز رو مخفی کن و بگو که شوهرت کجاست... 

با هق هق گفت:

- اون، من... من اونو کشتم! 

با گفتن این حرفش چشم‌هام گرد شد! یعنی چی من شوهرم رو کشتم؟ با اخم بهش نگاه کردم و گفتم:

- جنازش کجاست؟ 

درحالی که دستش به شدت میلرزید به حیاط اشاره کرد و با صدای لرزون‌تر از قبل گفت:

-  زیر اون درخت... 

بعد دوباره شروع کرد به گریه کردن. نمی‌تونستم خودم رو در این شرایط محکم نشون بدم حقیقتا خیلی ترسیده بودم از این وضعیت! اگه هیراد بفهمه عتیقه کجاست نه به این مادر رحم میکنه و نه به بچه. عصبی اخمی کردم و بلند شدم و توی اتاق هست متری شروع کردم به راه رفتن. صدای پاشنه‌های کفشم با صدای گریه‌های زنه ترکیب شده بود. 

به سمت در رفتم و بازش کردم که یهو با دیدن منیج پشت در رنگم باخت! نکنه شنیده باشه؟ 

دست‌هام رو روی چهار چوب در گذاشتم و با شک درحالی که یه تای ابروم رو بالا انداختم پرسیدم:

- از کی اینجایی؟ 

سرش رو زیر انداخت به خوبی تونستم پوذخند روی لبش رو ببینم. نفس عمیقی کشید و گفت:

- تازه اومدم بانو. 

شک داشتم حرفش راست باشه، با اینکه من دختر رئیس باند بودم ولی هیچ کسی به حرف من گوش نمی‌داد، یه جورایی همه قصد کشتن من رو داشتن، به جز هیراد که ادعای عاشقی می‌کرد. 

به حیاط اشاره کردم و گفتم:

- زیر اون تک درخت رو بکن، انگار مهمون داریم. 

بدون هیچ سوالی به سمت حیاط حرکت کرد، می‌تونستم  حدس بزنم رفته توی ون تا بیلی کلنگی چیزی در بیاره. 

داخل اتاق برگشتم که زنه با التماسی که توی چشم‌هاش داد میزد گفت:

- ب... بچم؟! 

اهی کشیدم و گفتم:

- حالش خوبه، فقط... هیچی بیخیال یکم استراحت کن. 

از اتاق خارج شدم و وارد حیاط شدم. به آسمون سیاه بالای سرم نگاه کردم، زندگی منم به سیاهی همین آسمون بود. غمگین به منیج نگاه کردم که مشغول کندن زمین بود. دست‌هام  رو توی جیب‌ مانتون فرو کردم توی این سرمای زمستون این احمقانه ترین ایده لباسی بود که تا حالا ریخته بودم! 

توی همین فکرها بودم که یهو با صدای اشنایی به پشت سرم نگاه کردم. 

ویراستار: @یگانه جان

ویرایش شده توسط Morganit
ویراستاری *@یگانه‌جان*
  • لایک 17
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

 «پارت سوم» 

- مورگانیت! 

به پشت سرم نگاه کردم. با دیدن ریش‌پر پشت، سفید و براقش نفس توی سینم حبس شد! 

چشماش زیر نور ماه می‌درخشید چقدر دلم برای این چشم‌ها تنگ شده بود. با ناباوری زمزمه کردم:

- بابا! 

خنده‌ای کرد و و گفت:

- شکه شدی؟ 

به خودم اومدم. اخم کردم و درحالی که کفش‌های چرم و براقش خیره شده بودم گفتم:

- خیر قربان، خیلی خوش اومدید. 

انگار زیاد از این حرفم خوشش نیومد که سریع اون خنده و خوشحالیش جاش رو به خشم زیاد داد و به سمتم اومد. 

با دستش فکم رو گرفت و در حالی که سرش رو زیر گوشم میاورد از بین دندون‌های کلید شدش غرید: 

- به من نگو قربان من پدرتم مورگانیت. 

فکم به شدت درد میکرد ولی اونقدری مغرور بودم که  بتونم با همچین دردی مقابله کنم و خم به ابرو نیارم. دیگه داشتم کم میارم  که با صدایی ارومی گفتم:

- خیلی  وقته برای من مردید! 

همین حرفم تیر خلاصی  رو زد و باعث شد به اوج عصبانیت برسه فکم رو ول کرد، ولی طولی نکشید با حس سوختن سمت چپ صورتم روی زمین پرت شدم. 

