رفتن به مطلب

اجبار تصادفی/طهورا کابر انجمن نودهشتیا


طهورا
 اشتراک گذاری

ارسال های توصیه شده

به نام خالق عشق

رمان: اجبار تصادفی 

نویسنده: طهورا 

ژانر:  عاشقانه، کلکی، پلیسی، مهیج

خلاصه: داستانِ زندگی ما روز به روز داره هیجانی‌تر میشه. در این بین ما داستان خواهرهایی رو می‌خونیم که برای موفقیت مجبور  میشن با کسانی که با گذشته‌شون ارتباط دارن، هم‌قدم بشن!

مقدمه: 

فاصله‌ها هرگز

مانعی برای دوست داشتن

برای عشق نیستند 

درست! 

اما گر من این‌جا گریه کنم 

آیا در دوردست‌ها

گونه‌های تو خیس  خواهد شد دلبر؟!
 

ویراستار:   @Negin jamali

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط طهورا
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در ۱۴۰۰/۷/۷ در 14:06، طهورا گفته است:

به نام خالق عشق

پانتا

از اتاق  تمرین بیرون اومدم و با دیدن ترلان توی سالن، فکری شیطانی به ذهنم رسید. رفتم پشت سرش و یک‌دفعه جیغ بلندی کشیدم. ترلان سه متر پرید بالا  و بعد از این‌که برگشت سمتم، چشم غره‌ای بِهِم رفت. می‌دونست اگر سه روز من رو نصیحت کنه، آدم نمیشم!

توی ماشین نشسته بودیم و داشتیم می‌رفتیم خونه. این ترلان هم انگار روزه‌ی سکوت گرفته بود؛ برای همین یکهو با داد گفتم: 

- ترلان!

چون ترلان توی فکر  بود، ترسید و فرمون ماشین  از دستش در رفت. بعد از کنترل ماشین برگشت سمتم و با غیظ گفت: 

- زهرِمار! چیه؟ چی‌کارَم داری؟ نزدیک بود تصادف کنیم!

با پرروییِ تمام گفتم:

- هیچی! فقط گفتم از اون حال و احوال در بیارمت!

دوباره چشم‌هاش رو  برام کج کرد و ساکت شد.

پارت  دوم

من هم ساکت نشستم تا رسیدیم خونه. تا وارد خونه شدیم  ترلان داد زد: 

- مامان بیا این‌جا!

من هم سریع جیم شدم؛ آخه می‌دونستم این‌دفعه مامان بفهمه چی‌کار کردم، پخ- پخ اون دنیا! پس سریع فرار  کردم و پیش به سوی اتاقم! وقتی وارد اتاق شدم، سریع توی حموم رفتم و بعد سی دقیقه از حموم بیرون اومدم و جلوی آینه رفتم. من پانتا هستم؛ دختری شیطون و صد البته خوشگل! شیراز زندگی می‌کنم و خوب از خودم هر چی بگم کم هست. قدِ بلند، چشم‌های خاکستری، موهای خرمایی که تا پایین باسنم می‌رسه! بینی متناسب با صورتم و  لب‌هایی قلوه‌ای که به صورتم میاد! یعنی در هیچی شانس نداشته باشم، در این مورد خدا انگار خیلی وقت گذاشته.

با صدای مامان به خودم اومدم و بعد از این‌که سریع لباس پوشیدم‌، بیرون رفتم و به راه‌پله‌ رسیدم! دور و بر رو نگاه کردم و سریع روی نرده‌ها نشستم.

- یوهو!

وقتی رسیدم پایین دیدم سه تا اجل معلق منتظر وایسادن. تا این رو دیدم هول شدم  و   زمین خوردم. سریع بلند شدم و بعد از این‌که سرم رو  پایین انداختم، گفتم: 

- ببخشید!

@ Negin jamali

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 3

یکهو مامان فوران کرد: 

- مرضِ ببخشید! زهرِمار ببخشید! آخه دختر اگه افتادی مُردی من چی‌کار کنم؟ آخ خدا این چی بود که به من دادی؟!

من رو میگی، با چشم‌های گرد فقط نگاهش می‌کردم. بعد از چند ثانیه که تازه مغزم کار افتاد گفتم: 

- آخه مادر من، چقدر حرص می‌خوری؟ تازه من هنوز جوونم! چرا مرگ من رو پیش- پیش جلو می‌اندازی؟

با صدای جیغ مامان دست از وراجی برداشتم و توی آشپزخونه رفتم. با دیدن غذای سوخته دوباره موتور دهنم راه افتاد:

- مامان، جوری که تو جیغ زدی فکر...

حرف بعدی هنوز از دهنم در نیومده بود که ترنج با فریاد گفت: 

- پانتاآ خفه شو برو بیرون!

با بغض  توی پذیرایی رفتم و روی مبل نشستم. می‌دونستم لوسم! ولی چی‌کار کنم؟ تا حالا هیچکسی بهم نگفته بود بالای چشمت ابرو هست.

بعد حدوداً سی دقیقه ترنج و ترلان به همراه مامان  اومدن توی پذیرایی  و روبه‌روی من نشستن. با دیدنشون ناخودآگاه ابروهام بالا رفت و ترنج گفت: 

- ببخشید، اعصابم از صبح که خورده! الآن با این کارت سر تو خالی کردم!

با مرور اتفاق صبح زیر خنده زدم؛ چون صبح که از خواب  بیدار شدم، مامان خونه نبود. رفتم باندم رو روشن کردم و آهنگ سیستمی گذاشتم.  صداش رو هم زیاد کردم و از خونه بیرون زدم  تا ترنج  و ترلان  بیدار بشن. تا الآن خونه نیومدم و  بعد هم توی باشگاه  ترلان رو دیدم که باهاش برگشتم.

@ همکار ویراستار♥️

@ Negin jamali

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل ✯

0.jpg

سلام خدمت شما نويسنده ي گرامی، ضمن سپاس از انتخاب شما، ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم

چنان‌ چه علاقه ای مبنی بر آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی دارید؛ به این تالار مراجعه کنید:👇
https://forum.98ia2.ir/forum/17-آموزش-نویسندگی/

انجمن نودهشتیا در صدد بر آمده که رمان شما بی هیچ عیب و نقصی اصلاح گردد پس یک ویراستار همراه و یک راهنمای اولیه، برای شما در نظر گرفته ایم.

@مدیر راهنما

@مدیر منتقد

@مدیر ویراستار

به نکات زیر توجه کنید:👇
1. از نوشتن کلمات ممنوعه و هرگونه متن که موجب نقض اسلام شود، به شدت خوداری کنید.
2. قبل از ارسال پارت خود، یک دور مطالعه کنید و اشکالات نگارشی و املایی را رفع کنید.
3. از پرداختن به موضوع های کلیشه ای تا جایی که ممکن است دوری کنید.
4. پس از ارسال هر پارت، جهت ویرایش، به ویراستار خود اطلاع دهید.
5. اگر در بخشی از رمان نیاز مند کمک هستید، در تالار اتاق فکر نویسندگان تاپیک زده تا مدیران به هم اندیشی شما رسیدگی کنند.


درخشیدن و موفقیت را برای شما آرزومندیم. رضایت شما نویسنده ی فهیم موجب افتخار ماست.
اکنون رمان شما مورد تایید ما گردیده و قادر به پارت گذاری هستید.
🌹قلمتون مانا، یا علی.🌹
"تیم خوبه نودهشتیا"

لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۴

می‌دونم کارِ بدی بود؛ ولی چی‌کار کنم؟ کودک درونم نمی‌گذاره تا دو دقیقه آروم باشم! برای همین گفتم: 

- می‌دونم کارِ بدی بود، حالا ببخشید!

