رفتن به مطلب

خاطرات Mahdis | خون آشام


..ZAHRA..
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

gif_ersd.gif

❤𝐖𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐦𝐲 𝐦𝐞𝐦𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬❤

@Mahdis

..اینجا خاطرات یک خون آشام اصیل ثبت خواهد شد..

هشدار و قوانین  ها را جدی بگیرید!

🌟کاربران محترم لطفا از دادن اسپم پرهیز کنید و با واکنش هایتان خون آشام محبوب خود را تشویق کنید🌟

خون آشام عزیز!

🌹🌹این گوی و این میدان🌹🌹

 

صاحب این دفتر:    @Mahdis

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت اول خاطرات یک خون‌آشام.

تبدیل شدن.

 آخه این موقع شب چه کار واجبی با من داری که نمی‌تونی تلفنی بگی؟ وای تو این تاریکی، راه به این طولانی!  منم که دارم از ترس سکته می‌کنم! خدا بگم چی‌کارت نکنه دختر! یعنی  انقدر کارت واجبه که نمی‌تونستی تا صبح صبر کنی؟  شماره آژانس هم نداشتم زنگ بزنم بیاد دنبالم، کسی‌ام خونه‌مون نبود ببرتم.  این دختر هم با تماسش کلی نگرانم کرده بود، خب؛ مجبور بودم برم. 

اشکالی نداره میرم. چند تا کوچه اون‌ورتر یه آژانسی هست که فکر کنم شبانه‌روزی باشه. لباسم رو پوشیدم و بعد از برداشتن کیفم که گوشی و کلیدم درونش بود از خونه خارج شدم.

- یعنی مگس هم پر نمیزد. 

- آخه آخرشب مگس پر می‌زنه؟! 

- خوب یعنی مرغ پر نمیزد!

- مرغ ها که شب نشده خوابن! ساعت یازده شب  کدوم مرغی بیداره؟

- ایش توهم گیر دادیا! منظورم اینه کسی نیست.

با کلی ترس و لرز سه تا کوچه رو گذروندم، شاید تو این چند تا کوچه که اومدم دو کیلو کم کرده باشم. دستام از ترس توی این گرما می لرزید. 

از ترس فقط دور و برم رو نگاه می کردم یه وقت کسی دنبالم نباشه.

- یعنی اینقدر مهمی؟

- چرا دوباره تو پیدات شد؟ وقتی وجدان آدم اینجوری تو پرش بزنه از بقیه چه انتظاری هست؟

چرخیدم پشت سرم رو نگاه کنم که یهو صدای جیغ یه گربه را از جلوی پام شنیدم. از ترس دست روی قفسه‌ی سینه‌ام گذاشتم و جیغی کشیدم. یه قدم به عقب رفتم که کاش نرفته بودم. سنگ جلوی پام گیر کرد و محکم به زمین افتادم. از سر درد آخی گفتم. دستم خیلی درد گرفته بود و  پوستش کنده‌شده بود. با کمک اون یکی دستم از جام بلند شدم و همون‌جا روی زمین نشستم. صورتم از درد مچاله شده بود. مچ پام درد می‌کرد، به سختی از جامبلند شدم، پام به شدت درد داشت ونمی تونستم راحت راه برم، آهی کشیدم و روی لبه جدول کنار خیابون که نزدیکم بود نشستم. به تیز برق تکیه زدم. دستم رو که روی پام گذاشتم دردش چند برابر شد.
اطرافم رو نگاه کردم، کاش یکی بود کمکم می کرد. متوجه کسی  شدم که داشت به سمتم میومد، یک خانم جوون بود. چند ثانیه گذشت که بهم رسید. روبه روم نشست و دستم رو توی دستش گرفت، نگاهی بهش انداخت، اخمی کرد و گفت:
-این موقع شب! یه دختر تنها! کجا می‌ری؟
 به صورتش که زل زدم احساس کردم  چشماش داره حالتی می‌شه،  ولی بروی خودم نیاوردم. شاید مریضی چیزی داره. کسی چه می‌دونه!؟ پام واقعاً درد داشت، خم شدم و پاچه شلوارم را کمی بالا زدم، ناجور ورم کرده بود.

 دوباره که چرخیدم سمت خانمه با یه صورت فوق‌العاده ترسناک روبه‌رو شدم، بهم زل زده بود وبا چشمهای به شدت قرمزش شده بهم زل زده بود. تا اومدم خودم رو عقب بکشم  به سمتم حمله کرد و دندوناش رو روی شاهرگم گذاشت.