بغض بدی کردم همین باعث شد اشک توی چشم‌هام جمع بشه ولی نه! نه مورگانیت تو نباید جلوی این مرد ظالم خم به ابرو بیاری، باید قوی باشی! 

دست‌هام رو روی زمین گذاشتم و اروم از زمین بلند شدم و صاف توی چشمش خیره شدم. از عصبانیت نفس‌هاش به شمارش افتاده بود. سرم رو خم کردم و گفتم:

- چیزی باعث شده بیاید اینجا؟ 

انگار فهمید قرار نیست کوتاه بیام برای همین با سکوت نگاهم کرد. به بادیگارد پشت سرش اشاره کرد که به سمتم اومد. گیج داشتم نگاهش میکردم که یک دفعه با شدت  دست‌هام رو حسار دست‌هاش کرد و با یک حرکت به دیوار چسبوندم. اونقدر تو شوک رفته بودم که نمیتونستم هیچ مقابله‌ای کنم. 

بادیگارد دیوونش لبخند زشتی تحویلم داد که دندون‌های خراب و سیاهش رو به نمایش گذاشته بود. با سرعت به سمت بابا برگشتم و دیدم با یه نگاه منتظر خیره نگاهم میکنه. انگار داشت با نگاهش فریاد می‌زد باهاش مبارزه کن. 

این خیلی عصبیم کرد و باعث شد با یه حرکت غافلگیرانه با زانوم بزنم بین پاهاش و یکی دست‌هام رو ازاد کنم و با مشت توی دماغش بکوبم. 

همین دو حرکت کافی که از درد روی زمین بیوفته. با عصبانیت داد زدم:

- معنی این کارات چیه؟ 

خنده‌ی هیستریکی تحویلم داد و با بهم کوبیدن دست‌هاش تشویقم کرد تا خواستم دوباره سوالم رو ازش بپرسم که صدای منیج  مانع از این کار شد! 

- خانم پیداش کردم! 

مانتوی کرم رنگم رو تکوندم و درحالی که با چشم‌هام برای بابا خط و نشون می‌کشیدم به سمت منیج حرکت کردم. 

صدای قدم هاشون پشت سرم میومد و این برام عجیب بود! چرا بابا باید همچین ریسکی کنه و  خودش  شخصا بیاد تا من رو ببینه؟ 

 

@یگانه جان

ویرایش شده توسط Morganit
نیم فاصله وکلماتی که نیازبه ویرایش داشتند
  • لایک 12
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 «پارت چهارم» 

 

 

ویراستار:@یگانه جان

ناظر: @مُنیع

ویرایش شده توسط Morganit
  • لایک 9
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

 «پارت پنجم» 

ویرایش شده توسط Morganit
☆ویراستاری| @یگانه‌جان
  • لایک 5
  • هاها 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

 «پارت ششم» 

 

ویرایش شده توسط Morganit
ویراستاری یگانه
  • لایک 4
  • هاها 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 «پارت  هفتم» 

 

ویرایش شده توسط Morganit
ویراستاری @یگانه جان
  • لایک 4
  • هاها 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 «پارت  هشتم» 

 

ویرایش شده توسط Morganit
ویرایش نیم فاصله وکلمات موردنیاز
  • لایک 4
  • هاها 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 «پارت نهم» 

 

ویرایش شده توسط Morganit
  • لایک 5
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 «پارت دهم» 

 

ویرایش شده توسط Morganit
  • لایک 5
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 «پارت یازده» 

 

ویرایش شده توسط Morganit
  • لایک 5
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت دوازدهم»

ویرایش شده توسط Morganit
  • لایک 5
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت سیزدهم»

قرار شد با ماشین غزل بریم بیرون و اونجا غذامون رو بخوریم.

وقتی ماشینشو دیدم یکم شوکه شدم انتظار داشتم حداقل مثل این فیلما دختر استاد مدرسه بی‌ان‌وه‌ای فراری چیزی زیر پاش باشه. اخه پارس؟ خدایا حکمتت شکر منی که‌ دیگه خلافکار بودم تا حالا سوار همچین چیزایی نمیشدم اخه کلاسم نمیخورد.

غزل پشت ماشینش نشست پسره خواست بره جلو بشینه که زورم اومد، به محض اینکه در جلو رو باز کرد من سوار شدم و گفتم:

- ممنون ازتون.

