رفتن به مطلب

ارسال های توصیه شده

 

نام مجموعه کتاب: در جستجوی خورشید

کتاب اول: فرزندان زمین

نویسنده: Arrtahoor کاربر نودهشتیا

ژانر: پسارستاخیزی_ تخیلی_ترسناک_معمایی

پارتگذاری: چهارشنبه و پنجشنبه ساعت 9 شب

هدف: انتقال مفاهیم عشق به خانواده، عشق به معشوق، آزادی، سرکشی و جسارت و تئوری های باستانی مربوط به خدای بزرگ هرمس.

خلاصه داستان:  خلاصه: خورشید جهان میکل پشت لایه‌ای از ابرهای سنگین و سیاه مدفون شده است. روزها جهان پوشیده در مه است. شب‌هنگام بی‌وقفه می‌بارد با این‌حال ابرهای سیاه هرگز آسمان را ترک نمی‌کنند. بیماری جهش یافته‌ی هاری، مانند یک نفرین سیاه مردم را گرفتار می‌کند و از آن‌ها مردگانی متحرک و نامیرا می‌سازد. زمین به بار نمی‌نشیند. فقر و قحطی و بیماری مردم را یاغی و راهزن کرده است. در چنین جهان افسارگسیخته‌ی نا امنی، میکل باور دارد که خواهر گمشده‌اش، ماری، هنوز زنده است. او در جستجوی خورشیدِ فراریِ زندگی‌اش، به همراه دشمنش که عاشق اوست، به سرزمین‌هایی سفر را آغاز میکند که روی نقشه وجود ندارند.

 

 

مقدمه:

هزاران سال پیش پادشاهی بود به نام نمرود. از هر طمعی در دنیا وجود داشت، انتهایش را دارا بود. قدرت اورا گستاخ و ظالم کرد. ابراهیم اورا هشدار داد که خدایی قدرتمند تر از او هست که اگر به ظلمش ادامه دهد در جهان پس از مرگ اورا کیفر می­دهد. نمرود خشمگین شد. هیچ خوبه قدرتمند تر از او نبود. به بالای برج بابل رفت و تیری به سوی آسمان پرتاب کرد و خدای ابراهیم را به مبارزه طلبید. تیر او خدای ابراهیم را نکشت . اما خدای ابراهیم حشره ای فرستاد که از مجرای گوش نمرود به درون مغزش رفت و اورا کشت. سال ها قصه ی عاقبت نمرود زینهار دهنده ی مردم زمین شد و سالیان سال مبلغان خدای ابراهیم مارا از عذاب جهنم ترسنادند. سرانجام زمانی رسید که مردم زمین را بهشت کردند و از هر طمعی که در دنیا وجود داشت ، انتهایش را بدست آوردند. اما هنوز جهنم آن بالا یا شاید هم آن پایین منتظر ما بود.

انسان اینبار هم به سمت خدا تیر پرتاب کرد. اما هوشمندانه تر. اگر هرگز نمی­مردیم، آن وقت جهنم خدا هم خالی می­ماند. خیال می­کردیم که چقدر باهوشیم. خیال می­کردیم خدای ابراهیم از آن بالا انگشت به دهان مارا نگاه می­کند که چه ساده به او رودست زدیم. هه! جهنم؟! منتظر بمان تا بیاییم.

ما به دنبال زندگی جاودان رفتیم. به دنبال دانشی که حتی بزرگ­ترین عذاب های الهی هم فرو نریزاندش. خدا هم حشره اش را فرستاد. ولی هوشمندانه تر از قبل.

.او به ما عمر جاودان داد و زمین را جهنم مان کرد و ما محکوم شدیم که تا ابد در آن عذاب بکشیم

 

لینک صفحه‌ی  نقد و بررسی رمان در جستجوی خورشید

ناظر: @Asma,N

ویراستار:  @bita.mn

ویرایش شده توسط arrtahoor
  • لایک 7
  • تشکر 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

o9m3_img_20210304_171929_930.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

  • لایک 2
  • تشکر 1

comp_1_2_(1)_7hr0.gif

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_1

 

فصل اول

غریبه

 

می‌دوید. نمی‌دانست چرا. از چیزی فرار می‌کرد؟ یا در پی چیزی بود؟ نفس نفس نمی‌زد. از آن همه دویدن خسته نشده بود. هوا گرم یا سرد نبود. زمین زیر پایش سبز بود. گیاهانی ظریف و سبز بر زمین روییده بودند. عجب زیبا بودند!

ایستاد. اطرافش را از نظر گذراند. در هر امتدادی که به آن نظر می‌­افکند؛ درختانی سبز و زنده مانند او ایستاده بودند. او به درختان و درختان به او نگاه می‌کردند.

نوری روشن و درخشان از آسمان بالای سرش می‌تابید. بالا را نگاه کرد. پرتو های نور از میان برگ های سبز درختان عبور می‌کرد. چه روشن بود! عجب زیبا بود!

صدای خنده های آشنایی به گوشش رسید.

-چی شد؟ به این زودی خسته شدی؟

میکل به یاد آورد که او نیز می‌تواند بخندد. خندید. به دنبال صدا دوید. از بین درختان اورا دید. ماری، خواهرش بود. چقدر زنده بود! چه می‌درخشید! عجب زیبا بود!

میکل به روی خواهرش لبخند پاشید. خواهرش هم همچنین. ماری به تنه ی سبز درختی دست کشید و پرسید: ((به عمرت همچنین چیزی دیده بودی؟))

میکل پاسخ داد: ((اونا درختن.))

- می دونم درختن. احمق!

با لبخندی شیطنت آمیزی پشت درخت پنهان شد و گفت: ((من یه چیزی رو ازت پنهون کردم.))

میکل خندید و به سمت درخت رفت. صورت ماری به سمت درخت بود. موهای مجعد قهوه‌ای رنگش، صورتش را پوشانده بود. ترسی در دل میکل نشست. صدا زد: ((ماری؟))

دست بر دو شانه ی خواهرش گذاشت و اورا به سوی خودش برگرداند. ماری دیگر نمی‌درخشید. با دو چشم بی روح به او نگاه کرد. دو چشمی که بر صورتی به سفیدی گچ نشسته بود. نگاه که نه؛ خیرگیی بی نشانه بود. میکل گریه کرد. دو بازوی خواهرش را گرفت و فریاد زد: ((ماری! برگرد.))

لب های چروکیده و سیاه ماری از هم باز شد و با صدایی خشک و کلفت گفت: ((نمی‌تونم. من مُردم.))

میکل از خواب پرید. می‌لرزید. صورتش خیس بود. شاید اشک؛ شاید عرق؛ گیج تر از آن بود که بداند. از تختش برخاست. تا مسیر در اتاقش بارها به اثاثیه­ی سر راهش برخورد کرد. در را گشود. نور کم سوی راه­رو به صورتش تابید.

با بیشترین سرعتی که از بدن نیمه هوشیارش انتظار داشت، به انتهای راه­رو رفت. در حالی که تلو­تلو می‌خورد، خود را روی نرده های چوبی راه پله انداخت و داد زد: ((ماری؟ ماری برگشته؟))

همهمه­ی ضعیف بین افراد حاضر در طبقه ی همکف خاموش شد. دو تاجر و یک نگهبان، تنها مسافران پناهگاه بودند. پشت یکی از میز ها نشسته بودند. چشمانشان را به میکل دوختند. نگاهشان خمار از خواب یا شاید هم نوشیدنی بود.

پشت پیش خوان بار، مردی سالخورده و لاغر ایستاده بود. ریش هایش منظم بود و سرش تا نیمه طاس بود. نگاهش برخلاف نگاه مسافران، تند و تیز و هوشیار بود.

مسافران که چیز جالبی در پسرک ریز جسه و رنگ پریده نیافتند، گفت و گوی خود را از سر گرفتند.

مورتا با بدخلقی پیشخوان را دور زد و از پله ها بالا آمد. نفس خشمگینش را در صورت میکل دمید و از میان دندان های قفل شده اش غرید: ((ارباب جوان! تا کی میخوای پدر بیچاره ات رو عذاب بدی؟))

میکل با صدایی بغض آلود نالید: ((خواهرم))؟

مورتا با صدای کنترل شده‌ای به او توپید: ((سه ماه از گم شدن بانو­ی جوان می‌گذره. مرد گنده هم یک شب تو این جنگل ها دووم نمیاره. چه رسد به یک دختر 19 ساله. وقتشه از این خواب که اون بر می‌گرده بیدار بشی. ارباب زاکاری بیشتر از همیشه می‌­نوشه. به جای چسبیدن به خاطره­ی یک مرده، سعی کن پدرت رو به زندگی برگردونی.))

میکل نگاه اشک آلودش را با اخم پوشاند و به اتاقش برگشت. کورمال کورمال به دنبال چراغش گشت. دستش بر روی میز تنها خنجری یافت و فنجان آبی. درست وقتی که می‌خواست نا­امید شود، پایش هدف را برایش پیدا کرد. خم شد و چراغ را برداشت. پدالش را فشرد. صدای چرخش چرخ‌دنده ها شنیده شد و همزمان نور چراغ جان گرفت. چرخ دنده ها که از حرکت ایستادند، نور هم خاموش شد. ماری وقتی تنها 14 سال سن داشت آن چراغ را اختراع کرده بود. لرد جاناتان دستور داد تا از اختراع او صد ها کپی در کارگاه های قلمروش بسازند. روی بدنه ی همه ی چراغ ها نام ماری هک شده بود.

میکل در تاریکی اتاق نام خواهرش را زیر انگشت لمس کرد. با خود زمزمه کرد: ((اون نابغه بود.))

هودی خاکستری کهنه‌اش را به تن کرد. چراخ را در جیبش گذاشت. در اتاقش را قفل و پنجره را باز کرد. ستون چوبی خوش تراشی مقابل پنجره‌اش بنا شده بود که وزن اتاق کنسول شده‌ی طبقه‌­ی بالاتر را تحمل می‌کرد. میکل ستون را در آغوش کشید و تا پایین سر خورد.

 پناهگاه را دور میزد تا وارد مسیر شود، در همان حال سکه های آهنی درون جیبش را لمس کرد. آن هارا ذره ذره از صندوق یا از جیب مشتریان لایعقل دزدیده بود. دستان ظریف و چابکش و چهره‌ی همیشه خونسردش، ابزار کارآمد او بودند. پدرش غنی بود اما به هر دلیلی که فقط برای خودش معقول بود، به میکل و ماری پول خیلی کمی می‌­داد. شاید احتیاط می‌کرد. پایه­های حکومت حامی آن‌ها، لرد جاناتان، ضعیف شده بود. مشتری‌های پناهگاه هم روز به روز کمتر می‌­شدند. زمین های زراعی بیشتری مسموم شده بودند و گرانی و گشنگی مردم را یاغی می‌کرد. البته، شاید هم فقط بخیل بود.

احتمال دوم در نظر میکل به واقعیت نزدیک تر بود. برایش راحت تر بود اگر فقط از پدرش متنفر باشد تا این که اورا درک کند و ازش محافظت کند. او حتی یک سکه از در آمد حاصل از فروش اختراعات ماری را بهش نداده بود. از نظر میکل او شخصی بود که فرزندانش را محدود می‌کرد، بلندپروازی را در آنان می‌کشت و با بند کلمه‌ی امنیت تا ابد در پناهگاه زندانیشان می‌کرد.

وارد مسیر شد. از آخرین باری که در آن قدم گذاشته بود، تاریک تر شده بود. آدم‌هایی بودند که گاهی نیاز به انسانیت شان غلبه می‌کرد و با بیل و کلنگ به جان چراغ های مسیر می‌افتادند و از زمین در می‌آوردندشان. حیوان‌تر از آن‌ها کسانی بودند که این چراغ هارا می‌خریدند. مسیر باریک بود. یک سمتش گسل عظیم و عمیقی بود که انتهایش دیده نمی‌شد. سمت دیگرش کمربند باتلاق درختان قاتل کشیده شده بود. معمولا مسیر توسط مهی که از اعماق گسل بالا میزد پوشانده می‌شد. چراغ­هایی که از تمدن قدیم به‌جا مانده بودند و در زمین کوبیده شده بودند تنها راه مسافران برای تشخیص لبه‌ی راه در هنگام مه غلیظ بود. چراغ‌ها، بلوک‌های مکعب مستطیلی با گوشه‌های نرم و ابعاد دقیق 17 در 19 در 21 سانتی­متر بودند. سبک بودند و با به رنگ آبی خنک می­درخشیدند. نورشان سو نمی‌زد. هیچ کس از دانش ساخت آن‌ها آگاه نبود. عوام نام آ‌ن‌­ها­را گذاشته بودند: نور نیاکان.

 

ناظر: @Asma,N

ویراستار:  @bita.mn

ویرایش شده توسط arrtahoor
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_2

ادامه‌ی فصل یک:

 

مسافران چه به راست منحرف می‌شدند چه به چپ، مرگی حتمی و دردناک در انتظارشان بود؛ اما همین دو مانع بزرگ و خطرناک بود که باعث می‌شد مسیر امن بماند. هیچ هاری یا حیوان آدم خواری نمی­توانست از گسل بالا بیاید یا از باتلاق بگذرد. تا زمانی که در مسیر می‌ماندند، تنها خطری که تهدیدشان می‌کرد خود انسا‌ن­ها بودند.

اکثرا، چراغ‌های سمت پرتگاه را در آورده بودند. جرعت نداشتند زیاد به باتلاق نزدیک شوند. مرگ به وسیله‌ی پرت شدن در پرتگاهی که انتهایش را مه پوشانده است، راحت تر از تیکه پاره شدن توسط درختان قاتل بنظر می‌آمد.

مسیر به شهر ابر کبود می‌­رسید. از پناهگاه تا ابرد کبود 5 ساعت به پای کند و به پاهای چابک میکل کمتر از سه ساعت راه بود. مسیر معمولا ساکت بود. گاهی صدای غلغل خیلی خفیف و ریزی از انتهای دره شنیده میشد و یا صدای سقوط سنگ ریزه­ای اما اگر جنبنده‌ای روی سطح باتلاق می‌نشست غوغا می‌شد. خوشبختانه حتی احمق‌ترین حیوان‌ها هم می‌دانستند نباید نزدیک باتلاق شوند، درنتیجه سفر میکل آرام و بی ماجرا بود.

مقابل دروازه­ی آهنی شهر ایستاد و دژ مرتفع مقابلش را نگریست. ابر کبود نامی برازنده بود. دیوار­های بلند و قطورش دودگرفته و سیاه بودند. حتی خانه‌های درون دیوار‌ها، از چوب­های خاکستری تیره‌ی درختان مرده یا سنگ ساخته‌شده بودند. کمی جلو‌تر رفت. خبری از نگهبان دروازه نبود. صدا زد: ((دروازه‌بان!))

خبری نشد. لگدی به دروازه­ی آهنی زد. صدای بدی پیچید. اما میکل عصبی بود. داد زد: ((این بی‌صاحب رو بازکن.))

غرولندی به گوشش رسید. چند صدای ترق‌ترق ضعیف، چرخش لولای در، صدای کشیده شدن کفش­های نیمه پوشیده شده­ بر زمین و سرانجام جسه­ی چاق دروازه‌بان تک­ چشم در زیر نور کم‌سوی چراغی که از طاق دروازه آویزان بود، دیده شد. سمت دیگر دروازه ایستاده بود و از شدت چاقی هن‌هن می‌کرد. لخه کشان به دروازه نزدیک شد.

- بی‌وقت اینجا چیکار می‌کنی نیم‌وجبی؟!

سه تا از دندان‌های فک بالایش را از دست‌داده بود. میکل پاسخ داد: ((برای معامله اومدم.))

- فکر نکردی که این وقت شب کودوم بازاری بازه؟

میکل با لحن تحقیرآمیزی گفت: ((شرمنده که نتونستم زمان دقیق رسیدنم رو بسنجم. این لعنتی رو باز می‌کنی یا نه؟))

مرد خندید: ((تویی و لباس تنت؛ انتظار داری باور کنم که از یک سفر دورودراز اومدی؟ باید تو پناهگاه می‌موندی تا سپیده بزنه. نخیر پسرجان! تو مشکوکی. راهت نمی‌دم تا بفهمی دفعه بعد زمان رسیدنت رو درست بسنجی.))

خواست رو برگرداند که میکل لگد دیگری به در زد و غرید: ((چه گستاخ! هیچ میدونی با کی داری حرف میزنی؟))

نگهبان چاق هم عصبی شد: ((نه. بگو ببینم با کی دارم حرف می‌زنم جوجه قشنگ؟ همین‌الان اگر درو بازکنم و از پرتگاه پرتت کنم پایین کی میخواد بفهمه؟))

میکل از ترس قدمی به عقب برداشت که باعث شد از خودش منزجر شود. دروازه‌بان قدمی جلوتر برداشت و دهان باز کرد که چیز دیگری بگوید اما صدایی گرم از پشت سرش او را متوقف کرد: ((به‌هرحال که باید این در رو باز کنی. چیزی به سپیده‌دم نمونده.))

دروازه‌بان به پشت سرش نگاه کرد. مردی بود بلندقد و درشت‌اندام. موها و چهره­اش زیر شالی کرم‌رنگ پنهان بود. یک کیف گیتار را از بندش به دوش انداخته بود. دروازه‌بان مرد را ورانداز کرد. پس از کمی مکث تسلیم شد. دست به جیبش برد و کلید را بیرون آورد و به قفل انداخت. مرد خوش‌صدا گفت: (( لطفاً بزار این پسر هم رد بشه. درست نیست یک بچه پشت دیوارهای شهر، تو یک شب بدون ماه بمونه.))

دروازه‌بان در را باز کرد و زیر لب گفت: ((بله آقا.))

مرد از دروازه گذشت. کنار میکل، لحظه‌ای ایستاد. با خم کردن سرش به او احترام گذاشت. میکل با دست پاچگی به خود آمد و احترامش را برگرداند. مرد رفت. میکل به پشت مرد خیره ماند تا زمانی که در میان مه ناپدید شد.

دروازه‌بان غرید: ((رد میشی یا نه؟))

میکل از دروازه گذشت و تخس‌ترین نگاه خیره‌ی خود را نثار نگهبان چاق کرد.

کمی در کوچه‌پس‌کوچه‌های تاریک شهر گشت تا مکان مناسبی برای انتظار کشیدن بیابد. سرانجام پلکان ورودی یافت که دست‌انداز داشت و می‌توانست به آن تکیه کند. هیچ‌کس برای سه پله که ارتفاع رایج ساختمان‌های شهر بود دست‌انداز نمی‌گذاشت. اما وقتی جیبت پرپول باشد، سطح خانه‌ات را هم بلند‌تر از بقیه می‌شود و نصب دست‌انداز برای ارتفاع بیشتر از 70 سانت اجباری است.

 

میکل روی سومین پله‌ی گرانیتی خانه‌ی اشرافی نشست و تکیه داد. چشم‌هایش را بست. کمی خودش را بدبخت یافت. کلاه هودی‌اش را بر سرش کشید. قبل از آنکه خستگی حس حقارتش را بشورد و به خواب فرو رود، به غریبه‌ی مرموز گیتار به دوش فکر کرد.

تک و تای مردم بیدارش کرد. شکر کرد که خوابی ندیده است. آسمان هنوز روشن نشده بود. مردم خمیازه‌کشان و لقمه خوران دکان‌هایشان را باز می‌کردند. تجارتِ صنعت، نان‌وآب مردم ابر کبود بود. کش‌وقوسی به بدن خشکش داد و از دست‌انداز گرفت که بلند شود اما صدای فریادی متوقفش کرد: ((دزد! دزد!))

میکل به دنبال منبع صدا گشت. پنجره‌ای در طبقه‌ی دوم خانه‌ای که روی پله‌های گران‌قیمتش نشسته بود، باز شد. مرد میان‌سالی سرش را از پنجره بیرون آورد و داد زد: ((دزد! دزد!)) آن‌قدر هراسان بود که گویی نمی‌توانست واژه‌ای جز آن بیابد. میکل می‌توانست مه نفس‌های لرزان و بریده‌ی مرد را روی آسمان ابرآلود و سرد زمینه‌اش ببیند. نگاه نگران مرد کوچه را از سر تا انتها گشت. به همان سرعتی که صدایش را از پنجره بیرون انداخته بود، دوباره به داخل برگشت. صدای فریادهای نامفهومش از داخل شنیده می‌شد. انگار که باکسی حرف می‌زد.

میکل از جا بر خاست. خاکی که روی شلوارش وجود نداشت را تکاند و بعد متوجه شد مردمی که آن حوالی در حال باز کردن دکانشان بودند زیرچشمی او را می‌پاییدن. البته که او تنها چهره‌ی غریبه‌ی آن شهر کوچک بود. شانه‌ای بالا انداخت و بلند گفت: ((هیچ‌کس بعد از دزدی پای خونه‌ی صاحب‌مال نمی‌خوابه.))

مردم نگاهشان را دزدیدند. میکل به خودش تذکر داد: ((به روزی که با کابوس شروع بشه اعتماد نکن.))

درحالی‌که همچنان نگاه دزدکی مردم را حس می‌کرد، نقاب خونسردی‌اش را به چهره زد. دستانش را در جیب‌های هودی‌اش کرد و به راه افتاد. از گوشه‌ی چشم پادوی جوانی را دید که به‌سرعت از در خانه‌ی اشرافی بیرون پرید و در جهت مخالف مسیر او شروع به دویدن کرد. پسرک لباس فرم سربازان خاندان گِرِی را به تن داشت. پیراهن و شلوار خوش‌دوخت خاکستری‌رنگ با شنلی که تمایل به تناژ سرد داشت اما بازهم بیشتر خاکستری درک می‌شد. حداقل برای میکل که سواد چندانی از رنگ نداشت. میکل تازه متوجه شد که شب را پای خاندان رقیب لرد جاناتان صبح کرده است. غریزه و منطقش هر دو به او می‌گفتند که هرچه سریع‌تر کارش را انجام دهد و گم‌وگور شود.

 

ناظر: @Asma,N

ویراستار:  @bita.mn

ویرایش شده توسط arrtahoor
  • لایک 6
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_3

ادامه‌ی فصل یک:

 

به جواهرفروشی صنعت زیبا رسید. شکر کرد که پیرمرد صاحب مغازه سحرخیز بود. تازه در حال گشودن در کوچک دکان محقرش بود. بوی شیرین نان تازه از نانوایی مقابل جواهرفروشی به درون خیابان می‌دوید و خلق را خوش می‌کرد. میکل درحالی‌که با چشم ویترین را می‌گشت، از پشت سر به پیرمرد نزدیک شد و گفت: ((زنده‌باد.))

پیرمرد برگشت و از فراز شانه‌ی خود به نیم‌رخ جوان نگاه کرد که با نگرانی ویترین مغازه‌اش را جست‌وجو می‌کرد. پیرمرد پاسخ داد: ((زنده‌باد. خریداری؟))

ناگهان چهره‌ی جوان مقابلش شکفت و با لبخند محوی پاسخ داد: ((بله.))

 نگاهش را از ویترین گرفت و به پیرمرد داد. پیرمرد درحالی‌که میکل را به داخل همراهی می‌کرد با خوش‌رویی می‌گفت: ((چه صبح خوبی که هنوز در مغازه رو باز نکردم مشتری اومد. بفرما داخل. دکانم تنگه ولی گرمه.))

خودش پشت پیشخوان باریک چوبی‌اش رفت. فضای مقابل پیشخوان در حدی بود که سه نفر بتوانند با معذبی کنار هم بایستند. تنگ بود ولی گرم. پیرمرد ویترینش را باز کرد .

- کودوم یکی چشمت رو گرفته؟

دهانش بوی چای‌دارچین می‌داد.

- اونی که سبز رنگه.

- این؟

- نه دو ردیف پایین‌تر.

پیرمرد کمی به بدن فرتوتش فشار آورد تا خم شود. گردنبند را با نوک انگشتانش قاپید و با آهی کمر راست کرد. گردنبند را به نرمی روی پیشخوان چوبی ابزار خورده‌ی بینشان گذاشت. میکل با اعجاز به گردنبند خیره شد و سعی کرد لبخندی که روی لب‌هایش می‌آمد را پس بزند. خوش‌حال بود.

-می‌بریش؟

دوست داشت خودش را بی‌علاقه نشان دهد تا تخفیف بگیرد اما توانش را نداشت.

-قطعاً می‌برم.

-نمی‌خوای چیزی روش هک کنم؟

میکل کمی تعلل کرد. پیرمرد لبخندی بر لب‌های چروکش نشاند. دست راستش را مقابل میکل گرفت و گفت: ((نترس. دست یک هنرمند زمان نمی‌شناسه.))