قدرت من در برابر اون هیچ بود. من حتی توان اینکه ذره ای تکون بخورم رو نداشتم. چند ثانیه گذشته بود، رمق کم کم داشت از بدنم می رفت و من بی حال و بی حال تر می شدم. یعنی کسی نبود کمکم کنه؟ یعنی کسی این موقع از این خیابون عبور نمی کرد؟ یعنی کسی صدای دادم رو نشنیده بود؟ 

هر لحظه بیشتر سردم می شد توی این هوای گرمه تابستون. این نشون از این  می داد که مرگ داشت من رو توی آغوشش می کشید.  دقیقه هایی گذشنه بود، انقدر  از خونم مکیده بود که  نفهمیدم کی از حال رفتم. 

@زری بانو     @Roshana    @Y...asna    @-Madi-   @Masoome  @masoo

ویرایش شده توسط MMMahdis

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت دوم خاطرات یک خون‌آشام
ادامه تبدیل
یک دفعه نفس به ریه‌هام برگشت، قفسه‌ی سینه‌ام درد گرفته بود، اما بی‌توجه به اون تلاش می‌کردم حجم زیادی از هوا رو وارد ریه‌هام کنم تا نبودش رو توی این مدت زمان گذشته جبران کنم.
تندتند مثل ماهی که از آب بیرون افتاده باشه نفس عمیق می‌کشیدم. دستم رو بالا آوردم و روی قفسه سینم گذاشتم. نفس عمیقی کشیدم. نفسم که روی دستم پخش شد متوجه سردی دماش شدم. سردم نبود ولی چرا نفسم سرد شده؟ ترسیدم چند بار دیگه امتحانش کردم، اما بازهم سرد بود سرد شرد.

شده بود تا حالا پوست صورتم از سرما سرخ شده باشه اما نفسم همیشه داغ بود تا جایی یادمه. خدایا نکنه بلایی سر بدنم اومده باشه؟ با فکری به سرم زد ترسیده به عقب چرخیدم. فقط مرده ها هستن که نفسشون سرده.

-آخه خنگ خدا کدوم مرده ای نفس می کشه؟

- منظورم اینه مرده ها سردن.

ولی نمردم آخه خبری از جسم بی روحم روی تخت نبود. کمی حالم بهتر شده بود ولی ترس  عظیمی به دلم نفوذ کرده. به اطراف نگاهی انداختم، روی یه تخت توی اتاقی که هیچ شباهتی به اتاق خودم نداشت خوابیده بودم. صدای یه نفر از پشت در اتاق رو شنیدم که گفت: 
-بچه‌ها زنده شده!
زنده شده؟ باکی بود؟

-آخه کی جز تو تو اتاقه؟
-مگه من مرده بودم که بخوام زنده بشم؟ اصلا امکان نداره یا مورد زنده بشه.
پلکی زدم و وقتی چشمم رو باز کردم بالای سرم پنج شش نفر رو دیدم. اینا چجوری به این سرعت اینجا رسیدن؟ ترسیده خودم رو عقب کشیدم و به پشتی تخت تکیه دادم. توی خودم جمع شدم و ترسیده پرسیدم:
-شما کی هستین؟ از من چی می‌خواین؟ به خدا من هیچی ندارم بهتون بدم.

اطرافم رو نگاه و دنبال کیفم گشتم، یکی از همون دخترها کیفم رو سمتم گرفت وبا لبخندی  گفت:
-دنبال این می‌گردی؟
دستام رو روی کیف گذاشتم و به سمتش هل دادم و با خواهش گفتم:
-این کیفم، گوشیم توشه، مال شما فقط تورو خدا بذارید من برم.
همون دختره کیف رو پس زد و با ناراحتی گفت:
-ما نیازی به اینا نداریم، کاری‌ام باهات نداریم. فقط باید یه‌چیزی رو برات توضیح بدم.
کاری باهام ندارن؟ پس چرا من رو آوردن این‌جا؟ اصلا چه‌جوری آوردنم؟  چرا چیزی یادم نمیاد؟!
 وقتی گفت کاری باهام ندارن، راحت روی تخت نشستم، به همهشون نگاه کردم، چه‌قدر زیبا بودن، پوست سفید و شفافی داشتن ، بدون ذره‌ای لک. با موهای صاف و لخت.
اطراف اتاق رو نگاه کردم. میز آرایش و یه کمد توی اتاق بود. تختی که من روش بودم کنار پنجره ای بود که اندازه متوسطی داشت و با پرده‌های مشکی ضخیم پوشیده شده بود و این باعث شده  برای روشن گذاشتن اتاق از شمع استفاده کنن. وا! مگه برق ندارن؟
همون دختره دستم رو توی دستش گرفت و باعث شد به سمتش بچرخم. با لبخند رو به من گفت:
- خب بذار قبل‌از این‌که توضیح بدم خودمون رو معرفی کنیم؟ هان؟
بعد بدون این‌که منتظر جوابی از جانب من بشه به دختری که کنارش ایستاده بود اشاره کرد و گفت:
- این ترانه است.