خندش گرفته بود و گفت:

- خیلی خوب پس من جام رو میدم به شما.

چیزی نگفتم که حس کردم یکی داره خیره نگاهم میکنه. برگشتم و با نگاه خیره غزل روبه رو شدم.

- چیه؟

گنگ و مبهوت گفت:

- هیچی... ام بهتره حرکت کنیم.

خیره نگاهش کردم خیلی دختر خوشگلی بود. چشم‌های سبز و لبای بزرگ که معلوم بود مثل من ژل زده، بینیشم که عملی بود. ابروهاش تقریبا نازک بود. خوب ایشون مژه‌هم کاشته بود وای خیلی ناز بود زاویه فک هم که نگم اصلا یه چیزی خفن!

بعد از چند مین به یه رستوران مجلل رسیدیم.

هوف بابا خفن نکوشیمون، چه خفته اینجا.

با لبخند گفت:

- پیاده شین بریم.

با کله از ماشین پیاده شدم که یهو پسره گفت:

- یواش دختر چته؟

اخم کردم و اداش رو در اوردم. که خندید و رفت سمت رستوران. غزل که بهم رسید گفت:

- بریم دیگه چرا وایسادی.

سرم رو تکون دادم و پشت سرش وارد رستوران شدم

  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 «پارت چهاردهم» 

با ورود به رستوران دهنم باز موند وای که چقدر خفن بود انگار کل رستوران رو از طلا ساخته بودن! 

من و غزل روی یه میز کنار شیشه نشستیم که کمی بعد اون پسره هم بهمون  ملحق شد. 

پسره: غزل من کیف پولم رو توی خونه جا گذاشتم صورت حساب دستتو میبوسه. 

یهو چشمای غزل گرد شد و با جیغ گفت:

- امیر شوخی نکن! من هیچی همراهم نیست الان. 

اینبار من پا در میونی کردم و گفتم:

- خیالتون راحت من حساب میکنم. 

انگار خیالشون راحت شد که همزمان گفتن:

- ممنون مورگانیت جبران میکنیم.

خندیدم و گفتم: 

- این چه حرفیه راحت باشید من برم حساب کنم. 

خاک عالم الان چه خاکی توی سرم بریزم؟ پولم کجا بود اخه؟ چیکار کنم چیکار کنم؟ همون طور که به سمت میز پرداخت میرفتم فکر میکردم که چیکار کنم. 

- رمزتون؟ 

- دو تا صفر دوتا شیش. 

- موجودی حسابتون سه میلیون و پونصده. 

- خیلی ممنون. 

همون لحظه بود که با شنیدن این مکالمه چشم‌هام برق زد.  مرد کت و شلواری جوونی به سمتم اومد یه لحظه مخم هنگ کرد اون چشم‌ها به هدی برام اشنا بود که انگار سال‌هاست مشغول نگاه کردنشون بودم. به دست‌هاش نگاه کردم، اون کارت توی دستش بود. با یه حرکت خیلی حرفه‌ای کارت رو از دستش کشیدم بیرون و بدون جلب توجه به راهم ادامه دادم. 

خانمی که پشت صندوق نشسته بود دست هاش رو بهم قلاب کرد و گفت:

- چطور میتونم کمکتون کنم خانم؟ 

با لبخند گفتم:

-اومدم صورت حساب رو پرداخت کنم. اگه میشه خودم حساب کنم. 

مشکوک نگاهم کرد که با یه لبخند ژیکول  خواستم مخش بزنم. گفت رمز چنده؟ دوتا صفر دوتا شیش. با لبخند رسید رو دادم دستش و از اونجا دور شدم. 

امیر و غزل سخت مشغول حرف زدن بودن که رفتم سمتشون و گفتم:

- بدون من کرکر خنده میکنید؟ 

امیر: مورگانیت میدونستی چشمات منو یاد چی میندازه؟ 

با لحن ارومی گفتم:

- چی؟ 

با لبخند گفت:

- نخود سیاه

بی‌تر ادب مرتیکه گوریل من اگه تورو نکشم مورگانیت نیستم. رک و رو راست داشت میگفت برو پی نخود سیاه. 

غزل: امیر اذیتش نکن دیگه اینجا دانشگاه نیست به جکای بی مزه تو بخندیم. 

امیر: دختر جون این باید یاد بگیره وقتی جریان خواهر برادریه نزدیک نیاد. 