ترلان گفت: 

- دیگه تکرار  نشه!

گفتم: 

- اون که غیر ممکن هست! آخه اگه من یک دقیقه نباشم، شما افسردگی می‌گیرید و می‌افتید روی دست من و مامان!

مامان شروع  به خندیدن کرد و میون خنده گفت: 

- از دست زبون تو که هیچکس حریفش نمیشه!

بعد از چند دقیقه زنگ در رو زدن. رفتم در رو باز کردم که دیدم از پیتزافروشی اومده. بعد از حساب پیتزاها رو آوردم و مثل وحشی‌ها پیتزا خوردم. بعد هم توی اتاقم رفتم و روی تخت ولو شدم. به زندگی‌ام فکر کردم! من پانتاآ، دختر آخر خانواده‌ی آرنامی هستم. مامان و بابام توی  پروشگاه بزرگ شدن و برای همین خاله و عمو این‌ها ندارم. توی خانواده هم یک برادر دارم و دو تا خواهر  و مامان؛ بابام هم که چهار سال پیش فوت کرد!

داداشم طاها  بیست و پنج سالش هست و الآن توی لندن درس وکالت می‌خونه؛ سال آینده به ایران میاد.

ترلان و ترنج دوقلو هستن و بیست سالشونه. پارسال که توی کنکور شرکت کردن، قبول نشدن و امسال هم با من شرکت کردن. الآن:

ترلان در دانشگاه پرستاری تهران قبول شد!

ترنج در دانشگاه گرافیگ تهران قبول شد!

من هم که در دانشگاه معماری تهران قبول شدم. فعلاً که تابستونه و باید  تا پاییز و دانشگاه  تهران رفتن، خوش گذروند.

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 5 

پندار 

با گرمای بیش از حد بیدار شدم و با دیدن کولر خاموش شده فریاد زدم:  

- آرمینِ کره‌ خر! چرا کولر رو خاموش می‌کنی؟ 

آرمین از اتاقش داد زد:  

- دلم خواست، به تو چه؟ 

داد زدم:  

- دل من هم خیلی چیزها می‌خواد! 

آراد داد زد:  

- آرمین! پندار! به خدا امشب شیفت هستم، سروصدا نکنید و بذارید بخوابم. 

من و آرمین با هم گفتیم:  

- به تو چه؟! 

آراد داد   زد:  

- به خدا اگر نذارید بخوابم، نمی‌ذارم فردا بخوابید! 

من و آرمین هم مثل بچه‌ی آدم توی اتاق  رفتم. وقتی توی اتاق  رفتم دیگه خوابم نبرد و برای همین رفتم دوش گرفتم. بیرون اومدم و بعد از این‌که لباس پوشیدم، جلوی آینه رفتم. به خودم نگاه کردم. من، پندار آشوبی   هستم و دو تا برادر دارم! چهره‌ی جذاب و قدِ صد و نود، اندام متناسب و موهای خرمایی، چشم‌های سبز و بینی متوسط به همراه لب‌های متناسب با صورتم. 

من با این همه زیبایی، خدای جذابیت هستم. (خدای اعتماد بنفس هستی تا جذابیت/ نویسنده)  

روی تختم دراز کشیدم و به زندگی‌ام فکر کردم. من و دو تا برادرهام یعنی آرمین و آراد، با هم زندگی می‌کنیم. آرمین بیست و هفت سالش هست. فوق لیسانس مهندسی داره و در دانشگاه تدریس می‌کنه! البته به جز استاد دانشگاه، یک شرکت  ساختمون‌سازی هم داره. 

آراد  بیست و شش سالشه و دکتر قلب هست، الآن هم  در بیمارستان مشغول به کار شده. 

من هم پندار هستم؛ بیست و پنج  ساله‌ام و سرگرد! 

نزدیک ده سال پیش، پدر و مادرمون رو به همراه خواهرم تارا از دست دادیم. می‌دونید (نه، نمی‌دونیم؛ بگو تا بدونیم) پدر و مادرم پلیس بودن و برای همین اون حادثه عمدی بود؛ من پلیس شدم تا انتقام بگیرم و الآن تا حدودی هم موفق هستم.

با خوردن چیزی به صورتم، سریع بلند شدم و گارد گرفتم که یکهو آراد گفت:  

- نزن بابا، منم!

با یکمی تندی گفتم:  

- آراد چی‌کارم داری که از فکر دَرَم آوردی؟  

با بی‌خیالی گفت:  

- دیدم توی فکر یار و این چیزهایی. گفتم از فکر در بیارمت تا به صحنه‌ی مثبت هجده نرسیدی!

عصبانی نگاهش کردم و داد زدم:  

- آراد، کارت رو بگو و در برو؛ چون الآن می‌زنم شتکت  می‌کنم!

دوباره با بی‌خیالی گفت:  

- من دارم میرم بیمارستان. اومدم بهت بگم تا نگرانم نشی.

دیگه از کوره در رفتم داد زدم:  

- آراد!

آراد هم سمت در رفت و لحظه‌ی آخر برگشت.

- هانی، حرص نخور عزیزم! من رفتم نگرانم هم نشو!

بعد هم در رفت. پوف! همیشه روی اعصاب هم بودیم؛ ولی موقع لزوم جونمون رو هم برای همدیگه می‌دادیم.
(دروغ میگه من حاضرم اون بمیره؛ ولی خودم زنده بمونم./ آراد)  

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 6

بعد از رفتن آراد نشستم روی  تخت و سرم رو توی دستم گرفتم. یکهو با صدای زنگ موبایلم پریدم بالا. وقتی ویندوزم  بالا اومد، دنبال گوشی‌ام گشتم و با دیدنش پایین عسلی پوفی کشیدم. گوشی رو برداشتم و جواب دادم: 

- الو؟

سرهنگ گفت:

- الو  سلام!

 با صدای سرهنگ سریع جواب دادم:

- سلام سرهنگ، خوب هستید؟

سرهنگ گفت:

- خوب هستید سرگرد؟

جواب دادم: 

- بله، کاری داشتید؟

جواب داد: 

- بله! پرونده‌ای راجع‌به قاچاق اعضای بدن اومده مرکز. جلسه درباره‌ی پرونده یک ساعت دیگه شروع میشه! سریع خودت رو برسون!

جواب دادم:

- چشم سرهنگ. الآن راه  می‌اُفتم!

بعد قطع کردم و داد زدم: 

- آرمین من دارم میرم اداره؛ تا آخر شب هم احتمالاً نمیام. آراد هم شیفت هست، حواست به خودت باشه!

آرمین  هم از توی اتاقش داد زد: 

- باشه برو، حواس تو هم به خودت باشه!

من هم سریع آماده شدم و رفتم  سوار شاسی‌بلندم شدم. پیش به سوی انتقام!

(پندار برای انتقام وارد پرونده‌ای شد که تهش یا مرگ بود یا موفقیت؛  ولی آخر پرونده‌ی ما چیزی جز این دو بود که اون چیزی نبود جز...) 

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط طهورا
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 7

پانتاا 

با دو تا ساک بزرگ اومدم پایین و بعد از این‌که رفتم روبه‌روی مامان، گفتم: 

- آخ مامان؛ حالا باید این همه لباس ببرم!

بعد هم  شروع کردم غر زدن: 

- مامان من رو دست این دو تا سپردی. این‌ها خودشون گم نشن دیگه مراقبت از من پیشکش!

مامان هم گفت: 

- این‌ها تو رو سالم ببرن رحمته، مراقبت پیشکش!