میکل به دست پیرمرد نگاه کرد. چروک بود اما نمی‌لرزید ولی مسئله فقط این نبود. میکل گفت: ((می‌شه نمونه خطتون رو ببینم؟))

- به خط کسی که سلیقه‌ی ساختن این گردنبند رو داشته اعتماد کن، ارباب جوان!

میکل لبخندی زد: ((پس لطفاً بنویسین، ماری.))

پیرمرد نام را زیر لب زمزمه کرد. صدایش خش‌دار و گرم بود. کمی اطرافش را گشت تا قلم الماسش را پیدا کند. عینکش را به چشمش زد. گردنبند را خیس کرد و مشغول شد. پیرمرد همان‌طور که سنگ را می‌خراشید، برای آنکه حوصله‌ی مشتری جوانش سر نرود گفت: ((این گردنبند خیلی ساله پشت ویترینم مونده. البته که این دکان محقر مشتری چندانی نداره اما بازم کم پیدا میشه کسی که این طرح رو درک کنه. چرا این گردنبند رو انتخاب کردی؟))

میکل از پشت ویترین به سربازان خاکستری پوشی که آن‌طرف دیگر خیابان با زن نانوا حرف می‌زدند نگاه می‌کرد. پاسخ داد: ((یه روز با خواهر برمی‌گردم و اون جواب سوالتون رو میده. چندباری که از جلوی مغازتون رد شدیم. هربار می‌ایستاد و بهش نگاه می‌کرد.))

- مشتاقم ماری خوش ذوقمون رو ببینم!

میکل با خود اندیشید: ((منم همین‌طور.))

- وقتی با خواهرت اومدی منم براتون ماجرایی رو تعریف می‌کنم که باعث شد این گردنبند رو بسازم.

میکل با مهربانی پاسخ داد: ((دوست دارم اصرار کنم که همین الآن برام تعریف کنین.))

- نه. مطمئنم طاقت نمیاری و به خواهرت لو میدی. دوست دارم خودم براش تعریف کنم.

پیرمرد خندید. خنده‌اش به میکل هم سرایت کرد اما لبخندش به‌آرامی خشکید وقتی‌که دید زن نانوا به جواهرفروشی صنعت زیبا اشاره کرد. میکل به خود نهیب زد: ((آروم باش.))

سه سرباز گِرِی به سمت جواهرفروشی آمدند. یکی مردی بود در میانه‌ی 30 تا 40 سالگی. سری طاس و ریشی کوتاه و سیاه داشت. صورتش کمی ترسناک بود. آن دیگری یا خیلی جوان بود یا خیلی جوان به نظر می‌آمد. هرچقدر سرباز ریش‌سیاه آهنی بود، این‌یکی پنبه بود. موهای کاهی و چشم آبی داشت. چربی‌های صورتش گواه از نوشیدن زیاد می‌دادند. میکل سومی را می‌شناخت. وقتی نام گِرِی به زبان می‌آمد، تصویری که بلافاصله در ذهن مردم می‌نشست، چهره‌ی رهبر جوان نیروهای نظامی خاندان گری بود که همیشه چند قدم جلوتر از سربازانش راه می‌رفت و زمین زیر اقتدارش له می‌شد. نام او جِیک بود.

 

 

ناظر: @Asma,N

ویراستار:  @bita.mn

ویرایش شده توسط arrtahoor
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_4

ادامه‌ی فصل یک:

 

سه سرباز مقابل جواهرفروشی ایستادند. جیک از بین جواهرات آویزان پشت ویترین به میکل نگاه کرد. میکل نگاه خیره‌اش را با جسارت و خونسردی پاسخ داد. چشم‌های جیک همان خاکستری بود که به تناژ سرد تمایل داشت. نگاهش نافذ بود. سیاهی موهایش، تضاد قشنگی با سفیدی پوستش داشت.

میکل اندیشید: ((خوش قیافه ست.))

پنبه وارد جواهرفروشی شد. نگاهی به سرتاپای میکل انداخت که البته میکل متوجه نشد چون داشت مبارزه زل زدندش را با رهبر نظامی گری ادامه می‌داد. 

پنبه از صنعتگر پرسید: ((این پسر چی بهت فروخت؟))

فروشنده قلم‌به‌دست عینکش را پایین آورد. نگاهی به سرباز انداخت و گفت: ((زنده‌باد.))

پنبه پوفی کرد و گفت: ((زنده‌باد. باید سؤالم رو تکرار کنم؟))

میکل سرانجام رضایت داد کسی باشد که مسابقه را می‌بازد و نگاهش را گرفت و آمیخته به‌تحقیر به سرباز مو روشن تقدیمش کرد. پیرمرد پاسخ داد: ((سؤالت رو همون دفعه اول شنیدم [عینکش را بالا برد و دوباره مشغول تراش دادن شد] ارباب جوان چیزی نفروخت. خرید. این گردنبند رو خرید.))

میکل از این‌که پیش خود سرباز بی‌ادب را پنبه خطاب کرده بود پشیمان شد. او لیاقت پنبه بودن را نداشت. سرباز بی‌ادب این بار میکل را خطاب قرار داد: ((امروز از خاندان گری دزدی شده. مردم تو رو مقابل عمارت گری دیدن که مشکوک رفتار می‌کردی. اونجا چیکار می‌کردی؟))

- استراحت. لازمه بابتش اجاره بدم؟

- بهت نمیاد آواره باشی.

- آره نمیاد.

- خونت کجاست؟

- به شما مربوط نیست.

- زبون درازی داری.

- شما هم ادب نداری.

- باید بگردمت.

- این یک توهینه.

- اسمت چیه؟

- میکل جاناتان. من تحت حمایت و محبت لرد جاناتان هستم. اگر دنبال دردسر نیستی راهت رو بگیر و برو.

سرباز بی‌ادب درنگ کرد. هنوز نام جاناتان قدرت داشت. اجزای صورتش منقبض شده بودند اما چشمانش برق آزاردهنده‌ای داشتند. سرباز گفت: ((اگر نمی‌خوای این ماجرا ادامه پیدا کنه...))

صنعتگر میان جدلشان پرید: ((تموم شد ارباب جوان.))

میکل گردنبد را گرفت و تشکر کرد. اضطراب نگذاشت نگاهی به نام هک شده‌ی خواهرش بیندازد. پرسید: ((چقدر شد؟))

پیرمرد گفت: ((ببخش قیمت میگم. بیست سکه‌ی ملکه.))

میکل لبخندی ساختگی زد: ((بیست سکه که فقط قیمت خود گردنبند میشه.)) و هم‌زمان نام هک شده‌ی ماری را زیر انگشتش لمس کرد. خطوط نرم و خوش‌آیندی داشت.

میکل به ضرر خودش چانه می‌زد اما آن‌قدر از پیرمرد خوشش آمده بود که ارزشش را داشت. صنعتگر شروع کرد به تعارف زدن و میکل اصرار کرد.سرباز بی‌ادب با بی‌قراری سر جایش می‌جنبید و منتظر بود که جدل دوستانه‌ی فروشنده و خریدار تمام شود. سرانجام پیرمرد برنده شد و دستمزدش را نگرفت.

میکل پس از تقدیم کردن بها، گردنبند را به گردنش انداخت و در یقه‌اش فروکرد. به سمت سرباز بی‌ادب برگشت و گفت: ((جای توهین به شهروند محترم و بی‌گناه شهر، دنبال شواهد درست حسابی بگرد. من حداقل دو ساعت روی پله‌های اون عمارت نشسته بودم. اگر کسی از اونجا می‌گذشت متوجه می‌شدم.))

- که چی؟

میکل ناباورانه خندید. با تمسخر دستی به شانه‌ی سرباز کشید و گفت: ((به رهبرت بگو اون می‌فهمه یعنی چی.))

و ازآنجایی‌که می‌دانست درخواست کردن این‌که از سر راهش کنار برود بی‌فایده ست، با تنه زدن راه خودش را باز کرد و بیرون رفت. به سمت جیک به نشانه‌ی احترام سر خم کرد و جیک هم احترامش را برگرداند.

مسیر به سمت دروازه را پیش گرفت و تا مدتی، همچنان، نگاه سرد رهبر رزمندگان گری را پشت گردنش احساس کرد.

 

 

ناظر: @Asma,N

ویراستار:  @bita.mn

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_5

 

فصل دوم

جعبه‌ی گیتار

 

شیفت دروازه‌بان عوض‌ شده بود. این‌یکی مسن‌تر بود و لاغر‌تر. سرش هم به کار خودش بود. دروازه را باز می‌کرد و بی‌هیچ حرفی پشت سرت قفل می‌کرد. دروازه‌بانی که چاق بود، داخل دژ زندگی می‌کرد. اتاقکی کوچک برایش مهیا کرده بودند و نوبت شب تا صبح به عهده‌ی او بود. دروازه‌بان لاغر قبل از هر طلوع به دروازه می‌رفت و نوبت صبح تا شب را تحویل می‌گرفت. شغل کسالت باری بود. برای میکل که تقریباً تمام‌روز از پاهایش کار می‌کشید، حتی تصور چندین ساعت نشستن روی یک صندلی خشک، مسمومش می‌کرد.

وقتی خود را خارج از دیوارهای شهر یافت، سرانجام این فرصت را به خود داد که نگاه دقیقی به گردنبند بیندازد. گردنبند در قالب دایره و سه لایه‌ بود، لایه‌ی اول و سوم طلای سفید بودند که گردنبند را قاب گرفته بودند. پیرمرد، نام ماری با خطی عجیب اما جالب، روی سطح ساده‌ی لایه‌ی اول که درواقع پشت گردنی بود، هک کرده بود. دست خط پیرمرد کاملاً برازنده و مناسب گردنبند بود. لایه‌ی دوم سنگ زمردین سبز روشن بود. طرح یک درخت پر شاخه و برگ را روی صفحه‌ی طلایی لایه‌ی سوم، خالی کرده بود. دورش را هم حاشیه ساده‌ای زده بود. نتیجه می‌شد یک قاب گرد که درختی سبز و زنده را به نمایش می‌گذاشت. گردنبند را به درون یقه‌اش برگرداند و به راه افتاد.

در مسیر بازگشت به پناهگاه، سعی کرد داستان پیرمرد را حدس بزند. پیرمرد را تصور کرد، درحالی‌که پسربچه‌ی بازیگوش است و بی‌اجازه از شهر خارج می‌شود. مدتی در جنگل‌های تاریک و خشک بازی می‌کند تا زمانی که آسمان سیاه می‌شود و راهش را گم می‌کند. ناگهان در دل جنگل بی‌روح خاکستری، یک درخت سبز و درخشان را می‌یابد. شبی را در پناه درخت صبح می‌کند و روز بعد راهش را به سمت شهر پیدا می‌کند اما دیگر هرگز نمی‌تواند دوباره آن درخت را بیابد و هیچ‌کس هم‌ داستانش را باور نمی‌کند.

مه سبک‌تر شده بود. جوری که می‌توانست دو لبه‌ی مسیر را به‌راحتی تشخیص دهد. از فکر کردن به پیرمرد خسته شد، تصمیم گرفت کمی به وجدان درونش اجازه دهد که بابت رفتار بی‌ادبانه‌اش با دروازه‌بان به جانش غر بزند. غرغرهای وجدانش که تمام شد به خودش جایزه داد و این بار خواهرش را تصور کرد. درحالی‌که با آن نگاه خالص و مشتاقش به عمق گردنبند شیرجه می‌زند. آن را به گردن می‌اندازد. می‌خندد. ناگهان چهره‌اش مرده و بی‌جان می‌شود و لب‌های خندانش از شدت خشکی، مانند سفال ترک برمی‌دارد.

میکل در وسط مسیر ایستاد. چشمانش را بست و سرش را به طرفین تکان داد تا این تصویر آزاردهنده را دور بیندازد. دوباره به راه افتاد و این بار به هیچ‌چیز فکر نکرد. به نزدیکی پناهگاه رسیده بود و قدم‌هایش سریع‌تر از قبل شده بودند که ناگهان چیزی درون باتلاق به چشمش خورد. قدم‌هایش را کند کرد و نزدیک آن ایستاد. تصویر مرد مرموز گیتار به دوش مقابل چشمش زنده شد که با آن صدای گرمش به او کمک کرده بود و قبل از رفتن هم برایش سر خم کرده بود.

جسم چوبی درون باتلاق همان جعبه‌ی گیتاری که بر دوش مرد مرموز دیده بود. اطراف باتلاق را پایید. خبری از جسد مرد نبود اما چشمانش کمی دورتر شاید هفت متر آن‌طرف‌تر از لبه‌ی مسیر، انتهای شال کرم‌رنگی را یافت که درون باتلاق فرورفته بود و با حرکتی بسیار کند و آهسته همچنان به درون کشیده می‌شد.

میکل از وحشت به خود لرزید. دراز کشید و گوشش را به زمین چسباند. درخت قاتل زیرزمین برای هضم غذای جدیدش به تک و تا افتاده بود. صدای وول خوردنش را می‌شنید. دودستش را دو طرف دهانش روی زمین مرطوب مسیر گذاشت و فریاد زد: ((اگر صدام رو می‌شنوی شالت رو محکم بکش سمت خودت.))

سربلند کرد و به شال نگریست. شال به حرکت آرام خودش ادامه داد.

با خود گفت: ((آخه مرد احمق چرا از مسیر خارج شده؟))

دوباره روی زمین داد زد: ((صدام رو می‌شنوی؟ اگر زنده‌ای...))

واقع چه انتظاری داشت؟ از جایش برخاست. با خود اندیشید: ((مثلاً اگر زنده باشه می‌خوای چه‌کار کنی؟ چه‌کار می‌تونی بکنی؟))

لحظه‌ای به‌اندازه‌ی یک پلک زدن، چهره‌ی بی‌روح ماری مقابل چشمش پررنگ شد و به همان سرعت ناپدید شد. میکل زیر لب گفت: ((حداقل دو ساعتی هست که به داخل کشیده شدی. هیچ کاری از من بر نمیاد. متأسفم!))

سعی کرد لرزش بدنش را کنترل کند. اولین بارش نبود مرگ می‌دید. خصوصاً بارها صحنه‌ی تکه‌تکه شدن حیوانات و حتی هاری ها را به دست درختان قاتل دیده بود؛ اما مرگ یک انسان در زمانه‌ای که قحطی آدم بود، هرگز عادی نمی‌شد.

 نگاهی به جعبه انداخت. بهتر بود جعبه را بیرون می‌آورد، شاید نام و نشانی روی آن میافت تا بتواند خبر مرگ او را به خانواده‌اش برساند اما دستش به آن نمی‌رسید. ماری به میکل یاد داده بود که چطور مسیر‌های امنی در باتلاق پیدا کند تا بی‌آنکه درختان قاتل بیدار شوند، از باتلاق عبور کنند. این‌یکی از سرگرمی‌های خطرناکشان بود. البته که تقریباً تمام بازی‌های آن دو خطرناک بودند ولی این‌یکی خطرناک‌ترینشان بود؛ اما کیف گیتار در منطقه‌ی ناامنی افتاده بود. گِل زیرش شل و تازه بود. کافی بود که سه قدم به سمت گیتار بردارد تا درخت حضورش را احساس کند و سرنوشت او نیز مانند مرد مرموز می‌شد. کمی از بند جعبه‌ی گیتار از زیرش بیرون مانده بود. فکری به سر میکل زد. به سمت پناهگاه دوید. به انبار پشت پناهگاه رفت. کمی آت‌وآشغال‌ها را زیرورو کرد. بالاخره حلقه‌ی سیم مفتولی را که دنبالش بود پیدا کرد. کمی از آن را برید و چندلایه‌اش کرد تا محکم شود و سپس به شکل یک قلاب درش آورد و به طنابی بست. برگشت. باید خیلی احتیاط می‌کرد. اگر اشتباهی می‌کرد درخت دوباره بیدار می‌شد و جعبه را هم به دل زمین می‌کشاند.

خم شد و دقیق نشانه گرفت. پرتاب کرد. قلاب روی جعبه افتاد و تقی صدا کرد. سطح باتلاق موجی برداشت. انگار که ماری عظیم در عمق آن به خود می‌پیچید اما در همان عمق غرولندش را کرد و بالا نیامد. میکل آهی کشید و زیر لب غرید: ((حسابی مشغول خوردن غذات هستی. مگه نه؟))

 طناب را با دو دستش محکم گرفت. به‌آرامی کشید. قلاب به لبه‌ی گیتار رسید. میکل نفس عمیقی گرفت. کمی دیگر هم کشید. قلاب پایین افتاد و بند جعبه را به چنگ انداخت. به‌محض آن‌که قلاب با سطح نرم باتلاق تماس پیدا کرد، غرش درخت قاتل از اعماق زمین بلند شد. میکل با تمام قدرت و سرعتی که از بازوانش انتظار داشت، جعبه را به سمت خودش کشید. در کمتر از یک باز و بسته کردن چشم، زمین گل‌آلود باتلاق شکافته شد. دوشاخه‌ی شلاقی و سیاه‌ درخت در آسمان دل‌گرفته تاب برداشتند و باقدرت برجایی که جعبه‌ی گیتار قرار داشت فرود آمدند و در آخرین لحظه، میکل توانست جعبه را از ضربه‌ی خردکننده‌ی درخت نجات دهد. با ضربه‌ی پرقدرت شاخه‌های درخت قاتل، گل‌های سیاه و متعفن باتلاق به هوا خواستند و روی صورت و بدن میکل و بخشی از مسیر پاشیده شدند.

 

ناظر: @Asma,N

ویراستار:  @bita.mn

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_6

ادامه‌ی فصل دو

 

میکل خودش را جمع‌وجور کرد. درحالی‌که می‌لرزید بلند شد. جعبه را از بندش به دوش انداخت؛ و دوباره به پناهگاه رفت. از ستون پشت پناهگاه گرفت و بالا رفت. بالا رفتن با دست‌های گلی و لباس‌های خیس برایش پرمشقت تمام شد. لباس‌های گل‌آلودش را درآورد. زیرپوشی را با آب درون لیوان نمناک کرد و به سر و روی خودش کشید. کیف را هم با همان زیرپوش تمیز کرد. هنوز احساس کثافت می‌کرد اما به‌ناچار لباس تمیز به تن کرد. امیدوار بود بی‌آنکه به اهالی پناهگاه برخورد و سین‌جیم شود خودش را به حمام برساند. لباس‌های کثیفش را درون زیرپوش پیچاند و در اتاقش را که باز کرد، هیاهویی از طبقه‌ی همکف به گوشش رسید. از پله‌ها پایین رفت. دو مرد تاجر با هیجان با پدرش صحبت می‌کردند:

-تمام توالت هارو هم گشتم. هیچ جا نبود.

زاکاری بااحتیاط پرسید: ((عذر می‌خوام که این‌رو می‌پرسم اما مطمئنید که هیچی گم نکردید؟))

یکی از مردان پاسخ داد: ((مطمئنم. تمام صندوق ها و بارهام رو گشتم. چیزی ندزدیده.))

آن‌یکی تاجر گفت: ((درسته که هم دزد بود هم قال‌تاق اما دیگه از دایی خودش که دزدی نمی‌کنه.))

میکل یواشکی، پاورچین‌پاورچین از کنار دیوار روی پنجه‌ی پاقدم برمی‌داشت تا متوجه‌اش نشوند. صحبت‌های تجار را که شنید، مرد جوان بدریختی را به یاد آورد که به‌عنوان نگهبان همراه آن دو تاجر به پناهگاه آمده بود. او را تصور کرد که در حالی که تلوتلوخوران از پناهگاه بیرون می‌رود و در هوای نیمه‌تاریک صبح ابرآلود به مرد مرموز برمی‌خورد و تلاش می‌کند از او زورگیری کند. دو مرد با یکدیگر دست‌به‌یقه می‌شوند و درنهایت هردو به درون باتلاق می‌افتند.

زاکاری ناگهان وسط غرغرهای دو تاجر گفت: ((اه! این بوی گند از کجا میاد؟))

میکل سر جای خودش ایستاد و بلافاصله کمرش را راست کرد و روی پاشنه پا فرود آمد. نگاه سه مرد متوجه‌ی میکل شد. چهره‌ی پدرش غضبناک بود و توضیح می‌خواست. میکل کمی تعلل کرد. سپس جواب پس داد:

- صبحی رفتم بیرون قدم بزنم که یک درخت قاتل شاخه‌هاش رو کوبید رو گل‌ها و کثیفم کرد...

کمی مکث کرد بعد رو به دو تاجر ادامه داد: ((فکر کنم صِید جدید گرفته بود.))

رنگ تاجری که ظاهراً دایی نگهبان بود پرید و گفت: ((اوه! نه. نه. مرد احمق! ...))

به‌سرعت به سمت در دوید و بیرون رفت. تاجر اول هم به دنبالش؛ اما زاکاری دو تاجر مصیبت‌زده را بی‌خیال شد و به سمت میکل برگشت. باخشم غرید: ((مگه بهت نگفته بودم پاتو از پناهگاه بیرون نزاری؟))

میکل نگاهش را دزدید. تمام حاضرجوابی‌هایی که روی زبانش می‌دویدند را عقب می‌راند. به‌اندازه‌ی کافی آن روز مصیب کشیده بود؛ حوصله‌ی یک جدل تکراری با پدرش را نداشت.

پدرش به طرز مضحکی ادای او را درآورد: ((رفتم بیرون قدم بزنم! اگر سر راحت گل و سنبلم چیدی بده بزارم تو آب خشک نشه.))

ویلیام، خدمت کارشان، بااحتیاط نزدیکشان آمد و لباس‌های کثیف را از دست میکل گرفت اما زاکاری بهش توپید: ((بده خودش بشوره.))

ویلیام زیر لب گفت: ((چشم. لطفاً دنبالم بیاید ارباب جوان!)) و آستین میکل را گرفت و کشید. او را از دست ارباب پناهگاه نجات داد.

یک حمام عمومی در طبقه‌ی منفی یک داشتند که چهارتا حوضچه داشت و یک تنور برای گرم کردن آب. یک سکوی بزرگ برای نشستن که دو ضلع حمام کشیده شده بود. زمانی پناهگاه آن‌قدری مسافر داشت که این حمام بزرگ پر شود؛ اما اکنون ماه می‌رفت و می‌آمد و کسی گذرش به طبقه‌ی منفی یک نمی‌افتاد. میکل هم نرفت. اهالی پناهگاه از حمام خصوصی طبقه‌ی همکف استفاده می‌کردند. یک دوش داشت و یک وان سنگی تمیز که می‌شد ساعت‌ها درون آن آرام گرفت. حمام کردن در آنجا دل‌چسب‌تر و راحت‌تر بود. میکل معمولاً کار را زیر دوش یکسره می‌کرد اما این بار ترجیح داد کمی در وان آب گرم استراحت کند. همه لباس‌هایش را درآورد اما گردنبند در گردنش ماند. تنها اتفاق خوب آن روزش خرید گردنبند و مصاحبت با پیرمرد صنعت‌گر بود. میکل اندیشید که این اواخر تنش زندگی‌اش بیشتر از همیشه شده است.

هرروز بی‌آنکه پدرش بفهمد از پناهگاه بیرون می‌رفت. از باتلاق رد می‌شد و در جنگل مرده دنبال نشانی از خواهرش می‌گشت. قبل از غروب، گونه و تشنه به پناهگاه برمی‌گشت. وقتی در اتاقش را باز می‌کرد، ظرف آب و غذا را جلوی درب میافت. همیشه همین بود. کسی به کارش کار نداشت. کسی انرژی‌اش را دیگر نداشت. ناپدید شدن ماری همه را افسرده کرده بود. میکل هم تلخ‌تر از همیشه شده بود. این اواخر رفتار‌های بد زیادی ازش سر زده بود که وجدانش هر وقت گیرش می‌آورد بابتشان عذابش می‌داد.

بدن یخ‌کرده‌اش را به آب داغ سپرد. گرما مانند آغوشی تنش را در برگرفت. تمام خستگی‌های روز شومش با آهی از نهادش خارج شد. سعی کرد تصویر مردم رموز و دست قطع‌شده را از صفحه‌ی ذهنش بشورد. ساعتی در وان ماند و وقتی‌که حس کرد که افکارش آرام‌گرفته‌ و چشمانش گرم شده‌اند، بیرون آمد.

لباس‌هایش را شست. ویلیام برایش لباس جدید آورده بود. از آن لباس‌های نو و تمیزی بود که ماه‌ها در کمدش دست‌نخورده باقی می‌ماند چراکه میکل دوست داشت لباس‌های قدیمی و کهنه‌اش را بپوشد. هرچه کهنه‌تر، راحت‌تر. شلوار پارچه‌ای سیاه خوش‌دوخت و یک پیراهن شیری‌رنگ که یقه‌اش بند دوزی داشت. تنش را خشک کرد و لباس را به تن کرد و درحالی‌که با حوله‌ای کوچک‌تر سرش را خشک می‌کرد از حمام بیرون آمد.