گیج گفتم:

- خواهر برادری؟

امیر با چشم‌های گرد شده گفت:

- میخوای بگی نمیدونی من امیر گودرزی داداش کله خراب خانم غزل گودرزی هستم؟ 

هینی کشیدم و گفتم:

- غزل خدا بهت رحم کرد  شبی این نشدی. 

غزل از خنده قرمز شده بود که یهو امیر اخم کرد و چشم غره ای بهم رفت. 

بعد از چند دقیقه  همینطور که مشغول حرف زدن بودیم غذامون رو اوردن. این بین متوجه شدم که امیر چقدر پسر شوخیه. 

چون باباش استاد مدرسه بود بچه‌هارو وادار میکرد که به همه حرفاش بخندن  و از این طریق به همشون دو نمره بده. این روح شیطانیش رو دوست داشتم. افرین پسر من رو یاد خودم میندازی. 

 

  • لایک 4
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 «پارت پانزده» 

بعد از کلی گشت و گذار با این دوتا دلغک بالاخره تصمیم گرفتیم برگردیم خونه هامون. به خواست امیر و غزل قرار شد پس فردا مهمون اونا باشم و من چقدر از این اتفاق ناراضی بودم. اینجوری زودتر بابام به هدف شومش میرسید و ادمای بیشتری رو میکشت. 

اهی کشیدم. غزل من رو تا سر کوچه رسوند و خودش و امیر زود از اونجا رفتن. والا انگار روحی چیزی دنبالشون بود. به کوچه تاریک روبه روم نیگاه کردم. نکنه واقعا روح داشته باشه اینجا؟ هینی کشیدم و با تمام قدرت شروع کردم به دوییدن! 

به در خونه که رسیدم دستم رو داخل کیفم بردم تا کلیدهارو پیدا کنم، لعنت به این شانس! دقیقا چرا پیدا نمیشن؟ 

تو همین افکار بودم که یهو با حس اینکه یکی دستش رو دور گردنم حلقه کرد جیغ بلندی کشیدم. تقلا کردم خودم رو ازاد کنم ولی اون عوضی پاهام رو با پاهاش قلاب کرد و نتیجش این بود که هردومون با کله بریم تو زمین. با این وجود ذره‌ای از فشار دستش کم نکرد و اینبار دستش رو جلو دهنم گرفت. 

با احساس یه دستمال خیس با بوی خیلی تند کم-کم چشم‌هام بسته شد و دیگه هیچی از اطرافم نفهمیدم. 

***

- داره بهوش میاد. سریع همه سرجاهاشون نمیخوام ذره‌ای نقص توی کارتون باشه! 

با شنیدن صدای مردونه و اشنایی خواستم چشم‌هام رو باز کنم. خواستم که نه! درواقع باز کردم ولی فقط سیاهی بود که میدیدم.  با ترس جیغ فرابنفشی کشیدم و داد زدم:

- کور شدم! خدایا کور شدم. مامانی کور شدم. 

چند ثانیه هم نگذشت که یهو همه جا روشن شد. با ترس قفسه سینم تند تند بالا پایین میرفت. چشم‌هام از شدت نور بسته شدن. یکم که گذشت چشم‌هام دیگه به نور عادت کرد و تونستم چشم‌هام رو باز کنم که با دیدن چند تا مرد با لباس فرم پلیس دور و اطرافم نفسم تو سینم حبس شد. 

یکی از اون‌ها که دقیقا جلوم قرار داشت قیافه خیلی اشنایی داشت. من اون رو کجا دیدم. 

به ذهنم فشار اوردم که یهو با یاد اوری دیروز چشم‌هام گرد شد! این مرد همونه که کارتشو ازش دزدیم، پس... پس... همه اینا نقشه بوده؟ 

باورم نمیشد حس بازیچه بودن بهم دست داده بود و از همه بدتر! اینکه گیرم انداخته بودن و با یه حرکت میتونستم گردنمو از سرم جدا کنن. 

با این فکر سریع به مرده نگاه کردم و گفتم:

- هرجی بخوای بهت میدم فقط من رو نکش. 

با حالت بامزه ای مثا یه اسب شیعه کشید اما بیصدا. بعد با لحنی جذاب و خسته ادامه داد:

- چرا باید تورو بکشیم وقتی برگ برنده ما تویی؟ 

لبخندی زدم و گفتم:

- اقا پلیس الان من رو دزدیدی...