به دختر دومی اشاره کرد و ادامه داد:

-این کیمیاست؟

سومی بنفشه بود. چهارمی پانته آ و پنجمی هدیه.
در آخر به خودش اشاره کرد و با همون لبخند خوشگلش که دل من رو آب کرده بود چه برسه به مردا، گفت:

- منم اسمم زهراست. حالا نوبت توئه که خودت رو معرفی کنی خوشگل خانم.
به همشون نگاهی انداختم و در آخر دوباره به‌صورت زهرا زل زدم و بریده بریده گفتم:
- من… من اسمم… مهدیسه.
 دستشون رو به سمتم دراز کردن؛ به‌ترتیب با همشون دست دادم . ابراز خوشبختی کردن منم و همچنینیجواب دادم.

دوباره متفکر دستی به سرم کشیدم و گفتم:
-اما چرا یادم نمی‌آید که چه‌جوری این‌جا اومدم؟
- چقدرش رو یادته؟ تا کجا؟
به بنفشه نگاهی کردم و گفتم:
- خوب،  دوستم بهم زنگ زد و با گریه گفت که کار واجبی باهام داره، هر چی گفتم بهم جواب نداد و گفت حتما برم پیشش. کسی نبود ببردتم، شمار آژانس هم نداشتم. راه افتادم. چند تا کوچه رفتم تا آژانس بگیرم. یادمه افتادم زمین، بعدش دیگه هیچی!

@زری بانو   @masoo  @Masoome   @Masi.fardi   @Y...asna   @-Madi-   @Roshana    @Mrymwx     @.Ghazaleh.   @آیلار مومنی

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خاطرات خون‌آشام قسمت سوم

تبدیل


پانته‌آ آهنی گفته ساکت شد، چرخیدم سمت زهرا و پرسیدم:
- شما می‌خواستی چیزی بهم بگی، چی بود؟
- خوب...

تا اومد حرفش رو ادامه بده هدیه سریع پرسید:
- تو سریال خاطرات خون‌آشام رو دیدی؟
- ام… خیلی ازش ندیدم. چهطور؟
این‌بار بنفش ادامه داد:
- تو باور داری که خون‌آشام‌ها وجود دارن؟
کمی فکر کردم و جواب دادم:
- خوب وجود داشتن، اما الان نه.  خیلی قدیم قدیما به نظرم بودن .
این‌بار زهرا حرف اونا رو ادامه داد و گفت:
- نه عزیزم. خون‌آشام ها الانم هستن!
چشمای قهوه ایم از تعجب گشاد شدن و ابروی های پرپشتم بالا پریدن. با صدای بلند پرسیدم:
- جدی؟!
- آره عزیزم. خب، بزار برم سر اصل مطلب. تو یادت نمیاد اما ما می‌دونیم چه اتفاقی برات افتاده و چه‌جوری اومدی این‌جا.
متعجب و کمی اخم پرسیدم:
-منظورتون چیه؟
-ببین عزیزم...
(به کیمیا اشاره کرد و گفت)

-کیمیا تو رو دیده که افتاده بودی زمین، کمکت می‌کنه. ام، بذار واضح برات بگم، کیمیا که دست خونیت رو می‌بینه کنترلش را از دست می‌ده و…
ترسیده پرسیدم:
-وَ چی؟
- مهدیس جان عزیزم، ما هممون خون آشامیم.
با شنیدن این حرفش خندم گرفت، یعنی غش کرده بودم از خنده. دارن سرکارم می‌ذارن، می‌خوان ببینن چه عکس‌العملی نشون می‌دم.دستم رو با خنده روی شونه کیمیا گذاشتم و گفتم:
- دارین سرکارم می‌ذارین. نه؟

از خنده اخمی روی صورتش جا گرفته بود. گفت:
- نه جدی می‌گم. چرا سر کارت بذاریم؟ واقعاً ما خون‌آشامیم.
دوباره خنده کردم و گفتم:
- من باور ندارم، خون آشاما که این زمان اصلا وجود ندارن.
نگاهی به هم‌دیگه کردن و اشاره‌ای به‌هم زدن. بعد از چند لحظه به سمتم چرخیدن و زل زدن توی چشمام.  هم‌زمان حالت چهره‌اش تغییر کرد، سفیدی چشمشون رفته‌رفته به قرمزی نزدیک می‌شد و پلکاشون و رگ‌های زیادی زیر چشمشون درحال سرخ شدن بودن.