صدای اعتراض من توی خنده ترنج و ترلان گم شد:

-  مامان؟!

مامانم هم گفت:

- یامان!

پوفی کشیدم و گفتم: 

- ملکه‌ها اگر خندیدن‌هاتون تموم شد، بیاید بریم که دیر شد!

اون‌ها سری تکون دادن و چمدون‌هاشون رو آوردن پایین و توی ماشین‌هاشون گذاشتن. بعد هم اومدن پیش من  کنار مامان. سه‌تایی مامان رو بغل کرده بودیم که مامان هم با جیغ و خنده تلاش می‌کرد ما رو جدا کنه. با خنده گفتم: 

- تلاش نکن خانم! از بغل ما بیرون‌بیا  نیستی!

بعد از پنچ دقیقه ازش جدا شدیم و من گفتم: 

- اگر بار گران بودیم  رفتیم، اگر... اِه! ببخشید بقیه‌اش یادم نمیاد! هیچی دیگه؛ آخرش با تیپّا از خونه می‌ریم بیرون! حالا چه با شعر، چه با حرف و چه با  کتک!

بعد هم مامان رو بغل کردم. اون دوتا خل و چل که  برام می‌خندیدن رو هم بغل کردم و با اشک الکی گفتم: 

- خداحافظ!

مامان که خندیدنش تموم شد، گفت:

- بعد این‌که رفتی، کی مسخره‌بازی در بیاره!

با بغض الکی گفتم: 

- دستم بشکنه که نمک نداره. آخه مادر من، مگه دلقکم که میگی مسخره بازی در میاری؟

ترنج گفت:

- کم از دلقک نداری!

ترلان گفت: 

- ترنج راست میگه!

من هم با لحنی شیطنت‌آمیز گفتم:

_دخترها ما که تنها می‌شیم.

اون‌ها گفتن: 

- جرئت داری؟

گفتم: 

- ندارم!

که هر دو ساکت شدند. دیگه بعد 5 دقیقه خداحافظی کردیم و رفتیم سوار ماشین‌هامون شدیم. پیش به سوی تهران!

***

بعد از دوازده ساعت رانندگی رسیدیم تهران و به خونه‌ی قدیمی‌مون توی تهران رفتیم. همین که وارد شدیم من که ولو شدم روی مبل و گفتم: 

- بچه‌ها چهار ساعت بخوابیم و بعدش بلند شیم تا به خونه سر و سامون بدیم! 

اون‌ها هم تأیید کردن و کنار من روی مبل‌ها  ولو شدن.

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 8

با احساس سرما بلند شدم و با دیدن خونه جدید پوفی کشیدم. از روی مبل بلند شدم و رفتم سمت ترنج. با توی رون پاش زدم و گفتم: 

- ترنج بلند شو، بلند شو دیگه!

ترنج با صدای خواب‌آلود  غر- غر کرد: 

- چته؟ بگذار بخوابم.

با جیغ گفتم: 

- ترنج و ترلان تا یک دقیقه دیگه بیدار نشید  با پارچ آب طرف هستید!

دو تا شون از جاشون پریدن و هم‌زمان گفتن:

- غلط بکنیم بلند نشیم!

بعد از پنج دقیقه که همه‌مون دست و صورتمون رو شستیم، دور هم نشستیم تا تصمیم بگیریم چی‌کار کنیم.

ترنج  گفت: 

- خوب همه‌مون تهران رو بلدیم. من میگم بلند شیم و بریم وسایل خونه رو بگیریم؛ یک دوری بزنیم و بعد بیایم خونه رو سر و سامون بدیم!

من و ترلان هم تأیید کردیم و رفتیم آماده بشیم. من که هودی بلند و سفیدم رو  همراه با جین سیاهم  پوشیدم. یک کلاه بامزه که اسم خودم  به انگلیسی، سیاه و سفید نوشته شده بود. کفش اسپرتم رو پوشیدم و اومدم پایین؛ با چیزی که دیدم فکم به زمین چسبید.

ترنج (بچه‌ها این‌جا ترنج داره توضیح میده) 

بعد تأیید بچه‌ها به اتاقم رفتم تا اماده بشم. یک هودی قرمز با جین سیاه پوشیدم و کلاه قرمز و سیاهم رو  که اسمم روش به انگلیسی نوشته شده، سرم گذاشتم. کفش اسپرت سیاه و قرمزم رو پوشیدم و اومدم پایین. مثل این‌که اولین نفر باشم! بعد از من ترلان هم اومد پایین. با دیدنش سوتی زدم گفتم: 

- من و تو که ست هستیم، ببینیم پانتاا چی می‌پوشه!

ترلان هم هودی خاکستری رنگی رو با شلوار جین سیاهش پوشیده بود. کلاه خاکستری و سیاهی رو هم که اسمش روش به انگلیسی نوشته شده بود، سرش گذاشته بود؛ به همراه کفش اسپرت سیاه و خاکستری!

با دیدن پانتاا که با دهن باز ما رو نگاه می‌کرد، گفتم: 

- بپا مگس توش نره.

خودش رو جمع کرد و با ذوق گفت: 

- ای جون  با هم ست کردیم!

گفتم: 

- خُب، با ماشین کی بریم؟

ترلان گفت: 

- من!

همه رفتیم توی پارکینگ و  سوار ماشین فراریِ سیاه ترلان شدیم. ترلان هم یک آهنگ سیستمی  گذاشت  و با گاز ده، برو که بریم.

پانتاا 

بعد که کلی خرید کردیم گفتم:

- بچه‌ها الآن که تازه شب شده میشه بریم شهربازی؟

اون‌ها تأیید کردن و رفتیم شهربازی. با دیدن ترن جیغی کشیدم که توجه چند نفر به ما جلب شد؛ ولی من بی‌خیال  و  سریع رفتم بلیطِ ترن گرفتم.  اومدم پیش دخترها و گفتم: 

- آجی‌ها بریم ترن.

ترنج گفت: 

- چی؟ ترن؟ من نمیام!

گفتم:

- یعنی چی؟ من بلیط گرفتم!

ترلان هم تأیید کرد که دیگه ترنج مجبور شد بیاد.

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۹

پندار 

چند هفته است که از صبح تا شب اداره‌ام. این پرونده‌ی قاچاق مواد مخدر و اعضا بدن و دختر، هر کاری می‌کنیم جور در نمیاد! یعنی راه نفوذ نداره!

پوفی کشیدم و بعد از این‌که کتم رو پوشیدم، سوار شاسی‌بلندم شدم. رفتم خونه و با دیدن خالی بودنش آه از نهادم بلند شد. یعنی پسرها کجا رفتن؟ همین‌جوری که کتم رو در می‌آوردم به آرمین زنگ زدم.

- الو؟

جواب دادم: 

- الو آرمین. سلام داداش، خوبی؟ کجایی؟

جواب داد: 

- سلام داداش، خوبی؟ من هم خوبم! مرسی که امروز از اون اداره‌ی بی‌صاحب در اومدی؛ حالا چه عجب یادی از ما کردی؟

پوفی کشیدم:

- اگر غر- غرهات تموم شد، بگو کجا هستید!

آرمین هم گفت:

- هیچ‌جا! این آراد که مریض داشت و رفته اتاق عمل. من هم بیکار بودم و اومدم دانشگاه برای کلاس‌هام، چه‌طور؟ (خورد توی ذوقتون حالا شما منتظر بودید بگه بلند شو بیا شهربازی) 

گفتم:

- باشه من خسته‌ام و می‌خوام بخوابم! اگر کلید دارید، من بخوابم.