بعد با جیغ جیغ ادامه دادم:

- بعد میگی نمیخوای بکشیم؟ 

با سرش اشاره کرد که همه از اتاق خارج شدن و حالا فقط من بودم و اون! 

چاقویی از جیبش دراورد و با حالتی خسته و بیحوصله گفت:

- صداتو یه بار دیگه بشنوم واقعا دیگه میکشمت. 

خندیدم و گفتم:

- من که برگ برندت بودم. 

با حرص به سمتم اومد که ترسیدم و توی خودم جمع شدم. برعمس انتظارم درست‌هام رو که طناب پیچ شده بود باز کرد و گفت:

- میخوام معامله‌ای باهم انجام بدیم. 

پوذخندی زدم و گفتم: 

- اون وقت چرا باید همچین معامله‌ای رو قبول کنم؟ 

@سِنیوریتا @نارسیس بانو.arabzade @ساتوری @Soniya-Aslan @niloofar.h @Li_liumღ @Saraishm @Reyhan @Heara @arisky @golpar @Sanaz87 @دخترخورشید @Atlas _sa

دخترا رمان رو بخونید لطفا از رمانخورها و منتقدها انتظار نقد و نظر دهی دارم! البته بعد از روح شیطانی امتحان میان ترم😁❤️

  • لایک 7
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 «پارت شانزده» 

لبخند شیطانی تحویلم داد و گفت:

- مورگانیت خودکام! یا بهتره بگم پارمیدا شریفی‌نیا، تک دختر صدرا شریفی‌نیا. مامانت توی سن 29 سالگی به خاطر اشتباه زیبای پدرت کشته شد. خودتم خوب میدونی که اگه پدرت مادرتو قربانی نمیکرد... این موفقیت بزرگ نسیب پدرت نمیشد. 

نفسم توی سینم حبس شد جوشش قطره اشک رو به وضوح حس کردم و بعدشم سرازیر شدنش از روی گونم. نه تنها مادرم، بلکه کلی ادم بیگناه. بچه‌هایی که یه مدت سلاخی میکرد. چشم‌هام رو با درد بستم، جیغ‌ها و التماسای من همیشه بیفایده بود. 

با صداش از افکارم بیرون اومدم. درحالی که مشغول نگاه کرذن به یه پوشه کاغذی بنفش رنگ بود گفت:

- نچ، نچ! سابقیه بدی برات تراشیدن دختر جون یه معجزه میتونه از این دام خلاصت کنه. مثل اینکه یه مدت با دخترا دوست میشدی و اونارو به پدرت تحویل میدادی. اوه یکی دیگم نوشته، جعل سند، جعل هویت، دیگه چی؟ اها

پرونده رو گوشه ای پرت کرد و به سمتم اومد، دست‌هاش رو دو طرف صندلی گذاشت و گفت:

-   دیگه چه نقشه‌ای داری؟ 

درحالی که گریه میکردم داد زدم:

- من مجبورم این کارو انجام بدم. 

ازم فاصله گرفت و دست به سینه گفت:

- پس یعنی قلبا به عنوان دختر بزرگترین رئیس باند مافیا دوست نداری این کارارو انجام بدی؟ 

سرم رو با بغض تکون دادم که گفت:

- دروغه! 

با اخم گفتم:

- سالهاست که ارتباطی با پدرم ندارم. سالهاست که من رو رها کرده من رو کنار یه مشت مرد مریض و روانی فرستاده. با دروغ و کلک بزرگم کرده. من... من نمیخوام دیگه هیچ وقت به اونجا برگردم. 

دست‌هام رو روی صورتم گذاشتم و از تهه دلم گریه کردم. 

- اروم باش دختر، من یه راهه چاره برات دارم به شرطی که باهام همکاری کنی. 

دست‌هام رو از روی صورتم برداشتم که با چندش نیگاهم کرد و دست‌مال کاغذی از جیبش دراورد و به سمتم اومد و شروع کرد به پاک کردن زیر چشم‌هام، در همین هین گفت:

- تو از پدرت بدت میاد؟ 

با خشم گفتم: 

- من پدرم رو دوست دارم. 

دستش برا چند ثانیه متوقف شد که ادامه دادم:

-  و من هیچ وقت به پدرم خیانت نمیکنم. با تموم بدی‌هاش اون پدر منه. 