ترسیدم،  خودم رو به عقب کشوندم و به دیوار چسبیدم. چند ثانیه گذشت، یعنی واقعاً خون‌آشام بودن؟ یا خدا!
چند ثانیه که گذشت دوباره چهرشون عادی شد. زهرا به سمت من که هنوز هم به دیوار چسبیده بودم کرد و گفت:
- نگران نباش. ما به تو هیچ آسیبی نمی تونیم برسونیم.
نمی‌تونن؟ چرا؟ سؤالم رو به زبون آوردم:
- شما خون‌آشام‌ها از خون ما انسانا تغذیه می‌کنین بعد چطور نمی‌تونین به من آسیب برسونین؟
همون دختره که کیمیا اسمش بود جلو اومد، دستم رو توی دستش گرفت و به سمت خودش کشوند. از بین دندون‌های کلید شدش گفت:
-چون تو دیگه انسان نیستی. 

@زری بانو @آیلار مومنی    @Masi.fardi   @Masoome   @masoo    @Y...asna    @-Madi-   @Mrymwx   @Roshana 

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت چهارم خاطرات یک خون‌آشام
ادامه تبدیل

یعنی چی که انسان نیستم؟ وا؟!  پس چیم؟ یعنی انسان بودم دیگه نیستم؟
متعجب به دستام نگاه کردم، شکل قبلاً که! پاهام رو نگاه کردم و بعد از چند ثانیه دستام رو روی صورتم گذاشتم، دماغم لبام چشمام ابروهام، همشون شکل قبل بودن. به دخترا نگاه کردم داشتن به کارم می‌خندیدن، کمی روی تخت جلو خزیدم و رو به کیمیا پرسیدم:
-منظورت چیه؟
 کنارم نشست، ترسیده کمی عقب رفتم، خنده‌ای کرد و شروع کرد:
-ببین من… وقتی تورو دیدم دستت خونی بود و… نتونستم جلوی حسم رو بگیرم و… من تورو تبدیل کردم.
متعجب اول به خودش بعد به همون زهرا نام زل زدم. یعنی چی تبدیل کرده؟
 دوباره به خودش زل زدم و پرسیدم:
-تبدیل به چی؟
متعجب به نشونه متأسفم سر تکون داد، زهرا از این سمت کنارم نشست. خب چی‌کار کنم می‌ترسیدم. نمی‌دونم چه‌جور موجوداتی هستن آخه. کمی عقب کشیدم و دوباره به دیوار چسبیدم، صدای زهرا رو شنیدم:
-به خون‌آشام تبدیلت کرده.
از حرفش مبهوت شدم، دستام بی‌قدرت شدن و روی پاهام افتادن. یعنی چی که به خون‌آشام تبدیلم کردن؟ من… من دوست ندارم خون‌آشام باشم.
 چونم از بغض نشسته در گلوم لرزید، به زهرا زل زدم و پرسیدم:
-چرا؟
دست سردش رو روی دستم گذاشت، الان یعنی من هم‌نوعشون بودم؟ من… دیگه انسان نبودم؟ دیگه مثل قبل نمی‌تونستم پیش خانواده‌ام بمونم؟
-کنترلش رو از دست داده و حالا… پشیمونه.
اشکی روی گونه‌ام نشست، به همشون نگاه گذرای انداختم و در آخر از زهرا پرسیدم:
-نمی‌شه… نمی‌شه درمانش کرد؟
معلوم بود همشون چقدر ناراحتن.
-نه متأسفانه. اگه درمان داشت… ما الان دیگه خون‌آشام نبودیم.
اشک دیگه ای که روی دستم چکید گفتم:
-اما من نمی‌خوام خون‌آشام باشم.
هق‌هق من بود که سکوت فضای اتاق رو برهم می‌زد.
-مهدیس جان تو فقط دو راه در پیش داری.
با فکر این‌که شاید یکی از این راه‌ها درمان باشه ساکت شده و به چشمای قهوه‌ای زهرا زل زدم:
-بیست و چهار ساعت وقت داری یا خون مصرف کنی یا…
تا جمله‌اش رو تکمیل کنه برام به‌اندازه یک‌سال گذشت.
-یا مرگی دردناک را تجربه کنی.