همین‌که درراه روی کوچک بین آشپزخانه و هال پیچید، صدای دادوبیداد به گوشش رسید. زیر لب غرغر کرد: ((چرا امروز تموم نمیشه؟))

در برابر تمایلِ برگشتن به حمام مقاومت کرد. احتمالاً تجار باهم سر بحث گرفته بودند؛ اما نزدیک‌تر که شد صدای فریاد‌های پدرش را هم شنید. حوله را در مشت گرفت و پا تند کرد خودش را به لابی رساند. سر جایش خشک شد. چیزی را دید که انتظارش را نداشت. هفت تن از سربازان خاکستری پوش خاندان گِرِی لابی کوچک پناهگاهشان را پرکرده بودند. پدرش با همان سربازی که بی‌ادب بود بحث گرفته بود و هر دو صدایشان را هرلحظه بالاتر می‌بردند. خدمه‌ی پناهگاه، کارهایشان را رها کرده بودند در حاشیه‌ی ماجرا، با نگرانی نظاره‌گر بودند. تاجری که خواهرزاده‌اش را ازدست‌داده بود، بی‌توجه به بقیه گوشه‌ای پشت میز نشسته بود و گریه می‌کرد و تاجر همراهش مثلاً داشت او را دلداری می‌داد اما حواسش به قائله بود.

رهبر جوان گری‌ها جدا از سربازانش و در وسط هال ایستاده بود. نگاه موشکافانه‌اش وجب‌به‌وجب پناهگاه را سانت می‌کرد. نگاهش به میکل که رسید، انگار جا خورد و ابرویی بالا انداخت. میکل نیم‌نگاهی به جیک انداخت و سریعاً توجهش را معطوف دعوای پدرش و سربازی که نامش لری بود، کرد.

ویرایش شده توسط arrtahoor
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_7

پایان فصل دو

 

سرباز بی‌ادب داد زد: ((مردک نفهم! چیزی که از ارباب من دزدیده ‌شده ارزشش از خودت و تمام دارایی‌هات بیشتره. از سر راهم برو کنار و بزار عدالت اجرا بشه.))

میکل با ترس از خودش پرسید: ((دنبال من می‌گردند؟ چطور فهمیدن من اینجام؟))

اما رفتار رهبرشان که این‌طور نشان نمی‌داد. زاکاری به سمت سرباز مو روشن حمله کرد و یقه‌اش را گرفت. سرباز در مقابل بدن تنومند و قد کشیده‌ی او شبیه پسربچه‌ها به نظر می‌رسید. داد زد: ((یقه رو ول کن.))

پنج سرباز دیگر شمشیرهایشان را کشیدند. بالاخره جیک به حرف آمد: ((غلافش کنید. ما برای مزاحمت و دردسر اینجا نیومدیم.))

لحنش آرام و خونسرد بود، انگار این قیل و قالی که به راه افتاده بود را لازمه‌ی زهرچشم گرفتن می‌دانست وگرنه مدت‌ها قبل می‌توانست بحث را جمع کند؛ اما ارباب پناهگاه بی‌توجه به جیک و حتی سرباز‌هایی که شمشیر کشیده بودند، تو صورت سرباز مو روشن غرید: ((این پناهگاه قلمرو منه و حامی من لرد جاناتانه. اجازه نمی‌دم حشرات موذی گری‌ها حتی در یک اتاق اینجا رو باز کنند. برگردید بین دیوارهای امنتون و اگر از لرد جاناتان سفارش‌نامه گرفتید برگردید اینجا.))

جمله‌ی آخرش را در خطاب به جیک بیان کرد.

جیک پاسخ داد: ((لطفاً یقه‌ی سربازم رو رها کنید!))

زاکاری کمی مکث کرد. سپس یقه را رها کرد اما همچنان در فیگور جنگی‌اش ماند. لری به‌سرعت قدمی عقب برداشت و با ناباوری به زاکاری نگاه کرد. جیک با صدایی استوار و لحنی محترمانه ادامه داد: ((خودتون بهتر می‌دونید که لرد جاناتان یه هفته ست که شهر رو ترک کرده و ممکنه تا ماه آینده هم بر نگرده.))

لحن زاکاری هم به طبع از رهبر رزمندگان آرام شد: ((صبر کنید تا برگردن.))

-متأسفانه شرایط ما ضرب‌الاجل هست. طبق شهادت نگهبان دروازه یک مرد مرموز که چهره‌اش رو پوشونده، باید تقریباً سه ساعت قبل به پناهگاه رسیده باشه.

میکل با خودش اندیشید: ((بهش نمی‌اومد دزد باشه. باید بهشون بگم که مرد توی باتلاق افتاده؟ یا شاید بهتر باشه دخالت نکنم اون به منم مشکوکه فکر می‌کنه دارم از فرصت استفاده می‌کنم که قضیه رو لاپوشونی کنم... اما می‌تونم با نشون دادن کیف گیتار ثابتش کنم؟ بهتره صبر کنم و ببینم چی میشه.))

این بار به خودش اجازه داد جیک را دقیق‌تر بررسی کند. قدش کمی شاید در حد سه سانتی‌متر از زاکاری کوتاه‌تر بود. در موهای سیاهش چندرگه‌ی ناخالص موی سفید و خاکستری روییده بود. شانه‌هایش پهن بودند و دستان قدرتمند و پر رگ و پی‌اش نشان می‌دادند که اصلاً زندگی را به خودش آسان نگرفته است.

زاکاری گفت: ((ما از شب قبل تا الآن هیچ مسافر جدیدی نداشتیم. پیشنهاد می‌کنم برای پیدا کردن مالتون، مسیر رو به سمت شرق ادامه بدید.))

جیک سکوت کرد. برای لحظه‌ای به نظر ‌رسید که اوضاع آرام گرفته است؛ اما همان لحظه، چشم سرباز بی‌ادب به میکل افتاد که در چهارچوب در ساختمان پشتی ایستاده بود. پوزخند صداداری زد و درحالی‌که به سمت میکل می‌آمد گفت: ((می‌بینم که محبوب لرد جاناتان هم اینجا هستند. اولین مظنون ما!))

همانطور که به سمت میکل قدم برمیداشت، مورتا، ویلیام و برنات با نگرانی درجایشان جنبیدند. ویلیام خواست جلوی لری را بگیرد اما مورتا مانعش شد و با سر به برنات اشاره کرد. به این معنی که اول به فکر زن خودش باشد و اورا از صحنه‌ی ماجرا دور کند. حق با او بود. ویلیام مرد باعرضه‌ای بود و در کنار زاکاری از پناهگاه دربرابر اشرار دفاع می‌کرد اما  اکنون با شش تن سرباز تعلیم دیده طرف بودند. مدارا و کنترل جو حاکم، سلاح بهتری بود.

زاکاری هنوز متوجه نشده بود مسئله چیست. با تعجب به لری نگاه کرد که با چند قدم بلند خودش را به میکل رساند. بازوی میکل را محکم گرفت و به میانه‌ی هال کشاندش. حوله از دست میکل به زمین افتاد. سرباز بی‌ادب داد زد: ((این جوونک اولین مظنون مائه و حالا اینجاست. شواهد همه جور در میاد. حتماً با اون مرد دزد همدست شدید و الآن هم تو پناهگاه مخفیش...))

میکل و پدرش هر دو، هم‌زمان داد زدند: ((دست کثیفت رو بکش.))

سرباز بی‌ادب خندید. نگاهش میان میکل و پدرش رفت ‌و برگشت. میکل را به جلو و به سمت زاکاری هل داد. دوباره خنده‌ی چندش‌آوری کرد و گفت: ((می‌بینم این بچه خوشگل جز لرد جاناتان، محبوب ارباب پناهگاه هم هست.))

میکل برگشت و با ناباوری به سرباز مو روشن نگاه کرد. خدمتکاران از فرط گستاخی سرباز به آه و هن افتادند؛ اما پدر میکل با قدمی بلند خودش را به سرباز رساند و سیلی محکی به صورتش زد. سرباز به زمین افتاد. بقیه‌ی سربازان به تک و تا افتادند اما دخالتی نکردند. انگار آن‌ها هم معتقد بودند که هم‌قطارشان زیاده‌روی کرده است.

مورتا به ویلیام توپید: ((دست برنات رو بگیر و ببرش داخل.))

برنات زیر لب آرام گفت: ((خودم میرم. تو بمون و مراقب باش!))

دامنش را چنگ زد و با احتیاط از کنار لری که روی زمین افتاده بود گذشت و به ساختمان پشتی رفت.

سرباز با چشمانی برافروخته به ارباب پناهگاه نگریست. لبش پاره شده بود و خون‌ریزی می‌کرد. باخشم برخاست اما قبل از آنکه چیزی بگوید یا کاری کند، رهبر رزمنده‌ها بازویش را گرفت و گفت: ((لری برو بیرون.))

-اما...

جیک با تحکم گفت: ((بیرون منتظر باش.))

زاکاری نفس‌نفس می‌زد. نگاه پر از خشم و خونش را حواله‌ی جیک کرد. جیک با لحنی دلجویانه گفت: ((صبح که لرد من گزارش دزدی رو دادند، مردم ایشون رو به عنوان غریبه‌ای مشکوک معرفی کردند.)) و به میکل اشاره کرد.

میکل بلافاصله گفت: ((توضیحات لازم رو به زیردستتون...))

این بار ارباب پناهگاه یقه‌ی میکل را گرفت و باخشم غرید: ((رفته بودی شهر.))

لحنش سؤالی نبود. انگار داشت مطلعش می‌کرد که بزرگ‌ترین گناه زندگی‌اش را مرتکب شده است. میکل لب برچید و پاسخی نداد. همان لحظه، نگاه زاکاری به برق زنجیر گردنبندی افتاد که از پشت یقه‌ی بند دوزی شده‌ی میکل دیده می‌شد. با دست دیگرش گردنبند را بیرون کشید. با شک به گردنبند نگاه کرد. تصویر آشنایی از آن را در پس خاطراتش داشت. انگشتش نام ماری را لمس کرد. گردنبند را برگرداند و سمت دیگرش را نگاه کرد. با دیدن نام دخترش به یاد آورد؛ به یاد آورد که این گردنبندی است که ماری آرزویش را داشت و او دخترش را از داشتن آن محروم کرده بود. یک‌باره غم و عذاب وجدان، جای خشم را گرفت. لب‌هایش لرزید و زانو‌هایش شل شد. هیبت ترسناکش شکست و زیر گریه زد. به زمین افتاد. گردنبند از دست زاکاری رها شد و روی سینه‌ی میکل برگشت. ارباب تنومند پناهگاه، درحالی‌که موهایش را در چنگ گرفته بود، زارزار گریه می‌کرد.

جیک سراسیمه شد. درک نمی‌کرد که در حال تماشای چه ماجرایی است. مورتا، تنها همدم زاکاری، به‌سرعت به‌سوی او دوید و شانه‌های اربابش را بامحبت گرفت. میکل به پدرش نگاه کرد. او چاق و پیر شده بود. آن‌قدر ضعیف شده بود که پیش سربازهای گری به زمین بیافتد و گریه کند. میکل درحالی‌که سعی می‌کرد اشک‌هایش را عقب براند به جیک نگاه کرد و با صدایی لرزان گفت: ((بیشتر از این خانواده‌ی عزادارم رو آزار ندید. لطفاً ازاینجا برید. مالتون رو اینجا پیدا نمی‌کنید.))

جیک لب‌هایش را به هم فشرد. به احترام سر خم کرد. میکل پاسخش را نداد. جیک همراه سربازانش از پناهگاه بیرون رفت. میکل هم از آن منظره‌ی رقت‌انگیز چشم گرفت. به اتاقش برگشت.

خود را زیر پتویش پنهان کرد. مدام تصاویر روزی را که فهمیدند ماری گم شده است، مقابل چشمانش می‌آمد. فریادها و ضجه‌های زاکاری، رفتارهای دیوانه وارش، وسایل پناهگاه را می‌شکست. دیوانه‌وار به سمت جنگل می‌دوید و نام ماری و لوریان را فریاد میزد. ویلیام و مورتا را که سعی می‌کردند جلویش را بگیرند، کتک می‌زد.

انکار، اشک، فریاد، ضربه، خون...

آن روزها میکل فکر می‌کرد دنیا به آخر رسیده است اما دنیا با لجبازی به بودنش ادامه داد.

اشک‌هایی که به بیرون راه میافتند را باخشم و نفرت پاک می‌کرد. آن‌قدر در خودش پیچید و بدون اشک ضجه زد تا سرانجام رمق و توان از تنش رفت، نفس‌هایش آرام شدند. پلک‌های سنگینش بر چشمان سوزناکش فرود آمد و به خواب رفت.

ویرایش شده توسط arrtahoor
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_8

 

فصل سوم

جهان کهن

 

 

- میکل بیدار شو. داری کابوس می‌بینی. این چیه؟ میکل بلند شو. واقعاً دزدی کردی؟

میکل با تکان‌ها و سروصدای پدرش بیدار شد. زاکاری گوشه‌ی تختش نشسته بود. میکل نگاهی به او و سپس به کیف گیتار پایین تختش کرد. کیف باز بود؛ اما درونش به‌جای گیتار، پر از کتاب، کاغذ و دفاتر پخش‌وپلا بود. میکل همان‌طور گیج و منگ، بساط درون کیف را نگاه می‌کرد که پدرش پرسید: ((پس تو واقعاً دزدی هستی که اون‌ها دنبالش بودن؟))

میکل به زاکاری نگریست و با سردرگمی به نشانه‌ی نفی سر تکان داد. نگاهش جذب وسیله‌ای شد که در دست پدرش بود. یک گوی شیشه‌ای شفاف بود. حلقه‌هایی طلایی گوی را در برگرفته بودند که اعداد و ارقام و حروف غریبی روی آن حک شده بود. میکل نظری نداشت که آن وسیله چیست اما زاکاری گفت: ((این یک اسطرلاب پیشرفته از زمان تمدن کُهَنه. اگر سربازهای گری دنبال این گوی بوده باشن، پس اون جوونک کله زرد حق داشته بگه از تمام زندگی من باارزش‌تره. چطور کارت از دزدی از صندوق من به صندوق لرد گری رسید؟))

میکل تند سر تکان داد: ((نه من ندزدیدمش. کنار باتلاق پیداش کردم.))

خودش را جمع‌وجور کرد. روی دو زانو نشست و نگاه دقیق‌تری به گوی شیشه‌ای انداخت. زاکاری گوی را به دست پسرش داد و گفت: ((من حرفت رو باور می‌کنم اما اون عوضی‌ها نه. بابت این می‌ندازنت زندان و چون با لرد گری طرفیم، کاری از لرد جاناتان هم بر نمیاد. مطمئن شو خوب پنهانش می‌کنی. دیگه به شهر نرو. وقتی لرد جاناتان برگشت، سر راهش اول میاد به پناهگاه. اون وقت همه چیز رو می‌دیم به لرد تا خودش یک فکری براشون بکشه... تا اون موقع می‌تونی سر از کارش دربیاری؟))

میکل با دقت گوی را در دستش می‌چرخاند و حروف بیگانه‌اش را می‌خواند. سری به تایید تکان داد. زاکاری گفت: ((تو بچه‌ی باهوشی هستی!))

زاکاری نگاه لرزانش را از روی کتاب‌ها گذراند؛ انگار که گنجینه‌ی ممنوعه‌ای است که اکر مستقیم نگاهش می‌کرد، می‌توانست کورش کند. گفت: ((و این کتاب‌ها، باید اطلاعات جالبِ... زیادی داشته باشن. سعی کن بخونی و حفظشون کنی.))

میکل با حواس پرتی سرتکان داد. زاکاری آهی کشید. دست روی زانوهایش گذاشت و بلند شد. درحالی‌که به سمت در می‌رفت، گفت: ((فقط دردسر درست نکن.))

در را پشت سرش بست. میکل گوی را به دنبال کوک یا دکمه‌ای گشت که دستگاه را روشن کند اما چیزی نیافت. حلقه‌های دور گوی را چرخاند. شیفته‌ی آن وسیله‌ی ظریف و خوش‌تراش شده بود. تصور می‌کرد که چطور آن حلقه‌ها را شکل داده‌اند و رویش حکاکی کرده‌اند. بلور را زیر آب سوهان زده‌اند و به‌دقت همه را سرهم کرده‌اند.

پارچه‌ی تمیزی روی میز پهن کرد و گوی را رویش گذاشت تا نلغزد. برای لحظه‌ای سوال کمرنگی از ذهنش گذشت: ((پدر از کجا درباره‌ی اسطرلاب می‌دونست؟)) اما این سوال خیلی زود در پشت کشش و عطش میکل به کشف کتاب‌ها، محو شد.

پایین تخت، کنار جعبه‌ی گیتار نشست. کتاب‌ها را برداشت و ورق زد. کتاب‌ها درباره‌ی علوم مختلف بودند. ستاره‌شناسی و جهت‌یابی، آسترولوژی، جغرافیا و اقلیم، نژادشناسی، گونه‌های مختلف حیوانات و گیاهانی که میکل به عمرش حتی اسمشان را نشنیده بود. آهو، خرگوش، پرستو، گیاهان سبز و درخشان با گل‌های رنگارنگ مختلف. کتاب‌ها میکل را به‌شدت هیجان‌زده کرده بودند. حاوی اطلاعاتی بودند که میکل به عمرش تصورشان هم نمی‌کرد. درحالی‌که از هیجان به نفس‌نفس افتاده بود کتابی را نخوانده می‌بست و کتاب بعدی را باز می‌کرد. کتاب اقلیم‌های سیاره‌ی زمین را باز کرد. ورق زد. روی صفحه‌ای مکث کرد. تصویر جنگلی سبز، با رودخانه‌ای خروشان و زلال و آسمان آبی بدون حتی یک ابر بود. میکل از شدت شگفتی اشک ریخت. زیر لب زمزمه کرد: ((این باید دنیای کهن باشه؛ قبل از نابودی بزرگ.))

آن‌قدر مطالعه کرد تا هوا تاریک شد و شمع روشن کرد؛ طاقت نداشت که مدام پدال چراغ را برای چند ثانیه روشنایی فشار دهد. چنان حریص بود که نمی‌توانست با آرامش کتابی را تمام کند و از کتابی به کتاب دیگر می‌پرید. یک‌بار که ورقه‌ی ترد و کهنه‌ی کتابی زیر انگشتش پودر شد، به خودش نهیب زد که آرام بگیرد و با ملایمت رفتار کند. در میان غوغای کاغذ‌ها و کتاب‌ها، نظرش را تکه کاغذی تا شده جلب کرد. کاغذ را برداشت و باز کرد. تصویری مقابل خود یافت که مانند یک نقشه بود از زمین‌هایی بزرگ و دریاهایی بزرگ‌تر. بالای نقشه نوشته شده بود: ((نقشه‌‌ی جهان.))

در مقابل واژه‌ی جهان، کلمه‌ی ((کهن)) با خط و جوهری متفاوت، اضافه شده بود. چیزی از نقشه سر درنمی‌آورد. تنها نقشه‌ای که او در زندگی‌اش دیده بود نقشه‌ای ساده، کوچک و غیرقابل استناد از خط مسیر بود که چهار شهر ابرکبود، امید، طلوع و شهر متروکه‌ی آزاد را به یکدیگر متصل می‌کرد و ابتدا و انتهایش هم نامشخص بود. فقط می‌توانست درک کند که نقشه‌ی جهانی که به آن می‌نگرد بسیار بزرگ‌تر از جهانی است که او هم‌اکنون آن را می‌شناسد و در آن زندگی می‌کند.

از خودش پرسید: ((تمام این زمین‌ها و آب‌های وسیع، تمام اون گیاه‌ها و حیوون‌ها کجا رفتند؟ ممکنه که هنوز جایی توی این دنیای بزرگ زندگی در جریان باشه؟ چه بلایی سر تمدن کهن و این جهان زیبا اومده که تبدیل‌شده به این قبرستون خشک‌وخالی؟))

کمی با اندوه به نقشه خیره شد ولی چیزی از آن سر درنیاورد پس کنارش گذاشت. به‌جایش کتابی با جلد زرد خوش‌رنگ را برداشت که روی جلدش چیزی ننوشته بودند. وقتی بازش کرد فهمید که دفتر است. صفحات سفیدش، به خشکی کاغذ کتاب‌ها نبودند. نرم و تازه بودند. دستی روی کاغذش کشید و آرزو کرد که ای‌کاش خواهر نابغه‌اش در این مکاشفه‌ی هیجان‌انگیز همراهش می‌بود.

قلمی در بین بساط جعبه پیدا کرد. بلند شد و پشت میز نشست. دفتر را مقابل خود گذاشت. کمی به صفحه‌ی بکرش نگاه کرد. سرانجام دستش را بالا آورد و نوشت: ((ماری عزیزم! اگر امروز کنارمون بودی، خوب از پس اون عوضی‌ها بر می‌اومدی؛ اما منو پدر به باهوشی و شجاعی تو نیستم.))

در همان لحظه، به‌اندازه‌ی یک‌نفس، روزنی کوچک در میان دیواره‌ی کلفت ابر‌های سیاه پدید آمد. نور مهتاب به درون اتاق میکل تابید. روی میزش خزید و به گوی شیشه‌ای کنار دستش رسید. جرقه‌ای درون گوی درخشید. ابرها بلافاصله به هم آمدند و اتاق دوباره تاریک شد.

میکل به خود آمد که نفسش را حبس کرده است. برخاست. کنار میز ایستاد. بااحتیاط دستش را به سمت گوی برد. انگار که ممکن بود دستش را بگزد. گوی را برداشت و بالا برد و میان خودش و آن قطعه از آسمانی که قاب پنجره‌اش به او نشان می‌داد، گرفت. از درون گوی به آسمان نگاه کرد. گوی درون دستش روشن شد و درخشید. حلقه‌های طلایی دورش چرخیدند. تصویر هلال باریک ماه اول برج درون فضای گوی شیشه‌ای تصویر شد. سپس هلال چرخید و ماه کامل شد.

میکل مقابل پنجره ایستاده بود. اتاقش در نور رو به خاموشی شمع، تاریک و روشن می‌شد. میکل به ماه کوچک و شناور درون دستش نگاه می‌کرد و زیر لب زمزمه کرد: ((هیچ نظری ندارم که وارد چه ماجرایی شدم!))

 

 

ناظر: @Asma,N

ویراستار:  @bita.mn

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_9

 

فصل چهارم

عدالت

 

روز‌ها گذشت و هفته‌ها ماه شد و لرد جاناتان برنگشت. میکل تأخیر او را شکر می‌کرد. برگشتن او به معنای از دست رفتن اسطرلاب عزیزش بود؛ و نقشه‌ها و کتاب‌ها.

میکل خود را بین کاغذ‌ها غرق کرده بود. بارها کتاب‌ها را می‌خواند و خط به خطشان را حفظ می‌کرد. اطلاعات مهم یا جالب را در دفترش می‌نوشت. شب‌ها بعدازآنکه پناهگاه در آرامش و سکوت فرو می‌رفت، چراغ و گویش را برمی‌داشت، از ستون مقابل پنجره‌ی اتاقش تا پایین سر می‌خورد. از باتلاق می‌گذشت و به جنگل می‌رفت. آسمان را رصد می‌کرد. تلاش می‌کرد طبق نقشه‌ی ستارگان و وضعیتشان نسبت به کره‌ی زمین در فصل معین، حدس بزند کجای زمین قرار دارد اما برای فهمیدن مختصات دقیقش دانش کافی نداشت و رصد آسمان ابری با اسطرلاب مانند سر درآوردن از یک تابلوی نقاشی با چشمانی نابینا و متکی بر حس لامسه بود.

وقتی ظرفیت مغزش تمام می‌شد گوی را به جیبش برمی‌گرداند و باقی ساعات شبش را بین هاری‌های آواره قدم می‌زد. در بین آن‌ها به دنبال چهره‌ای آشنا می‌گشت هرچند پیش خود به این جستجو اعتراف نمی‌کرد.

پیش از بیدار شدن اهل پناهگاه، بر‌می‌گشت. قبل از آنکه به خواب رود، ماجرا‌های جنگل نوردی‌هایش و یا داستان‌های جالبی که مسافران تعریف می‌کردند را در دفترش می‌نوشت. نمی‌خواست هیچ‌چیز را از قلم بیندازد؛ برای زمانی که خواهرش برمی‌گشت، میکل می‌خواست تمام ماجراهای زمانش غیبتش را برایش تعریف کند.