گفت: 

- اوکی داداش. خوب بخوابی، خدحافظ.

- خدافظ.

رفتم توی اتاقم و بعد از در آوردن یونی‌فرم اداره، با لباس راحتی رفتم و روی تختم خوابیدم.

ترلان 

بعد از شهربازی که همه‌ی بازی‌هاش رو انجام دادیم، رفتیم خونه. وقتی رسیدیم خونه  بعد جابه‌جایی وسایل، نگاهی به ساعت کردم که ده شب رو نشون می‌داد. ساعت پنج که از شیراز رسیدیم تهران تا هفت صبح خواب بودیم و بعد از خرید و شهربازی، الآن به خونه رسیدیم! ترنج گفت: 

- دخترها می‌دونم خسته‌اید؛ ولی بیایید خونه رو سروسامون بدیم و بعد بخوابیم. فردا هم باید بریم دنبال کارهای دانشگاه!

با خستگی نگاهش کردم  و گفتم: 

- نمیشه فردا انجام بدیم؟

نوچی کرد و بعد از این‌که رفت توی اتاقش، داد زد: 

- دخترها زود لباس‌هاتون عوض کنید، خیلی کار داریم!

با خستگی رفتم و لباس آستین کوتاهی پوشیدم. اومدم پایین  و با دیدن هال گفتم:

_پانتاا تو هال رو  جاروبرقی بزن و دستمال بکش. من و ترنج هم آشپزخونه رو سروسامون میدیم!

با تأیید همه رفتیم که کارها رو انجام بدیم. بعد از یک ساعت که کارمون  تموم شد، رفتیم توی هال و دیدیم برق می‌زنه. به پانتاا نگاه کردم.

@ همکار ویراستار♥️  پارت‌های ۱ تا ۹

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 10

دیدم در حال چرت زدن هست و ساعت یازده شده. آه از نهادم بلند شد و به ترنج گفتم:

- این رو بیدار کن و ببرش توی اتاقش، من هم برم یه دوش بگیرم و بخوابم.

ترنج با تکون دادن سرش تأیید کرد و گفت:

- باشه، برو!

من هم بعد از یک دوش سریع، پریدم توی رخت‌خوابم و بعد از چند دقیقه به خواب رفتم.

آرمین

با عصبانیت از دانشگاه اومدم بیرون. آخه یعنی چه؟ من باید به سال اولی‌ها درس بدم؟! من  سال اول تدریسم به سال سومی درس می‌دادم. پوفی کشیدم و حرف‌های رئیس دانشگاه رو به یاد آوردم: 

- آقای آشوبی، متأسفانه معلم‌های رده‌ی بالا پر شدن؛ برای همین باید به سال اولی‌ها تدریس کنید!

با عصبانیت سوار ماشینم شدم و به‌سمت خونه گاز دادم. وقتی رسیدم از حرصم در رو محکم بستم و بالا رفتم. با دیدن در قفل شده آه از نهادم بلند شد. پندار باز درو قفل کرده بود!

با دیدن آراد که پشت در خوابش برده بود، پوفی کشیدم و رفتم پایین. کلیدم رو از ماشین آوردم. در رو باز کردم و آراد رو بیدار کردم. با دیدن چشم‌هاش که قرمز بود، زیر بازوش رو گرفتم و بعد از این‌که تکیه‌اش دادم به خودم، به طرف اتاقش رفتم و روی تختش خوابوندمش.

اون هم که مست خواب بود و سریع خوابش برد. رفتم توی اتاق خودم و بعد از عوض کردن لباس هام به خواب رفتم.

(صبح)

با صدای خوانندگی پندار که آهنگ‌های قاطی‌پاتی می‌خوند از خواب بیدار شدم.

هله هله دان دان، هله یدانه یدانه 

حالا یار ما نامهربونه؛ مال تهرانه، تهرانه 

تکون بده، هی تکون بده، این سیکس پک‌هات رو تکون بده 

ریحانه ریحانه،  اهان نه میحانه میحانه

نه دل من با دل تو خوشه، اوه اوه

بدجوری دوری‌ات من رو می‌کشه، اوه اوه!

با خنده بلند شدم و بیرون رفتم. دیدم داره تخم‌مرغ سرخ می‌کنه و هی قر میده. می‌چرخه و من رو می‌بینه. با قدم‌های کوتاه مثلاً عشوه میاد و بعد هی میگه:

- دل من با دل تو خوشه، بدجوری نگاهت منو می‌کشه!

گفتم: 

- مثلاً سرگرد مملکتی، باید این کارها رو بکنی؟

میگه: 

- مگه سرگردها دل ندارن؟

با خنده میرم دست و صورتم رو می‌شورم و میام می‌بینم داره با پارچ آب بالا میره؛ برای همین میگم: 

- پندار کتک خوردی نمیام از زیر دست آراد بکشمت بیرون!

بی‌خیال میگه:

- باشه.

میره بالا  و بعد از چند ثانیه صدای فریاد آراد بلند میشه: 

- پندار می‌کشمت!

پندار هم با خنده میگه: 

- اول بگیرم!

بعد هم پایین میاد  و توی آشپزخونه با خنده قر میده؛ با ریتم هم می‌خونه:

- بیدارش کردم، بیدارش کردم، دیدی بیدارش کردم؟ حالا بیا وسط!

با دیدن آراد در چهارچوپ هول شد و بعد از این‌که پرید پشت من، گفت: 

- آراد به خدا غلط کردم، دیگه این جوری بیدارت نمی‌کنم؛ آرمین نذار  جلو  بیاد!

آراد خندید گفت: 

- مثلاً سرگرد مملکتی!

پندار هم گفت: 

- مگه سرگرد مملکت دل نداره؟

بعد هم چشمکی به من زد.

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 11

رفتم سمت میز و گفتم: 

- پندار یک صبحونه مشتی به ما نمیدی؟

پندار هم گفت: 

- آراد برو دست و صورتت رو بشور  تا من یک صبحونه مشتی بهتون بدم!

وقتی آراد رفت، من هم بلند شدم و سه تا چایی ریختم. درحالی‌که چایی‌ها رو روی میز می‌گذاشتم گفتم:

- کم این آراد رو دق بده. دیشب خیلی خسته بود؛ با این کار تو سه تا سکته رو زد!

خندید گفت:

- نترس؛ به شما باشه اول من رو می‌کُشید، بعد شاید در سن سیصد سالگی اومدید پیش من.

با خنده نگاهش کردم و صبحونه رو که روی میز می‌چید، هم با من حرف می‌زد و هم نمی‌دونم چرا داشت هی قر می‌داد و کمرش رو می‌چرخوند.

گفتم: 

- پندار چرا داری هی قر میای این وسط؟!

نمایشی چنگی به صورتش زد. صداش رو نازک کرد و گفت: 

- وا، برادر نگم برات که دلم خونه. این شوهرم رفته سرم هوو آورده، من هم برای این‌که دوباره سمت یک زن دیگه نره از صبح بلند شدم و  براش صبحونه درست کردم. با بوس بیدارش کردم  و حالا هم دارم براش عشوه میام!

با خنده روی صندلی پهن شدم. دلم رو گرفته بودم و از تصور این‌که پندار با پارچ رفته بود بالا که آراد رو بیدار کنه، حالا داره میگه با بوس، خنده‌ام شدت گرفت. پندار همراه من  می‌خندید و وسایل صبحونه رو روی میز  می‌گذاشت.

بعد از چند دقیقه آراد توی آشپزخونه اومد. با دیدن آراد من و پندار پقی زدیم زیر خنده.  هی به آراد نگاه می‌کردم و خنده‌ام بیشتر می‌شد.