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 قسمت پنجم خاطرات یک  خون‌آشام
ادامه تبدیل

به سمت کیمیا چرخیدم و با چشمای اشکی گفتم:
-من شنیدم شما با مصرف کردن خون انسان یا می‌کشینشون یا… یا تبدیلشون. تو چرا من رو نکشتی هان؟
دوباره به سمت زهرا چرخیدم و با هق‌هق ادامه دادم:
-من نمی‌تونم به کسی آسیب برسونم.
سرم رو جلو بردم و روی شونه‌اش گذاشتم. ثانیه ای بعد دستش رو روی کمرم احساس کردم.
-کیمیا تو رو کشته بود ولی من باعث زنده شدن شدم .
سرم رو بلند کرده و به سمت صاحب صدا که هدیه بود چرخیدم، سرش رو پایین انداخته بود.
- وقتی کیمیا تو رو آورد این‌جا روی تخت گذاشت، اومدم پیشت. وقتی چهره‌ی معصومت رو دیدم دلم به درد اومد که چرا باید دختر زیبایی مثل تو به این زودی بمیره. از خونه خودم بهت دادم و چند دقیقه بعد بیدار شدی.
تک‌تک حرفاش رو شنیدم و فقط به این فکر می‌کردم که من توان آسیب زدن به هیچ‌کس رو ندارم. جوابی به هدیه نداده به سمت زهرا چرخیدم، دستش رو توی دستم گرفتم و گفتم:
-من… من می‌خوام… من راه دوم رو انتخاب می‌کنم.
دخترا حینی از سر تعجب کشیدن و زهرا دهن باز کرد مخالفت کنه انگشتم رو روی لب‌های قرمز رنگش گذاشتم و گفتم:
-من نمی‌خوام کسی به‌خاطر من بمیره. راه دوم بیشتر به روحیه من می‌خوره.
بنفشه کنار تختم نشست و نگران گفت:
-می‌دونی چقدر سخته؟ می‌دونی چقدر اذیتت می‌کنه؟ ذره‌ذره آب می‌شی دیوونه.
سری تکون داده و گفتم:
-اما من… راه دوم رو انتخاب می‌کنم.
وقتی به چهره مصمم نگاه کردن دست از اصرار دیگه‌ای برداشته و از اتاق خارج شدن. درآخر زهرا بود که قبل‌از خارج شدن از اتاق به سمتم چرخید و ناراحت گفت:
-پس… پس تا اون موقع همین‌جا بمون.
چیزی نگفتم و از اتاق خارج شد.
آخه چرا باید این بلا سر من میومد؟ مگه چی‌کار کرده بودم؟ من هنوز کلی آرزو داشتم ولی حالا باید قید همه‌اش رو بزنم. کاش اون موقع که مامانم اینا می‌رفتن بیشتر نگاهشون می‌کردم، محکم‌تر دستشون رو می‌فشردم و… ولی همش آرزویی محال بود.
این ساعات آخرین ساعات زندگیم بود و من کلی حرف نزده  با خانواده‌ام داشتم.

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت ششم خاطرات یک خون‌آشام
ادامه تبدیل

انقدر که ناراحت بودم نفهمیدم چند ساعت تا الان گذشته. پرده اتاق هم ان‌قدر ضخیم بود که اصلاً معلوم نمی‌شد هوا روشنه یا تاریک. هیچ صدایی از بیرون اتاق نمی‌اومد، مسکوت مسکوت. 
بلند شده روی تختم نشستم و به دیوار بغل تخت تکیه دادم. چشمم به شمع روی عسلی افتاد. منم تا چند ساعت دیگه کم‌کم عین همین شمع آب می‌شم و در آخر از بین می‌رم. شمعی که خودش رو می‌سوزونه و آب می کنه تا دیگرون رو  از نور و گرماش بهره‌مند بسازه. من هم جون دیگران رو به جون خودم ترجیح می‌دادم.
 بی‌حال کمی جلوتر رفتم و به کیفم که پایین تختخواب بود چنگ زدم، گوشیم رو ازش خارج کردم و سفحش رو روشن کردم. ساعت روی گوشی عدد پنج و سی دقیقه رو نشون می‌داد و الانا دیگه هوا روشن می‌شد. زمان چقدر زود می‌گذره وقت‌هایی که نباید بگذره!
ان‌قدر بی‌حال شده بودم که قدرت پلک زدن هم نداشتم، تندتند نفس می کشیدم که شاید کمی انرژی بگیرم. واقعاً مثل کسی شده بودم که انگار چند روزه هیچی نخورده و نای انجام هیچ‌کاری رو نداره.
دخترا چند باری بهم سرزده و هرکدوم بانگرانی ازم خواسته بودن که از تصمیمم برگردم ولی نمی‌تونستم. یعنی می‌ترسیدم، من هنوز به کسی آسیب نزدم از فکرش عذاب وجدان می‌گیرم چه برسه به این‌که واقعاً اتفاق بیفته.
وقتی می‌دیدند اصرارشون بی‌فایده است نه چی می‌گفت هر چی گفت و ناراحت از اتاق خارج می‌شدند و.
ناهاری که برام آورده بودن رو نخورده فرستادم ببرن، گشنم بود ولی نایی برای جوییدن نداشتم. مرگ چه مراحل سخت و دردناکی دارها! از بی‌حالی صورتم عرق‌کرده بود، حس می‌کردم توی یه اتاق آتشین خوابیدم ولی دو دقیقه نگذشته انگار توی قطب جنوب بودم.
دخترا چند باری بهم سر زدن و از دیدن حال گرفته ام غمگین از اتاق خارج می‌شدن. ولی کاش یکی‌شون پیشم بمونن یکم باهم حرف بزنیم، خب شاید سرگرم شدم  و این عذاب‌ها کمتر بشن. خاطرات زندگیم هرچند دقیقه یبار به ذهنم خطور می‌کرد، یعنی واقعاً واقعاً داشتم می‌مردم؟!