 ((ماری عزیز! امروز پناهگاه میزبان نوازنده‌ای بود که من رو یاد مرد مرموز می‌انداخت. آواز‌های زیادی برامون خوند. ادعا می‌کرد که یکی از آواز‌هاش از دوران تمدن کهن به‌جا مونده. ماجرای دختربچه‌ای بود که می‌خواست مرگ رو درمان کند و مادربزرگ عزیزش رو به زندگی برگردونه. ماری، منم مثل اون دختربچه هستم. بهت قول میدم پیدات کنم...)) قلمش را روی کاغذ نگه داشت. پس از مکثی طولانی اضافه کرد: ((حتی اگر تبدیل به یک هاری شده باشی، پیدات می‌کنم و درمانت می‌کنم.))

سرش را در میان دستانش گرفت. بالاخره به این احتمال که خواهرش مبتلا شده باشد اعتراف کرده بود. میکل ترجیح می‌داد مانند آنچه در کابوس‌هایش می‌دید، ماری واقع هاری شده باشد تا آن‌که مرده باشد. تصور آنکه ماری هنگام عبور از باتلاق تعادلش را از دست داده، یا حیوانی درنده در جنگل به او حمله کرده، یا از پرتگاه پایین افتاده باشد، حتی تصورشان باعث می‌شد از زنده بودن خودش متنفر شود. به‌محض آن‌که می‌خواست به این احتمالات بیاندیشد، سرش تیر می‌کشید، نفسش تنگ می‌شد. چشم‌هایش را محکم به روی‌هم می‌بست و دیگر به هیچ‌چیز فکر نمی‌کرد.

خواهر او زنده بود. بدترین و آخرین احتمال از نظر میکل همین بود که خواهرش به نفرین اهریمن سیاه مبتلا شده باشد و اکنون در میان سایر هاری‌های درون جنگل آواره شده باشد. میکل سرش را بالا آورد. دوباره قلم را به دست گرفت و برای آن‌که به خود دلگرمی بدهد در ادامه‌ی جمله‌اش نوشت: ((اگر دنیا واقع به همون بزرگی باشه که این نقشه‌ها نشون میدند، پس حتماً راهی برای درمان این بیماری هم وجود داره... راهی برای پیدا کردن تو.))

قلم را کنار گذاشت و دفتر را بست. هودی‌اش را از تن درآورد، روی تختش دراز کشید و قبل از آنکه افکار مزاحم بتوانند در سرش رنگ بگیرند به خواب رفت.

وقتی بیدار شد، هنوز آسمان روشن بود. میخواست کمی دیگر هم بخوابد اما سروصدایی شنید که باعث شد حواسش را جمع کند. برخاست. از پنجره‌ی اتاقش سرک کشید. چیزی ندید ولی مشخص بود که سروصدا خارج از پناهگاه است. هودی‌اش را پوشید و پایین رفت. صدا از غرب می‌آمد. مسیر را به سمت غرب گرفت و رفت. هنوز اندکی از پا گذاشتنش در مسیر نگذشته بود که حس کرد در میان هیاهوی ناآشنا، صدای غرش درخت قاتلی را شنیده است. با اینکه تشخیص مسیر در مه سنگین صبح دشوار بود، اما میکل پا تند کرد و دوید. در راه هزار جور فکر و خیال به سرش زد: شاید ماری برگشته است و هنگام عبور از باتلاق درختی را بیدار کرده است. شاید قاطر تاجری رم کرده و درون باتلاق رفته است. شاید ماری...

هرچه که نزدیک‌تر می‌شد، می‌توانست صداها را بهتر تشخیص دهد. کسانی نه از سر ترس بلکه هیجان، با دادوفریاد باهم صحبت می‌کردند.

- بیا اینجا جسد لعنتی.

- بیا این‌طرف کوچولو. نترس. بیا پیش خاله.

- یکی داره رد میشه. شلیک کنید نزاری به مسیر برسه.

ناگهان زمین چنان لرزید که میکل تعادلش را از دست داد و زمین خورد. سرش را که بالا آورد، مه کم‌کم رقیق شده بود و میکل باورنکردنی‌ترین تصویر زندگی‌اش را به چشم دید. چهار درخت قاتل، هم‌زمان بیدار شده بودند. صد‌ها هاری، تلوتلوخوران و خرناس‌کشان، از سمت جنگل به درون باتلاق می‌رفتند و گرفتار شلاق‌های خردکننده‌ی درختان قاتل می‌شدند. خون سیاهشان توی هوا می‌پاشید. یک ردیف از زنان و مردانی که همگی فرمی سیاه به تن داشتند، مقابل باتلاق صف بسته بودند، اگر هاری‌ها می‌توانستند از آن غافله عبور کند و گیر درختان قاتل نیافتند، این سربازان با تیر‌هایی که از یک‌جور کمان عجیب شلیک می‌کردند، آن‌ها را از پا درمی‌آوردند؛ اما آنچه از همه شگفت‌آورتر بود، سربازانی بودند که با ریسمان‌هایی، خودشان را از تک‌وتوک درختان مرده‌ای که درون باتلاق قرار داشتند، آویز کرده بودند. آن‌ها بین درختان درون باتلاق و درخت‌های جنگل دررفت و آمد بودند. هاری‌های خفته‌ی درون جنگل را بیدار کرده بودند و آن‌ها را به دنبال خودشان تا باتلاق کشانده بودند. آن‌ها چابک، سریع، قوی، شجاع و در نظر میکل، نفرت‌انگیز بودند!

- بمیرین هاری‌های شیطانی!

- بلا... مراقب باش! نزدیک ضربه‌های درخت قاتل نمون.

- همتون برین به جهنم هاری‌های کثیف!

ضربان قلب میکل بالا رفته بود. هم به خاطر دویدن و هم به خاطر خشم. دلش می‌خواست فریاد بزند: ((بس کنید! قاتل‌ها! اوناهم آدمن. نکشینشون. مگه چه بدی در حقتون کردن؟)) اما همان‌جا روی دوزانو، روی زمین نشست و با عجز منظره‌ی مه‌آلود خونین مقابلش را نگاه کرد. حس می‌کرد فکرش سِر شده و حتی نمی‌توانست بالا بیارد. فقط به درگاه هر خدایی که در آن جهان وجود داشت دعا کرد که چهره‌ی خواهرش را در میان هاری‌هایی که قتل‌عام می‌شدند، نبیند.

ناگهان شاخه‌ی یک درخت مرده، با ضربه‌ی شلاقی یک درخت قاتل شکست و سربازی که روی آن ایستاده بود، قبل از آنکه بتواند واکنشی نشان دهد، سقوط کرد. افرادی که آنجا بودند فریاد زدند: ((بلا!)) اما پیش از آن‌که بلا به زمین برسد، زنی که از ریسمانی آویزان بود، او را در هوا قاپید. باهم روی مسیر فرود آمدند. بلا که از ترس می‌لرزید و زبانش بندآمده بود، سعی می‌کرد با لکنت زبان چیزهایی بگوید. آن‌هایی که در مسیر بودند، دورشان جمع شدند.

 

ویرایش شده توسط arrtahoor
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_10

ادامه‌ی فصل چهار

 

 

 - حالت خوبه؟

- صدمه ندیدی؟ شما خوبی کاپیتان؟

- باید بیشتر دقت می‌کردی اگر کاپیتان نبود...

کاپیتانشان که همان زن مو قرمزی بود که بلا را نجات داده بود گفت: ((چیزی نشده. برگردید سر موقعیتتون.))

خطاب به بلا گفت: ((تو فعلاً استراحت کن))

و خودش دوباره به باتلاق برگشت. از کمان عجیبی که درون دستش بود، تیری به بدنه‌ی یک درخت مرده پرتاب کرد. کابل محکمی به تیر وصل بود. سپس کابل درون کمان جمع شد و زن مو قرمز را بالا کشید و به بدنه‌ی درخت رساند. تیرش را از تنه‌ی درخت آزاد کرد و این بار به تنه‌ی یک درخت در سمت دیگر باتلاق و در جنگل شلیک کرد. پرید. یک پایش را روی شاخه‌ی شلاقی درخت قاتلی گذاشت که به سمت او در حرکت بود، گذاشت و از آن عبور کرد. سمت دیگر جنگل، میان توده‌ی هاری‌ها فرود آمد. کمانش را که از ریسمان آویزان بود، رها کرد. دو شمشیر کوتاهی را که به دو طرف کمرش بسته بود از غلاف خارج کرد و داد زد: ((بیاید این بازی رو سریع‌تر تموم کنیم. جونورهای موذی!))

به‌سرعت و چابکی، گلوی هاری‌ها را از دم تیغش می‌گذراند.

- لوسی واقعاً باحاله!

- بی‌احتیاطی نیست که این‌قدر به هاری‌ها نزدیک شده؟

- اونقدر سریعه که چشمم نمی‌تونه دنبالش کنه.

- کاپیتان بهترینه!

سربازانش با هیجان، مبارزه‌ی او را تماشا می‌کردند. ستایشش می‌کردند؛ اما میکل با دلی که بهم می‌پیچید، خیره مانده بود به اجساد تیکه‌تیکه شده‌ی درون باتلاق و سر‌های قطع‌شده‌ای‌شان. سلاخی هاری‌ها چند دقیقه‌ای بیشتر طول نکشید. تعداد پیکر‌ها آن‌قدر زیاد شده بود که باتلاق پسشان می‌زد. حرکات درختان قاتل کند و سردرگم شده بود. سربازی که دیگر اوضاع را آرام یافته بود به خود اجازه داد که موقعیتش را ترک کند. با نگرانی نزدیک میکل شد و پرسید: ((حالت خوبه؟ اینجا چی کار می‌کنی؟))

- چی شده پیتر؟

پسری که احوال او را پرسیده بود برگشت سمت دوستش و داد زد: ((به نظر میاد شکه شده باشه.))

- چی گفتی؟

 پیتر چند قدمی از میکل فاصله گرفت تا صدایش در میان غرش‌های درختان به گوش هم‌رزمش برسد اما همان لحظه سربازان داد زدند: ((مراقب باش پیتر!))

- پشت سرت...

- فرار کن بچه!

میکل به خود آمد. به سمت هاریی چرخید که با سرعتی نسبتاً زیاد که در میان هاری‌ها نادر بود، به سمتش می‌آمد. چهره‌ی زنی میان‌سال را داشت. چشمانی بی‌روح و صورتی خشکیده و سفید مثل گچ. به خاطر شلوغی و جمعیت زیادی که درختان را سردرگم کرده بودند، توانسته بود به مسیر برسد.

سربازی که نامش پیتر بود به سمت میکل دوید تا نجاتش دهد اما پیش از آن‌که حتی نزدیکش شود، تیری پرتاب شد و سر زن را از بدنش جدا کرد. خون سیاه و غلیظش روی صورت میکل پاشید. سرش روی زمین خاکی مسیر غلتید و مقابل پای میکل متوقف شد. بدن بدون سرش کمی در هوا پیچ‌وتاب خورد و چنگ انداخت، سپس تلوتلوخوران به یک سمت کج شد و در دره افتاد. صدای برخورد بدنش با تخته‌سنگ‌ها، دورتر و ضعیف‌تر می‌شد اما هیچ‌وقت صدای آخرین برخوردش با زمین شنیده نشد. همیشه همینطور بود. دره انتها نداشت.

کاپیتان مبارزان سیاه‌پوش، درحالی‌که کمانش را به شانه‌اش تکیه داده بود به سمت میکل آمد. پایش را پشت سر زن گذاشت و به سمت پرتگاه شوتش کرد. سپس خم شد و دست دیگرش را روی شانه‌ی میکل گذاشت و پرسید: ((چیزی که دیدی برات سخت بود؟))

میکل نگاهش را از جایی که چند ثانیه‌ی پیش چشم‌های مات و خیره‌ی هاری بود گرفت. سرش را بالا آورد و به چشمان زنی که گردن او را قطع کرده بود نگاه کرد. جوان بود. زیر 30 سال سن داشت. قدبلند بود و لباس سیاه چسبش به‌خوبی اندام عضلانی‌اش را به نمایش می‌گذاشت. هم ورزیدگی یک مرد را داشت هم انحناها و برجستگی‌های یک زن را. موهای کوتاهش به رنگ قرمز آتشین بود و چشم‌های آبی‌رنگش از شیطنت و هوش برق می‌زد. گونه‌های برجسته‌اش سرخ بودند. نمی‌خندید، اما فرم لب‌هایش جوری بودند که انگار همیشه پوزخند به لب دارد.

میکل بی‌توجه به سؤال کاپیتان، پرسید: ((چرا اون‌هارو کشتین؟))

کاپیتان لبخند زد، شاید هم میکل اینطور برداشت کرد: ((منظورت چیه؟ اونا قبلا مردن. ما فقط از کار انداختیم‌شون که نتونن به انسان‌ها صدمه بزنن.))

- اما اوناهم زمانی انسان بودن.

باد کاپیتان خوابید و با صدایی که رگه‌ای از غم یا شاید هم تمسخر داشت گفت: ((درسته. اما تسلیم اهریمن سیاه شدن.))

میکل قضاوت اولیه‌ی خودش را کرد. با خودش به این نتیجه رسید: ((ازش متنفرم!))

صلاح ندید بحث را ادامه دهد. از جایش برخاست. تنفر بهش قدرت داده بود. همیشه همین‌طور بود. اگر می‌ترسید کافی بود دلیلی برای تنفر پیدا کند تا ترس و ضعفش را فراموش کند. قبل از آن‌که به خانه برگردد، از سر ادب گفت: ((حتماً خسته شدید. پناهگاه لوریان نزدیک اینجاست. می‌تونید اونجا حموم کنین و بنوشین.))

گفت و روی برگرداند تا به سمت پناهگاه برود. تعارفش را زده بود و برایش فرقی نداشت بیایند یا بروند؛ اما کاپیتان چیزی گفت که متوقفش کرد. ((تو میکلی. درسته؟))

میکل به سمت او برگشت. ((چطور منو میشناسی؟))

 

ناظر: @Asma,N

ویراستار:  @bita.mn

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_11

ادامه‌ی فصل چهار

 

کاپیتان، کمانش را با دست چپ گرفت و دست راستش را به سمت میکل دراز کرد. ((من لوسی‌ هستم.کاپیتان گروه عدالت. خواهرت رو می‌شناختم. همیشه از تو تعریف می‌کرد...)) باکمی مکث اضافه کرد: ((اما مثل‌اینکه اون از من برای تو نگفته.))

میکل دستِ دست‌کش پوش لوسی را گرفت و در همان حال خاطراتش را مرور کرد. یادش آمد که خواهرش یکی دو بار راجع به گروهی از جوانان شهر ابرکبود حرف زد که اسم خودشان را گروه عدالت گذاشتند و خیلی زود محبوب و مقبول مردم شدند. اما به خود لوسی اشاره‌ای نکرده بود فقط همیشه می‌گفت که برای دیدن دوستی به شهر می‌رود و هربار به طریقی از دادن اطلاعات بیشتر درباره‌ی او فرار می‌کرد. ممکن بود آن دوستی که هویتش را به طرز هوشمندانه‌ای مخفی می‌کرد همین کاپیتان گروه عدالت باشد؟ میکل گفت: ((چرا، می‌گفت که برای دیدن دوستی به اسم لوسی به شهر میره.))

لوسی لبخند زد. ((باعث افتخاره که ماری مقدس منو دوست خودش میدونه!))

میکل با تعجب و کمی هم تحقیر تکرار کرد: ((ماری مقدس؟!))

- درسته. ما ایشون ‌‌رو این‌طور صدا می‌زدیم. قبل از این‌که ایشون... ناپدید بشه.

کمانش را بال آورد و به میکل نشان داد. ماری مقدس بر دسته‌ی فولادی آن حک شده بود. لوسی ادامه داد: ((ایشون به ما در جنگ با اهریمن کمک و این سلاح‌ها رو برامون طراحی کرد؛ اما چون حامی نداشتیم، ساختنشون مدت زیادی طول کشید.))

میکل سلاح را به دست گرفت. چرخاندش. بررسی‌اش کرد. طرز کارش ساده بود. لوسی حقیقت را می‌گفت. میکل می‌توانست به‌راحتی ردپای خواهرش را در طراحی این سلاح ببیند. اما چرا او چنین مسئله‌ی مهمی را نمی‌دانست؟ یعنی چیز دیگری هم بود که او نداند؟ ماری اصلاً او را محرم اسرارش می‌دانست؟

ساده بود و هوشمندانه. دو نوع تیر پرتاب می‌کرد. اولی به چرخ ریسمانی در شکم کمان متصل می‌شد که به آن‌ها اجازه می‌داد همان‌طور که میکل شاهد بود، از سوی به‌سوی دیگر پرواز کنند. دومی تیری بود که با آن هاری‌ها را از پا می‌انداختند. میکل کمان را به سمت درختی که در حاشیه‌ی پرتگاه روییده بود نشانه گرفت و شلیک کرد. لوسی و سربازانش شوکه شدند. تیر دوم، دوتیغه بود که به‌وسیله‌ی ریسمانی فلزی بسیار ظریف اما محکم به هم وصل شده بودند. کمان تیر را با نیروی واگرا شلیک می‌کرد. دو تیغه به‌محض آزاد شدن از هم فاصله می‌گرفتند و ریسمان بینشان کشیده و سفت می‌شد و به هنگام برخورد با هدف، اگر زیادی قطور نبود، می‌توانست آن را مانند یک اره ببرد. وزن تیر، با توجه به‌اندازه‌ی ریسمان، چنان دقیق محاسبه شده بود که برای قطع کردن گردن یک انسان کافی باشد. میکل چشم‌هایش را بست. هرگز فکرش را هم نمی‌کرد که خواهرش بتواند چنین افکار خشنی در سر بپروراند. افکار شوم و غریبه‌ای به سر میکل زد: ((سرنوشت می‌تونه این‌قدر بی‌رحم باشه که یه روزی گلوی خود ماری رو طعمه‌ی این اختراع خودش کنه.))

لوسی بی‌خبر از درون میکل، با لحنی شادمانه گفت: ((ماشه‌ی دوم رو که بکشی تیری پرتاب میشه که به این کابل وصله. بعد این پدال رو که فشار بدی قرقره‌اش میچرخه و کابل جمع میشه...))

- خودم می‌دونم.

- اگر می‌خوای نگهش دار.

- نه. نمی‌خوامش. به پناهگاه میاین؟

- میایم. باید احمق باشم که دعوتت رو نپذیرم!

- پس یه لطفی کن و به سربازهات بسپر که پیش پدرم هیچ حرفی از ماری نزنن.

  در مسیر، تا به پناهگاه برسند، لوسی تعریف کرد که چگونه عملیات پاک‌سازی هاری‌ها را انجام داده‌اند. این اسمی بود که روی جنایتش می‌گذاشت: ((پاک‌سازی!)) آن‌ها از روز قبل به جنگل رفته بودند. تا شعاع 100 کیلومتری ابرکبود، هاری‌ها را دنبال خودشان راه انداخته و به باتلاق کشانده بودند. احتمالاً پس از سخنرانی طولانی‌اش درباره‌ی شجاعت و استقامت خود و سربازانش انتظار تحسین و تمجید داشت؛ اما میکل فقط پرسید: ((چی شد که تصمیم گرفتین این کارو کنین؟))

- اوه! مگه خبرها به گوشت نرسیده؟ دو روز پیش یک نفر داخل دیوارها گرفتار اهریمن شد. همه وحشت کردنن. همه‌ی فروشنده‌ها مغازه‌هاشون رو بستن و درشون رو قفل کردن. اهریمن یه جوری به داخل دیوارها نفوذ کرده...

همان‌طور که به اخبار جدید گوش می‌کرد با خود اندیشید: ((چه بدبختی‌ای! لرد جاناتان نیست و بیماری به داخل شهر سرایت کرده. اگر زودتر برنگرده نفوذ و قدرتش رو بین مردم از دست میده.))

...((گایا رو شکر که به خاطر بارش‌های شدید این چندروزه هیچ تاجری به ابرکبود نیومده؛ وگرنه فرار می‌کردن و به بقیه‌ی شهرها خبر می‌دادن و تحریم می‌شدیم...))

به نیم‌رخ برجسته‌ی لوسی نگاه کرد. قد لوسی از او بلندتر بود. میکل با خود اندیشید: ((راه‌به‌راه دم از گایا و اهریمن می‌زنه ولی بهش نمیاد که یک مذهبی احمق باشه.))

...((هنوز به کار با سلاح هامون مسلط نشدیم، اما اوضاع رو که این‌طور دیدم گفتم وقتشه که یکم سربازهای اهریمن رو از اطراف شهر پاک‌کنیم.))

میکل می‌اندیشید: ((شاید این شرایط برعکس به نفع جاناتان تموم بشه، اگر آدم‌های جاناتان، فکر مردم رو به سمتی منحرف کنن که به خاطر فقدان پشتوانه‌ی مستحکم شهر، این بلا به سرشون اومده، یکم که اوضاع آشفته بشه، بهترین زمان برای برگشتن جاناتانه که دوباره همه‌چیز رو آروم کنه و مردم بیشتر از قبل قدرش رو بدونن.))

- حواست هست چی میگم؟

میکل بلافاصله گفت: ((رسیدیم. پناهگاه بعد از این پیچه.))

لوسی گفت: ((این اولین باره که این‌قدر از خونه دور شدم. هیجان انگیزه!))

 

 

ناظر: @Asma,N

ویراستار:  @bita.mn

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_12

پایان فصل چهار

 

لوسی به همراه ده سربازش، هال کوچک پناهگاه را پر کردند. پناهگاه یک لابی داشت که بزرگ‌تر از هال بود. اما هال گرم‌تر و دنج‌تر بود. جمعیت بشریت کاهش میافت و مسافران پناهگاه کمتر می‌شدند و میز و صندلی‌های لابی هم عمل بلااستفاده مانده بودند. اما گاهی پیش می‌آمد که هال با حضور افراد پر شوری گرم شود. سربازان گروه عدالت اول به حمام عمومی طبقه‌ی منفی یک رفتند و خون را از خودشان و لباس‌هایشان شستند. سپس پیروزیشان را تا نیمه‌ی شب جشن گرفتند. نوشیدند و رقصیدند و آوازهایی در وصف جهانی پر از صلح و روزی خواندند.

در طی سال اخیر اولین باری بود که پناهگاه، جمعیتی بالای 5 نفر را در خود می‌یافت. سه خدمت کار پناهگاه هیجان زده و دستپاچه شده بودند. ویلیام خجالتی، همسر زیبایش برنات و مورتای پیر بداخلاق. مورتا، جوان بود که همسرش را توسط بیماری اهریمن سیاه یا همان هاری از دست داده بود. آن زمان تصمیم سختی گرفت و همراه دختر کوچکش به شهر امید رفت و او را به یتیم‌خانه‌ی آنجا سپرد. پس از آن بی‌مقصد در مسیر به راه افتاد اما توان بازگشت به ابرکبود را نداشت. پناهگاه، پناه دل زخم‌خورده‌اش شد و آنجا ماندگار شد و خودش را وقف خدمت به اربابش کرد. ویلیام و برنات را، مادر میکل به پناهگاه آورد. آن‌ها در پناهگاه باهم آشنا و عاشق شدند و ازدواج کردند. اما پیشگیری می‌کردند و هرگز بچه‌دار نشدند چون دنیا را لایق آن نمی‌دانستند که روح جدیدی را اسیر آن کنند. میکل با آنان موافق نبود، اما نظرش را برای خودش نگه می‌داشت. حتی دوست داشت روی مخ مورتا برود که دخترش را پیدا کند اما می‌دانست که داستان می‌شد و حوصله‌ی دردسر نداشت.

وقتی سر مورتا خلوت شد، او را به گوشه‌ای کشاند و به او گفت که سربازان خواهرش را می‌شناخته‌اند و حواسش باشد که اگر سوتی پیش پدرش دادند سریع جمع‌وجورش کند. بعد خودش هم به بهانه‌ی کمک به خدمه همان حوالی می‌پلکید تا بحث را کنترل کند. زاکاری مثل همیشه، نقش یک میزبان مهمان‌نواز را بازی می‌کرد، از خاطرات و ماجراجویی‌هایشان می‌پرسید. با دقت به سخنان آن‌ها گوش می‌کرد و بحث را پی می‌گرفت. حواسش بود که هیچ مهمانی احساس سرخوردگی نکند، بعد هم گاهی خودش از داستان‌های جالب پناهگاه برایشان می‌گفت و گاهی هم چاخان می‌کرد. اگر حرف استقلال‌طلبانه‌ای از سربازان می‌شنید، خیلی غیرمستقیم و ماهرانه، به‌عنوان خدمتگزار وفادار لرد جاناتان، افکار و اعتقادات خودش را به آن‌ها القا می‌کرد.

شام دوم را هم خوردند، دیگر از بابت خستگی، افراط در نوشیدن و گرمای محیط، چرت می‌زدند. سربازی دست دراز کرد تا جام نوشیدنی را بردارد و لیوانش را دوباره پر کند. میکل جام را از مسیر دستش دور کرد و گفت: ((کافیه آقا. بهتره دیگه به بستر خواب برین.))