آراد با تعجب نشست و نگاهی به ما کرد و گفت: 

_بسم الله! خدایا این برادرهای من جنی شدن. چتونه؟ دیوونه شدید؟

با خنده نگاهش کردم و هیچی نگفتم. بعد چند دقیقه که آروم شدم گفتم: 

- آراد زن گرفتی؟

با تعجب نگاهم کرد و گفت: 

- من غلط بکنم!

گفتم: 

- پس چرا زن‌داداش سر صبحی داشت چغولی تو رو می‌کرد؟

با تعجب بیشتری گفت: 

- زن‌داداش؟! آرمین سر صبحی سرت به جایی خورده؟ من زنم کجا بود؟

پندار باز با اون صدای نازک شده گفت: 

- وا! برادر نگاه داره من رو نادیده می‌گیره!

الکی شروع به گریه  کرد.

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 12

بعد من و پندار یکهو می‌زنیم زیر خنده. آراد که فهمید تا حالا سر کار بوده، با عصبانیت خیره به خندیدن ما بود؛ ولی بعد از  چند دقیقه خودش هم شروع به خندیدن کرد.

بعد از چند دقیقه که صبحونه خوردیم،  رفتیم توی هال و دور هم نشستیم. رو کردم سمت پندار و گفتم: 

- چه عجب؛ ما شما رو هم خونه دیدیم!

پندار با خنده گفت: 

- اگر ناراحتی برم؟

با خنده گفتم: 

- نیست که سه تا  زن و بیست تا بچه داری، وقت نمی‌کنی بیای خونه!

با چشم‌هایی ناراحت نگاهم کرد  و گفت: 

- نه برادر؛ من پنج تا زن دارم و  سی و پنج بچه!

با چشم‌های گرد شده نگاهش کردم. پررو رو نگاه، چه جوابی بهم میده.  آراد با خنده گفت: 

- تو یکی بگیر چهار تای  بعدی پیش‌کش!

یکهو جدی شد و گفت: 

- بچه‌ها چیزی میگم عصبانی نشید، باشه؟ 

من و آراد جدی شدیم و من گفتم:

- بستگی به حرفت داره که عصبانی بشم یا نه.

پندار (بچه‌ها پندار داره توضیح میده) 

با  استرس دست‌هام رو توی هم گره کردم و با یک ذره ترس گفتم: 

- تا دو ماه دیگه باید برم  لندن برای ماموریت؛ تا یک ماه هم نیستم، اما...

آرمین گفت: 

- کار و ماموریت‌های تو برامون عادی شده، این عصبانیت نداره؛ ولی این امّایی که تو داری میگی پندار، بو داره!

با استرس گفتم: 

- باید با یکی دختر به مدت سه ماه عقد کنم!

گفتن این حرف همانا  و منفجر شدن آرمین  همانا.

آرمین گفت: 

- تو گ*و*ه می‌خوری (با عرض معذرت). پندار وای به حالت، وای به حالت اگر دختری رو عقد کنی. من  قید  رابطه‌ی خونی‌مون رو می‌زنم و دیگه راهت نمیدم خونه!

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت ۱۳

من هم عصبانی شدم. این پرونده،  پرونده‌ی عادی‌ای نبود که ولش کنم. پرونده قتل پدر و مادرم بود. با فریاد گفتم: 

- چه بخوای، چه نخوای، من به این مأموریت میرم. چه تو از خونه بیرونم کنی چه نکنی!

آراد گفت: 

 - پندار لج نکن؛ عقد کردن دختر آسون نیست!

من گفتم: 

- اصلاً اون دختر، دختر شاه هم باشه، من عقدش میکنم. ده سال زجر نکشیدم که به این آسونی پرونده‌ی قتل پدر و مادرم رو  راحت ول کنم.

با این حرفم دهن  آرمین و آراد بسته شد و من اون دو تا رو توی بهت  ول کردم و به سمت اتاقم  رفتم.

پانتاا 

از صبح که بیدار شدم  دنبال کارهای دانشگاه اومدم. مگه تموم میشه؟ نزدیک ساعت دوازده ترنج زنگ زد و گفت که اگر کارت تموم شده بیا خونه، من هم گفتم که تا یک ساعت دیگه خونه هستم.

وقتی داشتم از دانشگاه   بیرون می‌رفتم، با برخورد به کسی کل وسایلم روی زمین ریخت. با نشستن کسی بهش نگاه کردم. پسری بود که داشت وسایل‌های خودش رو جمع می‌کرد. شرمنده گفتم: 

_ آقا معذرت  می‌خوام، عجله داشتم شما رو ندیدم!

با غرور گفت: 

- باشه حالا، بخشیدم!

و پوزخندی زد. یک ذره نگاهش کردم و گفتم: 

- به بخشیدن شما نیاز ندارم؛ چون  از بس کوچیکی کسی تو رو آدم حساب نمی‌کنه!

توی بهت رهاش کردم و به سمت در خروجی رفتم.

رسیدم خونه و همین که در رو باز کردم، صدای جیغ ترنج رو شنیدم. با هول سمت در اصلی خونه دویدم؛ ولی با صحنه‌ی رو‌به‌روم جیغم بالا رفت:

- ترنج و ترلان، این‌جا چه خبره؟!

ترنج و ترلان با بهت نگاهی به در کردن.  ترلان به سمت ترنج چرخید و گفت: 

_ بگو که توهمه و پانتاا اون‌جا دم در نیست!

ترنج با گفتن توهم  نیست فرار کرد و ترلان دنبالش دوید. نگاهی به سالن کردم و سری برای تأسف برای این دو تا تکون دادم. کل سالن پر از پر توی بالش‌ها بود.

با جیغ گفت: 

- بچه‌ها من دیشب با سختی این‌جا رو جمع کردم؛ پس به نفع‌تون هست تا من حموم می‌کنم و میام، این‌جا جمع باشه!

و  به سمت طبقه بالا رفتم. وقتی وارد اتاق شدم زدم زیر خنده و به سمت کمدم رفتم. شرتک لی و نیم تنه‌ام رو برداشتم و  بعد از این‌که روی تختم گذاشتم، به سمت حموم رفتم.

بعد سی مین که حمومم تموم شد، اومدم بیرون و به سمت تختم رفتم. لباس‌هام رو  پوشیدم  و  پایین رفتم.  این  عمارت  برای مامانم بود که قبل فوت بابام این‌جا زندگی می‌کردیم و بعد فوت بابا به شیراز رفتیم.  سه طبقه بود؛ طبقه‌ی اول آشپزخونه و اتاق‌های مهمون بود که   ده تا اتاق مهمون رو شامل می‌شد.

طبقه‌ی دوم اتاق‌های خودمون و همراه پنج تا اتاق مهمون.

طبقه‌ی سوم هم، هم باشگاه بود و کتابخونه و استخر، هم زیر زمین بود.

وقتی رسیدم پایین با دیدن سالن تمیز لبخندی زدم و به سمت  آشپزخونه رفتم. با دیدن خورشت سبزی آب دهنم رو قورت دادم و به سمت میز نهار خوری رفتم. نشستم پشت میز و به ترنج و ترلان سلام کردم و شروع  به خوردن کردم.

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

پارت 14

 بعد خوردن یک دل سیر غذا، بلند شدم و ظرف‌ها رو شستم. در‌حالی‌که ظرف‌ها رو آبکشی می‌کردم، گفتم: 

- ترنج یک چای بریز و ببر توی هال تا من هم بیام.