ازم فاصله گرفت و گفت:

- به نفعته کاریو انجام بدی که  به نفع کشور باشه. پدرتو یه افت بزرگه، یه ادم که برای رسیدن به قدرت جون ده‌ها هزار ادمو گرفته. 

سرم رو زیر انداختم. ولی اون پدر منه. 

انگار جا خورده باشه گفت:

- من بهت فرصت میدم که خودت رو نجات بدی مورگانیت درغیر این صورت... مجبورم توروهم همراه پدر و کل اعضای گروهش رو بفذستم اون دنیا. 

با شنیدن حرفش لرز بدی به جونم افتاد. 

با لحن مهربونی ادامه داد:

- نمیخوام اتفاقی برات بیوفته دختر جون تو دختر قوی و خوبی هستی ولی اینم خوب میدونی اونا دارن ازت سو استفاده میکنن. 

اهی کشید و ادامه داد:

بلند شو من میرسونمت خونه. 

هیچ عکس‌العملی نشون ندادم که گفت:

- بلند شو سه روز فرصت فکر کردن داری. 

وقتی دید بازم کاری انجام نمیدم پارچه لباسمو گرفت و با حرص بلندم کرد و دنبال خودش کشید. 

وقتی رسیدیم بیرون تازه متوجه شدم چه جای پرتی هستیم انگار خارج از شهر بود. 

ویرایش شده توسط Morganit
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 «پارت هفدهم» 

خیره نگاهم می‌کرد و من چقدر متنفر شده بودم از این نگاه خیره. 

خودش سریع سوار یه ماشین کوهی شد که اگه اشتباه نکنم اسمش پاترول بود و فقط هم دوتا در داشت. 

مجبوری کنارش نشستم که گفت:

- کمربندتو ببند!

به حرفش گوش دادم، بدون حرف کل مسیر که حدود یه ساعت بود رو طی کردیم. منی که بد ماشین بودم حالم خیلی بد شده بود. فقط میخواستم بالا بیارم. 

بالاخره رسیدیم به خونه خواستم از ماشین پیاده بشم که یهو گفت:

- صبر کن!

کارتی به سمتم گرفت و ادامه داد:

- این شماره کارت منه. یادت نره سه روز بهت فرصت میدم... 

با نگاه عجیبی بهم خیره شد و گفت:

- نا امیدم نکن مورگانیت. 

گیج نگاهش کردم و با یه خدافظی زیر لبی ازش جدا شدم. 

وارد خونه خودم شدم از کنار باغچه و سنگ فرش‌ها گذشتم و خودم رو به در سالن رسوندم. 

حال واقعا بدی داشتم. یعنی من باید پدرمو بفروشم؟ چت شده مورگانیت مگه همین‌ رو نمی‌خواستی؟ 

با عصبانیت کیفم رو سمت دیوار پرتاب کردم و جیغ خیلی بلندی کشیدم و همونجا زدم زیر گریه. 

***

سه روز از اون ماجرا گذشته بود و من اینقدر بهش فکر کرده بودم که دیگه داشتم دیوونه میشدم. 

امشب قرار بود برم خونه غزل اینا و این واقعا من رو میترسوند طی مکالمه کوتاهی که با پدرم داشتم، از من خواست همین امشب کار رو تموم کنم. 

آهی کشیدم  من واقعا نمی‌خواستم کسی صدمه ببینه. با یاد اوری حرف دیشب بابا حس خیلی بدی بهم دست داد. 

- مورگانیت یادت باشه اگر تا یه هفته دیگه کارارو درست نکنی هر کسی که تا به امروز باهاش در ارتباط بودی کشته میشه. 

باصدای غزل از فکرم بیرون اومدم. 

- تو فکری چرا دختر؟ پاشو بریم خونه ما یادت که نرفته امروز دعوت شدی. 

لبخند مصنوعی زدم و گفتم:

- نه یادم نرفته فقط قبلش باید برم خونه یه کارایی دارم بعد از انجام دادنشون حتما میام. 

در جوابم لبخندی زد و گفت:

- باشه پس شب میگم امیر بیاد دنبالت. 

شوکه زده گفتم: 

- نه نه خودم میام.

در جوابم شونه ای بالا انداخت و گفت خود دانی... حداقل بذار برسونیمت. 