جام‌هایی را که هنوز پر بودند برداشت و به آشپزخانه رفت. سرباز سر چرخاند و با چشمانی خمار رفتن او را تماشا کرد. با لحن کش‌داری خطاب به زاکاری گفت: ((شما حتماً همسر زیبایی دارین!))

زاکاری سرش را تکان داد تا خواب از سرش بپرد. کم‌کم حرف پیتر را دریافت کرد و با تأخیر زیادی پاسخ داد: ((آه بله. هرچقدر من زشتم اون زیبا بود.))

- بود؟ الآن لابد پیر و چاق شده‌ها؟

ارباب پناهگاه اخم‌هایش را در هم کشید و تشر زد: ((خیر. اون زیبا بود و در اوج زیبایی از دنیا رفت.))

- آها که این‌طور! بله حتماً خوشگل بوده! چون شما زشتین اما بچه‌ها تون خیلی خوشگلن. باید گایا رو شکر کنین که به مادرشون رفتن!

گفت و قاه‌قاه خندید.

ارباب هم خندید. از آن خنده‌هایی بود که پس از خوردن یک نوشداروی تلخ به لب می‌نشیند. مورتا سر میزشان آمد و ظرف‌ها را جمع کرد. سربازها دیگر یکی‌یکی به کمک ویلیام برمی‌خاستند و تا اتاق‌های خواب راهنمایی می‌شدند.

زاکاری خطاب به رفیق جدیدش گفت: ((اگر گایایی وجود داشته باشه شکرش می‌کنم. گایا رو شکر که نه ظاهرشون شبیه منه و نه شخصیتشون! زیبایی و هوش بچه‌هام به لوریای دوست‌داشتنی‌ام کشیده. اثر من رو فقط توی موهای مجعدشون می‌تونی ببینی.))

سرباز تقریباً ناله کرد: ((آه بله! زیبا و باهوش! آه ماری زیبا! ماری بی‌وفا! کجا رفتی دلبر فرّار؟))

هن‌هن‌کنان به دنبال جام نوشیدنی گشت. مورتا با نگرانی به اربابش نگاه کرد. زاکاری گیج و منگ بود. کمی با خودش یکی دوتا کرد و وقتی به نتیجه نرسید دنبال مورتا گشت. نگاه خمارش که مورتا را یافت، پرسید: ((این پسرک گفت ماری؟))

مورتا چند تا ظرفی را که در دست داشت به روی میز برگرداند و به سمت اربابش رفت و در همان حال تندتند گفت: ((نه نه! گفت میکل.))

- اما گفت کجا رفتی ماریِ زی...

- نه. میکل رو خواست قربان. پرسید میکلِ زیبا کجا رفت. لطفاً بلند شین تا ببرمتون به تخت.

- آه! آره. میکل هم زیباست!

پیتر داد زد: ((ای بانوی زیبای من!...))

زاکاری درحالی‌که با کمک مورتا از پشت میز بلند می‌شد و وزن بدن سنگینش را روی او انداخته بود، گفت: ((اون‌قدر زیباست که گاهی مردم به اشتباه فکر میکنن دختره ولی پسره.))

رو به سربازی که دوباره روی میز وا رفته‌ بود داد زد: ((می‌شنوی چی میگم؟ پسره.))

سرباز با داد زاکاری از جا پرید. نگاهی به اطراف کرد و با لحن موزونی گفت: ((برگرد زیبای من. بگذار در آغوشت بگیرم.))

ارباب پناهگاه تلوتلوخوران و با عصبانیت سعی کرد به سمت میز و سرباز  برود ولی مورتا جلواش را گرفت و کشان‌کشان تا پله‌ها بردش.

- این مردک  به پسر من نظر داره. دارم بهت میگم میکل پسره!

مورتا درحالی‌که عرق می‌ریخت، چند پله‌ی اول را همراه ارباب دردسر سازش بالا رفت. برای آرام کردنش با نفس‌های بریده گفت: ((نه قربان نظر نداره. شما برین بخوابین من بهش می‌فهمونم میکل پسره.))

- ولی اگر بازم بهش نظر داشته باشه چی؟

- من حواسم هست قربان.

- به میکل بگو در اتاقش رو قفل کنه. خوب؟

- همیشه قفل می‌کنه قربان!

- بهش بگو. خوب؟

- میگم قربان!

- بهش گفتی؟

- هنوز که ندیدمش فدات بشم!

دو مرد سرانجام در پشت تیغه‌ی راه‌پله ناپدید شدند درحالی‌که همچنان آوای نامفهوم بحثشان به‌ گوش می‌رسید و با صدای ناله‌های سربازان خواب آلود و ترق‌ترق آتشِ شعله‌ور در هم می‌آمیخت.

آن شب میکل به مکاشفه‌ی شبانه‌اش نرفت چون می‌خواست صبح هنگام سربازان را بدرقه کند. نه آنکه از آن‌ها خوشش آمده باشد، فقط کنجکاو شده بود. فردای آن شب، چهره‌های بشاش روز گذشته، جایش را به اخم و گرفتگی ناشی از سردرد و خماری داده بود. میکل آن‌ها را تا اول مسیر همراهی کرد. هریک سعی کردند به روش خودشان ادب و سپاسگزاری‌شان را نشان دهند. لوسی دوستانه دست بر شانه‌ی میکل گذاشت. نگاه براقش را به نگاه میکل دوخت و گفت: ((هر وقت به شهر اومدی، به ما هم سری بزن. مقر عدالت کنار میدون اصلیه. از هرکس که بپرسی، نشونت میده.))

میکل در پاسخ لبخندی تصنعی زد. لوسی گفت: ((گمونم زیاد به شهر نمیای درسته؟ من می‌تونم بازم به پناهگاه بیام و بهت سر بزنم؟))

میکل از سر ادب تعارفی جعلی پراند: ((حتما! خوشحال میشیم.))

لوسی فشار دستش بر روی شانه‌ی میگل را گرم‌تر کرد و سپس از او جدا شد.

 

ناظر: @Asma,N

ویراستار:  @bita.mn

ویرایش شده توسط arrtahoor
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_13

فصل پنجم

دعوای بزرگ‌ترها

 

((ماری عزیزم، امروز دوباره لوسی به دیدنم اومد. هنوز بهش عادت نکردم؛ نه به صمیمیتش، نه به برق نگاهش یا لبخند مرموزش. از تو چیزهایی برام میگه که هرگز نمی‌دونستم. این بُعد وجودت رو هیچ‌وقت بهم نشون ندادی. شاید بهم اعتماد نداشتی. شاید فکر می‌کردی که خیلی کم سن هستم و درکت نمی‌کنم. نمی‌تونم بابت این‌که منو شریک بعضی از ماجراجویی‌هات نمی‌کردی ازت گلایه کنم. شاید هم جرات ندارم گلایه کنم چون ته دلم باور کردم که تو مُردی...))

با عصبانیت جمله‌ی آخرش را خط‌خطی کرد.

 ((...خیلی فکر کردم به این‌که از من چه رفتاری دیدی که باعث این بی‌اعتمادیت شده ولی چیزی به یاد نیاوردم. اگر بهم می‌گفتی حمایتت می‌کردم؛ از آرزوت برای کشف سرزمین‌هایی که روی نقشه نیستن، آرمانت برای نجات دنیا؛ اما راهی که رفتی رو تائید نمی‌کنم. مطمئنم توهم از سر ناچاری با گروه عدالت همکاری کردی. خرافاتی‌های احمق!))

بابت جمله‌ی آخر احساس عذاب وجدان کرد اما خطش نزد.

((فردا به شهر میرم. می‌خوام تا خود دروازه بدون هیچ توقفی بدوم به یاد وقت‌هایی که باهم مسابقه می‌گذاشتیم. به پدر گفتم به دیدن لوسی میرم اما می‌خوام یک ستاره‌شناس پیدا کنم. نیاز به کمک دارم. می‌خوام مکان دقیق شهرمون رو روی نقشه‌ی جهان قدیم پیدا کنم. طبق گاه‌شمار و نقشه‌ی آسمان، فهمیدم که باید جایی تو نیم‌کره‌ی شرقی زمین باشیم اما فهمیدن این‌که دقیقاً کجا جایگاه ما توی این دنیای بزرگه، نیازمند دانش و محاسبات پیچیده‌ای که من از پسشون بر نمیام.))

((هرچی بیشتر می‌خونم بیشتر تشنه میشم. حس می‌کنم مسیر منو صدا میزنه. وقتی بهش فکر می‌کنم، چیزی درونم فرو می‌ریزه. حس می‌کنم تو رو می‌تونم پیدا کنم. به‌محض این‌که بفهمم کجای این زمینم، سفرم رو شروع می‌کنم؛ دیوارهای این پناهگاه برای نگه‌داشتن من زیادی تنگ شدن.))

این بار به‌موقع به شهر رسید. دوساعتی می‌شد که دروازه را باز کرده بودند و بازار گرم بود. دروازه‌ی ابرکبود به میدان اصلی باز می‌شد. میدانی گرد و عظیم بود؛ آن‌قدری که می‌توانست تقریباً تمام جمعیت شهر را در خود جای دهد. وسط میدان سکوی بزرگی بود که معمولاً لرد جاناتان روی آن برای مردم سخنرانی می‌کرد یا گاهی هنرمندان به مناسبت‌های مختلف برای مردم اجرا می‌کردند؛ اما آن روز یک مبلغ گایا بر سکو ایستاده بود و مغز مردم را با مزخرفاتش پر میکرد. برای میکل عجیبتر از حرفهای مبلغ، مردمی بودند که برای شنیدن اراجیفش صف بسته بودند. تا یک ماه پیش هیچ‌کس برای این جماعت سر هم خم نمیکرد.

میکل سعی کرد اوقات خودش را تلخ نکند. چشمی گرداند تا شخص مناسبی را پیدا کند که آدرس مقر عدالت را از او بپرسد. زن آب فروشی را دید که کنار دریچهی قنات ایستاده بود و بی‌توجه به عربده‌کشی‌های مبلغ، لوحی به دست گرفته و گرم خواندنش بود. وقتی زن حضور آرام میکل را حس کرد، لوح را کنار گذاشت. میکل می‌توانست از تصاویر روی لوح تشخیص دهد که مربوط به علم سنگ‌شناسی است. به احترام سر خم کرد. زن هم متقابلاً همان را کرد. سپس بلند شد و کاسه‌ای مسی را برایش پر کرد. میکل آب را نوشید. تشکر کرد و مبلغش را پرداخت. سپس آدرس مقر عدالت را پرسید و زن با مهربانی راهنمایی‌اش کرد. از میدان سه خیابان ریشه می‌گرفت. خیابان آسمان، خورشید و خیابان زمین. مقر عدالت در همان اوایل خیابان زمین و در طبقه‌ی دوم یک ساختمان نوساخت سنگی واقع بود. طبقه‌ی اول یک کارگاه آهنگری بود. برای همین پیدا کردنش ساده بود. هُرم گرما و بوی آهن، میکل را هدایت کرد.

میکل وارد آهنگری شد. کوره روشن بود اما کسی درون کارگاه نبود. به‌اجمال نظری انداخت تا توانست ردیف پله‌های سنگی و باریکی را انتهای کارگاه پیدا کند. بالا رفت. صدای سخنرانی مبلغ گایا همچنان به گوش می‌رسید:

-((بر حذر باشید که اهریمن سیاه پشت این دیوارهای مقدس در کمین است. عبادت کنین و به معبد خیرات بدین تا در مقابل وسوسه و نفوذ اهریمن مصون باشین...))

به طبقه‌ی که پا گذاشت، عاشق‌پیشه‌ی خواهرش را بر سر در ورودی یافت. درحالی‌که سعی می‌کرد چپقش را روشن کند، به سمت مهتابی که به سمت حیاط داخلی باز می‌شد، می‌رفت. تا میکل را دید، صورتش شکفت و با خوشحالی گفت: ((ااا! داداش کوچولوی ماری. زنده‌باد!))

میکل لبخند سردی بر لب نشاند.

-((زنده‌باد! لوسی اینجاست؟))

-((نه. ولی فکر کنم بتونی بین جمعیت پیداش کنی. معمولاً دوست داره موعظه‌ها رو از نزدیک بشنوه.))

میکل خیلی رسمی و خشک تشکر کرد و راه آمده را بازگشت. با خود اندیشید: ((مردم چه زود صمیمی میشن!))

با چشم جمعیت را به دنبال لوسی کاو‌ید؛ اما به‌جای او، جیک را پیدا کرد. ناخودآگاه نگاه را جذب خودش می‌کرد. در میان جمعیت مثل یک الماس بود در میان توده‌ای زغال‌سنگ. انگار اندک پرتوهای نور خورشید که راهشان را از میان ابرهای ضخیم و سیاه می‌یافتند، ترجیح می‌دادند که مخصوصاً روی جمال رهبر نظامی ‌گری بتابند.

میکل نگاهش را از جیک گرفت. نمی‌خواست یک‌وقت با او چشم تو چشم شود. سعی کرد در مقابل این تمایل که قوز کند و در میان جمعیت مخفی شود، دوام آورد. سرانجام لوسی را پیدا کرد. پیدا کردنش با آن موهای سرخ آتشین، ساده و سریع بود. راهش را از میان جمعیت به سمت لوسی باز کرد.

مبلغ گایا می‌گفت: ((به‌خاطر گناهان مردم، گایا شهر ما را ترک کرده و زمین‌ها دیگه به محصول نمی‌نشینن. باید با اهدای قربانی برای گایا و انجام کار نیک محبت زمین رو به سمت خودمون برگردونیم.))

میکل خودش را به او رساند. لوسی متوجه‌ی حضور میکل در کنارش شد.

- آه! زنده‌باد جستجوگر! حالت چطوره؟

- سلامتم. داری از حکمت‌های بی‌پایان این مردِ خردمند بهره‌مند میشی؟

لوسی بی‌صدا خندید: ((مسخره می‌کنی؟))

مبلغ در همان لحظه داشت می‌گفت: ((زنان به خاطر روح ضعیفشان، راحت‌تر در چنگال اهریمن گرفتار می‌شوند. دختران و زنانتان را در چهارچوب خانه‌هایتان محدود کنید تا جامعه‌ی سالم و امنی داشته باشیم.))

میکل پاسخ داد: ((فقط تعجب می‌کنم اگر کسی که داره به جنسیتت توهین می‌کنه رو باور کنی.))

لوسی بدون این‌که نگاهش را از مبلغ بگیرد، با خونسردی گفت: ((حقیقت داره که زن‌ها بیشتر از مردها گرفتار اهریمن سیاه میشن.))

تن صدایش آن‌قدر آرام بود که میکل باید چندثانیه‌ای را صرف به هم پیوند دادن آواهای نامفهومی که از او شنیده بود می‌کرد تا بتواند بفهمد که لوسی چه می‌گوید و بعد پاسخش را بدهد.

- جدی؟ کِی شمردی؟

- بیشتر هاری‌هایی که تو روز پاک‌سازی کشتیم زن بودن. کسی که داخل شهر مبتلا شده هم یک زن بود.

میکل بحث را ادامه نداد. حماقت هیچ‌وقت جواب نداشت. به‌جایش پرسید: ((توی این شهر هنوز ستاره‌شناس پیدا میشه؟))

لوسی پوزخندی زد و پاسخ داد: ((عجیبه که اسم ستاره رو از کسی می‌شنوم که تو عمرش ستاره ندیده.))

- از ماری دربارشون شنیدم.

لوسی به مبلغ نگاه می‌کرد اما حواسش پیش میکل بود.

- ماری هم ندیده. سنش قد نمیده. ابرها 22 سال پیش اومدن.

میکل پاسخی نداد. نمی‌دانست قصد لوسی از گفتن این حرف‌ها چیست. لحنش مثل همیشه نبود. با خود اندیشید: ((چون اعتقاداتش رو نقد کردم، لج کرده؟ یعنی این‌قدر بچه ست؟))

لوسی که دیگر سخنی از میکل نشنید، این بار با لحن شوخی گفت: ((حالا تو روزگاری که نمیشه ستاره‌ها رو دید، جستجوگر من چرا داره دنبال ستاره‌شناس می‌گرده؟))

میکل جوابی را که از قبل برای این پرسش آماده کرده بود، تحویلش داد: ((می‌خوام گاه‌شمار نجومی بخرم.))

- وقتی موعظه تموم شد می‌برمت.

میکل می‌خواست مخالفت کند و از او بخواهد که فقط آدرس را به او بگوید، اما چیزی متوقفش کرد. یک‌چیزی جور درنمی‌آمد. لوسی تمام مدت با نگاهی مشتاق به مبلغ خیره بود درحالی‌که حواسش پیش میکل بود. تن صدایش آن‌قدر پایین بود که میکل به‌زحمت حرف‌هایش را می‌شنید. همچنین لب‌هایش را با فاصله‌ی کمی از هم تکان می‌داد؛ انگار که نمی‌خواست دیگران متوجه شوند که او با بغل‌دستی‌اش حرف می‌زند. ناگهان میکل متوجه شد که شاهد تظاهری ماهرانه است. لوسی هیچ اهمیتی به حرف‌های مبلغ نمی‌داد اما می‌خواست در نظر مردم این‌گونه به چشم آید که فردی مذهبی و معتقد است و این کار را چنان راحت و عادی انجام می‌داد که پیدا بود که دستی دراز در ایفای این نقش دارد.

فکری به سر میکل زد. کامل به‌سوی لوسی برگشت و صورتش را با دقت زیر نظر گرفت. سپس گفت: ((میخوای با من بیای و یک گپی با ستاره‌شناس بزنیم؟ هرچی باشه تو وقتی بچه بودی ستاره‌ها رو دیدی.))

لوسی این بار چشم را از مبلغ گرفت و به میکل نگاه کرد. واکنشش خارج از انتظار میکل بود. چشمانش به‌وضوح درخشیدند و لبش مثل همیشه، حالت لبخند موزیانه‌ای به خود گرفت. ثانیه‌ای از ارتباط چشمی‌شان گذشت. نگاهش را گرفت و پاسخ داد: ((نه علاقه‌ای ندارم. اون‌ها فقط یک‌مشت نقطه‌ی سفید روی یک صفحه‌ی سیاهن.))

لبخندی یواشکی بر لب میکل نشست. پیش خود گفت: ((لوسی! تو اون کسی نیستی که نشون میدی. مگه نه؟))

 

 

ناظر: @Asma,N

ویراستار:  @bita.mn

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_14

ادامه‌ی فصل پنج

 

مبلغ آن روز نسبت به همیشه بیشتر اراجیف به گوش مردم می‌بست. کم پیش می‌آمد که میکل شاهد موعظه باشد چراکه معمولاً در ساعت شلوغی به شهر نمی‌آمد؛ اما هر بار هم که موعظه را شنیده بود، گایا را شکر می‌کرد که در شهر زندگی نمی‌کند. هرچند میکل متنفر بودن از مبلغین گایا را از ماری یاد گرفته بود و خود این را می‌دانست؛ ولی تعصبش روی خواهرش باعث می‌شد که آگاهانه به تنفر کورکورانه‌اش نسبت به مبلغین ادامه دهد. ماری می‌گفت مبلغین حتی خودشان به مذهبی که در حال رواجش هستند اعتقاد ندارند. می‌گفت که مبلغین مذهب باستانی زمین پرستی را تغییر شکل داده‌اند و فقط آن بخشی از آن را که به نفع خودشان هست بین مردم پخش می‌کنند و آنچه را که برایشان نان‌وآب نمی‌شود، انکار می‌کنند. زمانی بود که زنان در این دین مقدس شمرده می‌شدند اما حال که مبلغین کاملاً عکس آن را از سمت خدای مرده‌ی خود ابلاغ می‌کردند.

- هرچی که لازم داریم همین‌جاست. دروازه رو به روی تاجرانی که شیاطین رو با خودشون به داخل دیوار میارن ببندین و به چیزی که دارید قانع باشی...

صدایی از میان جمعیت به گوش رسید و رشته‌ی سخن مبلغ را قطع کرد: ((اگر دروازه‌ها رو به روی تجار ببندیم، مردم چطور باید پول پر کردن جیب شما رو در بیارن؟))

برای لحظه‌ای هم‌صدای مبلغ و هم همهمه‌ی مردم قطع شد. میکل دوست داشت بخندد ولی عضلات صورتش حوصله‌ی کش آمدن نداشتند؛ پس تو دلش خندید. تک‌وتوک صدای خنده از میان مردم هم برخاست. مبلغ در میان جمعیت به دنبال منبع صدا گشت و در همان حال گفت: ((چه توهین سخیفی! کودوم کافری به خودش اجازه داد که...))

صدا پاسخ داد: ((من اینجام.))

جیک بود. میکل با خود اندیشید: ((جالب شد!))

لوسی زیر لب گفت: ((باز چه نمایشی برامون تدارک دیدی بچه قشنگ؟))

میکل از سخن لوسی متوجه شد که این اولین باری نیست که جیک خودنمایی می‌کند. کمی هیجان در سینه‌ی تنگ شده از هجران خانواده‌اش، وول خورد. مبلغ خطاب به جیک گفت: ((یک گری با چه حقی این جمع روحانی رو با حضور خودش...))

جیک برای سومین بار سخن مبلغ را قطع کرد. سمت دیگر میدان، درحالی‌که بین چند تن از سربازانش احاطه‌شده بود. دست‌به‌سینه و حق به جان سخن می‌گفت: ((تو زمین‌های ما فقط سیب‌زمینی و غذای مرغ به بار می‌شینه. اگر دروازه رو ببندیم اولین کسی که از نبود شراب و گوشت قرمز می‌ناله، سکنه‌ی معبد خودتون هستن.))

مبلغ فریاد زد: ((واژه‌های اهریمنی‌ات رو بین مردم پخش نکن کافر! شیاطین جون و روح ما رو تهدید می‌کنند و تو برای غذا شکایت می‌کنی؟))

- زمین هامون مسموم شده موعظه‌گر! دیر یا زود با همون غذایی که خودمون برداشت می‌کنیم بیمار میشیم درحالی‌که به خاطر خرافه فکنی شماها، شهرمون رو تحریم می‌کنن و دیگه هیچ دارویی به مردم ابرکبود نمی‌رسه.

- چه‌حرف‌ها! شیطان از طریق آب‌وخاک ما رو تسخیر نمی‌کنه. شیطان از طریق روح آلوده‌ی تجار طمع‌کار بین مردم خوب ما نفوذ می‌کنه...

جیک روی سکو پرید و صدایش را مثل مبلغ بالا برد: ((شیطان! شیطان! شیطان! این‌ها یک‌مشت دروغه که در خوش بینانه‌ترین حالت از ترس شما ریشه می‌گیره و ترس هم از ناآگاهی. اگر به‌جای افسانه و خرافه یکم به فکر تحقیق و پخش اطلاعت موثق از چالش پیش رومون بودی، لازم نبود این‌همه دروغ به خورد خودت و مردم بدی. نقش آدم درستکار و دلسوز رو بازی می‌کنی [دست‌هایش به تمسخر به حالت دعا بهم چسباند] و از گایا و اهریمن داستان می‌سازی و فکر می‌کنی چون خودت و بعضی از مردم این دروغ‌ها رو باور کردین، گرفتار نمی‌شین درحالی‌که اهریمنی که ازش دم میزنی، به روحت نگاه نمی‌کنه؛ تمیز بودن دست‌هاته که تو رو در برابر این بیماری محافظت می‌کنه و حدس بزن چی شده؟! ما حتی برای تهیه‌ی چربیِ لازم برای ساخت صابون هم نیازمند تجار هستیم.))

مبلغ صدایش را پایین آورد و این بار با لحن آرام و تمسخرآمیزی گفت: ((سخنان همیشگی گری‌ها! خسته نشدین؟ درحالی‌که لرد جاناتان سعی می‌کنه از مردم در پناه این دیوارهای بلند و مقدس حفاظت کنه، جوون‌های خام با سخنان گمراه‌کننده‌ی لرد گری برای کشف انتهای مسیر میرن و هرگز بر نمی‌گردن. همه‌چیز کاملاً واضحه. حرف کسی حقه که نفعی ازش نبره. من که یک مبلغ ساده‌ام که دغدغه‌ای جز آگاهی و هدایت مردم نداره. نفعی از بسته شدن دروازه به من نمی‌رسه؛ اما شما چی؟ قطعاً با بسته شدن دروازه، کسب‌وکار کارگاه‌ها تون زمین می‌خوره.))

بعضی از مردم حرف‌های مبلغ را تصدیق کردند. بعضی‌ها هم به خود جرئت دادند و به جیک دشنام فرستادند.