با حرفم ترنج بلند شد و چای ریخت. ترلان هم بلند شد و رفت که از توی اتاقش شکلات و بیسکویت  بیاره تا با چای بخوریم. بعد یک مین همه توی هال دور هم نشسته بودیم. با برداشتن یک بیسکویت گفتم: 

- امروز که برای من مزخرف بود،  برای شما چی؟ 

 ترلان با غر- غر گفت: 

-  وای، نگم براتون! مزخرفِ- مزخرف. از این اتاق به اون اتاق،  آخرش هم  دیگه نایی برام نمونده  بود که  به خدا می‌خواستم  برم بزنم توی سر مدیر دانشگاه؛ که گفتن کارت تموم شد و می‌تونی بری!

ترنج گفت: 

_ وای چه‌قدر شما غر- غر می‌کنید؟ حالا تازه ثبت‌نام کردید، تا آخر درس خوندن شما که من از غر- غرهای شما پیر میشم!

گفتم: 

- یک کلمه از ننه‌ی عروس. باشه مامان‌بزرگ، دیگه غر- غر نمی‌کنیم.

و یک چشمک به ترلان زدم. می‌دونستم که ترنج به شدت متنفره از این که مامان‌بزرگ صداش کنم و الآن هست که جیغش در بیاد.

ترنج با جیغ گفت: 

_ پانتاا باز دست روی  نقطه ضعف من  گذاشتی؟

دو تا دست‌هام رو بالا آوردم و گفتم: 

- به خدا من دست به هیچ  جای کسی نگذاشتم.

ترلان با حرفم زد زیر خنده و من هم همراهیش کردم.   ترنج گفت: 

- پانتاا  تو دانشگاهت چه‌طور بود؟ 

 با یک خوب بود بحث رو تموم کردم و چایی‌ام  رو خوردم. با دیدن ساعت جیغم بلند شد. ترنج و ترلان با تعجب نگاهم کردن و ترلان به  ترنج رو کرد و گفت: 

- ترنج این جنی شده؛ پاشو فرار کنیم که ما رو هم جنی نکنه!

با حرص گفت: 

- نخیر هم، جنی نشدم؛ ولی لازم به یادآوری هست که بگم ساعت پنج بعد ظهره و ما شنبه دانشگاه داریم. هیچی هم برای دانشگاه نخریدم.

با این حرفم یکهو  ترلان بلند شد و با سرعت به سمت بالا حرکت کرد؛ در همون حال هم گفت:

- تا بیست مین دیگه همه پایین باشید، وگرنه جاش می‌گذارم!

و بالا رفت.  نگاهی به ترنج کردم و بعد از این‌که شونه‌ای بالا انداختم، گفتم: 

- این همون نبود که می‌گفت جنی شدی؟ خودش که بدتره!

و بلند شدم که برم آماده بشم؛  وگرنه این ترلان من رو جا  می‌گذاشت.

(آراد) 

بعد از اون بحثی که صبح کردیم، دیگه من نه پنداری دیدم نه آرمینی؛ خودشون رو توی اتاق حبس کردن. با آماده شدن ناهار بالا رفتم. در اتاق آرمین رو زدم و گفتم: 

- آرمین اجازه هست بیام داخل؟

با یک داد گفت: 

- نه!

در اتاق پندار رو هم زدم  و دوباره همون اتفاق افتاد. گرسنه‌ام بود و اعصابم به شدت به هم ریخته بود؛ برای همین رفتم وسط هال و داد زدم: 

- آرمین و پندار، این بچه بازی‌ها چیه؟ نه پندار دختری عقد کرده و نه تو از خونه  بیرونش انداختی. بیاید ناهار بخورید که اعصابم  به هم ریخته؛ طوری که قادر به کشتن شما دو تا هستم،  اگر هم  نمی‌خواید به درک!

و رفتم که سفره رو بکشم و ناهارم رو بخورم.

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 15 

با تموم شدن چیدن سفره، آرمین داخل آشپزخونه  شد و سر سفره نشست. به یک مین نرسید که پندار هم وارد آشپزخونه شد و نشست.

جو سنگینی بود و این برای ما که هر ثانیه صدای خنده‌هامون روی هوا بود. بعد از چند دقیقه که غذا خوردنمون رو به اتمام بود، صدام رو صاف کردم و گفتم: 

- پسرها!

توجه هر دو به من جلب شد. صدام رو جدی کردم و گفتم: 

-  ما تا حالا دعوا توی این خونه نداشتیم و نداریم. صبح یک بحثی شد و تمام شد؛ پندار گفت من می‌خوام دختری صیغه کنم، آرمین هم مخالفت کرد! خب پندار دو راه‌حل داری! یک این‌که بدون دختری چیزی مأموریت رو تموم کنی...

وقتی به این‌جای حرفم رسیدم پندار به نشونه‌ق اعتراض اسمم رو صدا زد. رو بهش گفتم:

-  وسط حرفم نپر و بذار حرف بزنم.  دیگری این‌که دختری صیغه کنی، ولی از این خونه نری!

این‌بار آرمین اعتراضی اسمم رو   صدا زد که همون جواب رو بهش گفتم:

- ولی به شرطی که دختره بیاد این‌جا کتبی بنویسه که به این ازدواج راضی هست.   حرفم این بود، این بحث همین‌جا و در همین ساعت تموم میشه و ادامه پیدا نمی‌کنه. همین‌جا بلند می‌شید و همدیگه رو بغل می‌کنید و می‌بوسید؛ وگرنه امشب باید توی زیر زمین و پهلوی حیوانات دوست داشتنی من بخوابید. اوکی؟!

با حرفم آرمین پرید بالا و گفت: 

- من غلط بکنم؛ اصلاً من که قهر نبودم، کی این حرف رو زده؟!

پندار هم با خنده بلند شد و بغلش کرد. آرمین وقتی رفت بغل پندار، گفت: 

- بسوزه پدر ترس، وگرنه اصلاً باهات آشتی نمی‌کردم.

پندارم گفت: 

- خوب می‌کنی، وگرنه امشب تیکه- تیکه‌ات می‌کردم و می‌دادم دنی بخوره!

و یک لبخند بدجنسانه‌ای زد و از بغل آرمین بیرون اومد. آرمین حرصی نگاهی به پندار کرد و گفت: 

- که من رو می‌دادی دنی بخوره...

و قدم- قدم به پندار نزدیک می‌شد. پندار هم با ترس ساختگی قدم- قدم عقب می‌رفت و می‌گفت: 

- کی؟ من؟! نه بابا؛ حتما آراد بوده، من که نبودم.

 با تموم شدن حرفش آرمین به سمتش هجوم برد که پندار دو تا پا داشت یک بیست‌هایی هم قرض کرد و فرار کرد. از آشپزخونه بیرون رفتن.

آرمین  گوشه‌ی مبل پندار رو گیر انداخت و انداختش روی مبل و روی پندار نشست.

(آرمین)

وقتی نشستم رو شکم پندار  یک لبخند بدجنسی زدم و نگاهش کردم که دیدم مثل گربه داره نگاهم می‌کنه. وقتی لبخندم رو دید، گفت: 

- آرمین تو این‌کار رو نمی‌کنی، آراد بیا من رو نجات...

فرصت حرف زدن بهش ندادم و شروع به قلقلک دادنش کردم که  صدای خنده‌اش با صدای اعتراضش که می‌خواست من رو از روی خودش بلند کنه، یکی شد. 

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 1 ماه بعد...

پارت 16

بعد از چند دقیقه که خوب قلقلکش دادم، از روش بلند شدم و به سمت مبل یک‌نفره رفتم و خودم رو روش پرت کردم.