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت هفتم خاطرات یک خون‌آشام
ادامه تبدیل

ترانه که کنارم نشسته بود بلند شد خواست بیرون بره که دستش رو توی دستم گرفتم و با صدایی که انگار از ته چاه میومد گفتم:
-می‌شه پیشم بمونی؟
سری تکان داد و با لبخندی مهربان کنارم نشست، با دستمال عرق صورتم را پاک کرد و گفت:
-محصلی؟
سری به نشونه نه تکون دادم و گفتم:
-امثال… قرار بود… برم… دانشگاه.
دستم رو توی دستش فشرد و سرش رو پایین انداخت و ناراحت به طرفین تکان داد. با لبخند بی‌حالی بهش نگاه کردم، نفسی کشیده و گفتم:
-می‌خواستم روان‌شناسی بخونم ولی…
***
کیمیا از چند ساعت پیش تا الان که که دوباره شب شده بود، چندین‌بار اومده و از پشت در نگاهم کرد ولی داخل نیومد. زهرا پیشم اومد دستم رو گرفت و گفت:
-هنوزم سر تصمیمت هستی؟
سرم رو به نشونه مثبت تکون دادم و گفتم:
- از اون بیست و چهار ساعت فقط دو سه ساعت مونده، دیگه تمومه.
نگران دستی به صورتم کشید و گفت:
- می‌ارزه این‌همه عذاب کشیدنت؟
لبخند کم جونی زدم و گفتم:
-دیگه تموم شد زهرا جون.
کیمیا که همراه زهرا وارد اتاق شده بود با اخمی که نشانه ناراحتی‌اش بود بهم زل زد، چشمام رو بالا برده و به صورت تپل و سفیدش زل زدم و تا خواستم چیزی بگم یهو از جلوی چشمم محو شد. یا خود خدا! این چه‌جوری رفت؟! اصلا کجا رفت؟
زهرا که متوجه تعجبم شد با خنده گفت:
-یکی از قابلیت‌های خون‌آشامی همین سرعتشونه.
دهنم رو باز کردم تا چیزی بگم که یک دفعه زهرا توسط کیمیا به سمتی پرتاب شد و خودش کنارم روی تخت نشست. دستش رو دو طرف دهنم گذاشت و لیوانی که محتوایی قرمزرنگ درونش بود رو به سمت دهنم آورد.
 تا شصتم خبردار شد، دستام رو بالا آوردم و روی دستش گذاشتم. اما قدرت منه بی‌حال پای اون عین مورچه در برابر فیل بود، لیوان رو جلوی دهنم گذاشت و محتواش رو به دهنم ریخت.  تا مزه‌اش به گلوم رسید ناخواسته دست از تقلا برداشته و دستام و روی لیوان گذاشتم و با ولع شروع به خوردن کردم. مزه‌اش برای من مثل قند شیرین و مثل لواشک ترش؛ نه تلخ و شور نبود!

@زری گل. @-Madi-. @mah86@Y...asna.