جیک بلند گفت: ((بله و کسب‌وکار تمام مردم ابر کبود. متوجه نیستین؟ این مردم یا هنرمند و صنعتگرن یا فروشنده‌ی اجناس وارداتی و آه! البته! گفتین: لرد جاناتان.))

برگشت و رو به مردم فریاد زد: ((لرد جاناتان کجاست؟ محافظ عزیز و مقدستون کجاست؟ حتی اونم میدونه که دیگه امیدی به این شهر و زمین مسمومش نیست و اینجا رو برای همیشه ترک کرده.))

همهمه‌ای به جان مردم افتاد. بعضی مخالفت می‌کردند، بعضی تصدیق، بعضی ابراز ترس، در آن لحظه، آن‌ها آماده‌ی شنیدن راه‌حل بودند.

جیک نفس عمیقی کشید و کمی صبر کرد تا اصوات کمی فروکش کند. سپس با صدای آرام و لحن تأثیرگذاری گفت: ((تنها راهی که پیش رو مونه اینه که با برنامه‌ریزی و طی یک جریان کنترل‌شده شهر رو تخلیه کنیم.))

میکل پیش خود گفت: ((آ! اشتباه کردی گری!))

مردم به تکاپو افتادند. اکنون جمعیت که بیشتر از چند دقیقه‌ی قبل شده بود، همگی هیجاناتشان را فریاد می‌زدند. دیگر آن مکان برای میکل غیرقابل تحمل شده بود؛ اما دوست داشت نتیجه را بداند و کمی دیگر تحمل کرد.

مردم داد می‌زدند: ((زندگیمون رو ول‌کنیم کجا بریم؟... چه حرفا!... چه دل‌خوشی داره!... نفست از جای گرم بلند میشه...واقعاً لرد جاناتان برنمی‌گرده؟... از حدت فراتر نرو ارباب جوان!... بکشینش پایین بابا!...))

دختری بر روی سکو رفت که میکل بلافاصله شناختش. هستیا، تنها فرزند لرد جاناتان بود. موهای طلایی موج‌دارش تا روی کمرش می‌رسید. آسمان ابری و تاریک بود اما او می‌درخشید. مردم با دیدن او نفربه‌نفر ساکت شدند.

- خواهش می‌کنم آروم باشین مردم عزیز ابرکبود. پدرم به شهر امید رفته تا راز حاصل خیزی زمین‌هاشون رو یاد بگیره و حتماً برای نجات شهرمون بر می‌گرده.

 جیک خطاب به هستیا گفت: ((بانوی من! هفته‌ها از فرستادن گزارش ورود بیماری به شهر، به لرد جاناتان می‌گذره. ازاینجا تا شهر امید با احتساب استراحت و خوش گذرونی پیک، نهایت پنج روز راهه. چرا هنوز پاسخ‌ نامه رو از ایشون دریافت نکردین؟))

بانو جاناتان سکوت کرد.

جیک تیر آخرش را زد: ((شاید هم پاسخی دریافت کردین اما به مردم اعلام نکردین چون از شورش می‌ترسیدین.))

همهمه‌ی کوتاهی بین مردم ردوبدل شد.

لوسی پوزخند زد و گفت: ((چقدر عوضیه این پسر!))

بانو جاناتان گفت : ((اینطور نیست. شاید نامه هنوز به دستشون نرسیده.))

- درهرصورت باید دلیل این تأخیر طولانی‌اش رو طی یک نامه به مردم خوبش، مدت‌ها قبل‌تر، توضیح می‌داد.

دو دستش را به حالت استفهام بالا برد: ((شاید هم من دارم بد قضاوت می‌کنم و لرد جاناتان مرده باشه.))

لوسی با حرارت، کنار گوش میکل گفت: ((جمعیت رو تو دستش گرفته. خوب بلده مردم رو بترسونه و از ترسشون استفاده کنه. قیافه‌هاشون رو ببین! از ترس شلوارشون رو خیس کردن.))

میکل با خود گفت: ((اوضاع کاملاً به نفع لرد گریه. اگر غیبت لرد جاناتان طولانی‌تر بشه، بعید نیست که کنترل شهر به همین سادگی به دست گری بیافته.))

 ناگهان صدای فریادهایی از انتهای میدان به گوش رسید: ((شیطان! شیطان! دور شو. به من دست نزن. کمک! کمک کنین!))

همه به سمت صدا برگشتند. خیلی زود جمعیت از دور سکو پراکنده شدند و به دور صحنه‌ای که در گوشه‌ی میدان به راه افتاده بود جمع شدند. مردمی که در خط اول بودند هراسان فریاد می‌زدند: ((آتیشش بزنین... شیطان!... اهریمن تسخیرش کرده...))

میکل به جمعیتی که یا به سمت صحنه می‌دویدند یا از آن فرار می‌کردند، نگاه کرد. چیزی درونش از ترس فروریخت. لوسی کنارش نالید: ((اوه نه! فکر کنم یک نفر دیگه تسخیر شده.))

 

 

ناظر: @Asma,N

ویراستار:  @bita.mn

ویرایش شده توسط arrtahoor
  • لایک 4
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_15

ادامه‌ی فصل پنج

 

مبلغ بی‌آنکه ماجرا را ببیند از بالای سکو فریاد می‌زد: ((بسوزانیدش.))

لوسی و میکل با هم به سمت جمعیت دویدند. لوسی از هیاهو و شلوغی استفاده کرد و با قبضه‌ی خنجرش محکم از پشت به سر مبلغ زد. مبلغ در ردای سفیدش، بی‌هوش روی زمین افتاد و صدایش قطع شد. میکل بین جمعیت رفت. داد می‌زد: ((بزارین رد شم. بزارین رد شم.))

به اول صف رسید. دخترک جوانی وسط حلقه‌ی مردم ، روی زمین افتاده بود. با کلاه شنل بلندش، صورت خود را پوشانده بود. می‌لرزید. میکل خواست به سمتش برود که دست عضلانی مرد تنومندی متوقفش کرد. مرد با هیجان و حرارت داد زد: ((دیوونه شدی؟ مگه نمی‌شنوی میگم نزدیک نشین؟ می‌خوای تسخیر بشی؟))

مرد بوی گند گوشت خام می‌داد. میکل حدس زد که قصاب باشد. میکل گفت: ((من بچه‌ام. دستت رو بکش. بزار رد شم.))

سعی کرد دست مرد را پس بزند؛ اما مرد این بار یقه‌ی میکل را گرفت. مرد همچنان داد می‌زد: ((بچه‌ای که باشی! چه ربطی داره؟))

میکل با خشم غرید: ((دارم بهت میگم بالغ نیستم.))

به‌راحتی می‌توانست از پس مردک بربیاید. ریز جثه بود اما تجربه‌ی سروکله زدن با مسافران مست و دردسرساز پناهگاه، چاپک و هوشیارش کرده بود ولی سعی کرد با حرف حلش کند چون فقط قصد کمک به دخترک را داشت نه یک درگیری غیرضروری.

قصاب گفت: ((اهریمن بالغ و غیر بالغ نمی‌شناسه.))

میکل داد زد: ((اهریمن؟ احمقی؟ این یک بیماریه که فقط آدم‌های بالغ رو مبتلا می‌کنه. پس بکش کنار!))

مرد دستش را از یقه ی میکل جوری کشید که انگار به نجاست دست زده است . داد زد: ((دهنت بوی گند دروغ‌های گری رو میده.))

و درحالی‌که این کلمات را ادا می‌کرد، چند قطره آب دهانش هم‌ روی صورت میکل ریخت. میکل با بی‌تفاوتی از کنار مرد گذشت و صورتش را با آستین پاک کرد. کنار دخترک روی زمین نشست و در آغوشش کشید. دخترک می‌لرزید و با صدای کلفت و خش‌داری التماس می‌کرد: ((رحم کنین! رحم کنین! قول میدم خوب میشم. به گایا قسم خوب میشم!))

میکل دم گوشش نجوا کرد: ((هیش! آروم! کسی بهت صدمه‌ای نمی‌زنه.))

دخترک به‌سختی بدنش را حرکت داد. سرش را بالا آورد و نگاه ترسیده و ملتمسانه‌اش را به میکل دوخت. با دیدن دخترک، انگار سروصداهای اطراف در پشت هاله‌ای محو شد. انگار فقط میکل بود و دخترکی که در آغوشش بود که قطعاً مبتلا شده بود. میکل سعی کرد لبخند مهربانانه‌ای به رویش بزند و کمابیش موفق شد. پوست دور چشمان دخترک سیاه شده بود. لایه‌ای مات روی تخم چشم‌هایش را پوشانده بود. رگ‌های صورتش سیاه و برجسته شده بودند. پوست لبش از شدت خشکی ترک‌خورده بود. تا تبدیل‌ شدنش به یک هاری کامل تنها چندساعتی باقی‌مانده بود.

جمعیت راه را برای دو تن از افراد گایا باز کرد. یکی از مردان مشعلی به دست داشت و دیگری یک سطل نفت. ناگهان میکل چند روز گذشته‌اش را به یاد آورد که با لوسی لب پرتگاه نشسته بودند. لوسی از فنجان چایی که زاکاری مهمانش کرده بود می‌نوشید. میکل از لوسی پرسید: ((زنی که هفته‌ی قبل به هاری مبتلا شد، گفتی چه کارش کردن؟))

لوسی جرعه‌ای نوشید: ((نگفتم.))

- خب حالا بگو.

- نپرس و اصرار نکن. نمیگم.

دخترک با ترس خود را بیشتر در آغوش میکل جا داد. بدن خشکش ترق‌ترق می‌کرد و میکل ارتعاش استخوان‌هایش را در بدن خودش هم حس کرد. دخترک با صدایی که هرلحظه کم‌جان‌تر و خش‌دارتر می‌شد می‌گفت: ((رحم کنین! رحم کنین!))

میکل حس کرد خشم در خونش می‌جوشد. کشتن هاری‌ها به‌اندازه‌ی کافی ظالمانه بود؛ اما آتش زدن کسی که هنوز حتی کامل مبتلا نشده است فراتر از حد تصوراتش بود. خطاب به دو یار گایا داد زد: ((برین پی کارتون! اجازه نمی‌دم حتی انگشتتون بهش بخوره.))

مردی که مشعل در دست داشت گفت: ((ازش فاصله بگیر وگرنه تو رو هم آتیش می‌زنیم.))

میکل دختر را از آغوشش جدا کرد. بلند شد و بین او و دو مرد قرار گرفت. دخترک که فکر می‌کرد میکل می‌خواهد تنهایش بگذارد، پای میکل را محکم در آغوش کشید اما میکل قصد رفتن نداشت. آستین دست راستش را بالا زد. دستش را بالا زد و خال‌کوبی پایین مچ دستش که به طرح خورشید بود را به جمعیت نشان داد و فریاد زد: ((به نام لرد جاناتان دستور میدم که از این دختر فاصله بگیرین.))

- اون نشان خاندان جاناتانه... اون نظرکرده‌ی لرد جاناتانه؟... چرا از اون دختر دفاع می‌کنه؟ نمی‌ترسه خودش هم تسخیر بشه؟...

مردی که مشعل به دست داشت کمی تعلل کرد؛ اما بعد از کمی فکر کردن به همراهش گفت: ((نفت رو بریز روشون.))

دوستش اما به‌اندازه‌ی او مطمئن نبود و با بی‌قراری در جایش جابه‌جا شد. میکل با خشم غرید: ((چطور جرئت می‌کنی؟))

مردی که سطل روغن به دست داشت، با قدم‌های سست جلو رفت اما ناگهان تیغه‌ی شمشیری روی گلویش قرار گرفت که متوقفش کرد. میکل تیغه‌ی شمشیر را تا قبضه‌اش دنبال کرد و به دست و بعد به صورت جیک رسید. جیک از شدت خشم نفس‌نفس می‌زد و نگاهش می‌گفت که از ریختن خون مرد عبایی ندارد؛ اما با لحن محترمانه‌ای گفت: ((لطفاً ازاینجا برین! گری به کار این دختر رسیدگی می‌کنه.))

مرد سطل به دست با استیصال به دوستش نگاه کرد، مرد مشعل به دست تا آمد چیزی بگوید، لری از پشت سرش، مشعل را از دستش قاپید و توپید: ((شنیدی که چی گفت؟ شَرت رو کم کن.))

 

 

ناظر: @Asma,N

ویراستار:  @bita.mn

 

  • لایک 4
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_16

پایان فصل پنج

 

لوسی هم سرانجام از ناکجاآباد پیدایش شد و از مردم و یاران گایا خواست که پراکنده بشوند و درباره‌ی این موضوع صحبت نکنند. حرفش بین مردم خریدار داشت. مردم دانه‌دانه صحنه را ترک کردند. جیک شمشیرش را غلاف کرد و به سمت میکل آمد. بااینکه به میکل کمک کرده بود اما او هم از خشم و شک نگاه میکل در امان نماند. میکل با سوظن پرسید: ((باهاش چه‌کار می‌کنین؟))

جیک پاسخ داد: ((قرنطینه‌اش می‌کنیم.))

- بعدش چی؟

جیک نگاهی به دخترک لرزان انداخت که پشت میکل پنهان شده بود و در همان حال که نگاهش روی او بود گفت: ((سعی می‌کنیم نجاتش بدیم.))

میکل با خودش گفت: ((دروغ میگه.))

اما فکرش را به زبان نیاورد. از او چه‌کاری ساخته بود؟ نمی‌توانست دخترک را به خانه‌ی خودش ببرد و همه را به خطر بیندازد. نمی‌توانست نجاتش بدهد. درنهایت سرنوشت برای او آواره شدن در جنگل بود تا روزی که دوباره به سر کاپیتان گروه عدالت بزند که یک پاک‌سازی دیگر به راه بیندازد. بودن در سلول‌های قرنطینه‌ی گری‌ها، آرام تر و امن‌تر به نظر می‌آمد.

لوسی به سمت دخترک خم شد و گفت: ((دختر خوب! بیماریت مسریه. میشه لطفاً پای داداشم رو ول‌کنی؟ ممکنه اونم مبتلا بشه.))

میکل تندی گفت: ((من مبتلا نمیشم.))

دخترک دیگر انگشت‌های خشک و دردمندش را از دور پای او بازکرده بود. میکل به او نگاه کرد؛ اما دخترک با ناامیدی سرش را پایین انداخته بود. لوسی بازوی میکل را گرفت و او را به دنبال خودش کشید. کمی که از سربازان گری فاصله گرفتند، گفت: ((میکل! همین الآن از شهر برو و تا وقتی مردم قیافت رو فراموش نکردن برنگرد. دفعه‌ی بعدی که اومدی می‌برمت پیش ستاره‌شناس.))

میکل بازویش را بیرون کشید و گفت: ((لازم نیست. فقط آدرسش رو بهم بگو. دفعه‌ی بعدی که بیام بهت خبر نمی‌دم.))

لوسی لبخندی مصنوعی به لب‌های باریکش نشاند و پرسید: (( چرا جستجوگر؟))

میکل آهی کشید. اولش نمی‌خواست پاسخ بدهد. می‌خواست سرش را بیندازد پایین و بدون هیچ حرفی از آن زندان بزرگ فرار کند؛ اما التماس تو چشم‌های معصوم دخترک صبرش را لبریز کرده بود. ناگهان به خود آمد که دارد حرف میزند: ((وقتی می‌خواستن آتیشم بزنن کجا بودی؟))

لوسی جوابی نداد. لبخندش به‌آرامی روی صورت خشک شد.

میکل گفت: ((چیه؟ دروغ آماده تو آستینت نداری؟ شبانه‌روز دم از شیطان و اهریمن می‌زنی و هاری‌های بدبخت رو سلاخی می‌کنی بعد برای اون دختر از بیماری مسری نطق می‌کنی؟ اصلاً خودت می تونی به خودت اعتماد کنی؟))

ناگهان لوسی خندید. میکل حرصش گرفت. می‌خواست رو برگرداند و برود اما حرف لوسی نگهش داشت: ((خودت چی میکل؟ نشان جاناتان رو روی تنت داری بعد حرف‌های گری رو تکرار می‌کنی؟))

کمی به میکل نزدیک‌تر شد و ادامه داد: ((کسی دنبال اعتماد توی دیگران می‌گرده که خودش رازهای کثیف زیادی برای پنهان کردن داشته باشه.))

چشم‌هایش برق شیطنت‌آمیزی زد. صدایش را در حد نجوا پایین آورد و پرسید: ((رازت چیه جستجوگر؟))

میکل عقب نشینی کرد: ((چیزی رو پنهون نمی‌کنم. دوره زمونه خرابه که دنبال معتمد می‌گردم.))

لوسی با خنده‌ی تمسخرآمیزی سر تکان داد: ((آها! پس بهتره بدونی که منم به خاطر همین دوره زمونه‌ی خرابه که خودم رو قاتى دعوا بزرگ‌ترها نمی‌کنم.))

نگاهش ناگهان جدی و دلخور شد. بااین‌حال ضربه‌ی دوستانه‌ای به شانه‌ی میکل زد هرچند خبری از لبخند همیشگی‌اش نبود. گفت: ((تو راه برگشت مراقب خودت باش جستجوگر!))

روی برگرداند و رفت. میکل درحالی‌که به دور شدن لوسی نگاه می‌کرد پوزخند زد و با خود گفت: ((دروغش رو پیدا کرد، نقشش رو بازی کرد، کلی هم کیف کرد از هنرنمایی‌اش و رفت!))

به‌جایی نگاه کرد که چند لحظه‌ی پیش دخترک بیمار افتاده بود. خبری از او نبود. یک سرباز گری داشت جای خالی او را با آب و صابون می‌شست.

با عصبانیت کلاه هودی‌اش را سر کرد. دست‌هایش را در جیبش کرد و مشتش را فشرد و از شهر خارج شد.

  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_17

فصل ششم

مخفیگاه

 

در پناهگاه را باز کرد و وارد شد. پدرش و مورتا پشت یکی از میزها نشسته بودند و به‌جای نوشیدنی همیشگی، آبمیوه  می‌خوردند. دنیا اگر تمام هم می‌شد، بازهم همیشه در پناهگاه نوشیدنی‌های خوشمزه و باکیفیت سرو می‌شد. بوی خوش غذا در نشیمن پیچیده بود که باعث شد میکل در معده‌اش احساس ناراحتی کند.

-((زنده‌باد ارباب جوان.))

-((زنده‌باد.))

پدرش پرسید: ((حالت خوبه؟ لوسی حالش خوب بود؟ چرا سرگردون به نظر میای؟))

میکل بی‌توجه به سوال پدرش، با بی‌قراری از مورتا پرسید: ((مگه سیب‌زمینی انبارمون تموم نشده بود؟))

-((ببخشید؟))

میکل تا پناهگاه دویده بود و کمی نفس‌نفس می‌زد: ((بوی سیب‌زمینی آب‌پز میاد.))

-((آها. بله ارباب جوان. دیروز رفتم شهر و آذوقه‌ی تازه خریدم. امروزم که مهمون نداشتیم گفتم بهتره صرفه‌جویی کنیم و یک غذای...))

میکل به‌سرعت به آشپزخانه رفت. مورتا با تعجب از زاکاری پرسید: ((چی شد؟)) زاکاری شانه بالا انداخت.

میکل درحالی‌که با دو دستگیر، قابلمه‌ی در حال جوش را به دست گرفته بود از آشپزخانه بیرون آمد و به سمت در خروجی رفت. مورتا و پدرش با تعجب از جا بلند شدند و دنبالش رفتند.

-((چی کار می‌کنی؟))

-((مواظب باش ارباب خیلی داغه! خودتو میسوزونی.))

کنار گسل رفت و قابلمه را در دره خالی کرد. به سیب‌زمینی‌های پخته نگاه کرد که سقوط کردند و در مه گسل ناپدید شدند. چشمان مات و پر التماس دخترک مدام مقابل نگاهش می‌آمد. صورت خشک و بی‌رنگ و روح او، مدام به تصویر چهره‌ی مرده‌ی ماری تبدیل می‌شد که طی چند ماه اخیر، خواب را از چشمان میکل دزیده بود.

-((میکل! چی شده؟))

به سمت پدرش و مورتا رفت. ویلیام و برنات هم کنار در ورودی ایستاده بودند و با کنجکاوی نگاهشان می‌کردند. میکل پاسخ داد: ((امروز جلوی چشمم یک دختر وسط دیوارهای شهر هاری شد. میگن خاک مسموم شده.))

مورتا آهی کشید و نالید: ((گایا بهمون رحم کنه.))

زاکاری سری تکان داد و گفت: ((انبار رو تو گسل خالی کنین و بشورین. بعد از این باید فقط از تجار شهر طلوع غذا بخریم.))

میکل گفت: ((باید از اینجا بریم.))

پدرش و سه خدمت کار دیگر با تعجب نگاهش کردند. میکل خیلی آشفته به نظر می‌رسید. گفت: ((آذوقه رو می‌خریم، اگر آب قنات هامون مسموم بشه چه‌کار کنیم؟))

پدرش دست‌هایش را در هوا تکان و داد گفت: ((خب دستگاه تقطیر آب می‌خریم. دلیل نمیشه تا اوضاع سخت شد دُمِ‌ مون رو بزاریم رو کولمون و فرار کنیم.))

میکل چند نفس عمیق کشید تا اضطرابش را پنهان کند. بقیه منتظر به او خیره شده بودند. نگاهشان نگران بود. گویی پی برده بودند که ممکن است کلماتی خانه‌خراب‌کن از دهان میکل بیرون بریزد: ((پدر جان! لرد جاناتان هیچ‌وقت برنمی‌گرده. یا فرار کرده یا مرده. هیچ‌کس اون‌رو ندیده و هیچ نامه‌ای ازش دریافت نشده.))

پدرش نگاهش را از او گرفت و به خدمتکارها گفت: ((کاری که گفتم رو انجام بدین. میکل، بیا دنبالم.))

پشت یکی از میزهای نشیمن نشستند. زاکاری گفت: ((حالا حرف بزن.))

-((حرفم اینه که این شهر دیر یا زود از بین میره. به‌محض اینکه خبرها بپیچه که مردم ابر کبود مبتلا شدن دیگه هیچ تاجری با ما معامله نمی‌کنه. قحطی غذا و دارو میشه و مردم غوغا می‌کنن و در اولین خونه‌هایی رو هم که بشکنن، خونه‌ی کسایی مثل ماست که دستشون به دهنشون میرسه. باید قبل از این‌که اوضاع خطرناک بشه بریم به یک شهر دیگه. قبل از این‌که دروازه‌هاشون رو به رومون ببندن باید بریم.))

زاکاری آهی کشید: ((خانواده‌ی من نسل در نسل به این مسیر خدمت کردن. هنوز اون‌قدری ترسو و ضعیف نشدم که با یک نسیم از جام کنده بشم... یه لحظه زبون به کام بگیر بزار حرفم ‌رو تموم کنم. مخالف ترک این زمین‌های مسموم نیستم اما تا وقتی‌که حتی یک نفر داخل اون دیوارها زندگی کنه، من مسئولیت دارم.))

میکل سکوت کرد. همان‌طور که حماقت جواب ندارد، روی شرافت هم حرفی نمی‌آید. اگر قرار بود پدرش از هاری فرار کند، 9 سال پیش که عشق زندگی‌اش را به این بیماری باخت، این کار را می‌کرد.

میکل سرش را از شرمندگی پایین انداخت. ارباب پناهگاه دستش را جلو برد و روی دست‌ پسرش گذاشت. میکل با صدایی که اندکی از بغض می‌لرزید گفت: ((من مثل شما قوی نیستم.))

زاکاری با مهربانی گفت: ((قوی هستی. فقط یاد نگرفتی. هنوز چیزهای زیادی تو دنیا هست که باید یاد بگیری. این چند ماه اخیر تاریک‌ترین لحظات زندگیمون بود و هردومون یکم لبریز شدیم؛ اما از پسش برمیایم.))

میکل اشک‌هایش را عقب راند و سرش را بالا آورد و پرسید: ((فکر می‌کنین چه اتفاقی می‌افته؟))

-((اگر نتونن هاری رو کنترل کنن، تخلیه‌ی شهر اجتناب ناپذیره.))

آهی کشید و برخاست و به سمت بشکه‌های نوشیدنی رفت. نگاه میکل پدرش را دنبال کرد. دستش روی میز مشت شد. برای این‌که حواس خودش را پرت کند پرسید: ((تو شهرهای دیگه بهمون پناه میدن؟))

-((مردم ابرکبود صنعتگر و هنرمندن. حتماً بعضی‌هاشون می‌تونن تو شهرهای دیگه کار پیدا کنن و مستقر بشن. اما بقیه باید دنبال یک زمین خوب بگردن تا یک شهر جدید بسازن. من فکر می‌کنم لرد جاناتان هم به همین خاطر غیبتش طولانی شده. پیدا کردن یک زمین خوب برای ساخت شهر ابداً آسون نیست.))