آراد با سینی  قهوه وارد سالن شد و با خنده سینی رو روی میز گذاشت. کنار پندار روی مبل ولو شد و با خنده گفت: 

- خوب شد آشتی کردید، وگرنه امشب رو با دنی سر می‌کردید!

پندار با بی‌خیالی گفت:

- آراد حواست باشه، من و آرمین با هم آشتی کردیم؛ یکهو دیدی دست به یکی کردیم و تو رو پیش دنی  ول کردیم.

با خنده تأییدش کردم و گفتم: 

- پندار این رو خوب اومدی. این اعصاب برای من نگذاشته، اگر می‌تونی خودت کارش رو یک‌سره کن، اگر نه که بیام کمکت!

آراد با ترسی ساختگی گفت: 

- بابا من برم بعد نقشه بریزید، نه که جلوتون نشستم!

من گفتم: 

- ما زیر و رومون یکی هست. خواستیم نقشه بریزیم جلوی طرف نقشه می‌ریزیم!

آراد اومد چیزی بگه که دیدم به یک طرف زل زد. با خنده گفتم: 

- آراد چت شد؟!

یکهو پرید طرف آشپزخونه و با داد گفت: 

- پندار دست به شیرینی‌هام بزنی، خونت حلاله!

پندار هم با خنده جعبه‌ی شیرینی‌هاش رو برداشت و به سمتم اومد. با خنده گفت: 

- آرمین تو این رو بگیر تا من این‌ها رو قایم کنم!

بله؛ آقا پندار باز هم هوس شیرینی  کرده بود.

@ همکار ویراستار♥️ پارت‌های ۱۱ تا ۱۶

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 ماه بعد...

پارت هفده

ترنج

حدود یک ماه و نیم از وقتی که به تهران اومدیم، می‌گذره. به جز دلتنگی چیزی خاصی نداریم؛ ولی سختی کار اون‌جاست که با این‌که من هم دلتنگ هستم، باید دخترها رو هم دلداری بدم.

امروز هم کلاس داشتم و خداروشکر دانشگاه چیز خاصی نداره. با بوی غذا شکمم به قار و قور افتاد. مطمئنم کار پانتاآ هست. امروز کلاس نداشت و خونه  موند.

وارد خونه شدم و  مستقیم  داخل  و  سرِ گاز  آشپزخونه رفتم. تا اومدم به غذا ناخونک بزنم ملاقه‌ای به دستم خورد. با چشم‌های گرد شده به سمت پانتاآ چرخیدم و گفتم: 

- بی‌شعور دستم درد گرفت؛ چرا این کار رو کردی؟!

با حرص گفت: 

- چرا دست توی غذام می‌کنی تا کتک بخوری؟!

@ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط Negin jamali
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 3 هفته بعد...

پارت 18

با خنده به سمت اتاق رفتم و هیچی نگفتم؛  آخه می‌دونستم پانتاآ از دست توی غذا کردن بدش میاد و هر دفعه من این کار رو می‌کردم. وقتی پایین اومدم دیدم ترلان هم اومده و سره سفره هست. همون‌جور که می‌نشستم، گفتم: 

- خب، چه خبر از دانشگاه‌تون؟

پانتاآ

با این حرف ترنج یاد ظهر سر کلاس استاد آشوبی افتادم و گفتم: 

- راستی ترنج؛ امروز استادمون گفت دنبال یک طراح  و گرافیک‌کار هست، برای شرکتش می‌خواد.

- چه خوب!

- من هم تو رو پیشنهاد دادم.

با این حرفم غذا توی گلوی ترنج پرید و شروع به سرفه  کرد. ترلان با خنده آبی به ترنج داد و گفت: 

- چی‌شد؟!

- یعنی چی که من رو پیشنهاد  دادی؟

@ Negin jamali☆ویژه☆

 @ همکار ویراستار♥️

ویرایش شده توسط طهورا
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 ماه بعد...

پارت 19

با بی‌خیالی گفتم: 

- یعنی گفتم آبجی‌ام  طراح  و گرافیک کار هست و دانشجو؛ اون هم چون دنبال یک نفر بود، با  حرف من  نه برداشت و نه گذاشت. گفت...

صدام رو کلفت کردم و گفتم:

- فردا به خواهرتون بگید بیاد به  این شرکت.

با تموم شدن حرفم  ترنج با جیغ دنیالم افتاد و داد زد: 

- وایستا، به خدا کارت ندارم! فقط تیکه- تیکه‌ات می‌کنم و باهات خورشت درست می‌کنم!

- به خدا چیزی نشده.  تو می‌خواستی مستقل بشی. این استاد آشوب جیگری هست که نگو! هم مخش رو می‌زنی تا بیاد بگیرتت و از ترشیدگی در میای و هم ما نجات پیدا می‌کردیم از دست تو مامان‌بزرگ!

این رو گفتم. بلا گفتم.  جیغ ترنج بلند شد:

- مگه من ترشیده‌ام؟ اصلاً نمیرم تا تو ضایع بشی!

همون‌طور که می‌دویدم، گفتم: 

- کم از ترشیده‌ها نداری. اخلاق هم نداری و فقط یک قیافه داری که اون هم دو سه روز مثل آدم باش، مخ آشوبی  رو بزن و بعد وحشی شو.

با خوردن دمپایی به کله‌ام، آخ پر دردی گفتم. اِی دستت بشکنه که بی‌مخم کردی! با صدای خندیدن ترلان و ترنج با حرص نگاهشون کردم و به سمت اتاقم رفتم. بی‌شعورها!

***

(آرمین)

با صدای تق- تق از اتاق بیرون اومدم و با دیدن آراد که داشت صبحونه حاضر می‌کرد، به سمتش رفتم و گفتم: 

- آروم‌تر هم میشه کاری کرد.

- نه، نمیشه؛ چون که شما بیدار نمی‌شید. راستی آرمین، بعد دانشگاهت میای که بریم خارج شهر؟

- برای چی؟

- هیچی. با چند تا دختر و پسر می‌خوایم بریم بیرون و من هن که  بدون تو و پندار جایی نمیرم. پندار که سرش شلوغه، می‌مونه تو!

با خنده گفتم: 

- بله، چه‌قدر شما بدون ما بیرون نمیری. دفعه‌ی پیش عمه‌ی من بود که  یک هفته رفته بود شمال بدون ما! ولی باشه.

به سمت اتاقم رفتم تا آماده بشم. 

***

(پندار)

به سمت آشپزخونه رفتم تا صبحونه بخورم که صدای آرمین بلند شد: 

- پندار لپتاپت رو کار داری؟

- نه، چرا؟

- پس من بردمش.

- باشه.

 

ویرایش شده توسط طهورا
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت 20

همین که آرمین از در بیرون رفت، دادم بلند شد. وای! نقشه‌ی باند خلافکار اژدهای سیاه توی اون بود که! بی‌خیال.

***

(پانتاآ)

بی‌توجه به کسی، وارد دانشگاه شدم که آرتان جلوی راهم سبز شد.   اوف! باز این اومد کچلم کرد.

- چیه؟ هی جلوی راهم سبز میشی!

آرتان همون پسری بود که روز اول باهاش تصادف کردم (منظورش این هست بهش تنه زد؛ دخترمون یک ذره منگله!) 

- هیچی عشقم؛ خب چرا تو با من راه نمیای؟ خوش می‌گذره.

- برو بابا، عشقم! عق، بیا برو تا بالا نیاوردم!

- بد کردی پانتاآ، تقاص پس میدی!

- برو کنار تا باد بیاد.