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت هشتم خاطرات یک خون آشام

کامل شدن روند تبدیل


 از روی تختم بلند شدم،  مانتوی بلند یاسی رنگم رو روی بلوز نیم آستینم پوشیدم، کش موهای بلندم رو سفت کردم و شال مشکی رنگم رو هم‌روی سرم انداختم. بعد برداشتن کیفم از اتاق خارج شدم.
 صدای صحبت  بچه‌ها از توی آشپزخونه میومد، به همون سمت حرکت کردم. به‌در آشپزخونه رسیدم و بلند بهشون سلام کردم. با لبخند شیرینی جوابم رو دادن و کیمیا گفت:
- برای صبحونه یه جرعه خون مهمون ما می‌شی؟
 با شنیدن اسم خون بزاق دهنم ترشح شد، بدون این‌که جوابی بدم به‌سرعت به سمت کیمیا رفتم و جام خون جلوی دستش رو برداشتم و یه نفس سرکشیدم. 
تاحالا همچین چیز خوشمزه‌ای نخورده بودم. هنوزم بااینکه خون توی لیوان تموم‌شده بود چشمام رو باز نکرده و داشتم ته‌مونده خون توی دهنم رو مزه مزه می کردم.
- درسته تعارف کردما! تو هم یه تعارف می‌زدی دختر! چرا کل خون سهم من رو خوردی؟ صدای شاکیه کیمیا باعث شد چشمام رو باز کنم و جوابش رو بدم.
-اشکال نداره. چیزی توی این خونه زیاد خون.
زهرا با خنده نگام کرد و گفت:
-‌ یه وقت کم نیاریا!
سرم رو به بالا تکون دادم و گفتم:
- باکت نباشه. نمی‌خواهی از طرف توهم یه چیزی بهشون بگم؟
خنده ای کرد و گفت:
- نه گلم. من خودم از حقوق خودم دفاع می‌کنم.
-باشه اگر خواستی بگو.
چشمکی حواله‌اش کردم و رو به همشون گفتم:
- بچه ها من دارم میرم خونه. الان دیگه مامانم اینا رفتن تو مرده ها دنبالم می‌گردن.
خندشون بلند شد و این‌بار بنفشه گفت:
-مهدیس صبر کن من ته صبحونم رو بخورم تا بریم.
دستی روی شونش که کنار کیمیا نشسته بود گذاشتم و گفتم:
-نمی‌خواد خودم میرم!
-نه، همراهت میام. آموزشت از امروز شروع‌شده.
 دیگه چیزی نگفتم و پشت میز کنار ترانه که روبه روی بنفشه بود، نشستم.
چند دقیقه گذشت. بنفشه بلند شد تا بره و لباساش رو عوض کنه. رو کردم به بچه‌ها پرسیدم:
- بچه‌ها؟ می‌گم. 
همه‌شون سرشون رو بلند و سوالی نگام کردن:
-شما همتون برای همین شهر هستین؟
سرشون رو به نشونه نه تکون دادن و هدیه شروع کرد به توضیح دادن:
-یکی غرب، یکی شرق، یکی شمال، یک جنوب. 
حالا هر کدوم یکی‌یکی هم نه ها، مثلاً من و بنفشه از شمالیم، پانته‌آ از غربه، زهرا کیمیا تهران، ترانه شرق و تو هم که جنوب.
-آهان!
بنفشه که اومد منم بلند شدم. از بچه‌ها خداحافظی کردیم و راه افتادیم.
 نگاهی بهم انداخت و گفت:
- خب، تو الان می‌تونی از قدرت خون‌آشامیت استفاده کنی و با سرعت زیادی شروع کنی به دویدن.
 با صدایی که از فرط هیجان بلند شده بود پرسیدم:
-مثل کیمیا؟
-آره. عین کیمیا!
دستام روو بهم زدم و گفتم: 
- وای بریم. چه‌جوری؟
به هیجانم خندید و جواب داد:
-کار خاصی نیاز نداره انجام بدی فقط بدو.
- وای جدی؟
-آره.
دستش رو به سمتم آورد، دستم رو توی دستش گذاشتم و شروع کردیم به دویدن. عجب سرعت و تندی داشتما! اصلا نمی‌تونستم خودم رو کنترل کنم، قشنگ مثل تو برنامه کودک‌ها دهنم باز بود و داد می‌زدم و از روبه‌رو هم باد می‌خورد تو صورتم.
 یه مسافت طولانی که حدودا چند متر بود رو توی چند ثانیه رفته بودیم؛ اما هنوز داشتم به راهم ادامه می‌دادم که بنفشه دستم رو کشید. یهو متوقف شدم و به عقب برگشتم که باعث شد شپلق بیوفتم زمین. متعجب سرم رو بلندو بهش نگاه کردم و گفتم:
-بنفشه؟!
- جانم؟ نکنه می‌خوای تو ملأ عام هم همین‌جوری بدویی؟