ویرایش شده توسط arrtahoor
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_18

پایان فصل شش

 

 

میکل بعید می‌دانست اما مخالفتی نکرد. زاکاری شیر بشکه‌ را پیچاند و لیوان بزرگش را پر کرد. هنوز روز بود، خیلی زود بود برای نوشیدن. خشمی ذره‌ذره در وجود میکل جرقه می‌زد. می‌خواست اعتراض کند اما در عوض با احتیاط گفت: ((فکر می‌کنم باید اسطرلاب رو به خاندان گری بدم. شاید اون‌ها بتونن با استفاده ازش سرزمین‌های زنده‌ی جدیدی پیدا کنن.))

زاکاری جامش را بالا برد. کمی از آن را به‌راحتی آب خوردن، نوشید. سپس پاسخ داد: ((آخرین کاری که باید بکنی اینه که گوی رو به اون‌ها بدی. اگر قرار بود اون‌ها ازش استفاده‌ی درستی بکنن، این همه‌سال معطل نمی‌کردن. لرد گری زمانی باهوش بود. من تحسینش می‌کردم. ایده‌های انقلابی و تازه‌ای داشت؛ اما همیشه در حد ایده موند. جوون‌ها رو فرستاد به یک سفر بدون بازگشت ولی خودش همیشه تو عمارت سنگیش قایم شد.))

جرقه درون میکل تبدیل به شعله شد. با خود اندیشید: ((این توصیفات بیشتر شامل حال خودش میشه تا لرد گری. ای‌کاش اون جام رو بزاره کنار! داریم دو کلمه حرف می‌زنیم.))

پرسید: ((لوسی چی؟))

-((شجاع اما احمق!))

میکل با عجله گفت: ((احمق نیست. تظاهر میکنه.))

-((دقیقاً چون تظاهر می‌کنه احمقه! آدم‌هایی مثل اون تا ابد سر جاشون درجا میزنن. تمرکزتو روی این و اون نزار میکل. امیدت‌ رو هم از دست نده. لرد جاناتان برمی‌گرده و اوضاع درست میشه. از گوی محافظت کن و از دردسر دور بمون تا برگرده.))

میکل از خودش پرسید: ((تا کی باید منتظر آدمی بمونیم که همه‌مون رو ترک کرده.))

به پدرش نگریست که لیوان  را سر می‌کشید. قطرات  از گوشه‌ی لیوان روی ریش‌های نامنظم و مجعدش جاری شدند و بر پیراهن پر از لکه‌اش ریختند. دیدن این صحنه به‌راحتی می‌توانست باعث شود که میکل عقلش را از دست بدهد. از پشت میز بلند شد. برافروخته شده بود اما سعی کرد تن صدایش را کنترل کند: ((زاکاری چند سال پیش اگر بود گوی و نقشه رو برمی‌داشت و تا آخر مسیر رو خودش کشف می‌کرد به‌جای این‌که تو پناهگاهش قایم بشه و دعا کنه حامی‌اش برگرده.))

ارباب پناهگاه لیوانش را روی پیشخوان چوبی کوبید و گفت: ((اگر فکر ماجراجویی به سرت زده، همین الآن برو گوی رو بیار و تحویل من بده. احمق بودم که اون همه اطلاعات رو تو دست‌وبال کسی گذاشتم که جنبه و طاقتش رو نداره. برو همین الآن بیارش.))

میکل نگاهی پر از انزجار تحویل زاکاری داد و به‌سرعت از پله‌ها بالا رفت. کیف گیتار را از زیر تختش بیرون کشید و به دوشش انداخت. گوی را از کشوی میزش برداشت. در اتاقش را قفل و پنجره‌اش را باز کرد.

 

خواهر جون، خوب شد که امروز پیشمون نبودی. یک دقیقه داشتیم مثل دوتا مرد باهم حرف می‌زدیم و دقیقه‌ی بعد مثل پسربچه‌ها به هم پریدیم. خیلی احساساتی هستیم مگه نه؟ از پدر کتک خوردم. از لبم خون اومد و زیر ابروم یکم باد کرد. جعبه‌ی گیتار رو یک جای امن پنهون کردم. جای امن خودم و خودت. فکر کنم یه ‌ساعتی سرگرم تماشا کردن وسایلی شدم که قدیم باهم دیگه اونجا قایم کرده بودیم. واقعاً چرا این‌همه قاشق اونجا بود؟ هرچی فکر کردم یادم نیومد.

کلی خوراکی که دیگه به درد نمی‌خوردن، قمقمه‌ی سبزرنگی که فکر می‌کردی گم کردی، طناب، چاقوی قصابی برنات؛ مثلاً می‌خواستیم با اون چاقو چه‌کار کنیم؟ طرح اولیه‌ی چراغ دستیت. یک سری کاغذ پاره از طرح‌هایی که هیچ‌وقت اجرایی نشدن. سنگ‌های عجیب و جالبی که از جنگل پیدا می‌کردیم؛ ولی هرچی بود کاملاً مربوط به خودم و خودت بود. نه مربوط به اون ماری که من هیچ‌وقت نشناختم. بگذریم.

وقتی برگشتم خونه و پدر ماجرا رو فهمید، غوغا کرد. منم هرچی تو دلم بود بیرون ریختم. می‌دونم از من بعید بود. اگر تو امشب بودی طرف پدر رو می‌گرفتی مگه‌ نه؟ آخه من حرف‌های بی‌رحمانه‌ای زدم. اعتراف می‌کنم که گاهی عوضی میشم ولی اگر تو بودی این دعواها اصلاً اتفاق نمی‌افتاد.

امروز فهمیدم که دست‌های سنگینی داره. به ویلیام گفت که فردا به شهر بره و تخته چوب بخره تا به جلوی پنجره‌ام بکوبن که دیگه نتونم برم بیرون. ازش قول گرفتم فردا خودش رو به مریضی بزنه و نره. می‌خواستم طبق توصیه‌ی لوسی عمل کنم و مدتی به شهر نرم؛ اما با وجود این داستان‌هایی که پیش اومد، بهتره که سریع‌تر دست بجنبونم.

امشب بالاخره یک گروه تاجر به پناهگاه اومدن و خیالمون راحت شد که مردم شهرهای دیگه هنوز چیزی از اوضاع خراب ابرکبود نمی‌دونن. فردا قبل از روشنی هوا حرکت می‌کنم که مجبور نشم تا شهر همراهی‌شون کنم. نکه نچسب باشن، فقط حس می‌کنم خیلی خستم.

ویرایش شده توسط arrtahoor
  • لایک 4
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_19

 

فصل هفتم

کانال

 

- میکل؟ اینجا چیکار می‌کنی؟ مگه نگفتم یه مدت به شهر نیا؟

میکل به‌سختی سعی کرد نگاهش را روی چشم‌های لوسی نگاه دارد و به‌جایی که نباید نگاه نکند. با لحنی عصبی گفت: ((میشه لطفاً اول یه چیزی تنت کنی بعد حرف بزنیم؟))

لوسی خمیازه‌ای کشید و درحالی‌که برای خودش غرغر می‌کرد به سمت کمدش رفت. ((سر صبحی اومده زهره‌ترکم کرده حالا امرونهی هم می‌کنه.)) لباس فرم گروه عدالت را بیرون آورد. درحالی‌که شلوارش را  به تن می‌کرد، مدام زیر لب غر میزد.

میکل به در و دیوار نگاه می کرد. گفت: ((اومدم که پیش ستاره‌شناس ببریم.))

- اه! یادم رفته بود که باید باهات قهر باشم.

- لباس پوشیدی؟

- جواب چیزی که به نفعت نباشه رو نمیدی. نه؟ پوشیدم.

درحالی‌که بندک‌های دور ساعدش را می‌بست، به سمت میز رفت. پارچه‌ی تمیزی را درون ظرف آبی که روی میز بود، فرو برد. پارچه‌ی خیس را چلاند و آب اضافه‌اش را به ظرف برگرداند. سپس صورتش را با پارچه‌ی نمناک تمیز کرد. پارچه را گوشه‌ی میز پهن کرد که خشک شود. سپس به سمت درب آمد. از کنار میکل گذشت و گفت: ((من اول باید جیش کنم جستجوگر!))

...

مردم برخلاف میلشان، مغازه‌ها را بازکرده بودند. عادی رفتار می‌کردند. بانو جاناتان به مردم سپرده بود که عادی رفتار کنند و از اتفاقات اخیر حرف نزنند.

لوسی مقابل یک دکان که شوینده می‌فروخت ایستاد. به انتهای خیابان اشاره کرد و گفت: ((اون مغازه رو می‌بینی؟ اون که بالاش نوشته ستاره‌ی مشرقی.))

میکل مسیر انگشت لوسی را دنبال کرد و گفت: ((دیدمش.))

- کارت که تموم شد همین‌جا می‌بینمت. من می‌خوام یکم برای مقر صابون بخرم. بعدشم میرم تیرهایی که سفارش دادم رو تحویل بگیرم.

میکل تشکر کرد و از لوسی جدا شد. مطمئن بود که لوسی هم مشتاق بوده است که همراهش بیاید؛ اما به خاطر برخورد اخیرشان می‌خواست یکم اعتماد بخرد.

در مغازه را که باز کرد، صدای جرینگ جرینگ زنگ آویز در شوکه‌اش کرد. صدای پیرمردی از اتاق پشت پیش‌خوان شنیده شد: ((الآن میام.))

میکل در را بست و به زنگ آویز نگاه کرد. به طرح خورشید بود و سیاره‌ی زمین و سایر سیارات به دورش که میکل اکنون به لطف اسطرلاب پیشرفته‌اش می‌شناختشان اما نمی‌دانست که این‌گونه به دورهم قرار می‌گیرند. هرچند تصاویری از آنان را در کتاب ستاره‌شناسی‌اش دیده بود؛ اما یک مدل سه‌بعدی با تصویری دوبعدی خیلی فرق می‌کرد.

پیرمردی لاغر با صورتی پر از لک‌وپیس و ریشی خاکستری‌رنگ، از اتاق پشتی بیرون آمد.

- زنده‌باد! بابت تأخیر عذر خواهم! شما اولین مشتری در یک هفته‌ی اخیرم هستین برای همین با خیال راحت لم داده بودم. بفرمایین! چه کمکی ازم بر میاد؟

میکل پاسخ داد: ((در مطالعاتم به مشکل خوردم. می‌خوام در حل یه‌سری معادلات بهم کمک کنین. هزینه‌ی وقتتون هرچقدر که باشه تقدیم می‌کنم)).

- حتماً ارباب جوان. بزارین اول ببینم راجع به چی صحبت می‌کنیم. بعد راجع به هزینه هم به نتیجه می‌رسیم.

میکل نقشه‌ی جهان قدیم و کاغذ محاسباتش را از جیب هودی‌اش بیرون آورد. نقشه را در دستش نگه داشت و کاغذ محاسباتش را روی پیش‌خوان سنگی، مقابل پیرمرد، باز کرد. هیجان باعث شده بود نفسش کمی تند شود. پیرمرد ذره‌بینی از جیبش درآورد. روی کاغذ خم شد و با دقت بررسی‌اش کرد.

پیرمرد کمر صاف کرد. کاغذ را برداشت و کاملاً مقابل صورتش گرفت. چهره‌اش پشت آن پنهان بود. میکل صدایش را شنید که گفت: ((این‌ها مختصاتن؟))

میکل که کاغذ را نمی‌دید، نمی‌دانست منظورش از (این‌ها) چیست؛ اما می‌دانست که در معادلاتش مختصات هم وجود دارد پس شناسی پاسخ داد: ((بله.))

کمی ناامید شده بود. پیرمرد کاغذ را پایین آورد و گفت: ((من بلدم این معادله رو حل کنم. اما چون فقط تئوری یاد گرفتم فرمول‌ها رو فراموش کردم. ما می‌دونیم که روی یک کره‌ی بزرگ زندگی می‌کنیم؛ اما هیچ‌وقت نقشه‌ای ازش نداشتیم. سیاره‌های دیگه رو بهتر از سیاره‌ی خودمون می‌شناسیم.))

لبخندی به شوخی خودش زد که دندان‌های یکی در میانش را نمایان کرد. کاغذ را روی میز گذاشت. با ناامیدی گفت: ((میدونی علمی که ازش استفاده نکنی زود از یادت میره.))

میکل کمی این پا و آن پا کرد. سپس با درنگ، نقشه را بالا آورد و درحالی‌که روی پیش‌خوان بازش می‌کرد گفت: ((شاید این بتونه کمکتون کنه.))

نقشه، کپی سیاه‌وسفید و نسبتاً دقیقی بود که خودش از روی نقشه‌ی اصلی کشیده بود. نفس پیرمرد با دیدن نقشه بند آمد. انگشتان لاغر و لرزانش را روی نقشه حرکت داد و با صدایی که از شور و هیجان می‌لرزید، پرسید: ((این ... این‌ها مدارن. این‌ها نصف‌النهار. این چیه؟ اقیانوس؟ آه گایای بزرگ! این نقشه‌ی جهان ماست؟ کره‌ی زمین ماست؟))

- بله این...

- گایای بزرگ! ما کجای این نقشه هستیم؟

- اگر بتونین این معادلات رو حل کنین احتمالاً جوابش رو پیدا می‌کنیم. این نقشه کمکتون میکنه که...

- کمک میکنه. بله کمک میکنه. ها ها! دیگه شکی برام نمونده. بله. آه. یک لحظه صبر کن. فکر کنم فشارم افتاد. آه من پیرمرد تحمل این هیجانات رو ندارم. اوه! چی دارم می‌بینم؟

میکل ادامه داد: ((خودم تا این حد رو تونستم تشخیص بدم که یکجایی توی نیم‌کره‌ای شمال شرقی زمین هستیم. شاید هم یه جایی بین شرق و غرب.))

به نظر نمی‌آمد که حرف‌های میکل برای پیرمرد مهم باشد پس دیگر ادامه نداد. پیرمرد نقشه به دست، روی صندلی پشت پیش‌خوان نشست و رویش خم شد. با ولع میلی‌متر به میلی‌مترش را آنالیز کرد.

ویرایش شده توسط arrtahoor
  • لایک 2
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_20

 

ادامه‌ی فصل هفتم

 

میکل با کمی بی‌قراری این پا آن پا کرد.

- می‌تونین حلش کنین؟

پیرمرد بی‌آنکه سرش را بالا بیاورد، انگشت اشاره‌اش را در هوا چند بار تکان داد. میکل با خود اندیشید: ((لابد این یعنی آره!))

پیرمرد به‌سختی نگاهش را از نقشه کند. دوباره کاغذ معادلات را به دست گرفت و پرسید: ((نوشتن این معادلات و پیدا کردن این مختصات با توجه به گاه‌شمار و نقشه‌ی آسمان، نیاز به دانش زیاد و ابزار پیشرفته‌ای داره.))

میکل گفت: ((این‌ها رو تو بساط قدیمی انبارمون پیدا کردم.))

- آره. مشخصه که کاغذها قدیمی هستن. حتماً تو خانواده‌تون ستاره‌شناس دارین. درسته؟

- بله... عموم علاقه‌ی زیادی به ستاره‌ها داشت.

- اسم عموت چی بود؟ احتمالاً می‌شناسمش.

میکل سعی کرد خونسرد باشد: ((اهل ابرکبود نبود. نمی‌شناسینش.))

پیرمرد سر تکان و داد و لبخندی زد که میکل از آن خوشش نیامد.

- اگر اهل ابرکبود نبوده که پس نمی شناسمش. آخه من هیچ وقت پامو بیرون این دیوارها نزاشتم. چند لحظه صبر کن پسرم. برای این‌که دقیق حسابش کنم، بهتره یک نگاهی به جزوه‌های دست‌نویس قدیمم بندازم. زود برمی‌گردم.

- منتظر می‌مونم.

پیرمرد پیشخوان را دور زد و به سمت در خروجی رفت. برای میکل عجیب بود. چون در اکثر ساختمان‌های ابرکبود، به خاطر اقلیم پرباران منطقه، مغازه‌ها از داخل به طبقه‌ی دوم که معمولاً مسکونی بود متصل می‌شدند. میکل برای خود شانه بالا انداخت. احتمالاً خانه‌ی ستاره‌شناس در ساختمان دیگری قرار داشته است. پیرمرد از مغازه خارج شد. کمی پشت در آن ایستاد و به خیابان نگاه کرد. برای یک نفر دست تکان داد. یک پسربچه دوان‌دوان به سمت پیرمرد دوید. لبخند می‌زد. احتمالاً نوه‌اش بود. پیرمرد روی بچه خم شد و چیزی بهش گفت. سپس سکه‌ای در دستش گذاشت. بچه باذوق به سکه نگاه کرد. خم شد و به پیرمرد تعظیم کرد و به‌سرعت از او دور شد. پیرمرد به‌زحمت کمرش را راست کرد و از قاب پنجره خارج شد.

میکل در سکوت مغازه‌ی ستاره‌شناس را تماشا کرد. تابلوها، مدل‌های ستاره‌شناسی، ابزار رصد و لوح‌های قطور و کهنه‌ای که در قفسه‌ها خاک می‌خوردند و ... نگاهش به مدرکی با قاب نقره‌ای افتاد که به دیوار کوبیده شده بود. در عنوان مدرک با خط درشت و خوانا نوشته ‌شده بود: ((فارغ‌التحصیل از دانشکده‌ی نجوم. مقام: استاد.))

میکل می‌دانست که در جهان کوچک آن‌ها فقط یک دانشگاه وجود دارد و آن‌هم در شهر امید واقع بود. با صدای جلینگی زنگ آویز از جایش پرید. پیرمرد وارد مغازه شد و با هیجان گفت: ((خب. خوندم و برگشتم. الآن می‌تونم جواب سوالت رو راحت پیدا کنم.))

میکل به‌سرعت نقشه و کاغذ را از روی پیشخوان برداشت و بدون تا زدن در جیبش چپاند و گفت: ((یادم اومد که کاری دارم. یک‌وقت دیگه برمی‌گردم.))

پیرمرد دست میکل را با دست پرچروک خوردش گرفت و گفت: ((یه لحظه صبر کن. آخه کار از این مهم‌تر؟))

میکل دستش را با خشونت از دست او بیرون کشید و از مغازه بیرون رفت. همان لحظه، سمت دیگر خیابان، جیک را دید با پنج سرباز خاکستری پوش و پسربچه‌ای که ستاره‌شناس به او سکه داده بود، جیک با پسربچه صحبت می‌کرد. پسرک به مغازه‌ی ستاره‌ی شرقی اشاره کرد. هم‌زمان که نگاه جیک و میکل تلاقی کرد، پیرمرد ستاره‌شناس از مغازه به دنبال میکل خارج شد و فریاد زد: ((دزد! اون دزد مال لرد گریه. دزد!))

میکل با خودش گفت: ((لعنتی.))

به‌اندازه‌ی یک‌نفس، ارتباط چشمی‌شان ادامه پیدا کرد. هریک موقعیت خودش و حریفش را بررسی می‌کرد. میکل هیچ راهی جز فرار نداشت. حماقت کرده بود. باوجود نقشه‌ی جهان و کاغذ محاسباتش به‌راحتی دست خودش را رو کرده بود. تنها مسیری که به رویش باز بود، یک خیابان فرعی در سمت چپ و چند قدمی جایی بود که جیک و سربازانش ایستاده بودند. قدم اول را میکل برداشت. به سمت جیک و سربازان گری دوید. جیک فریاد زد: ((بگیرینش.))

در فاصله‌ی ده قدمی از هم بودند که میکل به خیابان فرعی سمت چپش پیچید.

...

لوسی در مقابل کارگاه نجاری در حال بحث کردن با نجار بر سر قیمت سفارشش بود که میکل به‌سرعت از مقابلش گذشت. لوسی با تعجب داد زد: ((میکل؟!))

به دنبال میکل، جیک و پنج سرباز گری از مقابلش عبور کردند. درحالی‌که شاگرد نجاری همچنان داشت سر عوض شدن قیمت‌ها غر می‌زد، لوسی از نجاری بیرون پرید و به دنبال میکل و سربازانی که تعقیبش می‌کردند دوید. میکل درحالی‌که در کوچه و پس‌کوچه‌ها می‌پیچید فکر کرد که اگر همین‌طور ادامه دهد ممکن است راهش را گم کند. ابرکبود بزرگ بود و مسیرهایش پیچ‌درپیچ و تعداد دفعاتی که میکل به شهر آمده بود، معدود بود. او عمق شهر را اصلاً نمی‌شناخت؛ اما یک مکان در شهر بود که میکل بهتر از هرجایی با گوشه و کنارش آشنا بود: کارگاه صنعتگری لرد جاناتان. اگر می‌توانست خودش را به آنجا برساند، برتری با او بود چون هم با تمام پتانسیل‌های آنجا آشنا بود و هم سربازان گری اعتمادبه‌نفس کافی نداشتند که دریکی از گران‌ترین بناهای رقیبشان مبارزه کنند و به تجهیزاتش آسیب بزنند.

در خیابانی پیچید که برایش آشنا بود. بازار غذا و خوراک بود. سر تنگه‌ی ورودی بازار یک گاری سیب‌زمینی راه را سد کرده بود. پرید روی گاری و گیره‌اش را شکست. سمت دیگر گاری پرید و به راهش ادامه داد. انبوه سیب‌زمینی‌ها در تنگه‌ی باریک پراکنده شدند. زیر پای سربازان رفتند و باعث شدند زمین بخورند؛ اما جیک که جلوتر از سربازانش بود، به‌موقع از روی گاری پرید.

میکل سریع بود. نصف عمرش را با ماری در ماجراجویی‌های خطرناکشان در جنگل، از دست هاری‌ها و درندگان سرزمین مرده فرار کرده بود و نصف دیگر را هم با راهزن‌ها یا یاغی‌ها درگیر شده بود، میکل در فرار کردن خبره بود؛ اما قدم‌های جیک هم بلند بود. جیک به میکل رسید و به کلاه هودی‌اش چنگ انداخت و او را به سمت خود کشید. میکل تا خواست تقلا کند و دست‌وپا بزند، خودش را رهاشده از چنگ جیک یافت. جیک با ناله‌ای از دردِ سر به زمین افتاد. لوسی پشت سرش بود. میکل با ناباوری به لوسی که با جیک گلاویز شده بود نگاه کرد. همان لحظه سربازان گری وارد خیابان شدند. فریاد زدند: ((اونجاست.))

میکل دوباره پا به فرار گذاشت. سرانجام به کارگاه رسید. داخل شد و درب را بست و قلابش را هم انداخت اما تا سراغ بستن پنجره رفت، جیک از پنجره به درون کارگاه پرید. میکل خود را عقب کشید. نفس هر دو نفرشان به خاطر هیجان و تعقیب و گریز تند شده بود. دو مرد صنعتگری که در کارگاه بودند با تعجب به آن دو نگاه می‌کردند. ترسیده بودند.

 

ویرایش شده توسط arrtahoor
  • لایک 3
  • تشکر 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_21

 

 

ادامه‌ی فصل هفتم

 

 

جیک درحالی‌که ارتباط چشمی تهدید آمیزش را با میکل حفظ کرده بود، سمت دررفت و قلابش را برداشت. سایر سربازان گری، نفس‌نفس‌زنان به داخل آمدند. میکل چند قدم دیگر به عقب برداشت و موقعیتش را بررسی کرد. لری خم شد و دودستش را روی زانوانش گذاشت تا آرام بگیرد. در همان حال با نفس‌ها منقطع گفت: ((گیرت انداختیم. موش کثیف!))

میکل پوزخندی زد و گفت: ((مطمئنی؟))

جیک خطاب به صنعتگران گفت: ((برین بیرون.))

لحنش چنان پرتحکم و قدرتمند بود که جایی برای درنگ و اما و اگر گذاشت. دو مرد، ابزاری که در دست داشتند را روی میزی رها کردند و به‌سرعت خارج شدند.

کارگاه صنعتگری لرد جاناتان زمین وسیعی بود که در چهار طبقه روی سطح و یک طبقه زیرزمین بنا شده بود. طبقه‌ی همکف کارگاه تراش و ترکیب فلز و ذوب بود. طبقه‌ی اول نجاری، دوم رنگرزی، سوم نساجی و طبقه‌ی آخر مسکن صنعتگران و خانواده‌هایشان بود. میکل از وقتی 12 سال سن داشت، برای چندین سال مداوم، هر روز را با خواهرش در این کارگاه شب می‌کرد. اینجا قلمرو میکل بود.

پس‌ازآن که دو صنعتگر از کارگاه خارج شدند، جیک در را بست و قلابش را دوباره انداخت و گفت: ((بیشتر از این به مردم این شهر خسارت نزن و تسلیم شو.))