با یک پوزخند از کنارم رد شد و رفت ولی کاش معنی پوزخندش رو می‌فهمیدم. کاری کرد که زندگی‌ام تباه شد.

@ Negin jamali☆ویژه☆

 

ویرایش شده توسط طهورا
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت21

***

(آرمین)

سر کلاس بودم و آراد هم که پشت سر هم هی زنگ می‌زد. آخرش هم سر کلاس گوشی رو برداشتم و گفتم: 

- هان؟ کچلم کردی! مگه نمی‌دونی سر کلاس هستم؟

- آخه چی‌کارت کنم؟ من مگه نگفتم ساعت دو جلوی دانشگاهم. تو تازه یادت اومده کلاس داری؟

- میام می‌زنم توی سرت. قرارمون سه بود که کلاس من هم تموم شه. یک لحظه...

رو به کلاس گفتم: 

- بچه‌ها امروز کلاس رو زودتر تعطیل می‌کنم؛ می‌تونید برید.

دوباره تلفن دو دم گوشم گذاشتم و گفتم: 

- بیا. توی عمرم کلاسم رو زود تعطیل نکرده بودم که به خاطر شما انجام دادم!

- اگه می‌دونستم این‌قدر مهم هستم، زودتر دست به کار می‌شدم.

- حرف نزن، میدم پندار آدمت کنه! آخه زن این‌قدر لوس؟

- ای من دهن این پندار سرویس کنم که این جمله رو انداخت سر زبون تو!

- تقصیر خودت هست. کی می‌خواست ما رو بندازه جلوی دنی؟

- زودی بیا، حرف هم نزن!

لپتاپ رو توی کمدم گذاشتم. می‌دونستم خونه نمیریم. همین که لپتاپ رو گذاشتم، به سمت در خروجی  راه افتادم.

***

(پانتاآ)

وقتی استاد کلاس رو زود تموم کرد، نفس عمیقی کشیدم. حوصله نداشتم. داشتم وسایلم رو جمع می‌کردم که دو تا از دخترهای کلاس گفتن: 

- اَه! دیدی؟ این هم زن داشت.

- والله، حلقه که نپوشیده!

- دیدی برای زنش کلاس رو زودی تعطیل کرد؟ خوش به حال زنش!

بی‌توجه به این حرف‌های خاله زنکی به سمت بیرون رفتم. همین‌جور سرم پایین بود. به سمت خروجی رفتم که یکی دستم رو کشید و داخل کلاسی هل داد.

ویرایش شده توسط طهورا
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 2 هفته بعد...

پارت22

(پندار)

با عصبانیت طول و عرض خونه رو متر می‌کردم. آرمین و آراد با هم به بیرون رفته بودن و الآن هم هر چی زنگ می‌زدم که داداش من، گلِ من، لپتاپ بی‌صاحب من کو؟ میگه: توی دانشگاه گذاشتمش! فردا ساعت شش هم باید نقشه رو تحویل می‌دادم. همون طور خونه رو متر می‌کردم که یکهو چیزی به ذهنم زد. چرا نرم  دانشگاه لپتاپ رو بیارم؟ نه پندار، تو پلیس هستی؛ این کار خلاف قانون هست! با خودم درگیر بودم که تصمیم گرفتم برم.

لباس‌هام رو با لباس‌های سیاهم عوض کردم و به سمت دانشگاه راه افتادم. پنداری که به سمت دانشگاه رفت، ولی نمی‌دونست این تصمیم چه بلایی سره زندگی‌اش میاره! بعد از دو ساعت ترافیک دم در دانشگاه رسیدم. ماشین رو پشت دانشگاه پارک کردم و به سمت دیوار دانشگاه راه افتادم. از دیوار بالا رفتم. خب، اصل داستان! کی می‌خواد سه متر دیوار رو بپره؟ معلومه، من.

یک، دو، سه‌ای کردم و پریدم. آخ! تو روحت آرمین، ذلیل بشی انشاالله! لنگون- لنگون سمت  محل کلاس‌ها رفتم. خب، طبق حدسیات من لبتاپ توی کلاس آخر هست. به سمت کلاس آخر رفتم و وقتی رسیدم، در رو آروم باز کردم. در با صدای قیژی باز شد.  خدا ذلیلت کنه آرمین؛ سرگرد مملکت، دزد شد رفت! خب، این هم لبتاپ نازنینم! با سرعت به سمت در دانشگاه رفتم که با صدای جیغی سر جام ایستادم. یا خدا، جن! من هزار تا آرزو دارم، غلط کردم اومدم دزدی.

با اومدن جیغ بعدی که کمک می‌خواست، برگشتم. (پندار، خاک توی سرت! الآن اگه جن باشه چه غلطی می‌کنی؟). بی‌خیال به سمت منبع صدا رفتم. وقتی به کلاس آخری رسیدم، نفسی کشیدم. کلاس دقیقاً کنار کلاس آرمین بود. یک، دو، سه‌ای کردم و در رو شکوندم که با دیدن صحنه‌ی روبه‌روم از شدت شوک وایستادم. یک پسر که سعی داشت دختری رو لخت کنه!

رگ غیرتم بالا زد، ای نفس‌کش! به سمت پسره رفتم و  رو شونش زدم. همین که برگشت، مشت محکمی توی چونه‌اش خوابوندم و صدای خرد شدن استخون چونه‌اش رو به راحتی شنیدم!

ویرایش شده توسط طهورا
Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • 4 هفته بعد...

پارت23

مشتم رو به سمت نقطه‌ی حساسِ پسرِ بردم و بی‌هوشش کردم. به سمت دخترِ برگشتم، با دیدن بیهوشی‌اش نفس کلافه‌ای کشیدم. بغلش کردم و به سمت خونه راه افتادم.

***

توی خواب عزیزم به سر می‌بردم که صدای جیغی بلند شد. یا خدا، جن! غلط کردم. (دهنت رو ببند. دخترِ هست!) 

سریع به سمت اتاق دویدم و با دیدن دختری که چشم‌هاش بسته بود و جیغ می‌کشید، نفسی کشیدم.

این‌جور نمیشه. به سمت  اتاق آراد رفتم و  با برداشتن کیف مخصوصش به سمت اتاقم رفتم. خوابم میاد، خدا!

وارد اتاق شدم و به سمت اتاق رفتم.

- خانم، خانم می‌شنوید صدام رو؟

نه خیر! انگار نه انگار ما هم آدم هستیم. به زور  روی تخت خوابوندمش. این‌جور نمیشه! روی پاهاش نشستم و قفلش کردم.

سوزن رو که پرِ مواد بود، به سمت رگش بردم و توی رگش  زدم. کم- کم صداش قطع شد. سرمی برداشتم و دنبال رگش بودم. سوزن رو به سمت رگش بردم و تا اومدم سوزن رو بزنم، چرخید.

چه‌قدر خون  اومد. رگش پاره شده بود و خون می‌اومد. دستش رو پانسمان کردم و توی اون دستش سرم وصل کردم. نگاهی به ساعت کردم با دیدن ساعت شش نفسی کشیدم.

***

با خستگی درِ خونه رو باز کردم. بعد از سر و کله زدن زیاد  با سرهنگ باز هم حرفش یکی هست، باید با یک دختر به این مأموریت برم!

نمی‌دونم چرا و چه دلیلی برای حرفش داره. به سمت اتاق دخترِ رفتم و همین که در رو باز کردم، دخترِ جیغی کشید و پشت تخت پرید.

@ Negin jamali☆ویژه☆

ویرایش شده توسط طهورا
ویراستاری Negin jamali
لینک به دیدگاه
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

 اشتراک گذاری

×
×
  • اضافه کردن...