@زری گل@p8366y@-Madi-.   @Mrymwx@ROshana@Y...asna

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

قسمت نهم خاطرات یک خون‌آشام

اطلاعات


- خوب زودتر بهم می‌گفتی تا صبر کنم.
دستش رو به سمتم دراز کرد، با گرفتن دستش از جام بلند شدم که گفت:
-از این‌جا به بعد رو عادی راه میریم، چون دیگه خلوت نیست.
باشه ای گفتم و راه افتادیم، با هم‌صحبت می‌کردیم و جلو می‌رفتیم تا سرگرم باشیم. به سر کوچه‌مون که رسیدم فهمیدم چقدر دلم برای خونمون تنگ شده.
 تو کوچه کسی نبود به‌خاطر همین ازخداخواسته با همون سرعتی که تازه باهاش آشنا شده بودم به سمت خونمون رفتم و به صدا زدن‌های بنفشه هم هیچ توجهی نکردم. 
 به خونمون که رسیدم، دکمه‌ی آیفون رو فشردم. بنفشه بهم رسید و یه پس کله‌ای محکم بهم زد. متعجب دستم رو روی گردنم گذاشتم و پرسیدم:
- چرا می‌زنی؟!
عصبی جواب داد:
- مگه به تو نگفتم نباید این‌جا این‌جوری بدویی؟
- خوب کسی…
تا اومدم حرفم رو ادامه بدم آیفون را جواب دادن، آبجیم بود.
-کیه؟
- منم زری بیا پشت در.
-وای مهدیس اومدی؟ کجا بودی؟
خواستم سر به سرش بذارم. بخاطر همین گفتم:
-اگه دور بیایی دوباره میرما! 
جوابی نداد و سریع آیفون رو گذاشت، چند ثانیه بعد صداشون رو می‌شنیدم که دارن از پله‌ها پایین میان؛ همشون بودن، مامان بابا و آبجیام!
به سمت بنفشه چرخیدم که با لبخند نگام می‌کرد. اما حس می کردم یه غمی توی چشماشه. فرصت نشد ازش بپرسم چون در خونه باز شد.

تا مامانم رو دیدم به سمتش دویدم؛ به چهارچوب در که رسیدم، انگار یه مانع عین شیشه از ورودم به خونه جلوگیری می‌کرد.
 چون با دو به سمت مامانم رفته بودم، محکم به مانع برخورد کردم و به عقب رفتم و بعد از کمی تلوتلو خوردن افتادم زمین.
درد زیادی احساس نکردم نمی‌دونم چرا!
بنفشه به سمتم اومد، دستم رو گرفت و کمکم کرد بلند شم؛ تا مامانم برسه پیشم، در گوشم گفت:
- دیوونه! خون آشاما تا به خونه ای دعوت نشن نمی‌تونن واردش بشن.
متعجب نگاش کردم و گفتم:
- بابا خونه خودمونه ها!
فرصت هیچ حرف دیگه‌ای نشد، چون مامانم بهم رسید دستم رو گرفت و گفت:
- چرا حواست رو جمع نمی‌کنی؟
- پام یه‌لحظه پیچ خورد.
***
مامانم رو در آغوش کشیدم و صورتش رو بوسیدم. بابام هم کنارم اومد و گفت:
- کجا بودی تو؟ نمی‌دونی چقدر نگرانت شدیم.
از بغل مامان خارج شدم و رو به پدرم که از اومدنم خوشحال بود گفتم:
- معذرت می‌خوام. جلو رفته و با بابامم  دست دادم.
مامانم دستم رو گرفت و گفت:
-بیا بریم داخل! 
ترسیدم که دوباره نتونم وارد شم، با چشمای هراسون نگاه بنفشه کردم، وقتی چشماش رو یه‌بار باز و بسته کرد خیالم راحت شد و همراه مادرم وارد خونه شدم.
مامانم قبل‌از این‌که در رو ببنده به سمت بنفشه چرخید و رو به من گفت:
-معرفی نمی‌کنی مهدیس جان؟
نگاهی به بنفشه انداختم و رو به مامانم گفتم:
- دوست جدیدم، بنفشه.
 با لبخند به بنفشه  نگاه کرد و گفت:
-بفرماید داخل؟
 بنفشه تشکری کرد و گفت:
-ممنونم. چند تا کار دارم ولی اگر اجازه بدید من عصر بیام و دوباره مهدیس رو ببرم.
مادرم متعجب پرسید:
- کجا؟
-ام، خوب…
کمی جلو اومد و روبه‌روی مامانم ایستاده توی چشماش زل زد و گفت:
-بذار بعدازظهر با من بیاد.
نمی‌دونم چی شد، ولی مادرم بدون هیچ‌گونه مخالفت دیگه‌ای اجازه رو صادر کرد. بنفشه که رفت ماهم داخل خونه رفتیم.

picsart_09-23-06.45.02_9n2r.jpg

برای خواندن رمان  روی متن زیر کلیک کنین.

طینت مجروح

img_20211104_214854_422_ibjt.jpg

دختر و پسری از طبار لیلی ومجنون...
عاشقانی که به نظاره یکدیگر از دور خو گرفته‌اند....
روزی از روز‌های عاشقی، درد دوری بر یکی از عشاق سخت می‌گیرد...
برای بازگوی عشقش به سمت دلبر می‌رود....
دلداده‌ای را که در کنار محبوبش می‌بیند به مجنونی واقعی بدل شده، قصد می‌کند سر به بیایان بگذارد؛ اما...

رمان باوانِم

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...