میکل با لبخند پاسخ داد: ((بیخیال شو.))

جیک خواست حرفی بزند که لری درحالی‌که به میکل دشنام می‌داد به سمتش دوید. میکل بر روی میز بزرگی که وسط کارگاه قرار داشت پرید. لری محکم خود را به میز کوباند تا بتواند به‌موقع به میکل چنگ بیندازد و بگیردش اما درد بی‌نتیجه به جون خرید. میکل انبردستی که روی میز بود را با پا به سمت صورت لری شوت کرد. انبر محکم به فکش خورد. لری از درد فریاد سر داد و چانه‌اش را با دودستش گرفت. سربازان دیگر هم که جری شده بودند، بی‌توجه به صدای جیک که داد می‌زد: ((صبر کنید!)) به سمت میکل هجوم بردند. میکل از میز پرید و سمت پله‌ها دوید و به‌سرعت بالا رفت. صدای جیک را می‌شنید که داد می‌زد: ((اون سریع و باهوشه. دست‌کم نگیرینش و عجولانه رفتار نکنین. تو برگرد اینجا...))

میکل مستقیم به طبقه‌ی سوم رفت. یک سطل آب کف با جارویی مویی درونش، کنار ورودی پله قرار داشت. میکل تا سطل را به دست گرفت، یک سرباز پا بر آخرین پله گذاشت. میکل سطل را چپه کرد و قدم بعدی سرباز روی پاگرد سر خورد و روی سرباز پشت سرش افتاد. میکل سریع وارد کارگاه نساجی شد. نگاهی به امکاناتی که در اختیار داشت انداخت. دو طرف کارگاه طویل، میزهای دوخته گری و دستگاه‌های نخ‌ریسی و تخته‌های قالی‌بافی ردیف شده بودند. میکل به‌سرعت نقشه‌ی دعوایی که قرار بود به راه بیندازد را در ذهنش چید.

جیک و چهار نفر از سربازانش وارد کارگاه شدند. میکل روی یکی از میزها با آرامش نشسته بود و با خونسردی پاهایش را تکان می‌داد. می‌دانست که بهترین راه‌حل فرارش به کاری گیری وقاحت برای عصبی کردن حریفانش است. آفتاب گرم ظهر گاهی از پنجره‌های انتهای کارگاه به داخل می‌تابید و فضا را روشن کرده بود. بر سقف کارگاه، برای پوشاندن تیرهای چوبی، دو فرش خوش بافت و خوش‌رنگ را در کنار هم به سقف متصل کرده بودند. یکی از آن کارگاه‌های گرم و دنج بود که می‌شد ساعت‌ها در آن با آسایش خیال به هنر گذراند؛ اما حیف که میکل مجبور بود در این مکان زیبا درگیری به راه بیندازد. صدای دادوفریادهای لوسی از بیرون شنیده می‌شد: ((این در لعنتی رو بازکن. من کاپیتان گروه عدالتم.))

و پشت‌بندش صدای به هم کوبیده شدن در چوبی کارگاه و همهمه‌ی مردم به گوش می‌رسید.

جیک جلوتر از بقیه‌ی سربازانش بود. پشت سرش، لری، یک سرباز قدبلند و مسن و تنومند با سر طاس و ریش و سیبیل باریک سیاه، سرباز دیگر جوان‌تر بود و قدکوتاه؛ که به نظر ترسیده می‌آمد. بامزه بود. چهارمین سرباز، پسری جوان و خوش‌سیما و قدبلند بود که جدی و عصبانی به نظر می‌رسید. میکل با خودش اندیشید: ((همشون جوون و احمقن! فقط کچله خطرناک به نظر میاد.))

سرباز قدبلند خواست جلو برود که جیک دستش را مقابلش گرفت و گفت: ((تو جلوی راه‌پله بمون.))

میکل متوجهی ترس جیک شد. احتمال سرباز پنجم را هم در طبقه‌ی همکفت مسئول محافظت از در خروجی گذاشته بود. لبخندی بر لب نشاند که جری‌ترشان کند. جیک چند قدمی بااحتیاط جلو رفت. نمی‌دانست این پسر تخس چه نقشه‌ای برایش کشیده است که این‌طور مطمئن است. میکل که می‌دانست لری احمق و تحریک‌پذیر است، خطاب به او گفت: ((چرا نمیای جلو؟ می‌ترسی موشه گازت بگیره؟))

لری باخشم غرید: ((حسابت رو می‌رسم بچه اوبی!)) به سمت میکل دوید. میکل روی میز به عقب ملاق زد و بر دوپایش برخاست و از روی میز به سمت دستگاه بزرگ پارچه‌بافی پرید، پارچه‌ای که نیمه‌کاره در دستگاه خاموش قرار داشت را گرفت و پایین پرید و بر سر لری کشید. لری در میان دسته‌ی قطور نخ‌هایی که در دستگاه قرار داشتند گیر کرد. میکل دستگیره‌ی دستگاه را که پارچه را در نقطه‌ای که باید ریسیده می‌شد محکم می‌کرد، فشار داد و نخ‌ها به دور بدن لری کشیده و محکم شدند. لری درحالی‌که از عصبانیت دیوانه شده بود فریاد می‌زد. احمق‌تر و دست‌وپا چلفتی‌تر از آنی بود که میکل حدس می‌زد. جیک داد زد: ((همه باهم باید بریم سمتش احمق!))

خودش و دو سرباز دیگر به سمت میکل دویدند. میکل سریعاً از دستگاه فاصله گرفت و به سمت انتهای کارگاه دوید. میکل اول روی طاقچه‌ی پای پنجره پرید و یک‌پایش را گذاشت و بعد چرخید و یک جست بلند زد و از فرش بزرگی آویز شد که در فواصل مساوی به سقف میخ کرده بودند. یک ثانیه در ناامیدی و ترس برای میکل گذشت تا این‌که صدای پاره شدن بافت فرسوده‌ی آن به گوش رسید. فرش بزرگ و سنگین بر روی سر جیک و دو سربازش و دستگاه‌هایی زیر آن قرار داشتند افتاد. صدای داد سربازان گری با صدای خورد شدن دستگاه‌ها همراه شد. میکل از میان توده بدن‌های سربازان زیر فرش، به سمت راه‌پله دوید. آخرین سرباز که پسر قدبلند و عصبانی بود داد زد: ((می‌گیرمت دزد عوضی.))

و دست‌هایش را باز کرد تا راه عبور میکل را ببند؛ اما میکل با بی‌پروایی و با تمام قدرت و سرعتش، خودش را در آغوش سرباز انداخت و همراه هم به درون راه‌پله افتادند. سر سرباز محکم به دیوار پاگرد خورد و بی‌حال شد و هوشیاری‌اش را از دست داد. میکل هنگام برخاستن از روی مرد تعادلش را از دست داد و پای راستش کمی پیچ خورد اما اعتنایی به درد نکرد چون از سروصدای درگیری داخل کارگاه متوجه شد که جیک و سربازانش از اسارت وزن فرش رهاشده‌اند. سریعاً بلند شد و از پله‌ها به طبقه‌ی دوم رفت. لری اولین نفری بود که خودش را به طبقه‌ی دوم رساند اما تا پایش را از چهارچوب در کارگاه به داخل گذاشت، میکل یک‌مشت پودر زاج سفید بر صورت لری پاشید. لری فریاد زد و چشم‌هایش را با دودستش پوشاند، کورکورانه کمی تلوتلو خورد و بعد بر روی دوزانویش افتاد و در حالش که از درد بدنش را عقب و جلو می‌داد، می‌نالید: ((آخ! چشمام! کور شدم. چشمام سوخت.))

میکل لحظه‌ای دلش برای لری سوخت و به خود نهیب زد که زیاده‌روی کرده است؛ اما وقتی لری در ادامه‌ی ناله‌هایش فریاد زد: ((میکشمت دزد کثیف)) میکل یک لگد محکم هم نثارش کرد که باعث شد پای آسیب‌دیده‌ی خودش درد بگیرد اما لری هم پخش زمین شد.

سرانجام جیک و سربازی که طاس بود به طبقه‌ی دوم رسیدند. جیک بااحتیاط به چهارچوب در نزدیک شد، لری را در حال زاری کردن کمی جلوتر از ورودی روی زمین یافت. به سربازانش با صدای آرام گفت: ((پشت دیوار قایم شده. وقتی می‌خواین وارد بشین با دست جلوی چشمتون رو بگیرین.))

ویرایش شده توسط arrtahoor
  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_22

 

ادامه‌ی فصل هفتم

 

خودش جلوتر از سربازانش وارد کارگاه شد. میکل یک‌مشت پودر زاج به سمتش پاشید اما پودرها به دست چپ جیک که مقابل صورتش گرفته بود برخورد کرد. جیک با دست دیگرش بازوی میکل را گرفت. میکل خواست با زانو به لای پای جیک بکوبد اما جیک به‌موقع با دست چپش مسیر زانوی میکل را سد کرد. سربازی که طاس بود پشت جیک وارد کارگاه شد اما لری که خیال کرد میکل است، درحالی‌که بدوبیراه می‌گفت به پایش چنگ انداخت.

 میکل با همان پا محکم روی پای جیک کوبید و با دست‌آزادش به شکمش مشت زد اما هیچ فایده‌ای نداشت. جیک به‌جای آن‌که دست میکل را رها کند، دست دیگرش را هم گرفت. میکل در مقابل تمایلش برای تقلا کردن بیهوده مقاومت کرد. قبل از آنکه جیک به میکل پشت پا بیندازد و بتواند او را نقش زمین کند، میکل روی دوپا پرید و محکم به دماغ جیک کله زد. جیک آهی از سرِ درد کشید و دودستش را روی دماغ مجروحش گذاشت. خون از میان انگشتانش جاری شد و روی زمین ریخت. سر میکل هم درد گرفته بود.

سرباز طاس در همان حین با لری درگیر بود و داد می‌زد: ((پامو ول کن. احمق! منم.)) اما ازآنجایی‌که لری با تمام وجودش دادوبیداد می‌کرد، او را نشنید. مرد از سر ناچاری مشت محکی به گیج گاه لری زد. لری بی‌هوش روی زمین افتاد و صدای گوش‌خراشش سرانجام قطع شد. مرد پایش را از چنگ لری بیرون کشید و با قدم‌هایی محکم و آرام به سمت میکل آمد. میکل ترسید. اگر گیر دست این مرد می‌افتاد کارش زار بود. به عجله به سمت قفسه‌های رنگ رفت و با چوبی که از قبل پشت آن اهرم کرده بود، به جلو هلش داد تا راه سرباز را بند کند؛ اما برخلاف تصورش سرباز نه مسیرش را عوض کرد نه عقب کشید. بلکه به جلو دوید و قفسه‌ی در حال ریزش را گرفت تا از سقوط و خراب شدن سطل‌های رنگ جلوگیری کند. چند سطل رنگ روی زمین افتادند و رنگ‌های غلیظشان روی زمین کاشی‌پوش پخش شد. درحالی‌که سرباز قفسه را به عقب هل می‌داد، رنگ درون بعضی از سطل‌هایی که تا لب پر بودند، سرازیر شد و روی سروصورت و لباس‌های سرباز ریخت.

میکل از فرصت استفاده کرد و از کنار سرباز گذشت. جیک درحالی‌که با یکدست دماغ دردمندش را گرفته بود و با چشم‌هایی که به خاطر حلقه‌های اشک خوب نمی‌دیدند به میکل چنگ انداخت اما میکل به‌موقع در رفت. نمی دانست سرباز قد کوتاه کجا مانده است؛ اما تا وارد پاگرد راه پله شد، سربازی که سرش به دیوار خورده بود را دید که با بی‌حالی و تلوتلوخوران داشت از پله‌ها پایین می‌آمد. میکل از نرده گرفت و پرید و جفت‌پا به سینه‌ی سرباز که تازه متوجه میکل شده بود کوبید. سرباز از پله‌ها پرت شد و سرش دوباره به دیوار خورد و دوباره بی‌هوش شد. جیک از پشت سر هودی میکل را گرفت؛ اما میکل از روی چشمه پله به طبقه‌ی پایین‌تر پرید و از چنگ جیک آزاد شد اما درد بدی در پای صدمه‌دیده‌اش پیچید. وارد کارگاه نجاری شد. جیک و سرباز کچل دقیقاً پشت سرش بودند و میکل وقتی نداشت که نقشه‌ای بریزد. خسته شده بود و ترسیده بود. فقط به سمت یک میز دوید و رویش پرید. سرباز کچل پشت سرش می‌دوید تا بگیردش. میکل روی یک الوار که برای برش قرارش داده بودند پرید و انتهای الوار محکم به زیر چانه‌ی سرباز خورد. سرباز کمی به عقب تلوتلو خورد و بعد در کمال ناباوری میکل، بی‌هوش روی زمین افتاد. درحالی‌که صورت و سر طاس و لباس‌های خاکستری‌اش بهرنگ‌های آبی روشن و زرد جیغ آغشته بودند. منظره‌ای تأسف‌برانگیز بود.

همان لحظه صداهای درگیری از طبقه‌ی همکف به گوش رسید که میکل نمی‌دانست مسببش چیست. شاید مردم وارد ساختمان شده بودند. شاید رئیس صنعتگری آمده بود. شاید سربازان جاناتان رسیده بودند. می‌توانست از آن‌ها کمک بگیرد؟ میکل افکار بیهوده را بیرون راند و سعی کرد فکرش را متمرکز و شفاف نگه دارد.

میکل به جیک گفت: ((اون از همتون باعرضه‌تر بود ولی انگار تهش پهلوون پنبه از کار درآمد.))

جیک فهمیده بود که اگر عجله کند مبارزه را باخته است. آرام به سمت میکل قدم برمی‌داشت. الآن فقط سه نفر باقی‌مانده بودند. خبری از سرباز قدکوتاه نبود. یکی هم که احتمالاً مسئول نگهبانی از درب اصلی بود.

میکل روی میز بعدی پرید. این‌یکی باریک‌تر و درازتر بود. به سمت جیک چرخید. فاصله‌اش را از او حفظ کرد. آرام‌آرام به عقل قدم برمی‌داشت. جیک هم همپایش، به دنبالش می‌رفت. ارتباط چشمی‌شان را قطع نمی‌کردند. دلش می‌خواست یک لبخند لج درآور تحویل جیک دهد اما لبخندش نمی‌آمد. نه حداقل بعد از بلاهایی که سر سربازان گری آورده بود. نه وقتی به رد باقی‌مانده‌ی خون‌روی صورت جیک نگاه می‌کرد. از روی میز، در سمت مخالف جیک، پایین پرید. دو رقیب دو طرف میز مقابل هم قرار گرفتند.

میکل راه فراری برای خودش نمی‌دید. لحظه‌ای دلش خواست تسلیم شود؛ اما دیگر خیلی دیر بود. اگر گیرش می‌انداختند ده برابر دردی که بهشان چشانده بود را برایش جبران می‌کردند. میکل چاره‌ای نداشت. تیری در تاریکی پرت کرد. در همان حال که با حفظ ارتباط چشمی‌اش به سمت انتهای میز می‌رفت، پوزخند زد. اجزای صورت جیک از خشم در هم فرورفت. صدای آرامی که لحنش سرکوب‌کننده‌تر از فریاد بود، پرسید: ((می‌خندی؟))

میکل سرش را عقب برد و خنده‌ای مستانه کرد. دودستش را روی میز گذاشت. کمی به سمت جیک خم شد و گفت: ((6 تا مرد از پس یک نفر بر نیومدین. خنده داره!))

جیک جلو پرید و دو دست میکل را روی میز محکم گرفت. فاصله‌ی صورتشان به‌اندازه‌ی یک‌نفس بود. یک‌لحظه فکر کرد که صیدش را گیر انداخته است؛ اما وقتی لبخند میکل عریض‌تر شد، فهمید آن‌کس که به دام افتاده خودش است. میکل از وزن سبک خودش و قدرت بازوی جیک استفاده کرد. دوپایش را جمع کرد و خودش را رها کرد، آویزان از دست جیک، مثل یک آونگ زیر میز تاب خورد. دوپایش را صاف کرد و محکم جفت‌پا به ‌زانوهای جیک، در سمت دیگر میز ضربه زد. فریاد جیک از شدت درد بلند شد. دست میکل را رها کرد. میکل محکم به زمین خورد. میله‌ای که دوپایه‌ی میز را به هم وصل کرده بود، به کمرش اصابت کرد و درد بدی درجانش پیچید اما ارزش ضربه‌ای که به جیک زد را داشت بااین‌حال جیک زودتر از میکل خودش را جمع‌وجور کرد. دو پای میکل را از زیر میز گرفت و کشید. میکل لگد پراند ولی نتوانست پایش را از دست‌های بزرگ و قدرتمند جیک بیرون آورد. جیک از بدن میکل گرفت و خودش را به سمت او کشاند. میکل تقلا می‌کرد که از چنگ او رها شود اما جیک چنان بدن او را محکم در دستانش می‌فشرد که مبادا صید گریزپایش از دستانش لیز بخورد و رها شود. روی میکل نشست. دو دست میکل را گرفت و دو طرفش به زمین فشرد و غرید: ((آروم بگیر پدرسگ!))

میکل که می‌دانست نمی‌تواند از بازوی جیک و وزن سنگینش رها شود، آرام گرفت. ترسیده بود. نگاه هراسانش در نگاه برنده‌ی جیک نشست. می‌دانست که اگر پایش به زندان گری برسد، نه از پدرش و نه از لرد جاناتان کاری برنمی‌آید. ناگهان در پس‌تصویر چهره‌ی خشم‌آلود جیک، یک میله‌ی آهنی دید که با شدت و با صدای بلندی به سر جیک اصابت کرد. هوشیاری از چشم‌های خاکستری‌اش محو شد. فشار دستش روی دست‌های میکل شل شد. کنارش بی‌حال افتاد. ناله‌ی ضعیفی از سر درد و گیجی کرد. لوسی خم شد و جیک را کنار زد و به میکل کمک کرد که بلند شود. بدون هیچ حرفی از پله‌ها پایین رفتند. سرباز قدکوتاه یک‌طرف کارگاه ذوب بی‌هوش افتاده بود و سربازی که جیک مسئول در گماشته بود، ناله‌کنان روی زمین خیز می‌رفت و ناامیدانه سعی می‌کرد بلند شود.

میکل به سمت در خروجی دوید. تا دستگیره‌ی در را گرفت و بازش کرد، با پدرش چشم تو چشم شد. زاکاری با شگفتی گفت: ((میکل؟!))

با نگاهی ترسان و گیج سرتاپای میکل را نظاره کرد. میکل خود نمی‌دانست در چه وضعیتی ست. لباس‌هایش خاکی و پاره بودند؛ اما احتمالاً چیزی که بیشتر زاکاری را ترسانده بود لکه‌ی خون بزرگی بود که روی هودی خاکستری‌رنگ میکل به چشم می‌زد. میکل وقتی به پدرش نگریست، تمایل شدیدی برای گریه کردن در خودش یافت. زاکاری قدرتمند، قهرمان سابق زندگی میکل، برای لحظه‌ای دعوای اخیرشان را فراموش کرد، دلش خواست جلو برود و پشت پدرش قایم شود. دلش می‌خواست پدرش از او در برابر مهاجمان حمایت کند؛ اما قبل از آن‌که این خیال خام مایه‌ی تسلی‌اش شود، نگرانی در چهره‌ی زاکاری به خشم تبدیل شد و داد زد: ((اینجا چه غلطی می‌کنی؟))

  • لایک 2
  • هاها 1
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت_23

ادامه‌ی فصل هفتم

 

 

((اینجا چه غلطی می‌کنی؟))

جیک تلوتلوخوران از پله‌ها پایین آمد و زیر لب آواهای نامفهومی تولید می‌کرد. میکل نگاهش را از جیک گرفت و خطاب به زاکاری گفت: ((الآن نه پدر.))

از کنار مرد نگران و عصبی گذشت و به سمت دروازه‌ی شهر دوید. میکل با خودش اندیشید: ((اون اینجا چیکار می‌کرد؟ حتماً بعد از این که ویلیام خودش رو به مریضی زده، طاقت نیاورده و خودش برای خرید الوار اومده. عجب پشتکاری برای زندانی کردن من داره!))

 

 لوسی پشت سرش بود و همان‌طور که دنبالش می‌کرد، داد می‌زد: ((میکل، صبر کن. جایی رو نداری که بری. با من بیا. نمی‌تونی بری خونه؛ اونجا پیدات می‌کنن.))

میکل داد زد: ((تو شهر هم پیدام می‌کنن.))

- من قایمت می‌کنم.

- تمام شهر الآن تحت کنترل گری‌هاست.

میکل سریع‌تر از لوسی بود اما به خاطر پیچ خوردن پایش، کمی سرعتش کم شده بود. وارد میدان شده بودند که لوسی سرانجام خودش را به میکل رساند. بازوی میکل را گرفت و متوقفش کرد و گفت: ((میکل! می‌دونم نگران چی هستی. یه لحظه فقط به من گوش کن! به من بگو کجا قایمش کردی؛ یواشکی میرم بیرون و برات میارمش.))

میکل دم عمیقی گرفت تا نفس‌نفس زدنش تمام شود. با دقت به لوسی نگاه کرد و پرسید: ((درباره‌ی چی حرف میزنی؟))

لوسی لب‌های باریکش را لیسید. چشمانش برق می‌زد. گفت: ((گوی ستاره بین! بدش به من. پیش من جاش امنه. جای هردو تون امنه.))

میکل با انزجار بازویش را از دست لوسی بیرون کشید. با نفرت و خشم به او می‌نگریست: ((نمی‌دونم درباره‌ی چی صحبت می‌کنی؟))

صدای فریاد بلندی در میدان پیچید: ((مردم! اون دزد رو بگیرین.))

جیک بود که داد می‌زد و به سمتشان می‌دوید. عجب سگ‌جانی بود که هنوز می‌توانست بدود! میکل پا به فرار گذاشت، لوسی هم به دنبالش افتاد.

-کودوم جهنمی می‌خوای بری؟ به من اعتماد کن میکل. فکر می‌کنی تا کجا می‌تونی فرار کنی؟

میکل نزدیک دروازه شده بود. جیک داد زد: ((دروازه رو ببند. دزد داره فرار می‌کنه! سریع دروازه رو ببند.))

میکل خطاب به دروازه‌بان که با دست‌پاچگی از صندلی‌اش برخاست و سمت دروازه رفت، داد زد: ((من هاری دارم. از سر راهم برو کنار.))

دروازه‌بان با ترس خودش را عقب کشید. جیک دوباره فریاد زد و دستورش را تکرار کرد اما میکل دیگر از دروازه رد شده بود. میکل به مسیر که رسید برای لحظه‌ای متوقف شد. اگر به مسیر می‌رفت، عملاً خودش را گیر انداخته بود. دیر یا زود می‌گرفتنش. به سمت غربش نگاه کرد. تا چشم کار می‌کرد، جنگل مرده در مقابلش بود. درگذشته مردم ابرکبود، در بخشی از باتلاق آن‌قدر خاک ریختند تا شکم هیولای درون زمین را سیر کردند و توانستند روی تل خاکی، پلی بسازند که مسیر را به جنگل مرده وصل می‌کرد. این مسیر همیشه مورداستفاده‌ی هیزم‌شکن‌ها قرار می‌گرفت.

لوسی که جلوتر از جیک بود بافاصله‌ی زیادی از میکل ایستاد و زمانی که جیک به او رسید جلویش را گرفت چون رد نگاه میکل را دنبال کرده بود. خطاب به میکل گفت: ((احمق نباش میکل! راه فرار نداری. منو انتخاب کن. من نمی‌زارم دست این بچه قشنگ بهت برسه.))

جیک غرید: ((کاره‌ی کی باشی؟))

دست لوسی را کنار زد و چند قدمی جلو رفت. میکل متوجه‌ زخم روی سر جیک شد که خون‌ریزی کرده بود و باعث شده بود موهایش به هم بچسبد. خون صورتش را مشخصاً با آستین لباسش پاک کرده بود چون هنوز رد ضعیفی از آن به‌جا مانده بود. جیک سعی کرد خشمش را کنترل کند و قابل‌اطمینان به نظر برسد. با لحن آرامی گفت: ((تمام چیزی که من ازت می‌خوام، وسیله‌ی گران‌بهایی که از خانوادم دزدیده شده. اگر بهم برش گردونی، مجازاتت نمی‌کنم. تنها کسی که باید ازش طلب بخشش کنی صنعتگران جاناتان هستن؛ اما اگر بازم بخوای این بازی بچگونت رو ادامه بدی قسم می‌خورم که خود لرد جاناتان هم نتونه از سیاه‌چاله‌های گری بیرون بیارتت.))

  • لایک 3
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.
 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...