تشکر کردم و سوار ماشین شدم. امیر نگاه شیطونی بهم انداخت و گفت:

- تو فکری مادمازل؟ خبریه؟ 

خندیدم و گفتم:

- ببند فکو ضعیفه

خنده ریزی  کرد و ماشین رو روشن کرد و راه افتاد.  بعد از حدود پانزده دقیقه به خونه رسیدیم و من ازشون خداحافظی کردم. ساعت تقریبا پنج ظهر بود.

امروز روز آخر بود و من هنوز دو دل بودم که همکاری کنم یا نه.

اگه بابا رو لو بدم، علاوه بر اینکه همه نجات پیدا میکنن منم کشته نمیشم. ولی اگه این کار رو نکنم علاوه بر کشته شدن همه منم کشته میشم. 

نیاز به یه تصمیم جدی داشتم پس بدون معطلی تمام توانم رو جمع کردم و کارتی که اون شب اقا پلیسه بهم داد رو  برداشتم و شریع شماره‌ای که روش نوشته بود رو وارد کردم نگاهی به اسمش انداختم...

سرگرد برسام سعادت. نمی‌دونستم سرگرده، شماره رو گرفتم و منتظر شدم تا جواب بده. بعد چند بوق پشت سر هم  بالاخره صدای فوق خستش توی گوشم پیچید.

انگار خواب بوده و من چقدر تو دلم عروسی بود کخ نذاشتم بخوابه یوهاهاها. 

- بفرمایید؟ 

گلومو صاف کردم و گفتم:

- سلام... اقای سعادت؟  

@همکار ویراستار

ویرایش شده توسط یگانه جان
ویرایش نیم فاصله وکلمات موردنیاز
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 «پارت هجده» 

انگار ذهنش یاری نمی‌کرد، چون کمی مکث کرد و گفت:

- بفرمایید؟! 

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

- مورگانیت هستم!

با گفتن این حرفم یهو صدای افتادن چیزی از اون طرف بلند شد با چشم‌های گرد شده گفتم:

- حالتون خوبه؟! 

صدای پرهیجانش توی گوشم پیچید و گفت: 

- بله، پس بالاخره تصمیمتون. رو گرفتین؟ 

بدون مقدمه چینی گفتم:

- باید ببینمتون. 

با لحن فوق العاده محترمی گفت:

- باشه خوب من امشب میام دنبالت. 

اخمی کردم و گفتم:

- امشب نمی‌تونم، همین الان! 

لحن متعجبش باعث شد ریز ریز بهش بخندم. 

- خوب باشه من تا یک ساعت دیگه اونجام. 

بازم مخالفت کردم و گفتم:

- نیم ساعت  دیگه! 

اینبار لحنش عصبی بود

- خیلی خوب فعلا. 

بعدش هم گوشی رو، روم قطع کرد. نفس عمیقی کشیدم. باور کن مورگانیت این بهترین تصمیمی میشه که تابه حال گرفتی.

بهتره برم آماده بشم، روبه روی کمدم وایسادم  یه مانتوی صورتی جیغ جلو باز بایه شلوار جین  لوله‌ای تقریبا طوسی مشکی هم پام کردم یه شال مشکی رنگ هم برداشتم بایه تاپ مشکی. خوب اماده بودم حالا بریم سراغ ارایش.

آرایش همیشگی‌ام رو کردم. تقریبا نیم ساعت طول کشید و من گفته بودم نیم ساعت دیگه بیاد. 

رفتم پایین و جلوی در وایسادم از اینکه بابا برام بپا نمی‌گذاشت خیلی خوشحال بودم. ولی همین کارش باعث میشه بدترین ضربه از طرف من بهش بخوره.

مورگانیت دوباره شروع نکن! اگر این کارو نکنی تا ابد باید شاهد کشته شدن دونه به دونه دوستات و مردم بیگناه باشی! 

اهی کشیدم و سرم رو زیر انداختم که با صدای بوق ماشینی به خودم اومدم.سرم روبالا گرفتم و دیدم اقا پلیسه جلوم وایساده و داره بوق می‌زنه که یعنی سوار شم. 

اصلا حس و حال خوبی نداشتم برای همین شیطان درونم هنوز کند عمل میکرد.  

@همکار ویراستار

@یگانه جان

ویرایش شده توسط یگانه جان
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 «پارت نوزده» 

ویرایش شده توسط Morganit
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 «پارت بیستم» 

 

ویرایش شده توسط Morganit
  • لایک 5
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

 «پارت بیست و یکم» 

ویرایش شده توسط Morganit
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...